چپتر 134: عوارض عبور یکدهمه؟
0چون نمیتوانستم در «باند خرگوش سیاه»یانگش فنون نهایی و خفن را تمرینروز کنم، تمرکزم را روی گردش چی گذاشتم.
بعد از اینکه حساب تمام جناحهایماه غیرمتعارف آن دور و بر را رسیدم،احتمالاً انتظار داشتم اوضاع برای مدتی آرام باشد.
ولی خب، هیچکس نمیداند آیندهضعیفتر چه چیزی در آستینش دارد، پسانرژی این فقط یک خیال خام بود.
به هر حال،یانگش درست همانطور کهوضعیت شیطان شمشیر گفته بود...
یک دوره خویشتنداری، انزواداشته و تزکیه در اتاقکند بسته را شروع کردم.
همانطور که انتظار داشتم، «هنر بیقلب سایهمرحله ماه» من از مرحله «ماه رو بهخاطر زوال» به مرحله «هلال ماه» ارتقا پیدا کرد.
احتمالاً این به خاطرلاغرتر «گل شنگرف ماه» بود،کمر نه اثرات کامل «یشم بهشتی».
با این حال، از مرحلهکند هلال ماه به بعد، نمیتوانستم خودمطلایی را کاملاً وقف هنر یخ کنم.
دلیلش این بود کهداشته حس میکردم تعادل بدنمکند دارد به هم میریزد.
دل و رودهامهنر به طرز وحشتناکیماه سرد شده بود.
وضعیتم دقیقاً مثل همان چیزی بودمیشود که در صخره قتلعام مطلق درذهنی مورد رهبر فرقه پیشبینی کرده بودم.
آن حرفهایی که میگفت قبلکند از مصرف یشم بهشتی سعی داشتهطلایی یین و یانگش را متعادل کند...
وضعیت منمصرف هم شبیهداشته همان بود.
برای همین، یک روز «هنر لاکپشتماه طلایی رها» را تمرین میکردم وکرد روز بعد «هنر بیقلب سایه ماه».
ولی حتیپایم این هم محدودیتهایضعیفتر خودش را داشت.
با اینکه فقط داشتم گردش چیوضعیت انجام میدادم، حس میکردم دست ورها پایم دارد مدام لاغرتر و ضعیفتر میشود.
مفاصل کمر و زانوهایم خشکیین شده بود و انرژی ذهنیشبیه و جسمیام به سرعت تخلیه میشد.
اگر فقط بههنر یک روش گردش چیمرحله میچسبیدم، اینقدر داغون نمیشدم.
ولی تمرین همزمان یین و یانگمیشود مثل این بود که فشار وذهنی تنش دو برابر روی بدنم وارد کنم.
خلاصه بگویم،یین داشتم از فشارکند زیاد پاره میشدم.
آخر سر تصمیم گرفتم «هنر بیقلب سایهمتعادل ماه»، «هنر لاکپشت طلایی رها» و «هنرهایطلایی خارجی» را هر کدام یک روز تمرین کنم.
اسمش را گذاشتم «روش تمرینیسایه عزم سه روزه» و شخصاً بهپیدا آن گفتم «هنر عزم سه روزه».
تازه آن موقعمدام بود که تمرینممیشود روی غلتک افتاد.
وقتی هنر لاکپشت طلایی رهاکند را تمرین میکردم، بدنم کللاکپشت روز در گرمای شدید میسوخت.
وقتی هنر بیقلب سایه ماهیین را کار میکردم، انگار وسط برفهمین ده هزار ساله گیر افتاده بودم.
نتیجهگیریام این بود که انرژی جسمی ومرحله روحی که طی دو روز از دستخاطر رفته، فقط با تمرین هنرهای خارجی برمیگردد.
در حقیقت، هدفمدام تمرین این استمیشود که قویتر شوی.
ولی حس میکردم با این وضعوضعیت دچار انحراف چی میشوم و میمیرم، برایحتی همین مثل سگ بدنم را تمرین میدادم.
