---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 87: بیاین فرض کنیم من باختم • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 87: بیاین فرض کنیم من باختم

0

اولش به نظر می‌رسید «نور تابان» داره از هنرهای کف‌تمام​ دست معمولی استفاده می‌کنه، اما بعدش، تو لحظه‌ای که حتی‌حروم‌زاده​ منم غافلگیر کرد، یه هنر یخ مورمورکننده رو قاطی ضرباتش کرد.

به قیافه‌اش زل‌کار​ زدم و با‌ضربه​ خونسردی باهاش مقابله کردم.

حالا که بهش فکر می‌کنم، تا‌بدک​ حالا هیچ داستانی نشنیده بودم که‌یخش​ نور تابان از کسی شکست خورده باشه.

شکست خوردن پیشکش، اون با رزمی‌کارایی که اتحاد موریم فرستاده بود طوری‌انرژی​ بازی کرده بود که اون‌قدر کفری شدن تا فرمان رهبر اتحاد صادر‌عمیق‌تر​ شد و حتی تله تور آسمانی گریزناپذیر رو هم براش پهن کردن.

حالا از قضا، دو تا مردی که‌ضربه​ از تله تور آسمانی گریزناپذیرِ اتحاد موریم قسر‌واسه​ در رفته بودن، داشتن با هم سرشاخ می‌شدن.

نور تابان فقط از هنرهای کف دست استفاده نمی‌کرد؛ اونم مثل من‌داشتم​ انواع و اقسام هنرهای انگشت، هنرهای تلنگر انگشت، هنرهای مشت و هنرهای‌می‌داد​ چنگ زدن طلایی رو با هم ترکیب می‌کرد تا حمله و دفاع کنه.

روند رد و بدل کردن ضرباتمون اون‌قدر بدیع بود که انگار هیچ هنر رزمی‌ای‌خرج​ تو دنیا نبود که این مرتیکه بلد نباشه، و در نهایت کار به جایی‌چون​ کشید که سی تا ضربه دیوانه‌وار با این مرتیکه ریدو رد و بدل کردم.

تو تمام این مدت‌می‌داد​ هم یه بند داشتم‌تأثیر​ نور تابان رو دست می‌انداختم.

«واسه یه‌نباشه​ مرتیکه ریدو‌کار​ بدک نیستی.»

«خفه شو.»

«از هنر یخت استفاده کن.»

حروم‌زاده تا جایی که‌می‌داد​ می‌تونست تو استفاده از هنر‌وحشتناکی​ یخش خساست به خرج می‌داد.

چاره دیگه‌ای هم نداشت.

هنر رزمی‌ای بود که تأثیر‌کشید​ وحشتناکی داشت، اما مصرف انرژی‌مدت​ درونی‌اش هم سر به فلک می‌کشید.

از طرفی، چون من اصلاً‌واسه​ در برابرش عقب‌نشینی نمی‌کردم، دوراهی‌حروم‌زاده​ و استیصالش فقط عمیق‌تر می‌شد.

راستش رو بخواین، اگه می‌خواستم از انرژی یین افراطی‌وحشتناکی​ که معادل نصف یشم بهشتی بود استفاده کنم، باید‌اصلاً​ هنر یخ نور تابان رو تمام و کمال می‌دزدیدم.

حتی وسط دعوا‌نهایت​ هم درباره خیلی‌کشید​ چیزا کنجکاو بودم.

این کثافت چطور‌کار​ تو این سن‌ضربه​ کم این‌قدر قوی بود؟

خانواده مونگ باد و ابر به استفاده‌نیستی​ از نیزه و شمشیر معروف بودن، پس‌خرج​ چرا این حروم‌زاده از هیچ سلاحی استفاده نمی‌کرد؟

هر جور حساب می‌کردم، به نظر نمی‌رسید هنرهای‌تأثیر​ کف دست، هنرهای انگشت و هنرهای تلنگر انگشتش رو‌چون​ از خانواده مونگ باد و ابر یاد گرفته باشه.

