چپتر 430: مطلقِ غرب
0«رهبر اتحاد،مهارتهاشون ارباب جوانثابت مونگ یون رسیدن.»
«بگو بیاد تو.»
ایم سو-بک پاهایش را از روی میزجواب پایین آورد و ورود شیطان شهوتِ برکه عقابمیکنی سفید را به دفتر رهبر اتحاد تماشا کرد.
شیطان شهوت مؤدبانه تعظیم کردمهارتهاشون و گفت: «خیلی وقت بودقبول همو ندیده بودیم، رهبر اتحاد.»
«بشین.»
ایم سو-بک به یکی ازمیخواد نامزدهایی نگاه کرد که میتوانستمیخوای بار مسئولیتش را به او بسپارد.
شیطان شهوت که هنوز اینلبخندی مسئولیت برایش ترسناک بود، باشروع دقت به ایم سو-بک زل زد.
ایم سو-بک گفت:چند «چرا اونطوری زلطوری زدی؟ دلت دعوا میخواد؟»
شیطان شهوت باطوری لبخندی معذب جوابهمه داد: «میخوای شروع کنیم؟»
«فکر میکردمزدی از رویدعوا ادب رد میکنی.»
«راستی، چرادلت فقط منمیخواد رو دعوت کردی؟»
ایم سو-بک توضیح داد: «فقط تو نیستی. به بقیه نامزدها هم گفتم با همراهان کمی بیان. مسابقات رزمی قراره خصوصیشدن برگزار بشه و تعداد تماشاچیها محدوده. از بیرون اینطور به نظر میرسه که مقام رهبر اتحاد خیلی بیسروصدا داره منتقل میشه.اونوقت درست مثل همونطوری که لقب شماره یک زیر آسمان خیلی ساکت و بیسروصدا از رهبر فرقه به رهبر فرقه هائو رسید.»
«نحوه برگزاری مسابقه چطوریه؟»
«نامزدها دور هم جمع میشن و اگه لازم شد، چند بار با همفکر میجنگن تا مهارتهاشون رو طوری ثابت کنن که همه قبول داشته باشن. هنوزهمراهان قوانین دقیقی تعیین نکردم، برای همین وقتی همه جمع شدن میتونیم درموردش بحث کنیم.»
شیطان شهوت سر تکانمیخواد داد. «یه جورایی شبیهداد مباحثه شمشیر کوه هواست.»
«درسته. از ارشد گونگسونمیجنگن درموردش شنیدم. احتمالاً خیلیکنن شبیه به همون میشه.»
«اربابزاده سوممهارتهاشون رو همثابت دعوت کردی؟»
«اگه کرده باشم چی؟»
«اونوقت من شرکت نمیکنم.»
«چرا؟»
شیطان شهوت با چهرهایثابت تلخ گفت: «آه... نمیتونمداشته ببرم. حداقل الان نه.»
ایم سو-بک دستبهسینه شد و پرسید:لبخندی «اینقدر اوضاع خرابه؟ همین الان کهکنیم اصلاً از مبارزه با من نمیترسیدی.»
«خب، فعلاً که اوضاع اینطوریه.»
ایم سو-بک گزارش خلاصهای از اتفاقات مباحثه شمشیر کوههمه هوا را از گونگسون سیم شنیده بود، اما کنجکاو بودوقتی بداند آن نبرد از دید بقیه چطور به نظر میرسید.
پرسید: «شنیدم هیچکس دوئل باکنن رهبر فرقه رو ندیده. البتهقوانین یه چیزایی از پیرمرد گونگسون شنیدم.»
شیطان شهوت سر تکان داد. «فقط اون دو نفر رفتن بالای کوه هوافکر و وقتی برگشتن پایین، در کمال تعجب حالشون خوب به نظر میرسید، ولیهمراهان موهای رهبر فرقه کاملاً سفید شده بود، انگار که ده سال بیوقفه جنگیده باشه.»
«و رهبر فرقه هائو چی؟»
شیطان شهوت به چشمان خودش اشاره کرد. «اربابزاده سوم معمولاًقبول نمیتونه عمیق بخوابه، برای همین چشماش همیشه یه هاله قرمز داشتمیتونیم و رگهای خونیش اینور و اونور پاره شده بود، مگه نه؟»
«همینطوره.»
