چپتر 289: دلیل اینکه من تو تلههای زیبایی نمیافتم
0ملاحظهکاری «مکتب موهیست» اونقدربهشون عمیق بود که شرابراحت زیادی برامون نذاشته بودن.
احتمالاً ملاحظهشون از ایناصلاً بابت بود که نمیخواستنالبته مست کنیم و بیهوش بشیم.
بعد از اینکه من و «چهار شرور»گفتم قمقمه بامبو رو تا قطره آخر سر کشیدیم،حالا به خورشیدی که آرومآروم غروب میکرد خیره شدم.
«...خورشید داره غروب میکنه.»
مثل همیشه، منظره قشنگی بود.
خورشید داشت غروب میکرد، اما.
انگار این خیابون همیشه مثل روز روشنگفتم بود؛ چون با وجود اینکه رفتوآمد مردمتازهتمیزشده کم شده بود، اصلاً تاریک به نظر نمیرسید.
البته که این قلبهایحتی ما چهار نفر بودمیخواستن که تاریکِ تاریک بود.
از دیدگاه «شمشیر اول جناح غیرمتعارف»، اون مرتیکه احتمالاً پیش خودش فکر میکرد ماتازهتمیزشده قراره به «دریاچه شرقی» حمله کنیم، همهجا رو به گند بکشیم، ملت رو الکیعبور قتلعام کنیم و یه قایقران رو تهدید کنیم تا ما رو تو جزیرهها بگردونه.
ولی منمردم اصلاً همچیناصلاً قصدی نداشتم.
خیلی دردسر داشت.
چون کسی که اونقدر خوباگه قایم شده رو فقط وقتی میشهاجازه پیدا کرد که زمانش رسیده باشه.
یه مدت کوتاهی که گذشت، چند تا آدم معمولیباشن با احتیاط نزدیک شدن و مشخصاً از من پرسیدنمیرسه که آیا مشکلی نداره جنازهها رو جمعوجور کنن یا نه.
من حتی اگه یه مشت آدم غیرمعمولی همالبته میخواستن جنازهها رو جمع کنن بهشون اجازه میدادم،غیرمتعارف پس بهشون گفتم راحت باشن و کارشون رو بکنن.
با نگاهمیخواستن به خیابونِبهشون تازهتمیزشده گفتم:
«آه، حالا کهکنن تمیز شد، خیلیمشت بهتر به نظر میرسه.»
درست همون موقع، زنی که صورتش رو با یه نقاب پوشونده بود وخیابونِ به نظر میرسید داره از خیابونِ حالا ساکتشدهی شب عبور میکنه، یهو به سمتساکتشدهی مغازهای که من بهطور غیرقانونی صاحبش شده بودم اومد و سرش رو خم کرد.
«رهبر فرقه،مردم اسم مناصلاً موک آه-یون است.»
«شیطان شهوت» کهجمع کنارم بود، بامیدادم لحنی متعجب گفت:
«ها؟»
نگاهم رو بینجمع زن و شیطان شهوتگفتم رد و بدل کردم.
وقتی همهمون بهش زل زدیم،تاریک شیطان شهوت گلوش رو صاف کردتاریکِ و به موک آه-یون نگاه کرد.
«اسمت رو شنیدم.جمع باید بانو موکمیدادم از دریاچه شرقی باشی.»
موک آه-یون سرشکنن رو کمی به سمتغیرمعمولی شیطان شهوت خم کرد.
«ارباب جوانمیخواستن مونگ، ممنونم کهاجازه من رو شناختید.»
پرسیدم:
«این کیه؟»
به نظر میرسید شیطانحتی شهوت داره واکنشم رو میسنجید،جمع بعد با لحنی بیتفاوت گفت:
«زیباترین زن دریاچه شرقی.»
«تو هممردم که آماراصلاً همهچیز رو داری.»
کنارم، «شیطان شمشیر» آهی کشید.
