چپتر 118: پس از پرداخت بهای زمان
0با دیدن شیطان شمشیر که یک شمشیر بلندمیتونم رو بیرون آورد، همونی که حتی وقت مبارزهکرد با رهبر اتحاد هم بیرون نکشیده بود، پرسیدم:
«ارشد، اون چه شمشیریه؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«شمشیرِ استاد قبلیمه. زیاد ازشصیقلی استفاده نمیکنم، ولی تو همچینعجیبی مواقعی مجبورم با خودم ببرمش.»
«اسمش چیه؟»
«شمشیر نور.»
اسم شمشیر اصلاًبودم به لقبش، یعنییهو ‹شیطان شمشیر› نمیخورد.
با خودمخود فکر کردم کهصیقلی حتماً داستانی پشتشه.
با اینکه تقریباً مطمئن بودمیهو ردم میکنه، یهو یه درخواستبندازم بیجا از شیطان شمشیر کردم:
«ارشد، میتونمیهو یه نگاهیبیجا به شمشیر بندازم؟»
نور درخشان کهبودم یکم جا خورده بود،درخواست به استادش نگاه کرد.
شیطان شمشیر نگاهمتیغه کرد، بعد پوزخندیواقعاً زد و جواب داد:
«دلت میخواد بررسیش کنی؟»
شمشیر نور رودرخواست که شیطان شمشیر سمتمبندازم دراز کرده بود، گرفتم.
ظاهر عجیب و غریبی نداشت.
معمولی به نظر میرسید،اونقدر اما در عین حالمیزد تر و تمیز بود.
هیچ منگولهای نداشتردم و غلاف و دستهاشبیجا هم چیز خاصی نبودن.
ترکیب رنگهای مشکی و نیلیمیتونم در سرتاسر اون یکم عجیب بود،استادش اما تأثیرگذارترین بخشش وزن شمشیر بود.
«چرا اینقدر سنگینه؟»
«چون عمداً سنگینش کردن.»
غلاف رو با دستمیکنه چپم چسبیدم و شمشیرمیتونم نور رو بیرون کشیدم.
بیرونش مات و کدر بود،میتونم اما خود تیغه اونقدر صیقلیخورده بود که واقعاً چشم رو میزد.
«یه شمشیر نامدار.»
یهو حس عجیبی بهم دستصیقلی داد، برای همین تا جاییعجیبی که میتونستم آروم بیرون کشیدمش.
تو همونبودم لحظه، مو بهیهو تنم سیخ شد.
«همم...»
به شیطان شمشیر نگاه کردم.
«...ارشد، من دارمتیغه توهم میزنم یاواقعاً واقعاً یه صداهایی میاد؟»
یهو بهبودم آسمون ومیکنه اطرافم نگاه کردم.
صدای جیغ ودرخواست زجههای آدمهای زیادینگاهی تو گوشم میپیچید.
حس نمیکردم نزدیک باشن؛ردم انگار صداها داشتن ازبیجا یه بُعد دیگه اکو میشدن.
یه ناله شبحوار بود که حسواقعاً میکردم اگه زیاد بهش گوش بدم، خیلیهمین راحت آدم رو گرفتار شیطان قلب میکنه.
شمشیر رو دوبارهردم غلاف کردم ودرخواست ناله شبحوار خفه شد.
شیطان شمشیر با آرامش گفت:
«توهم نیست. خیلی خوب تحملش میکنی. خیلیا به محضمیتونم اینکه بیرون میکشنش از هوش میرن. اگه زیاد تونگاهم دستت نگهش داری، کابوس میبینی، پس بدش به من.»
شمشیر نور روتیغه به شیطان شمشیرواقعاً برگردوندم و گفتم:
«خوب تماشاش کردم. نه، بهترهیهو بگم خوب بهش گوش دادم؟بندازم به هر حال، شمشیر باشکوهیه.»
با این حرفم، حتی شیطانمیتونم شمشیرِ خونسرد هم با چهرهایخورده دستپاچه شمشیر نور رو گرفت.
«باشکوه؟»
دست بهخود سینه به شیطانصیقلی شمشیر نگاه کردم.
«بهطرز استثنایی باشکوهه.»
