---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 302: اگه تاریک باشه مشکل‌سازه • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 302: اگه تاریک باشه مشکل‌سازه

0

شمشیر اول جناح‌داشت​ غیرمتعارف انگشتش را‌می‌شد​ به سمت من گرفت.

«عصبانی هستی؟ اگه بمیری، یه گوشه از قلب ایم سو-بک دوباره‌صورت​ ترک می‌خوره. این چیزیه که من می‌خوام. چرا به جناح غیرمتعارف‌رفت​ کمک نکردی؟ این باید همون چیزی باشه که بهش میگن کارمای اعمال.»

همان‌طور که شمشیر اول جناح‌چنین​ غیرمتعارف با نفرت می‌خندید، دندان‌های‌می‌شد​ کج و کوله‌اش نمایان شد.

هر بار که آن قیافه‌کمی​ کج و معوج را می‌دیدم،‌غلطی​ عصبانیتم راهش را گم می‌کرد.

او مردی بود که درک رزمی و کمال جسمانی‌اش‌احترام​ چندان بالا به نظر نمی‌رسید، بنابراین اینکه چنین مهارتی داشت،‌حال​ حتی باعث می‌شد حس ترس آمیخته با احترام پیدا کنم.

شاید فلج نه،‌نداشتم​ بلکه خودِ خدای‌خنده​ واقعی مرض بود.

به هر‌نمی‌رسید​ حال، اون‌اینکه​ یه ناقص‌الخلقه است.

قلب یه آدم چقدر‌صورتی​ باید پیچیده و سیاه‌خیره​ باشه که این‌طوری زندگی کرده؟

با لحنی آرام جواب دادم:

«تهش به خاطر‌نداشتم​ همین بود که‌خنده​ مردم رو آزار می‌دادی؟»

«مگه دلیل‌نمی‌رسید​ دیگه‌ای هم‌اینکه​ می‌تونه داشته باشه؟»

برای مرتیکه‌ای مثل‌رفت​ او، چیزی جز تحقیر‌می‌زد​ نداشتم که نثارش کنم.

رو در روی شمشیر اول‌باعث​ جناح غیرمتعارف، خنده پوچی کردم و‌کنم​ بعد توی صورت مرتیکه تف انداختم.

«تفو!»

مرتیکه غیرمتعارفِ شوکه شده، با قیافه‌ای مات‌داشت​ و مبهوت عقب رفت و بعد با صورتی‌کنم​ که کمی گیج می‌زد به من خیره شد.

«داری چه‌عقب​ غلطی می‌کنی؟‌صورتی​ چقدر بی‌ادب.»

«این تنها چیزیه که‌حتی​ می‌تونم بهت بدم. مثل سگ‌احترام​ کتک‌خورده جا خالی میدی. هاهاها...»

چهره شمشیر اول‌نداشتم​ جناح غیرمتعارف کم‌کم‌خنده​ سفت و خشن شد.

دستم را‌نمی‌رسید​ به آرامی‌اینکه​ تکان دادم.

«بسه دیگه. حالا مبارزه با یه ناقص‌الخلقه مثل تو رو قبول می‌کنم. اگه حرف‌می‌تونم​ حالیت نمیشه، صحبت کردن فایده‌ای نداره. ترجیح میدم به سگ محله حرف زدن یاد‌بسه​ بدم تا با حروم‌زاده‌ای مثل تو هم‌کلام بشم. چیه؟ این چه قیافه‌ایه که گرفتی؟»

«...»

مرتیکه غیرمتعارف آن‌قدر عصبانی به‌روی​ نظر می‌رسید که انگار می‌خواست هنر‌صورت​ الهی مه بنفش را آزاد کند.

«به عنوان مجازات گناه تحریک راهزنای کوهستان و‌حتی​ دزدای دریایی رودخونه، گناه آتیش زدن خونه‌های مردم‌شاید​ عادی، گناه گروگان‌گیری و اداره کردن بخور سیاه...»

دوباره با قیافه‌ای‌رفت​ بی‌تفاوت به چشم‌های‌گیج​ مرتیکه غیرمتعارف نگاه کردم.

«تحقیر من رو بپذیر.»

درست لحظه‌ای که شمشیر اول جناح غیرمتعارفِ جوش‌آورده به‌بعد​ سمتم هجوم آورد، انگار که دارم قدم‌های الهی ابر نردبان‌مات​ را به صورت عقب‌گرد تمرین می‌کنم، از او فاصله گرفتم.

قطره عرق سردی‌بنابراین​ از کمر و‌مهارتی​ زیر بغلم جاری شد.

شمشیر اول جناح‌رفت​ غیرمتعارف به سمتم‌گیج​ قدم برداشت و گفت:

«پیشنهادم برای‌مهارتی​ شاگردی تو‌حتی​ رو پس می‌گیرم.»

