چپتر 198: قسم باغ هلو جواب نداد
0همه از جا پریدیم تاکنار به شیطان شمشیر که بابین خودش شراب آورده بود، احترام بذاریم.
شیطان شمشیر شراب رو گذاشتهمونطور روی میز و نگاهی بهگفتم سامبوک، محافظ ارباب جوان سوم انداخت.
«تو دیگه کی هستی؟»
سامبوک یک قدماینو رفت عقب، روی یکخیلی زانو نشست و گفت:
«سامبوک، محافظ اربابخیلی جوان سوم، به نوروقتی درخشان ادای احترام میکنه.»
شیطان شمشیر جوابی نداد، در عوض رویمنتظر صندلیای که سامبوک قبلاً روش نشسته بود جااربابان خوش کرد و رو به شیطان شهوت گفت:
«شراب بریز.»
«چشم، استاد.»
در حالی که شیطان شهوتکنار درِ کوزه رو باز میکرد تابره شراب بریزه، شیطان شمشیر ازم پرسید:
«چرا گذاشتیاین این محافظبمونه زنده بمونه؟»
نگاهی به سامبوکچرا که همونطور رویزنده زانوهاش منتظر بود انداختم.
«بهش گفتمنمیرسه یه کمبفهمه نظافت کنه.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«اربابان جوان شاید از نظر شخصیت و مهارت با هم فرق داشته باشن،جواب اما اونقدر احمق نیستن که محافظهاشون رو سرسری انتخاب کنن. یه محافظ خیانتنیستن نمیکنه. احتمالاً جوری تربیت شدن که حتی اگه بخوان هم نتونن خیانت کنن.»
موافقت کردم.
«اصلاً خیانت چه معنیای میتونه داشته باشه؟ با مرگ شیطان توهم، جونِ ارباب جوان سوم مثل شمعی تو مسیر باده.قبر اگه این یارو شعورش نمیرسه اینو بفهمه و میخواد وفادار بمونه، میتونه خیلی راحت کنار ارباب جوان سوم سقط شه. وقتیتحمل کسی که بهش وفاداره از بین بره، خدا میدونه دیگه میخواد به کی وفادار بمونه. شاید بشینه نگهبان یه قبر بشه.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«میفهمم. پساین فعلاً گذاشتیبمونه نظافت کنه.»
شیطان شمشیرپرسید نگاهی به سامبوکاین انداخت و پرسید:
«به نظر میرسه رهبر فرقه هائو حتی بعد از اینکه افکار و تمایلاتت رو خونده، باز هم گذاشته نظافت کنی. حتماً اونتکون آموزشهایی که همه محافظها میبینن رو تحمل کردی، پس حتی زیر انواع و اقسام شکنجهها هم سخته که حقیقت رو از زبونت کشیداقسام بیرون. با این حال، یه عضو فرقه که سعی میکنه زرنگبازی دربیاره، رو اعصاب منه. پس گمشو برو پیش همون ارباب جوان سوم.»
سامبوک در حالی که هنوزکنار روی زانوهاش بود، دستهاش رو بهبره نشونه احترام مشت کرد و گفت:
«...ممنونم کهاین از جونم گذشتید،همونطور ارشد نور درخشان.»
وقتی سامبوک آرومچرا سرش رو بالازنده آورد، بهش نگاه کردم.
رنگ از رخش پریده بود.
سامبوک بهوفادار من همراحت ادای احترام کرد.
«رهبر فرقه، من مرخص میشم.»
سر تکون دادمچرا و یه سکه نقرهبمونه از کیسه پولم درآوردم.
«سامبوک.»
«بله، رهبر فرقه.»
به هر حال،زنده باهاش مثل یهزانوهاش آدم رفتار کردم.
