---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 297: سرنخی برای یافتن مسیر غیرمتعارف • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 297: سرنخی برای یافتن مسیر غیرمتعارف

0

«اگه این غلطا رو‌جنگجوی​ به خاطر ترس از‌پریدم​ شمشیر اول جناح غیرمتعارف می‌کنین...»

شمشیرم رو کشیدم.

«پس طبیعی نیست که در برابر منی که اومدم همون شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو بکشم‌مردنی‌ها​ هم، همون‌قدر احترام و ترس نشون بدین؟ فقط چون من مسخره‌اش می‌کنم، دلیل نمیشه شما هم‌بازم​ بتونین با من همین کار رو بکنین. اونم وقتی که راست‌راست اینجا وایستاده بودم و تماشاتون می‌کردم.»

دزدان دریایی رودخانه که دیگه‌غرق​ مرگ رو به چشم دیده‌روانم​ بودن، هم‌زمان سمتم هجوم آوردن.

با یادآوری هنر شمشیر‌جنگجوی​ بزرگ شش جنگجوی رهبر‌پریدم​ اتحاد، منم پریدم جلو.

در حالی که بازوی یه دزد دریایی رو قطع می‌کردم، ضربه می‌زدم، می‌شکافتم،‌ضربه​ دفع می‌کردم، می‌بریدم و از زیر تیغ‌ها جاخالی می‌دادم، به این فکر افتادم که‌چقدر​ هنر شمشیر شکوفه آلو و هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو چقدر به هم شبیه‌اند.

فقط قدمت‌شون‌یکی‌یکی​ فرق داشت؛ مقصد‌خودم​ جفتشون یکی بود.

با حرکاتی که اصلاً معلوم نبود دارم هنر شمشیر شکوفه آلو‌می‌ریخت​ رو پیاده می‌کنم یا ادای هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو رو درمیارم،‌ضعیف‌تر​ کارم رو با قطع کردن دست و بال این حروم‌زاده‌ها شروع کردم.

چون این مؤثرترین روش‌جنگجوی​ برای لت و پار کردن‌جلو​ چند تا حریف هم‌زمان بود.

همین‌طور که دست‌های در حال‌اتحاد​ حرکت رو یکی‌یکی می‌انداختم، بدن‌بازوی​ خودم هم کم‌کم غرق خون شد.

بوی گند خون و بوی تعفن بدن دزدان دریایی‌بوی​ داشت روانم رو به هم می‌ریخت، ولی نه اون‌قاتل​ مردنی‌ها و نه منِ قاتل، هیچ‌کدوم نمی‌تونستیم متوقف بشیم.

مهم نبود دارم آدم‌هایی ضعیف‌تر از خودم‌بوی​ رو می‌کشم، زباله‌هایی که اصلاً نباید بهشون رحم‌منِ​ کرد؛ بازم این‌جور عوارض جانبی گندش رو داشت.

وقتی یه مشت‌بزرگ​ آدم بوگندو رو‌اتحاد​ می‌کشی، این چیزا اجتناب‌ناپذیره.

منم ناچاراً‌بزرگ​ تو اون بوی‌اتحاد​ گند غرق می‌شدم.

با وجود زجر کشیدن از‌خودم​ اون بوی تهوع‌آور، نابود کردن دزدان‌تعفن​ دریایی روی عرشه خیلی طول نکشید.

در عوض، بزدل‌ترین‌شون با سوءاستفاده‌غرق​ از مرگ رفقاشون، پریدن تو آب‌می‌ریخت​ و شروع کردن به شنا کردن.

از بین اون‌بزرگ​ همه جا، مسیرشون‌اتحاد​ سمت اسکله بود.

احتمالاً چاره دیگه‌ای‌جنگجوی​ نداشتن، چون اون تنها‌پریدم​ خشکیِ در دسترس بود.

کمانی رو که باهاش قایق‌ها رو آتیش‌غرق​ زده بودن برداشتم و حروم‌زاده‌هایی که داشتن‌ولی​ سمت اسکله شنا می‌کردن رو با تیر زدم.

این‌طور نبود که از همون اول کماندار‌بوی​ ماهری باشم؛ قبلاً برای خوب تیراندازی کردن‌مردنی‌ها​ آموزش دیده بودم، برای همین دقتم بالا بود.