«چه بهتر. من‌نداشتم​ که نمی‌تونم مثل‌خنده​ تو پیر بشم.»

«مرتیکه!»

بدون اینکه شمشیرم را بکشم،‌کمی​ اول فرار کردم و بدنم‌غلطی​ را تا حد ممکن سبک کردم.

کم‌خوابی بدنم را سنگین کرده‌باعث​ بود، پس باید حین دویدن‌پیدا​ خواب‌آلودگی را از سرم می‌پراندم.

شمشیر اول جناح غیرمتعارف احتمالاً‌روی​ نزدیک به رسیدن به مرحله آسیب‌ناپذیری‌صورت​ در برابر شمشیر و تیغه بود.

من هم‌نمی‌رسید​ نمی‌دانم چطور چنین‌چنین​ اتفاقی افتاده است.

اگر سعی می‌کردم با جزئیات‌کمی​ سر در بیاورم، ممکن بود بمیرم،‌می‌کنی​ پس علاقه‌ام را از دست دادم.

«ببینم چقدر می‌تونی فرار کنی.»

خوشبختانه، آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه و‌کردم​ مهارت سبکی دو مقوله جداگانه بودند، بنابراین او‌شوکه​ آن‌قدر سریع نبود که بتواند بر من چیره شود.

با فاصله‌ای به باریکی مو‌چنین​ حرکت کردم و در حالی‌می‌شد​ که شمشیرم را می‌کشیدم، چرخیدم.

تازه آن موقع فهمیدم‌صورتی​ چرا شیطان شمشیر با‌خیره​ انرژیِ کم مبارزه می‌کرد.

او حتماً فهمیده بود که این مرد‌ترس​ در برابر شمشیر و تیغه آسیب‌ناپذیر است،‌بلکه​ پس نیازی به حمله بیش از حد نبود.

شمشیر اول جناح غیرمتعارف ضربه شمشیر‌خنده​ را با بدنش گرفت و دستش‌مرتیکه​ را به سمت یقه‌ام دراز کرد.

عقب‌نشینی کردم‌نمی‌رسید​ و یک باد‌چنین​ شمشیر آزاد کردم.

تکنیک شیطان شبح را تقلید کردم که شمشیرش‌خیره​ را جوری می‌چرخاند که انگار دارد زمین را‌بدم​ می‌تراشد و باد شمشیری مخلوط با سنگ‌ریزه ایجاد می‌کرد.

ردای بلند خاکستری شمشیر اول جناح‌می‌شد​ غیرمتعارف که با باد شمشیرِ آمیخته با‌فلج​ رگبار سنگ برخورد کرده بود، تکه‌تکه شد.

شمشیر اول جناح غیرمتعارف‌نثارش​ پوزخندی زد و ردای‌کردم​ بلندش را دور انداخت.

حالا که پایین‌تنه‌اش با لباس خواب‌مهارتی​ و بالاتنه‌اش لخت بود، درست شبیه‌آمیخته​ یک پیرمرد دیوانه به نظر می‌رسید.

«بیشتر بزن.»

تماشای این پیرمردِ بدریخت با موهای‌می‌شد​ مخلوط سیاه و سفید که برای‌شاید​ کشتنم دنبالم می‌کرد، ترس معمولی نبود.

شمشیر اول جناح‌نداشتم​ غیرمتعارف به شدت‌خنده​ تلاش می‌کرد مرا بگیرد.

فکر اینکه شمشیر چوبی‌ام ممکن است لحظه‌ای‌داشت​ که در دستش گیر کند بشکند، شمشیر‌پیدا​ زدن را بیش از پیش ناخوشایند می‌کرد.

«لعنتی... دشمنِ عجیب‌غریب و قوی‌ایه.»

آن حملات بدون‌داشت​ ظرافت و هنر،‌می‌شد​ مرا بیشتر معذب می‌کرد.

چون پیش‌بینی‌شان سخت است.

درست مثل من، شمشیر اول‌چنین​ جناح غیرمتعارف هم از اول‌می‌شد​ تا آخر داشت فریبم می‌داد.

شاید با فکر اینکه به رد‌گیج​ و بدل کردن ضربات عادت کرده،‌بی‌ادب​ خندید و دستش را تاب داد.

«فقط می‌خوای فرار کنی؟‌حتی​ اگه اول بقیه رو بکشم،‌احترام​ باز هم می‌تونی فرار کنی؟»

ناگهان تعقیب را متوقف کرد و‌خنده​ به اطراف نگاه کرد تا دنبال‌مرتیکه​ شیطان شبح و شیطان شهوت بگردد.

