---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 101: اگر تیغ رو به سمتم بگیری، می‌میری • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 101: اگر تیغ رو به سمتم بگیری، می‌میری

0

با بوی‌یهو​ پلو از‌غذاخوریشون​ خواب بیدار شدم.

چشام رو مالیدم و با خودم فکر‌جنوبی​ کردم چه شانسی آوردن این مرتیکه‌های آژانس‌ببره​ اسکورت که بوی سم به دماغم نخورد.

بعد از اینکه یه لحظه به نور خورشیدی‌اتحاد​ که از پنجره نفوذ می‌کرد زل زدم، بلند شدم‌ببره​ و رفتم سمت جایی که بوی غذا ازش میومد.

وقتی رسیدم به تالار بزرگ، سرگروه محافظان‌نگرانیم​ و بقیه فرمانده‌های اسکورت که دیروز دیده‌شنیدیم​ بودم، دور هم نشسته بودن و غذا می‌خوردن.

همه‌شون یهو چوب‌های غذاخوریشون‌غذاخوریشون​ رو نگه داشتن و‌ولو​ زل زدن به من.

ولو شدم روی یه‌هژمون​ صندلی خالی و با‌درگیر​ صدای آرومی گفتم: «غذا.»

«......»

بعد از اینکه از فرمانده اسکورت کناری یه‌چرا​ جفت چوب غذاخوری گرفتم، شروع کردم به ناخنک زدن‌باج​ به مخلفات و سکوت دوباره سر میز برقرار شد.

همون‌طور که‌یهو​ می‌خوردیم، سرگروه محافظان‌نگه​ باهام حرف زد.

«محموله اسکورت دیشب راه افتاد.»

سرم رو تکون دادم و قبل از‌هژمون​ اینکه برم سراغ یه غذای سرخ‌کردنی بی‌نام‌گمونم​ و نشون، سبزیجات بی‌مزه رو کنار زدم.

در حالی که توی سکوت غذا می‌خوردم، سرگروه‌چرا​ محافظان پرسید: «به‌زودی جامعه شمشیر هژمون و اتحاد‌کنه​ بهشت جنوبی با هم درگیر می‌شن، مگه نه؟»

«گمونم.»

«حتی اگه اتحاد‌شمشیر​ بهشت جنوبی هم‌بهشت​ ببره، ما نگرانیم.»

«چرا؟»

«شایعات زیادی در مورد سادو هنگ شنیدیم. اگه تقاضا‌شایعات​ کنه باج بیشتری بدیم، چه قدرتی داریم که رد کنیم؟‌بدیم​ شایعه شده هرکی باعث نارضایتیش بشه رو بدون معطلی می‌کشه.»

پوزخند زدم.

«هوی، سرگروه محافظان.»

«بله.»

«مگه رهبر جامعه شمشیر هژمون فرقی داشت؟ اونم یه همچین کثافتی بود. بعدشم، واقعاً می‌خوای کله سحری وسط غذا خوردن‌قدرتی​ من در مورد پول زر بزنی؟ معلومه که پلو خوبه و مخلفات هم بد نیست. مگه جامعه شمشیر هژمون و‌کثافتی​ آژانس اسکورت چشم‌آبی که قدرتشون با زورگیری از این‌ور و اون‌ور زیاد شده، وضعشون بد بوده؟ تمومش کن این ناله‌ها رو.»

فرمانده‌های اسکورت نگاه‌های عصبی‌غذاخوریشون​ به هم انداختن و سرگروه‌روی​ محافظان گونگ دوچان ساکت شد.

یه قلپ آب خوردم و ادامه دادم: «اگه تا الان با چسبیدن به جناح غیرمتعارف خوب خوردی و خوب گشتی، پس خفه شو. شما جماعت اصلاً قصد ندارید‌قدرتی​ ضرر بدید. زیردستای من به‌زودی هر سوراخ‌سمبه‌ای که وصل بوده به جامعه شمشیر هژمون رو پیدا می‌کنن. اگه بهم گزارش برسه که به اسم تجارت داشتید قلدری می‌کردید‌خوردن​ یا با مردم مثل برده رفتار می‌کردید، قضیه فقط با یه ناهار دورهمی مثل امروز تموم نمی‌شه. الان وقتش نیست نگران سادو هنگ باشید. باید نگران برگشتن من باشید.»

«......»

