چپتر 301: پیرمرد دیوانهی شرور
0تقابل شیطانببر شمشیر و شمشیرتماشا اول جناح غیرمتعارف.
بالاخره کارپیرمردهای به مبارزهتوی تنبهتن کشید.
این اتفاق تنها زمانیببر افتاد که تمام زیردستان وآنجایی نوچههای مسیر غیرمتعارف کشته شدند.
ما فاصله گرفتیمدربیاید و دورشان یکپیرمردهای حلقه تشکیل دادیم.
هر جور حساب میکردیم، دخالت در مبارزه شیطان شمشیرقدرت کار درستی نبود؛ هم از نظر حفظ آبرو و پرستیژ،وحشیگری و هم بهخاطر سبک رزمی عجیب و غریب شیطان شمشیر.
اما همچنان میتوانستیم محاصرهشان کنیم.
فعلاً که نبردشان حسابی پایاپای بود،ایستادیم مثل جنگ اژدها و ببر، پساصلیاش ما هم دستبهسینه ایستادیم و تماشا کردیم.
از آنجایی که شمشیر اول جناح غیرمتعارفمفلوکِ هنوز قدرت اصلیاش را رو نکرده بود،گفت این مبارزه برایم عجیب و گیجکننده بود.
مبارزهای بود که انگار بخشتماشا بزرگی از خشونت و وحشیگریاصلیاش در آن گم شده بود.
«این دوپیرمردهای تا دارنتوی چه غلطی میکنن؟»
وقتی به شیطان شبح و شیطان شهوت نگاهکردیم انداختم، آنها هم به من نگاه کردند، شانههایشانمبارزهای را بالا انداختند یا سرشان را کج کردند.
همان لحظه، شمشیر اول جناح غیرمتعارف که ضربهتوی «شمشیر نور» شیطان شمشیر به او برخورد کردهولو بود، جیغ بلندی کشید و روی زمین قل خورد.
«آییییی!»
چطور ممکن است همچین صدای نکرهای از او دربیاید؟ درست عین پیرمردهایولو مفلوکِ توی کوچه بازار. بعدش هم یک «ای وای ننه» گفت وموج همانطور که روی زمین ولو شده بود، شروع کرد به ناله و زاری.
به شیطان شمشیراژدها نگاه کردم که دیگرتماشا حمله را ادامه نداد.
«...»
شیطان شمشیر با قیافهای که بیزاری در آن موجقدرت میزد، به شمشیر اول جناح غیرمتعارف که روی زمینخشونت ناله میکرد نگاه کرد و بعد رو به ما گفت:
«...برید عقبتر.»
«هوم.»
ما هم همانطور کهدرست برادر بزرگمان گفت عملتوی کردیم و عقبتر رفتیم.
شیطان شمشیر با آنایستادیم مرتیکه که با خفت رویقدرت زمین افتاده بود، صحبت کرد:
«غیرمتعارف، دیگه بس کن.»
«چی؟ منظورت چیه بس کنم؟»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف سرش راپیرمردهای بالا آورد، به شیطان شمشیر نگاهوای کرد و از جایش بلند شد.
تابلو بود که ضربه شمشیرتماشا نور به او خورده و پرتشنکرده کرده، ولی دریغ از یک خراش.
شیطان شمشیرپیرمردهای با چهرهای خشککوچه و سنگی پرسید:
«من بهجنگ نظرت مضحکهببر و مسخرهام؟»
شمشیر اولنکرهای جناح غیرمتعارفدرست سر تکان داد.
«یه همچین چیزی. ولی بازم به نظر میادهنوز بین اون چهار تا، تو از همه بهتری،بخش واسه همین دارم باهات تکبهتک میجنگم. بیا جلو ببینم.»
با اینکه به اوتوی گفت حمله کن، شیطانوای شمشیر لحظهای بیحرکت ماند.
