چپتر 342: تماشای همدیگر
0بقچهای روی دوشم انداختمشیطان و تلوتلوخوران روی لبهیچیش «صخره قتلعام مطلق» قدم زدم.
یک قدم اشتباه کافیشیطان بود تا هزار فرسنگچیش به قعر دره سقوط کنم.
پشت سرم، چهارخوبه شرور بزرگ وجواب محقق سفیدپوش دنبالم میآمدند.
همانطور که راه میرفتمکجا و مدام پایین رابقچهام نگاه میکردم، محقق سفیدپوش پرسید:
«رهبر فرقه،شنیدم دنبال چهشیطان کوفتی میگردی؟»
حرف محقق سفیدپوش راشیطان نشنیده گرفتم و بهچیش نقطه خاصی خیره شدم.
«اونجا.»
نگاه گروهدرست به سمتکجا پایین چرخید.
ارتفاع آنقدر سرگیجهآور وشیطان زیاد بود که انگار درستاین نمیفهمیدند به کجا اشاره میکنم.
گره بقچهام را باز کردم وجواب آن را دقیقاً به سمت هماندلهرهآوره نقطهای که در نظر داشتم، پرتاب کردم.
توی بقچه چیزهای مختلفی بود:شهوت مشروب داخل قمقمه بامبو، نمک،وضعیت ادویه و تهمانده گوشت خشکشده.
صدایم رادرست پایین آوردمکجا و گفتم:
«خوب به صداش گوش کنید.»
لحظهای بعد، صدایخوبه ضعیف برخورد بقچه باداد آب به گوش رسید.
محقق سفیدپوش زیر لب گفت:
«صدای آب شنیدم.»
به گروهشنیدم نگاه کردمشیطان و گفتم:
«خوبه.»
شیطان شهوت جواب داد:
«چیش خوبه؟ این وضعیتکجا خیلی دلهرهآوره. اصلا همبقچهام به نظر خوب نمیاد.»
«اون پایین میبینمتون. خوب نگاهشهوت کنید و دنبالم بیاید. کاروضعیت رو برای خودتون سخت نکنید.»
دیدم که قیافه همراهانم لحظهبهلحظه کج وداد کولهتر و عجیبتر میشد، بعد هم خودم رااون از بالای صخره قتلعام مطلق پرت کردم پایین.
در یک چشم بر هم زدن، باد مراچیش در خود بلعید و در حین سقوط، صدایمیبینمتون فحشهای شیطان شهوت هی دور و دورتر میشد.
برای اینکه اثر باد را کممیکنم کنم، دستهایم را به جلو کشیدم ونقطهای بدنم را مثل یک خط صاف کردم.
اگه همینطوری با مخشیطان بخورم زمین، هم زندگیم بهاین فنا میره، هم آبروی موریم.
ولی من «بادِ کفدست» دارم.
در حین سقوط، وزنمشیطان را تنظیم کردم و چشمماین را به محل فرود دوختم.
بعد از چندتا معلق زدناشاره و کمی سرگیجه، تالاپ افتادمکردم توی دریاچهای که یهو ظاهر شد.
بنگ!
آنقدر عمیق فرو رفتم که حس کردمداد الانه که به کف دریاچه بچسبم، امانمیاد بعد به سمت سطح آب بالا آمدم.
به محض اینکه سرم را از آب بیرون آوردم،این بقچه را قاپیدم و هر دو دستم را بالاکار بردم و خطاب به صخره قتلعام مطلق داد زدم:
«...من زندهام!»
سرم را بالا گرفتم و دیدم چهار شرورچیش بزرگ و محقق سفیدپوش مثل ماست ایستادهاند ومیبینمتون خشکشان زده و دارند من را نگاه میکنند.
نمیتوانستم قیافههایشان را ببینم، اماشهوت حدس زدن اینکه هنوز دارندوضعیت بهم فحش میدهند کار سختی نبود.
دستم را سمت آسمان تکانشهوت دادم تا جایم را نشان دهم،خیلی بعد به دریاچه کنارم اشاره کردم.
درست همان لحظه، شیطان شمشیر اولمیکنم بقچهاش را پرت کرد، بعد پریدهمان توی هوا و مستقیم شیرجه زد پایین.
