چپتر 241: زندگی خوبی دارم
0«اگه اوضاع همینطوری پیش بره، فکر کنم جناح راستین همینطور عقب رونده میشه. برای اینکه یهنظرت نفسی بکشیم، محققها و فرقه شیطانی اول باید به جون هم بیفتن، ولی اصلاً همچین جوی حاکمجلوی نیست. عجیب اینجاست که اگه محقق سپیدپوش موذیانه دخالت نمیکرد، امروز یا من میمردم یا شیطان بهشتی.»
«هوم.»
حالا که فکرش رو میکنم، اگه من ومیگیره محقق سپیدپوش اینجا نبودیم، شیطان بهشتی و رهبرراستینه فرقه گدایان مثل قبل سه شبانهروز با هم میجنگیدن.
رهبر فرقه گدایان متوجهاستراتژیست شد که جناح راستینبیتفاوت داره تحت فشار قرار میگیره.
نکنه یادش رفته بود که خودش گندهترین قدرت جناحخودشه راستینه؟ حالا که از این بحران رد شدن، دیگهانرژی مثل زندگی قبلی من اونقدر بدبختانه عقب رونده نمیشن.
دیگه برای محققها آسونمیگیره نیست که دوباره بخوان کلکخودش رهبر فرقه گدایان رو بکنن.
به رهبرمیجنگیدن فرقه گدایانداره توصیه کردم:
«اگه با رهبر اتحاد ایمخودشه یا من در ارتباط باشی،گفت در آینده مشکل بزرگی پیش نمیاد.»
رهبر فرقهخوندن گدایان سرغیرممکنه تکون داد.
«با اینکه نمیخوام سربار باشم، ولی همین کار رو میکنم. راستی،قدرت شیطان بهشتی توی هنرهای رزمی سرتره، ولی به نظر میاد محقق سپیدپوشدوباره نقش مغز متفکر رو بازی میکنه. اون آدمیه که خوندن افکارش غیرممکنه.»
سر تکون دادم.
«به احتمال زیاد استراتژیست خودشه.»
یهو رهبر فرقهافکارش گدایان با قیافهایاحتمال بیتفاوت بهم گفت:
«زاها، نظرت چیه کل انرژی درونیمیادش رو بدم به تو و توراستینه مسئولیت جنگ بعدی رو به عهده بگیری؟»
بیدرنگ جواب دادم.
«اصلاً چهاحتمال نیازی به اینخودشه کاره؟ رد میکنم.»
«چرا؟ انرژی درونی منغیرممکنه حتی جلوی یکی ازاستراتژیست سه فاجعه هم کم نمیارهها.»
«بدن هم کلاسقرار و ظرفیت خودشویادش داره. ظرف میترکه.»
«تو هم کهمتوجه انگار خیلی چیزافشار داری که میترکه.»
«حرف منم همینه. در هر صورت، من اول باید با تمرین مداوم یهچیه سری کارهای توسعهسازی انجام بدم. اگه الکی تندتند قوی بشم، تعداد اساتید زیادچرا میشه و اینطوری سودش بیشتره. چه کاریه دو نفر رو بکنیم یه نفر؟»
رهبر فرقهخوندن گدایان باغیرممکنه لحنی جدی پرسید:
«این طرز فکرتقرار به هنرهای رزمیتیادش هم ربط داره؟»
سر تکون دادم.
«به نظر که اینطوره. من دارم از اون تهِ چاه میام بالا. من کارم رو بابدم یه هنر رزمی خفن شروع نکردم. من با دعوا توی مسافرخونهها، توی کوچهپسکوچهها و کف خیابوننمیارهها شروع کردم. حالا که اینطوری شروع کردم، پلهپله و درستحسابی میام بالا و پلههای وسط رو نمیپرونم.»
رهبر فرقه گدایانافکارش لبخندی زد، انگاراحتمال که راضی شده بود.
«خوبه. طرز فکر خوبیه. راستش رو بخوای، منم از کفگندهترین شروع کردم، ولی وسطش خیلی پلهها رو دوتا یکی کردم.بدبختانه واسه همینه که رسیدن به قلمرو بعدی اینقدر سخته؟ مطمئن نیستم.»
خدایی مگه میشهمتوجه به انرژی درونی رهبرقرار فرقه گدایان حسودی نکنم؟
ولی مال من نبود.