«برای نظافت و پادویی حسابی زحمت کشیدی. همونطور که ارشد شیطان شمشیر گفت، چون من قصد کشتنت رو نداشتم، ارباب جوان مونگ و استاد یوک-هاپ هم فقط تماشات میکردن. اگه بخوایسرسری به زندگی با اون عقاید دگم فرقهات ادامه بدی، در نهایت کنار ارباب جوان سوم نفله میشی. یه زندگی جدید فقط زمانی در انتظارته که اون عقایدی رو که فکر میکردیمیخواد تنها حقیقت دنیاست، دور بندازی. انتخاب با خودته. هر راهی رو که برای زندگیت انتخاب کنی، برات تو مسیر هنرهای رزمی آرزوی موفقیت میکنم. اینو بگیر، ای سومین ملازمِ ارباب جوان سوم.»
یه سکهنمیرسه نقره استانداردبفهمه پول زیادی نبود.
همین سکهوفادار نقره معمولی روکنار انداختم سمت سامبوک.
سامبوک اومد جلو، هر دو دستشزانوهاش رو دراز کرد و سکهای کهکنه داشت میافتاد رو روی هوا گرفت.
برای آخرین بار توگذاشتی چشمهای سامبوک نگاه کردمهمونطور و باهاش خداحافظی کردم.
«حرفهای من واینو ارشد شیطان شمشیروفادار رو یادت نره.»
«بله، فراموش نمیکنم.»
سامبوک مستقیم به سمت ورودی مسافرخانهزانوهاش هزار مایلی رفت، بعد برگشت، تعظیمکنه عمیقی کرد و بدون هیچ حرفی رفت.
بعد از دکچرا کردن محافظ، شیطان شمشیربمونه بالاخره جامش رو برداشت.
«به لطف رهبر فرقه، تعداد کسایی کهخیلی میمیرن داره میره بالا و اونایی کهبین باید میمردن هم اغلب زنده میمونن. بیاین بنوشیم.»
شرابی که شیطان شمشیر آورده بودسقط رو سر کشیدیم؛ خیلی گیراتر و سنگینترمیدونه از زهر ماری بود که قبلاً میخوردیم.
شیطان شمشیر به حرف اومد:
«رهبر فرقه از همه بیرحمتره وزنده در عین حال از همه بخشندهتر.بهش فکر میکنی این سبک زندگی، جواب درستیه؟»
در حالی کهاینو یکم سرم گرموفادار شده بود، جواب دادم:
«مگه اصلاً جواب درستی هم وجود داره؟ من روزی دهها بار از کارام پشیمون میشم. سه چهار بار احساس شرمندگی میکنم. دو سه بار هم از خنده رودهبر میشم. اما روزی یکحتماً بار با خودم فکر میکنم اونایی که از جونشون گذشتم، الان کجان و دارن چه غلطی میکنن. اونایی که زنده گذاشتمشون الان تو استان ایلیانگ، منطقه جنوبی، بهشت جنوبی، نور جنوبی وجونم قلعه بادبزن سیاه پخش و پلا شدن. اگه هر کسی رو که از ریختش خوشم نمیومد درجا نفله میکردم، یه روزی لقب فاجعه چهارم رو میچسبوندن تنگ اسمم. نمیتونم بذارم همچین اتفاقی بیفته.»
شیطان شمشیر لبخندزنده زد؛ صحنهای کهزانوهاش به ندرت پیش میومد.
«عجب، جاهطلبی رهبرچرا فرقه واقعاً بزرگه.زنده فاجعه چهارم، هان؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«دقیقاً.»
شیطان شهوت دوبارهزنده جامهامون رو پر کردمنتظر و باز هم نوشیدیم.
هیچکدوممون از اون آدمایی نبودیم که بتونیم ادای ضعیفهازانوهاش رو دربیاریم، برای همین با چشمهای گشاد به هماربابان خیره شدیم و با صدای بلند نفسمون رو بیرون دادیم.
به شیطان شهوت،اینو شیطان شبح و شیطانخیلی شمشیر یه پیشنهادی دادم:
«مهم نیست مستید یا نه. بیاید مثل آدمای مست حرف بزنیم. هرخدا چهار تای ما زندگیهای چرت و بیخودی داشتیم. یکیمون یه زندگی کسلکنندههائو داشته، مثل یه راهب که زل میزنه به دیوار و ریاضت میکشه.»
به شیطان شمشیر اشاره کردم.