با ترکیب هنرهای خارجی، انرژی درونی، تمرکز‌منم​ و نیت کشتار، تیرها رو یکی‌یکی تو کمر‌می‌زدم​ دزدان دریایی که برای جونشون دست‌وپا می‌زدن، کاشتم.

شترق! شترق! شترق! شترق!

«... این‌یکی‌یکی​ مسخره‌بازیا کله‌ی‌بدن​ سحر دیگه چیه.»

با حوصله منتظر موندم تا اونی که رفته بود زیر‌روانم​ آب و نفسش رو حبس کرده بود، برای هوا گرفتن‌بشیم​ بیاد بالا و همون موقع با تیر کارش رو ساختم.

شترق!

از اونجایی که قایق‌های ردیف‌شده تو اسکله‌پریدم​ تو آتیش می‌سوختن، قایق‌ران‌ها و مردم همون‌می‌زدم​ حوالی همه اومده بودن بیرون تا تماشا کنن.

چون دزدان دریایی حتی قایق‌های مسافربری که تنها منبع درآمدشون بود‌تعفن​ رو هم آتیش زده بودند، قایق‌ران‌ها رو زمین نشسته بودن و‌بشیم​ فحش می‌دادن یا از شدت استیصال تو سر و کله‌ی خودشون می‌زدن.

«جناح غیرمتعارف‌بدن​ خیلی‌ها رو‌کم‌کم​ عذاب میده.»

شاید خیلی‌ها از‌بزرگ​ من هم کینه‌اتحاد​ به دل داشتن.

ولی من آدمی نبودم که به‌منم​ خاطر یه همچین کینه‌ای، دعوایی رو‌قطع​ که شروع کرده بودم نصفه‌کاره ول کنم.

به آب‌های بی‌تفاوت و متلاطم دریاچه شرقی، و بعد‌بوی​ به مردمی که برای تماشا به اسکله اومده بودن خیره‌هیچ‌کدوم​ شدم، و بعد چمباتمه زدم تا به عرشه نگاه کنم.

از لای شکاف تخته‌ها، می‌تونستم‌غرق​ چشم آدم‌هایی رو ببینم که‌روانم​ داشتن به بالا نگاه می‌کردن.

«...»

پله‌ها رو پیدا کردم و رفتم پایین.‌پریدم​ آدم‌هایی رو دیدم که پارو به دست،‌می‌زدم​ با دهن‌های بسته بهم زل زده بودن.

همه‌شون با چشم‌های از حدقه دراومده نگاهم‌غرق​ می‌کردن؛ از نگاهشون نمی‌شد فهمید دارن به‌ولی​ یه آدم نگاه می‌کنن یا یه هیولا.

با زنجیر بسته نشده بودن، اما‌خون​ چشم‌های خسته‌شون نشون می‌داد که از‌ولی​ همون اول هم قصد فرار نداشتن.

حتماً فهمیده بودن که‌جنگجوی​ تمام دزدان دریایی روی‌پریدم​ عرشه بالا نفله شدن.

با این حال، تعدادشون‌رهبر​ برای هدایت همچین کشتی‌جلو​ بزرگی خیلی کم بود.

به نظر می‌رسید برای‌بدن​ حرکت دادن کشتی، قاطی‌خون​ دزدان دریایی کار می‌کردن.

برای همین نمی‌تونستم تشخیص بدم‌غرق​ که فقط کارگرهای پاروزن هستن‌روانم​ یا خودشون هم دزد دریایی‌ان.

«... شماها کی هستین؟»

«ما پاروزن بودیم.»

«فقط پارو می‌زدین؟»

«بله.»

هیچ سلاحی نداشتن و حتماً غذاشون‌اتحاد​ هم آشغال بوده، چون رنگ و‌دزد​ روشون مثل دزدان دریایی باز نبود.

از همه مهم‌تر، لباس‌هاشون فرق می‌کرد و‌پریدم​ رد کار سخت و طاقت‌فرسا رو می‌شد‌می‌زدم​ تو حالت چهره، نگاه و ساعدهاشون دید.

به نظر می‌رسید آدم‌هایی هستن که‌کم‌کم​ فقط حمالی می‌کردن، برای همین میل‌روانم​ به کشتنشون تو وجودم محو شد.