«معرکهست، شاگرد من.»
شیطان شهوتمیخواستن پشت سرشبهشون رو خاروند.
«خب، فقط در موردش شنیدهتاریک بودم، برای همین مطمئن نبودم،نفر ولی یهو اومد تو ذهنم.»
«آره، مطمئنم که همینطوره.»
به زیبای شمارهکنن یک دریاچه شرقی،مشت موک آه-یون، نگاه کردم.
به خاطر اون نقاب نمیتونستماجازه سنش رو حدس بزنم، ولی بهبکنن نظر میرسید هنرهای رزمی یاد گرفته.
«بانو موک، بهشده چه دلیلی به مسافرخونهینمیرسید تازهتأسیس ما سر زدی؟»
موک آه-یونمیخواستن رو بهبهشون من گفت:
«رهبر فرقه، شمشیر اول جناح غیرمتعارفمشت تو جزیره ساریانگ مخفی شده. من یهگفتم قایق براتون فراهم میکنم و راهنماییتون میکنم.»
پیشنهاد ناگهانیای بود، برایبهشون همین هر چهار شرورراحت به من نگاه کردن.
«...»
از موک آه-یون پرسیدم:
«قایق آماده داری؟»
«بله.»
«طرز برخوردت خیلی مبهمه. داری ازمنظر میخوای برم بکشمش؟ یا به عنواندیدگاه پیغامرسانِ اون یارو از جناح غیرمتعارف اومدی؟»
موک آه-یون گفت:
«اون مردجمعوجور سالهاست که خانوادهماگه رو زجر میده.»
«چرا؟»
«به خاطر من. من دست رد به سینهش زدم و گفتم که نامزد دارم، حتی تو خونه یکی از فامیلها قایم شدم. اما اون هر وقت دلش خواست خانوادهم رو خانواده همسرشقایقران صدا زد. نمیدونم واقعاً اونا رو خانواده همسرش میدونه یا نه، ولی خب کسی رو نکشته یا کار وحشتناکی نکرده. با این حال، ما بدبختیهای زیادی کشیدیم. تو دریاچه شرقی، مردم طوریآیا باهام رفتار میکنن که انگار نباید حتی باهام حرف بزنن. به غیر از من، زنهای زیبای دیگهای از دریاچه شرقی هم تا الان به جزیره ساریانگ برده شدن. من نمیخوام اینطوری زندگی کنم.»
نوچی کردم.
«پس تو دریاچه شرقیحتی هم یه حرومزادهای مثلمیخواستن مونگ رانگ پیدا میشه.»
«بله.»
بدون توجه بهشده نگاه غضبناک شیطاننظر شهوت، جواب دادم:
«اگه داری درخواستی میکنی، اول اون نقابت روراحت بردار. من از کجا بدونم تو زیبای شمارهتمیز یک دریاچه شرقی هستی یا یه بشقاب هشتپای مزهدارشده.»
«چشم.»
موک آه-یون که تابهشون جلوی مسافرخونه جلو اومدهراحت بود، نقابش رو برداشت.
برای یهمردم لحظه، هیچکدومموناصلاً حرفی نزدیم.
چون زنی که جلومونبهشون بود، واقعاً زیبای شمارهراحت یک دریاچه شرقی بود.
البته، زنی بود که اگهاگه تو دریاچه غربی هم بود،بهشون قطعاً میشد زیبای شماره یک اونجا.
شیطان شهوت، انگار که یهواجازه مست شده باشه، از جاش پریدبکنن و یه صندلی جلوی ما گذاشت.
موک آه-یون روی صندلیاصلاً نشست و سرش روالبته برای شیطان شهوت خم کرد.
«ارباب جوان مونگ، ممنونم.»
شیطان شهوت درکنن حالی که به صندلیغیرمعمولی خودش برمیگشت جواب داد:
«خواهش میکنم، کاری نکردم.»
خندهام گرفت.
«بانو موک.»
