چپتر 156: مویونگ مویونگ مویونگ، طبیب بک.
0توی مسافرخونهای که یهو ساکت شده بود،بزرگ من و مویونگ بک کار تمام پیراشکیها،نقشه گوشتهای ترش و شیرین و مشروب رو ساختیم.
وقتی مشروب کار خودش رو کرد،نازک اون رفتار همیشه آروم مویونگ بکخاص کمی شل شد و به حرف اومد.
«رهبر فرقه، بابت غذا ممنونم.»
سرم رو تکون دادم والبته پرسیدم: «طبیب، خیلی وقت بود ازبلاش این چیزا نخورده بودی. چطور بود؟»
مویونگ بک بابچگی یه پوزخند محو جواببزرگ داد: «خب، بدک نیست.»
غذای مسافرخونه اونقدرها هم ناسالم نبود،نازک ولی دست خودم نبود؛ حس میکردمخاص مویونگ بک رو مجبور کردم خرتوپرت بخوره.
راستش رو بخواین، طبیبخندق مویونگ بکی که من میشناسمملت زیادی آدم لطیف و مهربونیه.
و منم اصلاًکثیف از آدمای بیش ازخاص حد سادهلوح خوشم نمیاد.
توی زندگی قبلیش، مویونگ بک از یه آدم معمولی همدلیل مهربونتر بود، و احتمالاً به همین خاطر بود که تبدیلکثیف به مردی شد که از همه زهرآگینتر و کینهتوزتر بود.
انگار یه تیکه کاغذ توروی قلبش داشت؛ یه طرفش سفیدِ سفیدروش بود و طرف دیگهاش سیاه مطلق.
برخلاف من، اونبچپونه از بچگی یهبشینه کلهخرابِ عوضی نبود.
راکشاسای بزرگ تو یه چشمبههمزدن اونروش تیکه کاغذ رو برگردونده بود، وبشینه به همین دلیل، آدمهای زیادی مردن.
برای همین، نقشه کشیده بودم کهراکشاسای اون روی سفیدِ این کاغذ نازکمردن رو از قبل یه کم کثیف کنم.
البته، به روش خاص خودم.
مجبورش کنم مشروب بخوره، غذای ناسالمبشینه بچپونه تو خندق بلاش، و بشینهآخرش کتک خوردن ملت رو تماشا کنه.
آخرش هم، مگه مویونگ بکالبته فقط وقتی سر عقل نمیاد کهبلاش خودش چند نفر رو لتوپار کنه؟
اینطوری نیست که دارم اینعوضی کارها رو با یه استراتژیدلیل خفن یا هدف مشخصی انجام میدم.
فقط برام سوال شده بود که اگه شخصیتهایکثیف جداگانهی «طبیب الهی» و «شیطان سم» یه جاییبلاش اون وسطمسطا به هم برسن، چه شکلی میشه.
غرق تو افکار خودم بودم و با خودم میگفتم آیا اینطوری، وقتی دارهمگه به زندگیش ادامه میده، هر جا نیاز به دارو بود از دارو استفادهانجام میکنه و هر جا نیاز به سم بود، بدون پلک زدن سم میریزه؟
قصد داشتم از قبل تو آبنمک بخوابونمش، چونمجبورش در حال حاضر فقط یه طبیبِ زیادی مهربونهتماشا که هر وقت صداش کنن با سر میدوئه.
همونطور که انتظار میرفت...
با اثر کردن مشروب، لحن حرف زدنشقبل کمکم شروع به تغییر کرد، درست مثلبچپونه کسی که به بیماری آتش مبتلا شده باشه.
تو دلم خندیدم.
«طبیب، بیا دیگهکثیف خوردن رو همینجاروش تموم کنیم و پاشیم.»
«آره، الان وقت مناسبیه.»
حتی وقتی داشتم میرفتم پول غذا روقبل حساب کنم، داشتم تو سرم نقشه میکشیدم چطوریخندق میتونم مویونگ بک رو یه کم خشنتر کنم.