وسط رد و بدل‌کار​ کردن نیروی کف دست،‌دیوانه‌وار​ خیلی بی‌تفاوت ازش پرسیدم.

«استادت کیه؟»

«استاد خودت کیه؟»

یهو بوی گند و متعفنی به‌دیگه‌ای​ دماغم خورد و از جا پریدم‌انرژی​ و در دم سه ژانگ عقب کشیدم.

نزدیک بود به خاطر تلاش وقیحانه‌اش‌کشید​ برای مالیدن عنش به من، یه‌بند​ تجربه تحقیرآمیز رو به جون بخرم.

از شانس گندم، منم ردای‌کشید​ سفید تنم بود و همین‌مدت​ باعث می‌شد بیشتر مورمورم بشه.

تو این لحظه، عنِ نور‌واسه​ تابان از یه سلاح مخفی آغشته‌می‌تونست​ به سم کشنده هم ترسناک‌تر بود.

وقتی با وحشت عقب کشیدم، نور‌دیگه‌ای​ تابان یه لبخند معنی‌دار زد، انگار‌انرژی​ که نقطه ضعفم رو پیدا کرده باشه.

«ترسیدی؟ معلومه که ترسیدی.»

«چون ترسیده بودم جاخالی‌جایی​ ندادم. جاخالی دادم چون چندش‌آوره.‌تمام​ مرتیکه احمق، بچه‌خوشگل، مرتیکه ریدو!»

نور تابان نگاهی به‌می‌انداختم​ ردای بلند و خیس خودش‌یخت​ انداخت و سر تکون داد.

«امکان نداره فقط من‌می‌داد​ این تحقیر رو تحمل کنم.‌وحشتناکی​ فرار نکن. اون‌ور خیابون اصلیه.»

نگاهی به خیابون اصلی‌کار​ انداختم، دست‌به‌سینه ایستادم و‌دیوانه‌وار​ با لحنی جدی گفتم.

«مهارت‌هات از چیزی که انتظار داشتم بیشتره. خیلی وقته با یه‌بند​ مرد این‌قدر خوب نجنگیده بودم. تو مردی نیستی که کارت فقط‌خساست​ به عنوان یه مرتیکه ریدو تموم بشه. پادزهر رو بهت می‌دم.»

«دیگه ریدم،‌بند​ پس نیازی‌می‌انداختم​ بهش ندارم.»

«با این حال، برو خودت‌چاره​ رو تمیز بشور و بعد‌داشت​ دوباره بیا به مبارزه بطلبم.»

نور تابان‌نباشه​ با قیافه‌ای‌کار​ سرد جواب داد.

«چطور ممکنه چیزی‌کار​ که تو بهم‌ضربه​ می‌دی رو بخورم؟»

دماغم رو با‌داشتم​ انگشتام گرفتم و با‌نیستی​ صدای تو دماغی گفتم.

«جلوتر نیا.‌خساست​ داره سرم‌می‌داد​ گیج می‌ره.»

نور تابان دوباره مثل یه حروم‌زاده روانی‌ضربه​ سمتم حمله‌ور شد، برای همین سریع چرخیدم‌می‌انداختم​ و به سمت خیابون اصلی جیم زدم.

در حالی که از قصد فرار‌ضربه​ می‌کردم و قهقهه می‌زدم، نور تابان‌داشتم​ با لحنی فاخر و مودبانه فحش می‌داد.

همون‌طور که از یه ارباب جوان‌بدک​ از یه خانواده ژنرال انتظار می‌رفت،‌یخش​ آداب و رسوم تو خونش بود.

«ولی هر چقدر هم که‌چاره​ قاطی داشته باشی، عمراً بتونی با‌مصرف​ اون وضعیت وارد خیابون اصلی بشی.»