موقع سقوط خودم متوجه نشده بودم،جواب اما تماشای سقوط یکی دیگه، یهدلهرهآوره حس ابهت خاصی به آدم میداد.
«واو، یاروشنیدم روانیه. رد دادهشهوت و میخواد بمیره.»
شیطان شمشیر که عمودی پایین میآمد،جواب خیلی زود به دریاچه رسید ودلهرهآوره ستونی از آب به هوا بلند کرد.
برای خوشآمدگویی برایش دست زدم.
«از برادرشنیدم بزرگتر همینشیطان انتظار میرفت.»
نفر بعدی، محققخوبه سفیدپوش بود که ازداد لبه صخره جدا شد.
اما چون نمیخواست مستقیم بپرد، اول با هر دواین پا روی دیواره صخره شروع به راه رفتن کرد،کار بعد بدنش را چرخاند و با وضعیتی خطرناک سقوط کرد.
سپس، از حالت ایستاده، محققاشاره سفیدپوش لگدی به دیواره صخرهکردم زد و سرعت سقوطش را گرفت.
محقق سفیدپوش اصرار داشت کهشهوت حتماً با قر و فروضعیت از صخره قتلعام مطلق بیاید پایین.
در همین حین، شیطان شبحشهوت هم خودش را در هواوضعیت رها کرد و جیغی کشید.
چهار شرور بزرگ احمق نبودند، پس بالاخره تنچیش به آب زدند و خودشان را پرت کردند؛میبینمتون حتی شیطان شهوت هم صحیح و سالم رسید.
کمی بعد، کنار دریاچه جمع شدیممیکنم و محقق سفیدپوش را تماشا کردیمهمان که هنوز داشت با بدبختی پایین میآمد.
همانطور که بهخوبه محقق سفیدپوشِ لجبازجواب نگاه میکردم، گفتم:
«چه فیلمی بازی میکنه.شیطان قشنگ داره نمایش اجراچیش میکنه. غرورش تو حلقم.»
چهار شرور بزرگ همشیطان همانطور که محقق سفیدپوشچیش را تماشا میکردند، یکصدا خندیدند.
بالاخره انگار محقق سفیدپوش از دست خودش خسته شد، چونکردم با خشونت بیشتری پایین آمد و بعد با لگد زدنمختلفی به دیواره و پرش در هوا، نزدیک ما فرود آمد.
با دستشنیدم زدن از محققشهوت سفیدپوش استقبال کردم.
«خسته نباشی دلاور.»
قیافه محقق سفیدپوش واقعاً مضحک شدهجواب بود، برای همین همه با یکدلهرهآوره دل و یک صدا برایش دست زدیم.
اول با پا گودالیکجا در زمین کندم تابقچهام جای اجاق را مشخص کنم.
بعد از اینکه با شاخه و سنگداد یک اجاق شخصی سرهمبندی کردم، رو بهنمیاد چهار شرور بزرگ و محقق سفیدپوش گفتم:
«اینو میبینید؟شنیدم لنگه همینشیطان رو بسازید.»
بعد از اینکه به هرشهوت چهار نفرشان دستور دادم، پیراهنموضعیت را درآوردم و آبش را چلاندم.
پیراهن را کنارنمیفهمیدند اجاق گذاشتم ومیکنم به شیطان شهوت گفتم:
«وسط یهشنیدم آتیش روشنشیطان کن. لازمش داریم.»
محقق سفیدپوش کهخوبه خشکش زده بودجواب و تکان نمیخورد، پرسید:
«پس داروی معنوی کو؟»
در حالی که با «خنجراشاره وزغ درخشان» که از پیراهنم درآوردهدقیقاً بودم داشتم شاخهای را میتراشیدم، گفتم:
«همینجا وایسا، میرم شکارش کنم.»
«شکار داروی معنوی؟»
به محقق سفیدپوش نگاه کردمشهوت که انگار تصمیم گرفته بودوضعیت دست به سیاه و سفید نزند.
«این محقق رو چیکارش کنم؟ اولمیکنم اجاق بساز دیگه. بس که کتابهمان خونده عقلش رو از دست داده.»