«چقدر شد؟»
صاحب مسافرخونه که داشت یهالبته میز رو تمیز میکرد، حولهاش روبلاش زد تنگ کمرش و اومد جلو.
«بیست و سه سکه نقره.»
دادن یه سکه نقره استاندارد برای پرداخت صورتحسابکثیف از سرش هم زیاد بود، و یه چیزی همبشینه تهش برای صاحب مسافرخونه میموند که بذاره تو جیبش.
بقچهام رو زیر و رو کردمبشینه تا یه سکه نقره استاندارد پیدا کنممگه و بعد یه نگاهی به داخلش انداختم.
پر از دستههای اسکناس،کنم گوشت خشکشدهی گاو ومجبورش یه لوله بامبو بود.
مویونگ بک که ازکلهخرابِ کنارم داشت تو بقچه روبرگردونده نگاه میکرد، با تحسین گفت:
«واو، ارباب.نقشه شما چقدربودم پول دارین.»
«بهت که گفتم.بچپونه خیلی دارم. خیلی،بشینه ولی تو حساب کن.»
«جان؟»
«هیچ سکه نقره استانداردی ندارم. پول خرد همچشمبههمزدن ندارم. تو یه مسافرخونه مثل اینجا، اگه بخوام باروی اسکناس حساب کنم دست و پاشون رو گم میکنن.»
مویونگ بک کیسه پولشبودم رو درآورد و گفت:کثیف «آه، من حساب میکنم.»
من کموبیشمجبورش از وضعیت صاحببلاش مسافرخونه خبر دارم.
دادن یه اسکناس درشتکنم بهش، فقط اون بدبختمجبورش رو تو دردسر میندازه.
مویونگ بک سکههای نقره استانداردیعوضی که از کیسه پولش درآوردهدلیل بود رو داد دست صاحب مسافرخونه.
به محض اینکه صاحب مسافرخونه سکههای نقره رو گرفت،کنم چمباتمه زد و شروع کرد به گشتن تو یهکتک ظرف پول خرد، تا بقیه پول رو حساب کنه.
همون موقع، یهبچپونه نفر اومد تو وکتک رو به من گفت:
«برو کنار.»
تو سکوت بهبچگی مردی که بهم گفتبزرگ برم کنار خیره شدم.
«...»
یه یارو تو اوایل دههی بیست زندگیش که یه شمشیر پهن بهآخرش کمرش بسته بود، با اخم اومد جلو و یه لگد خوابوند توهدف زانوی صاحب مسافرخونه که چمباتمه زده بود و داشت پول خردها رو میشمرد.
«داری چهقبل غلطی میکنی؟کنم من اینجام.»
صاحب مسافرخونه تا چشمشکلهخرابِ به یارو افتاد، گفت:چشمبههمزدن «آه، فقط یه لحظه.»
«یالا بجنب.»
مرد خم شد، ظرف پول خردها روکتک قاپید، دست راستش رو کرد توش وفقط یه مشت سکه نقره استاندارد کشید بیرون.
«خیلی روقبل اعصابه. پنجاه تاالبته سکه نقرهست، درسته؟»
صاحب مسافرخونه که حالا وایساده بود،راکشاسای با دهن باز بهش خیره شدمردن و گفت: «نمیتونی همهاش رو برداری.»
مردی که سکههای نقره استاندارد رو تو دستشکثیف نگه داشته بود، اون یکی دستش رو گذاشتبلاش کنار گوشش و گفت: «چی؟ صدات رو نمیشنوم.»
به جای صاحب مسافرخونهی دستپاچه، من جوابشکتک رو دادم: «گوشات کیپ شده؟ چرا نمیشنوی؟ گوشاتعقل که سالم به نظر میرسه. ای حرومزادهی کثافت.»
مرد سرش روکثیف برگردوند و بهمروش چپچپ نگاه کرد.
