چپتر 200: اگر از هویت واقعی ما میپرسی
0رفتم تو آشپزخونه، تهمونده غذاهای دیشبشستن رو آوردم بیرون و یه ناهارشدم دیروقت بیرون مسافرخانه هزار مایلی خوردم.
غذا سرد بود، ولی از اونجایی کهکوچیک من آدمی نیستم که زیاد به طعمشیرین و مزه اهمیت بدم، اصلاً برام مهم نبود.
اگه همیشه غذای بیمزه بخوری، یهحوصله وعده غذای درست و حسابی هر ازخیره گاهی برات مثل یه ضیافت شاهانه میمونه.
داشتم تجربه خوردن غذاهای بیمزهرفت رو تو خیکَم ذخیره میکردمشدن تا یه روزی به کارم بیاد.
همونطور که داشتم یه تیکه گوشت خوکنداشتم ترش و شیرینِ سرد رو میجویدم، یه یاروییصندلیم از سمت چپ دوید و رفت سمت راست.
تاپ، تاپ، تاپ!
در حالی که گوشتجور خوک رو میجویدم، دور شدننداشتم اون مرتیکه رو تماشا کردم.
«……»
آخه روز روشنکرد چرا اینطوری میدوید؟شستن البته که نمیشناختمش.
اولاً، لباسش از اونمیشه مدلهایی نبود که تو برکهتندی عقاب سفید طرفدار داشته باشه.
برای یه لحظه به سرم زدحوصله مثل سگهای ولگرد محله بیفتم دنبالش،صاف ولی این حس زود از سرم پرید.
دلیلش هم این بود که شیطان شبحتاپ و شیطان شهوت که شب رو توکردم مسافرخانه هزار مایلی گذرونده بودن، خواب بودن.
حس کردم گلوم داره خشک میشه، براینداشتم همین یه جرعه کوچیک از مشروب تندیروی که ارشد شیطان شمشیر آورده بود، خوردم.
آروغغغ.
سه تیکه گوشت خوک ترش وحوصله شیرین و دو جرعه مشروب، یهصاف ناهار ساده رو برام جور کرد.
اصلاً حوصله ظرف شستن نداشتم، برای همین فقطحالی به آسمون صاف خیره شدم و جوری رویروز صندلیم لم دادم که انگار میخواستم همونجا ذوب بشم.
اگه همینطوری یه چرت میزدم، بعید بودنداشتم تو کل دنیا بتونی بیشتر از یه صاحبصندلیم مسافرخانه پیدا کنی که از من رقتانگیزتر باشه.
درست همون موقع، یهمیشه جیغ کوتاه از همون سمتیتندی که یارو دویده بود، شنیدم.
نمیتونستم تشخیص بدم صدایجور جیغ خودش بود یاشستن زده بود به یکی دیگه.
یه لحظه بعد، مردی با لباسهای آشناتاپ در حالی که یکی رو کول کردهکردم بود، دواندوان اومد و چشم تو چشم شدیم.
«رهبر فرقه، روزتون بخیر.»
سامبوک در حالی که یه مرد بیهوشکوچیک رو کول کرده بود، بهم سلام کردشیرین و به فرارش به سمت چپ ادامه داد.
جواب سامبوکِشیرین در حالجور فرار رو دادم.
«خسته نباشی.»
راستی، اصلاً چرا سامبوک داشت اونوری میدوید؟نداشتم اگه میخواست یه مدت تو برکه عقاب سفیدِصندلیم شلوغ پلوغ بمونه، بهتر بود میرفت سمت شمال.
یه مدت کوتاهی نگذشته بود کهجرعه به نظر میرسید سامبوک تصمیم گرفته یهآروغغغ عقبنشینی تاکتیکی بکنه، چون دوباره پیداش شد.
بیشتر از دو ساعت بود کهحوصله داشت میدوید؟ با دقت که نگاهصاف کردم، دیدم موهاش غرق عرق شده.
قیافهاش هم حسابی دیدنی بود.
با صورتی که یه چیزی بین خندهنداشتم و گریه بود، به محض اینکه چشمهامونروی به هم افتاد، به زور یه لبخند زد.
«هاها... منداره فقط دارم ازهمین اینجا رد میشم.»
سرم رو تکون دادم.
«حتماً. خسته نباشی.»
