چپتر 84: چون من یه مردم (۲)
0اون زمانی که مسافرخونهچی بودم،مسافرخونه خیال میکردم رزمیکارای موریم فقط توانتخاب دوئلهای تنبهتن و با شرافت میجنگن.
فکر میکردم ریختن سر یه نفر و راهسینه انداختن یه دعوای خر تو خر، کار اراذلدادم و اوباشیه که بویی از هنرهای رزمی نبردن.
ولی پام که به موریم باز شد، دیدم نه تنها جناحجای غیرمتعارف، بلکه اون جناحهای راستین و شیطانی هم برای بردن تو دعواهایجوری گروهی از هر جور حقه، استراتژی، توطئه و کلکهای رشتی استفاده میکنن.
اون رزمیکارای مردونهای کهجای تو ذهنم ساخته بودم،بود به طرز عجیبی کمیاب بودن.
در عوض، اون استادایی که ادعای خداییغذا میکردن و بدون فرقه ول میچرخیدن، اغلب اسیرجوابش تعداد زیاد دشمنا میشدن و مثل سگ میمردن.
هیچوقت ازجای این قضیهپیدا خوشم نمیاومد.
دعوا فقط تنبهتن حال میده.
چون تمیزترین،غیبش قاطعترین وجای اصیلترین شکل مبارزهست.
همینطور که گروهی از تالار بزرگ بیرون اومدیمسفارش و رفتیم سمت یه محوطه باز، نام یون-پونگناخنکی تماشاچیها رو فقط به مدیران اجرایی محدود کرد.
با یه دستور خشک وکرده خالی، هر کی که اونپرسید وسط وِل میچرخید غیبش زد.
نام گا-راک که یه جای خوب تووِل محوطه پیدا کرده بود، دست به سینهکرده وایساد و پرسید: «رهبر فرقه، برنامهت چیه؟»
جوری جواب دادمراک انگار دارم تو مسافرخونهکرده مخلفات غذا سفارش میدم.
«هر چی.»
«یه چیزی انتخاب کن.»
منم دقیقاً مثل نامخشک گا-راک دست به سینهمیچرخید شدم و جوابش رو دادم.
«تو انتخاب کن. من از هر چیزیکرده یه ناخنکی زدم. با هر چی کهبرنامهت توش اعتماد به نفس داری بیا جلو.»
نام گا-راک انگار داشت دومسافرخونه دو تا چهار تا میکرد،چیزی واسه همین تو انتخابش کمکش کردم.
«قیافهت رو که میبینم، دلم میخواد بزنم فکت رو بیارم پایین. احتمالا تا حالا که رئیسدادم جامعه دنیای زیرین جنوبی بودی، کسی جرات نکرده دست روت بلند کنه، نه؟ فعلاً دست خالیتوش بهتر از سلاحه. فکر کنم زیردستات هم حال کنن ببینن اون قیافه ازخودراضیت مشت میخوره. نظرت چیه؟»
نام گا-راک بادستور قیافهای مات ووسط مبهوت، خنده توخالیای کرد.
«حرومزاده دیوونه.غیبش عقل توجای کلهت نیست.»
«اگه میترسی سلاح بردار.دارم اگه به خودت مطمئنی،سفارش با دست خالی بیا جلو.»
در حالی که نام گا-راک هنوز داشتدست فکر میکرد، من نیش خرگوش سیاه روجوری از کمرم باز کردم و انداختم رو زمین.
نام گا-راک دستاشدستور رو باز کردوسط و ساکت اومد سمتم.
قدمون تقریباً یکی بود.
همینطور که نام گا-راکدارم فاصلهش رو کم میکرد،سفارش پرسید: «آمادهای کتک بخوری؟»
وقتی نیشخند زدم،خوب نام گا-راک مشتشبود رو پرتاب کرد.
هوووش!
خواستم با هنر چنگ زدن طلایی مچشکرده رو بگیرم که نام گا-راک دستش رو کشیدچیه عقب و با پای چپش یه زیرپایی خوابوند.
یه قدم رفتمانگار عقب و ازمخلفات لگد پایینش جاخالی دادم.
نام گا-راک بلافاصلهخوب یه ضربه کفبود دست حواله صورتم کرد.
برای اینکه قدرت نیروی کف دستش رووِل بسنجم، پاهام رو با انرژی درونی محکمکرده کردم و با یه مشت جوابش رو دادم.
با یه صدای کوبنده، شونه نامپیدا گا-راک رفت عقب، ولی این بارپرسید با جفت کف دست اومد سمتم.