پس عمداً قاطی نوچهها شدم تایانگش هنرهای خارجی را تمرین کنم و وسطشلاکپشت مدام چرت و پرت و دریوری میگفتیم.
حتی وسط این کارها، وقتی هنرهای خارجی را تمرین میکردم، قیافه شیطان شهوت،احتمالاً شیطان شمشیر، رهبر فرقه، رهبر اتحاد، راهب دیوانه، پادشاه مشت، شرورهایی که دشمن عمومیمیریزد موریم شده بودند و اساتید انجمن سریع، بدون هیچ نظمی در کلهام رژه میرفتند.
خیلی از اساتید دیگر همضعیفتر بودند که در زندگی قبلیامخشک نتوانسته بودم کامل شکستشان بدهم.
چون هنرهای خارجی نیاز به تحمل درد فیزیکیهمین داشت، مدام به کلهگندههای زندگی قبلیام فکر میکردمداشت تا زمان بگذرد و بتوانم زجرش را تحمل کنم.
با یک ذهنیت سگجون و بیرحم سراغ تمرینکند هنرهای خارجی رفتم، چون میدانستم اینطوری میتوانم دوبارهحتی بدون استفاده از انرژی درونی جلوی شیطان شهوت بایستم.
آخر سر، تمرین...
وقتی به کسی فکرلاغرتر میکنی که دلت میخواهد بزنیزانوهایم لهش کنی، بازدهیاش بیشتر میشود.
بعد از اینکه هر روز با نوچههایم هنرهای خارجی تمرین کردمطلایی و بدنم شروع کرد به عضله ساختن، شروع کردم به انجاملاغرتر «بارفیکس میمونی» تکدست در حالی که از یک درخت آلو آویزان بودم.
بارفیکس میمونی یعنی خیلی سادهیین بدنت را با یک دستشبیه بالا بکشی و پایین بیاوری...
اینقدر تکرارش میکردم تابیقلب عضلاتم فلج شوند، بعدزوال دستم را عوض میکردم.
همینطور که این دیوونهبازیها را جلوی نوچههایم انجام میدادم،زانوهایم یک روز دیدم آنها هم با احتیاط آمدند جلو ومیچسبیدم از درختها آویزان شدند و با دو دست بارفیکس رفتند.
یک روز دور و برم راوضعیت نگاه کردم و دیدم همه مردها ازحتی در و دیوار و درخت آویزان هستند.
«شماها رومصرف ببین... یهداشته مشت میمون.»
یکی از نوچههاهنر زد زیر خنده ومرحله از درخت افتاد پایین.
ضربالمثل «میمون هممدام از درخت میفته» دقیقاًمفاصل واسه همچین وقتهایی است.
من هم با آنها خندیدمکند و زور بازویم ته کشیدلاکپشت و مجبور شدم بپرم پایین.
وقتی یکی یکسعی کاری میکند، اطرافیانشیانگش هم ناخودآگاه تقلید میکنند.
انگار غریزه آدمیزاد است.
به آن یکیمدام که خندیده بودمیشود چشمغره رفتم و گفتم:
«از الان به بعد،متعادل هر کی وسط تمرینهمین بخنده شام بی شام.»
«بله.»
بعد از اینکه نیشم راسایه بستم، دوباره با شدتی وحشیانهارتقا بارفیکس میمونی را شروع کردم.
همینطور که بیوقفه تمرین میکردم،ضعیفتر نوچههایم هم تا حدی سعیخشک میکردند پا به پایم بیایند.
فقط من نبودم کهمتعادل قویتر میشدم؛ همهمان به عنوانروز یک گروه داشتیم قوی میشدیم.
بعد از حدودسعی سی بار تکرارِیانگش «عزم سه روزه»...
هوا حسابی سرد شده بود.
سطح انرژی درونیام برای هنر لاکپشت طلایی رهاکمر در مرحله «مرغ مبارز» و برای هنر بیقلبمیشد سایه ماه در مرحله «هلال ماه» ثابت مانده بود.
ولی وضعیت جسمانیام داشت باکند سرعت نور به روزهای «شیطانلاکپشت دیوانه» در زندگی قبلیام میرسید.