سریع یک نیزهخوبه چوبی درست کردمجواب و رفتم سمت دریاچه.
در حالی که منتظر بودمشهوت تلاطم آب بخوابد، با یک شاخهخیلی دیگر دومین نیزه را هم ساختم.
پشت سرم، شیطان شهوت داشت آتشجواب روشن میکرد و همزمان که اجاقهایشاندلهرهآوره را میساختند، سر محقق سفیدپوش غر میزد.
آب آنقدر زلال بودکجا که حرکات ماهیهای گندهبقچهام توش قشنگ معلوم بود.
درحالیکه نیزهشنیدم را میتراشیدم، بهشهوت شیطان شبح گفتم:
«مشروب رو بیار. چاشنیهاشیطان رو هم آماده کن. اوناین گوشت خشکها رو هم میخوریم.»
شیطان شبح سر تکان داد.
«مفهومه.»
به هر حال، چون شیطانشهوت شمشیر برادر بزرگتر بود، ازوضعیت اینجور کارهای خر حمالی معاف بود.
زیرچشمی نگاه کردم و دیدم محقق سفیدپوشداد هم دارد اجاق خودش را میسازد ونمیاد به اجاقهایی که بقیه ساختهاند نگاه میکند.
عجیب بود که کارششیطان از ما بهتر بود،چیش انگار قلقش دستش بود.
نیزه را در دست گرفتم تا دارویگره معنوی را برای سیر کردن شکم چهارنظر شرور بزرگ و محقق سفیدپوش آماده کنم.
حس یک شکارچی راشیطان داشتم که در دورانچیش باستان به دنیا آمده است.
راستش را بخواهید، خودممشیطان نمیدانستم ماهیهای اینجا واقعاًچیش داروی معنوی هستند یا نه.
اما این یک حقیقتشیطان بود که «چیِ سردِ» گلاین شنگرف ماه ناپدید شده بود.
اگر اثری فراتر از یکاشاره وعده غذایی مقوی داشته باشد،کردم پس حتماً داروی معنوی است.
نیزه را پرت کردم وشهوت ماهی غولپیکری را که دروضعیت آب زلال شنا میکرد، گرفتم.
ده تا نیزه پرتابشیطان کردم و هفتتا ماهیچیش به سیخ کشیده شدند.
یک ماهی برایخوبه یک وعده کافی بود،داد پس دیگر شکار نکردم.
رفتم توی دریاچه، ماهیهایکجا شکار شده را پرت کردمباز توی ساحل و آمدم بیرون.
زمانی که داشتمخوبه ماهی میگرفتم، بساطجواب کمپینگ تکمیل شده بود.
یک آتش بزرگ درشیطان مرکز بود و دورشچیش اجاقهای شخصیمان چیده شده بود.
چرخیدم و ماهیهایی که تهِشهوت صخره قتلعام مطلق گرفته بودموضعیت را بین همه تقسیم کردم.
لحظهای بعد، ماهیها را بهاشاره سیخ کشیده بودیم و داشتیمکردم آرام روی اجاقهای شخصیمان کبابشان میکردیم.
محقق سفیدپوش ماهیشخوبه را اینرو وجواب آنرو کرد و گفت:
«این داروی معنویه؟»
«تا حالا امتحانش کردی؟»
«نه.»
«اگه نکردی، پس حرف نزن.»
در حالی که ماهی حسابیشهوت روی آتش برشته میشد، ازوضعیت قمقمه بامبو «مشروب دوکانگ» نوشیدم.
«تازه ما هنوز اونطرف دریاچه رو نگشتیم، ولی باید «ریشه طول عمر» اونورا ریخته باشه. البته در حد اون صدخودتون سالههایی که گاهی تو موریم میبینید نیستن. به نظر من، این ماهیا یه جور غذای مقوی از نوع «یانگ افراطی» هستن،دور پس اگه بلافاصله بعدش ریشه طول عمر بخورید، ممکنه به مشکل بربخورید. پس موقع خوردن، چیِ خودتون رو به گردش دربیارید.»
همه در سکوت بهکجا حرفهایم گوش دادند وبقچهام به ماهیهای خودشان زل زدند.
