---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 394: انگار داشتیم فرار می‌کردیم، زدیم به چاک • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 394: انگار داشتیم فرار می‌کردیم، زدیم به چاک

0

یوران و شیطان‌نیشت​ شهوت وقتی برگشتند، قیافه‌هاشون‌بشین​ بدجوری تو هم بود.

تازه، یوران جوری به نظر‌سبکی​ می‌رسید که انگار گریه هم‌خودمم​ کرده بود؛ واقعاً گیج‌کننده بود.

وقتی بهش فکر کردم، دیدم خب اونم شاگرد‌واسه​ شیطان شهوته دیگه. با دیدن قیافه‌ی جدی مرتیکه،‌چشم​ فهمیدم غر زدن فایده‌ای نداره، پس بی‌خیالش شدم.

راستش رو بخواید،‌لبخندش​ می‌دونستم اونجا چه‌نیشت​ جوی حاکم بوده.

یوران به من و‌بازه​ برادر ارشد نگاه کرد و‌دستم​ با همون حالتش لبخندی زد.

من هم نتونستم جلوی‌توی​ خودم رو بگیرم و‌استاد​ جواب لبخندش رو دادم.

«واسه چی نیشت بازه؟»

«همین‌طوری.»

«یوران، بیا بشین بغل دستم.»

«چشم.»

«استادات قراره‌جلوی​ کله‌ی سحر‌بگیرم​ راه بیفتن.»

«به این زودی؟»

«وقتی قراره روی یه کوه خطرناک بجنگی، اول باید باهاش آشنا‌استادات​ بشی. برای بردن باید از هر روشی استفاده کنی، که شامل بررسی‌اول​ کردن پستی‌بلندی‌های زمین، هوا، باد، دید و کل محیط اطراف هم می‌شه.»

«یادم می‌مونه. ولی‌بین​ کوه هوا از‌همه​ اینجا خیلی دوره؟»

«خیلی دوره،‌جلوی​ ولی نه‌بگیرم​ برای استادات.»

«به خاطر مهارت سبکی‌تون؟»

لبخندی زدم‌واسه​ و از‌بازه​ یوران پرسیدم:

«آره. بین استادات،‌بین​ کی توی مهارت‌همه​ سبکی از همه سریع‌تره؟»

«استاد سوم.»

«خودمم. اگه قرار باشه‌دادم​ مهم‌ترین هنر رزمی رو‌همین‌طوری​ انتخاب کنی، اون چیه؟»

«مهارت سبکی.»

«و برای‌آره​ اینکه توی مهارت‌سبکی​ سبکی سریع‌تر بشی؟»

«باید هر روز راه بری، هر روز همون مسیری رو که راه رفتی بدوی، و بعدش‌چشم​ بدنت رو سنگین کنی و دوباره بدوی. هر بار که انرژی درونی‌ات عمیق‌تر می‌شه، باید خودت‌آشنا​ رو با قدرت جدیدت وفق بدی، پس باید انقدر این کار رو تکرار کنی تا سریع‌تر بشی.»

در حالی که به یوران گوش‌نیشت​ می‌دادم که حرف‌های خودم رو مثل‌دستم​ بلبل تکرار می‌کرد، سرم رو تکون دادم.

«...وقتی به دشمنی‌نیشت​ برمی‌خوری که هیچ‌بیا​ شانسی برای بردنش نداری؟»

«مهارت سبکی‌ام رو اجرا می‌کنم و‌همه​ برای یه ضدحمله نقشه می‌کشم. اون‌قرار​ ضدحمله هم حتماً نباید همون لحظه باشه.»

«وقتی با حریفی‌خودم​ روبه‌رو می‌شی که انرژی‌دادم​ درونی‌اش از تو بیشتره؟»

«باید از درگیری بر سر انرژی‌نیشت​ درونی دوری کنم، و برای این کار،‌چشم​ نباید توی تمرین با سلاح تنبلی کنم.»

راستش رو بخواید،‌نیشت​ نیازی نبود فعلاً‌بیا​ چیز عمیق‌تری بهش بگم.