«اگه جامعه شمشیر هژمون ببره، خودم ترتیب باقی‌مونده‌هاشون رو می‌دم. اگه اتحاد بهشت جنوبی ببره، یا سادو هنگ رو می‌کشم یا انقدر می‌زنمش‌شایعه​ که خون بالا بیاره. پس دیگه خبری از باج دادن نیست. ولی من با سادو هنگ یا رهبر جامعه شمشیر هژمون فرق دارم.‌سحری​ پول لازم ندارم. اما اگه پاتون رو از گلیمتون درازتر کنید، باید برید اون دنیا و دوباره به رهبر جامعه شمشیر هژمون باج بدید.»

به مردهای آژانس اسکورت‌غذاخوریشون​ چشم‌غره رفتم، قیافه‌شون حالا‌ولو​ دیگه کاملاً هوشیار شده بود.

«شماها فقط کار اسکورتی خودتون رو درست‌جنوبی​ انجام بدید. و حواستون باشه زیردستای من مچتون‌نگرانیم​ رو حین انجام کارای عجیب و غریب نگیرن.»

بعد از اینکه کله سحری مردهای آژانس اسکورت‌اتحاد​ چشم‌آبی رو شستم و گذاشتم کنار، همون‌طور که‌اگه​ افکارم جاری می‌شد به حرف زدن ادامه دادم.

«راستی، سرآشپز کیه؟ دستپختش عالیه.»

«......»

از اونجایی که روند‌هژمون​ مکالمه یهو عجیب شد،‌درگیر​ فضا حتی سردتر هم شد.

یه فرمانده اسکورت بی‌نام و نشون که‌هژمون​ سی و خورده‌ای سالش بود ازم پرسید: «راستی،‌حتی​ بچه کجایی؟ بهت نمی‌خوره از اتحاد موریم باشی.»

«چرا که‌مگه​ نه؟ قیافم‌حتی​ بی‌کلاس می‌زنه؟»

«آها، پس‌یهو​ از اتحاد‌غذاخوریشون​ موریم هستید.»

«نه. من‌جامعه​ از همچین‌هژمون​ جای داغونی نیومدم.»

«......»

«از نزدیکی‌های منطقه جنوبی اومدم.»

«آها، فهمیدم. توی منطقه‌غذاخوریشون​ جنوبی، یه استادی به‌ولو​ اسم راکشاسای بزرگ معروفه.»

همون‌طور که سوپم‌شمشیر​ رو هورت می‌کشیدم‌بهشت​ سرم رو تکون دادم.

«آره معروفه.‌می‌خوردم​ شاگرداش، دوازده ژنرال‌جامعه​ الهی هم معروفن.»

یکی از فرمانده‌های‌گمونم​ اسکورت برداشت خودش‌ببره​ رو به زبون آورد.

«پس شما از اون ورید.»

«نه اینکه "از اون ور" باشم... راکشاسای بزرگ به دست‌مگه​ من مرد. نصف دوازده ژنرال الهی رو هم کشتم. چه‌سادو​ موضوع خوشمزه‌ای برای سر میز غذا. کنجکاو نیستی بدونی چطوری کشتمشون؟»

«اصلاً.»

«حیف شد.»

کاسه‌م رو کامل‌چوب‌های​ لیسیدم و چوب‌های‌داشتن​ غذاخوری رو گذاشتم زمین.

«غذای خوبی‌جامعه​ بود. پول‌هژمون​ اسکورت چقدر میشه؟»

همون‌طور که کیسه پولم رو درمی‌آوردم، سرگروه محافظان گفت:‌بهشت​ «چطور می‌تونیم پول بگیریم؟ شما اومدید و وضعیت رو‌نگرانیم​ از قبل برامون توضیح دادید و جونمون رو نجات دادید.»

«جون که جونه. ولی اگه‌اگه​ مأموریت اسکورت به کسی می‌سپرید،‌زیادی​ باید پولش رو بدید. چقدر میشه؟»

سرگروه محافظان گفت: «پس‌غذاخوریشون​ فقط دو تا سکه‌ولو​ نقره استاندارد قبول می‌کنیم.»

با قیافه‌ای‌جامعه​ جدی به سرگروه‌اتحاد​ محافظان چشم‌غره رفتم.

«چرا انقدر‌می‌خوردم​ گرون؟ قیافم‌به‌زودی​ شبیه دهاتی‌های ساده‌لوحه؟»

«پس فقط یکی قبول می‌کنیم.»