«بله.»
«خیلی نترسی. که اینقدر به مردهایی مثل ما نزدیکباشن شدی. داری میگی اگه سوار قایق بشیم و باهات بیایمدرست به جزیره ساریانگ، میتونیم شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو ببینیم؟»
«جزیرهش اونقدرها هم بزرگ نیست.»
«پس منظورت اینه که کشتناجازه یا نکشتنش دیگه دست ماست.کارشون تو هم با ما میای؟»
«یه خدمتکار قابلاعتماد راهنماییتونحتی میکنه. من اصلاً دلممیخواستن نمیخواد باهاش روبهرو بشم.»
«نوچ، نوچ، نوچ.»
موک آه-یون باشده چشمهایی معصوم بهنظر من خیره شد.
«چیزی شده؟»
«حتماً خیلی به خوشگلیت اطمینان داری، چون داستانت بدجوری لنگ میزنه. تو زمانگفتم جنگ، نمیشه به حرفهای یه زن زیبا اعتماد کرد. تو طول تاریخ، تلههای عسلموقع زیادی وجود داشته. ولی خب ما شیطان شهوت رو با خودمون داریم. نظرت چیه؟»
به شیطان شهوت نگاه کردم.
اونقدر محو تماشای صورت موک آه-یوننظر شده بود که حتی یه کلمهدیدگاه از حرفهام رو هم نشنیده بود.
«...چی؟ نشنیدم چی گفتی.»
به شیطان شهوت گفتم:
«ای حرومزاده.»
چشمهای شیطان شهوتشده گشاد شد و بالاخرهنمیرسید به من نگاه کرد.
«هوی، چرا یهو فحش میدی؟»
«الان چی گفتم؟»
«بهم گفتی حرومزاده.»
«...»
من و بقیهجمع کسایی که کنارم بودن،گفتم با هم آه کشیدیم.
درسته.
به نظر میرسید شیطان شهوت حتیمیدادم قبل از اینکه پاش به دریاچه شرقیخیابونِ برسه، تو یه تله عسل افتاده بود.
اصلاً نمیفهمیدم چرا.
تقصیر خودم بود که یادم رفته بود هر جا کهکارشون شیطان شهوت بدون هیچ شکایتی دنبالم راه میافته، احتمال خیلیهمون زیادی وجود داره که سروکله یه زن زیبا پیدا بشه.
ولی این اولین بار بود که میدیدمغیرمعمولی یکی اینقدر ضایع تو تله عسل میافته،راحت برای همین تو دلم حسابی جا خورده بودم.
از موک آه-یون پرسیدم:
«بانو موک،مردم این دوراصلاً و بر معروفی؟»
موک آه-یونمیخواستن با حالتیبهشون جسورانه جواب داد:
«چیزی نبود که خودم بخوام.»
«همه مردهایمیخواستن دریاچه شرقیبهشون تو رو میشناسن؟»
«احتمالاً بیشترشون میشناسن.»
مستقیم تومیخواستن چشمهای موکبهشون آه-یون نگاه کردم.
«پس اگه بخوام یه کشیده بخوابونممشت تو گوشت، کینه عمیق تمام مردهایمیدادم دریاچه شرقی رو به جون میخرم.»
«ببخشید؟»
با قیافهای جدی گفتم:
«اگه حرفهات رو باور کنم و سوار اون قایق بشم، قایق میره ته دریاچه شرقی. وتمیز اگه فقط یه دست روت بلند کنم، میشم دشمن کل دریاچه شرقی. محبوبیت اینطوری کار میکنه.بهطور در مورد زیبایی هم همینطوره. من خودبهخود میشم آدمبدهی داستان. این ذات مردهاست و روانشناسی جماعت.»
موک آه-یون جواب داد:
«دارید میگید من زیردست شمشیر اول جناح غیرمتعارفراحت هستم؟ این یه حقیقت کاملاً شناختهشده تو دریاچهتمیز شرقیئه که اون مرد من رو آزار داده.»