وقت‌هایی هم بود که حتی سلاح هم‌سریع‌تره​ نمی‌تونست فاصله‌ی انرژی درونی رو جبران کنه، ولی‌هنر​ این درسی نبود که الان بخوام بهش بدم.

به هر حال، یوران هر‌جواب​ چی که بهش گفته بودم رو‌همین‌طوری​ مو به مو یادش مونده بود.

یعنی این‌قدر شاگرد باهوشی بود؟

اگه راستش رو بخواید، خودم‌همین‌طوری​ درست یادم نمیومد چه چرت‌چشم​ و پرت‌هایی بهش گفته بودم.

این باعث می‌شد‌بین​ از یوران هم‌همه​ استاد خنگ‌تری باشم.

پس ازش پرسیدم:

«استادت گفت مهم‌ترین چیز چیه؟»

یوران جواب داد:

«شما گفتید زنده‌بین​ موندن از برد‌همه​ و باخت مهم‌تره.»

«دقیقاً.»

چون کار دیگه‌ای‌لبخندش​ نداشتم، فقط دوباره‌نیشت​ سرم رو تکون دادم.

این فکر از ذهنم گذشت که هر چی بلد‌دستم​ بودم رو بهش یاد دادم، و حس می‌کردم حرفایی‌زودی​ که بهش یاد داده بودم داره به خودم برمی‌گرده.

زنده موندن معمولاً‌بین​ از برد و‌همه​ باخت خیلی مهم‌تره.

ولی تو بعضی موارد،‌بگیرم​ مبارزه‌ای هست که از‌واسه​ خود زندگی هم مهم‌تره.

سفر ما به‌لبخندش​ کوه هوا دقیقاً یکی‌بازه​ از همین موارد بود.

در حالی که یوران کنارم نشسته بود،‌بشین​ افکارم رو تا بی‌نهایت گسترش دادم و خودم‌راه​ رو برای رویارویی با رهبر فرقه آماده کردم.

غریزه‌ام بهم می‌گفت...

نتیجه‌ی این‌جلوی​ مبارزه رو وضعیت‌جواب​ ذهنی تعیین می‌کنه.

خودمم دلیل دقیقش رو نمی‌دونم.

فقط همیشه به این باور داشتم‌بیا​ که علت و معلول هر دو‌قراره​ از طرز فکر آدم سرچشمه می‌گیرن.

تو همچین مواقعی،‌بین​ هنرهای رزمی در درجه‌ی‌سریع‌تره​ دوم اهمیت قرار دارن.

در طول اقامتم تو استان ایلیانگ، بارها به درون‌نیشت​ قلب خودم نگاه کردم تا بتونم رهبر فرقه رو شکست‌کله‌ی​ بدم، و این کار رو از وضعیت ذهنی‌ام شروع کردم.

شیطان شهوت داشت مستقیم به جلو‌نیشت​ زل می‌زد و حتی برادر ارشد‌دستم​ هم امروز به طرز عجیبی ساکت بود.

عجیب بود که منظره‌ی‌بازه​ استان ایلیانگ امروز به طرز‌دستم​ رضایت‌بخشی زیبا به نظر می‌رسید.

«یوران.»

«بله.»

«استادات باید یه جلسه‌ی استراتژی‌واسه​ داشته باشن، پس اول تو‌بشین​ برو داخل. بذار همین‌جا خداحافظی کنیم.»

یوران از روی صندلی‌اش بلند شد‌بیا​ و جلومون ایستاد؛ به برادر ارشد،‌قراره​ من و شیطان شهوت نگاه کرد.

جالب بود که چطوری چشم‌های‌سبکی​ کوچیکش انگار سعی می‌کردن چهره‌ی‌خودمم​ ما رو به خاطر بسپارن.

تو این دنیا چیزهای سخت زیادی وجود‌دادم​ داره، و حفظ یه قیافه‌ی خونسرد و بی‌خیال‌دستم​ جلوی یه شاگرد جوون واقعاً کار سختی بود.