«...تو دیگه کدوم خری هستی؟»
دست چپم رو تاببودم دادم و با پشتکثیف دست کوبیدم تو دماغ یارو.
با یه صدای تق بلند، شمشیرزنبشینه به عقب پرت شد، تعادلش رو ازمگه دست داد و با کون خورد زمین.
«من کیمقبل حرومزاده؟ من همونیمالبته که داره میزنتت.»
به صورت یاروبچگی نگاه کردم و گفتم:بزرگ «دماغت داره خون میاد.»
«ها؟»
مرد دست به دماغش کشیدبلاش و بعد به خونی کهتماشا رو دستش بود نگاه کرد.
صاحب مسافرخونه که داشتکنم تماشا میکرد، با عجلهمجبورش دستاش رو آورد جلو.
«یه لحظه صبر کنید!»
صاحب مسافرخونه یه خنده خشک کرد وقبل بهمون گفت: «هاها... لطفاً برید بیرون. بریدبچپونه بیرون، آره. یه جای بازتر. بیرون خوبه.»
مرد که از جاش پریده بود،بشینه شمشیر پهنش رو محکم گرفت وآخرش ازم پرسید: «تو دیوونهای چیزی هستی؟»
به یارو اشارهکثیف کردم و بهروش مویونگ بک نگاه کردم.
«این یاروبرخلاف عجب چشمایکلهخرابِ تیزی داره.»
مویونگ بک سر تکون داد.
«دقیقاً.»
«...»
یه مسابقه خیره شدن کوتاه با مویونگبزرگ بک داشتم و بعد دوباره به مردینقشه که شمشیر پهنش رو چسبیده بود نگاه کردم.
«اون شمشیر رو گرفتی سمت من چون خیلی عجله داریالبته بمیری؟ قیافهات به این شرخرهای پاپتیِ زیردست جناح غیرمتعارف میخوره،ملت واسه نشونه گرفتن اون تیغه یه نمه زیادی اعتمادبهنفس نداری؟»
به شمشیر چوبی کهخندق تو بقچهی پشتم جاخوردن داده بودم اشاره کردم.
«شمشیر چوبی رو نمیبینی؟»
مرد در حالیبچگی که شمشیر پهنش روبزرگ تکون میداد، جواب داد:
«خب که چی؟!»
به یارو که زبون آدمیزاد حالیش نمیشد بیمحلیخوردن کردم و به مویونگ بک گفتم: «تو موریم، وقتینفر یکی شمشیر چوبی با خودش حمل میکنه معنیش چیه؟»
مویونگ بکقبل جواب درستکنم رو داد.
«باید یه استاد قدرتمند باشه.»
به مرد نگاهکشیده کردم و سرمنازک رو تکون دادم.
«اون منم دیگه.»
«زر مفت نزن!»
در کمال تعجب، اون نوچهعوضی درجه سه جناح غیرمتعارف شمشیردلیل پهنش رو با قدرت تاب داد.
مسیر حرکتش دقیقاًکشیده گردن من رونازک هدف گرفته بود.
عوض جاخالی دادن، مثل تیر پریدم جلو و انگشتم روتماشا که با «هنر انگشت ماه رو به زوال» ترکیب شده بود،کارها طوری تو شونهی مرد فرو کردم که انگار دارم میخ میکوبم.
تک!
شمشیر پهن که داشت تو یه مسیر مستقیمچشمبههمزدن هوا رو میشکافت، قدرتش رو از دست دادبودم و شل شد، و خیلی زود افتاد رو زمین.
همزمان، اوباش جناح غیرمتعارف سریعروی چرخید تا فرار کنه، ولیالبته حرکاتش کند و کندتر شد.
انگار داشتمجبورش تو آب دستبلاش و پا میزد.
مرد که حتی نمیتونست یه قدمروش برای فرار برداره، رو زمین ولوبشینه شد و شروع کرد به شدت لرزیدن.
با توجه به وضعیتی که داشت، یهبزرگ بیعرضهی ضعیف بود که حتی یه لحظهنقشه هم نمیتونست در برابر «هنر یخ» دووم بیاره.