جرئت می‌کنه‌نباشه​ با من وارد‌جایی​ نبرد ذهنی بشه؟

شاید تو مبارزه بین مردا هیچ‌ضربه​ تردیدی وجود نداشته باشه، اما نور‌داشتم​ تابان مردی بود که واسه زنا می‌مرد.

این یعنی اون از اون دسته‌بدک​ آدمایی نبود که بتونه با شلوار‌یخش​ گهی تو برکه عقاب سفید جولان بده.

اگه از اون تیپ آدمایی بود‌دیگه‌ای​ که حتی با این وضعیت هم دنبالم‌درونی‌اش​ می‌اومد، پس تو شناختش اشتباه کرده بودم.

وقتی به خیابون اصلی شلوغ رسیدم که کلی آدم توش در‌مدت​ حال رفت و آمد بودن، نور تابان که با عجله دنبالم‌یخش​ می‌کرد، درست همون‌طور که انتظار داشتم، مهارت سبکی‌اش رو متوقف کرد.

«... هوی، دیگه فرار نکن.»

پشتم رو به خیابون‌می‌انداختم​ کردم، چرخیدم و با‌خفه​ انگشتم بهش اشاره کردم.

«بیا تو.»

«تو بیا اینجا.»

«اونی که‌نهایت​ تو شلوارش ریده‌کشید​ باید بیاد اینجا.»

«این مسئله‌ایه که باید بین‌واسه​ مردا حل بشه. حتماً باید‌حروم‌زاده​ واسه بقیه دردسر درست کنی؟»

«می‌گن اونی که تو شلوارش ریده‌دیگه‌ای​ بیشتر شاکی می‌شه، حکایت توئه. اگه‌انرژی​ بهم بگی استادت کیه، میام اونجا.»

«خفه شو.»

یهو یه فکر عجیب به سرم زد،‌دیوانه‌وار​ چون نور تابان تا حالا دو بار‌واسه​ از لو دادن اسم استادش طفره رفته بود.

«احتمالاً هنر یخش رو از خانواده‌بدک​ مادری‌اش یاد گرفته، اما این یعنی‌یخش​ یه استاد هنرهای رزمی دیگه هم داره؟»

نور تابان هنوز‌خرج​ برچسب دشمن عمومی‌دیگه‌ای​ موریم رو نخورده بود.

الان زمانی بود که اون هنوز حتی کارای‌دیوانه‌وار​ منحرفانه‌اش رو هم شروع نکرده بود، برای همین‌بدک​ آبرو و محبوبیتش باید براش خیلی مهم می‌بود.

قاطی جمعیت شدم‌کار​ و به نور‌ضربه​ تابان زل زدم.

راستش رو بخواین، تو مبارزه‌واسه​ قبلی‌مون نتونسته بودم مهارت‌هام رو‌حروم‌زاده​ درست و حسابی نشون بدم.

کی فکرش رو‌خرج​ می‌کرد عن بتونه‌دیگه‌ای​ این‌قدر ترسناک باشه؟

تو جریان رد و بدل‌جایی​ کردن حملات و دفاع‌هامون، پایین‌تنه‌اش‌تمام​ به معنای واقعی کلمه شکست‌ناپذیر بود.

به عبارت دیگه، من درگیر یه دوئل نیروی‌ریدو​ کف دست با رقیبی شده بودم که نیمه‌نیستی​ پایین بدنش تو یه حالت شکست‌ناپذیر قرار داشت.

طبیعیه که منم‌داشتم​ نمی‌تونستم مهارت‌های واقعیم‌بدک​ رو رو کنم.

چیزی که بعد از تبادل نیروی کف‌نداشت​ دست فهمیدم این بود که هنرهای رزمی‌اش از‌می‌کشید​ همین الان هم حسابی کامل و پخته بود.

راستش، اون‌قدرها هم عجیب نبود.