ولی با نگاه‌لبخندش​ کردن به شاگرد باهوشم،‌بازه​ لبخندی روی لبم نشست.

یوران صاف ایستاد و گفت:

«استاد بزرگ، استاد‌بین​ سوم، استاد چهارم. لطفاً‌سریع‌تره​ صحیح و سالم برگردید.»

«برمی‌گردیم.»

«صحیح و سالم برمی‌گردم.»

«زود بگیر بخواب. ریکاوری یه رزمی‌کار‌بیا​ وقتی که بین ساعت موش و‌قراره​ ساعت خرگوش می‌خوابه، از همیشه سریع‌تره.»

وقتی یوران رفت‌بین​ داخل، شیطان شهوت‌همه​ زیر لب غرغر کرد:

«...حرف زدن از ریکاوری برای یه‌لبخندش​ شاگرد جوون، چه چرت و پرتایی‌بیا​ که سر هم نکردم. خب، نقشه چیه؟»

مستقیم به‌جواب​ جلو زل‌دادم​ زدم و گفتم:

«هیچی. کدوم نقشه؟»

«همیشه فکر می‌کردم از‌توی​ اون آدمایی هستی که‌استاد​ واسه هر چیزی نقشه دارن.»

«نقشه دارم. تمرین.»

شیطان شهوت‌جواب​ از برادر‌دادم​ ارشد پرسید:

«ارشد، این درسته؟»

«درسته. وقتی‌آره​ رسیدیم کوه‌توی​ هوا تمرین می‌کنیم.»

شیطان شهوت با قیافه‌ای‌بگیرم​ ناراضی بهم نگاه کرد‌واسه​ و زیر لب غرید:

«...این اواخر نه هیچ گردش‌واسه​ چی‌ای انجام دادی، نه با‌بشین​ شمشیر تمرین کردی. آخه چه مرگته؟»

برگشتم و‌واسه​ به شیطان‌بازه​ شهوت نگاه کردم:

«اگه فقط عقده‌ی قوی‌تر شدن داشته باشم، هیچ فرقی با رهبر فرقه ندارم. همین الانشم فاصله‌مون رو درک کردم. اگه بخوام با همون روش قوی‌تر‌رفتی​ بشم، معلوم نیست چند سال دیگه طول بکشه. تو استان ایلیانگ، بیا فقط مثل آدم زندگی کنیم. از لحظه‌ای که از کوه هوا بریم بالا، می‌تونی‌تکون​ ما رو مثل میمون‌های در حال تمرین فرض کنی. تا اون موقع، بیا مثل آدمای عادی زندگی کنیم. این همون فرق بین من و رهبر فرقه‌ست.»

همین که حرفم تموم‌بگیرم​ شد، دو تا کالسکه‌واسه​ آروم‌آروم از روبه‌رو نزدیک شدن.

«...»

از قضا، همون‌نیشت​ کالسکه‌های سیاهی بودن‌بیا​ که قبلاً دیده بودم.

عمراً رهبر‌آره​ فرقه دوباره‌توی​ پاشه بیاد اینجا.

با تعجب از اینکه چه خبر شده،‌دادم​ به زل زدن ادامه دادم تا اینکه‌بغل​ دو تا کالسکه جلوی مسافرخانه زاها توقف کردن.

به محض اینکه یه مرد از‌نیشت​ کالسکه پیاده شد، سرش رو به‌دستم​ سمتمون خم کرد و تعظیم کرد.

وقتی مرد‌واسه​ سرش رو‌بازه​ آورد بالا...

نتونستم جلوی تعجبم‌بین​ رو از دیدن‌همه​ این آدم غیرمنتظره بگیرم.

«سامبوک.»

سامبوک بود، محافظ ارباب‌زاده سوم.

«خیلی وقت گذشته.»