بدون انتظار خاصی پرسیدم.

«هوی پاروزن‌ها، می‌تونین منو ببرین‌رهبر​ همون خراب‌شده‌ای که ازش اومدین؟‌حالی​ من رهبر فرقه هائو هستم.»

پاروزن‌ها یه نگاهی‌جنگجوی​ به هم انداختن و‌پریدم​ بعد به حرف اومدن.

«بله، می‌تونیم راهنمایی‌تون کنیم.»

«جداً؟»

صورت‌هاشون رو‌هنر​ برانداز کردم‌جنگجوی​ و پرسیدم.

«غذا خوردین؟»

«هنوز نه.»

«پس اول می‌ریم‌خودم​ سمت اسکله. باید‌خون​ یه چیزی بخورین.»

قیافه‌ام خیلی ترسناک بود؟ پاروزن‌ها که‌اتحاد​ هنوز چهره‌هاشون پر از وحشت بود،‌دزد​ نگاهی به هم انداختن و پچ‌پچ کردن.

«به سمت اسکله.»

بقیه پاروزن‌ها‌یکی‌یکی​ با صدای‌بدن​ آرومی هم‌صدا شدن.

«به سمت اسکله.»

حرفشون رو تکرار کردم.

«به سمت‌بزرگ​ اسکله، بریم یه‌اتحاد​ چیزی کوفت کنیم.»

پاروزن‌ها که پاروها‌می‌انداختم​ رو به حرکت‌کم‌کم​ درآوردن، دماغه کشتی چرخید.

برگشتم بالا روی عرشه، یه نگاهی به‌بوی​ جنازه‌ها انداختم، بعد با لگد یا گرفتن پس‌گردن‌شون،‌منِ​ پرتشون کردم تو آب تا همون‌جا دفن بشن.

صدای شلپِ افتادن‌شون‌بزرگ​ تو آب، حکم‌اتحاد​ مراسم تشییع‌جنازه‌شون رو داشت.

نمی‌دونم شمشیر اول‌جنگجوی​ جناح غیرمتعارف تا‌منم​ کی می‌خواد قایم بشه.

ولی همون‌طور که‌می‌انداختم​ گفتم، قصد دارم‌کم‌کم​ تک‌تک زیردست‌هاش رو بکشم.

وقتی همه‌شون تا‌خودم​ سر حد مرگ کتک‌بوی​ خوردن و نفله شدن.

اون‌وقت پیروزی‌هنر​ از آنِ‌جنگجوی​ صاحب مسافرخانه میشه.

وقتی با پاروزن‌ها به اسکله رسیدم، شیطان شمشیر، شیطان‌حالی​ شهوت و شیطان شبح از قبل اونجا بودن و‌زیر​ اعضای واحد عملیات ویژه داشتن وضعیت رو بررسی می‌کردن.

به جای اینکه از کشتی بزرگ بپرم‌غرق​ تو خشکی، اول خودم رو انداختم تو‌ولی​ رودخونه تا یه آبی به تنم بزنم.

بعد از شستن خون‌ها تو آب‌های دریاچه‌بوی​ شرقی، رفتم بالا رو خشکی و یکی‌مردنی‌ها​ از اعضای واحد عملیات ویژه رو صدا زدم.

اون عضو که قیافه‌اش برام‌رهبر​ آشنا بود ولی اسمش رو‌حالی​ نمی‌دونستم، اومد جلو و پرسید.

«رهبر فرقه، چه اتفاقی افتاده؟»

«دزدان دریایی داشتن تمام قایق‌های نزدیک اسکله رو با تیرهای شعله‌ور‌تعفن​ آتیش می‌زدن، منم همه‌شون رو کشتم. پاروزن‌ها چیزی نخوردن، برای همین اول‌مهم​ می‌ذارم شکمشون رو سیر کنن. به نظر می‌رسه جای پایگاه رو می‌دونن.»

عضو واحد سر تکون داد.

«متوجهم. پس‌هنر​ ما فعلاً‌جنگجوی​ همین‌جا نگهبانی می‌دیم.»

منظورش این‌بزرگ​ بود که از‌اتحاد​ کشتی محافظت می‌کنه.

