چپتر 203: اگه نشد هم که به درک
0زیرلب غر زدم وبخوای همینطور الکی به تابلویبهشون «مسافرخانه هزار مایلی» نگاه کردم.
«هه، اداره کردندست یه مسافرخونه فسقلیاشتباه هم اینقدر دردسر داره.»
الان دیگه ممکنه پای فرقه شیطانی به اینجا باز بشه،قضا بعدش سروکله محقق سفیدپوش پیدا بشه و این بار هم کهبیاره اتحاد سرپیچی از بهشت خیلی شیک و مجلسی وارد ماجرا شده.
با این فرمونی که داریم میریم، اگه یهسامبوک جنگ بزرگ بین جناح راستین و شیطانی درستولی جلوی در مسافرخونه راه بیفته هم اصلا تعجب نمیکنم.
«سامبوک.»
«بله.»
«مسافرخونهداری خیلی سخته، بشر.»
حرفم یهویی بود، ولی انگاراصلا سامبوک منظورم رو گرفت، چون سرشسخته رو تکون داد و جواب داد:
«واقعاً همینطوره. منم قبلاً نمیدونستم.»
لبخندی زدم و گفتم:
«تو که نمیدونی. لابد فکر میکردی همه صاحبای مسافرخونه و پادوهایی که هنرهای رزمی بلد نیستن، یه مشت آدم بدبختن که زندگیشون پشیزیحقیقت ارزش نداره. ولی ضعف اونا چیزی نیست که بخوای سرزنششون کنی یا از بالا بهشون نگاه کنی. اربابزاده سوم، اینکه پسر رهبر فرقهحدودی شیطانی به دنیا بیای یا یه آدم معمولی توی یه خونواده معمولی زاده بشه، چیزی نیست که دست خود آدم باشه. اشتباه میگم؟»
اربابزاده سومجلوی فقط سربیفته تکون داد.
ادامه دادم:
«اگه توی همچین محلهای به دنیا بیای و از قضا باباتهمچین هم مسافرخونهچی باشه، پسره مجبور میشه کل روز توی مسافرخونه کمکوقت دست باباش باشه. دیگه وقت از کجا بیاره که قوی بشه؟»
این بار سامبوک جواب داد:
«حقیقت همینه.»
«شما چهار نفر... نمیدونم آخر و عاقبت رابطهم با شما چی میشه. ولی حالا که اینجوری دور هم جمع شدیم، یه خواهشی ازتوناشتباه دارم. جنگیدن تا پای مرگ با بقیه رزمیکارا یه مسئله حیثیتیه. تا حدودی میشه گفت یه نبرد عادلانه بین دو تا آدم همسطحه. ولینفر مردمی رو که توی همچین جاهایی کار میکنن، اذیت نکنید. من بهخاطر همین قضیه بود که بیخیال مسافرخونهداری شدم و فرقه هائو رو ساختم.»
سامبوک با چشمهایی که از تعجب گردمیگم شده بود بهم زل زد، بعد نگاهیبابات به قیافه شیطان شبح و شیطان شهوت انداخت.
با ناباوری پرسید:
«شما مسافرخونهچی بودید؟»
با قیافهایچیزی خونسرد سربخوای تکون دادم.
«آره، یه زمانی بودم.»
همونطور که بهاشتباه مسافرخانه هزار مایلیادامه نگاه میکردم، ادامه دادم:
«منم قبلاً صاحب یه مسافرخونه مثل همین بودم، ولی سوخت و خاکستربشر شد. احتمالاً خود قصاب هم همچین مسافرخونهای رو نساخته. لابد زده یکی روواقعاً کشته و صاحبش شده. اتفاقایی که توی یه مسافرخونه ساده میفته، همینقدر بیرحمانهست.»
ناگهان نگاهم افتاد بهبخوای وون گاسونگ که مثل کرماربابزاده خاکی کنارم به خودش میپیچید.
«هنوز نورزاده تو چشماشخود هست. زندهست.»
برگشتم سر جام نشستم و تماشاادامه کردم که وون گاسونگ چطور بامسافرخونهچی بدبختی سعی میکنه روی پاهاش وایسه.
یه جویجلوی خون ازبیفته پیشونیش جاری بود.
وون گاسونگ با قیافهایبخوای فلاکتبار زانو زد وبهشون به ما نگاه کرد.