تازه آن موقع بود که چشمانمایستادیم را ریز کردم و دقیقتر بهاصلیاش شمشیر اول جناح غیرمتعارف زل زدم.
پس با اینکه مدتی است دارد بامفلوکِ شیطان شمشیر تکبهتک میجنگد، فقط آن ردای بلندهمانطور خاکستریاش پارهپوره شده؛ خودش هیچ صدمه جدیای ندیده.
اگر شمشیر اول جناح غیرمتعارفتماشا واقعاً استادی باشد که مهارتش باعثنکرده میشود فقط از «سه فاجعه» بترسد...
پس اینپیرمردهای وضعیت همچین همکوچه غیرقابل درک نیست.
ولی چرا مداماژدها خودش را به خلیتماشا و چل بازی میزند؟
شمشیر اول جناح غیرمتعارف کهعین داشت دور و بر رابازار نگاه میکرد، به من خیره شد.
«...تو، رهبر جوان فرقه هائو، یه جورایی ازت خوشمقدرت میاد. اگه راضی بشی شاگردم بشی، دارم به این فکروحشیگری میکنم که بذارم با دست و پای سالم زنده بمونی.»
با لحنی بیتفاوتمفلوکِ به حرفهای آنبازار موجود غیرمتعارف جواب دادم:
«جدی داری میگی؟»
«معلومه که جدیام. قضیه فقط بالا و پایین بودن سطح هنرهای رزمی نیست. تو جنست جوره.ولو چوبِ خوبی هستی واسه تراشیدن. ظرفی داری که میتونه رشد کنه و جلوی سه فاجعه وایسه.برید ولی الان کم داری. من تمام و کمال مسیر غیرمتعارف خودم رو بهت یاد میدم. نظرت چیه؟»
سر تکان دادم.
«ولی چرا من انقدر بیمیلم که یادبعدش بگیرم؟ مهم نیست چقدر قوی و خفنی،کرد فکر نکنم هیچوقت شاگردت بشم، نظرت چیه؟»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف خندید.
«یکم که بگذره خودت میفهمی.»
شیطان شمشیر که شمشیر نورش راکردیم توی زمین فرو کرده بود، بابرایم صدایی بم و عمیق زمزمه کرد:
«میدان نبرد روح شمشیر شیطانی.»
یک میدان نبرد روح شمشیر شیطانی بازتماشا شد، اما سطحی کاملاً متفاوت با آنی داشتگیجکننده که علیه ارشدهای فرقه شیطانی استفاده کرده بود.
شمشیر اول جناح غیرمتعارف با قیافهایپیرمردهای گیج و منگ به موج سیاهی کهننه داشت روی زمین پخش میشد نگاه کرد.
«اوه؟»
در همان لحظه دیدمتوی که چشمان شمشیر اول جناحننه غیرمتعارف تیره و خاکستری شد.
دقیق شدم توی صورتش کهدستبهسینه داشت به آن ارواح سیاه وقدرت لولنده که پخش میشدند نگاه میکرد.
لبش داشت کلماتیدربیاید را زمزمه میکردپیرمردهای که فهمیدنش سخت بود.
با چشمان باز داشتم نگاه میکردم، ولی انگارهنوز دچار توهم شدم؛ تصویر شمشیر اول جناح غیرمتعارفبخش انگار تکهتکه شد و در هوا پخش شد.
در یک چشمبههمزدن، امواج خروشان میدان نبرد روح شمشیر شیطانی منطقه را دایرهوار پوشاند وناله بعد از اینکه از زمین فوران کرد، تبدیل شد به یک کره غولپیکر، عین یکهوم کاسه برعکس، و نه تنها شیطان شمشیر، بلکه شمشیر اول جناح غیرمتعارف را هم بلعید.
وقتی لحظهای سکوت گذشت...
شمشیر اول جناح غیرمتعارف مثل یک پستصویر لرزان بالای آنبازار کره سیاه که توسط میدان نبرد روح شمشیر شیطانی ایجاد شدهکردم بود ظاهر شد، و بعد بدنش کاملاً جامد و واقعی شد.