عضلاتم شکل گرفته بود، چربیهای اضافه آب شدهکند بود و تا حدی تغییر کرده بودم کهحتی میتوانستم فقط با هنرهای خارجی ضربات کاری وارد کنم.
نوچههایم هم سخت تمرینبیقلب میکردند، ولی آخرش منزوال از همه سگجونتر بودم.
من کسی بودم که بیشترینضعیفتر تعداد بارفیکس میمونی، بارفیکس انگشتیخشک و شنای انگشتی را میرفت.
همانطور کهمصرف میگویند، بیخبریداشته خوشخبری است...
درست وقتی داشتم فکر میکردم چه خوب استزوال که خبری از قصر شب خونی، برکه عقاب سفید،کامل اتحاد بهشت جنوبی یا جامعه دنیای زیرین جنوبی نیست...
صدای خردپایم شدن دروازهلاغرتر اصلی بلند شد...
نوچههایم ریختند بیرون.
من هم درخت آلوداشته را ول کردم وکند رفتم توی حیاط بیرونی.
یک نفر داشت لنگلنگان راه میرفت، با طنابزوال بسته شده بود و پشت سرش، غریبههای ناشناساثرات با لبخند وارد قلمرو باند خرگوش سیاه میشدند.
مرد طنابپیچ شده بهلاغرتر محض دیدن من، لبخندکمر درخشانی زد و گفت:
«برادر ارشد بزرگ...»
«تو دیگه کی هستی؟»
صورتش آنقدر ورمهنر کرده و داغونماه بود که نشناختمش.
«منم، برادرپایم کوچکتر گوم،لاغرتر برادر ارشد بزرگ.»
«خوک، چه بلایی سرت اومده؟»
مردی که از پشت نزدیک میشد،یانگش شانه گوم هه را هل دادروز و گوم هه با زانو افتاد زمین.
یک مرد لاغرمردنی که یک شمشیرماه پهن به کمرش بسته بود، زدکرد روی سر گوم هه و گفت:
«رهبر فرقه هائو کیه؟»
رفتار متجاوزها آنقدر با اعتمادبهنفسکند بود که من هم مثللاکپشت یک احمقِ ترسیده جواب دادم:
«...منم.»
با قیافهای ماتهنر و مبهوت به آنمرحله چهار نفر نگاه کردم.
«فقط چهار نفر؟»
مردی که به نظرمتعادل میرسید رئیس گروه باشد، خودشروز را باد زد و گفت:
«جوونی که.»
مرد نگاهی به دوربیقلب و بر باند خرگوشزوال سیاه انداخت و گفت:
«ما فرستادگانپایم اتحاد جنگل سبزضعیفتر قله جنوبی هستیم.»
در فرقه شیطانی، کلمه «فرستاده»کند یعنی قویترین اساتید، ولی برایلاکپشت گروههای معمولی، فرستاده یعنی همان نامهرسان.
«خب...»
زبانم بند آمده بود.
«اون حرومزاده، رهبر اتحاد ایم...»
در آن گیجی داشتم فکر میکردم که انگار اینروز ماجرا مالِ قبل از زمانی است که رهبر اتحاد ایم،دست اتحاد جنگل سبز قله جنوبی را زیر سلطه خودش ببرد.
بعد از بازگشتم بهداشته گذشته، انگار زمان داردکند عجیب و غریب میگذرد.
جناح جنگل سبز که قرار بودماه توسط اتحاد موریم سرکوب شود، یهوکرد سر و کلهاش پیدا شده بود.
اینکه این مرتیکهها، که اگر به حال خودشان رهازانوهایم میشدند نابود میشدند، الان با پای خودشان آمده بودند اینجا،میچسبیدم باعث شد نصفم گیج شود و نصف دیگرم کیف کند.
بعضی وقتها احساسات آدم، مثل یین وشبیه یانگ یا تایجی، میتواند یک ترکیب پنجاه-پنجاه باشدخودش و الان دقیقاً یکی از همان وقتها بود.