چون اساتیدی که تونسته بودن از‌ضربه​ تله تور آسمانی گریزناپذیرِ اتحاد موریم‌داشتم​ قسر در برن، به شدت کمیاب بودن.

تا جایی که من می‌دونستم، خودم تو دوران شیطان دیوانه بودنم، اون مرتیکه‌خساست​ ریدو تو دوران منحرف بودنش و اعضای سه فاجعه، همگی تونسته بودیم تله‌می‌کشید​ تور آسمانی گریزناپذیر اتحاد موریم رو دور بزنیم و با موفقیت فرار کنیم.

به عبارت دیگه، بین تمام اساتیدی که‌نداشت​ بعد از بازگشتم مستقیماً باهاشون روبرو شده بودم،‌می‌کشید​ اون مرتیکه ریدو با اختلاف فاحشی قوی‌ترینشون بود.

و اون حروم‌زاده از قصد هنر‌کشید​ یخش رو نگه داشته بود مگه اینکه‌داشتم​ واقعاً تو یه موقعیت خطرناک گیر می‌کرد.

اون مردیه‌نهایت​ که محدودیت‌های‌جایی​ زیادی داره.

نور تابان چند بار سعی‌واسه​ کرد وارد خیابون اصلی بشه اما‌می‌تونست​ هر بار پشیمون شد و برگشت.

اینکه حتی مرد شروری مثل اون هم نمی‌تونست‌تأثیر​ خودش رو راضی کنه با شلوار گهی وارد‌طرفی​ برکه عقاب سفید بشه، چه معنی‌ای می‌تونست داشته باشه؟

این قدرت جناح متعارف،‌کار​ اقتدار آداب و رسوم و‌ریدو​ میل به حفظ آبرو بود.

دست‌به‌سینه ایستادم‌نهایت​ و به نور‌کشید​ تابان پوزخند زدم.

«هه هه هه.»

تو همون لحظه، یه‌می‌داد​ زن از سمت خیابونِ درخت‌کاری‌شده،‌وحشتناکی​ نور تابان رو صدا زد.

«برادر مونگ‌نباشه​ رانگ؟ اونجا‌کار​ داری چیکار می‌کنی؟»

قیافه زن رو برانداز کردم و دوباره به‌ریدو​ جایی که نور تابان ایستاده بود نگاه کردم، اما‌خفه​ اون بدون هیچ رد و نشونی غیبش زده بود.

نگاهم با زنی که نور‌واسه​ تابان رو شناخته بود گره‌حروم‌زاده​ خورد و سرم رو تکون دادم.

«اون ارباب‌خساست​ جوان مونگ‌می‌داد​ رانگ بود.»

«آره خودش بود،‌نهایت​ مگه نه؟ خیلی‌کشید​ رنگ‌پریده به نظر می‌رسید.»

«ندیدی مگه؟»

«چی رو؟»

با قیافه‌ای کاملاً جدی گفتم.

«تو شلوارش ریده‌نهایت​ بود. احتمالاً بیش‌کشید​ از حد مست کرده.»

«امکان نداره.»

«ردای سفید خیسش‌داشتم​ رو ندیدی که‌بدک​ دور پاهاش پیچیده بود؟»

زن که اون‌قدرها‌خرج​ هم خوشگل نبود،‌دیگه‌ای​ یهو پرید بهم.

«غیرممکنه! چرا داری دروغ می‌گی؟!»

«حالا چرا یهو جوش میاری...؟»

عاشق نور تابان بود؟ زن یهو جوری بهم نگاه‌یخت​ کرد که انگار من بودم که شلوارش رو کثیف کرده‌تأثیر​ بودم، بعد هم با عصبانیت روش رو برگردوند و رفت.

یعنی منظورش این بود‌می‌داد​ که «برادر عزیز من‌تأثیر​ عمراً تو شلوارش برینه»؟

«نوچ، نوچ، نوچ.»