نتونستم جلوی فضولیم رو بگیرمظرف و چک کردم ببینم اونیصاف که رو کول سامبوکه کیه.
از قضا سرش چرخیده بود سمت من و اونتندی کسی نبود جز اربابزاده سوم. چشمهاش نیمهباز بود وحوصله پوست زیرشون تیره شده بود، انگار که مسمومش کرده باشن.
ظاهراً هنوز کامل ازجور هوش نرفته بود، چونشستن میتونستم صدای زمزمههاش رو بشنوم.
«منو بذار زمین. بهترهدوید اول کارشون رو تمومحالی کنیم و بعد بریم.»
با شنیدنجور حرفهای اربابزاده سوم،ظرف سامبوک داد زد.
«فقط خفهخون بگیر!»
برای سامبوک که باجور جون و دل داشتشستن فرار میکرد، دست زدم.
«واو، اینکه به اربابزاده سومِ فرقه شیطانی بگیحالی خفهخون بگیر، نشون میده سامبوک واقعاً بزرگ شده.روز این حرومزاده حسابی برای خودش کسی شده. واقعاً شده.»
شاید عبارت «کسی شدن» کاملاًظرف با این وضعیت جور درنمیاومد، ولیخیره به چشم من که اینطوری میاومد.
پس، حسابی کسی شده بود.
بلافاصله بعد از اون، یه گله آدم باشستن لباسهای جورواجور از سمت چپ پیداشون شد وروی به همون سمتی دویدن که سامبوک فرار کرده بود.
اینکه لباس فرم تنشوندوید نبود، برای سامبوک خبرحالی خوبی به حساب میاومد.
حداقل معنیش اینکرد بود که اوناشستن مال فرقه شیطانی نیستن.
با این حال، احتمال زیاد اینکه اونا آدمهایمشروب وابسته به فرقه شیطانی باشن، یعنی از جناحجور شیطانی بودن، و این برای سامبوک خبر بدی بود.
به لطف اونا، تونستم یه صحنهحوصله نادر رو به چشم ببینم: اینکه جناحخیره شیطانی افتاده بودن دنبال اعضای فرقه شیطانی.
رسم دنیا همینه؛سمت ظاهراً فرقه شیطانیراست هم تافته جدابافته نیست.
وقتی ضعیفجور باشی همینحوصله بلاها سرت میاد.
با این وجود، با دیدن اینکه سامبوک برای نجات اربابزاده سوم داره جونشآروغغغ رو به خطر میندازه، به نظر میرسید همونطور که ارشد شیطان شمشیر گفته بود،جوری اونا از اون دست آدمهایی نبودن که تو انتخاب محافظهاشون بیگدار به آب بزنن.
تو گیر و دار این ماجراها،حوصله صدای خرد شدن استخونها و جیغ وخیره داد از همون نزدیکیها به گوش میرسید.
دیگه نمیتونستم فقط به آسمون زلراست بزنم؛ حالا تمام توجهم جلب اینمرتیکه نمایش مضحک از زندگی انسانی شده بود.
سامبوک که برای سومین بار تو ایننداشتم روز پیداش شده بود، با لبخند دویدروی سمتم، ولی با لحن آرومی حرف زد.
«ببخشید، رهبر فرقه؟»
«چیه؟ چی کارم داری؟»
«میتونم یهیارویی کم آبدوید بخورم؟ تشنمه. هاها...»
سامبوک در حالی که اربابزادهظرف سوم رو کول کرده بود، جلویخیره مسافرخانه هزار مایلی ایستاد و خندید.
این همون چیزیخشک بود که بهش میگفتنکوچیک خنده خشک و زورکی.
به داخلشیرین مسافرخانه اشارهجور کردم و گفتم.
«آب اونیارویی توئه. بیسروصدا برورفت تو، ملت خوابن.»
سامبوک در حالی که هنوزظرف اربابزاده سوم رو کول کردهصاف بود، تا کمر برام تعظیم کرد.
«ممنونم، رهبر فرقه.»
سامبوک با همون باریجور که رو کولش بود،شستن وارد مسافرخانه هزار مایلی شد.
با قیافهای که برای یهرفت لحظه هاج و واج موندهشدن بود، به اطراف نگاه کردم.
«هوف... پای منم کشیدن وسط.»
آب دادن بهخشک یه آدم تشنه،جرعه مسئله شوخیبرداری نبود.