«یه جورایی، وقتی با رهبر فرقهلبخندی اومد پایین، چشماش برخلاف همیشه بهطرز عجیبیفکر شفاف بود. البته این تنها تغییرش بود.»
«موی رهبر فرقهدعوا سفید شد و چشمایجواب رهبر فرقه هائو شفاف.»
«آره.»
«حتماً مبارزه معمولیای نبوده.»
«دقیقاً. با توجه به اون غرشهای رعدآسایی کهجواب هر از گاهی شنیده میشد، اگه کل کوهمیکنی هوا با خاک یکسان میشد اصلاً جای تعجب نداشت.»
«اینکه رهبر فرقه هائو اونقدر سرحالمعذب اومده پایین، حتماً به این معنیهفکر که قلمروش وسط مبارزه بالاتر رفته.»
«ما هملازم همین حدسمیجنگن رو میزدیم.»
ایم سو-بک با لحنی جدی پرسید: «میتونی پیشبینی کنی کِیقوانین ممکنه مهارتت به پای رهبر فرقه هائو برسه؟ یه رزمیکاربحث موریم همیشه باید تلاش کنه تا بشه شماره یک زیر آسمان.»
«رهبر اتحاد،زدی ترتیب رودعوا اشتباه متوجه شدی.»
«ادامه بده.»
«من و تو اول باید از ارشد شیطان بهشتی جلو بزنیم. و با اینکه رهبر فرقه مطمئناً مبارزهای رو قبول نمیکنه، ولی اگه فرصتیتکان پیش بیاد بازم باید مطمئن بشم که از قلمروش عبور کردم یا نه. تازه بعد از اون نوبت به رهبر فرقه هائو میرسه. اینحداقل فقط برای من نیست، برای بقیه رزمیکارهای موریم هم همینه. احتمالاً هنوز هیچ رزمیکاری پیدا نمیشه که از سه فاجعهی بازنشستهشده پیشی گرفته باشه.»
«اینطوریه؟ پس برنامههام یه کم به هم ریخت. با خودمقوانین میگفتم بعد از بازنشستگی، وقتی سرم خلوت شد، برم وبحث با شمشیر رهبر فرقه هائو روبهرو بشم. راستی، چی میشه اگه...؟»
«بله، رهبر اتحاد؟»
ایم سو-بک انگشتش را نزدیک شقیقهاش چرخاند و گفت: «اگه رهبرکنیم فرقه هائو به خاطر انحراف چی کاملاً دیوونه بشه، چطوری بایدبقیه یه تیم تشکیل بدیم تا دستگیرش کنیم و بیاریمش اتحاد موریم؟»
شیطان شهوت سرش را کج کرد. «اصلاً همچین اتفاقی میافته؟ اینکه چشماش شفاف شده یعنی اوننکردم حالت جنون که مدتها گرفتارش بود، تا حدودی برطرف شده. بخش عجیب ماجرا اینه که اینارشد مشکل رو نه از نظر ذهنی، بلکه از طریق سطح عمیقی از هنرهای رزمی حل کرده.»
«منم فکر نمیکنم همچین اتفاقیکنن بیفته، ولی بیا فقط فرضقوانین کنیم و یه تیم تشکیل بدیم.»
شیطان شهوت لحظهای فکردعوا کرد و بعد آهجواب کوتاهی کشید. «... خب.»
«حرف بزن. فکر میکنیمیخواد هر چند نفر همداد بفرستیم، بازم نمیتونیم بگیریمش؟»
«مسئله این نیست.»
شیطان شهوت در ابتدا به یک تیم پنج نفره شامل سه نفر ازنکردم چهار شرور بزرگ، ایم سو-بک و گونگسون سیم فکر کرد، اما بعد نظرشکوه کاملاً عوض شد. «فکر کنم اگه شاگردمون، جانگ یوران رو بفرستیم، احتمالاً بتونیم بیاریمش.»
«دلیلت برای این فکر چیه؟»
«بحث دستگیر کردنش با هنرهای رزمی نیست؛ ما باید سرشروع عقل بیاریمش. دستگیر کردن رهبر فرقه هائو با هنرهای رزمیتوضیح تقریباً غیرممکنه. اولاً که فقط مهارت سبکیِ اون از ما سریعتره.»