«ممکنه به پاروزن‌ها حمله بشه، پس‌کم‌کم​ دلم می‌خواد همون‌جایی که واحد عملیات‌روانم​ ویژه هست غذا بخورن. کجا مستقر شدین؟»

یه عضو‌بدن​ دیگه به‌کم‌کم​ حرف اومد.

«من راهنمایی‌تون می‌کنم.»

شیطان شبح که معلوم‌رهبر​ نبود کِی خودش رو‌جلو​ رسونده بود، ازم پرسید.

«قایق‌ران‌ها گفتن‌یکی‌یکی​ می‌تونن تا‌بدن​ جزیره راهنماییت کنن؟»

سر تکون دادم.

«این‌طور به نظر می‌رسه.‌جنگجوی​ نمی‌دونم چه جور جزیره‌ایه،‌پریدم​ ولی بیا بریم بپرسیم.»

یکم خواب‌آلود بودم، اما پاروزن‌ها‌اتحاد​ رو برداشتم و راه افتادم‌بازوی​ تا یه چیزی کوفت کنیم.

حالا که بهش فکر می‌کنم، زیردست‌های شمشیر اول‌خون​ جناح غیرمتعارف هم بر اساس رتبه تقسیم می‌شدن،‌مردنی‌ها​ و تو پایین‌ترین سطح همون‌هایی بودن که پارو می‌زدن.

اگه اینا کارگرهایی بودن که دزدان دریایی معمولاً‌گند​ باهاشون مثل سگ رفتار می‌کردن، احتمالاً مرگ و‌قاتل​ زندگی همچین آدم‌های مفلسی اصلاً براشون مهم نبود.

به خاطر همینه که نباید با قشر کارگر این‌قدر بی‌ملاحظه‌حالی​ رفتار کنی، ولی خب اون شمشیر اول جناح غیرمتعارفِ اشراف‌زاده‌تیغ‌ها​ و ازخودراضی تو دریاچه شرقی احتمالاً از این چیزا سر درنمی‌آره.

اگه این کار‌جنگجوی​ رو می‌کرد، این‌طوری زیردست‌هاش‌پریدم​ رو به کشتن نمی‌داد.

مسخره بود، ولی سرنخ پیدا کردن‌کم‌کم​ جناح غیرمتعارف دست همون کسایی بود که‌می‌ریخت​ دزدان دریایی مثل آشغال باهاشون رفتار می‌کردن.

تو راه مسافرخانه، شیطان‌کم‌کم​ شمشیر رو کرد به‌گند​ شیطان شهوت و گفت:

«سومی، برو یه‌بزرگ​ دست لباس بخر.‌اتحاد​ دیدن ریختش سوهان روحه.»

«چشم، استاد.»

آستین‌هام همین‌طوری هم تیکه‌پاره‌بدن​ بودن، برای همین بقيه‌اش رو‌بوی​ هم جر دادم و کندم.

یکی از‌بدن​ دست‌هام حسابی‌کم‌کم​ خنک شد.

شیطان شمشیر ازم پرسید:

«کل شب‌بزرگ​ رو بیدار‌رهبر​ بودی، روبه‌راهی؟»

«باید یه چیزی‌می‌انداختم​ کوفت کنم و‌کم‌کم​ یه چرتی بزنم.»

تحت محافظت چهار شرور بزرگ‌غرق​ و با راهنمایی عضو واحد‌روانم​ عملیات ویژه، راهی مسافرخانه شدم.

بعد از اینکه لباس‌های نویی رو که شیطان‌پریدم​ شهوت خریده بود پوشیدم، به غذا خوردن پاروزن‌ها خیره‌دفع​ شدم و همون‌طور روی صندلی‌ام یه لحظه چرت زدم.

خواب مثل یه موج‌رهبر​ خروشان روم آوار شد و‌حالی​ کل بدنم رو خیس کرد.

تو این‌جور مواقع، آدم‌بدن​ جوری تو خواب غرق میشه‌بوی​ که انگار رفته زیر آب.

با این حال، یه گوشه از ذهنم‌بوی​ هنوز بیدار بود و تو افکاری غوطه‌ور شدم‌منِ​ که نه خواب بودن و نه خیال‌بافی‌های الکی.