بعد از اینکه دو سه تا آه کشیدم،شستن یه گله آدم جورواجور که میتونستن از جناحروی شیطانی یا جناح غیرمتعارف باشن، با عجله دویدن سمتم.
بعضیهاشون میلنگیدن وسمت بعضی دیگه صورتهاشونراست کبود و داغون بود.
ظاهراً تو جریان تعقیب و گریز ازنداشتم سامبوک کتک خورده بودن، ولی فقط بهروی خاطر تعداد زیادشون داشتن به راهشون ادامه میدادن.
حس میکردم کمکمخشک دارم قیافه اینجرعه عوضیها رو هم میشناسم.
برنامهام این بود کهجور اگه آب خواستن بهشون بدم،نداشتم ولی یکیشون سرم داد زد.
«کدوم گوری رفت؟!»
«ندیدیش؟ همونیجور که یکی روظرف کول کرده بود!»
به سمت شمال،خشک یعنی طرف برکهجرعه عقاب سفید اشاره کردم.
نوچهها که میخواستن برن سمت چپ، قبلظرف از اینکه بپیچن سمت شمال، یقه همدیگه روجوری گرفتن و شروع کردن به داد و بیداد.
تو دلم به اون احمقهاییرفت که داشتن به سمت برکهشدن عقاب سفید هجوم میبردن، خندیدم.
«چه مشت دلقکِ بیمصرفی.»
درست همون موقع، از قضاهمین یکیشون سرش رو برگردوند وارشد با دیدن قیافهام خشکش زد.
این یارو یهوساده جو رو سنگینحوصله کرد و گفت.
«داری میخندی؟ همه وایستین.»
اونایی که داشتن میرفتن سمت برکهشستن عقاب سفید، نفسنفسزنان وایستادن و بینشدم خودشون شروع کردن به پچپچ کردن.
«این مرتیکه بعد ازمیشه اینکه سمت برکه عقاب سفیدتندی رو نشون داد، داشت میخندید.»
«واقعاً دلیلی دارهساده که اونا برنحوصله برکه عقاب سفید؟»
«مشکوکه. بایدیارویی دوباره ازدوید هم جدا بشیم؟»
«نه. اول مسافرخونهکرد رو بگردین. قیافهشستن این یارو بدجوری مشکوکه.»
قیافه من مشکوکخشک نبود؛ کلاً خودمجرعه آدم عجیبی بودم.
اون احمقهایی که داشتن میرفتنکرد سمت برکه عقاب سفید، آرومآرومفقط برگشتن جلوی مسافرخانه هزار مایلی.
همونطور که نزدیکسمت میشدن، به تکتکشونراست نگاه کردم و گفتم.
«...همهتون اومدینجور اینجا که نفلهظرف بشین؟ همونجا وایستین.»
لبخند رو از رومیشه لبم پاک کردم و بهتندی اون نوچههای بیمصرف چشمغره رفتم.
مردهایی که داشتنسمت نزدیک میشدن، یهوراست سر جاشون میخکوب شدن.
«……»
اینا حرفهایی نبود که یه صاحبجرعه مسافرخانه باید به زبون میآورد، برای همینآروغغغ قیافههاشون پر از بهت و حیرت شد.
این عوضیها که به تعداد زیادشون غرهظرف شده بودن، شروع کردن به زر مفتشدم زدن و چرت و پرت گفتن بهم.
«هوی، مسافرخونهچی. اصلاً میدونی داری تو چه کثافتیحالی دخالت میکنی؟ این قضیه به فرقه الهی مربوطروز میشه. قبل از اینکه زر بزنی، خوب فکر کن.»
سرم رو تکون دادم.
«بهتون هشدار میدم، صداتون رو بیارین پایین. اون تو ملتارشد خوابن. بعدشم، آخه کدوم صاحب مسافرخونه روانیای تو این دنیاشستن پیدا میشه که بخواد تو کارای فرقه شیطانی دخالت کنه؟»
«……»
«ولی خبیارویی از قضا، منرفت همون آدم روانیام.»
یه خنده شیطانیکرد کردم و بعدشستن یه چاپستیک برداشتم.