دو تا سکه نقره‌غذاخوریشون​ استاندارد از کیسه‌م درآوردم‌ولو​ و گذاشتم کنار کاسه‌م.

«این برای استفاده از‌هژمون​ اتاق مهمان و غذای‌درگیر​ بدون سم. زیاد هم دادم.»

«ممنونم.»

از سر میز‌گمونم​ بلند شدم و به‌نگرانیم​ سرگروه محافظان نگاه کردم.

«سرگروه محافظان.»

«بله.»

«به همه تاجرهایی که وصل بودن به جامعه شمشیر هژمون اینو بگو. جامعه‌مگه​ شمشیر هژمون به‌زودی نابود می‌شه، پس باید برگردن به روال قبل. بهشون بگو‌تقاضا​ باج دادن هم تموم می‌شه، پس باید مثل تاجرهای درست و حسابی کار کنن.»

«می‌گم.»

«و بهشون بگو اگه با احتکار‌داشتن​ کالا و دستکاری قیمت‌ها بخوان بازی‌صدای​ دربیارن، خودم شخصاً میام سراغشون تا بکشمشون.»

«بله.»

«بهشون بگو اگه بخوان به روش‌های عجیب‌هژمون​ و غریب کاسبی کنن، مثلاً نون بقیه‌گمونم​ رو آجر کنن، زیردستام رو می‌فرستم ترورشون کنن.»

«بله، بهشون می‌گم. ولی‌حتی​ بگم حرف‌های چه کسی‌چرا​ رو دارم منتقل می‌کنم؟»

«مردی که رهبر جامعه شمشیر هژمون‌داشتن​ رو کشت، استادی که یه شب موند،‌آرومی​ صبحونه خورد و رفت. یه مرد سیاه‌پوش.»

«متوجه شدم.»

«و سرگروه‌می‌خوردم​ محافظان، خوب‌به‌زودی​ گوش کن.»

«بله.»

«بهشون بگو هر کسی رو که با جامعه عبور از رودخانه در ارتباط بوده،‌گفتم​ تا نفر آخر پیدا می‌کنم و می‌کشم. اگه قبل از اون مثل بچه آدم‌همون‌طور​ اطلاعات جامعه عبور از رودخانه رو به زیردستام بدن، می‌بخشمشون. گزینه دیگه‌ای وجود نداره.»

«این پیام‌جامعه​ رو هم‌هژمون​ به‌وضوح می‌رسونم.»

«قبلش، یه سوال دارم.‌به‌زودی​ کسایی که با جامعه‌اتحاد​ عبور از رودخانه در ارتباطن...»

«راستش، ما اون‌قدرها هم نمی‌دونیم...»

«نه، فقط حدس بزن. کیه؟ اگه بهم نگی،‌ولو​ انقدر اینجا می‌مونم تا بگی. شاید بد نباشه‌کناری​ حین موندنم کار اسکورت رو هم یاد بگیرم.»

«......»

از ورودی تالار‌پرسید​ بزرگ، به آسمون‌شمشیر​ صاف نگاه کردم.

روز روشن و آفتابی‌ای بود،‌اگه​ طوری که لباس‌های تیره‌ای که‌زیادی​ پوشیده بودم حسابی توی ذوق می‌زد.

همون‌طور که به آسمون‌غذاخوریشون​ صاف زل زده بودم،‌ولو​ به سرگروه محافظان گفتم.

«فعلاً یه دست از لباس‌هایی‌اتحاد​ که محافظات می‌پوشن بده به‌مگه​ من. این لباس‌ها زیادی سیاهن.»

«بله.»

«یه دست‌مگه​ آماده کن که‌اگه​ فیت تنم باشه.»

یه حساب سرانگشتی بین اون‌نگه​ دو تا سکه نقره استاندارد با‌خالی​ هزینه غذا، اتاق و لباس‌ها کردم.

ارزش سکه‌های نقره هنوزم بیشتر به نظر می‌رسید، پس‌می‌شن​ بعد از برداشتن بند چرمی‌ای که می‌تونست نیش خرگوش‌زیادی​ سیاه رو مثل یه محموله اسکورت باارزش بپیچونه، دوباره پرسیدم.

«هنوز هیچی به ذهنت نرسیده؟»

بعد از کمی کلنجار‌حتی​ رفتن با خودش، سرگروه‌چرا​ محافظان این جواب را داد.