تو اون لحظه، فهمیدمدارم که حمله جفت کفسفارش دستش فقط یه فریب بوده.
برای اینکه تکنیک نام گا-راک رو بسنجم، همونطور کهوایساد وایساده بودم خودم رو از زمین کندم و در جامسافرخونه یه فاصله ده متری ایجاد کردم و بهش خیره شدم.
تازه اون موقعدستور بود که قیافهوسط نام گا-راک جدی شد.
اگه همون اول که اومدم توپیدا با قدرت مطلق لهش میکردم، همهپرسید شاکی میشدن، ولی الان فرق میکرد.
بحث جذب نام گا-راک به عنوان یه استعدادسفارش نبود؛ بحث به دست آوردن کل جامعه دنیای زیرینزدم جنوبی بود، پس قصد داشتم درست و حسابی بجنگم.
یهو یهجای فکری بهپیدا سرم زد.
اگه تمام زورم روخشک نمیزدم، ممکن بود نام گا-راکغیبش بعداً بفهمه و بهش بربخوره.
نظرم رو در موردجای آسون گرفتن عوض کردمبود و بهش زل زدم.
توی یه لحظه، انرژی درونی مرغ مبارزغذا رو تو کل بدنم بالا بردم وشدم دستام رو با انرژی مرحله شعله پوشوندم.
مدیران اجرایی که داشتنپیدا تماشا میکردن، بالاخره فهمیدنسینه یه خبریه و صداشون دراومد.
«ها؟»
«هوم.»
وقتی حس کردم کل بدنممسافرخونه از انرژی مرغ مبارز داغچیزی شده، به نام گا-راک هشدار دادم.
«رئیس نام،جای حواست روپیدا جمع کن.»
پام رو کوبیدم زمین و در جاوِل فاصله رو با نام گا-راک پر کردمکرده و با جفت کف دست بهش حمله کردم.
نام گا-راک که چشماشجای گرد شده بود، اونم بادست جفت کف دست جواب داد.
من هر دو دستمدارم رو در مهر دستسفارش بزرگ مرغ شعلهور پیچیدم.
گوووووووووم!
بدن نام گا-راک مثلخشک یه جنازه که سیخمیچرخید شده باشه، پرت شد عقب.
همزمان پریدم رو هوا، دست راستم روکرده بردم بالا و با بخور شکوفه شعله پوشوندمشچیه تا بدون شمشیر از وسط دو شقهش کنم.
وقتی دستم رو به حالت ساطوری پایینغذا آوردم، یه تیغه سرخرنگ فرود اومد رو سرجوابش نام گا-راک که به زور داشت بلند میشد.
صورت نام گا-راک درهم رفت وبود دستاش رو ضربدری گرفت و با نیرویچیه کف دست یه گارد دفاعی درست کرد.
تو اون لحظه، با صدایی مثلوسط ترکیدن یه طبل بزرگ، بدن نامخوب گا-راک ده متر پرت شد عقب.
روی زمین قل خورد و چرخید،پیدا ردای بلند و پارهپورهش رو باپرسید یه دست کند و دوباره پرید بالا.
قیافه نام گا-راکانگار دیگه شبیه حیوونایمخلفات وحشی شده بود.
ولی به چشمخوب من، شبیه یهبود گربه بدخلقِ مسافرخونه بود.
«چه قیافه باحالی.»
برنامهم این بود که اولخوب با قدرت کامل لهش کنمسینه و بعد به عواقبش فکر کنم.
بدون اینکه بهش نفس بدم، دوباره فاصله رو کم کردم، دستم رو با بخور شکوفه شعله پوشوندم و تیغهاعتماد دستم رو کوبیدم پایین، مشت مستقیم مرحله چوب رو حواله کردم و قاطیش لگد، مهر دست بزرگ مرغ شعلهور،بیارم هنرهای انگشت و هنرهای کف دست رو هم اضافه کردم و یه ریز رو سر نام گا-راک حمله ریختم.
هر بار که نام گا-راک یه حمله رو دفاع میکرد، هلرهبر داده میشد عقب، کل صورتش میلرزید و مثل یه گربه ترسیده اینورمیدم اونور میپرید، ولی هر جور بود روحیه جنگندگیش رو حفظ کرده بود.
وسط این گیر و دار، هنر بزرگ جذب ستاره رو باجای کف دست چپم آزاد کردم و همین که نام گا-راک کشیده شدجوری سمتم، رگباری از کفدستهای مرغ مبارز رو روی کل بدنش خالی کردم.