«گوش کنین بچهکوچولوها، برام پشیزی اهمیت نداره که فرقه الهی هستین یا هر فرقه کوفتی دیگهای، تو مسافرخونهحوصله من شر به پا نکنین. گذشته از این، شماها اصلاً عضو فرقه الهی نیستین. شماها فقط یه مشتهمینطوری نوچه بیمصرفین که اومدین یه پولی به جیب بزنین، یا یه مشت رونینِ پولپرست، یا سگهای دستآموز جناح شیطانی.»
یکی از مردهاساده با لحنی مودبانهحوصله و اتوکشیده گفت:
«ببین جناب، کسی که قایمش کردی ارباب جوان سوم فرقه الهیه.اون اگه فقط تحویلش بدی، قول میدم هیچ آسیبی بهت نرسه. واقعاًنمیشناختمش قصد داری خودت رو قاطی درگیری بین اربابان جوان بزرگ کنی؟»
«اون دو نفری که رفتن تو، کساییان که جونشون رو نجات دادم. نمیتونم به این زودی بعد از نجات دادنشون بهشون بگم برن بمیرن. تازه، اون کسی نیست که بخواد دور و بر برکهموقع عقاب سفید غزل خداحافظی رو بخونه. شماها یه مشت پادوی بیمصرفین، برای همین حالیتون نیست، ولی اون یارو میتونه باعث شکاف بین جناح متعارف و فرقه شیطانی بشه. به دلایل مختلفی نمیتونم اجازه بدمادامه این اتفاق بیفته، پس گمشین عقب. واقعاً میخواین به خاطر یه مشت پول خرد، خودتون رو قاطی دعوای اربابان جوان بزرگ کنین؟ حتی اگه رهبر فرقه هم فقط تماشاچی باشه، انتظار همچین درگیریای رو نداشته.»
همون موقع، صدای آه عمیقی از درِ مسافرخانه هزار مایلیارشد اومد و دقیقاً همونطور که میترسیدم، شیطان شهوت در حالیشستن که حسابی شاکی و سگاعصاب به نظر میرسید، پیداش شد.
«آه... خوابمشیرین نمیبره. دارهجور دیوونهم میکنه.»
این تو طبیعت انسانه کهرفت وقتی بدخواب میشه، هجده برابرشدن بیشتر از حالت عادی سگ بشه.
شیطان شهوت پشت سر هم نفسهای عمیقینداشتم کشید، سرش رو تکون داد، بعد مشروبروی روی میز رو سر کشید و گفت:
«...شانس آورد که استاد بهم گفتجرعه بذارم زنده بمونه، وگرنه تا الانآورده به دست من نفله شده بود.»
شیطان شهوت بعد از خوردن مشروب، یهو سمتشستن اون مرتیکهها هجوم برد، پرید رو هوا و باصندلیم یه لگد پرنده، یکیشون رو شوت کرد تو باقالیها.
با یه صدای «بوم» خفه، مردی که پرت شدهدور بود با شدت تو هوا چرخید، با سر اومد رواینطوری زمین و شروع کرد به جون کندن و تقلا کردن.
شیطان شهوت که تو یه چشم به هم زدنآسمون برگشته بود سر میز، با چاپستیکش یه تیکه گوشتمیخواستم خوک ترش و شیرین برداشت، چپوند تو دهنش و گفت:
«اگه گورتون روخشک گم نکنین، اینجرعه دفعه همهتون رو میکشم.»
به شیطان شهوت نگاه کردم.
چطور همچین شروری میتونست تو این دنیا وجود داشته باشه؟شدن خیلی وقت بود کسی رو ندیده بودم که بدون هیچمیدوید توضیح یا اخطاری، اینطوری یه لگد پرنده حواله کسی کنه.
همونطور که مردایکرد اطراف داشتن عقبنشینیشستن میکردن، یکیشون گفت:
«بازم همدیگه رو میبینیم.»
«چی گفتی؟»
تو همون لحظه، در حالی کهراست حس میکردم اثر الکل کاملاً ازمرتیکه سرم پریده، یه چاپستیک پرت کردم.
سووش!
چاپستیک تو هوا پرواز کرد و باکوچیک یه صدای خفه، شونهی همون احمقی که گفتهساده بود «بازم همدیگه رو میبینیم» رو سوراخ کرد.
صدای جیغش رفت هوا و با یه سرشستن و صدای وحشتناک، اون پادوهای بیمصرف جوری غیبشونروی زد که انگار از اولش هم اونجا نبودن.