«اون‌ها تاجر نیستن. ولی یه شایعه شنیدم که یه گروه از جناح‌صدای​ غیرمتعارف به اسم "برادران ابر و ماه" قاتل اجیر کردن تا دخل یه‌دوباره​ جناح رقیب رو بیارن. اونجا جاییه که محافظای ما زیاد میرن و میان...»

«کجان؟»

«اونا کسایی هستن که‌به‌زودی​ کل بازار "دریاچه صلح‌اتحاد​ آرام" رو کنترل می‌کنن.»

«گرفتم.»

بعد از پوشیدن‌چوب‌های​ یونیفرم محافظ‌ها، از آژانس‌زدن​ اسکورت چشم‌آبی زدم بیرون.

نام گا-راک و زیردستاش تصمیم گرفتن‌شمشیر​ تحرکات "اتحاد بهشت جنوبی" و "جامعه‌می‌شن​ شمشیر هژمون" رو زیر نظر بگیرن.

حالا که صحنه آماده شده بود،‌ببره​ باید تماشاچی دعوای بین جامعه شمشیر‌سادو​ هژمون و اتحاد بهشت جنوبی می‌شدیم.

برنامه داشتم وقتی دیدم دارن به سمت جامعه شمشیر‌روی​ هژمون لشکرکشی می‌کنن، خیلی ریز و نامحسوس قاطی نیروهای‌چوب​ اتحاد بهشت جنوبی بشم، واسه همین عجله‌ای برای برگشتن نداشتم.

یهو شغلم از یه‌هژمون​ مرد سیاه‌پوش به یه‌درگیر​ محافظ جوون تغییر کرده بود.

با "نیش خرگوش سیاه" که توی بند چرمیش پیچیده شده‌جنوبی​ بود و انداخته بودم روی دوشم، و اون یونیفرم بی‌نقص، هر‌زیادی​ کی من رو می‌دید فکر می‌کرد یه محافظ خوش‌تیپ و جذابم.

شایدم نه.

به هر حال، دیروز مرد سیاه‌پوش بودم و‌ولو​ امروز یه محافظ جوونم. تو زندگی قبلیم، یه شمشیرزن‌جفت​ ولگرد بودم؛ تو این زندگی، شدم یه شمشیرزن بلندپرواز.

چون هوا خوب بود،‌هژمون​ به خودم زحمت استفاده‌درگیر​ از "مهارت سبکی" رو ندادم.

مثل یه محافظ جوون که داره از زیر‌اتحاد​ کار در میره، با قدم‌های آهسته راهی ماموریت‌اگه​ اسکورت تک‌نفره‌ای شدم که فقط خودم ازش خبر داشتم.

کارفرما: رهبر فرقه هائو.

مجری: محافظ لی زاها.

کالای اسکورت:‌جامعه​ نیش خرگوش‌هژمون​ سیاه روی دوشم.

مقصد: دریاچه صلح‌پرسید​ آرام، جایی که برادران‌هژمون​ ابر و ماه هستن.

عین محافظی که دلش نمی‌خواد برگرده سر پستش، رفتم سمت‌زیادی​ جنوب، کنار دریاچه صلح آرام یه چرت زدم و یه‌قدرتی​ مدت با پرت کردن سنگ‌های تخت روی سطح آب بازی کردم.

همین‌طور که دریاچه صلح آرام رو‌داشتن​ به سمت جنوب شرقی دنبال می‌کردم،‌صدای​ تعداد دکه‌ها و مغازه‌ها کم‌کم زیاد شد.

کلی مغازه با‌شمشیر​ اسم‌هایی بود که‌بهشت​ تا حالا ندیده بودم.

بینشون یه مغازه‌پرسید​ عجیب به اسم‌شمشیر​ "رستوران محافظ" بود.

کنجکاو شدم، فکر کردم‌حتی​ شاید همکارای محافظم اونجا‌چرا​ غذا می‌خورن، ولی نرفتم تو.

در حالی که دنبال یه رستوران خلوت و ساکت‌روی​ می‌گشتم، یهو یکی از پشت دستش رو گذاشت روی‌چوب​ بند چرمی نیش خرگوش سیاه که روی دوشم بود.

«...»

با خشونت مردی که بند‌جامعه​ رو گرفته بود کشیدم جلو و‌درگیر​ بدون هیچ حرفی، خوابوندم تو گوشش.

با صدای "شپلق" خشک، یه‌اگه​ جیب‌بر معمولی که تو خیابونای‌زیادی​ شلوغ پیدا میشه، بهم چشم‌غره رفت.