«یه یارویی بیشتر لحظاتگذاشتی عمرش رو فقط بههمونطور فکر انتقام نفس کشیده.»
این بارنمیرسه به شیطانبفهمه شبح اشاره کردم.
«یه اسهالیِ دیگه هم دیوونهی زنها بوده،وقتی ولی تو تمام عمرش با زنی روبروبشینه نشده که از ته دل عاشقش باشه.»
انگشتم رواین به سمتبمونه شیطان شهوت گرفتم.
و درپرسید نهایت، بهگذاشتی خودم گیر دادم:
«منم که نصف عمرم رو تو دیوونگی و رد دادن سر کردم. شاید برای همینه که اخلاقم همونطوربشینه که همهتون فکر میکنید، چندان تعریفی نداره. اما آخه چرا بین این همه رزمیکار، فقط یه مرد عقدهایِ انتقام،اون یه مرد که مثل راهبها زندگی میکنه و یه مرد که دیوونهی زنهاست میتونن با من ارتباط برقرار کنن؟»
استاد یوک-هاپ سرشخیلی رو انداخت عقبسقط و زد زیر خنده.
«هاهاها...»
شونههای شیطان شهوت از شدتاین خنده میلرزید و حتی شیطانمنتظر شمشیر هم لبخند به لب داشت.
به هر سهتاشون هشدار دادم:
«این دفعه باید واقعاً مثل آدمایسقط مست حرف بزنید تا بیخیال شم.خدا کی میخواد اول شروع کنه؟ یوک-گاپ؟»
استاد یوک-هاپ سر تکون داد:
«اسمم یوک-هاپه. راستشچرا من واقعاً سعیزنده کردم تو رو بکشم.»
«آره، سعی کردی.»
«وقتی توسط باند خرگوش سیاه دستگیر شدم، وقتی بعد از کتک خوردن از تو روی زمینقبر افتاده بودم، حتی وقتی سم پراکندهکننده چی رو از طبیب مویونگ گرفتم، فقط خواب انتقام میدیدم.حتماً تا اینکه یه روز، از یه دعوایی برگشتی، حسابی قاطی کردی و به من گفتی گمشو برو.»
سر تکون دادم.
«درسته.»
«واقعیتش اینه که میتونستی منو بکشی، اما به روشکنار خودت منو بخشیدی. حداقل من اینطوری برداشت کردم. وقتی داشتمنگهبان از باند خرگوش سیاه میرفتم، استاد هویون جلوم رو گرفت.»
«هویون چونگ چی گفت؟»
استاد یوک-هاپاین با چهرهایبمونه بیمیل گفت:
«فقط بهم گفت سالم و سلامت بمونم. همون لحظه، اون بغضی که تو دلم گیر کرده بود یهو غیبش زد. انگار فقط میل به انتقامباشن از تو نبود، بلکه یه کینهی تلنبار شدهی طولانیمدت بود. شاید یه هیولای کوچیک که از انتقام به وجود اومده بود، همونجا از بین رفت. بعدتوهم از اون، همونطور که میدونی، در نهایت بهت پیشنهاد دادم بریم با هم با جناح شیطانی بجنگیم. این حرفا به عنوان یه آدم مست قابل قبوله؟»
سر تکون دادم.
«خوب بود.»
شیطان شهوت گفت:
«استاد، من تو تمام عمرم یهزنده دهاتیِ بیکلاس مثل این ندیدم. تنهابهش کاری که توش خوبه، دعوا کردنه.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«خب، حرف حسابت چیه؟»
شیطان شهوتاین خندهای توخالیبمونه کرد و گفت:
«فقط اینکه اونچرا یه آدم بیمصرفه.زنده درست مثل خودم.»
شیطان شمشیر هم موافقت کرد:
«درسته. من همخیلی تا حالا مردی بهوقتی بیمصرفیِ رهبر فرقه ندیدم.»