«کدوم بادی‌آره​ تو رو‌توی​ انداخته اینجا؟»

«دو تا کالسکه آماده کردم تا شما رو تا کوه هوا اسکورت کنم.‌بشین​ کوه هوا خیلی بزرگه، برای همین نمی‌دونیم کدوم قسمت رو انتخاب می‌کنید. وقتی مکان‌خطرناک​ رو تایید کنم و برگردم، رهبر فرقه هم توی یه روز مناسب راه می‌افته.»

سرم رو تکون دادم.

«چه دقیق.»

در این صورت، نمی‌تونستم برم قله لوتوس، جایی‌استاد​ که ارباب جوان سفیدرو، ارباب دره گل روان، بانوی‌انتخاب​ وزغ آهنی و ارباب دره عطر باران اونجا بودن.

برنامه داشتم توی این سفر به کوه هوا‌واسه​ دوباره باهاشون ملاقات کنم، ولی رفتن با آدمای‌چشم​ فرقه شیطانی فقط باعث می‌شد جای اونا لو بره.

«ارباب‌زاده سوم حالش چطوره؟»

سامبوک در‌واسه​ سکوت بهم‌بازه​ نگاه کرد.

«زنده‌ست.»

«ها؟»

«بعد از اینکه‌لبخندش​ شما بهش ضربه‌نیشت​ زدید، رهبر فرقه...»

«مگه من زدیمش؟»

«بله.»

یادم میومد که با قصاب‌جواب​ جنگیده بودم، ولی خاطره‌ی کتک‌بازه​ زدن ارباب‌زاده سوم خیلی محو بود.

خوشبختانه، سامبوک کمکم‌لبخندش​ کرد تا حافظم‌نیشت​ رو به کار بندازم.

«بیشتر دندوناش خرد شدن، برای همین غذا خوردن یکم براش‌چشم​ سخته. بعدش هم به خاطر حس حقارتی که از شکستش‌کوه​ گرفت، دچار انحراف چی شد، ولی الان داره آروم‌آروم بهتر می‌شه.»

«چی شد‌آره​ که تو‌توی​ شدی راهنما؟»

«بهم خبر دادن که شما، رهبر‌لبخندش​ فرقه، از من تعریف کردید... یه‌بیا​ جورایی این مأموریت افتاد گردن من.»

سامبوک نگاهی‌جواب​ به ما‌دادم​ انداخت و گفت:

«کی می‌خواید‌مهم‌ترین​ راه بیفتیم؟ نیازی‌انتخاب​ به عجله نیست.»

«فردا سپیده‌دم می‌ریم.»

«فهمیدم.»

برام عجیب بود که تو این‌رزمی​ مدتی که ندیده بودمش، سامبوک جوری به‌بری​ نظر می‌رسید انگار ده سال پیرتر شده.

«بیا اینجا استراحت کن.»

«چشم.»

سامبوک رو‌همین‌طوری​ به کالسکه‌چی‌ها‌بشین​ کرد و گفت:

«شما هم استراحت کنید.»

وقتی سامبوک نزدیک شد،‌دادم​ اول دوباره برای برادر‌همین‌طوری​ ارشد سر خم کرد.

«...حال‌تون خوب بوده؟»

برادر ارشد سر تکون‌دوره​ داد و همون چیزی رو‌پرسیدم​ پرسید که منم کنجکاوش بودم.

«سختی کشیدی؟ هاله‌ات تغییر کرده.»

«بله.»

«می‌شنویم.»

«این بار، رئیس خاندان ما‌همین‌طوری​ هم ناپدید شد، برای همین اوضاع‌استادات​ داخلی‌مون حسابی به هم ریخته بود.»

با شنیدن اسم‌بین​ رئیس خاندان، دلیل ناپدید‌سریع‌تره​ شدنش رو بهش گفتم.

«اگه رئیس خاندان همون شیطان‌بغل​ توهم بود، باید بگم موقع‌کله‌ی​ حمله به من کشته شد.»