«که اینطور؟»
ایم سو-بک بهطوری شیطان شهوت نگاه کردقبول و لبخند محوی زد.
شیطان شهوتزدی پرسید: «چرادعوا اونطوری میخندی؟»
«خندیدم چوندلت روشت برای مقابلهلبخندی باهاش واقعاً هوشمندانهست.»
«آره.»
«اگه بازم سؤالی داری بپرس. اگه نه، فعلاً برو استراحت کن. یه نفر رو مأمورهمین کردم تا بهت رسیدگی کنه، پس اگه بخوای میتونی تو اتحاد بگردی. ولی خروج ازگونگسون محوطه ممنوعه. یه مدتی طول میکشه تا بقیه نامزدها برسن، پس به اینجا عادت کن.»
«نکنه اون شخص مسئول...»
«یه داوطلب بود، برای همین یهمعذب رزمیکار به اسم جانگ سان روفکر مأمور کردم. میگفت قبلاً تو رو دیده.»
«آره. یادمه. آه،چند میتونم بپرسم دیگهطوری کیا دعوت شدن؟»
«چند تا از امپراتورها تو لیست هستن، و به قدیس شمشیر و نیزه الهی هم خبر دادم. اونا همدرموردش بازنشسته شدن، برای همین احتمالاً جانشینهاشون میان. درمورد بقیه اساتید مطمئن نیستم. بعضیهاشون جراحتهای کهنه دارن و بعضی از خاندانهاشرکت هم دروازههاشون رو بستن، پس تعدادشون خیلی زیاد نمیشه. در هر صورت، وقت مناسبیه برای تغییر نسل. سؤال دیگهای هست؟»
«فعلاً نه.»
ایم سو-بک پرسید: «مونگ رانگ،لبخندی به خودت مطمئنی؟ این چیزیهشروع که بیشتر از همه درموردش کنجکاوم.»
شیطان شهوت چتریهایش را بالا زدطوری و جواب داد: «وقتی دعوتنامه روباشن گرفتم یه کم دستپاچه شدم، ولی...»
«...ولی چی؟»
«امپراتورها حریف من نمیشن.»
ایم سو-بک با لحنی بیتفاوتلبخندی گفت: «حالا میفهمم چرا رهبرشروع فرقه هائو همیشه بهت گیر میداد.»
«مگه نه؟لازم آخه چرا بایدمهارتهاشون این کارو میکرد؟»
«چون خیلی رو اعصابی.»
«همم...»
«اگه جانشینهای قدیس شمشیر و نیزه الهی از راه برسن، شایدکنیم یه دلیلش پیریِ استاداشون باشه، ولی معنیش اینم هست که مطمئننبقیه جانشینهاشون تو اتحاد موریم آبروریزی نمیکنن. اگه شرکت کردن، مغرور نشو.»
«فهمیدم.»
شیطان شهوت از جایش بلند شد و با احترام تعظیمقوانین کرد. «رهبر اتحاد، استاد من و تمام برادرانم بابت اینکه اونتکان زمان با عجله خودت رو به دریاچه شرقی رسوندی، ازت سپاسگزارن.»
ایم سو-بک سر تکاندعوا داد. «موضوعی بود کهجواب طبیعتاً باید بهش رسیدگی میکردم.»
«ممنون که مندعوا رو هم بهمعذب این مسابقات دعوت کردی.»
«این منم که ممنونم اومدی.»
شیطان شهوت سرش را کمی خمهمه کرد و چرخید تا برود، اماتعیین ایم سو-بک دوباره صدایش زد. «مونگ رانگ.»
«بله؟»
«قبلاً اوندلت شمشیر رومیخواد ندیده بودم.»
«آه، این شمشیریه که ازمهارتهاشون آهنگری سر اژدها تو استانقبول ایلیانگ هدیه گرفتم. میخوای ببینیش؟»
«شمشیرهایی که اینقدر زلمزیمبو و تزئیناتهمه دارن، بهندرت چیز درست و حسابیای ازنکردم آب در میان... بدش به من ببینم.»
شیطان شهوت که هنوز درباره شمشیر مطمئنمعذب نبود، اژدهای سفید را دستش داد ومیکردم به حالت چهره ایم سو-بک خیره شد.