از نگاهش‌یهو​ خوشم نیومد،‌غذاخوریشون​ پس دوباره زدمش.

به نظر می‌رسید این‌هژمون​ مرتیکه یه محافظ آژانس‌درگیر​ اسکورت چشم‌آبی رو دست‌کم گرفته.

بعد از اینکه سه، چهار،‌جامعه​ پنج بار پشت سر هم زدم‌درگیر​ تو گوشش، بالاخره نگاهش رو دزدید.

چون عذرخواهی نکرد و تقاضای بخشش‌ببره​ هم نداشت، برای بار ششم زدمش و‌هنگ​ سه چهار تا از دندوناش پرید بیرون.

شاید چون نمی‌دونست ممکنه‌غذاخوریشون​ به دست من بمیره،‌ولو​ چشماش هنوز وحشی بود.

یه مسابقه زل زدن ساکت‌اتحاد​ با مرده گذاشتم، بعد نیشخند‌مگه​ زدم و سرم رو تکون دادم.

«خوبه. بعداً می‌بینمت.»

موقتاً بیخیالش شدم، رفتم تو‌اگه​ یه رستوران، پشت میزی رو به‌مورد​ ورودی نشستم و غذا سفارش دادم.

اون نگاه وحشی‌چوب‌های​ مرد یعنی اینکه‌داشتن​ با رفیقاش برمی‌گرده.

بعد از اینکه شکمم رو با یه نودل ساده‌می‌شن​ و بی‌مزه پر کردم و یه چای تلخ خوردم،‌زیادی​ چشم دوختم به ورودی و از صاحب مسافرخانه پرسیدم.

«شنیدم اینجا‌می‌خوردم​ یه گروه از‌جامعه​ جناح غیرمتعارف هست؟»

«بله.»

«چه جور آدمایی‌ان؟»

«یه گروهی هست به اسم "برادری‌بهشت​ ابر و ماه" که از تمام‌حتی​ مغازه‌های نزدیک دریاچه صلح آرام باج می‌گیره.»

«اسم گروهشون‌می‌خوردم​ برادری ابر‌به‌زودی​ و ماهه؟»

«بله.»

«اسمش شبیه دکه میوه‌فروشیه.»

یهو صاحب مسافرخونه که داشتم‌اتحاد​ باهاش حرف می‌زدم ساکت شد‌مگه​ و سریع جیم شد تو آشپزخونه.

رفقای اون مردی‌پرسید​ که زده بودم داشتن‌هژمون​ جلوی ورودی جمع می‌شدن.

خیلی زود، یکیشون به نمایندگی اومد‌ببره​ تو و بهم گفت: «داداش کوچیکه،‌سادو​ غذات که تموم شد، بیا بیرون.»

با دست اشاره کردم بیاد‌نگه​ نزدیک‌تر انگار که می‌خوام چیزی‌صندلی​ بگم، بعد خوابوندم تو صورتش.

با یه صدای "شپلق"،‌هژمون​ مرده لپش رو گرفت‌درگیر​ و با باسن خورد زمین.

«واسه من لفظ نیا.»

اینجا یه جایی بین قلمرو جامعه شمشیر هژمون و جامعه‌زیادی​ دنیای زیرین جنوبی بود، و چون جناح غیرمتعارف محلی بیشتر‌قدرتی​ تجارت دریاچه رو کنترل می‌کرد، انگار از اوضاع بیرون خبر نداشتن.

شایدم پیشنهاد جامعه شمشیر هژمون رو قبول کرده‌ولو​ بودن و قرار بود به عنوان گوشت دم‌کناری​ توپ تو این جنگ جناح غیرمتعارف شرکت کنن.

با اینکه تو راه برگشت بودم،‌بهشت​ ولی منتظر پیشروی اتحاد بهشت جنوبی هم‌اگه​ بودم، پس تصمیم گرفتم یکم وقت بکشم.

تازه، اگه با یه جناح غیرمتعارف طرف بودم که‌بهشت​ قاتل اجیر می‌کنه و باج می‌گیره، ملاقات باهاشون راه‌نگرانیم​ و رسم یه قهرمان جوانمرد و اصول موریم بود.

وقتی پول غذا رو به صاحب‌ببره​ مسافرخونه دادم، آب دهنش رو قورت‌سادو​ داد و با نگرانی نگاهم کرد.

«آقا محافظ، لطفاً مراقب باش.»

«باشه.»

