چپتر 297: سرنخی برای یافتن مسیر غیرمتعارف
0«اگه این غلطا روجنگجوی به خاطر ترس ازپریدم شمشیر اول جناح غیرمتعارف میکنین...»
شمشیرم رو کشیدم.
«پس طبیعی نیست که در برابر منی که اومدم همون شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو بکشمکمکم هم، همونقدر احترام و ترس نشون بدین؟ فقط چون من مسخرهاش میکنم، دلیل نمیشه شما همبشیم بتونین با من همین کار رو بکنین. اونم وقتی که راستراست اینجا وایستاده بودم و تماشاتون میکردم.»
دزدان دریایی رودخانه که دیگهولی مرگ رو به چشم دیدههیچکدوم بودن، همزمان سمتم هجوم آوردن.
با یادآوری هنر شمشیرجنگجوی بزرگ شش جنگجوی رهبرپریدم اتحاد، منم پریدم جلو.
در حالی که بازوی یه دزد دریایی رو قطع میکردم، ضربه میزدم، میشکافتم،ضربه دفع میکردم، میبریدم و از زیر تیغها جاخالی میدادم، به این فکر افتادم کهچقدر هنر شمشیر شکوفه آلو و هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو چقدر به هم شبیهاند.
فقط قدمتشونمؤثرترین فرق داشت؛ مقصدپار جفتشون یکی بود.
با حرکاتی که اصلاً معلوم نبود دارم هنر شمشیر شکوفه آلونمیتونستیم رو پیاده میکنم یا ادای هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو رو درمیارم،بازم کارم رو با قطع کردن دست و بال این حرومزادهها شروع کردم.
چون این مؤثرترین روشجنگجوی برای لت و پار کردنجلو چند تا حریف همزمان بود.
همینطور که دستهای در حالاتحاد حرکت رو یکییکی میانداختم، بدنبازوی خودم هم کمکم غرق خون شد.
بوی گند خون و بوی تعفن بدن دزدان دریاییدستهای داشت روانم رو به هم میریخت، ولی نه اونخون مردنیها و نه منِ قاتل، هیچکدوم نمیتونستیم متوقف بشیم.
مهم نبود دارم آدمهایی ضعیفتر از خودممردنیها رو میکشم، زبالههایی که اصلاً نباید بهشون رحمآدمهایی کرد؛ بازم اینجور عوارض جانبی گندش رو داشت.
وقتی یه مشتبزرگ آدم بوگندو رواتحاد میکشی، این چیزا اجتنابناپذیره.
منم ناچاراًبزرگ تو اون بویاتحاد گند غرق میشدم.
با وجود زجر کشیدن ازپار اون بوی تهوعآور، نابود کردن دزدانحرکت دریایی روی عرشه خیلی طول نکشید.
در عوض، بزدلترینشون با سوءاستفادهولی از مرگ رفقاشون، پریدن تو آبنمیتونستیم و شروع کردن به شنا کردن.
از بین اونبزرگ همه جا، مسیرشوناتحاد سمت اسکله بود.
احتمالاً چاره دیگهایجنگجوی نداشتن، چون اون تنهاپریدم خشکیِ در دسترس بود.
کمانی رو که باهاش قایقها رو آتیشحریف زده بودن برداشتم و حرومزادههایی که داشتنبدن سمت اسکله شنا میکردن رو با تیر زدم.
اینطور نبود که از همون اول کماندارمردنیها ماهری باشم؛ قبلاً برای خوب تیراندازی کردنمهم آموزش دیده بودم، برای همین دقتم بالا بود.
با ترکیب هنرهای خارجی، انرژی درونی، تمرکزمنم و نیت کشتار، تیرها رو یکییکی تو کمرمیزدم دزدان دریایی که برای جونشون دستوپا میزدن، کاشتم.
شترق! شترق! شترق! شترق!
«... اینمؤثرترین مسخرهبازیا کلهیبرای سحر دیگه چیه.»
با حوصله منتظر موندم تا اونی که رفته بود زیرهیچکدوم آب و نفسش رو حبس کرده بود، برای هوا گرفتنبهشون بیاد بالا و همون موقع با تیر کارش رو ساختم.