«...آهان، کلی گیاه سمی همشهوت اینجا هست. هر علف ووضعیت کوفتی رو نکنید بکنید تو دهنتون.»
محقق سفیدپوش ماهیشخوبه را از تمام زوایاداد بررسی کرد و گفت:
«الان میتونم بخورمش؟»
وقتی سر تکان دادم، محقق سفیدپوش بعد ازبقچهام اینکه فلسها را با دستش پاک کرد، تکهایپرتاب از گوشت سفید ماهی بزرگ را کند و خورد.
محقق سفیدپوش با قیافهایشیطان ماتومبهوت گوشت رو میجوید، انگاراین مزه ماهی براش عجیبغریب بود.
بعدش، چهار شرورخوبه بزرگ هم افتادنجواب به جون ماهیهاشون.
من عمداً بیرونش رو جوریشهوت پخته بودم که ترد ووضعیت برشته بشه، واسه همین درسته بلعیدمش.
ناخودآگاه، قیافه همهمون مثلکجا احمقهایی شده بود کهبقچهام دور دهنشون رو روغن گرفته.
همینطور که ماهی روشیطان میخوردیم، کمکم داغی روچیش توی وجودمون حس میکردیم.
ولی انگار همه یهشیطان چیزی حس کرده بودن، چوناین هیچکس لب به مشروب نزد.
به نظر میرسید میترسیدنشیطان الکل اثر انرژیِ دارویچیش معنوی رو بشوره و ببره.
سر این موضوع،نمیفهمیدند بدون اینکه حرفیمیکنم بزنیم، دلامون یکی بود.
محقق سفیدپوش که زودتر ازشهوت همه ماهیش رو تموم کرد، یهخیلی نگاهی به دور و بر انداخت.
«...»
انگار میخواست گردش چی روشهوت شروع کنه ولی از اوضاعوضعیت مطمئن نبود و احتیاط میکرد.
به محققدرست سفیدپوش نگاهکجا کردم و گفتم:
«میترسی بهت شبیخون بزنیم؟»
محقق سفیدپوش سر تکون داد.
«مگه شماها هم همینطور نیستید؟»
«الان بدون گردشنمیفهمیدند چی نمیتونی دووممیکنم بیاری، مگه نه؟»
محقق سفیدپوش آهی کشید.
به چهارشنیدم شرور بزرگ نگاهشهوت کردم و گفتم:
«بیایید اینطوری قرار بذاریم. احتمال اینکه یه غریبه دیگه بیفته اینجا که صفره. حتی اگه کسی هم باشه، موقع افتادن مثل همین محقق سفیدپوشقیافه کلی سر و صدا میکنه. تهش اگه ما و این محقق سفیدپوش به هم اعتماد نکنیم و بیخیال گردش چی بشیم، حماقت محضه. بیایید اولمثل ما گردش چی رو شروع کنیم. اگه محقق سفیدپوش تصمیم گرفت همهمون رو نفله کنه، دیگه کاریش نمیشه کرد. داداش بزرگ، تو اول شروع کن.»
شیطان شمشیر یه نگاه بهاشاره محقق سفیدپوش انداخت، بعد چهارزانوکردم نشست و آروم چشماش رو بست.
شیطان شبح بهخوبه محقق سفیدپوش نگاهجواب کرد و آه کشید.
«این اولین باره کهشیطان قراره یه گردش چیِچیش پر از استرس داشته باشم.»
وقتی شیطان شبح گردششیطان چی رو شروع کرد،چیش شیطان شهوت ازم پرسید:
«این کار درسته؟»
در جوابشنیدم سوال شیطان شهوتشهوت سر تکون دادم.
«اگه قرار بود همدیگهشیطان رو بکشیم، باید همونچیش بالا میجنگیدیم. این مسخرهبازیها چیه؟»
«هه...»
شیطان شهوت با قیافهایکجا نگران، اونم گردش چیبقچهام خودش رو شروع کرد.
به محقق سفیدپوش نگاه کردم.
«کی اول بره؟»
«تو اول برو.»
یه لحظه به قیافه محققاشاره سفیدپوش خیره شدم، بعد چهارزانو نشستمدقیقاً و گردش چی رو شروع کردم.
