---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 342: تماشای همدیگر • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 342: تماشای همدیگر

0

بقچه‌ای روی دوشم انداختم‌شهوت​ و تلوتلوخوران روی لبه‌ی‌این​ «صخره قتل‌عام مطلق» قدم زدم.

یک قدم اشتباه کافی‌انگار​ بود تا هزار فرسنگ‌اشاره​ به قعر دره سقوط کنم.

پشت سرم، چهار‌نمیاد​ شرور بزرگ و‌بیاید​ محقق سفیدپوش دنبالم می‌آمدند.

همان‌طور که راه می‌رفتم‌درست​ و مدام پایین را‌می‌کنم​ نگاه می‌کردم، محقق سفیدپوش پرسید:

«رهبر فرقه،‌خوبه​ دنبال چه‌شهوت​ کوفتی می‌گردی؟»

حرف محقق سفیدپوش را‌انگار​ نشنیده گرفتم و به‌اشاره​ نقطه خاصی خیره شدم.

«اونجا.»

نگاه گروه‌زیاد​ به سمت‌درست​ پایین چرخید.

ارتفاع آن‌قدر سرگیجه‌آور و‌شهوت​ زیاد بود که انگار درست‌وضعیت​ نمی‌فهمیدند به کجا اشاره می‌کنم.

گره بقچه‌ام را باز کردم و‌نمی‌فهمیدند​ آن را دقیقاً به سمت همان‌باز​ نقطه‌ای که در نظر داشتم، پرتاب کردم.

توی بقچه چیزهای مختلفی بود:‌می‌بینمتون​ مشروب داخل قمقمه بامبو، نمک،‌سخت​ ادویه و ته‌مانده گوشت خشک‌شده.

صدایم را‌زیاد​ پایین آوردم‌درست​ و گفتم:

«خوب به صداش گوش کنید.»

لحظه‌ای بعد، صدای‌زیاد​ ضعیف برخورد بقچه با‌کجا​ آب به گوش رسید.

محقق سفیدپوش زیر لب گفت:

«صدای آب شنیدم.»

به گروه‌خوبه​ نگاه کردم‌شهوت​ و گفتم:

«خوبه.»

شیطان شهوت جواب داد:

«چیش خوبه؟ این وضعیت‌درست​ خیلی دلهره‌آوره. اصلا هم‌می‌کنم​ به نظر خوب نمیاد.»

«اون پایین می‌بینمتون. خوب نگاه‌جواب​ کنید و دنبالم بیاید. کار‌خیلی​ رو برای خودتون سخت نکنید.»

دیدم که قیافه همراهانم لحظه‌به‌لحظه کج و‌کجا​ کوله‌تر و عجیب‌تر می‌شد، بعد هم خودم را‌همان​ از بالای صخره قتل‌عام مطلق پرت کردم پایین.

در یک چشم بر هم زدن، باد مرا‌برای​ در خود بلعید و در حین سقوط، صدای‌کوله‌تر​ فحش‌های شیطان شهوت هی دور و دورتر می‌شد.

برای اینکه اثر باد را کم‌کجا​ کنم، دست‌هایم را به جلو کشیدم و‌دقیقاً​ بدنم را مثل یک خط صاف کردم.

اگه همین‌طوری با مخ‌شهوت​ بخورم زمین، هم زندگیم به‌وضعیت​ فنا میره، هم آبروی موریم.

ولی من «بادِ کف‌دست» دارم.

در حین سقوط، وزنم‌اون​ را تنظیم کردم و چشمم‌خودتون​ را به محل فرود دوختم.

بعد از چندتا معلق زدن‌نمی‌فهمیدند​ و کمی سرگیجه، تالاپ افتادم‌بقچه‌ام​ توی دریاچه‌ای که یهو ظاهر شد.

بنگ!

آن‌قدر عمیق فرو رفتم که حس کردم‌کجا​ الانه که به کف دریاچه بچسبم، اما‌دقیقاً​ بعد به سمت سطح آب بالا آمدم.

به محض اینکه سرم را از آب بیرون آوردم،‌خودتون​ بقچه را قاپیدم و هر دو دستم را بالا‌می‌شد​ بردم و خطاب به صخره قتل‌عام مطلق داد زدم:

«...من زنده‌ام!»