سرم رو تکون دادم.
«یه دروغ فقط از دروغ ساخته نمیشه. ترکیبی از دروغ و حقیقته. چرا فکر میکنی ما چهار نفر میتونیم شمشیر اول جناحزنی غیرمتعارف رو بکشیم؟ سفارش یه ترور بدون اینکه حتی مهارتهای ما رو بدونی، مگه مشتری به این احمقی هم پیدا میشه؟ شاید بهتشهوت قول داده که اگه این یه بار کارش رو راه بندازی دیگه دست از سرت برداره؟ اون قول هم احتمالاً یه دروغ دیگهست.»
این شیطان شهوتکنن بود که جوابمشت حرفم رو داد:
«چرا نمیتونیمیخواستن فقط بهشبهشون اعتماد کنی؟»
شیطان شمشیرمردم با لحنی ناراضیتاریک جوابش رو داد:
«مونگ رانگ،میخواستن اون دهنتبهشون رو ببند.»
«آه، بله. استاد، معذرت میخوام.»
به موکمیخواستن آه-یون نگاهبهشون کردم و گفتم:
«من هیچ قصدی ندارم یه همچین درخواست آبکیای رو قبول کنم و سوار اون قایق بشم. همین که بریم تو عمق دریاچه شرقی، یه سوراخ تو قایق ایجاد میشه و پاروزنها میپرن تو آب. قایقهایی که تحتهمچین کنترل شمشیر اول جناح غیرمتعارف هستن از همه طرف پیداشون میشه، تیرهای شعلهور شلیک میکنن و سلاحهای مخفی به سمتمون پرت میکنن. بعد از اینکه قایق غرق شد، تازه دوزاریم میافته. آه، یه تله عسل. ولی خب بعدشجمع شنا میکنم، در نهایت زنده میمونم، با بدن خیس و آبچکان پیدات میکنم و چنان کشیدهای میخوابونم تو صورتت که دوباره میشم دشمن شماره یک مردهای دریاچه شرقی، مگه نه؟ نمیتونم بذارم این اتفاق بیفته. ای مار خوشخطوخال.»
«...»
«حقم با منه یا نه؟»
موک آه-یونمیخواستن از جایشبهشون بلند شد.
«عذر میخوام.مردم انگار جایاصلاً اشتباهی اومدم.»
«بانو موک، من هیچوقت نگفتم میذارم بری. اگه میخوای ببینیکارشون کی سریعتره، اول تو بدو. وقتی ده قدم جلو افتادیهمون منم شروع میکنم. تا همین حد میتونم بهت آوانس بدم.»
موک آه-یونجمعوجور دوباره سرحتی جایش نشست.
«الان داری باجمع من مثل یهمیدادم زندانی رفتار میکنی؟»
وقتی حس بیعدالتی تو چهرهی موک آه-یوننمیرسید موج زد، قشنگ میتونستم حس کنم کهاول شیطان شهوت کنارم داره براش دل میسوزونه.
راند دوم شروع شدهبهشون بود و شیطان شهوتراحت دوباره گولش رو خورده بود.
به موک آه-یون چشمغره رفتم.
«حواست به چشمات باشه. من از اون مردام که حتی اگه باعث بشه با کل مردای دریاچه شرقیمیرسه دشمن بشم، بازم میخوابونم زیر گوشت. این فضا رو ببین. تا میام یه زیبارو رو تهدید کنم، یهاومد جوری به نظر میرسه انگار من آدم پست و حقیریم. با این فضای لعنتی باید چه غلطی بکنم؟»
دهنم رو باز کردم انگار که میخوام چیزالبته دیگهای بگم، ولی در عوض دستم رو دراز کردماون و به نقطه طب سوزنی موک آه-یون ضربه زدم.
تق!