ایم سو-بک اژدهای سفید را بیرون کشید، تیغهاش را بررسی کرد و بیدرنگ آن رامیکنی در غلاف گذاشت و پس داد. «استان ایلیانگ جای عجیبی شده. هم شماره یک زیر آسمانخصوصی رو بیرون میده، هم یه استادکار ماهر و نابغه. میتونی از این تو مسابقات استفاده کنی.»
شیطان شهوت که حسابی درگیر و نگران لقبشکنن بود، شمشیر را گرفت و اسمش را بهنکردم زبان آورد: «آره. اسم این شمشیر اژدهای سفیده.»
«اونقدرها هممهارتهاشون کنجکاو نبودم.ثابت میتونی بری.»
«فهمیدم.»
بعد از اینکه مونگ رانگ جیم شد،جواب ایم سو-بک که تنها مانده بود، زیرادب لب غرولند کرد: «...اژدهای سفیدِ ارواح عمهت.»
نگاهم را بهچند ساحلی دوختم که حالاثابت از تمیزی برق میزد.
زیردستان پادشاه اون-پیونگ تو این سههمه روز جنازهها و آشغالهایی که ساحلتعیین را به گند کشیده بودند، جمعوجور کردند.
سلاحهای بیصاحب را یک جا جمع کردند، جنازههاجواب را سوزاندند و بقیه خرتوپرتها و آشغالها رامیکنی هم دادند دست امواج دریا تا با خودش ببرد.
راهب دیوانه اصلاً خودش را قاطی اینجواب کارها نکرد و بیشتر وقتش را رو بهمیکنی دریا نشست و تو مراقبهای عمیق فرو رفت.
هر از گاهی چشمانش را باز میکردثابت تا به آبهای خروشان خیره شود، اما اصلاًتعیین نمیتوانستم بفهمم تو آن کله کچلش چه میگذرد.
یا داشتمهارتهاشون نیت قتلشثابت را آرام میکرد.
یا داشت برای قتلعامی که بعدلبخندی از کوبیدن و آمدن به دشتهایکنیم مرکزی راه انداخته بود، توبه میکرد.
چه تو مبارزه ساحل و چه تو درگیریهای قبلی، راهب دیوانه هرفکر وقت حس میکرد اوضاع ختم به خیر شده، جلوم را میگرفت؛ برایگفتم همین ما مدام این چرخه کشتن و متوقف شدن را تکرار میکردیم.
صدقه سر همین کارهامیجنگن بود که پادشاه اون-پیونگکنن جان سالم به در برد.
فقط وقتی ساحل مثل روز اولش تمیز و مرتبباشن شد، اول زیردستان پادشاه اون-پیونگ را دک کردم ومیتونیم بعد خود پادشاه اون-پیونگ را بستم به حمالی و خردهکاری.
جمع کردن هیزم،دلت پیدا کردن غذا، گرفتنمعذب ماهی، روشن کردن آتیش...
من فقط فکدعوا میزدم و پادشاه اون-پیونگجواب مثل خر کار میکرد.
هر بار که با خودم میگفتم «چهثابت خوب شد زنده نگهش داشتم»، از خرد وتعیین حکمت این کچلِ در حال مراقبه شگفتزده میشدم.
درست همان موقع که حس کردمهمه دریا—که اسمش را گوانگهه گذاشته بودم—دوبارهتعیین درخشش و نور اصلیاش را پس گرفته...
یک کالسکه ودلت چهار اسب تو فاصلهایمعذب نهچندان دور توقف کردند.
کالسکهای با اسبهای سیاه بود؛ درستمعذب عین همانی که رهبر فرقه سوارش میشد،میکردم برای همین نمیتوانستم چشم از آن بردارم.
چند رزمیکار از روی آن چهار اسب سیاهکنن پیاده شدند، اما چون هیچکدامشان را نمیشناختم، ازنکردم پادشاه اون-پیونگ که کنارم بود پرسیدم: «...اینا دیگه کیان؟»
«اینا اساتید برتر جامعه مرگ و زندگی هستن. ازباشن سمت چپ، اساتیدی هستن که به گرگ سیاه، مهمان مرگدرموردش و زندگی، ملکه شیطانی و مرشد اعظم ایالت یان معروفن.»
«لقبهاشون کهزدی خیلی پرطمطراقدعوا و گندهست.»