«از چه نظر؟»
«به نظر میاد یه شمشیر شیطانی نادر باشه. حالا چه شمشیر شیطانی باشهیکم چه یه شمشیر راستین، همین که بدون استفاده از این و با یه شمشیرکرده چوبی با رهبر اتحاد جنگیدی، نشون میده مرد قدرتمندی هستی، ارشد. این واقعاً تحسینبرانگیزه.»
این چیزیخود بود کهاونقدر تو سرم میگذشت.
اگه شیطان شمشیر با این سلاحدرخواست میجنگید، اصلاً عجیب نبود که بتونهیکم سه شبانهروز با رهبر اتحاد دوئل کنه.
شیطان شمشیر سر تکونبیجا داد و با یهدرخشان لبخند ملایم جواب داد:
«ممنون که درک میکنی.»
شیطان شمشیر یهوتیغه به شاگردش نگاه کردچشم و زیر لب گفت:
«رهبر فرقهبودم هائو حرفمیکنه دلم رو میفهمه.»
نور درخشان سرشدرخواست رو کمی پاییننگاهی آورد و جواب داد:
«منم درک میکنم، استاد.»
شیطان شمشیرخود نیشخندی زداونقدر و جواب داد:
«راه بیفتیم.»
حتماً داستانی پشتدرخواست شمشیر نور بود،نگاهی ولی چیزی نپرسیدم.
هر کسیمطمئن داستانهایی دارهردم که گفتنشون سخته.
اینکه شیطان شمشیر حتی تو رویارویی با رهبرمیزد اتحاد هم سلاح خودش رو نیاورده بود، یعنیآروم شمشیر نور برای خودش یه داستان عمیق داشت.
درسته که این داستانمیکنه رو فقط بعد ازمیتونم پرداخت بهای زمان بشنوم.
بعد از اینکه شمشیرِ نور درخشان رو همدرخشان برداشتیم، هر سهتامون برای پیدا کردن گل شنگرفپوزخندی ماه به سمت کوه زرشکی بزرگ راه افتادیم.
«گل شنگرفخود ماه تو کوهصیقلی زرشکی بزرگ بود؟»
«اگه بخوامبودم دقیق بگم، اونورِیهو کوه زرشکی بزرگه.»
شیطان شمشیریهو با چهرهایبیجا متعجب نگاهم کرد.
«نکنه رو اون قلهیردم سر به فلک کشیدهبیجا تو دشت زرشکی باشه؟»
«دشت زرشکی رو میشناختی؟»
نور درخشان کهردم نمیدونست قضیه ازدرخواست چه قراره، پرسید:
«استاد، اونجا چه جور جاییه؟»
«جایی بود که اساتید معمولاً برای مبارزه میرفتن اونجا. میشه گفت یه میدون دوئل عجیب و غریبه. میگن به خاطر همین رزمیکارها،میخواد یه زمین ناهموار تبدیل به یه دشت شده. راستش رو بخوای، جاییه که حتی با دیدنش با چشمهای خودت هم نمیتونی درکشچیز کنی. بیشتر زمین با شنهای قرمزی پوشیده شده که انگار پودر شدن، و قلههایی با منشأ نامعلوم اینور و اونور پراکنده موندن.»
نور درخشانخود به استادشاونقدر نگاه کرد.
«نکنه سه فاجعهردم اونجا با هم درگیربیجا شدن یا همچین چیزی؟»
شیطان شمشیریهو با چهرهایبیجا آروم جواب داد:
«معلوم نیست. اونقدر شایعه درباره سه فاجعه هست که تشخیص حقیقت کاردرخشان سختیه. ولی اگه منظره تا این حد تغییر کرده، پس اساتیدی کهکنی در حد شماره یک زیر آسمان بودن باید مرتباً اونجا مبارزه کرده باشن.»
نور درخشانخود با خندهایاونقدر خشک گفت:
«اگه اون گل شنگرف ماه بهطور طبیعی رشدمیتونم نکرده باشه و یکی از سه فاجعه شخصاًکرد پرورشش داده باشه، نباید تو رفتنمون تجدید نظر کنیم؟»
شیطان شمشیریهو سرش روبیجا تکون داد.
«امکان نداره.»
برای یه لحظه دلم میخواستصیقلی نظرم رو بگم، ولی مجبورعجیبی شدم دهنم رو بسته نگه دارم.