اگه رهبر ضعیفافکارش میشد، چه بلایی سرزیاد گداهای فرقه گدایان میاومد؟
من که حتی عرضهمیگیره ندارم فرقه هائوی خودمبود رو درست جمعوجور کنم.
برگشتیم سمتمیجنگیدن پل و دنبالتحت «بدن کُند» گشتیم.
هنوز کسی رویزیاد پل نبود، ولی ردپایقیافهای درگیری باقی مونده بود.
لکههای خون، سلاحهای دورغیرممکنه انداخته شده و سنگهایاستراتژیست شکسته همهجا دیده میشد.
از پل ردقرار شدیم و تونستیم بدنرفته کُند رو پیدا کنیم.
مثل یه گدا نشستهداره بود، غرق در خون، احتمالاًنکنه حاصل جنگیدن با باقیموندههای محققها.
«……»
واسه اینکه بدن کُند اینقدردادم خونی باشه، حتماً با یکییهو از شاگردهای ارشد محقق سپیدپوش جنگیده.
جلوتر که رفتم دیدم خون خودشیادش نیست، خون نوچههای محققهاست که موقع کتکاین زدنشون تا حد مرگ پاشیده رو صورتش.
از رهبر پرسیدم:
«ارشد، نمیخوای باهاش حرف بزنی؟»
یه وقتایی باید دخالت کرد واحتمال یه وقتایی نه، و الان بهترینبیتفاوت کار این بود که دور وایسم.
رهبر فرقه گدایان نگاهم کرد.
«داری میری؟»
«من یه دوری اطراف میزنم.»
سین گه پشتمافکارش رو زد واحتمال سر تکون داد.
یه لحظه تماشاقرار کردم که رهبریادش به سمت شاگردش رفت.
چشمم تو چشممتوجه بدن کُند افتادفشار ولی چیزی بهش نگفتم.
چون من و رهبر دیگه به نوعیقیافهای ارتباط ذهنی داشتیم، حتی اگه همینطوری همانرژی راهمون رو جدا میکردیم مسئله بزرگی نبود.
از این به بعد، هردادم گروهی که به فرقه گدایان حملهقیافهای کنه، انگار به من حمله کرده.
با رفتن شیطان بهشتی ونکنه احتمال ملحق شدن اتحاد موریم،گندهترین دیگه لازم نبود خیلی نگران باشم.
یهو دلم خواست تنهایی یه چیزیفشار بخورم، واسه همین بعد از اینکه الکیخودش پرسه زدم، رفتم تو یه رستوران بینامونشون.
پلو، رودهبرشته و مشروباستراتژیست سفارش دادم و در حینبهم انتظار افکارم رو مرتب کردم.
حالا که فرقه گدایان نزدیک استاناحتمال ایلیانگ شعبه زده بود، منم بایدبیتفاوت یه شعبه فرقه هائو نزدیکشون میزدم.
حالا که فکرش رومیگیره میکنم، نظم و انضباطبود فرقه گدایان هم افتضاح بود.
راستش فرقه هائوییمتوجه که من ساختم همقرار یه وضعیت شیرتوشیری داره.
احتمالاً دلیلش اینهزیاد که خودِ منمیهو یه آدم دربوداغونم.
ولی چون برنامه دارم اونایی که نون بازویاستراتژیست خودشون رو میخورن توی فرقه هائو نگه دارم،نظرت قصد ندارم مثل یه فرقه درستحسابی سختگیری کنم.
من اخلاقِفشار گندِ خودممیگیره رو میشناسم.
من ظرافت و دقت ندارم.
بعداً یه فرقهزیاد درستحسابی رو میسپارمیهو دست یه شاگرد.
فرقه هائو رو همغیرممکنه میذارم همینطوری خر تو خرخودشه بمونه، درست لنگه شخصیت خودم.
از همه مهمتر، اصلاًمیگیره حسش نیست بخوام درستشبود کنم، خیلی دردسر داره.
همینطور که داشتم کاسه پلو روفشار با رودهبرشته میزدم بر بدن، یکیبود اومد دم در رستوران و نگاهم کرد.
«رهبر فرقه، پس اینجا بودید.»
تا عضو اتحادافکارش موریم رو دیدم،احتمال سر تکون دادم.
«غذا خوردی؟»
عضو اتحادمیجنگیدن موریم لبخند زدتحت و جواب داد:
«هنوز نه. لطفاً غذاتون روخودشه تموم کنید و بیاید بیرون.گفت رهبر اتحاد دمِ پل منتظره.»