نام گا-راک با چونهای که بالا گرفته شدهبود بود کشیده شد جلو، بعد با جفت کفجوری دست اومد که جلوی کفدستهای مرغ مبارز من وایسه.
گووووووووووووووم!
همین که نام گا-راک جلوی کفدست مرغ مبارزسینه رو گرفت، یه دهن پر خون بالا آورددادم و کوبیده شد زمین و چند بار قل خورد.
اگه فقط انرژی درونی مرحله شعله رووِل نگه میداشتم، برای زیردستاش یه مبارزه پایاپایکرده به نظر میرسید، ولی مرغ مبارز فرق داشت.
طبیعی بود که هر بارخوب که حملاتم بهش میخورد، خون بالاوایساد بیاره یا رو زمین قل بخوره.
دلیلش این بود که مهارتمسافرخونه من تو قلمرو مرغ مبارز بالاترانتخاب از سطح مهارت نام گا-راک بود.
برای اینکه حالش رو جاکرده بیارم، رفتم رو هوا وپرسید پام رو کوبیدم تو صورتش.
تراک!
نام گا-راک به زحمت قل خورد تاکرده جاخالی بده، بعد دست راستش رو کوبید زمینچیه و از لگدش استفاده کرد تا بپره بالا.
تو اون فاصله، چون رو هوا بودم،غذا سرعت واکنش نام گا-راک رو سنجیدم و بهجوابش صورت اریب رفتم بالا و یه جفتلگد زدم.
تق!
دلیل اینکه با همچین حرکتخالی عجیبی حمله کردم این بودراک که بهش وقت بدم دفاع کنه.
نام گا-راک دستاش رو ضربدری کردپیدا تا جلوی لگد رو بگیره، بعدپرسید صورتش درهم رفت و تلوتلوخوران رفت عقب.
با سرعتی که انگار میخواستم بدنم را محو کنممیدم حرکت کردم و بعد دست راستم را مثل شلاق چرخاندماعتماد تا با تیغه دستم گردن نام گا-راک را هدف بگیرم.
انگار فرصتی گیر آورده بود؛ نام گا-راک باسینه دست چپش بازویم را دفاع کرد و بادادم دست راستش یک مشت مستقیم خواباند توی صورتم.
بهزور انرژی درونی تزریق کردم تاوسط مسیر ضربه را عوض کنم وخوب بعدش یقه نام گا-راک را خفت کردم.
دست دراز شدهاش را باخوب دست چپم کشیدم و مثل یکوایساد تکه آشغال پرتش کردم توی هوا.
ویژژژ!
نام گا-راک عینخوب یک مترسک در هوادست چرخید و پرواز کرد.
در همان فاصله، با پاخالی کوبیدم زمین و مثل فشنگ رفتمجای همانجایی که قرار بود بیاید پایین.
نام گا-راکغیبش از آنجای بالا داد زد:
«شمشیرت رو بکش!»
بعد از این حرفش، خود نام گا-راکدست اول شمشیرش را در همان هوا کشید وجواب دیوانهوار شروع کرد به چرخاندنش تا وقت بخرد.
وقتی صحیح و سالمخشک پایش به زمین رسید، کلغیبش هیکل نام گا-راک داشت میلرزید.
شمشیر لرزانشغیبش را گرفت سمتخوب من و گفت:
«رهبر فرقه، شمشیرت رو بکش.»
نفسهای نامجای گا-راک بهپیدا شماره افتاده بود.
چشمانش کاسه خون بودخشک و صورتش از شدتمیچرخید فشار سرخ شده بود.
بیشتر از هر حسجای دیگری، این غرور بود کهدست تمام وجودش را گرفته بود.
«گفتم شمشیرت رو بکش!»
با دیدنجای عصبانیت نامپیدا گا-راک، نیشخندی زدم.
خواستم یک نفسیدستور تازه کند، واسهوسط همین با خونسردی گفتم:
«خیلی خب.»
دست چپم را دراز کردم و با استفادهسفارش از هنر بزرگ جذب ستاره، نیش خرگوش سیاهناخنکی را که آنطرف افتاده بود سمت خودم کشیدم.
نیش خرگوش سیاه که اولش یک تکانیدست خورد، یهو انگار در گردباد گیر کرده باشدجواب شلیک شد سمتم و صاف نشست توی دستم.
تق!