در حالی که داشتم نوچ‌نوچ‌کشید​ می‌کردم، صدای شکم‌گویی نور تابان‌مدت​ رو از یه جایی شنیدم.

«تا وقتی دارم‌داشتم​ با زبون خوش‌بدک​ می‌خوام، بیا بیرون.»

«من تو کل زندگیم فقط از‌دیگه‌ای​ یه چیز ترسیدم، اونم مردیه که‌انرژی​ با شلوار پر از گُه می‌جنگه.»

«...»

یک قدم کوچک‌کار​ به جلو برداشتم‌ضربه​ و جواب دادم.

«احمق جون، به این می‌گن کارما. به خاطر شکستن دست برادر کوچیکترم ازت می‌گذرم، پس گمشو خونه‌دیگه‌ای​ و شلوارت رو عوض کن. ارباب جوان مونگ رانگ از خانواده مونگ باد و ابر، رینوی خانواده مونگ،‌عمیق‌تر​ پوشک گهی خانواده مونگ، ارباب جوان خانواده مونگ که حتی نمی‌تونه شاش و گه خودش رو کنترل کنه.»

«خفه شو!»

برای مسخره کردنش، همون‌طور که‌جایی​ چیزهایی به ذهنم می‌رسید، دست‌هام رو‌مدت​ مثل حالت دعا به هم چسبوندم.

«ای موجود‌نهایت​ ترحم‌انگیز. هنر تلنگر‌کشید​ انگشت نامو آمیتابها!»

ناگهان صدای پوف مانندی از تاریکی بلند شد‌خفه​ و من به‌طور غریزی با انگشتم تلنگری زدم و‌دیگه‌ای​ مهارت تلنگر انگشت مرغ شعله‌ور رو به سمتش فرستادم.

پک!

از قصد فریاد زدم.

«مونگ رانگ! ای توله گرگ خانواده‌ضربه​ ژنرال! برو اون شلوار گهیت رو‌داشتم​ عوض کن و برگرد تا بجنگیم!»

صدای فحشی شنیدم و بعد،‌واسه​ نور درخشان با استفاده از مهارت‌می‌تونست​ سبکی خودش از اونجا دور شد.

با دست‌های دست‌به‌سینه، ناپدید‌می‌داد​ شدن اون سایه سیاه‌تأثیر​ رو در دوردست تماشا کردم.

«وقتی خودت رو تمیز کردی برگرد.‌کشید​ کثافت حروم‌زاده. آشغالی مثل تو لیاقت‌بند​ بودن تو جناح متعارف رو نداره.»

دلیلی نداشت‌نهایت​ که با‌جایی​ لجبازی بیفتم دنبالش.

وقتی پرس‌وجو کرده بودم، فهمیدم‌واسه​ خانواده مونگ باد و ابر‌حروم‌زاده​ نزدیک برکه عقاب سفید مستقر هستن.

قبل از اینکه بتونم از هنر الهی خواجه استفاده کنم، باید اون‌انرژی​ منطقه شکست‌ناپذیری که روی پایین‌تنه‌اش ایجاد شده بود از بین می‌رفت، برای‌عمیق‌تر​ همین با خیالی آسوده تو خیابون اصلی برکه عقاب سفید قدم زدم.

خیابون‌های تمیز، لباس‌های مرتب و‌جایی​ حتی رنگ پوست‌هایی که خیلی‌تمام​ روشن‌تر از جاهای دیگه بود.

به نظر می‌رسید‌کار​ الکی به اینجا‌ضربه​ نمی‌گن جناح متعارف.

از اونجایی که من به برکه‌بدک​ عقاب سفید عقب‌نشینی کرده بودم و‌یخش​ اونم فرار کرده بود، فعلاً مساوی بودیم.

ناگهان، جمعیت بزرگی رو دیدم که‌دیگه‌ای​ جلوی عمارت شراب صد رایحه که قبلاً‌درونی‌اش​ بهش سر زده بودم، جمع شده بودن.