«...!»
برای لحظهای،پیرمردهای من همتوی زبانم بند آمد.
شمشیر اولجنگ جناح غیرمتعارف بهدستبهسینه ما نگاه کرد.
«اینجارو ببین. شیطان شمشیر دوزاریش زود میفته. چون فکر میکنه در حد یه شمشیرزن حریف من نمیشه، تکنیکهای یهناله شیطان شمشیر رو رو میکنه. ولی من تمام مدت منتظر بودم که "شیطان شمشیر" خودی نشون بده. واسه همینهرفتیم که نباید دستکمش گرفت. ولی من خیلی وقته که میدان نبرد روح شمشیر شیطانی رو میشناسم. کنجکاو نیستید چرا؟»
فوری جواب دادم:
«چرا، کنجکاوم. نمیتونممفلوکِ تحمل کنم چیزی روبعدش که کنجکاو شدم ندونم.»
شیطان شهوتجنگ با قیافهایببر سنگی گفت:
«چطور اومدی بیرون؟»
شمشیر اولببر جناح غیرمتعارفایستادیم پوزخند زد.
«میدان نبرد روح شمشیر شیطانی اگه بهت برخورد نکنه، نمیتونه گیرت بندازه.ولو حتی هنرهای شیطانی هم از همچین اصل سادهای مستثنی نیستن. بعدشم، منموج تمام این مدت داشتم با استادتون تمرین میکردم، این چه حرفیه میزنی؟»
همینکه شمشیر اول جناح غیرمتعارف دستش راتماشا تکان داد، شیطان شهوت جفت کف دستانش راگیجکننده ضربدری گرفت تا پرتو نور را دفع کند.
کووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانگ!
بدن شیطان شهوت کهایستادیم پایین آمده بود، در یکقدرت لحظه به هوا پرت شد.
دیدم که شیطان شهوتِ معلق،کوچه چند بار روی زمین قلگفت خورد و بعد بیهوش شد.
اولین بار بود کهببر میدیدم شیطان شهوت بهکردیم چنین وضع فلاکتباری شکست میخورد.
دهانم را بازدربیاید کردم تا بهپیرمردهای شیطان شبح هشدار بدهم.
«مواظـ...»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف باکوچه یک حرکت مشابه، شیطان شبحگفت را هم شوت کرد آنطرف.
حتی آن موقع هم شیطان شبح شمشیرش راکردیم ول نکرد، ولی به محض اینکه پایش بهمبارزهای زمین رسید، تلوتلو خورد و با باسن زمین خورد.
رنگ صورتشنکرهای مثل گچدرست سفید شده بود.
شمشیر اول جناحدستبهسینه غیرمتعارف بعدش بهکردیم من نگاه کرد.
«وقتی بهت شانسمفلوکِ زنده موندن میدن،بازار واجبه که قبولش کنی.»
«...»
«رهبر فرقه، مگه نه؟»
به شمشیر اول جناح غیرمتعارفتماشا که دیگر لبخند روی لبشاصلیاش نبود نگاه کردم و جواب دادم:
«درسته. ولی تو از کجا دربارهبازار میدان نبرد روح شمشیر شیطانی میدونستی؟ولو این کوچیکتر خیلی کنجکاوه، میشه بهم بگی؟»
شمشیر اولجنگ جناح غیرمتعارفببر لبخند زد.
«قضیه میدان نبرد روح شمشیر شیطانی اینه که،توی در حقیقت، فقط وقتی تموم میشه که دو نفرشروع برن توش و یکیشون ریغ رحمت رو سر بکشه.»
«هوم.»
«تو اتحاد غیرمتعارف، یه استادیکوچه بود که از میدان نبردگفت روح شمشیر شیطانی زنده برگشت.»
«آها.»