موک آه-یون هم هنرهای رزمی یادمشت گرفته بود، اما تا اومد بهطورمیدادم غیرارادی دستش رو بالا بیاره، خشکش زد.
صندلی موک آه-یون رو کشیدم کنارمیدادم خودم و چرخوندمش تا دقیقاً همون سمتیخیابونِ رو ببینه که ما داشتیم نگاه میکردیم.
درست تو همونشده لحظه، غروب آفتاب داشتنمیرسید تو آسمون پهن میشد.
«یه اسیر گرفتم.جمع شانس آوردم. این کهگفتم اسیر عشق نیست، هان؟»
شیطان شهوت نگاهم کرد.
«داری چهمیخواستن چرت وبهشون پرتی میگی، روانی؟»
حرف شیطان شهوت رو نادیده گرفتم،نظر رفتم داخل و گوشت گاو خشکشدهدیدگاه رو از بین آذوقههای امدادی درآوردم.
بعد از اینکه گوشت خشک رومیدادم بین چهار شرور تقسیم کردم، برگشتم سرخیابونِ جام نشستم و شروع کردم به جویدنش.
«واو، چه زود تاریک شد.»
شیطان شبح درجمع حالی که گوشت خشکشگفتم رو میجوید، جواب داد.
«راست میگی.مردم خورشید زوداصلاً غروب میکنه.»
شیطان شهوت که کنارمبهشون بود، یه بویی کشید وباشن بعد به موک آه-یون گفت.
«بانو موک، بویکنن خوبی میدی. قبلمشت از اومدن حموم کردی؟»
موک آه-یونمیخواستن جیغی کشید کهاجازه تفسیرش سخت بود.
شیطان شمشیرمردم با لحنی جدیتاریک و باوقار گفت.
«شاگرد من.»
«بله، استاد.»
«برو کمی شراب بخر. از اونجایی که وضعیتراحت خاصه، حتماً فروشنده رو مجبور کن اول خودش یهبهتر قلپ بخوره تا تضمین بشه که سمی توش نیست.»
«آه، فهمیدم.»
«حالا که داری میری،بهشون اطلاعات بیشتری هم دربارهراحت بانو موک پیدا کن.»
«چشم.»
شیطان شهوت در حالی کهاجازه داشت گوشت گاو خشک رو میجوید،بکنن رفت تا یه مسافرخانه پیدا کنه.
دیدن قیافهاش که همونطور که گوشتنظر میجوید اینور و اونور رو نگاه میکرد،شمشیر امروز بهطور خاصی رقتانگیز به نظر میرسید.
در حالی کهجمع گوشت خشک خودممیدادم رو میجویدم، گفتم.
«شوریش باعثجمعوجور شده دلم بدجوراگه یه نوشیدنی بخواد.»
درست همون موقع،جمع ناگهان صدای یهمیدادم زن به گوش رسید.
«رهبر فرقه.»
«آخ، زَهرهتَرکم کردی.»
به موک آه-یونکنن نگاه کردم ومشت تازه دوزاریم افتاد.
«نقطه طب سوزنی لالیش رو نبسته بودم. واو، چه مورمورکننده. فکر کردم روح یهتازهتمیزشده دختر باکره داره صدام میکنه. چیه؟ برای چی صدام کردی؟ چرا یکی که داره گوشتیهو خشک میجوه رو صدا میکنی؟ چرا، چرا، چرا، چرا؟ کار مهمی داشتی که صدام زدی؟»
موک آه-یون گفت.
«مستراح.»
«باید یاد بگیری خودت رو نگهمشت داری. الان وقت مستراح رفتن نیست.میدادم کسی هم نیست که اسکورتت کنه.»
مدت کوتاهی بعد، شیطانبهشون شهوت در حالی کهراحت زیر لب غرغر میکرد، برگشت.
«پسر، چرا اینقدرشده مغازهها بستهان. بهزورنظر یکی پیدا کردم.»
جواب دادم.