انگار عقلش نیمسوز شده بود.
شیطان شبحباشه نظر منمیگم رو پرسید:
«رهبر فرقه، حالا با این حرومزاده چیکار کنیم؟ کمکم دارممسافرخونهداری به این نتیجه میرسم که همیشه قبل از حل وچون فصل مسائل، نظر نفر سوم رو بپرسم. نظر تو چیه، چهارمی؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«چرا منزاده چهارمیام؟ داری روباشه مخم راه میریا.»
شیطان شبحباشه یه راهمیگم حل پیشنهاد داد:
«اگه دوست نداری چهارمیبیفته باشی، یه پنجمی بساز.سامبوک یه ششمی هم روش.»
من که اصلا قصدبخوای نداشتم راه حلی بدم،بهشون زدم تو برجک شیطان شهوت:
«اگه دوست نداری، باید زودتر به دنیا میاومدی. داشتی چه غلطی میکردی که زودتر متولد نشدی؟ در مورد اون حرومزاده،کمک وون گاسونگ هم لازم نیست ما تصمیم بگیریم. اون اومده بود اربابزاده سوم رو بگیره، پس خود اربابزاده باید تصمیمخواهشی بگیره. بکشش یا ولش کن، هر کاری دلت میخواد بکن. این موضوع بیشتر به سرنوشت خودت مربوطه، به من ربطی نداره.»
اربابزاده سوم بهاشتباه وون گاسونگ نگاه کرددادم و سر تکون داد.
«کی تو رو فرستاد؟»
وون گاسونگچیزی قیافه اربابزاده سومسرزنششون رو برانداز کرد.
حرکت هوشمندانهای نبود.
چون اربابزاده سوم هر چی نباشه،ادامه یکی از اربابزادههای فرقه شیطانی بود وپسره توی کشتن همچین آدمی هیچ تردیدی نمیکرد.
وون گاسونگ که انگاربیفته این رو حس کردهسامبوک بود، فوراً جواب داد:
«اربابزاده دوم درخواست کرد.»
«چی گفت؟»
وون گاسونگ جوریاشتباه حرف زد کهادامه انگار خودش هم حقبهجانبه.
«ایشون میدونستن که اربابزاده سوم داره اساتیدی از جناح غیرمتعارف رو جذب میکنه. گفت سرش با تمریناتانگار خودش گرمه، واسه همین درخواست کرد که اتحاد سرپیچی از بهشت یا کار رو تموم کنه یا اربابزادهمیکردی سوم رو دستگیر کنه و برگردونه. در عوض، گفت تمام اعضای جناح غیرمتعارف اطراف اربابزاده سوم رو بکشیم.»
ما به اربابزادهنیست سوم نگاه کردیمکنی که نتونست جوابی بده.
بعد از کمیدست فکر، اربابزاده سوم خطابمیگم به وون گاسونگ گفت:
«ارباب تالار وون.»
«بله.»
«لطفاً بهش بگو که اعضای جناح غیرمتعارف که تحت فرمان من بودن، همگی توسط رهبر فرقه هائوتوی کشته شدن. و منم تا لبه مرگ توسط رهبر فرقه هائو رفتم، ولی اون مرتد، نور درخشان،مجبور یعنی ارشد شیطان شمشیر، یهو سر رسید و من رو بخشید و آزاد کرد. تا اینجا رو فهمیدی؟»
«متوجه شدم.»
«شاید تعجب کنی که چرا نور درخشان یهو اونجا ظاهر شد، ولی واسه خود منم غیرمنتظره بود. میتونی توضیح بدی که انگار رهبر فرقههمینه هائو و نور درخشان با هم آشنایی دارن. بیا روی همین نسخه از داستان توافق کنیم. این رو به دومی بگو، و بهش بگونبرد که من از نبرد جانشینی کنارهگیری میکنم. قول میدم که با جمع کردن اعضای جناح غیرمتعارف یا قاتلان، به دو اربابزاده دیگه حمله نکنم.»
وون گاسونگ سر تکون داد.
«هوم.»
اربابزاده سومزاده تصمیمش روخود اعلام کرد:
«با این حال، بهش بگو کاری به کار خانواده مادری من نداشته باشه. من خودم از صف جانشینیباباش کنار میکشم، اما به عنوان یه رزمیکار... بهش بگو هنرهای رزمی رو تمرین میکنم و یه روزی اربابزادههاشدیم رو به چالش میکشم. فعلاً به فرقه برنمیگردم. ارباب تالار وون، امیدوارم احساسات واقعی من رو منتقل کنی.»