«در این صورت، شیطان شمشیر الان دقیقاً داره با کیبازار میجنگه؟ گوشت رو بیار جلو. فکر میکنی شیطان شمشیر دارهزاری با توهمی که من تو میدان نبرد خودش ساختم میجنگه؟»
«من چه میدونم.»
«هرچی شخصیت محتاطتر باشه، آدم بیشتر تو تاریکی سرگردون میمونه. بعد از اینکه از شرناله توهم خلاص شد، باید با ارواحی بجنگه که تو شمشیر شیطانی گیر افتاده بودن. اونهوم ارواح از اولش هم موجودات تحت ستم بودن. بردهها همیشه رویای شورش علیه ارباباشون رو دارن.»
یک احترام مشتوکفِاژدها سرسری به شمشیرایستادیم اول جناح غیرمتعارف گذاشتم.
«درس خوبی گرفتم. بیدلیل نبود کهپیرمردهای فرقه شیطانی اول از همه اتحادوای غیرمتعارف رو با خاک یکسان کرد.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف که خیلیکردیم نرم از بالای کره میدان نبردبرایم پریده بود پایین، سمتم آمد و گفت:
«جوجه، صدای انفجار تکنیکتوی نهاییت تو کشتی خیلی بلندننه بود. بنگ! خیلی سروصدا کرد.»
«هوم.»
شمشیر اولنکرهای جناح غیرمتعارف یکعین لبخند سرد زد.
«وقتی از کشتی پریدم بیرون قیافم چه شکلیهنوز بود؟ از ترس رنگم پریده بود؟ یا انگاربخش چون سروصدا نذاشته بود چرت بزنم اومدم بیرون؟»
با لبخند جواب دادم:
«آه، راست میگی.اژدها اصلاً اثری ازایستادیم تعجب تو صورتت نبود.»
«در این صورت. بهتر نبود از همونمفلوکِ موقع تا الان مواظب حرف و عملت باشی؟همانطور چون باهات راه اومدم فکر کردی سطحمون یکیه؟»
حالا دیگر لبخند ازایستادیم روی صورت شمشیر اولهنوز جناح غیرمتعارف محو شده بود.
صدا وپیرمردهای لحنش همتوی کلاً عوض شد.
از یک احمقِ شرورِببر مارصفت، تبدیل شده بودکردیم به یک احمقِ نسبتاً باوقار.
من هم بهدربیاید این احمقِ باوقارِپیرمردهای کمیاب ادای احترام کردم.
«...حق باببر توئه. معذرتایستادیم میخوام، ارشد.»
«صادقانه میگی؟»
«آره. انقدر بیخیال به نظر میرسیدی که نتونستم یه استاد بزرگقدرت رو تشخیص بدم. با اینکه داریم میجنگیم چون راهمون جداست، ولی احترامدارن گذاشتن رسم موریمه. منم یه روزی واسه خودم تو موریم ارشد میشم.»
«اون فقطنکرهای در صورتی ممکنهعین که زنده بمونی.»
«من انقدر زنده میمونم تا وقتی کهآنجایی مثل تو با گهِ خودم رو دیوارمبارزهای نقاشی بکشم، ارشد، پس زیاد نگران نباش.»
«امان ازپیرمردهای اون نیشتوی و کنایههات.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف دستانش را پشت کمرشکردیم قلاب کرد و با چانه به شیطان شهوتِ بیهوشانگار و شیطان شبح که چهارزانو نشسته بود اشاره کرد.
«اگه حتی اینا رودرست زنده بذارم، میتونی کنترلشونتوی کنی؟ البته به عنوان زیردستت.»
«معلومه.»
«یکم عجیبه. تو نباید همچین آدم بیبته و سستی باشی. اوناهمانطور تقاص فریبکاری تو رو پس میدن. هر بار که بخوای منو بپیچونیبیزاری یا گول بزنی، من دست یکی از این احمقها رو قطع میکنم.»