«راستش رو بخواید، خودمون هم می‌دونیم. ولی نمی‌تونستیم این‌طوری گزارش بدیم، برای همین به عنوان ناپدید شدن ثبتش کردیم. ارباب‌زاده سوم که‌انرژی​ تو بستر بیماریه، به عنوان رئیس بعدی خاندان جانشین شده. ما رسماً به فرقه گزارش دادیم، از درگیری سر جانشینی کنار کشیدیم‌هیچ​ و مذاکره کردیم تا کل جناح ما زیرمجموعه تالار بیرونی بشه، که اجازه‌اش رو هم گرفتیم. خلاصه‌اش اینه که این اتفاقات افتاده.»

اینکه خانواده مادری ارباب‌زاده سوم‌انتخاب​ به تالار بیرونی منتقل بشن،‌روز​ عملاً یه جور تنزل رتبه بود.

تازه اون موقع‌خیلی​ فهمیدم چرا سامبوک این‌قدر‌سبکی‌تون​ تکیده و لاغر شده.

«نکنه خودت پا پیش گذاشتی و کارها‌چشم​ رو راست‌وریس کردی؟ گزارش دادن به فرقه،‌این​ این‌ور و اون‌ور رفتن، از این جور کارها.»

«بله. فکر کردم برای زنده موندن باید سریع تسلیم بشیم، برای همین‌روز​ حسابی دوندگی کردم. از اونجایی که این اولین مأموریت رسمی منه، حالا‌عمیق‌تر​ خانواده احساس آرامش می‌کنه. ارباب‌زاده سوم هم گفت که این بهترین کار بود.»

داستانش رو خیلی آروم‌رزمی​ تعریف می‌کرد، اما من‌اینکه​ تو دلم حسابی جا خوردم.

پس سامبوک یه تنه این‌ور‌خاطر​ و اون‌ور دویده بود تا‌آره​ کل خانواده‌اش رو نجات بده.

به محض اینکه‌بیا​ برادر ارشد متوجه اوضاع‌چشم​ شد، به سامبوک گفت:

«سخت کار کردی.»

«بله.»

سامبوک لحظه‌ای مکث‌نیشت​ کرد و بعد‌بیا​ از من پرسید:

«رهبر فرقه.»

«هان؟»

«اما چطور شد که‌مهم‌ترین​ تصمیم گرفتید رهبر فرقه‌اون​ رو به چالش بکشید؟»

«مگه آدمیه‌مهم‌ترین​ که نباید‌رزمی​ به چالش کشیدش؟»

«بله.»

«من جور دیگه‌ای فکر می‌کنم. احتمالاً‌دستم​ تو تمام این مدت حوصله‌اش سر‌راه​ رفته بوده چون هیچ‌کس به چالش نکشیدتش.»

«همم. تو مسیر رفتن به کوه هوا، لطفاً به‌چیه​ این فکر کنید که چطور می‌تونید زنده بمونید. فرار‌بدنت​ کردن به یه جای دور هم می‌تونه یه گزینه باشه.»

«چرا نگران منی؟»

«بعد از شنیدن حرف‌های شما، رهبر فرقه، طرز فکرم رو‌آره​ تغییر دادم. و به محض اینکه افکارم عوض شد، ارباب‌زاده‌قرار​ سوم و خانواده‌ام نجات پیدا کردن. ارزش نگران شدن رو داره.»

«نیازی به نگرانی نیست.‌بشین​ راستی، حدوداً می‌دونی کیا از‌قراره​ فرقه دارن میان کوه هوا؟»

سامبوک سر تکون داد.

«کم‌وبیش فهمیدم.»

«اسمشون رو بگو.»

«اول اینکه، رئیس خاندانِ ناپدید شده هم قرار بود بره کوه هوا. من به عنوان مرده یا‌انتخاب​ گمشده گزارشش دادم. این یعنی اساتیدی از خانواده مادری ارباب‌زاده اول هم شرکت می‌کنن. شنیدم ارباب بزرگ‌عمیق‌تر​ یانگ توسط فرستاده راست قبلی کشته شده. فرستاده چپ وی هم شرکت می‌کنه. می‌دونید نقطه مشترک همه‌شون چیه؟»

«نه.»