همه‌شون با قیافه‌هایی درهم رفته دم در حرف‌دیوانه‌وار​ می‌زدن و همون‌طور که از کنارشون رد می‌شدم، شنیدم‌نیستی​ که خانم‌های خوشگل داخل مسافرخانه تو شلوارشون ریده بودن.

با دیدن اینکه چطور نور درخشان با استیصال نقاط طب‌مدت​ سوزنی روی شکمش رو فشار می‌داد، مشخص بود داروی ملینی‌می‌تونست​ که مویونگ بک درست کرده بود واقعاً اثر وحشتناکی داشت.

لابد به همین خاطر بود که‌بدک​ اون زن‌ها قبل از اینکه حتی به‌خساست​ دستشویی برسن، خودشون رو کثیف کرده بودن.

یه بار دیگه به این نتیجه رسیدم‌نداشت​ که استاد داروی ملین و سموم رو‌فلک​ به عنوان پزشک شخصی خودم در اختیار دارم.

همین‌طور که به اطراف نگاه می‌کردم، یه نودل‌فروشی‌دیوانه‌وار​ دیدم که واقعاً هوس‌انگیز به نظر می‌رسید، پس‌بدک​ پشت یه میز بیرون مغازه نشستم و سفارش دادم.

در حین خوردن نودلم،‌جایی​ به جوون‌هایی که از تو‌تمام​ خیابون رد می‌شدن نگاه می‌کردم.

چطور این همه زن‌می‌انداختم​ با لباس‌های قشنگ و‌خفه​ صورت‌های خوشگل اینجا پیدا می‌شد؟

منم با نصیحت گونگ چول به خودم رسیده بودم و‌داشت​ لباس خوب پوشیده بودم، اما حالا که اینجا بودم و‌عقب‌نشینی​ بقیه رو می‌دیدم، در مقایسه باهاشون احساس می‌کردم یه دهاتیِ پشت‌کوهیم.

شاید چون اینجا قلمرو‌کار​ جناح متعارف بود، هیچ‌کس‌دیوانه‌وار​ سعی نمی‌کرد دعوا راه بندازه.

حتی اونایی که هنرهای رزمی یاد نگرفته‌دیوانه‌وار​ بودن هم با خوشحالی این‌ور و اون‌ور‌واسه​ می‌رفتن، چیزی که حس عجیبی بهم می‌داد.

به هر حال، بعد از‌واسه​ مبارزه با اون مرتیکه رینو،‌حروم‌زاده​ نودل‌ها دیگه زیاد مزه نمی‌داد.

«اشتهام کور شد.»

پول صاحب مسافرخانه رو دادم‌جایی​ و پرسیدم رودخونه‌ای این دور‌تمام​ و بر هست یا نه.

صاحب مسافرخانه جواب داد.

«اگه مستقیم از اون‌می‌انداختم​ راه بری بالا، می‌رسی‌خفه​ به رودخانه گرگ اژدها.»

جایی که صاحب مسافرخانه بهش‌چاره​ اشاره می‌کرد سمت شمال بود، همون‌جایی‌مصرف​ که نور درخشان ناپدید شده بود.

بعید بود یه حروم‌زاده از یه خانواده نجیب‌زاده با شلوار‌تمام​ گهی بره خونه، برای همین حدس زدم احتمالاً الان داره‌حروم‌زاده​ با احتیاط کنار رودخونه پرسه می‌زنه و شلوارش رو می‌شوره.

این غریزه من بود.

صاحب مسافرخانه ازم پرسید.

«ولی این موقع‌خرج​ شب برای چی‌دیگه‌ای​ دنبال رودخونه می‌گردی؟»

زدم رو‌نباشه​ شونه صاحب مسافرخانه‌جایی​ و جواب دادم.

«این راه قهرمان‌کار​ جوانمرده. دارم یه نشانه‌دیوانه‌وار​ شوم رو تعقیب می‌کنم.»