«اینو میگم چون قیافهت بهش میخوره. فکرش رو نمیکردم قدرتتهنوز رو اینطوری مخفی کرده باشی. واقعاً که پادشاه دریاچه شرقیخشونت هستی، فرمانروای مسیر غیرمتعارف، فرمانده کل یه مشت دزد دریایی احمق.»
شمشیر اول جناحدربیاید غیرمتعارف با نگاهیپیرمردهای تحقیرآمیز بهم زل زد.
«تو هم که خیلی زود رنگ عوض کردی و خوداصلیاش واقعیت رو نشون دادی. خب، آدم باید یه نمه بزدلشده باشه. اینطوری بیشتر رشد میکنه. مثل من. تو شبیه جوونیهای منی.»
«اه، لعنتی...»
«چی؟»
«آه، هیچی نیست. من کلاً آدم عمیقی نیستم.توی چون قبلاً صاحب مسافرخونه بودم. یه آدم عامی وشروع بی لول. شاید واسه همینه که خیلی محبوب نیستم.»
«پس اون شایعه واقعیت داشت؟»
«آره.»
«داستان جالبیه.»
«خوشحالم برات جالبه.»
«من پیک بودم، تو هم صاحب مسافرخونه. من الکی حرفاصلیاش نمیزنم. میخوام بدونم آیا ارادهش رو داری که مسیر غیرمتعارفشده رو از من یاد بگیری و با سه فاجعه روبرو بشی؟»
«اگه یادپیرمردهای بگیرم، میتونم جلویکوچه سه فاجعه وایستم؟»
«معلومه. مسیر غیرمتعارف یه هنردستبهسینه رزمی افزایشیه. فقط از چیزیهنوز که الان هستی قویتر میشی.»
«مثلاً...»
شمشیر اول جناحدستبهسینه غیرمتعارف نگاهم کردکردیم و نیشخند زد.
«مثلاً، اول باید بدنت رو در برابر شمشیر و تیغهگفت آسیبناپذیر کنیم. بهش فکر کن. اگه آسیبناپذیری در برابر شمشیرادامه و تیغه به مهارتهای فعلیت اضافه بشه، چقدر قویتر میشی؟»
از اونجایی که قوه تخیل قویای داشتم، یه جوراییآنجایی حس کردم اگه به آسیبناپذیری در برابر شمشیر و تیغهبزرگی برسم، شمشیر اول جناح غیرمتعارف ممکنه بدنم رو تسخیر کنه.
«آه... منظورت چیزی شبیهدرست زره فلس اژدهاست کهتوی مهمان پرنده تنش بود؟»
«باهوشی. تو اصلادستبهسینه چه شکلی مهمانکردیم پرنده رو کشتی؟»
«گردنش...»
با دستمجنگ ادای بریدنببر گلو رو درآوردم.
شمشیر اولنکرهای جناح غیرمتعارفدرست سری تکون داد.
«درسته، اون آزمایش کامل نشده بود. راستش، منم هنوز نقطه ضعف شیطان شمشیر رو کامل پیدا نکردم. به نظر میاد با پیوند خوردنمیکنن با شمشیر شیطانی تا حدی به آسیبناپذیری در برابر شمشیر و تیغه رسیده، واسه همین اگه من و اون صادقانه بجنگیم، مبارزه طولانیآییییی میشه. از اول منتظر میدان نبرد روح شمشیر شیطانی بودم. موندم چطوری بکشمش. ایده خوبی داری؟ هر چی زمان بگذره، اون شیطان میاد بیرون.»
شمشیر اول جناحمفلوکِ غیرمتعارف ازم راهی برایبعدش کشتن شیطان شمشیر خواست.
یه لحظهجنگ فکر کردمببر و جواب دادم.
«هر چقدر همدربیاید که طرف آسیبناپذیر باشه،مفلوکِ مگه نباید نفس بکشه؟»
«درسته.»
«میتونی همه سوراخهای تنفسیش روکوچه ببندی. آبهای جلوی جزیره مار سفیدهمانطور عمیقه، میتونی هلش بدی اون تو.»