به محض اینکه چشمام رو بستم، حسداد کردم الان نیروی کف دست محقق سفیدپوشنمیاد میاد سمتم و نتونستم جلوی نگرانیم رو بگیرم.
اگه قرار بود همهمون اینجا بهجواب دست محقق سفیدپوش کشته بشیم، تقصیر مناصلا بود و کاری هم از دستم برنمیاومد.
آدم سر دوراهیخوبه مرگ و زندگیجواب نمیتونه بیخیال باشه.
سایه مرگ مدام جلوی چشماماشاره رژه میرفت، ولی خودم رو مجبوردقیقاً کردم روی گردش چی تمرکز کنم.
حالا که داروی معنوی یانگ افراطی روداد خورده بودم، بدنم رو با گردش چیِنمیاد هنر ده مرحلهای صاعقه سفید صیقل دادم.
قوی شدن همچین مکافاتی داره.
دلِ پر ازخوبه شک و تردیدجواب آدمیزاد، همچین چیز ترسناکیه.
غلبه کردندرست بر ترس ازاشاره مرگ، همینقدر سخته.
با اینکه داشتم مثل همیشه چیجواب رو به گردش درمیآوردم، یه قطرهدلهرهآوره عرق سرد از ستون فقراتم سرازیر شد.
راستش رو بخواید،خوبه منم نمیتونستم عمیقاً بهداد محقق سفیدپوش اعتماد کنم.
حتی وقتی ذهنم روشیطان متمرکز کردم، صدای آهچیش کشیدن محقق سفیدپوش رو میشنیدم.
برای یه لحظه همه جا ساکتمیکنم شد و فقط صدای ترقتوروق آتیشهمان و نفس کشیدنمون تو آرامش شنیده میشد.
هیچ راهی نداشتم بفهممشیطان محقق سفیدپوش گردش چیچیش رو شروع کرده یا نه.
فقط گهگاهیشنیدم صدای آهشیطان کشیدنش رو میشنیدم.
در حالی که روی هنر ده مرحلهایداد صاعقه سفید تمرکز کرده بودم، گذرا بهنمیاد فرستاده راست روشنایی و مرد سیاهپوش فکر کردم.
عجیب بود،درست نمیتونستم قیافههاشونکجا رو فراموش کنم.
آیا فرار کردن فرستادهشیطان راست روشنایی و جاچیش گذاشتن ما کار درستی بود؟
اگه تونسته باشه محقق سفیدپوش روجواب قال بذاره و اول برسه، یعنی مهارتاصلا سبکیش چیزی از اون محقق کم نداشته.
تازه، اگه محقق سفیدپوش اونقدر ازجواب بلوف فرستاده جا خورده که عقبنشینی کرده،اصلا یعنی نیروی کف دستش هم قابلتوجه بوده.
وقتی قیافه فرستاده راستکجا روشنایی رو به یاد آوردم،باز یه فکری به سرم زد.
کشتن ما اولویت نبود.
مگه اولویت محافظتخوبه از مواد اولیهجواب یشم بهشتی نبود؟
یه جورایی بد دلم گواهی میدادجواب که اون دو تا ممکنه موقعدلهرهآوره حرکت به جون هم افتاده باشن.
چون جفتشوندرست مال مسیرکجا شیطانی بودن.
نمیتونستم از شر این شک خلاص بشم که مرد سیاهپوشوضعیت با دونستن این موضوع دنبالش راه افتاده و فرستاده راست روشناییسخت هم با آگاهی کامل از همه چی منطقه رو ترک کرده.
شاید هنوزشنیدم خاکستر ترسمشیطان خاموش نشده بود...
غرق فکر شدمخوبه و دیدم کهجواب چند نفر محاصرهم کردن.
رهبر فرقه جلوم بود، فرستاده راست روشنایی و مرد سیاهپوشکردم سمت راستم بودن و حتی ارباب بزرگ یانگ که قبلاًمختلفی دیده بودمش هم ظاهر شده بود تا محاصره رو کامل کنه.
حتی اگه هنر الهی مه بنفشجواب رو با تمام قدرت آزاد میکردم، بهاصلا نظر میرسید مبارزه سختی در پیش باشه.