اما در واقع،‌داشتم​ داشتم اون رینو‌بدک​ رو تعقیب می‌کردم.

انگار که همیشه قهرمان‌های جوانمرد رو تحسین می‌کرد،‌تأثیر​ قیافه صاحب مسافرخانه جدی شد و با مشت‌طرفی​ زدن به کف دستش بهم ادای احترام کرد.

«قهرمان جوان، تلاش‌های شما ستودنیه.»

شاید به خاطر اینکه اینجا‌کشید​ منطقه جناح متعارف بود، حتی‌مدت​ صاحب مسافرخانه هم این‌قدر مؤدب بود.

سرم رو تکون دادم و‌واسه​ مثل یه قهرمان جوانمردِ تنها،‌حروم‌زاده​ به سمت رودخونه راه افتادم.

در واقع، تمام کارهای من از زمان بازگشتم،‌تأثیر​ روی آرامش موریم، زندگی شاد زنان جوان، محافظت‌طرفی​ از حقوق کارگران و مجازات شرورها متمرکز بوده.

حتی اگه دنیا من رو به‌کشید​ رسمیت نشناسه، مگه کاری که دارم می‌کنم‌داشتم​ در اصل همون راه قهرمان جوانمرد نیست؟

یا شایدم نه.

در امتداد رودخانه گرگ اژدها نور مهتاب رو‌تأثیر​ دنبال کردم و با شنیدن صدای شالاپ شولوپ‌طرفی​ آب از سمت یه پل قدیمی، متوقف شدم.

تو رودخانه گرگ اژدهای سوت‌جایی​ و کور، نور درخشان لختِ‌تمام​ مادرزاد داشت خودش رو می‌شست.

مردی که یه رودخونه به‌کشید​ این زلالی رو به آب گه‌بند​ تبدیل می‌کنه، اینه مسند نور تابان.

با خودم فکر کردم که باید همین‌نیستی​ الان برم پایین و نور درخشان رو‌خرج​ خواجه کنم، اما یه لحظه مکث کردم.

با اینکه نور درخشان متوجه حضورم‌دیگه‌ای​ شده بود، اصلاً به نظر نمی‌رسید تعجب‌درونی‌اش​ کرده باشه و خونسردیش رو حفظ کرد.

«تله‌ست؟»

ناگهان، یه ابر تیره کنار‌کشید​ رفت و نور مهتابی که نمایان‌بند​ شد، روی بالاتنه نور درخشان تابید.

جای زخم‌هایی که می‌تونست اثر شلاق یا تیغه باشه،‌یخت​ روی تمام نیم‌تنه‌اش حک شده بود و در میون‌نداشت​ اون‌ها، بی‌شمار خالکوبی با جوهر سیاه به چشم می‌خورد.

فعلاً نمی‌تونستم تشخیص بدم‌می‌داد​ که شکنجه شده یا‌تأثیر​ هنرهای شیطانی یاد گرفته.

دست‌به‌سینه شدم‌نباشه​ و به نور‌جایی​ درخشان نگاه کردم.

«خودت رو‌نهایت​ تمیز بشور،‌جایی​ حروم‌زاده گهی.»

نور درخشان با قیافه‌ای که انگار به روشن‌بینی رسیده بود‌حروم‌زاده​ از آب بیرون اومد، پیراهن خیسش رو چلوند، اون رو‌وحشتناکی​ دور پایین‌تنه‌اش پیچید و با بالاتنه لخت به من نگاه کرد.

«بیا پایین‌خساست​ حروم‌زاده. کاملاً‌می‌داد​ تمیز شدم.»

«هوو...»

بی‌اختیار آهی‌نهایت​ از سینه‌ام‌جایی​ خارج شد.

همون لحظه‌ای که اون مرتیکه شروع کرد‌نیستی​ به پشت سر هم لگد پروندن، احساس‌خرج​ کردم نودل‌هایی که خورده بودم قطعاً بالا میاد.