در واقعیت، روش آسونی نبود.
فقط چیزینکرهای که تو ذهنمعین بود رو گفتم.
شمشیر اول جناحدستبهسینه غیرمتعارف انگشتش روکردیم به سمتم گرفت.
«تو عجب استراتژیستی هستی. عالیه.»
یهو یه پرتو نور ازدستبهسینه انگشتش که داشت تکون میخورد شلیکقدرت شد و مستقیم اومد سمت پیشونیم.
همون پرتویی بود کهدرست شیطان شهوت و شیطانتوی شبح رو پرتاب کرده بود.
سرم رو کج کردمایستادیم و به زور جاخالی دادم،قدرت حس کردم گونهم داغ شد.
اگه مستقیمپیرمردهای خورده بود،توی کلهم متلاشی میشد.
شمشیر اول جناح غیرمتعارف خندید.
«واکنش سریعی داری.»
«نزدیک بود بهدستبهسینه کشتنم بدی. بیاکردیم فقط حرف بزنیم، ارشد.»
«داشتم امتحان میکردم ببینمتوی لیاقت شاگرد من شدنوای رو داری یا نه.»
«اگه بیشتر امتحاناژدها کنی، بهترین شاگردتایستادیم رو از دست میدی.»
شمشیر اولنکرهای جناح غیرمتعارفدرست با افسوس گفت.
«حق با توئه. دیگه کجاتماشا میتونم یه موش آزمایشگاهی جووناصلیاش مثل تو پیدا کنم؟ تچ.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف دستهاش رو پشتبعدش کمرش قفل کرد، بهم پشت کرد وکرد نگاهی به میدان نبرد روح شمشیر شیطانی انداخت.
«هوی، شیطان شمشیر، کی میخوای اینایستادیم شورش رو بخوابونی؟ دیگه وقتشه بیای بیرون.نکرده بیا بیرون دیگه. میخوام حسابی ادبت کنم.»
از اونجایی که پشت این احمق به منتوی بود، بیاختیار هر دو دستم رو بالا بردمولو تا آسمان درخشان خورشید و ماه رو آماده کنم.
شمشیر اول جناحدستبهسینه غیرمتعارف همونطور که پشتشآنجایی به من بود گفت:
«نکنه میخوای با یانگ افراطی توبازار یه دست و یین افراطی توولو اون یکی دستت، ورق رو برگردونی؟»
«آه، یعنی سخته؟»
سر شمشیر اول جناحدرست غیرمتعارف مثل مار چرخیدتوی و بهم خیره شد.
«نمیدونم. فکرببر میکنی جوابایستادیم میده؟ امتحان کن.»
با دستهایی که میخواستم آسمان درخشان خورشید ووای ماه رو ترکیب کنم، موهام رو عقب دادمزاری و به شمشیر اول جناح غیرمتعارف نگاه کردم.
«یه جورایی... مبهمه، نه؟ ممکنه موقع درست کردنشکردیم با یه پرتو نور بمیرم. چیزی نیست که بتونمانگار همینطوری پرتابش کنم، یه کم زمان پخت لازم داره.»
«این نقطه ضعفشه.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف نیشخند زد، به میدانهنوز نبرد روح شمشیر شیطانی نزدیک شد و بابخش حرکتی شبیه هنر تلنگر انگشت، محکم بهش ضربه زد.
تانگ تانگپیرمردهای تانگ تانگتوی تانگ تانگ!
«هوی، شیطان شمشیر، دست ازدستبهسینه این دست و پا زدنهایهنوز بیخود بردار و بیا بیرون. هاهاها.»
شبیه یه مست بود که داره به در دستشویی مشتبازار میکوبه، ولی انگار عمداً داشت به شیطان شمشیر که داخلزاری میدان نبرد روح شمشیر شیطانی گیر افتاده بود درد وارد میکرد.