سرم را بالا گرفتم و دیدم چهار شرور‌این​ بزرگ و محقق سفیدپوش مثل ماست ایستاده‌اند و‌بیاید​ خشکشان زده و دارند من را نگاه می‌کنند.

نمی‌توانستم قیافه‌هایشان را ببینم، اما‌درست​ حدس زدن اینکه هنوز دارند‌گره​ بهم فحش می‌دهند کار سختی نبود.

دستم را سمت آسمان تکان‌می‌بینمتون​ دادم تا جایم را نشان دهم،‌نکنید​ بعد به دریاچه کنارم اشاره کردم.

درست همان لحظه، شیطان شمشیر اول‌کجا​ بقچه‌اش را پرت کرد، بعد پرید‌کردم​ توی هوا و مستقیم شیرجه زد پایین.

موقع سقوط خودم متوجه نشده بودم،‌داد​ اما تماشای سقوط یکی دیگه، یه‌اصلا​ حس ابهت خاصی به آدم می‌داد.

«واو، یارو‌سرگیجه‌آور​ روانیه‌. رد داده‌درست​ و میخواد بمیره.»

شیطان شمشیر که عمودی پایین می‌آمد،‌بیاید​ خیلی زود به دریاچه رسید و‌دیدم​ ستونی از آب به هوا بلند کرد.

برای خوش‌آمدگویی برایش دست زدم.

«از برادر‌خوبه​ بزرگ‌تر همین‌شهوت​ انتظار می‌رفت.»

نفر بعدی، محقق‌زیاد​ سفیدپوش بود که از‌کجا​ لبه صخره جدا شد.

اما چون نمی‌خواست مستقیم بپرد، اول با هر دو‌خودتون​ پا روی دیواره صخره شروع به راه رفتن کرد،‌می‌شد​ بعد بدنش را چرخاند و با وضعیتی خطرناک سقوط کرد.

سپس، از حالت ایستاده، محقق‌نمی‌فهمیدند​ سفیدپوش لگدی به دیواره صخره‌بقچه‌ام​ زد و سرعت سقوطش را گرفت.

محقق سفیدپوش اصرار داشت که‌جواب​ حتماً با قر و فر‌خیلی​ از صخره قتل‌عام مطلق بیاید پایین.

در همین حین، شیطان شبح‌درست​ هم خودش را در هوا‌گره​ رها کرد و جیغی کشید.

چهار شرور بزرگ احمق نبودند، پس بالاخره تن‌برای​ به آب زدند و خودشان را پرت کردند؛‌کوله‌تر​ حتی شیطان شهوت هم صحیح و سالم رسید.

کمی بعد، کنار دریاچه جمع شدیم‌کجا​ و محقق سفیدپوش را تماشا کردیم‌کردم​ که هنوز داشت با بدبختی پایین می‌آمد.

همان‌طور که به‌شیطان​ محقق سفیدپوشِ لجباز‌داد​ نگاه می‌کردم، گفتم:

«چه فیلمی بازی می‌کنه.‌انگار​ قشنگ داره نمایش اجرا‌اشاره​ می‌کنه. غرورش تو حلقم.»

چهار شرور بزرگ هم‌اون​ همان‌طور که محقق سفیدپوش‌برای​ را تماشا می‌کردند، یک‌صدا خندیدند.

بالاخره انگار محقق سفیدپوش از دست خودش خسته شد، چون‌بقچه‌ام​ با خشونت بیشتری پایین آمد و بعد با لگد زدن‌بقچه​ به دیواره و پرش در هوا، نزدیک ما فرود آمد.

با دست‌خوبه​ زدن از محقق‌جواب​ سفیدپوش استقبال کردم.

«خسته نباشی دلاور.»

قیافه محقق سفیدپوش واقعاً مضحک شده‌بیاید​ بود، برای همین همه با یک‌دیدم​ دل و یک صدا برایش دست زدیم.

اول با پا گودالی‌درست​ در زمین کندم تا‌می‌کنم​ جای اجاق را مشخص کنم.