سر تکون دادم و به خوردن رودهها ادامهاستراتژیست دادم، ولی اینکه رهبر اتحاد موریم شخصاً اومدهنظرت بود، باعث شد غذا تو گلوم گیر کنه.
یعنی با چهقرار سرعتی اومده کهیادش به سین گه رسیده؟
البته اوضاع دیگه تموم شده بود،فشار ولی اینکه رهبر اتحاد این همهبود راه شخصاً بیاد، چیز قابلتوجهی بود.
باقیمونده مشروبم روزیاد تموم کردم تا بعدشقیافهای برم پیش رهبر اتحاد.
عمداً لفتش دادم، با خودم فکر کردمزیاد خوبه سین گه با شاگردش حرف بزنه وزاها بعدش هم یکم وقت با رهبر اتحاد بگذرونه.
درست وقتی میخواستم بلند شم، صدای خندهرفته از بیرون اومد و رهبر اتحاد ایمبحران سو-بک و سین گه وارد رستوران شدن.
مچم رو موقع تنهایی غذاتحت خوردن گرفتن، واسه همین بایادش دست دهنم رو پاک کردم.
ایم سو-بک ازم پرسید:
«رهبر فرقه، ارشدافکارش ما رو ولاحتمال کردی و تنهایی لمبوندی؟»
رهبر فرقه گدایان نگاهم کرد.
«نتونستی صبر کنی وداره تنهایی خوردی؟ مطمئنم منم قبلشنکنه گفتم گشنمه. بشین سر جات.»
یه احترام مشتِزیاد الکی به ایم سو-بکقیافهای گذاشتم و دوباره نشستم.
حالا متوجه شدم که ایمدادم سو-بک چند تا تار موییهو سفید بیشتر کنار سرش دراومده.
رو کردمفشار به آشپزخونهمیگیره و داد زدم:
«سه تا کاسه برنج.داره یه پرس بزرگ رودهبرشته.میگیره یه بطری مشروب دیگه.»
«الان میارم.»
بعد از سفارش، دوباره دوروبر رو نگاهزیاد کردم و دیدم یکی از سه فاجعهگفت و رهبر اتحاد موریم نشستن تو رستوران.
«اووه، پشمام ریخت.»
یه لحظه حس کردمداره اساتید اومدن منو دستگیرمیگیره کنن، ولی قضیه این نبود.
پسلرزههای روانیاحتمال زندگی قبلیاستراتژیست هنوز مونده بود.
دشمن عمومیخوندن موریم بودن دیگهدادم مال گذشته بود.
ولی عجیب بود، اون فشارنکنه ذاتی که با عنوان رهبر اتحادقدرت موریم میاد، هنوز سر جاش بود.
احتمالاً به خاطرمتوجه این بود که اسمیهقرار که مسئولیتهای زیادی پشتشه.
«رهبر اتحاد،احتمال حال واستراتژیست احوالتون چطوره؟»
ایم سو-بک نگاهم کرد.
«تو چطوری؟»
«من که سرممتوجه شلوغ بود، اینورفشار و اونور میجنگیدم.»
ایم سو-بک لبخند زد.
«منم بیکار نبودم. ارشد.»
«هوم؟»
ایم سو-بکمیجنگیدن از رهبرداره فرقه گدایان پرسید:
«شما دوتااحتمال چطوری بااستراتژیست هم آشنا شدین؟»
«خبرهای زیادی ازشافکارش شنیدم، واسه همیناحتمال رفتم پیداش کنم.»
«خودتون شخصاً رفتید، ارشد؟»
«آره.»
ایم سو-بک جوریزیاد نگاهم کرد کهیهو انگار خیلی عجیبه.
«سابقه نداشته همچین چیزی.»
«حرف منم همینه.»
تازه اون موقع بود که مثلفشار یه صاحب مسافرخونه، جامها رو گذاشتم جلویخودش اون دو نفر و براشون مشروب ریختم.
هنرهای رزمیم حسابی قوی شده بود، رهبر فرقه هائو بودم و شهرتمنظرت داشت میپیچید، ولی از بین این همه چیز، با وجود یکی ازنیازی سه فاجعه و رهبر اتحاد موریم جلوم، من دوباره شده بودم یه مسافرخونهچی.
«اینم از شانس مایه.»