به هر حال، اتحاد جنگل سبز قله جنوبی یک گروهشبیه از راهزنان کوهستان بود که کنترل یکسوم نیروهای جنگل سبزانجام در منطقه هونام را دستش داشت، پس قدرتشان واقعاً زیاد بود.
گاهی اوقات، این تعداد اساتید نیست که ترسناکه، بلکه تعداد زیاد اعضاستکرد که باعث میشه نیروهای جناح راستین از درگیری باهاشون دوری کنن؛ چیزیمیکردم که اغلب در مورد نیروهای جنگل سبز و قلعه آبراه صدق میکنه.
به زبان ساده و خودمونی، اینامیشود از اون دسته آدمایی بودن که فرقههاجسمیام فقط بخاطر کثرت جمعیتشون ازشون فاصله میگرفتن.
«خب، این واقعاً گیجکنندهست.»
اول رفتم سمت گومداشته هه. خنجر وزغ درخشان رووضعیت درآوردم و طنابهاش رو بریدم.
طناب ضخیم مثلهنر بریدن یه کوفتهماه از هم باز شد.
با دست چپممدام صورت گوم ههمیشود رو گرفتم و پرسیدم:
«داداش.»
«بله.»
خنجر وزغکردم درخشان رو غلافسایه کردم و گفتم:
«یه کمپایم لاغر شدی، نه؟ضعیفتر بهت غذا ندادن؟»
گوم ههیین با لبخندمتعادل جواب داد:
«نه، خوب بهم نمیرسیدن.»
«چرا گیرکردم افتادی؟ بخاطربیقلب چاقیت بود؟»
«یادته داشتم وجوهمدام نقد جامعه شمشیرمیشود هژمون رو جابجا میکردم؟»
«آره.»
«اون موقع نمیدونستم، ولی ظاهراً خیلی معمولی از جادههای کوهستانی و مناطقروز خاصی رد شدم که دست اتحاد جنگل سبز قله جنوبیه و باید اونجالاغرتر عوارض بدی. وقتی رد میشدم کسی جلوم رو نگرفت، ولی بعداً اومدن سراغم...»
«آه...»
پس یعنی موقع جابجایی پول،ضعیفتر بیاجازه وارد قلمرو اتحاد جنگلخشک سبز قله جنوبی شده بود.
این یعنی تاکتیکشون اینمتعادل بود که بذارن رد بشهروز و بعداً ازش اخاذی کنن.
اتحاد جنگل سبز قله جنوبی انقدر این روش رو تکرار کردهمین تا اینکه صدای رهبر اتحاد ایم رو درآورد و باعث نابودیشوندست شد، جوری که حتی یه سگ ولگرد هم ازشون باقی نموند.
اون روش انقدر بیرحمانه بود کهماه حتی توی جناح راستین هم کلیکرد حرف و حدیث پشت سرش بود.
من فقط درمدام موردش شنیده بودم،میشود پس جزئیاتش رو نمیدونستم.
فعلاً به فرستادهها نگاه کردم.
«خب، چقدر؟»
مرده جواب داد:
«رهبر فرقه، ما گفتیم فقط یکدهم رو برمیداریم، ولی این ارباب جوان از انجمن بازرگانی همکاری نکرد. وقتی پرسیدیم،میچسبیدم گفت پول مال فرقه هائوئه، نه انجمن، واسه همین چارهای نداشتیم جز اینکه بیایم اینجا. اگه از اول بهمون میگفتکدام این پول فرقه هائوئه کارمون انقدر عقب نمیافتاد. نمیدونم چرا انقدر لجبازه... رفیقی بود که تنش برای کتک خوردن میخارید.»
پول مشکلات زیادی درست میکنه.
این واقعیت که داراییهای جامعهیین شمشیر هژمون انقدر زیاد بود،شبیه حتماً مشکل رو بزرگتر هم کرده.
دلیلش این بود کهبیقلب طرز فکر رزمیکارها اغلب باهلال عقل سلیم فرسنگها فاصله داشت.