بعد از اینکه با شاخه و سنگ‌چیش​ یک اجاق شخصی سرهم‌بندی کردم، رو به‌اون​ چهار شرور بزرگ و محقق سفیدپوش گفتم:

«اینو می‌بینید؟‌سرگیجه‌آور​ لنگه همین‌انگار​ رو بسازید.»

بعد از اینکه به هر‌می‌بینمتون​ چهار نفرشان دستور دادم، پیراهنم‌سخت​ را درآوردم و آبش را چلاندم.

پیراهن را کنار‌انگار​ اجاق گذاشتم و‌کجا​ به شیطان شهوت گفتم:

«وسط یه‌خوبه​ آتیش روشن‌شهوت​ کن. لازمش داریم.»

محقق سفیدپوش که‌زیاد​ خشکش زده بود‌نمی‌فهمیدند​ و تکان نمی‌خورد، پرسید:

«پس داروی معنوی کو؟»

در حالی که با «خنجر‌نمی‌فهمیدند​ وزغ درخشان» که از پیراهنم درآورده‌باز​ بودم داشتم شاخه‌ای را می‌تراشیدم، گفتم:

«همین‌جا وایسا، میرم شکارش کنم.»

«شکار داروی معنوی؟»

به محقق سفیدپوش نگاه کردم‌می‌بینمتون​ که انگار تصمیم گرفته بود‌سخت​ دست به سیاه و سفید نزند.

«این محقق رو چیکارش کنم؟ اول‌کجا​ اجاق بساز دیگه. بس که کتاب‌کردم​ خونده عقلش رو از دست داده.»

سریع یک نیزه‌شیطان​ چوبی درست کردم‌داد​ و رفتم سمت دریاچه.

در حالی که منتظر بودم‌درست​ تلاطم آب بخوابد، با یک شاخه‌بقچه‌ام​ دیگر دومین نیزه را هم ساختم.

پشت سرم، شیطان شهوت داشت آتش‌بیاید​ روشن می‌کرد و هم‌زمان که اجاق‌هایشان‌دیدم​ را می‌ساختند، سر محقق سفیدپوش غر می‌زد.

آب آن‌قدر زلال بود‌درست​ که حرکات ماهی‌های گنده‌می‌کنم​ توش قشنگ معلوم بود.

درحالی‌که نیزه‌خوبه​ را می‌تراشیدم، به‌جواب​ شیطان شبح گفتم:

«مشروب رو بیار. چاشنی‌ها‌انگار​ رو هم آماده کن. اون‌می‌کنم​ گوشت خشک‌ها رو هم می‌خوریم.»

شیطان شبح سر تکان داد.

«مفهومه.»

به هر حال، چون شیطان‌جواب​ شمشیر برادر بزرگ‌تر بود، از‌خیلی​ این‌جور کارهای خر حمالی معاف بود.

زیرچشمی نگاه کردم و دیدم محقق سفیدپوش‌کجا​ هم دارد اجاق خودش را می‌سازد و‌دقیقاً​ به اجاق‌هایی که بقیه ساخته‌اند نگاه می‌کند.

عجیب بود که کارش‌اون​ از ما بهتر بود،‌برای​ انگار قلقش دستش بود.

نیزه را در دست گرفتم تا داروی‌اشاره​ معنوی را برای سیر کردن شکم چهار‌همان​ شرور بزرگ و محقق سفیدپوش آماده کنم.

حس یک شکارچی را‌شهوت​ داشتم که در دوران‌این​ باستان به دنیا آمده است.

راستش را بخواهید، خودمم‌انگار​ نمی‌دانستم ماهی‌های اینجا واقعاً‌اشاره​ داروی معنوی هستند یا نه.

اما این یک حقیقت‌اون​ بود که «چیِ سردِ» گل‌خودتون​ شنگرف ماه ناپدید شده بود.

اگر اثری فراتر از یک‌نمی‌فهمیدند​ وعده غذایی مقوی داشته باشد،‌بقچه‌ام​ پس حتماً داروی معنوی است.

نیزه را پرت کردم و‌جواب​ ماهی غول‌پیکری را که در‌خیلی​ آب زلال شنا می‌کرد، گرفتم.

ده تا نیزه پرتاب‌انگار​ کردم و هفت‌تا ماهی‌اشاره​ به سیخ کشیده شدند.