«سم چی؟»
«صاحب مسافرخانه یه جوری چپچپ نگاهممیدادم کرد انگار داشت میپرسید بهش شکنگاه دارم یا نه، بعدش یه فنجون خورد.»
«واقعاً؟ بدش من.»
شراب رو از شیطانبهشون شهوت گرفتم و یکمراحت ازش ریختم تو قمقمه بامبو.
«این اولجمعوجور برای بانوحتی موکه. زیبارویان مقدمترن.»
چونهی موک آه-یون رو آروم آوردم بالا، دوراحت طرف گونههاش رو فشار دادم تا دهنش باز بشهبهتر و شراب رو از قمقمه بامبو ریختم تو حلقش.
وقتی شراب با صدای قلقلتاریک از گلوش پایین رفت، رنگنفر از رخسار موک آه-یون پرید.
با لحنیمیخواستن مؤدبانه ازبهشون موک آه-یون پرسیدم.
«بانو، نکنه سمیکنن توش بود؟ نه؟مشت لطفاً جواب بده.»
«هیچی توش نیست.»
«شرابش چطوره؟»
«بد نیست.»
«خوبه.»
تازه اون موقع بودبهشون که برای چهار شرورراحت شراب ریختم و گفتم.
«دیگه کی قراره فرصت بشه کنار همچین زنالبته زیبایی بشینیم و شراب بخوریم؟ برای تو همغیرمتعارف دفعه اولته، برادر دوم، مگه نه؟ خیلی خوششانسی.»
شیطان شبح نگاهم کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
«از قیافهاتمیخواستن معلومه دیگه.بهشون چت شده؟»
میخواستم با شیطان شمشیراصلاً هم شوخی کنم، اماالبته با دیدن قیافهاش بیخیال شدم.
در نهایت، همونطور کهبهشون داشتم تو فنجون شیطانراحت شهوت شراب میریختم، گفتم.
«این حرومزادهجمعوجور چرا چشماش اینقدراگه تندتند میچرخه؟ بنوش.»
نگاهم با نگاه موک آه-یون گره خوردگفتم و یه بار دیگه، انگار که دفعهتازهتمیزشده اوله، دوستی که کنارم بود رو معرفی کردم.
«این دوستیمردم که کنارمه،اصلاً لقبش شیطان شهوته.»
وقتی لبخند زدم، چهرهیبهشون موک آه-یون تو همراحت رفت و سفت شد.
«...»
با تماشایمیخواستن تغییر چهرهیبهشون موک آه-یون گفتم.
«حق نداری گریه کنی. اگه اینجا بزنینمیرسید زیر گریه، مجبورت میکنم شراب بیشتری بخوریاول و نمیذارم بری مستراح. شیرفهم شد؟ جواب بده...»
«بله.»
شیطان شبح بعد ازحتی خوردن یه قلپ از شراب،جمع با قیافهای عجیب ازم پرسید.
«ولی برادر دوم، چطور تلههای زیبایی اصلاً روتراحت جواب نمیده؟ حتی منم میتونم ببینم که بانو موکبهتر بهطرز فوقالعادهای زیباست. خودم نزدیک بود کامل خامش بشم.»
تلههای زیبایی تو زندگیاصلاً قبلیم هم روم اثری نداشتن،قلبهای برای همین چیز جدیدی نبود.
اما از اونجا که این قضیه برایگفتم چهار شرور عجیب به نظر میرسید، احساستازهتمیزشده کردم باید یه توضیح دستوپاشکسته بهشون بدم.
به موکجمعوجور آه-یون نگاهحتی کردم و گفتم.
«این زنِ من نیست،بهشون پس چه اهمیتی برامراحت داره که خوشگله یا نه؟»
نشستم، فنجونم رو رو به آسمون شبِنمیرسید دریاچه شرقی بالا بردم و همونطور کهاول به ذهنم میرسید، یه شعر فیالبداهه خوندم.
در مسافرخانهای در دریاچه شرقی.