شروع کردم به جمع کردن سکههای نقره استاندارد کهکنم روی زمین پخش و پلا شده بود. همونطور که میریختمشونخوردن تو ظرف، صاحب مسافرخانه و مویونگ بک هم اومدن کمکم.
وقتی تمام سکههایبچپونه ریخته شده برگشتن سرکتک جاشون، به حرف اومدم.
«...دارین باج میدین؟»
صاحب مسافرخانه در حالی کهعوضی به مردی که روی زمیندلیل میلرزید نگاه میکرد، جواب داد: «بله.»
«به کی؟»
«داریم به گروه کلاغ بزرگ باج میدیم.کتک قبلاً هیچوقت باج نمیگرفتن، ولی این روزافقط یهو شروع کردن. خودمون هم گیج شدیم.»
«یعنی از اولکثیف تو این خیابونروش خبری از باجگیری نبود؟»
«بله.»
کارم رونقشه سپردم دستبودم مویونگ بک.
«طبیب مویونگ.»
«بله؟»
به اون یارو که افتاده بود اشارهبزرگ کردم و به مویونگ بک گفتم: «تهنقشه و توش رو دربیار. ببین قضیه چیه.»
شیطان سمِنقشه زندگی قبلی، بروروی و بازجوییش کن.
این چیزیمجبورش بود کهخندق تو دلم میگفتم.
مویونگ بک جواب داد: «من؟»
خیلی راحت حرف مویونگ بک رو نادیده گرفتم و به صاحبآدمهای مسافرخانه گفتم: «یه کاری میکنم که از این به بعد مجبورالبته نشی باج بدی. اینطوری گند زدن به یه روزِ کاریت جبران میشه؟»
«آه، بله. واقعاً ممنون میشم.»
به مویونگ بکبچپونه که همونطور خشکشبشینه زده بود نگاه کردم.
«چیکار میکنی پس؟»
مویونگ بک یه لحظه سرش رو تکونبزرگ داد، مثل کسی که میخواد از مستی بپره،کشیده و بعد رفت سمت مردی که افتاده بود.
دستبهسینه تماشاش کردم.
مویونگ بک بابچپونه مردی که بهبشینه شدت میلرزید، حرف زد.
«هوی...»
«به... بهم رحم کن.»
«کی حرف از کشتنت زد؟ قرارنازک نیست بمیری. چرا گروه کلاغ بزرگخاص یهو شروع کرده به باج گرفتن؟»
«ما هممجبورش باید پولخندق جمع کنیم.»
«باید به کی بدین؟»
«خور... به رهبر آژانسکلهخرابِ اسکورت، سون جوپیونگ ازچشمبههمزدن آژانس اسکورت خورشید تابان.»
مویونگ بک چشماشو ریز کرد ونازک توپید بهش: «یه گروه از جناح غیرمتعارفمجبورش داره به یه آژانس اسکورت باج میده؟»
«باج نیست، رهبرمون...»
مویونگ بک با استفاده از هنرهای انگشت، سهمجبورش بار به آرومی به همون جایی ضربه زدتماشا که من با هنر یخ بهش کوبیده بودم.
بعدش، کلمات مردبچگی کمی آرومتر ازراکشاسای دهنش بیرون اومد.
«...ما سر یه محموله اسکورت گند زدیمقبل و حالا باید غرامت بدیم. مبلغش زیاده،بچپونه برای همین داریم پول جمع میکنیم. ممنون.»
که از هنرهای انگشتخندق مویونگ بک کنجکاو شدهخوردن بودم، پرسیدم: «چیکار کردی؟»
«فقط موقتاً جلوی پخش شدن هنرروش یخ رو گرفتم. چی سرد یه کمکتک دیگه دوباره شروع میکنه به پخش شدن.»
سرم رو تکون دادم.
«عالیه. ازنقشه طبیب مویونگ همینروی انتظار هم میرفت.»