ناخودآگاه به این فکر افتادم که‌اتحاد​ ممکنه تو مسیر رفتن به جزیره‌دزد​ با راهنمایی این پاروزن‌ها، بهمون حمله بشه.

از هر‌بزرگ​ طرف با آب‌اتحاد​ محاصره شده بودیم.

اگه کشتی‌های تحت‌می‌انداختم​ فرمان شمشیر اول جناح‌غرق​ غیرمتعارف محاصره‌مون می‌کردن چی؟

مگه اینکه طرف یه استاد فوق‌العاده‌خون​ ماهر می‌بود، وگرنه زنده موندن تو‌ولی​ اون شرایط کار حضرت فیل بود.

چشم‌هام رو باز کردم‌جنگجوی​ و از پاروزن‌هایی که‌پریدم​ مشغول لمباندن بودن پرسیدم:

«اسم این جزیره‌ای‌جنگجوی​ که دارید ما‌منم​ رو می‌برید اونجا چیه؟»

«جزیره مار سفیده.»

«احیاناً شمشیر اول‌خودم​ جناح غیرمتعارف هم‌خون​ اونجا پیداش میشه؟»

«می‌دونم که هر از گاهی‌رهبر​ به اونجا سر می‌زنه، ولی‌حالی​ خبر ندارم الانم اونجاست یا نه.»

«به هر‌بزرگ​ حال، یکی‌رهبر​ از پایگاه‌هاشه دیگه؟»

«بله، درسته.»

«رئیس اونجا کیه؟»

«ارباب جزیره مار سفید،‌جنگجوی​ ولی اسمش رو نمی‌دونم.‌پریدم​ یکی از مدیرهای اتحاد غیرمتعارفه.»

واحد عملیات ویژه‌جنگجوی​ و چهار شرور بزرگ‌پریدم​ هم حرف‌هامون رو می‌شنیدن.

«از اونجایی که کشتی‌بدن​ هنوز برنگشته، حتماً تا الان‌بوی​ حسابی آماده‌باش دادن، مگه نه؟»

«بله، حتی منجنیق‌هایی دارن‌کم‌کم​ که می‌تونن کوزه‌های پر‌گند​ از روغن رو پرت کنن.»

دوباره بدون‌هنر​ اینکه انتظار خاصی‌رهبر​ داشته باشم، پرسیدم:

«منجنیق... به غیر از مسیر همیشگی، می‌تونید از‌جلو​ یه راه فرعی برید یا مثلاً به جای‌دفع​ اسکله، قایق رو یه جایی مثل صخره‌ها نگه دارید؟»

پاروزن‌ها که مشغول غذا‌بدن​ خوردن بودن، همگی زل‌خون​ زدن به یه نفر.

پیرترین پاروزن قبل از‌کم‌کم​ اینکه جوابم رو بده،‌گند​ یه لحظه رفت تو فکر.

«می‌تونیم. ولی اونجا رسماً یه منطقه‌اتحاد​ صخره‌ایه که پر از صخره‌های پنهان‌دزد​ زیر آبه، واسه همین خیلی خطرناکه.»

رو کردم به‌جنگجوی​ عضو واحد عملیات‌منم​ ویژه و گفتم:

«می‌تونی یه مقدار جیره خشک و‌کم‌کم​ آب آشامیدنی برای پاروزن‌ها جور کنی‌روانم​ تا بتونن روی آب زنده بمونن؟»

«بله، ردیفش می‌کنم.»

نگاهم رو‌هنر​ چرخوندم سمت‌جنگجوی​ چهار شرور بزرگ.

«هر جور شده،‌جنگجوی​ بیاید جزیره مار‌منم​ سفید رو تسخیر کنیم.»

یه لحظه بعد، زودتر از بقیه از مسافرخانه‌خون​ زدم بیرون و یه گفتگوی کاملاً متفاوت با‌مردنی‌ها​ دان هیوک-سان و چهار شرور بزرگ راه انداختم.

«اگه این پاروزن‌ها جاسوس باشن، یا روی‌بوی​ آب کمین می‌خوریم یا تو جزیره مار‌مردنی‌ها​ سفید با یه حمله همه‌جانبه روبرو میشیم.»

شیطان شهوت جواب داد:

«ولی به‌بزرگ​ نظر آدمای‌رهبر​ عادی می‌اومدن.»