شمشیر اول جناحدستبهسینه غیرمتعارف همونطور کهکردیم میکوبید ادامه داد.
«...نکنه میخوای فقط وقتی بیای بیرونبازار که اون چهار تا احمق دیگهولو رو کشتم؟ میخوای من برات انجامش بدم؟»
یهو احساس کردم خمیازهببر داره میاد و باکردیم دست جلوی دهنم رو گرفتم.
فکرش رو که میکردم، دیشب نگهبانی دادهمفلوکِ بودم و چون بعد از بیدار موندنگفت تمام شب یکسره جنگیده بودم، خوابم گرفته بود.
همینطور که پشت سرایستادیم هم خمیازه میکشیدم، شمشیرهنوز اول جناح غیرمتعارف برگشت.
«تو اینپیرمردهای وضعیت داریتوی خمیازه میکشی؟»
«کل شب بیدار بودم و ستارهها رو میشمردم. موندمآنجایی تو اینجور احساسات رو میفهمی یا نه. یه ارشدی مثلبزرگی تو چی از اسرار زندگی میدونه؟ من احمقم که میپرسم.»
ناگهان، شمشیر اول جناحدرست غیرمتعارف به امواج متلاطم دریاچهکوچه شرقی نگاه کرد و گفت:
«پس منتظر ایم سو-بک هستی. چرا نمیاد؟ پیدا کردن قایق سخته؟ باید حتیگیجکننده شده یه قایق کوچیک پیدا کنه و بیاد، حداقل واسه آرامش خاطر تو. منمنگاه کنجکاوم ببینم از روی یه قایق کوچیک چقدر میتونه جلوی حملات من دووم بیاره.»
«واو، حتی رهبر اتحاد روکوچه هم دست کم میگیری؟ ازگفت فرمانروای مسیر غیرمتعارف بعید نیست.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارفببر شست و انگشت اشارهش روآنجایی به هم مالید و خندید.
«بذار بهت بگم چطوری باید مردی مثل رهبر اتحاد رو شکنجه داد. ببین، واسه یه قهرمان، نباید آزمونهای بزرگ جلو پاش بذاری. باید مدام با چیزهای پیشپاافتاده عذابش بدی. یکیمیکرد از زیردستاش رو بکش، با راهزنهای کوهستان دردسر درست کن، بذار دزدان دریایی رودخانه جولان بدن. خونههای مردم عادی رو آتیش بزن، گروگانگیری راه بنداز و بخور سیاه رو پخش کن.نظرت اونوقت حتی قهرمانی مثل رهبر اتحاد هم دیوونه میشه و هر شب خوابش رو از دست میده. چون چیزهای زیادی واسه نگرانی داره. اینطوری باید ایم سو-بک رو عذاب داد. فهمیدی؟»
«......»
به شمشیر اول جناح غیرمتعارفکوچه چشمغره رفتم، بعد رو بهگفت شیطان شهوت که بیهوش بود گفتم.
«پاشو. این یارو تیزه.»
شیطان شهوت کهدربیاید بیهوش بود، آرومپیرمردهای نشست و جواب داد.
«کی فهمید؟»
«احتمالاً اصلا اهمیت نداد.»
«این پیرمردِ بدقلقیه.»
شیطان شهوت که خودش روعین به بیهوشی زده بود وبازار آماده حمله غافلگیرانه بود، بلند شد.
با قیافهای نگران گفت:
«حرفاش رو که شنیدم، فهمیدم پیرمرد دیوونهبعدش معمولی نیست. حتماً پشت قضیه اتحاد جنگلکرد سبز قله جنوبی هم کار خودش بوده.»
شیطان شبح هم کهببر چهارزانو نشسته بود، باکردیم قیافهای پوچ بلند شد.
شیطان شهوت با قیافهای جدیترعین از همیشه به میدان نبردبازار روح شمشیر شیطانی نگاه کرد.