بدون هیچ حرف اضافهای، نیش خرگوشپیدا سیاه را از غلاف کشیدم و چیرهبر مرحله شعله را به آن تزریق کردم.
شمشیر در حالی کهدارم غرق نور قرمز بود،سفارش خودش را نشان داد.
یک دور بالای سرم چرخاندمشکرده و بعد عمودی گرفتمش؛ اینپرسید بار با بخور شکوفه شعله پوشاندمش.
هوووف!
یک هاله قرمزراک وحشیانه روی تیغه شروعکرده کرد به زبانه کشیدن.
وقتی هنرهای خارجی و انرژی درونی را ریختم تویمیدم دست راستم و رفتم روی حالت مرغ مبارز، آنتوش هاله قرمز انگار منظم شد و تیغه آرام گرفت.
در عوض، تیغه نیش خرگوش سیاه بهدست رنگ بنفش تیره درآمد، انگار که دلیجوری از عزا درآورده و حسابی خون خورده باشد.
شمشیری که عمودی گرفته بودم راوسط کمی به سمت راست کج کردمخوب و زل زدم توی چشمان نام گا-راک.
«رئیس، آمادهای بمیری؟»
«......»
کلهگندههایی که داشتندخوب تماشا میکردند، نامبود گا-راک را صدا زدند.
«رئیس؟»
لحنشان یکجورایی اینراک معنی را میدادپیدا که: «دیگه بس کن.»
نام گا-راک ماتشانگار برده بود بهمخلفات تیغه بنفش رنگ من.
خوب میدانست اگر ادامه بدهد،کرده شکستی خیلی بدتر از مبارزهپرسید با دست خالی در انتظارش است.
الان وضعیتی بود کهخشک نام گا-راک باید بهجایمیچرخید غرور، خونسردیاش را حفظ میکرد.
لبهای نام گا-راک ازجای هم باز شد وبود بعد با لحنی آرام گفت:
«فکر نکنم نیازیانگار باشه مهارت شمشیرزنیت روغذا امتحان کنم. من باختم.»
نام گا-راک که یهو دلش رابود آرام کرده بود، یک نفس عمیقبرنامهت کشید و شمشیرش را غلاف کرد.
زل زدم به نام گا-راک ووسط یواشیواش انرژی درونیای که توی نیشخوب خرگوش سیاه ریخته بودم را کم کردم.
تیغهای که داشت بنفشجای برق میزد، آرامآرام سفید شد،دست انگار که عصبانیتش خوابیده باشد.
نیش خرگوش سیاه رادارم گذاشتم توی غلاف وسفارش به نام گا-راک گفتم:
«خونسرد موندن خودشخوب یه هنره. دقیقاًبود سر موقع تمومش کردی.»
دل و رودهدستور مردهای مغرور راوسط مثل کف دستم میشناسم.
نام گا-راکغیبش به زمانجای نیاز داشت.
در همچین مواقعی،انگار دلداری نوچهها فقطمخلفات اوضاع را بدتر میکند.
بهترین کار اینخوب است که بگذاریاشبود به حال خودش باشد.
درسته که خیلی مغروره، ولیخالی آدم مسئولیتپذیری هم هست، واسهراک همین بالاخره به تنظیمات کارخانه برمیگردد.
مثل کسی که هیچ دلبستگیای به دنیا ندارد، یکدست نگاهی به در و دیوار مقر جامعه دنیای زیریندادم جنوبی انداختم و رو به نام گا-راک و نوچههایش گفتم:
«بازم همدیگه رو میبینیم.»
نه چیزی خواستم، نهپیدا کل جامعه دنیای زیرینسینه جنوبی را مسخره کردم.
فقط پشتمکرد را کردمخشک و رفتم.
تازه چند قدم رفتهجای بودم که نام گا-راکبود با صدایی گرفته پرسید:
«رهبر فرقه،دادم واسه یهدارم فنجون چای نمیمونی؟»
«بذار واسه دفعه بعد.»
یهو وایستادمکرد و بهخشک آسمان نگاه کردم.
پریروز باران آمدهراک بود، ولی امروزپیدا هوا حسابی صاف بود.
«ابرها...»