نگاهی بهاین استاد و شاگردهمونطور انداختم و پرسیدم:
«مست کردین؟»
شیطان شمشیرنمیرسه سر تکونبفهمه داد و گفت:
«در واقع، ما آدمهای کوتهفکری هستیم. بخشنده نیستیم. وقتی میجنگیم، باید پیروز بشیم. ما آدمهایی هستیم که تمرین میکنیم تا بردِ خودمون رو تضمین کنیم.بعد من از تو حس آزادی گرفتم، اینکه به هیچچیز پایبند نیستی. برای بعضیها، این یه حالت ذهنیه که باید با قلب یه تائوئیست دنبالش بگردن،سعی ولی برای تو، انگار ذاتت اینطوریه. هر وقت که به دیدنم میاومدی، اون کسالتی که روی زندگیم سایه انداخته بود، برای مدتی محو میشد. تو چطور؟»
هر سهاین شرور بهمبمونه خیره شدن.
رو به هر سهتاشون گفتم:
«الان خیلی حالم بهتره.»
«چرا؟»
«اینکه یه مردِ دیوانهی شمشیر، یه مردِ دیوانهی انتقام و یه کثافتِ دیوانهی زنها، همهشون اساتیدی هستن که به این راحتیها نمیشه پیداشون کرد. در واقع، ما آدمهایی هستیم که یا دیوانهایم یا در لبهی دیوانگی قرار داریم.اگه فقط با یه نگاه میشه اینو فهمید. رهبر اتحاد ایم سو-بک هم همینطوره. زنها، زیردستان، فرقه، انتقام، هنرهای رزمی... حتی اگه علایقمون با هم فرق داشته باشه، ما از اون آدمهایی نیستیم که از هنرهای رزمیای که باتکون اینهمه بدبختی یاد گرفتیم، برای عذاب دادن کسایی که بلد نیستن استفاده کنیم. من دوست دارم این خط قرمز رو حفظ کنم. الان چون مستم دارم اینا رو میگم، ولی امیدوارم شما سه نفر هم همین کار رو بکنید.»
این بار،پرسید برای هرگذاشتی سهتاشون شراب ریختم.
بعد از سر کشیدن شرابی که با وجودراحت تند و تیز بودنش، راحتتر از همیشه ازخدا گلوم پایین رفت، سفرهی دلم رو باز کردم.
«رویای من اینه که از اینی که هستم دیوانهتر نشم. تازه فهمیدم که دیوانهوارترین کار برایقبر زنده موندن تو موریم اینه که دیوانه نشی. من قصاب و هیزمشکن رو با دستهای خودم کشتماون و استادشون مردیه که بهش میگن محقق سپیدپوش. ارشد شیطان شمشیر، تا حالا اسمش به گوشت خورده؟»
«اولین باره میشنوم.»
حدسیاتم روپرسید با هر سهتاشوناین در میون گذاشتم.
«فقط یه حدسه، ولی فکر کنموفادار اون یارو محقق سپیدپوش، یه زمانیکسی هنر یخ رو به من هدیه داده.»
هر سهتاشونوفادار با قیافههایی متعجبکنار بهم زل زدن.
«...پس، خواسته یا ناخواسته، من یکی از سوژههای آزمایشهاش هستم. بعد از اینکه هنر یخ رو به من داد، حتماًفرق یه جایی منتظر بوده تا خبری ازم بشنوه. البته، مطمئناً یکی دو نفر مثل من نیستن. موریم داره اینطوری به سمتموافقت دیوانگی میره، ولی من هنوز از خط قرمز رد نشدم. فکر کنم همینقدر دیوانه بودن کافی باشه. شما چی فکر میکنید؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«دیوانهتر ازنمیرسه این بشی، دچارمیخواد انحراف چی میشی.»
شیطان شهوتوفادار سرش روراحت تکون داد.
«راست میگه. همین الانشبمونه هم به اندازهی کافی ردبهش دادی. بیخیالِ دیوانهتر شدن شو.»
شیطان شبح پرسید:
«مردی کهنمیرسه هنر یخ رومیخواد بهت داد... مطمئنی؟»
سر تکون دادم.
«فقط یه حدسه، ولی آره. وقتی تو قصر شب خونین با رهبر فرقه هم روبهرواربابان شدم همینطور بود. بهم گفت به دستوپا زدن ادامه بدم. الان که فکرش رو میکنم، انگارخیانت همه منتظرن تا من کاملاً قاطی کنم و دیوونه بشم. اینا رو میگم چون مستم، ولی...»