«مهارتهاشون هم همینطوره.»
«مرشد اعظم ایالت یان دیگهمهارتهاشون چه صیغهایه؟ نگو که واقعاًقبول مرشد اعظم کشور یان بوده؟»
پادشاه اون-پیونگ سر تکان داد:کنن «میگن یه زمانی بوده، اماقوانین راهی برای اثباتش وجود نداره.»
سرم را کج کردم. «مثل اینکه اربابمعذب جامعه مرگ و زندگی از چیزی کهمیکردم فکر میکردم خفنتره. راستی، کی تو کالسکهست؟»
«اونقدرها در جریان نیستم.»
همانطور که نشسته بودم و با پادشاه اون-پیونگ گپ میزدم، یاروییداشته که بهش میگفتند گرگ سیاه، با صدایی که آغشته به انرژیدرموردش درونی بود رو به ما گفت: «پادشاه اون-پیونگ، اسیر شدی؟ زیردستانت کجان؟»
پادشاه اون-پیونگ جواب داد:ثابت «یه عدهشون مردن، بقیهداشته هم پخش و پلا شدن.»
«تو چرا نمردی؟»
او جوابیدلت به اینمیخواد سؤال نداد.
سرم را چرخاندمچند و به راهبطوری دیوانه نگاه کردم.
انگار اصلاً برایشطوری مهم نبود؛ هنوز داشتقبول به دریا نگاه میکرد.
حتی یک کچلِ گنده هم به زمانمعذب تنهایی نیاز دارد، برای همین بدون اینکهمیکردم حرفی بزنم، به حال خودش رهایش کردم.
چون حوصله نداشتم صدایم را با انرژیجواب درونی تقویت کنم و داد بزنم، فقطادب از پادشاه اون-پیونگ پرسیدم: «اینا اومدن منو بکشن؟»
«راستش رو بخوای، من چون باهات جنگیدم میدونم،کنن اما اونا احتمالاً اصلاً نمیدونن تو کی هستینکردم یا مهارتهات در چه سطحیه. عمراً اگه بدونن.»
با زمزمههای شخصی که داخلکنن کالسکه اسب سیاه بود، آنقوانین چهار نفر آرامآرام جلو آمدند.
به پادشاه اون-پیونگ پیشنهاد دادم: «بهشون بگو اگهجواب همینطوری بیان جلو، یا تا سر حد مرگ کتکشونراستی میزنم یا میندازمشون تو دریا. آبش هم خیلی سرده.»
پادشاه اون-پیونگ آهی کشید و از طرف منداد بهشان هشدار داد: «...اگه نزدیکتر بشید، سرنوشت شومیراستی در انتظارتونه. چهار هژمونِ محترمِ جامعه مرگ و زندگی.»
صدای مهمان مرگ و زندگی، که چهرهاشثابت درست مثل اسمش سرد و بیروح بود،دقیقی به گوش رسید: «احمقِ لعنتی، خودت رو بکش.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «پادشاهقبول اون-پیونگ، مثل اینکه آبتون با هم توبرای یه جوی نمیره. یارو درجا بهت فحش داد.»
پادشاه اون-پیونگ دوباره بهشان هشدار داد: «من واضح بهتون هشدار دادم. چهارکنیم هژمون محترم، شاید تو ژجیانگ رقبای کمی داشته باشید، اما در برابر شخصیگفتم که کنار منه، کم میارید. لطفاً با رهبر جامعهتون درست صحبت کنید و...»
«اون دهن رو ببند.»
این صدای گوشخراش ملکهمیجنگن شیطانی بود؛ ظاهرش هم دستهمه کمی از یک شبح نداشت.
استادی که به مرشد اعظم ایالتهمه یان معروف بود، لبخند کمرنگی زد ونکردم به پادشاه اون-پیونگ گفت: «موهات چی شده؟»
پادشاه اون-پیونگ جواب داد: «شخصی که کنارمه کوتاهش کرده. میدونممیخوای که حتی اگه بقیه ندونن، تو ای مرشد اعظم، خوب میدونیتوضیح که من دروغ نمیگم. لطفاً عقبنشینی کنید و مراقب خودتون باشید.»