بعد از ریختن مشروب، پرسیدم:
«آه، راستی چهمتوجه بلایی سر داداشفشار بدن کُند اومد؟»
سین گه جواب داد:
«رهبر اتحاد اومد، برای همیندادم نتونستیم زیاد حرف بزنیم... تصمیمیهو گرفتم یه مدت بفرستمش اتحاد موریم.»
«جان؟»
سین گهمیجنگیدن با قیافهای خشکتحت و جدی گفت:
«گدایی به دردش نمیخوره. همچین بیگناه هم نیست.بیتفاوت ولی مهارتهای بدی نداره. چیزهای زیادی هست کهبدم میتونه از رهبر اتحاد یاد بگیره. زحمتی که نیست؟»
ایم سو-بک کهافکارش داشت گوش میداد،احتمال سری تکون داد:
«بدن کُند خیلی هم خوشاومده. مهارت سبکی سریعی داره و هنرهای رزمیش هم قویه... خودمشدن هواشو دارم. ولی خب، اتحاد قوانین خودش رو داره. بعیده، اما اگه گناه خیلی بزرگیایم مرتکب بشه، طبق قوانین و بدون اطلاع دادن به شما باهاش برخورد میکنم، ارشد. مشکلی نیست؟»
«هر طور صلاح میدونید.»
«بله.»
با شنیدن حرفهاشون، با خودم فکراحتمال کردم که به هیچ وجه نبایدبیتفاوت پام رو بذارم نزدیکیهای اتحاد موریم.
تابلو بود اگهقرار یکی مثل من برهرفته اون تو چی میشه.
احتمالاً بیشتر از اینکه توی موریم فعالیتقرار کنم، باید به خاطر جرمهایی مثل کتکگندهترین زدن مافوق، آب خنکهای زندان تندر رو بخورم.
بالاخره روده سرخشدهزیاد رسید و دوبارهیهو چاپستیکهامون رو برداشتیم.
«من حسابخوندن میکنم، بفرماییدغیرممکنه میل کنید.»
رهبر اتحاد و رهبر فرقه گدایانیادش چاپستیکهاشون رو به هم مالیدن وراستینه شروع کردن به خوردن روده سرخشده.
چشماشون گردمیجنگیدن شد و بهتحت هم نگاه کردن.
قیافهشون داداحتمال میزد کهاستراتژیست خیلی خوشمزهست.
من فقط با چاپستیکم بازیدادم میکردم و غذا خوردن اونیهو دو تا مرد رو تماشا میکردم.
غذا دستپختفشار من نبود، ولینکنه حس میکردم میزبانشونم.
این دو نفر مرداییداره بودن که با اشتهای زیادنکنه و لذت فراوون غذا میخوردن.
رهبر فرقهاحتمال گدایان وسطاستراتژیست خوردن گفت:
«یه درگیریخوندن کوتاه باغیرممکنه شیطان بهشتی داشتم.»
رهبر اتحاد موریم یهمیگیره صدای «گوک» از گلوشبود دراومد و زد روی سینهش.
براش مشروبمیجنگیدن ریختم و اشارهتحت کردم که بنوشه.
ایم سو-بک بعدزیاد از نوشیدن، بایهو قیافهای دستپاچه گفت:
«آه، پسخوندن برای همین مندادم رو خبر کردید؟»
«وضعیت خیلی بحرانی بود،میگیره ولی وسط مبارزه یهوبود همه چی عجیب تموم شد.»
«واقعاً؟»
ایم سو-بکاحتمال ناگهان زلاستراتژیست زد به من:
«...بازم چیزی رو منفجر کردی؟»
یهو زدمفشار زیر خنده ونکنه پرید تو گلوم.
رهبر فرقهمیجنگیدن گدایان باداره لبخند گفت:
«پس تو هم خبر داشتی.»
«بله. معلومه که خبر دارم.»
مشروبی رو کهقرار رهبر اتحاد موریم برامرفته ریخته بود سر کشیدم.
مزه این مشروب چی بود؟ شایدفشار یه طعم باشکوه که کمی بابود مزه روده سرخشده قاطی شده بود.
از اونجایی که استاد شماره یک جناح راستینبیتفاوت و رهبر اتحاد موریم اومده بودن اینجا، بهبدم نظر میرسید میتونن تابلوی رستوران رو حسابی تغییر بدن.
مثلاً چیزی مثل: «مغازه رودهدادم سرخشدهای که حتی رهبر اتحادیهو موریم هم بهش سر زده.»