«...به نظر میاد ارواح بهتماشا این آسونی بازیابی نمیشن. ایناصلیاش چیزیه که اون همیشه نگرانش بود.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف نگاهیکوچه به زمین انداخت، بعد سرشگفت رو بالا آورد و گفت:
«شما سه تا، دلتون میخواد تهش بمیرید؟ جوونهاییکردیم هستید که حیفه کشته بشید. اول دوست دارممبارزهای ببینم زانو میزنید و واسه زندگیتون التماس میکنید.»
با لحنی خشک جواب دادم.
«این خواب ودستبهسینه خیالها رو فقطکردیم تو رویاهات میبینی.»
شمشیر اولپیرمردهای جناح غیرمتعارفتوی نگاهم کرد.
«زاها، فکر میکنی شانسی واسه بردن داری؟ من از شاگردایهنوز یه دست خوشم میاد. شاگرد یه چشم هم بد نیست.خشونت بهت قول میدم، قطعاً یه چیزی رو از دست میدی.»
زمان به سرعت میگذشت، مثل استادِپیرمردهای بازی "گو" که تو یه مسابقهوای حساس داره به حرکت بعدیش فکر میکنه.
زیادی از کلمات مودبانهایستادیم و غیرصادقانه استفاده کرده بودمقدرت و اعصابم داشت خطخطی میشد.
چون نمیتونستم راحت بهتوی نتیجه برسم، به شمشیروای اول جناح غیرمتعارف نگاه کردم.
«...آدم به خواب زیادیببر نیاز داره. چون خوابمکردیم میاد مغزم درست کار نمیکنه.»
«حتماً معنیشنکرهای اینه کهدرست راه دیگهای نداری.»
دستهام رو پشت کمرمایستادیم قفل کردم و به شیطانقدرت شبح و شیطان شهوت گفتم.
«شما دو تا، برید عقب. همونطور که پیرمردوای گفت، راه دیگهای نیست، پس من تکبهتک باهاشزاری میجنگم. دخالت نکنید. فقط دست و پا گیرید.»
اونا کسایی نبودن که راحت عقبایستادیم بکشن، واسه همین با لحنی جدیاصلیاش به شیطان شهوت و شیطان شبح گفتم.
«جدی میگم. فعلاً برید عقب.»
شیطان شبح اول جواب داد.
«مفهومه.»
اون دو تا در حالی کهایستادیم با احتیاط شمشیر اول جناح غیرمتعارفاصلیاش رو زیر نظر داشتن، عقبنشینی کردن.
شمشیر اولنکرهای جناح غیرمتعارفدرست با خنده گفت.
«اینجا جزیرهست،ببر کجا میخوایدایستادیم فرار کنید؟»
شیطان شهوتپیرمردهای با لبخندتوی جواب داد.
«فکر کردی فرار میکنیم؟ دهنت رو ببند وکردیم تکبهتک باهاش بجنگ. بعد از برادر سوممون نوبتمبارزهای منه. دعوا فقط وقتی تموم میشه که همهمون بمیریم.»
وقتی شمشیر اول جناح غیرمتعارفعین یه قدم برداشت، فوراً جایی کهبعدش من ایستاده بودم رو اشغال کرد.
من با قدمهای الهی ابر نردبانکردیم یه قدم به عقب رفتم و توگیجکننده چشمهای شمشیر اول جناح غیرمتعارف نگاه کردم.
«......»
هر دوتامون تاییداژدها کردیم که سرعتمونایستادیم کم و بیش یکسانه.
احساس کردم چشمهامدربیاید داره خشک میشه،پیرمردهای شاید چون خوابم میومد.
حس میکردمببر چشمهام دارهایستادیم کاسه خون میشه.
به اون موجود غیرمتعارف گفتم.
«داستانت رو دراژدها مورد عذاب دادنایستادیم ایم سو-بک خوب شنیدم.»
«......»
«چرا همش مردم روایستادیم اینطوری دیوونه میکنی؟ واقعاًهنوز چرا این کار رو میکنی؟»