مرشد اعظم ایالت یان، که ردای راهب به تن داشت،شروع خندید و جواب داد: «من دارم به ارباب جامعه مرگتوضیح و زندگی کمک میکنم، برای همین نمیتونم این کار رو بکنم.»
«باعث تأسفه.»
«تو باعث تأسفی. با اون لقبهمه مغرورانه پادشاه اینور و اونور میرفتی،تعیین اما این وضعیت رقتانگیزت دیگه چیه؟»
از فاصلهای نهچندان دور،دعوا راهب دیوانه از من پرسید:داد «رهبر فرقه، کمک لازم داری؟»
«شما استراحت کن.»
«فهمیدم.»
به آدمهایی که تو ساحل در آستانه دور ریختن جانشان بودند نگاه کردم و بعد از جا بلند شدم. «...میخواید با حسابجورایی کردنِ استادِ توی کالسکه، پنج به یک بزنیم؟ یا فقط شما چهار نفر، چهار به یک؟ یا اینکه باید طبق رسم موریم پیشحداقل بریم و یه جنگ فرسایشیِ تکبهتک راه بندازیم؟ انتخاب کنید. نمیدونم ژجیانگ اصلاً بویی از رسم موریم برده یا نه. شما چی میگید؟»
چهار هژمون جامعه مرگدعوا و زندگی تو سکوت،جواب سلاحهایشان را محکم چسبیدند.
مرد کچل که ازمیخواد دور داشت عذاب میکشید،داد صدایم زد: «رهبر فرقه.»
به محض اینکه حرفش تمام شد، یکثابت عصای راهبِ طلایی که نور خورشید رادقیقی بازتاب میداد، تو هوا به پرواز درآمد.
این راهب دیوانهطوری هنوزم مهارت واقعیهمه من رو درک نکرده؟
از آنجایی که ممکن بودمیخواد کچلخان قهر کند و بهشمیخوای بربخورد، اول «اراده تسلیمناپذیر» را چسبیدم.
یهو دیدن پادشاه اون-پیونگ که بیکار وجواب علاف کنارم نشسته بود، رفت رو اعصابم؛ برایمیکنی همین با یک لگد پرتش کردم آنور. «گمشو.»
مرشد اعظم ایالت یان که داشت از سر تا پایم را براندازباشن میکرد، پرسید: «مرد جوان، چطوره اول هویتت رو فاش کنی؟ اگه کسی باشیجورایی که باهاش ارتباطی داشته باشیم، شاید بتونی التماس کنی تا از جونت بگذریم.»
«این پیشنهاد موذیانه دیگه چیه؟»
عصای طلایی راهب را انداختم روی شانهام و ادامه دادم: «من بلایکنیم گریزناپذیرم، یکی از چهار فاجعه موریم، برای بعضیها آشنا و برای بقیهنامزدها ناشناس، مطلقِ غرب، صاحب مسافرخانه سابق که فقط اومده دریا رو ببینه.»
«...»
«استادی که حتی تومیجنگن خوابتون هم نمیتونید تصورشکنن کنید، شکستناپذیر، مغلوبنشده، مردی بیهمتا.»
«...»
«اون منم. اگه اول زانو بزنید، موقتاًمعذب میرم تو فاز دنیای ذهنیِ اون راهبِمیکردم اونجا و یه ذره بهتون رحم میکنم.»
صداقتم باید حسابی به دل نشستهمعذب باشد، چون پادشاه اون-پیونگ به چهار هژمونمیکردم اصرار کرد: «زانو بزنید. اگه نمیخواید بمیرید.»
چهار هژمون همزمان زدندمیجنگن زیر خنده، من هم خندیدم،همه و پادشاه اون-پیونگ هم خندید.
با یادآوری حملهای که رهبر فرقه تو مناظره شمشیرباشن کوه هوا استفاده کرد تا همهمان را به زانومیتونیم دربیاورد، دست چپم را تو هوای خالی دراز کردم.
به محض اینکه نیروی کف دستِ مهر دست بزرگداد را تولید کردم، اصول باطنیِ جذب ستاره و سنگینیفقط را با هم ترکیب کردم و آن را پایین آوردم.
زانوهای گرگ سیاه، مهمان مرگ ومعذب زندگی، ملکه شیطانی و مرشد اعظم ایالتمیکردم یان با شدت به زمین کوبیده شد.