شترق!
از اونجایی که قایقهای ردیفشده تو اسکلهپریدم تو آتیش میسوختن، قایقرانها و مردم همونمیزدم حوالی همه اومده بودن بیرون تا تماشا کنن.
چون دزدان دریایی حتی قایقهای مسافربری که تنها منبع درآمدشون بودحرکت رو هم آتیش زده بودند، قایقرانها رو زمین نشسته بودن وروانم فحش میدادن یا از شدت استیصال تو سر و کلهی خودشون میزدن.
«جناح غیرمتعارفتعفن خیلیها رومیریخت عذاب میده.»
شاید خیلیها ازبزرگ من هم کینهاتحاد به دل داشتن.
ولی من آدمی نبودم که بهمنم خاطر یه همچین کینهای، دعوایی روقطع که شروع کرده بودم نصفهکاره ول کنم.
به آبهای بیتفاوت و متلاطم دریاچه شرقی، و بعددستهای به مردمی که برای تماشا به اسکله اومده بودن خیرهبوی شدم، و بعد چمباتمه زدم تا به عرشه نگاه کنم.
از لای شکاف تختهها، میتونستمولی چشم آدمهایی رو ببینم کههیچکدوم داشتن به بالا نگاه میکردن.
«...»
پلهها رو پیدا کردم و رفتم پایین.پریدم آدمهایی رو دیدم که پارو به دست،میزدم با دهنهای بسته بهم زل زده بودن.
همهشون با چشمهای از حدقه دراومده نگاهمحریف میکردن؛ از نگاهشون نمیشد فهمید دارن بهبدن یه آدم نگاه میکنن یا یه هیولا.
با زنجیر بسته نشده بودن، امااون چشمهای خستهشون نشون میداد که ازمتوقف همون اول هم قصد فرار نداشتن.
حتماً فهمیده بودن کهجنگجوی تمام دزدان دریایی رویپریدم عرشه بالا نفله شدن.
با این حال، تعدادشونرهبر برای هدایت همچین کشتیجلو بزرگی خیلی کم بود.
به نظر میرسید برایبرای حرکت دادن کشتی، قاطیهمینطور دزدان دریایی کار میکردن.
برای همین نمیتونستم تشخیص بدمولی که فقط کارگرهای پاروزن هستنهیچکدوم یا خودشون هم دزد دریاییان.
«... شماها کی هستین؟»
«ما پاروزن بودیم.»
«فقط پارو میزدین؟»
«بله.»
هیچ سلاحی نداشتن و حتماً غذاشوناتحاد هم آشغال بوده، چون رنگ ودزد روشون مثل دزدان دریایی باز نبود.
از همه مهمتر، لباسهاشون فرق میکرد وپریدم رد کار سخت و طاقتفرسا رو میشدمیزدم تو حالت چهره، نگاه و ساعدهاشون دید.
به نظر میرسید آدمهایی هستن کهچند فقط حمالی میکردن، برای همین میلیکییکی به کشتنشون تو وجودم محو شد.
بدون انتظار خاصی پرسیدم.
«هوی پاروزنها، میتونین منو ببرینرهبر همون خرابشدهای که ازش اومدین؟حالی من رهبر فرقه هائو هستم.»
پاروزنها یه نگاهیجنگجوی به هم انداختن وپریدم بعد به حرف اومدن.
«بله، میتونیم راهنماییتون کنیم.»
«جداً؟»
صورتهاشون روهنر برانداز کردمجنگجوی و پرسیدم.
«غذا خوردین؟»
«هنوز نه.»
«پس اول میریمروانم سمت اسکله. بایداون یه چیزی بخورین.»
قیافهام خیلی ترسناک بود؟ پاروزنها کهاتحاد هنوز چهرههاشون پر از وحشت بود،دزد نگاهی به هم انداختن و پچپچ کردن.
«به سمت اسکله.»
بقیه پاروزنهامؤثرترین با صدایبرای آرومی همصدا شدن.
«به سمت اسکله.»
حرفشون رو تکرار کردم.
«به سمتبزرگ اسکله، بریم یهاتحاد چیزی کوفت کنیم.»