وون گاسونگ جواب داد:
«تمام تلاشم رو میکنم.»
اربابزاده سوم سر تکون داد.
«اگه رهبر فرقه هائومیگم مشکلی نداشته باشه، میذارمهمچین زنده بمونی و برگردی. برو.»
وون گاسونگ به زور رویاصلا پاهاش ایستاد و با قیافهایمسافرخونهداری نگران به من نگاه کرد.
«رهبر فرقه.»
«چه مرگته؟»
«اجازه هست مرخص بشم؟»
توی صندلیم لمراه دادم و بهتعجب وون گاسونگ اشاره کردم.
«بیا اینجا. حداقلنیست باید یه خداحافظیکنی خشک و خالی بکنیم.»
وون گاسونگ جلوتر اومدخود و با دستهای قلابفقط شده جلوی من ایستاد.
یک بار دیگه چهرهش روفقط به خاطر سپردم و بعدقضا افکار صادقانهم رو به زبون آوردم:
«ارباب تالار وون، ببین...»
«بله.»
«روراست باشم. میدونم که مهارتهای فعلی منمیگم شاید در حد رهبر اتحاد شما یابابات اساتید ردهبالای اتحاد سرپیچی از بهشت نباشه.»
«بله.»
تو چشمهایجلوی وون گاسونگ زلاصلا زدم و گفتم:
«ولی اگه جنگی با اتحاد سرپیچی از بهشتبهشون راه بیفته، قول میدم شخصاً هشتاد درصد اتحادتونمعمولی رو با همین دستای خودم تیکه و پاره کنم.»
«...»
«تو پیکی هستی که قراره اراده اربابزاده سوم و فرقه هائو رو منتقل کنی.مجبور امیدوارم با قضاوت و حرفای تو، جنگی پیش نیاد. حتماً با اون دو تانمیدونم چشم خودت دیدی که چه جهنمی میخواستم بالای پشتبوم مسافرخونه راه بندازم، مگه نه؟»
«بله، نور رو دیدم.»
«من آدم دمدمیمزاجیام و همیشه هم رحم سرم نمیشه. حالا که کار به اینجا کشیده، اتحاد سرپیچیتوی از بهشت باید آمار گذشته من رو دقیقتر دربیاره. من بیشترِ راه رو تا اینجا با کشتمجبور و کشتار باز کردم. تو فقط یکی از اون خوششانسهایی هستی که گذاشتم نفس بکشن. حالا گم شو.»
تازه اون موقع بود که وون گاسونگ نفس لرزونی بیروندادم داد، به نشانه احترام مشتش رو توی کف دستش کوبیدکمک و در حالی که به بقیه نگاه میکرد، خداحافظی کرد.
«رهبر فرقه، ارباب جوان مونگ، استادادامه یوک-هاپ، اربابزاده سوم. من دیگه مرخصمسافرخونهچی میشم. ممنون که جونم رو بخشیدید.»
وقتی سامبوک خیلیراه شیک نادیده گرفتهتعجب شد، یه پوفی کرد.
وون گاسونگ متوجهنیست سامبوک شد وکنی با لحنی شاکی گفت:
«ببخشید که باعث شدم همچین حسی داشتهمیگم باشی. هر چی نباشه به لطف اونبابات قضیه، منم حسابی ازت کتک خوردم. خب، خداحافظ.»
وقتی وون گاسونگاشتباه پشت کرد، سامبوکادامه زیر لب گفت:
«اون حرومزاده... نمیفهممراه داره عذرخواهی میکنهتعجب یا قول انتقام میده...»
وقتی جو سنگین شد، سامبوکسرزنششون که شاید حس میکرد زیادهروی کرده،اینکه فوراً از اربابزاده سوم عذرخواهی کرد.
«معذرت میخوام، اربابزاده.»
اربابزاده سوم بهاشتباه آسمون نگاه کردادامه و جواب داد:
«برای چی متأسفی؟»
«پام روچیزی از گلیممبخوای درازتر کردم.»
اربابزاده سومزاده دقیق بهخود سامبوک نگاه کرد.