به عبارت دیگه، تنها فکری که بهمفاصل ذهنم میرسید این بود که رودههاشون از حسادتتخلیه پیچ خورده و دنبال بهونه برای دعوا میگردن.
گوم هه با خنده گفت:
«برادر ارشد بزرگ، عوارض عبور یکدهمه.یانگش یعنی اونا یکدهم پولی که برای جامعهلاکپشت شمشیر هژمون جابجا کردم رو میخوان. هاهاها...»
به نظر میرسید گومبیقلب هه انقدر توسط راهزنا کتکهلال خورده که عقلش پارهسنگ برمیداشت.
سرتکون دادم.
«خیلیه. یکدهم...»
«زیاده؟»
مرده بهمکردم نگاه کردبیقلب و گفت:
«مگه این همون پولی نیست که خودت با حمله به جامعه شمشیر هژمون بالا کشیدی؟ اونوقت میگی زیاده؟ رهبر فرقه، طمع زیادنمیشدم کار دستت میده. این موضوع قبلاً به رهبر اتحاد ما گزارش شده. ایشون اجازه دادن که اگه این بار یکدهم رو پرداخت کنید،گفتم فرقه هائو میتونه در آینده هر چقدر که بخواد از مسیرهایی که اتحاد قله جنوبی ما ساخته استفاده کنه. هنوزم فکر میکنی گرونه؟»
فعلاً حرفای یارو رومتعادل نادیده گرفتم و به گومروز هه کمک کردم بلند شه.
«بذار کمکت کنم پاشی.»
«بله.»
زدم روی شونه گوملاغرتر هه و فرستادمش سمتکمر برادر رزمی ببر سفید.
گوم ههیین موقع راهمتعادل رفتن میلنگید.
ببر سفید، اژدهای آبیداشته و خروس سفید جلوکند اومدن تا مراقبش باشن.
حالا، چهار مرد ازبیقلب اتحاد جنگل سبز قلهزوال جنوبی داشتن بهم نگاه میکردن.
زیردستهای باند خرگوش سیاه همضعیفتر ساکت ایستاده بودن و همگیخشک داشتن من رو تماشا میکردن.
به چهار تایانگش راهزن جنگل سبز نگاهشبیه کردم و آهی کشیدم.
«باید سعی میکردید قشنگ ویین با زبون خوش حلش کنید.شبیه چرا داداش کوچیکه منو زدید؟»
سو گون-پیونگ باهنر قیافهای نگران نزدیک شدمرحله و بازوم رو گرفت.
«رئیس، خواهش میکنم فقط همین یهمیشود بار رو دندون رو جیگر بذار.ذهنی سعی کن اول باهاشون حرف بزنی...»
«چته؟ منیین که هنوزمتعادل عصبانی نشدم.»
«بله.»
همونطور که ساکت ایستادهبیقلب بودم، این بار برادرزوال رزمی ببر سفید اومد جلو.
«برادر ارشد بزرگ، بهتره اول سعی کنیم با حرف حلشخشک کنیم. هر چی باشه، برادر گوم هه هنوز زندهست، پساینقدر به جای اینکه همین الان این چهار نفر رو بکشی...»
«یه لحظه خفه شو.»
«بله.»
همونطور که به چهاربیقلب مرد اتحاد جنگل سبززوال قله جنوبی چشمغره میرفتم...
چا سونگ-تهپایم با احتیاطلاغرتر نزدیک شد.
«رهبر فرقه،یین درست نیستمتعادل اول مذاکره کنیم؟»
«مذاکره؟»
«بله.»
«تا حالا انجامش ندادم. چطوریه؟»
«آه، راستش منم انجام ندادم.»
در حالی که سو گون-پیونگ، ببر سفید وکند چا سونگ-ته با نگرانی سعی داشتن جلوم رو بگیرن،محدودیتهای قیافه چهار مرد اتحاد قله جنوبی کمکم تغییر کرد.
سرشون رو کج کردن و بهماه صورت هم نگاه کردن، انگار فهمیده بودناحتمالاً جو اونجوری نیست که انتظارش رو داشتن.