«نمی‌تونیم صددرصد بهشون اعتماد کنیم.»

به دان هیوک-سان نگاه کردم.

«اگه تو جزیره مار سفید گیر بیفتیم، بهتره واحد عملیات ویژه اون موقع بهمون‌ضربه​ پشتیبانی بده. با وجود فقط یه قایق، رهبر اتحاد نباید سوار بشه. من چندتا‌چقدر​ از پاروزن‌ها رو جا می‌ذارم، پس لطفاً یه قایق جدید گیر بیارید و بیاید.»

دان هیوک-سان سر تکون داد.

«چشم.»

نگاهی به شیطان‌خودم​ شمشیر انداختم که‌خون​ تا الان ساکت بود.

«برادر ارشد،‌هنر​ تو چی‌جنگجوی​ فکر می‌کنی؟»

شیطان شمشیر‌بزرگ​ با لحنی‌رهبر​ یکنواخت جواب داد:

«فکر نمی‌کنم قایق‌ران‌ها قصد و غرض بدی از راهنمایی ما داشته باشن، ولی خود جزیره مار‌مردنی‌ها​ سفید احتمالاً یه تله است. ممکنه وقتی داریم با یه قایق به اون سمت می‌ریم، محاصره بشیم.‌این‌جور​ ضمناً باید حواسمون به سنگ‌های روی صخره‌ها، سلاح‌های مخفی تو شن‌ها، حشرات سمی و مارها هم باشه.»

شیطان شهوت در جواب گفت:

«پس به‌هنر​ نظر می‌رسه‌جنگجوی​ نریم بهتره.»

شیطان شمشیر نظر‌جنگجوی​ شاگردش رو به‌منم​ هیچ جاش نگرفت.

«باید بیفتیم تو تله‌بدن​ تا اون مرتیکه غیرمتعارف‌خون​ خودش رو نشون بده.»

به قیافه پاروزن‌هایی که‌کم‌کم​ بعد از غذا خوردن‌گند​ بیرون می‌اومدن خیره شدم.

می‌خواستم یه زهر چشمی‌جنگجوی​ ازشون بگیرم، ولی چون هنرهای‌جلو​ رزمی بلد نبودن، بی‌خیال شدم.

«بزن بریم. شما دو‌رهبر​ تا، همین‌جا بمونید. می‌تونید‌جلو​ با اتحاد موریم حرکت کنید.»

یکی از اعضای واحد عملیات ویژه،‌کم‌کم​ دو تا از پاروزن‌ها رو جوری‌روانم​ گرفت که انگار داره دستگیرشون می‌کنه.

«شما دو‌بدن​ تا، با‌کم‌کم​ ما بیاید.»

«آه، بله.»

مدت کوتاهی بعد، دوباره‌رهبر​ سوار کشتی شدیم و‌جلو​ عرشه رو تمیز کردیم.

شیطان شمشیر به محض اینکه چشمش‌کم‌کم​ به یه کمان افتاد، تیری توش‌روانم​ گذاشت و به سمت آسمون شلیک کرد.

با دیدن تیری که‌کم‌کم​ تا ارتفاعی باورنکردنی اوج گرفت،‌تعفن​ حس کردم خیالم راحت شد.

برای مدتی، از قایق‌سواری‌جنگجوی​ لذت بردیم و یه‌پریدم​ مسابقه تیراندازی راه انداختیم.

تمرین تیراندازی باعث می‌شد‌رهبر​ سروکله زدن با دزدان‌جلو​ دریایی رودخانه راحت‌تر بشه.

در حالی که به سمت‌خودم​ جزیره مار سفید پیش می‌رفتیم، روی‌تعفن​ پله‌ها ایستادم و به پاروزن‌ها گفتم:

«هوی پاروزن‌ها! اگه سروکله دزدان دریایی‌خون​ پیدا شد، کشتی رو دقیقاً بیارید‌ولی​ بغلشون. این‌طوری می‌تونیم سریع‌تر کارشون رو بسازیم.»

«فهمیدیم.»

چشم‌هام باید حسابی‌جنگجوی​ قرمز شده باشن،‌منم​ چون شیطان شبح گفت:

«بگیر بخواب. الانه‌هاست‌می‌انداختم​ که به جای‌کم‌کم​ اشک، خون گریه کنی.»