یک ماهی برای‌نمیاد​ یک وعده کافی بود،‌کار​ پس دیگر شکار نکردم.

رفتم توی دریاچه، ماهی‌های‌درست​ شکار شده را پرت کردم‌گره​ توی ساحل و آمدم بیرون.

زمانی که داشتم‌شیطان​ ماهی می‌گرفتم، بساط‌داد​ کمپینگ تکمیل شده بود.

یک آتش بزرگ در‌انگار​ مرکز بود و دورش‌اشاره​ اجاق‌های شخصی‌مان چیده شده بود.

چرخیدم و ماهی‌هایی که تهِ‌می‌بینمتون​ صخره قتل‌عام مطلق گرفته بودم‌سخت​ را بین همه تقسیم کردم.

لحظه‌ای بعد، ماهی‌ها را به‌نمی‌فهمیدند​ سیخ کشیده بودیم و داشتیم‌بقچه‌ام​ آرام روی اجاق‌های شخصی‌مان کبابشان می‌کردیم.

محقق سفیدپوش ماهیش‌شیطان​ را این‌رو و‌داد​ آن‌رو کرد و گفت:

«این داروی معنویه؟»

«تا حالا امتحانش کردی؟»

«نه.»

«اگه نکردی، پس حرف نزن.»

در حالی که ماهی حسابی‌درست​ روی آتش برشته می‌شد، از‌گره​ قمقمه بامبو «مشروب دوکانگ» نوشیدم.

«تازه ما هنوز اون‌طرف دریاچه رو نگشتیم، ولی باید «ریشه طول عمر» اون‌ورا ریخته باشه. البته در حد اون صد‌بالای​ ساله‌هایی که گاهی تو موریم می‌بینید نیستن. به نظر من، این ماهیا یه جور غذای مقوی از نوع «یانگ افراطی» هستن،‌همین‌طوری​ پس اگه بلافاصله بعدش ریشه طول عمر بخورید، ممکنه به مشکل بربخورید. پس موقع خوردن، چیِ خودتون رو به گردش دربیارید.»

همه در سکوت به‌درست​ حرف‌هایم گوش دادند و‌می‌کنم​ به ماهی‌های خودشان زل زدند.

«...آهان، کلی گیاه سمی هم‌جواب​ اینجا هست. هر علف و‌خیلی​ کوفتی رو نکنید بکنید تو دهنتون.»

محقق سفیدپوش ماهیش‌زیاد​ را از تمام زوایا‌کجا​ بررسی کرد و گفت:

«الان می‌تونم بخورمش؟»

وقتی سر تکان دادم، محقق سفیدپوش بعد از‌می‌کنم​ اینکه فلس‌ها را با دستش پاک کرد، تکه‌ای‌نظر​ از گوشت سفید ماهی بزرگ را کند و خورد.

محقق سفیدپوش با قیافه‌ای‌شهوت​ مات‌ومبهوت گوشت رو می‌جوید، انگار‌وضعیت​ مزه ماهی براش عجیب‌غریب بود.

بعدش، چهار شرور‌زیاد​ بزرگ هم افتادن‌نمی‌فهمیدند​ به جون ماهی‌هاشون.

من عمداً بیرونش رو جوری‌می‌بینمتون​ پخته بودم که ترد و‌سخت​ برشته بشه، واسه همین درسته بلعیدمش.

ناخودآگاه، قیافه همه‌مون مثل‌درست​ احمق‌هایی شده بود که‌می‌کنم​ دور دهنشون رو روغن گرفته.

همین‌طور که ماهی رو‌شهوت​ می‌خوردیم، کم‌کم داغی رو‌این​ توی وجودمون حس می‌کردیم.

ولی انگار همه یه‌انگار​ چیزی حس کرده بودن، چون‌می‌کنم​ هیچ‌کس لب به مشروب نزد.

به نظر می‌رسید می‌ترسیدن‌اون​ الکل اثر انرژیِ داروی‌برای​ معنوی رو بشوره و ببره.

سر این موضوع،‌انگار​ بدون اینکه حرفی‌کجا​ بزنیم، دلامون یکی بود.

محقق سفیدپوش که زودتر از‌جواب​ همه ماهیش رو تموم کرد، یه‌دلهره‌آوره​ نگاهی به دور و بر انداخت.