پاروزنها که پاروهاروش رو به حرکتچند درآوردن، دماغه کشتی چرخید.
برگشتم بالا روی عرشه، یه نگاهی بهمردنیها جنازهها انداختم، بعد با لگد یا گرفتن پسگردنشون،آدمهایی پرتشون کردم تو آب تا همونجا دفن بشن.
صدای شلپِ افتادنشونبزرگ تو آب، حکماتحاد مراسم تشییعجنازهشون رو داشت.
نمیدونم شمشیر اولجنگجوی جناح غیرمتعارف تامنم کی میخواد قایم بشه.
ولی همونطور کهروش گفتم، قصد دارمچند تکتک زیردستهاش رو بکشم.
وقتی همهشون تاروانم سر حد مرگ کتکمردنیها خوردن و نفله شدن.
اونوقت پیروزیهنر از آنِجنگجوی صاحب مسافرخانه میشه.
وقتی با پاروزنها به اسکله رسیدم، شیطان شمشیر، شیطانحالی شهوت و شیطان شبح از قبل اونجا بودن وزیر اعضای واحد عملیات ویژه داشتن وضعیت رو بررسی میکردن.
به جای اینکه از کشتی بزرگ بپرمحریف تو خشکی، اول خودم رو انداختم توبدن رودخونه تا یه آبی به تنم بزنم.
بعد از شستن خونها تو آبهای دریاچهمردنیها شرقی، رفتم بالا رو خشکی و یکیمهم از اعضای واحد عملیات ویژه رو صدا زدم.
اون عضو که قیافهاش برامرهبر آشنا بود ولی اسمش روحالی نمیدونستم، اومد جلو و پرسید.
«رهبر فرقه، چه اتفاقی افتاده؟»
«دزدان دریایی داشتن تمام قایقهای نزدیک اسکله رو با تیرهای شعلهورحرکت آتیش میزدن، منم همهشون رو کشتم. پاروزنها چیزی نخوردن، برای همین اولمیریخت میذارم شکمشون رو سیر کنن. به نظر میرسه جای پایگاه رو میدونن.»
عضو واحد سر تکون داد.
«متوجهم. پسهنر ما فعلاًجنگجوی همینجا نگهبانی میدیم.»
منظورش اینبزرگ بود که ازاتحاد کشتی محافظت میکنه.
«ممکنه به پاروزنها حمله بشه، پسچند دلم میخواد همونجایی که واحد عملیاتیکییکی ویژه هست غذا بخورن. کجا مستقر شدین؟»
یه عضوتعفن دیگه بهمیریخت حرف اومد.
«من راهنماییتون میکنم.»
شیطان شبح که معلومرهبر نبود کِی خودش روجلو رسونده بود، ازم پرسید.
«قایقرانها گفتنمؤثرترین میتونن تابرای جزیره راهنماییت کنن؟»
سر تکون دادم.
«اینطور به نظر میرسه.جنگجوی نمیدونم چه جور جزیرهایه،پریدم ولی بیا بریم بپرسیم.»
یکم خوابآلود بودم، اما پاروزنهااتحاد رو برداشتم و راه افتادمبازوی تا یه چیزی کوفت کنیم.
حالا که بهش فکر میکنم، زیردستهای شمشیر اولهمینطور جناح غیرمتعارف هم بر اساس رتبه تقسیم میشدن،کمکم و تو پایینترین سطح همونهایی بودن که پارو میزدن.
اگه اینا کارگرهایی بودن که دزدان دریایی معمولاًمنِ باهاشون مثل سگ رفتار میکردن، احتمالاً مرگ وضعیفتر زندگی همچین آدمهای مفلسی اصلاً براشون مهم نبود.
به خاطر همینه که نباید با قشر کارگر اینقدر بیملاحظهحالی رفتار کنی، ولی خب اون شمشیر اول جناح غیرمتعارفِ اشرافزادهتیغها و ازخودراضی تو دریاچه شرقی احتمالاً از این چیزا سر درنمیآره.
اگه این کارجنگجوی رو میکرد، اینطوری زیردستهاشپریدم رو به کشتن نمیداد.