اگه اونجا توسط یکی از اعضای سهبیجا فاجعه اداره میشد، پس کاملاً منطقی بوداستادش که منِ زندگی قبلیم همونجا سقط میشدم.
هر سهتامون از مهارت سبکی استفاده کردیم تا ازیکم کوه زرشکی بزرگ رد بشیم، بعد به دشت وسیع وبررسیش قرمز تیرهای که زیر تپه پهن شده بود خیره شدیم.
اینور و اونور، قلههایی بامیکنه شکلهای مختلف بیرون زده بودن،نگاهی انگار که صاعقه بهشون خورده باشه.
بازم یهخود جای عجیباونقدر و غریب دیگه.
افکار مزاحم رو ازمیکنه سرم بیرون کردم و خودمنگاهی رو از تپه پایین انداختم.
«بریم.»
یه لحظه بعد، سه ستونمیکنه گرد و خاک تو دشتنگاهی زرشکی به هوا بلند شد.
مستقیم به سمت بلندتریناونقدر قلهای که از بالایمیزد تپه دیده بودم حرکت کردم.
همونطور که میدویدیم، نورمیکنه درخشان که مقصدمون رومیتونم دیده بود، داد زد:
«آخه چطورییهو قراره بریمبیجا اون بالا!»
از رویمطمئن تپه، قله ارتفاعمیکنه نسبتاً معمولیای داشت.
ولی حالا که داشتیم توصیقلی دشتِ گود میدویدیم و بهشعجیبی نگاه میکردیم، بهطرز وحشتناکی بلند بود.
شکلش هم جوری نبودمیکنه که لطف کنه و اجازهنگاهی بده پای آدمیزاد بهش برسه.
بلندترین قله دستکمی ازبیجا یه ستون عمودی که سریکم به فلک کشیده باشه نداشت.
شیطان شمشیرمطمئن که سمتردم راستم میدوید، پرسید:
«پس بلندترینخود قله بود.اونقدر اسمی هم داره؟»
«من بهبودم اسم قله تنهاییهو دشت زرشکی میشناسمش.»
اولش نمیدونستم منظور ازبیجا قله تنها که رو نقشهیکم گنج نوشته شده بود چیه.
ولی وقتی به بلندترینردم قله صعود کردم، فکربیجا کنم حسش رو درک کردم.
جایی بود که وقتی به بالاترینواقعاً نقطهاش میرسیدی، میتونستی با تمام وجودتبرای یه تنهایی غیرقابل وصف رو حس کنی.
شیطان شمشیر آهی کشید.
«آه، با همچین اسمی،بیجا حتماً باید جایی باشهدرخشان که گذشتگان پاشون بهش رسیده.»
سرعتم رو بیشتربودم کردم و بهیهو شیطان شمشیر گفتم:
«ارشد، اگه اینو یه ضرب بریم بالا راحتتره. با تمام سرعت.بهم تو هم همینطور اسهالی، تمام تلاشت رو بکن. هرچند نمیدونم باهمم این مهارتهایی که تو داری بتونی برسی اون بالا یا نه.»
نور درخشان با حرص گفت:
«خفه شو.»
برای اینکه راه راحتترِ بالامیکنه رفتن رو بهشون نشون بدم،نگاهی به سمت جلو خیز برداشتم.
تا جایی که میتونستم پریدم بالا،واقعاً با نوک پاهام به صخره لگدبرای زدم و به سمت بالا اوج گرفتم.
حس کردمبودم عضلات رانممیکنه دارن میترکن.
این روندِ حفظ تعادل و لگدنگاهی زدن به صخره رو دهها بارنگاه تکرار کردم تا به قله برسم.
وقتی پایین رو نگاه کردم، دیدم شیطان شمشیربیجا با حرکات سبکی داره میاد بالا و طولینگاه نکشید که بعد از من به قله رسید.
هر دومون برای لحظهایاونقدر به اسهالی نگاه کردیم کهنامدار داشت از پایین بالا میاومد.
«...»
احتمالاً وسط راه پاش لیز خورده بود، چون داشت باخورده سر و صدای وحشتناکی بالا میاومد؛ با دست و پاکنی به صخره چنگ میزد و از هنر یخ خودش استفاده میکرد.