«یه منحرف معمولی نیست.»

چطور می‌تونست پایین‌تنه‌اش رو فقط با یه پیراهن این‌قدر خوب بپوشونه؟‌مدت​ اون حروم‌زاده نه تنها روان‌شناسی زن‌ها رو خوب درک می‌کرد، بلکه‌یخش​ استاد جنگ روانی هم بود که ذهن مردها رو کاملاً می‌فهمید.

بدتر از همه‌کار​ اینکه، یقه پیراهن‌ضربه​ نزدیک خشتکش بود.

با لحنی‌بند​ آروم به‌می‌انداختم​ نور درخشان توپیدم.

«فقط گمشو برو خونه، حروم‌زاده.‌چاره​ بیا فردا دوباره بجنگیم. اصلاً‌داشت​ فرض می‌کنیم امروز من باختم.»

اون منحرف زیر‌نهایت​ نور مهتاب با‌کشید​ قیافه‌ای ترسناک خندید.

«هه هه هه.»

به عنوان یه یتیم،‌می‌انداختم​ روان‌ پیچیده یه پسر‌خفه​ حروم‌زاده رو درک نمی‌کنم.

راستش رو‌خساست​ بخوای، علاقه‌ای هم‌چاره​ به فهمیدنش ندارم.

با این حال، چون مردی بود‌کشید​ که از زندگی قبلیم می‌شناختمش، در‌بند​ مورد جای زخم‌های روی بالاتنه‌اش کنجکاو شدم.

بدون انتظار خاصی پرسیدم.

«اون خالکوبی‌ها چیه؟ هنر رزمیه؟»

نور درخشان جواب داد.

«در مورد همه چی کنجکاوی. حالا دیگه صورتت رو فراموش‌تمام​ نمی‌کنم. دیگه نمی‌تونی فرار کنی. چه به اتحاد موریم پناه‌حروم‌زاده​ ببری چه به فرقه شیطانی، در نهایت گیر خودم میفتی.»

به درگیری قبلی‌مون اشاره کردم.

«بهتره بدونی که فقط‌می‌انداختم​ به خاطر گه تو‌خفه​ بود که درست حسابی نجنگیدم.»

نور درخشان انگشتش‌خرج​ رو به سمتم گرفت‌نداشت​ و حرف عجیبی زد.

«من یه درخواست ویژه از استادم می‌کنم و‌دیوانه‌وار​ تو رو برادر کوچکتر خودم می‌کنم. اون موقع‌بدک​ احتمالاً حس می‌کنی مرگ گزینه بهتری برات بود.»

«خب، استادت کیه؟»

ناگهان، ذهنم به‌شدت هوشیار شد.

«ها؟»

من اطلاعاتی در مورد مسند نور تابان داشتم،‌دیوانه‌وار​ در مورد فرقه شیطانی می‌دونستم و همچنین در مورد‌نیستی​ هنرهای رزمی مربوط به خالکوبی هم چیزهایی شنیده بودم.

برای یه لحظه به این فکر افتادم‌دیوانه‌وار​ که نکنه حتی پیوستنِ نور درخشان به فرقه‌بدک​ شیطانی تو زندگی قبلیم هم یه نقشه بوده.

چون استادِ نور درخشان که من داشتم حدس می‌زدم، مردی‌حروم‌زاده​ بود که برای رسیدن به مقام رهبر فرقه جنگیده بود‌وحشتناکی​ و در نهایت کل فرقه شیطانی رو دشمن خودش کرده بود.

نور درخشان شروع کرد‌می‌داد​ به بالا اومدن از‌تأثیر​ رودخانه گرگ اژدها و گفت.

«به‌زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

می‌خواستم هویت استادِ نور درخشان‌کشید​ رو فاش کنم، اما زبونم‌مدت​ رو گاز گرفتم و چیزی نگفتم.

ناولها | novelha.net