مسخره بود، ولی سرنخ پیدا کردنچند جناح غیرمتعارف دست همون کسایی بود کهمیانداختم دزدان دریایی مثل آشغال باهاشون رفتار میکردن.
تو راه مسافرخانه، شیطانمیریخت شمشیر رو کرد بهمنِ شیطان شهوت و گفت:
«سومی، برو یهبزرگ دست لباس بخر.اتحاد دیدن ریختش سوهان روحه.»
«چشم، استاد.»
آستینهام همینطوری هم تیکهپارهبرای بودن، برای همین بقيهاش رودستهای هم جر دادم و کندم.
یکی ازتعفن دستهام حسابیمیریخت خنک شد.
شیطان شمشیر ازم پرسید:
«کل شببزرگ رو بیداررهبر بودی، روبهراهی؟»
«باید یه چیزیروش کوفت کنم وچند یه چرتی بزنم.»
تحت محافظت چهار شرور بزرگولی و با راهنمایی عضو واحدهیچکدوم عملیات ویژه، راهی مسافرخانه شدم.
بعد از اینکه لباسهای نویی رو که شیطانپریدم شهوت خریده بود پوشیدم، به غذا خوردن پاروزنها خیرهدفع شدم و همونطور روی صندلیام یه لحظه چرت زدم.
خواب مثل یه موجرهبر خروشان روم آوار شد وحالی کل بدنم رو خیس کرد.
تو اینجور مواقع، آدمبرای جوری تو خواب غرق میشهدستهای که انگار رفته زیر آب.
با این حال، یه گوشه از ذهنممردنیها هنوز بیدار بود و تو افکاری غوطهور شدمآدمهایی که نه خواب بودن و نه خیالبافیهای الکی.
ناخودآگاه به این فکر افتادم کهاتحاد ممکنه تو مسیر رفتن به جزیرهدزد با راهنمایی این پاروزنها، بهمون حمله بشه.
از هربزرگ طرف با آباتحاد محاصره شده بودیم.
اگه کشتیهای تحتروش فرمان شمشیر اول جناححریف غیرمتعارف محاصرهمون میکردن چی؟
مگه اینکه طرف یه استاد فوقالعادهاون ماهر میبود، وگرنه زنده موندن تومتوقف اون شرایط کار حضرت فیل بود.
چشمهام رو باز کردمجنگجوی و از پاروزنهایی کهپریدم مشغول لمباندن بودن پرسیدم:
«اسم این جزیرهایجنگجوی که دارید مامنم رو میبرید اونجا چیه؟»
«جزیره مار سفیده.»
«احیاناً شمشیر اولروانم جناح غیرمتعارف هماون اونجا پیداش میشه؟»
«میدونم که هر از گاهیرهبر به اونجا سر میزنه، ولیحالی خبر ندارم الانم اونجاست یا نه.»
«به هربزرگ حال، یکیرهبر از پایگاههاشه دیگه؟»
«بله، درسته.»
«رئیس اونجا کیه؟»
«ارباب جزیره مار سفید،جنگجوی ولی اسمش رو نمیدونم.پریدم یکی از مدیرهای اتحاد غیرمتعارفه.»
واحد عملیات ویژهجنگجوی و چهار شرور بزرگپریدم هم حرفهامون رو میشنیدن.
«از اونجایی که کشتیبرای هنوز برنگشته، حتماً تا الاندستهای حسابی آمادهباش دادن، مگه نه؟»
«بله، حتی منجنیقهایی دارنمیریخت که میتونن کوزههای پرمنِ از روغن رو پرت کنن.»
دوباره بدونهنر اینکه انتظار خاصیرهبر داشته باشم، پرسیدم:
«منجنیق... به غیر از مسیر همیشگی، میتونید ازجلو یه راه فرعی برید یا مثلاً به جایدفع اسکله، قایق رو یه جایی مثل صخرهها نگه دارید؟»
پاروزنها که مشغول غذابرای خوردن بودن، همگی زلهمینطور زدن به یه نفر.
پیرترین پاروزن قبل ازمیریخت اینکه جوابم رو بده،منِ یه لحظه رفت تو فکر.