تق-تق-تق-تق-تق!
یه نوچ کشیدم.
پیش خودم فکر کردم واقعاًیهو لازم بود واسه خوردن یهبندازم داروی معنوی اینقدر کولیبازی دربیاوره؟
کمی بعد، نور درخشان درمیتونم حالی که دست و پاش میلرزید،استادش به قله رسید و نفسنفس میزد.
شیطان شمشیر کهبودم حسابی شاکی شده بود،درخواست شاگردش رو دعوا کرد.
«انرژی درونیات که به اندازه کافی هست، پس این مسخرهبازیها چیه؟ انگار داشتم یه بچه اژدهایآروم سنگی رو تماشا میکردم. درسته که سرت به مشروبخوری گرمه، ولی از این به بعد یهزجههای وقتی هم برای تمرین مهارت سبکی بذار. این همه راه اومدیم که اینطوری آبروی منو ببری...»
نور درخشانبودم با قیافهایمیکنه دستپاچه جواب داد:
«استاد، این اولیندرخواست باریه که ازنگاهی همچین قلهای بالا میام.»
به اینمطمئن بهانه مسخرهی نورمیکنه درخشان پوزخند زدم.
«عجب چرت و پرتی.»
قبل از اینکه نور درخشان بتونه دهنشبیجا رو باز کنه، برگشتم و به مرکزاستادش قله که نسبتاً پهن بود نگاه کردم.
شیطان شمشیریهو که کنارمبیجا بود، آهی کشید.
«آها، همونجاست.»
روی یه تپه کوچیک،اونقدر گلهای شنگرف ماه اینورمیزد و اونور شکوفه داده بودن.
هر سهتامون آرومردم به سمت گلهایدرخواست شنگرف ماه حرکت کردیم.
انگار با همدرخواست قرار گذاشته باشیم، قدمهامونبندازم رو با احتیاط برمیداشتیم.
دلیلش این بودبودم که این گلها عادتدرخواست داشتن خودبهخود پژمرده بشن.
در واقع، بعضیهاشون از قبل پلاسیده و روی زمین پخشعجیبی شده بودن، در حالی که لابهلای اونها، گلهای شنگرف ماهِ سالمسیخ با وزش باد سرشون رو به اینور و اونور تکون میدادن.
نور درخشانبودم حتی صداشمیکنه رو پایین آورد.
«واقعاً اینجان.»
دستورالعملها رومطمئن برای نورردم درخشان تکرار کردم.
«با شمشیرت قطعش کن و بذار گل بیفتهمیزد روی تیغه تا بخوریش. میفهمی چی میگم؟ اگه باکشیدمش دستت بهش دست بزنی، خاصیتش به شدت کم میشه.»
نور درخشانبودم از شیطانمیکنه شمشیر پرسید:
«استاد، شما چیزی نمیخورید؟»
«طمع کردن برای داروی معنویای که به دردت نمیخوره، حماقته. شما دو تا، زودترخورده گل شنگرف ماه رو بردارید و گردش چی رو شروع کنید. از الان بهگرفتم بعد هم دیگه حرف نزنید. گل شنگرف ماه همین الانش هم فهمیده که ما رسیدیم.»
نگاهی باخود نور درخشان ردصیقلی و بدل کردم.
باید زمانبندیمون روردم هماهنگ میکردیم، چوندرخواست باید همزمان میخوردیمش.
«مطمئناً اینیهو ریغو قراربیجا نیست گند بزنه.»
ولی خب، حتیبودم گند زدن همیهو یه جور قسمته.
من و نور درخشان توصیقلی یه لحظه کوتاه با همعجیبی سر تکون دادیم و هماهنگ شدیم.
بعد نیش خرگوش سیاه رو کشیدم بیرون، یهمیتونم گل شنگرف ماه رو قطع کردم و همونطورکرد که روی سطح تیغه لیز میخورد، درجا قورتش دادم.
در حالی که داشتمبیجا گل شنگرف ماه رو میجویدم،یکم به نور درخشان نگاه کردم.
نور درخشان هم در حالی کهیهو یه لبخند پررو روی لبهاش بود،درخشان داشت یه گل شنگرف ماه رو میجوید.
شیطان شمشیرخود با لحنیاونقدر آروم گفت:
«شروع کنید.»