اول پا شدم تامیگیره پول غذا رو حساببود کنم و دوباره نشستم.
بیرون یه کم سر و صدافشار بود، ولی اهمیت ندادم چون تابلوبود بود که اعضای اتحاد دارن نگهبانی میدن.
همینطوری که نگاهشون میکردم...
رهبر فرقه گدایانافکارش مردی بود کهاحتمال خیلی سختی کشیده بود.
رهبر اتحاد موریم هم مردی بود که زجر کشیده بود وقدرت اینور و اونور کشونده میشد، برای همین تا جایی که میتونستم دهنمدوباره رو بستم، براشون مشروب ریختم، آب ریختم و فقط ازشون پذیرایی کردم.
کمی بعد، رهبرمتوجه فرقه گدایان دهنش روقرار پاک کرد و گفت:
«غذای خوشمزهای بود.»
«پاشیم دیگه؟»
رهبر فرقه زدقرار پشت کمر رهبریادش اتحاد و گفت:
«شرمنده کهمیجنگیدن تو این وضعیتتحت شلوغ کشوندمت اینجا.»
ایم سو-بکاحتمال لبخند ریزیاستراتژیست زد و گفت:
«خوشحالم که اتفاق جدیای نیفتادهدادم بود. فرصت خوبی بود تا بعدقیافهای از مدتها یه پیادهروی حسابی بکنم.»
از مغازه روده سرخشدهای که حتی رهبر اتحادبود موریم هم بهش سر زده بود اومدم بیروندیگه و همراه ارشدها اوضاع بیرون رو رصد کردم.
همونطور که انتظار میرفت، اعضای اتحاد با فاصلهمیگیره منتظر بودن، ولی سه تا مرد که اصلاًراستینه به اون جمع نمیخوردن توجهم رو جلب کردن.
قیافههاشون بااحتمال اعضای اتوکشیدهاستراتژیست اتحاد فرق داشت.
فقط با یه نگاه میشد فهمیداحتمال یه مشت عوضیان که احتمالاً یه غلطیبهم کردن و تحت تعقیب اتحاد موریم بودن.
اونا کنار هم ایستاده بودن و جرئترفته کرده بودن به استاد شماره یک جناحبحران راستین و رهبر اتحاد موریم زل بزنن.
ایم سو-بک گفت:
«شیطان شمشیر، تعجبزیاد کردم که اینیهو همه راه اومدی اینجا.»
شیطان شمشیر سر تکون داد، دراحتمال حالی که شیطان شهوت و شیطانبیتفاوت شبح به ایم سو-بک سلام نظامی دادن.
«رهبر اتحاد.»
حالا که نگاه میکردم،داره چند تا از اساتید فرقهنکنه گدایان هم قاطی جمع بودن.
چهار شرور بزرگ انگار همینخودشه الان بعد از گرفتن پیامگفت از فرقه گدایان رسیده بودن.
راستی، این اشرار رهبر فرقه گدایان روزیاد میشناختن؟ اونقدر حضور کمرنگی داشت که همهگفت فقط داشتن به رهبر اتحاد موریم نگاه میکردن.
رهبر فرقهفشار گدایان ازمیگیره ایم سو-بک پرسید:
«شیطان شمشیر؟میجنگیدن همون شیطان شمشیریهتحت که من میشناسم؟»
«احتمال زیاد. همون شیطاناستراتژیست شمشیریه که با میل خودشبهم فرقه شیطانی رو ترک کرد.»
تازه اون موقع بود که رهبراحتمال فرقه گدایان با قیافهای متعجب بهبیتفاوت شیطان شمشیر نگاه کرد و گفت:
«تو همونفشار مسند نورمیگیره تابان سابقی؟»
شیطان شمشیر با قیافهایداره فوقالعاده جدی به رهبرمیگیره فرقه گدایان نگاه کرد:
«شما کی هستید؟»
رهبر فرقه گدایان جواب داد:
«من همونیم که خیلیمیگیره وقت پیش با اونبود یارو رهبر فرقه جنگیدم.»
شیطان شمشیر، شیطان شبح و شیطان شهوتقرار با قیافههایی که توش شوک مطلق موجگندهترین میزد به رهبر فرقه گدایان زل زدن.
«...»
قیافهشون جوری بود کهغیرممکنه انگار اصلاً باورشون نمیشه،استراتژیست برای همین من پریدم وسط.