وقتی رفتم بیرون، اون دو تا مردی‌هژمون​ که زده بودم و یه گروه از‌گمونم​ مردای یونیفرم‌پوش رو دیدم که منتظر بودن.

تعدادشون برای یه‌گمونم​ باند جیب‌بر ساده‌ببره​ خیلی زیاد بود.

اگه کسی بپرسه که‌غذاخوریشون​ آیا جناح غیرمتعارف جیب‌بر‌ولو​ داره یا نه، مطمئن نیستم.

اونا تیپ آدمایی بودن که دست به‌جنوبی​ هر کار خلافی می‌زدن، پس ممکن بود‌ببره​ جیب‌بر یا حتی دزد مقبره هم داشته باشن.

مردایی که خیلی طبیعی‌به‌زودی​ دورم رو گرفته بودن،‌اتحاد​ با لحن دوستانه‌ای حرف زدن.

«داداش کوچیکه، بیا‌گمونم​ اینجا شر درست‌ببره​ نکنیم. راه بیفت بریم.»

سر تکون دادم.

«باشه، داداش کوچیکه.»

به نظر می‌رسید‌پرسید​ کلمه "داداش" اینجا‌شمشیر​ خیلی طرفدار داره.

بینشون راه افتادم و گفتم: «اگه‌ببره​ شماها از برادری ابر و ماه‌سادو​ هستید، من رو مستقیم ببرید پیش رهبرتون.»

«چه زر مفتی.»

مرد کناریم اخم‌شمشیر​ کرد، واسه همین‌بهشت​ بلافاصله زدم تو گوشش.

«گفتم راه بیفتید،‌پرسید​ حروم‌زاده‌ها. اون‌جوری هم‌شمشیر​ به من زل نزنید.»

یهو یه تیغه‌گمونم​ از سمت چپ‌ببره​ به طرفم پرتاب شد.

با دست خالی گرفتمش‌غذاخوریشون​ و با "هنر انگشت‌ولو​ مرغ چوبی" تیغه رو شکستم.

با یه صدای تق‌هژمون​ بلند، تیغه دو تیکه شد‌می‌شن​ و سکوت کوتاهی حاکم شد.

یکی‌شون دستش رو‌پرسید​ دراز کرد و‌شمشیر​ داد زد: «نه!»

با یه "تلنگر انگشت مرغ چوبی" تیکه‌نگرانیم​ شکسته تیغه رو پرت کردم و کاشتمش‌شنیدیم​ تو گلوی مردی که حمله غافلگیرانه کرده بود.

تپ!

مردی که گلوش سوراخ شده بود، بدون‌جنوبی​ اینکه حتی بتونه جیغ بزنه، با صورت‌ببره​ افتاد زمین و من خیلی خونسرد رفتم کنار.

گرومپ...!

یکی‌شون با عجله بهم‌حتی​ گفت: «ما از برادری‌چرا​ ابر و ماه نیستیم.»

«پس چی؟»

«ما یه‌جامعه​ گروه زیردستیم که‌اتحاد​ بهشون باج میدیم.»

«اوه، واقعاً؟‌می‌خوردم​ چه فرقی‌به‌زودی​ داره؟ راه بیفتید.»

از نظر فنی، اینا یه‌اگه​ مشت جوجه بودن که می‌خواستن‌زیادی​ عضو برادری ابر و ماه بشن.

مگه چقدر باید باج می‌دادن که مجبور بودن تو روز روشن تو خیابون‌آرومی​ خفت‌گیری کنن، و واسه چند تا چک و سیلی همه رفقاشون رو با‌میز​ شمشیر بکشن بیرون؟ دو سه نفرشون مات و مبهوت به جنازه زل زده بودن.

«داداش کوچیکه‌ها، اگه رو‌هژمون​ یه محافظ شمشیر بکشید، می‌میرید.‌می‌شن​ فکر کردید می‌ذارم زنده بمونید؟»

بعد از برانداز‌پرسید​ کردن مردایی که‌شمشیر​ دورم بودن، ادامه دادم.

«اونی که اول سعی کنه فرار کنه‌نگرانیم​ رو می‌کشم. همه‌تون، همین‌جوری که هستید، من رو‌تقاضا​ ببرید پیش برادری ابر و ماه. راه بیفتید.»

نیش خرگوش سیاه رو‌غذاخوریشون​ از بند چرمیش درآوردم‌ولو​ و بستم به کمرم.

ناولها | novelha.net