«...»
بهزور خشمم رو سرکوبمتعادل کردم و از مردایهمین اتحاد قله جنوبی پرسیدم:
«کلاً چند نفرین؟»
یکیشون جواب داد:
«بیشتر از هزار نفر.»
«بیشتر از فرقه هائو؟»
«این که واضحه...»
یهو حرفم نیومد، پس بدنم روماه حرکت دادم و با هنر انگشتکرد هلال ماه به هر چهارتاشون ضربه زدم.
تِق!
یکیشون در حالییانگش که میخواست بادبزنش روشبیه تاب بده خشک شد.
تِق!
یکی دیگه با شمشیریبیقلب که نصفه از غلافزوال بیرون کشیده بود خشک شد.
تِق!
یکی دیگه موقعییانگش که میخواست بهموضعیت مشت بزنه متوقف شد.
تِق!
و آخری دقیقاًهنر تو حالت فرارماه کردن خشکش زد.
چون با ترکیبی از انسداد نقاط طبمفاصل سوزنی و هنر انگشت هلال ماه بهشونسرعت ضربه زدم، حرکاتشون تو وضعیتهای عجیبی قفل شد.
همین که خنجر وزغ درخشان رووضعیت از لباسم بیرون کشیدم، سو گون-پیونگ، ببرحتی سفید و چا سونگ-ته یهو پریدن روم.
«واهاهاها، رئیس.مصرف یه لحظهداشته صبر کن.»
«آه، لطفاً بعدهنر از یه کمماه حرف زدن بکششون.»
«برادر ارشد بزرگ،مدام اینا که خشک شدن،مفاصل چرا الان بکشیشون؟ هاهاها.»
ببر سفید یهو خنجر وزغ درخشانوضعیت رو از دستم قاپید و سو گون-پیونگحتی جوری بهم چسبید انگار میخواست بغلم کنه.
چا سونگ-ته دستمسعی رو گرفت ویانگش تکون داد و خندید.
«هاهاها...»
هر سهتاشونپایم رو هل دادمضعیفتر اونور و گفتم:
«آه، ولم کنید. این...»
سو گون-پیونگمصرف به زیردستهاداشته نعره زد:
«اول اونکردم حرومزادهها روبیقلب لگدمال کنید!»
«بله!»
در یک چشم به هم زدن، زیردستهای باندهمین خرگوش سیاه هجوم آوردن، توی گوش مردای خشکشدهداشت خوابوندن، انداختنشون زمین و شروع کردن به لگد کردنشون.
یه لحظه صحنه رو تماشایین کردم، بعد به اون سه نفریهمین که جلوم رو گرفته بودن گفتم:
«باشه، باشه، ولمهنر کنید. فهمیدم. بیایدماه فعلاً فقط تماشا کنیم.»
«بله.»
دستم رویین سمت ببرمتعادل سفید دراز کردم.
«خنجرم رو پس بده.»
«بفرمایید.»
خنجر وزغ درخشان رو گرفتم و در حالیکمر که دست به سینه ایستاده بودم، زیردستهام ومیشد فرستادههای اتحاد جنگل سبز قله جنوبی رو تماشا کردم.
«فعلاً قیافهشون رویانگش عین قیافه برادروضعیت گوم هه آشولاش کنید.»
زیردستهای باندمصرف خرگوش سیاهداشته یکصدا جواب دادن:
«اطاعت میشه.»
سو گون-پیونگ، ببر سفید و چا سونگ-تهمفاصل کنارم ایستادن، دست به سینه، و کتک خوردنتخلیه راهزنای جنگل سبز توسط زیردستها رو تماشا کردن.
زیردستها بایین خوشحالی داشتنمتعادل لگدبارونشون میکردن.
به نظر میرسید اینداشته بچهها کلی عقده خالینشدهکند از اون تمرینهای سخت داشتن.
داشتن خیلی اساسی لگدمالشون میکردن.
تازه اون موقعمدام بود که دستممیشود رو روی سینهم کشیدم.
«هووف... حالایین یه کممتعادل آروم شدم.»