یه جامپرسید دیگه شرابگذاشتی سر کشیدم.
«از اونجایی که دشمنها و رقیبهام... انگار منتظرن تا من دیوانهتر بشم، تصمیم گرفتم مثل یه آدم عادیبشینه زندگی کنم. از کسایی که هنرهای رزمی بلد نیستن محافظت میکنم، اعضای جناح غیرمتعارف رو که مزاحم تاجرهاحتماً میشن تا حد مرگ کتک میزنم و اگه رهبر اتحاد کمک بخواد، مثل قبل راهی اتحاد موریم میشم.»
شیطان شهوت کهخیلی داشت گوش میداد، زدوقتی زیر خنده و گفت:
«یه قهرمان جوانمرد؟ بیابمونه و این قهرمان جوانمردِانداختم بزرگمون رو تماشا کن.»
از مستیم سوءاستفادهچرا کردم و شروعزنده کردم به چرتوپرت گفتن:
«من یه قهرمان جوانمرد نیستم. و خیلی خوبراحت میدونم که شما سه نفر، حتی اگه بمیرید ومیدونه دوباره زنده بشید هم عمراً بتونید قهرمان جوانمرد بشید.»
شیطان شهوتوفادار اخم کردراحت و گفت:
«این چه چرتوپرتاییهزنده که داری بهزانوهاش استادِ من میگی؟»
شیطان شمشیر دستشچرا رو بالا آورد وبمونه دهن شاگردش رو بست.
به هر سهتاشوناینو چشمغره رفتم ووفادار بعد ریز خندیدم.
«...من اعلام میکنم، تو این دنیای دیوانه، دیوانهترینها همون قهرمانهای جوانمرد هستن. اونا با شما سه نفر که فقط دنبال افتخار شخصی هستید تو یهبعد سطح کاملاً متفاوتی قرار دارن؛ طرز فکرشون فرق میکنه و دیدگاهشون به زندگی متفاوته. اینا رو میگم چون مستم. امیدوارم از این به بعد، شما سهزرنگبازی نفر دشمن من نشید. یه وقت نرید به خاطر ترس از رهبر فرقه، کاسهلیسش بشید. چون اگه این کار رو بکنید، تا حد مرگ کتکتون میزنم.»
وسط حرفم مکث کردم،بمونه از کوره در رفتمانداختم و محکم کوبیدم روی میز.
ظرفهای غذا وچرا جامهای شراب همگیزنده به هوا پریدن.
«مجبورم نکنید بااینو دستهای خودم هروفادار سهتاتون رو بکشم. فهمیدید؟»
شیطان شهوت یهوخیلی زد زیر خندهایسقط وحشتناک بلند و گفت:
«تو که مهارتت از استادمونهمونطور کمتره، چطوری میخوای بهش آسیب بزنی؟نظافت استاد، زاها انگار بدجوری مست کرده.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«مسته.»
شیطان شبح شونهام رو گرفت.
«رهبر فرقه،این دیگه ننوش.بمونه خیلی مستی.»
حالا که در هر صورت مست بودم،بمونه دوباره شراب ریختم و جامهای شیطان شمشیر،نظافت شیطان شهوت و شیطان شبح رو پر کردم.
«شراب رو بگیرید. ایبفهمه شرورها. هههههههه، امروز خیلیراحت حالم توپه. بیاید بنوشیم.»
با پایین رفتن یه جام دیگه از اونکسی شراب تند و تیزی که شیطان شمشیر آوردهقبر بود، حس کردم داره از دهنم آتیش بیرون میزنه.
تو همون عالمزنده مستی، دستم روزانوهاش روی میز دراز کردم.
«...همه دستهاتونپرسید رو بیاریدگذاشتی جلو. زود باشید.»
«...»
در حالی که شیطان شهوت با قیافهای معذبکسی به شیطان شمشیر نگاه میکرد، شیطان شمشیر اولقبر دستش رو دراز کرد و گذاشت روی دست من.
«آوردمش جلو.»