سرم رو تکون دادم و‌غرق​ تنهایی رفتم تو یه اتاق‌روانم​ خصوصی داغون تا یه چرتی بزنم.

قایق خیلی سریع‌بزرگ​ نمی‌رفت، برای همین می‌تونستم‌منم​ یه چرت کوتاه بزنم.

تو یه بازه دو ساعته، هی‌منم​ خوابم می‌برد و دوباره بیدار می‌شدم، تا‌ضربه​ اینکه صدای شیطان شهوت به گوشم خورد.

«رسیدیم به جزیره مار سفید.»

اومدم بیرون‌بدن​ تا جزیره‌کم‌کم​ رو ببینم.

اسمش رو به خاطر شکلش نذاشته بودن جزیره‌پریدم​ مار سفید، بلکه مه غلیظی که پایین اومده بود‌دفع​ باعث می‌شد شبیه یه مار سفید به نظر برسه.

ناگهان، قایق به یه‌رهبر​ صخره پنهان برخورد کرد‌جلو​ و به طرز وحشتناکی لرزید.

بی‌اختیار خنده‌ام گرفت.

«... این خطرناکه.»

همزمان با تکان خوردن‌جنگجوی​ قایق، چهار شرور بزرگ‌پریدم​ هم باهام زدند زیر خنده.

عجیب بود، ولی هر وقت سختی‌منم​ و بحرانی پیش می‌اومد، خنده مثل‌قطع​ یه بیماری مسری بینمون پخش می‌شد.

تو دل مه غلیظ آروم‌آروم جلو‌کم‌کم​ رفتیم تا اینکه به نزدیکی یه صخره‌می‌ریخت​ شیب‌دار رسیدیم و اطراف رو برانداز کردیم.

از تیرهای آتشین یا‌کم‌کم​ کوزه‌های شعله‌وری که انتظارش‌گند​ رو داشتیم خبری نبود.

رفتم سمت پله‌ها‌بزرگ​ و یه خداحافظی‌اتحاد​ مختصر با پاروزن‌ها کردم.

«همگی خسته نباشید. اگه‌رهبر​ دلشوره دارید، می‌تونید یکم‌جلو​ دورتر روی آب منتظر بمونید.»

«چشم، رهبر فرقه.»

بعد از نگاه کردن‌کم‌کم​ به پاروزن‌ها می‌خواستم برم‌گند​ بالا که یکیشون گفت:

«رهبر فرقه،‌هنر​ تو نبرد براتون‌رهبر​ آرزوی موفقیت می‌کنم.»

یه تکون ریز به سرم دادم، بعد اومدم‌جلو​ بیرون و همراه با چهار شرور بزرگ، پریدیم روی‌می‌بریدم​ صخره‌ای که امواج رودخانه داشت خودش رو بهش می‌کوبید.

وقتی به عقب نگاه کردم،‌خودم​ قایقی که ما رو آورده‌گند​ بود داشت آروم‌آروم دور می‌شد.

هر چهار شرور‌خودم​ بزرگ کمان و‌خون​ تیردان روی دوششون بود.

از روی ده‌ها‌بزرگ​ صخره پریدیم تا به‌منم​ جزیره مار سفید برسیم.

بدون هیچ هماهنگی قبلی،‌رهبر​ یه لحظه مکث کردیم تا‌حالی​ قیافه‌های همدیگه رو برانداز کنیم.

انگار تبدیل شده بودیم به یه‌کم‌کم​ واحد عملیات ویژه که برای حمله‌روانم​ به جزیره مار سفید فرستاده شدن.

نه فقط من، بلکه شیطان‌غرق​ شهوت، شیطان شبح و حتی‌روانم​ شیطان شمشیر هم نیششون باز بود.

شیطان شمشیر‌هنر​ رو کرد‌جنگجوی​ بهمون و گفت:

«اگه اتفاق خاصی‌جنگجوی​ نیفتاد، بیاید فقط‌منم​ همه‌شون رو قتل‌عام کنیم.»

«همین کار رو می‌کنیم.»

و این‌طوری بود‌خودم​ که قدم به‌خون​ جزیره مار سفید گذاشتیم.

ناولها | novelha.net