نگاهم با نگاه شیطان شهوت گره خورد،تاپ اما چون حرف خاصی برای گفتن نداشتم، رومآخه رو برگردوندم و به منظره بیرون خیره شدم.
«......»
درست همون موقع، سامبوکمیشه اومد بیرون، ادای احتراممشروب رزمی کرد و گفت:
«رهبر فرقه، ارباب جوان مونگ. ازتون ممنونم. به محض اینکه ارباب جوانصاف سوم بقیه سم رو از بدنش دفع کنه، از اینجا میریم. بههمینطوری نظر میرسه یه استاد از اتحاد سرپیچی از بهشت همین دور و برهاست.»
من ویارویی شیطان شهوتدوید همزمان پرسیدیم:
«اتحاد سرپیچی از بهشت؟»
«اتحاد سرپیچی ازخشک بهشت واسه چیجرعه باید اینجا پیداش بشه؟»
سامبوک توضیح داد:
«"کودک چشمسمی" از اتحاد سرپیچی از بهشت بین گروهی بود که به خانه امن حمله کردن.روز حتماً بقیهشون هم اونجان. به نظر میرسه بقیه اربابان جوان بزرگ یه گروه معروف از جناحبرای غیرمتعارف رو استخدام کردن. ما هم همین کار رو کردیم، برای همین حق نداریم اعتراضی کنیم.»
«که اینطور؟»
سامبوک وداره شیطان شهوتمیشه بهم زل زدن.
یه کیسه پولساده از تو لباسم درآوردمظرف و به سامبوک گفتم:
«سامبوک.»
«بله، رهبر فرقه.»
«فهمیدم، حالا که اینجایی، بروهمین یه عالمه گوشت بخر. هیچکدوممونارشد درست و حسابی غذا نخوردیم.»
وقتی پول رو بهش دادم،کرد سامبوک که با دو دستفقط گرفتش، با قیافهای جدی پرسید:
«چرا یهو گوشت...»
با انگشتم اشارهکرد مبهمی به جلویشستن مسافرخانه کردم و گفتم:
«امروز هوا خوبه، پس بیا بیرون کباب درست کنیم و بزنیم به بدن. یکم مشروب هم بخر. انواع وظرف اقسام گوشتها رو هم بگیر. میذاریش رو منقل، زیرش هیزم میچینی و جلیز و ولیز و چِرق چُرُق—میفهمی چیمیزدم میگم که؟ یکم سبزیجات هم بخر. چه بخوای بجنگی چه بخوای فرار کنی، باید خرتناق پر باشی، مگه نه؟»
سامبوک زیر لب منمن کرد:
«خریدنش که کاری نداره، ولیرفت ارباب جوان سوم داره چیشدن خودش رو به گردش درمیاره...»
«اینو که میدونم، پس دهنت رو ببند وفقط سریع برو. گوشت خوشمزه بگیر، از این تازهها.دادم امروز میخوایم بزنیم تو کار گوشت تازه. شیرفهم شد؟»
«بله.»
سامبوک بعد از گرفتن پول،کرد یه لحظه با نگاهی خالی بهآسمون داخل مسافرخانه خیره شد و گفت:
«...چی خودت رو بهدوید گردش دربیار. من بعدحالی از انجام این کار برمیگردم.»
«......»
همونطور که سامبوک بامیشه استفاده از مهارت سبکیاش جیمتندی شد، شیطان شهوت ازم پرسید:
«آخه کدوم خری تو اینکرد هیر و ویر هوس کبابفقط میکنه؟ الان وقت این کاراست؟»
به قیافه شیطانسمت شهوت نگاه کردم وتاپ سرم رو تکون دادم.
«...تو نباید دست ردحوصله به سینه نیازمند بزنی. وآسمون باید به تشنه آب بدی.»
«چرا؟»
«دو بار دست ردجور به سینهش زدم، ولیشستن بار سوم دیگه سخت بود.»
«داری چهیارویی چرت ودوید پرتی میگی؟»
«اون یارو سامبوک در حالی کهشستن اربابش رو کول کرده بود، دوشدم بار جلوی این خرابشده رفت و اومد.»
شیطان شهوتداره بالاخره زدمیشه زیر خنده.
«آه... چه مسخره.»