«ایشون رهبر فرقهقرار گدایان هستن. یکییادش از سه فاجعه.»
خوش اومدید، ای اشرار.
برای یه لحظه، این سه تا شرور، انگار کهبهم بخوان ثابت کنن رزمیکار واقعی هستن، چشماشون رو میچرخوندنجنگ و سعی میکردن حضور چیِ رهبر فرقه گدایان رو بسنجن.
ولی عمراًخوندن بتونن چیزیغیرممکنه حس کنن.
بحث مهارت نبود، دلیلش این بودیادش که رهبر فرقه مردی بود که هنراین رها کردن رو به کمال رسونده بود.
حالا که نگاه میکردم، رهبر فرقه گدایانقرار داشت عمداً حضورش رو محو میکرد وگندهترین از قیافه اون سه نفر لذت میبرد.
«واو، چهاحتمال خوفناک... دارهاستراتژیست امتحانشون میکنه؟»
چون خودم تجربهش کردهغیرممکنه بودم، الان نیت رهبراستراتژیست فرقه گدایان رو میفهمیدم.
شیطان شمشیرفشار با لحنیمیگیره آروم گفت:
«باعث افتخاره که یکیداره از اعضای سه فاجعهمیگیره جناح راستین رو ملاقات میکنم.»
یه سلاماحتمال و احوالپرسی درخودشه خورِ شیطان شمشیر.
بعدی!
شیطان شبح سلام نظامی داد:
«رهبر فرقه،میجنگیدن اسم اینداره کوچیکتر یوک-هاپ هست.»
به نظر میرسید چون جلویخودشه یکی از سه فاجعه بود، عمداًزاها لقب «استاد» رو حذف کرده بود.
بعدی!
شیطان شهوتفشار خیلی مؤدبانهمیگیره سلام نظامی داد:
«ارشد، من مونگ یون هستم،تحت پسر دوم خاندان مونگ باد ورفته ابر. افتخاریه که حضوری ملاقاتتون میکنم.»
کلمات چاپلوسانهاحتمال خیلی طبیعی ازخودشه دهنش بیرون میاومد.
مرتیکه کثافت.
تازه اون موقع بود که رهبر فرقهرفته گدایان لبخند پهنی زد و به مردهاییبحران که با عجله اومده بودن نگاه کرد.
«از جو و فضا مشخصه که همگی اومدیدمیگیره تا به رهبر فرقه هائو کمک کنید. کوچیکترهایی هستناین که به درد رهبر فرقه میخورن. آشناهای تو هستن؟»
با این حرف رهبر فرقه، همه، شامل اعضایبیتفاوت اتحاد موریم، رهبر اتحاد، رهبر فرقه گدایان، گداهابدم و چهار شرور بزرگ، همه به من نگاه کردن.
«بله.»
رهبر فرقه ازم پرسید:
«برادرهای قسمخوردهت هستن؟»
«خب، نه دقیقاًزیاد برادر قسمخورده. فقطیهو رفیقهای عرقخوری هستن.»
«برای یه مشت رفیق عرقخوری،دادم به نظر میاد همشون اعصاب درستقیافهای و حسابی ندارن. مهارتهاشون هم خوبه.»
«اینطوریه؟»
یهو نگاهم به نگاه رهبرتحت اتحاد موریم گره خورد ویادش یه سری حرفهای اضافه زدم.
«...همشون دارن زندگی سالمی میکنن.»
رهبر اتحادخوندن موریم پلک زددادم و جواب داد:
«مگه کسی گفت نمیکنن؟»
«منم همینو میگم دیگه.»
کی میتونستاحتمال بدونه تواستراتژیست دلم چی میگذره؟
وقتی کرم زیاد ریخته باشی واحتمال دردسر درست کرده باشی، طبیعیه کهبیتفاوت جلوی رهبر اتحاد موریم احساس خطر کنی.
بنا به دلایلی، حس میکردم حتییادش اگه یه روزی از رهبر اتحاد هماین قویتر بشم، این حس از بین نمیره.
فکرش رو که میکنم، شاید چون یکی از سهنکنه فاجعه و رهبر اتحاد موریم یه جا جمع شدهبحران بودن، چهار شرور بزرگ هم امروز بهطرز عجیبی ساکت بودن.
من دلاحتمال این اشراراستراتژیست رو میفهمم.
اونایی کهخوندن گناه زیادغیرممکنه دارن معمولاً همینجورین.
درست مثل خودم.