«میتونیم. ولی اونجا رسماً یه منطقهاتحاد صخرهایه که پر از صخرههای پنهاندزد زیر آبه، واسه همین خیلی خطرناکه.»
رو کردم بهجنگجوی عضو واحد عملیاتمنم ویژه و گفتم:
«میتونی یه مقدار جیره خشک وچند آب آشامیدنی برای پاروزنها جور کنییکییکی تا بتونن روی آب زنده بمونن؟»
«بله، ردیفش میکنم.»
نگاهم روهنر چرخوندم سمتجنگجوی چهار شرور بزرگ.
«هر جور شده،جنگجوی بیاید جزیره مارمنم سفید رو تسخیر کنیم.»
یه لحظه بعد، زودتر از بقیه از مسافرخانههمینطور زدم بیرون و یه گفتگوی کاملاً متفاوت باکمکم دان هیوک-سان و چهار شرور بزرگ راه انداختم.
«اگه این پاروزنها جاسوس باشن، یا رویمردنیها آب کمین میخوریم یا تو جزیره مارمهم سفید با یه حمله همهجانبه روبرو میشیم.»
شیطان شهوت جواب داد:
«ولی بهبزرگ نظر آدمایرهبر عادی میاومدن.»
«نمیتونیم صددرصد بهشون اعتماد کنیم.»
به دان هیوک-سان نگاه کردم.
«اگه تو جزیره مار سفید گیر بیفتیم، بهتره واحد عملیات ویژه اون موقع بهمونضربه پشتیبانی بده. با وجود فقط یه قایق، رهبر اتحاد نباید سوار بشه. من چندتاچقدر از پاروزنها رو جا میذارم، پس لطفاً یه قایق جدید گیر بیارید و بیاید.»
دان هیوک-سان سر تکون داد.
«چشم.»
نگاهی به شیطانروانم شمشیر انداختم کهاون تا الان ساکت بود.
«برادر ارشد،هنر تو چیجنگجوی فکر میکنی؟»
شیطان شمشیربزرگ با لحنیرهبر یکنواخت جواب داد:
«فکر نمیکنم قایقرانها قصد و غرض بدی از راهنمایی ما داشته باشن، ولی خود جزیره مارکمکم سفید احتمالاً یه تله است. ممکنه وقتی داریم با یه قایق به اون سمت میریم، محاصره بشیم.مهم ضمناً باید حواسمون به سنگهای روی صخرهها، سلاحهای مخفی تو شنها، حشرات سمی و مارها هم باشه.»
شیطان شهوت در جواب گفت:
«پس بههنر نظر میرسهجنگجوی نریم بهتره.»
شیطان شمشیر نظرجنگجوی شاگردش رو بهمنم هیچ جاش نگرفت.
«باید بیفتیم تو تلهبرای تا اون مرتیکه غیرمتعارفهمینطور خودش رو نشون بده.»
به قیافه پاروزنهایی کهمیریخت بعد از غذا خوردنمنِ بیرون میاومدن خیره شدم.
میخواستم یه زهر چشمیجنگجوی ازشون بگیرم، ولی چون هنرهایجلو رزمی بلد نبودن، بیخیال شدم.
«بزن بریم. شما دورهبر تا، همینجا بمونید. میتونیدجلو با اتحاد موریم حرکت کنید.»
یکی از اعضای واحد عملیات ویژه،چند دو تا از پاروزنها رو جورییکییکی گرفت که انگار داره دستگیرشون میکنه.
«شما دوتعفن تا، بامیریخت ما بیاید.»
«آه، بله.»
مدت کوتاهی بعد، دوبارهرهبر سوار کشتی شدیم وجلو عرشه رو تمیز کردیم.
شیطان شمشیر به محض اینکه چشمشچند به یه کمان افتاد، تیری توشیکییکی گذاشت و به سمت آسمون شلیک کرد.
با دیدن تیری کهمیریخت تا ارتفاعی باورنکردنی اوج گرفت،قاتل حس کردم خیالم راحت شد.
برای مدتی، از قایقسواریجنگجوی لذت بردیم و یهپریدم مسابقه تیراندازی راه انداختیم.
تمرین تیراندازی باعث میشدرهبر سروکله زدن با دزدانجلو دریایی رودخانه راحتتر بشه.