«بار سوم برای منم سخته. اینکه دست رد به سینه نیازمند بزنم و تشنه رو نادیده بگیرم، باعث میشه هیچ فرقی با رهبر فرقه شیطانی نداشته باشم.عقاب با اینکه اون یارو پسر رهبر فرقهست، ولی آب و غذا دادن بهش قبل از اینکه دکش کنم بره، کاریه که از دست من و تو برمیاد.همین برام جالبه بدونم رهبر فرقه اصلاً خبر داره پسرش با این وضع فلاکتبار داره فرار میکنه یا نه. البته، حتی اگه میدونست هم احتمالاً پشیزی براش اهمیت نداشت.»
یه لحظه سکوت حاکمحوصله شد تا اینکه شیطانفقط شهوت با لحن آرومی گفت:
«حالا که فکرشخشک رو میکنم، منم بدجورکوچیک دلم امروز گوشت میخواد.»
سرم رو تکون دادم.
«تأیید میشه.»
...سه تا میز رو به هم وصلنداشتم کردیم و دورشون رو با سنگهای بزرگروی پوشوندیم تا یه منقل آتیش درست کنیم.
اونجا، سامبوک گوشتخشک رو به روشهایجرعه مختلفی کباب کرد.
رو یه صفحه آهنی کبابش کردحوصله و حتی با استفاده از وسایلصاف آشپزخونه، گوشت تفتداده شده درست کرد.
با تماشای کارش، به نظر میرسید سامبوکتاپ استعداد یه سرآشپز بزرگ رو داره؛ اصلاً نمیفهمیدمآخه چرا داره به عنوان یه محافظ جون میکند.
به هر حال، سبزیجات رو روی میزنداشتم چیدیم، مشروب رو گذاشتیم و گوشت تازه کبابشدهصندلیم رو آوردیم تا با هم بزنیم به بدن.
دستآخر، شیطان شبح که نتونسته بود در برابر بویتندی گوشت مقاومت کنه، بیدار شد و با اون قیافهحوصله کریهش بهمون ملحق شد و شروع کرد به لمبوندن.
نیروهای اربابان جوان بزرگجور فرقه شیطانی ممکن بودشستن هر لحظه پیداشون بشه.
گروههای جناح شیطانی و غیرمتعارفرفت که اربابان جوان بزرگ استخدامشون کردهاون بودن هم ممکن بود سر برسن.
اما فعلاً، ما داشتیم گوشت کبابشستن میکردیم و میخوردیم و دور دهنمونشدم حسابی چرب و چیلی شده بود.
کمی بعد، شیطان شبح که کار رو از سامبوک تحویل گرفتهشمشیر بود، مقداری گوشت رو به یه سیخ نازکی که از آشپزخونهفقط آورده بود کشید و شروع کرد به کباب کردنش روی آتیش.
یهو، شیطان شبحساده بشکنی زد وحوصله سرش رو تکون داد.
«خوبه.»
انگار که یه جور آزمایش رو تمومنداشتم کرده باشه، شروع کرد به سیخ کشیدنروی انواع مختلف گوشتهایی که سامبوک خریده بود.
در حالی که کنار سامبوک و شیطان شهوتمشروب ایستاده بودم، به شیطان شبح که داشت انواعجور و اقسام گوشتهای قاتیپاتی رو همزمان کباب میکرد، گفتم:
«واو، خیلیشیرین خوشمزه بهجور نظر میاد.»
شیطان شهوتیارویی هم سرشدوید رو تکون داد.
«دومی یه نابغه گوشت بود.»
سامبوک که داشت بامیشه احتیاط نگاهشون میکرد، بامشروب دقت از شیطان شهوت پرسید:
«دومی؟ به نظرساده میرسه یه جورحوصله رتبهبندی بین خودتون دارین.»
وقتی شیطان شهوت جوابیدوید نداد، سامبوک با قیافهایحالی کنجکاو بهم نگاه کرد.
من به طورکرد خلاصه هویتمون روشستن برای سامبوک توضیح دادم.
«اگه در مورد هویت واقعیمون میپرسی، جواب دادن بهشتندی یه جور ادب و نزاکت معمولیه. ما "چهار شرور بزرگ"ظرف هستیم که یه لقب تاریخی تو موریم به حساب میاد.»
با شنیدن حرفم،ساده شیطان شهوت و شیطانظرف شبح همزمان پوزخند زدن.