مردانی هستند که در حالی کهمشت با زیباترین زن دریاچه شرقی بهمیدادم آسمان شب خیره شدهاند، شراب مینوشند.
آن مردان ماییم.
تا زمانی که ما اینجاییم،تاریک چه کسی جرئت میکند ادعانفر کند شمشیر اول دریاچه شرقی است؟
این امری محال است.
لقب شمشیر اول چیزیحتی است که با شکستمیخواستن دادن حریفان به دست میآید.
آن مرد دقیقاًجمع چه کسی رامیدادم شکست داده است؟
شاید لقبی است کهاصلاً با بریدن سر ماهیهایالبته مختلف به دست آورده.
رهبر فرقه هائو به دریاچه شرقیمیدادم آمد و درخواست یک دوئل تنبهتن کرد،خیابونِ اما هیچ خبری از شمشیر اول نشد.
برخلاف شایعاتِ همهگیر.
او زیردستانش را بهبهشون کام مرگ فرستاد و ازباشن پنجره سلاحهای مخفی پرتاب کرد.
در کوفتهها سم ریختاصلاً و چاقوی آشپزخانه راالبته به سم آغشته کرد.
چنین شمشیرمیخواستن اولِ کثیفی دراجازه موریم بیسابقه است.
اگر روز اینگونه به پایان برسد،مشت شایعات کثیف شمشیر اول دریاچه شرقیمیدادم در سراسر موریم پخش خواهد شد.
به این معنا که بزرگتریناجازه مایه ننگ مردان دریاچه شرقی،کارشون همان شمشیر اول دریاچه شرقی است.
در گرگومیشِ غروب.
زیباترین زن دریاچه شرقی با سختیمیدادم فراوان آمد تا رهبر فرقه هائونگاه را پیدا کند و درخواستی داشته باشد.
تا شمشیرجمعوجور اول دریاچهحتی شرقی را بکشد.
رهبر فرقه هائو،جمع کنجکاو از دلیلمیدادم این کار، پرسید.
و این جواب را شنید کهنظر دلیلش این بوده که یک مرد زشت،شمشیر گستاخیِ دوست داشتن او را داشته است.
او گفت اگر آنبهشون مرد دومین مرد زشتِ دریاچهباشن شرقی بود، اعترافش را میپذیرفت.
چه داستان رقتانگیزی است این.
مردی هست که بابهشون اعترافاتِ دلبخواهش، قلب یکراحت دوشیزه را آزار میدهد.
آن مرد،مردم شمشیر اولاصلاً دریاچه شرقی است.
شیطان شمشیر و شیطان شبح بهمیدادم من نگاه کردند، بعد آروم چندنگاه بار دست زدند و متوقف شدند.
سرم رو تکونکنن دادم و بهمشت موک آه-یون نگاه کردم.
او داشت اشکجمع میریخت، انگار که تحتگفتم تأثیر قرار گرفته باشه.
موک آه-یون درشده حالی که اشک ازنمیرسید صورتش جاری بود، گفت.
«رهبر فرقه،میخواستن من هرگزبهشون همچین حرفهایی نزدم.»
«گریه نکن. حق نداری گریه کنی.مشت اگه گریه کنی وجهه عمومی منمیدادم خراب میشه. تمومش کن. ایش، لعنت بهش.»
به خاطر حرفهایی که قبلاً زده بودم،گفتم گونههای موک آه-یون رو گرفتم، دهنش روتازهتمیزشده بهزور باز کردم و توش شراب ریختم.
شراب با صدای قلقلاصلاً از گلوی زیباترین زنالبته دریاچه شرقی پایین رفت.
«به هر حال، امروزبهشون واقعاً روز پرمعناییه. اینکه دارمباشن با همچین زیبارویی شراب مینوشم.»
بطری شراب رو دادمحتی دست شیطان شبح ومیخواستن سرم رو تکون دادم.
«راضیام.»