«اونقدرش اشکالی نداره.»
«بله.»
برای لحظهای هیچکس دهنش روسرزنششون باز نکرد و سکوت جلویسوم مسافرخانه هزار مایلی حاکم شد.
تو همچین لحظاتی،دست بهترین کار اینهاشتباه که هیچ کاری نکنی.
سامبوک تنهاییباشه حرکت کرد، چرخیدفقط و شراب ریخت.
به نظر میرسید سامبوکبیفته خودش دلش نوشیدنی میخواد، برایبله همین اول برای ما ریخت.
بعد از اینکه گلوش رو کمیکنی با شراب تر کرد، اربابزاده سومپسر با لحنی آروم شروع به صحبت کرد.
«...اولین چیزی که وقتی بچه بودم یاد گرفتم، کم کردنِ شادی، خشم، غم و لذت بود. شادیِ زیاد باعث ایجاد دلبستگی میشه و دلبستگی مانع تزکیه است. خشمِ زیاد باعث میشه خونسردیت رو از دستحالا بدی و از دست دادن خونسردی باعث میشه دشمنت رو گم کنی. غمِ زیاد قلب رو ضعیف میکنه و قلب ضعیف باعث میشه دشمنت رو ببخشی. لذتِ زیاد باعث میشه دنبال خوشگذرونی باشی و با دنبالنگاهی کردنش، تمریناتت رو نادیده بگیری. فقط با کم کردن شادی، خشم، غم و لذت میشه قوی شد. باید قوی بشی تا زنده بمونی. این چیزی بود که حتی قبل از شروع یادگیری هنرهای رزمی یاد گرفتم.»
به صورتباشه اربابزاده سوممیگم نگاه کردم.
حالا که فکرش روبیفته میکنم، قیافهش خالی از هربله حس خاصی به نظر میرسید.
اون مردی بودنیست که یاد گرفته بودبالا احساساتش رو کنترل کنه.
البته، هیچ ایدهای نداشتمخود چرا وسط عرقخوری همچینفقط بحثی رو پیش کشید.
ولی چون همه داشتنمیگم مینوشیدن، آماده بودن که بهمحلهای حرفهای اربابزاده سوم گوش بدن.
وقتی اربابزادهجلوی سوم مکثبیفته کرد، بهش گفتم:
«خب که چی؟»
اربابزاده سوم مستقیمدست به جلو خیرهاشتباه شد و آهی کشید.
«خب... آخر وعاقبتم این شد؟ وقتی کسی دور و برم یهویی میمرد، من خیلی ناراحت نمیشدم. هیچ چیزی هم نبود که خیلی بابتش خوشحال یا راضی باشم. "مسندنمیدونم نور تابان" و "دست راست" که مدتی به ما آموزش میدادن هم مردایی بودن که انگار هیچ احساسی نداشتن. بقیه مربیها و اساتید هم همینطور بودن. ولی این مردا،بهخاطر با اینکه احساس نداشتن، همگی از رهبر فرقه میترسیدن یا میپرستیدنش، پس منم طبیعتاً به این فکر افتادم که یه روزی، منم باید همچین آدمی بشم. آیا این درسته؟»
اربابزاده سوم به مابیفته نگاه کرد و باسامبوک چشمهایی واقعاً خالی گفت:
«راستش، مطمئن نیستمنیست از این به بعدبالا چطور باید زندگی کنم.»
خندهای از لبم پرید.
وقتی خندیدم، اربابزادهاشتباه سوم انگار کهادامه کنجکاو شده باشه پرسید:
«چرا میخندی؟»
«معمولاً دلیلی براینیست خنده وجود نداره. وقتیبالا چیزی خندهداره میخندی دیگه.»
اربابزاده سوم بهم گفت:
«از بین شادی، خشم، غم و لذت، منهمچین خشم رو خوب میشناسم. ولی الان، حتی برامروز سخته تشخیص بدم که حس فعلیم غمه یا نه.»
یه جام شراب سر کشیدم، بعد بلندنمیکنم شدم و رفتم جلو تا جلوی تماشاچیهایییهویی که از مشتی شرور تشکیل شده بودن بایستم.
حس میکردم دارم یه نمایش تکنفره اجرابالا میکنم، و در عین حال انگار معلمیدنیا بودم که داره به شرورهای سادهلوح درس میده.