در حالی که به سمتپار جزیره مار سفید پیش میرفتیم، رویحرکت پلهها ایستادم و به پاروزنها گفتم:
«هوی پاروزنها! اگه سروکله دزدان دریاییاون پیدا شد، کشتی رو دقیقاً بیاریدمتوقف بغلشون. اینطوری میتونیم سریعتر کارشون رو بسازیم.»
«فهمیدیم.»
چشمهام باید حسابیجنگجوی قرمز شده باشن،منم چون شیطان شبح گفت:
«بگیر بخواب. الانههاستروش که به جایچند اشک، خون گریه کنی.»
سرم رو تکون دادم وولی تنهایی رفتم تو یه اتاقهیچکدوم خصوصی داغون تا یه چرتی بزنم.
قایق خیلی سریعبزرگ نمیرفت، برای همین میتونستممنم یه چرت کوتاه بزنم.
تو یه بازه دو ساعته، هیمنم خوابم میبرد و دوباره بیدار میشدم، تاضربه اینکه صدای شیطان شهوت به گوشم خورد.
«رسیدیم به جزیره مار سفید.»
اومدم بیرونتعفن تا جزیرهمیریخت رو ببینم.
اسمش رو به خاطر شکلش نذاشته بودن جزیرهپریدم مار سفید، بلکه مه غلیظی که پایین اومده بوددفع باعث میشد شبیه یه مار سفید به نظر برسه.
ناگهان، قایق به یهرهبر صخره پنهان برخورد کردجلو و به طرز وحشتناکی لرزید.
بیاختیار خندهام گرفت.
«... این خطرناکه.»
همزمان با تکان خوردنجنگجوی قایق، چهار شرور بزرگپریدم هم باهام زدند زیر خنده.
عجیب بود، ولی هر وقت سختیمنم و بحرانی پیش میاومد، خنده مثلقطع یه بیماری مسری بینمون پخش میشد.
تو دل مه غلیظ آرومآروم جلوچند رفتیم تا اینکه به نزدیکی یه صخرهمیانداختم شیبدار رسیدیم و اطراف رو برانداز کردیم.
از تیرهای آتشین یامیریخت کوزههای شعلهوری که انتظارشمنِ رو داشتیم خبری نبود.
رفتم سمت پلههابزرگ و یه خداحافظیاتحاد مختصر با پاروزنها کردم.
«همگی خسته نباشید. اگهرهبر دلشوره دارید، میتونید یکمجلو دورتر روی آب منتظر بمونید.»
«چشم، رهبر فرقه.»
بعد از نگاه کردنمیریخت به پاروزنها میخواستم برممنِ بالا که یکیشون گفت:
«رهبر فرقه،هنر تو نبرد براتونرهبر آرزوی موفقیت میکنم.»
یه تکون ریز به سرم دادم، بعد اومدمجلو بیرون و همراه با چهار شرور بزرگ، پریدیم رویمیبریدم صخرهای که امواج رودخانه داشت خودش رو بهش میکوبید.
وقتی به عقب نگاه کردم،پار قایقی که ما رو آوردهحال بود داشت آرومآروم دور میشد.
هر چهار شرورروانم بزرگ کمان واون تیردان روی دوششون بود.
از روی دههابزرگ صخره پریدیم تا بهمنم جزیره مار سفید برسیم.
بدون هیچ هماهنگی قبلی،رهبر یه لحظه مکث کردیم تاحالی قیافههای همدیگه رو برانداز کنیم.
انگار تبدیل شده بودیم به یهچند واحد عملیات ویژه که برای حملهیکییکی به جزیره مار سفید فرستاده شدن.
نه فقط من، بلکه شیطانولی شهوت، شیطان شبح و حتیهیچکدوم شیطان شمشیر هم نیششون باز بود.
شیطان شمشیرهنر رو کردجنگجوی بهمون و گفت:
«اگه اتفاق خاصیجنگجوی نیفتاد، بیاید فقطمنم همهشون رو قتلعام کنیم.»
«همین کار رو میکنیم.»
و اینطوری بودروانم که قدم بهاون جزیره مار سفید گذاشتیم.