«...»

انگار می‌خواست گردش چی رو‌می‌بینمتون​ شروع کنه ولی از اوضاع‌سخت​ مطمئن نبود و احتیاط می‌کرد.

به محقق‌زیاد​ سفیدپوش نگاه‌درست​ کردم و گفتم:

«می‌ترسی بهت شبیخون بزنیم؟»

محقق سفیدپوش سر تکون داد.

«مگه شماها هم همین‌طور نیستید؟»

«الان بدون گردش‌انگار​ چی نمی‌تونی دووم‌کجا​ بیاری، مگه نه؟»

محقق سفیدپوش آهی کشید.

به چهار‌سرگیجه‌آور​ شرور بزرگ نگاه‌درست​ کردم و گفتم:

«بیایید این‌طوری قرار بذاریم. احتمال اینکه یه غریبه دیگه بیفته اینجا که صفره. حتی اگه کسی هم باشه، موقع افتادن مثل همین محقق سفیدپوش‌باد​ کلی سر و صدا می‌کنه. تهش اگه ما و این محقق سفیدپوش به هم اعتماد نکنیم و بیخیال گردش چی بشیم، حماقت محضه. بیایید اول‌ولی​ ما گردش چی رو شروع کنیم. اگه محقق سفیدپوش تصمیم گرفت همه‌مون رو نفله کنه، دیگه کاریش نمی‌شه کرد. داداش بزرگ، تو اول شروع کن.»

شیطان شمشیر یه نگاه به‌نمی‌فهمیدند​ محقق سفیدپوش انداخت، بعد چهارزانو‌بقچه‌ام​ نشست و آروم چشماش رو بست.

شیطان شبح به‌شیطان​ محقق سفیدپوش نگاه‌داد​ کرد و آه کشید.

«این اولین باره که‌انگار​ قراره یه گردش چیِ‌اشاره​ پر از استرس داشته باشم.»

وقتی شیطان شبح گردش‌اون​ چی رو شروع کرد،‌برای​ شیطان شهوت ازم پرسید:

«این کار درسته؟»

در جواب‌خوبه​ سوال شیطان شهوت‌جواب​ سر تکون دادم.

«اگه قرار بود همدیگه‌انگار​ رو بکشیم، باید همون‌اشاره​ بالا می‌جنگیدیم. این مسخره‌بازی‌ها چیه؟»

«هه...»

شیطان شهوت با قیافه‌ای‌درست​ نگران، اونم گردش چی‌می‌کنم​ خودش رو شروع کرد.

به محقق سفیدپوش نگاه کردم.

«کی اول بره؟»

«تو اول برو.»

یه لحظه به قیافه محقق‌نمی‌فهمیدند​ سفیدپوش خیره شدم، بعد چهارزانو نشستم‌باز​ و گردش چی رو شروع کردم.

به محض اینکه چشمام رو بستم، حس‌چیش​ کردم الان نیروی کف دست محقق سفیدپوش‌اون​ میاد سمتم و نتونستم جلوی نگرانیم رو بگیرم.

اگه قرار بود همه‌مون اینجا به‌نمی‌فهمیدند​ دست محقق سفیدپوش کشته بشیم، تقصیر من‌کردم​ بود و کاری هم از دستم برنمی‌اومد.

آدم سر دوراهی‌نمیاد​ مرگ و زندگی‌بیاید​ نمی‌تونه بی‌خیال باشه.

سایه مرگ مدام جلوی چشمام‌نمی‌فهمیدند​ رژه می‌رفت، ولی خودم رو مجبور‌باز​ کردم روی گردش چی تمرکز کنم.

حالا که داروی معنوی یانگ افراطی رو‌چیش​ خورده بودم، بدنم رو با گردش چیِ‌اون​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید صیقل دادم.

قوی شدن همچین مکافاتی داره.

دلِ پر از‌نمیاد​ شک و تردید‌بیاید​ آدمیزاد، همچین چیز ترسناکیه.

غلبه کردن‌زیاد​ بر ترس از‌نمی‌فهمیدند​ مرگ، همین‌قدر سخته.

با اینکه داشتم مثل همیشه چی‌داد​ رو به گردش درمی‌آوردم، یه قطره‌اصلا​ عرق سرد از ستون فقراتم سرازیر شد.