هر سهتامونیهو به شکل یهمیتونم مثلث چهارزانو نشستیم.
شیطان شمشیر در حالیردم که دستبهسینه نشسته بود،بیجا مراقب هر دوی ما بود.
با چشمهای باز، حس کردم یشم بهشتی داره انرژی گلعجیبی شنگرف ماه رو جذب میکنه و بعدش حس کردم یهتنم موج از چی سرد کل بدنم رو در بر گرفت.
راستش رو بخواین، به خاطریهو یشم بهشتی، اصلاً نیازی نداشتمبندازم اینجا گردش چی انجام بدم.
برای همین، بهدرخواست شیطان شمشیر که چهارزانوبندازم نشسته بود نگاه کردم.
این همون شیطان شمشیری بودمیکنه که با شمشیر نورش این همهبندازم راه رو تا اینجا اومده بود.
از اون ناله شوم و شبحواری که وقتِمیزد بیرون کشیدن شمشیر نور شنیده بودم، میدونستم کهآروم اونم یه شیء شیطانی شبیه به یشم بهشتیه.
شیطان شمشیر، بدون اینکهمیکنه یه شیء شیطانی همراهشمیتونم باشه، آدم قابلاعتمادی بود.
با این حال، نمیتونستم در مورد خطر خود شیء شیطانی گارداستادش دفاعیم رو بیارم پایین، برای همین گردش چی رو بیخیال شدمدراز و هر از گاهی نگاهم با نگاه شیطان شمشیر گره میخورد.
شیطان شمشیر ازبودم اینکه گردش چی رودرخواست انجام نمیدادم، تعجب نکرد.
هر از گاهی به من و شاگردشچشم نگاه میکرد و بعد چشمهاش رو میبست،جایی انگار که وارد حالت مراقبه شده باشه.
در نهایت، من و شیطان شمشیردرخواست با هم کشیک دادیم و منتظر موندیمخورده تا گردش چیِ نور درخشان تموم بشه.
چون نمیتونستم پیشبینی کنم کی گردش چیبندازم نور درخشان تموم میشه، منم دستبهسینه شدمنگاهم و برای یه لحظه چشمهام رو بستم.
زمانی گذشت که خیلی کوتاهتر ازیهو اون بود که نور درخشان بتونه حتییکم یه چرخه کامل مراقبه رو تموم کنه.
یهو، من وتیغه شیطان شمشیر همزمانواقعاً چشمهامون رو باز کردیم.
«...!»
شیطان شمشیر دستش رو درازمیتونم کرد، انگار میخواست بهم بگهخورده که جوش نیارم و آروم باشم.
به نظر میرسید نور درخشان هم کهدرخواست داشت گردش چی انجام میداد متوجه تغییرخورده اوضاع شده، چون اخمهاش رفت تو هم.
شیطان شمشیرخود به نوراونقدر درخشان گفت:
«مونگ رانگ، باردم آرامش کاری رودرخواست که باید، انجام بده.»
شیطان شمشیر بیسروصدا بلند شد، دستهاشنگاهی رو پشت کمرش قلاب کرد، چرخیدنگاه و مستقیم به روبهرو خیره شد.
صدای گنگ و ریتمیکی از پایینیهو قله پیچید و بعد، زنی بادرخشان لباسهای قرمز به نرمی پرید بالا.
کنار شیطان شمشیر وایسادماونقدر و به زنی که یهونامدار پیداش شده بود نگاه کردم.
به نظر میرسید بالای سی سال سن داشتهمیتونم باشه، ولی تو اون سطح از قدرت، نبایدکرد به همین راحتی سن کسی رو حدس زد.
دهنش یه ذرهدرخواست بزرگ بود و چالگونههایبندازم کوچیکی روی گونههاش داشت.
درجا فهمیدم که یکی ازمیکنه سه فاجعه نیست، ولی اصلاًنگاهی ایدهای نداشتم این زن کیه.
زن سرخپوشخود به شیطاناونقدر شمشیر گفت:
«گلهای شنگرف ماه پلاسیدن؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«اگه شما پرورششونبودم دادید ارشد، معذرت میخوام.درخواست چرا یه تابلو نذاشتید؟»
با قیافهایخود گیج بهاونقدر جفتشون نگاه کردم.