خندهدار اینجا بود که وقتی شیطان شمشیر دستش روزانوهاش آورد جلو، شیطان شبح و شیطان شهوت هم چارهایاربابان نداشتن جز اینکه دستهاشون رو روی دست ما بذارن.
هر سه دستی روبفهمه که روی دستم بودراحت تکون دادم و گفتم:
«لقب برادر ارشد میشه شیطان شمشیر. مردی که تو شمشیرزنی ماهره. لقب برادر دوم استاد یوک-هاپ هست، ولی این اسم اصلاً به اون قیافهی زشتش نمیاد، برای همین منخونده لقب شیطان شبح رو بهش میدم. از این به بعد، لقب برادر دوم شیطان شبحـه. سومی هم رهبر فرقه هائو، لی زاهاست، یعنی خودم. در پیروی از لقبهای دوهمون برادر بزرگترم، منم شیطان دیوانه میشم. چهارمی هم مونگ رانگـه. از اونجایی که تو معمولاً دیوانهی زنهایی، کی به جز تو میتونه شیطان شهوت باشه؟ تو چهارمی هستی، شیطان شهوت.»
«...»
«ما در یک روز،گذاشتی از یک ماه و درزانوهاش یک سال به دنیا نیومدیم...»
شیطان شهوت یهو داد زد:
«خفهشو، حرومزاده! حدخیلی خودت رو بدون! مگهوقتی این سوگند باغ هلوئه؟»
وسط حرفم مکث کردم وهمونطور در حالی که دلم روگفتم گرفته بودم، زدم زیر خنده.
بعد از اینکه یهگذاشتی مدت تنهایی برای خودم خندیدم،زانوهاش رو به هر سهتاشون گفتم:
«سوگند باغ هلو جواب نداد. کاریش نمیشهخیلی کرد. حتماً به خاطر اینه که درختبین هلویی اینجا نیست، پس بیاید بیخیالش بشیم.»
شیطان شمشیر بهم گفت:
«برادر سوم، حالا کهبمونه خودت بحثش رو پیشانداختم کشیدی، باید تمومش کنی.»
«...»
برای یه لحظه، همهمونبفهمه مات و مبهوت بهراحت شیطان شمشیر خیره شدیم.
این کثافت همیشه آدمراحت جدیای بود، برای همین هیچوقتوفاداره نمیذاشت قضیه همینطوری نصفهکاره بمونه.
یه آه کوتاه کشیدمبمونه و چیزی رو کهانداختم شروع کرده بودم تموم کردم:
«از این به بعد، دشمنهای شما سه نفر، دشمنهای منن.منتظر شرورهایی که شرورهای دیگه رو تا حد مرگ کتک میزنن.نظر انجمن شرورها تاسیس شد! برای صلح و امنیت موریم. عالی شد.»
شیطان شهوت دستشاینو رو عقب کشیدوفادار و آهی کشید.
«یه حرومزادهی روانیخیلی باید حد وسقط مرز خودش رو بدونه.»
شیطان شبحاین زیر لببمونه غرغر کرد:
«یارویی کهپرسید حتی جنبهی مشروباین خوردن هم نداره.»
شیطان شمشیر بااینو چونش به میز بههمریختهخیلی اشاره کرد و گفت:
«اینجا رووفادار تمیز کنید.راحت من اول میرم.»
شاید به خاطر این بود کهزانوهاش این یه دورهمیِ مشروبخوری بین مردهاکنه بود، فضا حسابی معذبکننده شده بود.
ولی از اونجاییچرا که مست بودم،زنده اصلاً برام مهم نبود.
خوابآلودگی داشت بهم غلبه میکرد، برایوفادار همین یه صندلی کشیدم جلو، پاهامکسی رو گذاشتم روش و چشمهام رو بستم.
الان همون لحظهای بود کهکنار باید خنجر وزغ درخشان روبین درمیآوردم و سر جاش فرو میکردم...
ولی مست بودن باعثبمونه میشد انجام هر کاریانداختم برام مثل یه عذاب باشه.
...خنجر وزغپرسید درخشان، برایگذاشتی امروز بیخیال.