راستش رو بخواید،‌زیاد​ منم نمی‌تونستم عمیقاً به‌کجا​ محقق سفیدپوش اعتماد کنم.

حتی وقتی ذهنم رو‌اون​ متمرکز کردم، صدای آه‌برای​ کشیدن محقق سفیدپوش رو می‌شنیدم.

برای یه لحظه همه جا ساکت‌کجا​ شد و فقط صدای ترق‌توروق آتیش‌کردم​ و نفس کشیدن‌مون تو آرامش شنیده می‌شد.

هیچ راهی نداشتم بفهمم‌شهوت​ محقق سفیدپوش گردش چی‌این​ رو شروع کرده یا نه.

فقط گهگاهی‌سرگیجه‌آور​ صدای آه‌انگار​ کشیدنش رو می‌شنیدم.

در حالی که روی هنر ده مرحله‌ای‌کار​ صاعقه سفید تمرکز کرده بودم، گذرا به‌همراهانم​ فرستاده راست روشنایی و مرد سیاه‌پوش فکر کردم.

عجیب بود،‌زیاد​ نمی‌تونستم قیافه‌هاشون‌درست​ رو فراموش کنم.

آیا فرار کردن فرستاده‌شهوت​ راست روشنایی و جا‌این​ گذاشتن ما کار درستی بود؟

اگه تونسته باشه محقق سفیدپوش رو‌نمی‌فهمیدند​ قال بذاره و اول برسه، یعنی مهارت‌کردم​ سبکی‌ش چیزی از اون محقق کم نداشته.

تازه، اگه محقق سفیدپوش اون‌قدر از‌بیاید​ بلوف فرستاده جا خورده که عقب‌نشینی کرده،‌قیافه​ یعنی نیروی کف دستش هم قابل‌توجه بوده.

وقتی قیافه فرستاده راست‌درست​ روشنایی رو به یاد آوردم،‌گره​ یه فکری به سرم زد.

کشتن ما اولویت نبود.

مگه اولویت محافظت‌زیاد​ از مواد اولیه‌نمی‌فهمیدند​ یشم بهشتی نبود؟

یه جورایی بد دلم گواهی می‌داد‌بیاید​ که اون دو تا ممکنه موقع‌دیدم​ حرکت به جون هم افتاده باشن.

چون جفتشون‌زیاد​ مال مسیر‌درست​ شیطانی بودن.

نمی‌تونستم از شر این شک خلاص بشم که مرد سیاه‌پوش‌خیلی​ با دونستن این موضوع دنبالش راه افتاده و فرستاده راست روشنایی‌نکنید​ هم با آگاهی کامل از همه چی منطقه رو ترک کرده.

شاید هنوز‌سرگیجه‌آور​ خاکستر ترسم‌انگار​ خاموش نشده بود...

غرق فکر شدم‌نمیاد​ و دیدم که‌بیاید​ چند نفر محاصره‌م کردن.

رهبر فرقه جلوم بود، فرستاده راست روشنایی و مرد سیاه‌پوش‌بقچه‌ام​ سمت راستم بودن و حتی ارباب بزرگ یانگ که قبلاً‌بقچه​ دیده بودمش هم ظاهر شده بود تا محاصره رو کامل کنه.

حتی اگه هنر الهی مه بنفش‌داد​ رو با تمام قدرت آزاد می‌کردم، به‌نمیاد​ نظر می‌رسید مبارزه سختی در پیش باشه.

اگه تو همچین موقعیتی گیر می‌افتادم، باید چه غلطی‌می‌کنم​ می‌کردم؟ متأسفانه با این اخلاقی که من دارم، احتمالاً‌داشتم​ همون‌جا آسمان درخشان خورشید و ماه رو منفجر می‌کردم.

اگه من ناپدید‌نمیاد​ می‌شدم، فرقه هائو‌بیاید​ سر پا می‌موند؟

یوران می‌تونست بزرگ‌انگار​ بشه و یه رزمی‌کار‌اشاره​ درست‌وحسابی تو موریم بشه؟

اگه من نبودم، بقیه سه‌جواب​ فاجعه و ایم سو-بک می‌تونستن بدون‌دلهره‌آوره​ دردسر جلوی حملات رهبر فرقه وایسن؟

فقط به نتیجه‌های منفی می‌رسیدم.