«رهبر فرقه احتمالاً کسانی رو احضار می‌کنه که مرگشون براش اهمیت چندانی نداره. می‌تونم‌استادات​ اسمش رو بذارم استراتژی قرض گرفتن چاقو برای کشتن؟ اونایی که گوشه‌گیر بودن، یا فقط‌آشنا​ تماشاچی بودن، یا منتظر یه فرصت می‌گشتن... آدم‌هایی مثل اینا رو با خودش می‌کشونه اونجا.»

چقدر مسخره...

انگار رهبر فرقه ما‌توی​ رو مأمور کرده بود تا‌سوم​ کثافت‌کاری‌های داخلیش رو تمیز کنیم.

مسخره‌ترش این بود که اون‌جواب​ مردی بود که حتی اگه‌بازه​ نظافتچی‌هاش هم می‌مردن ککش هم نمی‌گزید.

نگاهی به برادر ارشد انداختم.

«انتظارش رو داشتی، برادر ارشد؟»

«این‌قدر واضحه که جای انتظاری باقی نمی‌ذاره. رهبر فرقه ما رو ضعیف نمی‌بینه. در‌همه​ هر صورت اون اساتیدی برای همراهی نداره، پس طبیعیه که دست بذاره روی گوشه‌گیرها یا‌سریع‌تر​ تماشاچی‌ها. در این صورت، قوی‌ترین استاد به جز خود رهبر فرقه از قبل مشخص شده.»

«کیه؟»

سامبوک جواب داد:

«بهش می‌گفتن اولین جد شیطانی و زمانی تو رتبه‌بندی اول بود. اون داییِ ارباب‌زاده اوله.‌قراره​ قبلاً به خاطر اینکه طمع قدرت یا مقام نداشت بیشتر بهش احترام می‌ذاشتن، اما حالا‌بشی​ همون ویژگی تبدیل به نشونه‌ای از بی‌وفایی شده و به نظر می‌رسه از چشم افتاده.»

ناخودآگاه پوزخندی زدم.

«فکر می‌کردم چالشم رو قبول کرده، ولی در‌استاد​ عوض داره تمیز کردن خونه‌اش رو می‌سپاره به‌رزمی​ من. که این‌طور. همه‌شون رو جارو می‌کنم. سپیده‌دم می‌بینمت.»

«بله.»

اول من‌جواب​ بلند شدم و‌واسه​ رفتم تو مسافرخانه.

اگه امروز نه، مجبور بودم‌همین‌طوری​ تا رسیدن به کوه هوا‌چشم​ تو کالسکه بخوابم یا اردو بزنم.

امشب تنها شبی بود که می‌تونستم رو‌سریع‌تره​ یه تخت راحت بخوابم، پس خالی کردن‌مهم‌ترین​ ذهنم و خوابیدن معقول‌ترین کار ممکن بود.

سپیده‌دم، جوری استان ایلیانگ‌دادم​ رو ترک کردیم که‌همین‌طوری​ انگار داشتیم فرار می‌کردیم.

نه اینکه جرمی مرتکب شده باشیم، اما شاید‌بغل​ به این خاطر بود که غیبت یه استاد‌بیفتن​ برای یه شاگرد جوون خودش یه جور جرمه.

بدون هیچ حرفی‌بین​ تو کالسکه از‌همه​ جاده‌ی بامدادی گذشتیم.

سامبوک تو کالسکه‌ای که من بودم کنارم‌دادم​ نشست، در حالی که برادر ارشد و‌بغل​ شیطان شهوت تو اون یکی کالسکه سوار شدن.

همین عملِ ترک کردن استان ایلیانگ‌نیشت​ حس عجیبی بهم می‌داد، برای همین‌دستم​ دلم نمی‌خواست دهنم رو باز کنم.

سرم رو به‌نیشت​ دیواره کالسکه تکیه دادم‌بشین​ و چشم‌هام رو بستم.

نتونسته بودم مویونگ بک‌توی​ و چا سونگ-ته رو‌استاد​ هم ببینم، اما چاره‌ای نبود.