«...»
راستش، در مورد هویت زن کنجکاو بودم، ولی بیشتریکم برام سوال بود که چرا تو زندگی قبلیم وقتیمیخواد گل شنگرف ماه رو خوردم، اونجا پیداش نشده بود.
زن گفت:
«انقدر جا خوردم که زبونم بند اومده. نور درخشان،نامدار درسته که موقع دزدی اینقدر پرسروصدا باشی؟ یه صدایهمون عجیبی شنیدم و گفتم محض احتیاط بیام یه نگاهی بندازم.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«انگار مهارت سبکی شاگردم اونقدر افتضاح بوده که صداشیکم به گوشتون رسیده، ارشد. در ضمن، من فرقه رومیخواد ترک کردم، پس نیازی نیست منو نور درخشان صدا بزنید.»
«تبدیل به یه مرتد شدی؟»
«لطفاً فقط اینطور در نظرصیقلی بگیرید که با رهبر فرقهعجیبی دعوام شد و زدم بیرون.»
زن سرخپوشبودم با قیافهایمیکنه متعجب جواب داد:
«با رهبر فرقهدرخواست دعوات شد؟ عجیبه.نگاهی دلیلش رو بهم میگی؟»
شیطان شمشیرمطمئن با لحنیردم خشک جواب داد:
«رهبر فرقه گفت میخواد یهصیقلی یشم بهشتی بسازه. من مخالفت کردمبهم و آخرش کارمون به دعوا کشید.»
به محض اینکهردم کلمه «یشم بهشتی» بهبیجا زبون اومد، جا خوردم.
بدون اغراق، حتی حسبیجا کردم یشم بهشتیِ درونمدرخشان هم یه تکونی خورد.
زن سرخپوش بابودم اون دهن گشادشیهو خندید و جواب داد:
«یه یشم بهشتی؟ برادر ارشدصیقلی بزرگ بالاخره رد داده. خب، همچینبهم انتخابی کاملاً برازنده برادر ارشد بزرگه.»
با چشمهایبودم بیحالت به زنیهو سرخپوش خیره شدم.
امروز قسمت بود چند بار دیگه جا بخورم؟ یه بار با شنیدن اسمکرد یشم بهشتی حسابی غافلگیر شدم و حالا هم دست خودم نبود که ازعجیب زنی که رهبر فرقه رو «برادر ارشد بزرگ» صدا میزد، دوباره کف کنم.
زن سرخپوش،مطمئن شیطان شمشیرردم رو برانداز کرد.
«اینکه از دعوا با برادر ارشد بزرگ جون سالم به دربهم بردی، نشون میده پیشرفت تو هم به طرز فوقالعادهای سریع بوده.همم یا شایدم برادر ارشد بزرگ اونقدر عزیز میداشتت که دلش نیومده بکشتت.»
شیطان شمشیر گفت:
«رهبر فرقه مگه بویی هم از احساسات برده؟ شمایکم هم باید مراقب باشی، ارشد. پیوندهای خواهر و برادرمیخواد رزمی در برابر یشم بهشتی هیچ ارزشی نخواهند داشت.»
زن سرخپوش سر تکون داد.
«فکر میکنی ساختن یه یشمصیقلی بهشتی به این کشکیه؟ گفتعجیبی جانشین نور درخشان قراره کی باشه؟»
«نمیدونم. برام مهم نبود.»
زن سرخپوش بادرخواست قیافهای خونسرد بهنگاهی شیطان شمشیر گفت:
«به هر حال، تمام گلهایمیکنه شنگرف ماه پلاسیدن. بشنوم ببینمنگاهی چطوری میخوای خسارتشون رو جبران کنی.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«مطمئنی خودت بهشون میرسیدی، ارشد؟»
زن سرخپوش یه لبخند زد، بعدنگاهی یه تیکه پوست کاغذی از تو سینهاشکرد درآورد و پرت کرد سمت شیطان شمشیر.
همون لحظهای که دیدم اون پوستیهو کاغذی داره تو هوا پرواز میکنه،درخشان یه خنده توخالی از دهنم پرید بیرون.
چون اون دقیقاً هموناونقدر نقشه گنجی بود کهمیزد یه زمانی دست خودم بود.