بدنم رو که با انفجار آسمان درخشان‌کار​ خورشید و ماه تیکه پاره شده بود‌همراهانم​ بازسازی کردم و دوباره تو محاصره گیر افتادم.

«مثل همیشه، فرار کردن جوابه.»

فقط اگه فرار کنم شیطان شمشیر‌داد​ بهم ملحق میشه، شیطان شبح سر‌اصلا​ می‌رسه و شیطان شهوت منتظر فرصت می‌مونه.

تازه وقتی محقق سفیدپوش با اون قیافه‌کجا​ نچسبش پیداش بشه و آخر سر هم شیطان‌همان​ بهشتی برسه، میشه ورق این جنگ رو برگردوند.

تهش، باید همین‌طور قوی‌تر بشم.

اون‌قدر قوی که تو‌درست​ هر شرایطی بتونم تا‌می‌کنم​ اون سر دنیا فرار کنم.

یه چرخه کامل مدیتیشنِ هنر ده‌داد​ مرحله‌ای صاعقه سفید رو تموم کردم‌اصلا​ و آروم چشمام رو باز کردم.

یه بازدم‌سرگیجه‌آور​ طولانی از‌انگار​ دهنم خارج شد.

«...هووف.»

بقیه چهار شرور بزرگ‌درست​ هم چشماشون رو باز کرده‌گره​ بودن و داشتن نگاهم می‌کردن.

یه نگاهی‌خوبه​ به وضعیت‌شهوت​ محقق سفیدپوش انداختم.

انگار هنوز گردش چی‌انگار​ رو شروع نکرده بود،‌اشاره​ چون داشت مات‌ومبهوت نگاهم می‌کرد.

از محقق سفیدپوش پرسیدم:

«هوی سفیدپوش،‌زیاد​ داری چه غلطی‌نمی‌فهمیدند​ می‌کنی؟ وقت طلاست.»

محقق سفیدپوش یه‌شیطان​ نگاهی به دور و‌چیش​ برمون انداخت و گفت:

«... کدوم احمق‌هایی تو همچین‌درست​ وضعیت بی‌دفاعی دسته‌جمعی گردش چی‌گره​ انجام میدن؟ کار همه تموم شد؟»

وقتی همه‌مون سر تکون دادیم...

تازه اون موقع بود‌درست​ که محقق سفیدپوش چهارزانو نشست،‌گره​ چشماش رو بست و گفت:

«حالا نوبت‌خوبه​ منه. نگهبانا،‌شهوت​ برید سر پست‌هاتون.»

چی که دور بدن محقق‌درست​ سفیدپوش می‌چرخید آروم گرفت و‌گره​ قیافه‌ش مثل کسی شد که خوابیده.

درست جلوی چشم چهار‌اون​ نفر ما وارد حالت‌برای​ گردش چی شده بود.

چون کار خاصی نداشتم، قیافه چهار‌کجا​ شرور بزرگ رو برانداز کردم و‌کردم​ بعد دوباره به محقق سفیدپوش نگاه کردم.

لجبازی عجیبش تو طول سفر خنده‌دار‌داد​ بود، واسه همین انگشتم رو دور‌اصلا​ شقیقه‌م چرخوندم و با لب‌خونی گفتم:

«مرتیکه روانی...»

چهار شرور بزرگ‌نمیاد​ به زور جلوی‌بیاید​ خنده‌شون رو گرفتن.

آروم قمقمه بامبوی مشروب‌درست​ دوکانگ رو برداشتم و به‌گره​ چهار شرور بزرگ نگاه کردم.

بعدش، شیطان شمشیر، شیطان‌شهوت​ شبح و شیطان شهوت هم‌وضعیت​ مشروب دوکانگ کنارشون رو برداشتن.

با چشمامون با هم‌انگار​ حرف زدیم، بعد آروم‌اشاره​ یه قلپ مشروب رفتیم بالا.

هم‌زمان با شروع گردش‌اون​ چیِ محقق سفیدپوش، صخره‌برای​ قتل‌عام مطلق دوباره ساکت شد.

ناولها | novelha.net