اگه هر جور‌خودم​ تماسی باهاشون می‌گرفتم، فرقه‌دادم​ شیطانی ازش سوءاستفاده می‌کرد.

پس ندیدنشون‌جواب​ برای جفتشون‌دادم​ بهتر بود.

همون‌طور که چشم‌هام‌نیشت​ بسته بود، صدای‌بیا​ سامبوک رو شنیدم.

«...برای غذا خوردن اردو‌توی​ بزنیم؟ یا ترجیح می‌دید‌استاد​ بریم یه مسافرخانه معمولی؟»

«مسافرخانه رو ترجیح می‌دم.»

سکوت کوتاهی‌جواب​ برقرار شد و‌واسه​ بعد سامبوک پرسید:

«چرا؟»

«طعم غذا تو هر جایی متفاوته، و می‌تونم مردم رو تماشا کنم. می‌تونم چیزایی رو امتحان کنم که تا‌اگه​ حالا نخوردم. تو راه کوه هوا، حواست باشه که حتماً تو مسافرخانه‌ها توقف کنیم. هرچی جلوتر بریم، حال‌وهوای غذاها کم‌کم‌بار​ عوض می‌شه. به چشم یه سفر شکم‌گردی بهش نگاه کن. پول غذای کالسکه‌چی‌ها رو هم من می‌دم، پس نگران نباش.»

چون سامبوک‌همین‌طوری​ جوابی نداد، منم‌بغل​ دیگه حرفی نزدم.

کمی خواب‌آلود بودم، اما از اونجایی‌رزمی​ که سامبوک می‌تونست بهمون خیانت کنه،‌روز​ نمی‌تونستم به خودم اجازه بدم خوابم ببره.

بعد از‌مهم‌ترین​ مدت طولانی‌رزمی​ حرکت تو سکوت...

صدای سامبوک رو شنیدم.

«...رهبر فرقه، خوابید؟»

«...»

«اگه می‌خواید به یه جای دور فرار کنید، همین‌طوری که هستیم اسکورت‌تون می‌کنم. مناطق‌استادات​ غربی جای خوبیه، و صحرای بزرگ هم انتخاب بدی نیست. در هر صورت، به‌باهاش​ خاطر دستور رهبر فرقه، هیچ‌کدوم از اعضای فرقه کاری به کار استان ایلیانگ ندارن.»

چشم‌هام رو باز‌نیشت​ کردم و به‌بیا​ قیافه سامبوک خیره شدم.

«جدی می‌گی؟»

«بله.»

«پس ارباب‌زاده سوم چی می‌شه؟»

«تا زمانی که اونجا‌رزمی​ دردسر خاصی درست نکنن،‌اینکه​ الان همه‌شون در امان هستن.»

«تو که کم‌وبیش اخلاق‌دوره​ منو می‌شناسی. چرا داری‌زدم​ همچین پیشنهاد مسخره‌ای می‌دی؟»

سامبوک گفت:

«به خاطر اینکه هیچ شانسی برای پیروزی در برابر‌نیشت​ رهبر فرقه وجود نداره. بعد از اینکه تو یه سرزمین‌کله‌ی​ بایر بیشتر تمرین کردید، برای به چالش کشیدنش دیر نمی‌شه.»

«مگه تو عضو فرقه نیستی؟»

«هستم.»

«پس چرا‌آره​ یه عضو فرقه‌سبکی​ شیطانی نگران ماست؟»

«حرف‌تون درسته. شما قبلاً من رو نجات‌دادم​ دادید، پس این جبران من به عنوان‌بغل​ یه انسانه، نه به عنوان یه عضو فرقه.»

سر تکون دادم.

«نیتت رو‌مهم‌ترین​ قبول می‌کنم. بیا‌انتخاب​ بریم کوه هوا.»

سامبوک نگاهی به بیرون‌دوره​ کالسکه انداخت و بعد‌زدم​ با چهره‌ای آشفته جواب داد:

«فهمیدم.»

ناولها | novelha.net