به هر حال، بعد ازباشه یه لحظه فکر کردن، حرفیدادم که میخواستم بزنم رو گفتم.
«غم چیه؟»
دستهام رو پشت کمرم قفل کردم،تعجب عقب و جلو قدم زدم وبشر بعد به مسافرخانه هزار مایلی اشاره کردم.
«اسم مسافرخونهای که پدربزرگم برام گذاشت، مسافرخانه زاها بود. یه روز، خیلی دیر متوجه شدم که پدربزرگم بیش از حد پیر شده. وقتی بالاخره دقیق به زندگیش نگاه کردم، فهمیدمقضا از لحظهای که چشم باز میکرد تا لحظهای که میبست، بیشترش رو فقط نگران من بود. هیچ نشونهای از پیشرفت توی زندگی پدربزرگم یا من نبود. و خیلی دیر فهمیدمجنگیدن که پدربزرگم به زودی راهی آسمونها میشه. یه روز، بعد از اینکه بیهدف بیرون ول میچرخیدم، برگشتم خونه و حتی قبل از اینکه وارد اتاق بشم، فهمیدم مسافرخونه خیلی ساکته.»
«...»
«اون موقع بود که فهمیدم. قبلاً فکر میکردم تنهام، ولی در حقیقت تنها نبودممجبور چون پدربزرگم اونجا بود. و توی اون سکوت، فهمیدم که تازه الان واقعاً تنهانمیدونم شدم. گمونم غم اون لحظهایه که همه این احساسات یهو با هم هجوم میارن.»
توی چشمهایجلوی اربابزاده سومبیفته نگاه کردم.
«حالا یهچیزی ذره میفهمیبخوای غم چیه؟»
اربابزاده سوم سر تکون داد.
حالا خشمباشه رو برای اربابزادهفقط سوم توضیح دادم.
«...خاطرات زیادی هنوز توی مسافرخونه مونده بود، ولی راستش، پول زیادی نبود. باید باج میدادم. اغلب با باجگیرها درگیر میشدم و یه روز، با شنیدن یه صدای عجیب دویدم بیرونلبخندی و دیدم مسافرخونه آتیش گرفته. داشت بدجور میسوخت. مسافرخونه چیزی بود که بدجور در برابر شعلهها ضعیف بود. وقتی داشتم مسافرخونه رو که توی آتیش غرق شده بود تماشا میکردم،سوم یاد پدربزرگم افتادم و دلم آشوب شد. حسی که توی قلبم داشتم وقتی به اونایی که آتیش رو روشن کرده بودن نگاه میکردم، یه خشم خالص بود. این رو هم میفهمی؟»
اربابزاده سوم سر تکون داد.
این بار، خیلی کوتاهخود شادی رو توضیح دادم،فقط که تخصص من نبود.
«با این حال، راضیم که امروز تونستمدادم به شیاطینی مثل شما یاد بدم غممجبور چیه، حداقل یه ذره. این شادی کوچیک منه.»
«...»
سامبوک خندهچیزی خشکی کردبخوای و ازم پرسید:
«رهبر فرقه، پس لذت چیه؟»
با لبخندباشه به سامبوکمیگم جواب دادم.
«اون رو، خودم هم خوب نمیدونم. و نمیتونم فوراً بفهمم. میتونمسخته حدس بزنم بزرگترین لذت دنیا چی ممکنه باشه... ولی شانس اینکهتکون همچین روزی برای حرومزادههایی مثل ما برسه خیلی کمه. چیز سختیه.»
سامبوک سر تکون داد.
«حقیقت داره.»
لبخند روباشه از صورتم پاکفقط کردم و گفتم:
«هنوز کلی حرومزاده هست که باید تا حد مرگ کتکشونمسافرخونهداری بزنیم، پس بیاید بعداً به اون فکر کنیم. هنوز وقتشچون نیست. یا کسی هست که بتونه لذت رو برام توضیح بده؟»
به نوبت به شیطانبخوای شهوت، شیطان شبح، اربابزادهبهشون سوم و سامبوک نگاه کردم.
همهشون ساکت موندن و دهنشونباشه بسته بود، یا سر تکوندادم میدادن یا بیحرکت مونده بودن.
سر تکونباشه دادم ومیگم بعد گفتم:
«اگه نیست، که هیچی.»