اگه تو همچین موقعیتی گیر میافتادم، باید چه غلطیاین میکردم؟ متأسفانه با این اخلاقی که من دارم، احتمالاًکار همونجا آسمان درخشان خورشید و ماه رو منفجر میکردم.
اگه من ناپدیدخوبه میشدم، فرقه هائوجواب سر پا میموند؟
یوران میتونست بزرگنمیفهمیدند بشه و یه رزمیکارگره درستوحسابی تو موریم بشه؟
اگه من نبودم، بقیه سهشهوت فاجعه و ایم سو-بک میتونستن بدونخیلی دردسر جلوی حملات رهبر فرقه وایسن؟
فقط به نتیجههای منفی میرسیدم.
بدنم رو که با انفجار آسمان درخشانداد خورشید و ماه تیکه پاره شده بودنمیاد بازسازی کردم و دوباره تو محاصره گیر افتادم.
«مثل همیشه، فرار کردن جوابه.»
فقط اگه فرار کنم شیطان شمشیرجواب بهم ملحق میشه، شیطان شبح سردلهرهآوره میرسه و شیطان شهوت منتظر فرصت میمونه.
تازه وقتی محقق سفیدپوش با اون قیافهداد نچسبش پیداش بشه و آخر سر هم شیطاناون بهشتی برسه، میشه ورق این جنگ رو برگردوند.
تهش، باید همینطور قویتر بشم.
اونقدر قوی که توکجا هر شرایطی بتونم تابقچهام اون سر دنیا فرار کنم.
یه چرخه کامل مدیتیشنِ هنر دهجواب مرحلهای صاعقه سفید رو تموم کردمدلهرهآوره و آروم چشمام رو باز کردم.
یه بازدمشنیدم طولانی ازشیطان دهنم خارج شد.
«...هووف.»
بقیه چهار شرور بزرگکجا هم چشماشون رو باز کردهباز بودن و داشتن نگاهم میکردن.
یه نگاهیشنیدم به وضعیتشیطان محقق سفیدپوش انداختم.
انگار هنوز گردش چیشیطان رو شروع نکرده بود،چیش چون داشت ماتومبهوت نگاهم میکرد.
از محقق سفیدپوش پرسیدم:
«هوی سفیدپوش،درست داری چه غلطیاشاره میکنی؟ وقت طلاست.»
محقق سفیدپوش یهخوبه نگاهی به دور وداد برمون انداخت و گفت:
«... کدوم احمقهایی تو همچینشهوت وضعیت بیدفاعی دستهجمعی گردش چیوضعیت انجام میدن؟ کار همه تموم شد؟»
وقتی همهمون سر تکون دادیم...
تازه اون موقع بودکجا که محقق سفیدپوش چهارزانو نشست،باز چشماش رو بست و گفت:
«حالا نوبتشنیدم منه. نگهبانا،شیطان برید سر پستهاتون.»
چی که دور بدن محققشهوت سفیدپوش میچرخید آروم گرفت ووضعیت قیافهش مثل کسی شد که خوابیده.
درست جلوی چشم چهارشیطان نفر ما وارد حالتچیش گردش چی شده بود.
چون کار خاصی نداشتم، قیافه چهارمیکنم شرور بزرگ رو برانداز کردم وهمان بعد دوباره به محقق سفیدپوش نگاه کردم.
لجبازی عجیبش تو طول سفر خندهدارجواب بود، واسه همین انگشتم رو دوردلهرهآوره شقیقهم چرخوندم و با لبخونی گفتم:
«مرتیکه روانی...»
چهار شرور بزرگخوبه به زور جلویجواب خندهشون رو گرفتن.
آروم قمقمه بامبوی مشروبکجا دوکانگ رو برداشتم و بهباز چهار شرور بزرگ نگاه کردم.
بعدش، شیطان شمشیر، شیطانشیطان شبح و شیطان شهوت هماین مشروب دوکانگ کنارشون رو برداشتن.
با چشمامون با همشیطان حرف زدیم، بعد آرومچیش یه قلپ مشروب رفتیم بالا.
همزمان با شروع گردششیطان چیِ محقق سفیدپوش، صخرهچیش قتلعام مطلق دوباره ساکت شد.