مویونگ بک مثلبچپونه یه طبیب وظیفهشناسبشینه جواب داد: «ممنون.»
مویونگ بک از مردکنم پرسید: «گروه کلاغ بزرگ سربچپونه چه محموله اسکورتی گند زده؟»
«رهبرمون ریشه طول عمر صد سالهراکشاسای رو خورده، برای همین چارهای نداریممردن جز اینکه با پول غرامتش رو بدیم.»
مویونگ بک قیافهای مات وروی مبهوت به خودش گرفت، بعدالبته به من نگاه کرد و خندید.
«...اینطور که این میگه.»
«یه ریشهقبل طول عمر صدالبته ساله چقدر میارزه؟»
مویونگ بک گفت:بچگی «حدوداً سی تاراکشاسای سکه طلا نمیشه؟»
«اونقدر گرونه؟»
«ریشههای طولمجبورش عمر صد سالهبلاش خیلی هم کمیابن.»
«پس قیمتشقبل هر چقدرهکنم که فروشنده بگه؟»
«آره.»
به مرد نگاه کردم و گفتم: «مگه یه مشت گدان؟ خودشون گند زدن، اونبچپونه وقت میخوان با اخاذی از همچین جاهایی لاپوشونیش کنن. همون حرومزادههای همیشگی. راه بیفت.نفر عمراً گروه کلاغ بزرگ اونقدر فقیر باشه که سی تا سکه طلا نداشته باشه.»
به صاحب مسافرخانهبچپونه که داشت تماشامونبشینه میکرد نگاه کردم.
«ما دیگه میریم.»
«آه، بله.برخلاف راستی، شماکلهخرابِ کی هستین؟»
«من، رهبر فرقه هائو هستم.»
چشمهای صاحب مسافرخانه گردخندق شد و پرسید: «شماخوردن رهبر فرقه هائو هستین؟»
«چرا اینقدر تعجب کردی؟»
صاحب مسافرخانه یهو به تتهپته افتاد وبزرگ به زور تونست جواب بده: «ما، ما...نقشه اینجا مسافرخانه خورشید جنوبی هستش. مگه نمیدونستین؟»
«نمیدونستم.»
«آه، یه مردی به اسم ساما بی ازخوردن فرقه هائو با جزئیات میپرسید که آیا این دورنفر و بر مغازهای هست که بشه خریدش یا نه.»
به محضقبل شنیدن اسم ساماالبته بی، تعجب کردم.
«ها؟ ساما بی اینجا بود؟»
«بله.»
«چی جوابش رو دادی؟»
«بهش گفتم که خونهمون چسبیده به پشت مسافرخانه، برای همین سخته کهبشینه همین الان واگذارش کنم. چند تا مغازه دیگه رو تو همین حوالی بهشاینطوری نشون دادم. و از توضیحاتش فهمیدم که فرقه هائو چه جور جاییه، سرورم.»
صاحب مسافرخانه جوری لبخندکلهخرابِ درخشانی زد که انگارچشمبههمزدن از دیدنم خیلی خوشحاله.
سرم رو تکون دادم و زیر لبقبل گفتم: «پس ساما بی داشته بیسروصدا کار خودشخندق رو میکرده. شنیدن خبرش تو همچین جایی... خوبه.»
به مویونگ بک و اون یارو گفتم: «اول بریم به گروه کلاغ بزرگ حمله کنیم. اینجا منطقهایه که قراره یه شعبه ازاستراتژی فرقه هائو توش تأسیس بشه. تو راه برگشت به خونهام، هر عضو جناح غیرمتعارف که سر راهم سبز بشه رو لت و پارزندگیش میکنم. یهو انگیزهام دو برابر شد. احتمالاً وقتی شروع کنم به کتک زدنشون سهبرابر هم میشه، نه؟ طبیب مویونگ، تو چی فکر میکنی؟»
مویونگ بک که انگار غریزه خونهرفتنش از هر کسی قویترخندق بود، یه لحظه با نگاهی خالی بهم خیره شد وفقط بعد به زور جواب داد: «باشه، همین کار رو میکنیم.»