نام گا-راک کهخوب انگار نگران شده بود،دست از پشت سرم پرسید:
«برنامهت واسه بعد چیه؟»
همینطور که ابرهایراک سرگردان را نگاهپیدا میکردم جواب دادم:
«هر چی پیش بیاد، پیش میاد. فرقه هائو فرقه هائوعه، جامعه دنیای زیرین جنوبی هم جامعه دنیای زیرینتوش جنوبی. اگه فرصتی شد، دوباره با هم دست و پنجه نرم میکنیم. اگه هر کدوم از کلهگندههای جامعه دنیایفکت زیرین جنوبی هوس کتک خوردن کرد، بعداً خبرم کنه. تا وقتی مثل رئیستون جیگر داشته باشید، قدمتون روی چشم.»
تازه آن موقع بودپیدا که برگشتم و به جامعهوایساد دنیای زیرین جنوبی نگاه کردم.
کل اعضایکرد جامعه زل زدهخالی بودند به من.
کلماتم راغیبش سبکسنگین کردمجای و گفتم:
«اگه جامعه شمشیر هژمون یا اتحادمخلفات بهشت جنوبی براتون شاخ و شونهمنم کشیدن، یه ندا به فرقه هائو بدید.»
نام گا-راک جواب داد:
«و اگهکرد این کار روخالی بکنیم چی میشه؟»
آرام دسته نیش خرگوشجای سیاه را با دستبود چپم لمس کردم و گفتم:
«... اونوقت جنگ میشه.»
میتوانستم بیشترجای ور بزنم،پیدا ولی نگفتم.
ریش وکرد قیچی دست خودخالی نام گا-راک بود.
اینکه بخواهد همان جامعه دنیای زیرین جنوبی بماندبود و مثل زندگی قبلی من سقط شود، یا باجواب فرقه هائو متحد شود و سرنوشتش را عوض کند.
نمیخواستم چیزی را که بهمسافرخونه سرنوشت یک آدم و یکچیزی جامعه ربط دارد، زورکی تغییر بدهم.
ولی اگر دلخوب نام گا-راک عوض میشد،دست سرنوشتش هم عوض میشد.
«حتی آسمان همدستور سرنوشتی رو کهوسط اینجوری تغییر کنه، میبخشه.»
بعد از خداحافظی با جامعه دنیای زیرینکرده جنوبی، همینطور که داشتم برمیگشتم سمت باندبرنامهت خرگوش سیاه، هزارجور فکر و خیال آمد سراغم.
یک چیزدادم مثل روزدارم روشن بود.
واسه تغییر سرنوشت،خوب اول باید دلتبود را صاف کنی.
این نه فقطدستور واسه نام گا-راک، بلکهوِل واسه خودمم صادق بود.
از آنجایی که جفتمانجای مردیم، تغییر دادن دلمانبود واقعاً کار حضرت فیل است.
ولی مگردادم تغییر سرنوشتدارم به این آسانیهاست؟
از همانجای اولش همپیدا کار شاقی بود.
نام گا-راک احتمالاً الان داشت غرور لهشدهاش رامیچرخید وصله پینه میکرد و خودش را جمع ودست جور میکرد، ولی من هم دستکمی از او نداشتم.
اینکه کل مدت مثل یک رزمیکار نرمال رفتاربود کردم و ادای یک حرامزاده دیوانه را درنیاوردم،جوری باعث شده بود مغزم یک نمه قاطی کند.
ولی خدایی خوب مدیریتش نکردم؟
وسط دعوا، صدایخوب مویونگ بک تویبود گوشم زنگ میزد:
«نظرت چیه سعی کنی اونخالی جنونت رو فقط وقتی آزاد کنیجای که به پست یه گردنکلفت میخوری؟»
هر بار که دلم میخواست یقه نام گا-راکبود را بگیرم و با مشت فکش را بیاورمجوری پایین، حرفهای مویونگ بک را توی ذهنم مرور میکردم.
از دیوانگی وحشیانه بهدارم دیوانگی خونسرد؛ باید دلم رامیدم صیقل میدادم و تربیت میکردم.
درست مثل سطح رودخانه که آرام است،دست حتی وقتی آن زیر ماهیهای ریز وجوری درشت دارند همدیگر را تکه پاره میکنند.
آرامشی مثل رودخانه، اینخشک دقیقاً همان چیزی بودمیچرخید که الان لازم داشتم.
همینطور که در جاده گز میکردم، مثل اینبود صاحب مسافرخانههای محل که موقع جارو کردن زیرجوری لب آواز میخوانند، شروع کردم به زمزمه کردن.
«آرامشی دارم مثل رودخونه، آرامشی دارممخلفات مثل رودخونه... دیوونگی دارم قد یهمنم دریا، دیوونگی داره قلقل میکنه تو دلم...»
...
...
...
...داره میزنه بیرون.