«دلت نمیخواد؟»
«نه. مشکلی نیست.»
«عالیه. با حضور طبیبخندق مویونگ در کنارم، احتمالاً انگیزهامملت چهار برابر میشه، مگه نه؟»
مویونگ بک که انگار یهو آمپر چسبونده بود،مجبورش سرش رو به این طرف و اون طرف چرخوندکنه و بعد محکم کوبید پسکلهی مردی که داشت میلرزید.
شترق!
با قیافهاینقشه جدی سرمبودم رو تکون دادم.
«این حرکتتمجبورش الان خیلیخندق خوب بود.»
به صاحبقبل مسافرخانه اطمینانکنم خاطر دادم.
«نگران نباش. اگه کتک زدنشون جواب نداد، با کشتنبرگردونده تکتک اعضای گروه کلاغ بزرگ قضیه رو حل میکنم.نازک از این به بعد دیگه دردسری در کار نخواهد بود.»
صاحب مسافرخانه سرشکشیده رو خاروند ونازک جواب داد: «بله.»
وقتی سرم رو چرخوندم، دیدمبلاش مویونگ بک یقه مرد روتماشا گرفته و داره تکونش میده.
«هوی، خودت رو جمع کن.»
«چش شده؟»
«غش کرد.»
«با یه سوزن بیدارش کن.»
مویونگ بک آهی کشید، بعد جعبهایروش دراز از جیب داخلی ردای بلندشبشینه درآورد و یه سوزن از توش برداشت.
یه سوزن فولادی بود که اونقدرراکشاسای ضخیم به نظر میرسید که میشد ازشبرای به عنوان یه سلاح مخفی استفاده کرد.
مویونگ بک یه لحظه به سوزننازک فولادی خیره شد، بعد بیرحمانه اونخاص رو تو پیشونی مردِ غشکرده فرو کرد.
مرد جوری که انگار داشت جونبشینه میداد نفسش رو بیرون داد وآخرش با یه تکون شدید به خودش اومد.
«کوهوک!»
مویونگ بک یقه مردی رو که تازهبزرگ به هوش اومده بود گرفت، انگار کهنقشه برای رفتن به خونه خیلی عجله داشت.
«هوی، زود باشکشیده ما رو ببرنازک پیش گروه کلاغ بزرگ.»
مویونگ بک مردبچپونه رو کشید وبشینه سر پا نگهش داشت.
«کجاست؟»
مرد با دستش اشاره کرد.
کاملاً مشخص بود که خودش نمیتونه راه بره، ولی من عمداً از کنار جفتشون رد شدمبلاش و گفتم: «بریم. راستی پسر، طبیب مویونگِ ما هم تو طبابت کارش درسته، هم تو سوزنکارها زدن، همهفنحریفه، قادر مطلقه، یه پزشک الهی به تمام معناست، مویونگ مویونگ مویونگِ ما، طبیب بک.»
از پشتم، مویونگ بک با صدایی بمکتک و سنگین، مردی رو که به خاطرفقط هنر یخ کند شده بود، هل میداد جلو.
«نمیخوای تندتر راه بری؟»
«بدنم یاری...»
«یه سوزن فولادی دیگه میخوای؟»
«آه، نه.»
«پاشو. میتونی. پاشو راه بیفت.»
امروز بهبرخلاف طرز عجیبیکلهخرابِ حالم خوب بود.
یه نگاه به عقب انداختمروی و دیدم مویونگ بک داره مردِروش نالان رو از گوشش میکشه بالا.
«همونطور که انتظار میرفت...»
تماشای رشد و پیشرفت مویونگالبته بک باعث میشد قلبم گرمخندق بشه و احساس رضایت کنم.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: زاها مثل همیشه روشهای تربیتی خاص خودش رو داره؛ این بار نوبت طبیب بکه که از راه به در بشه!]