آن دو نفر‌بنابراین​ بدون هیچ ردی‌مهارتی​ ناپدید شده بودند.

نفسی تازه کردم‌رفت​ و از استراحت‌گیج​ کوتاه لذت بردم.

حتی حرف‌مهارتی​ زدن هم‌حتی​ اتلاف وقت بود.

از من پرسید:

«... اون چیزها کجا رفتن؟»

جوابی ندادم.

آن‌ها احمق نبودند، پس‌حتی​ خودِ پنهان شدن هم‌آمیخته​ قطعاً یک بازی روانی بود.

ذهنم را متمرکز کردم، چی سرد‌خنده​ را به شمشیر چوبی تزریق کردم‌مرتیکه​ و سپس به او حمله کردم.

وقتی ناگهان به حالت تهاجمی تغییر وضعیت دادم، شمشیر‌باعث​ اول جناح غیرمتعارف هیجان‌زده به نظر می‌رسید و با حرکاتی‌خودِ​ برای گرفتن یقه‌ام یا چنگ انداختن به من پاسخ داد.

برش دادم و گردن، صورت و سینه‌اش‌می‌زد​ را خراشیدم و یکی دو بار هم‌می‌تونم​ ضربه نفوذی زدم و چشم‌هایش را هدف گرفتم.

اما شمشیر‌مهارتی​ بلند به‌حتی​ چشم‌هایش نرسید.

در فاصله نزدیک، او‌نثارش​ با جفت کف دستش‌کردم​ نیروی کف دست آزاد کرد.

شمشیرم را عمودی پایین‌اینکه​ آوردم و به سختی نیروی‌باعث​ کف دست را دفاع کردم.

کووااااااانگ!

نیروی کف دست را با شمشیرم دفاع کردم، پس چرا پشت گردنم احساس گرفتگی‌بلکه​ می‌کرد؟ در حالی که میان زمین و هوا به عقب رانده می‌شدم، او در‌زندگی​ یک چشم به هم زدن نزدیک شد و با لبه دستش به بدنم ضربه زد.

در هوا، تیغه دستش را با‌خنده​ شمشیر چوبی‌ام دفع کردم، سپس تغییر‌مرتیکه​ جهت دادم و به عقب پرتاب شدم.

با دست چپم به زمین ضربه زدم‌داشت​ تا خودم را به هوا پرتاب کنم، اما‌کنم​ این بار پرتوی نوری از دستش شلیک شد.

در میان زمین و هوا به بدنم پیچ‌خیره​ و تاب دادم تا جا خالی بدهم و‌بدم​ دومین پرتو نور را با شمشیر چوبی‌ام دفع کردم.

تِق!

برای لحظه‌ای‌تحقیر​ جای آسمان و‌روی​ زمین عوض شد.

بعد از سه چهار بار تلوتلو خوردن‌داشت​ بین آسمان و زمین، روی زمین فرود‌پیدا​ آمدم و شمشیر چوبی‌ام را غلاف کردم.

به محض اینکه فرود آمدم،‌کمی​ حالت تهوعی به سراغم آمد،‌غلطی​ انگار که باید خون بالا بیاورم.

حتی اگر چیز زیادی هم نخورده‌می‌شد​ باشم، وقتی به بدن شوک وارد‌شاید​ می‌شود، مایع تلخ صفرا بالا می‌آید.

به هر‌تحقیر​ حال، تکنیک‌های شمشیر‌روی​ فایده زیادی نداشتند.

او در حالی‌بنابراین​ که با صدای‌مهارتی​ بلند می‌خندید نزدیک شد.

«پس می‌خوای با‌رفت​ هنرهای کف دست‌گیج​ پیش بری؟ خوبه.»

آن تبادل ضرباتِ دست‌حتی​ و پا شکسته آن‌قدر برایم‌احترام​ مسخره بود که دوباره خندیدم.

گفت:

«رهبر فرقه،‌نمی‌رسید​ نخند. خندیدن‌اینکه​ رو تموم کن.»

«چرا؟ من‌عقب​ همیشه کسی بودم‌کمی​ که زیاد می‌خنده.»

«منظورم اینه که‌داشت​ پوزخند نزن. در برابر‌ترس​ یه ارشد مودبانه نیست.»

«ارشد... ارشدِ عمه‌ت.»

ناگهان فکری به سرم زد.

نمی‌توانستم در برابر چنین‌صورتی​ حریفی پیروز شوم مگر‌خیره​ اینکه آماده مرگ باشم.

فرار کردن‌مهارتی​ هم راه‌حتی​ حل نبود.

ضربه زدن‌تحقیر​ با شمشیر‌نثارش​ بی‌فایده بود.

اگر برای مرگ‌بنابراین​ آماده می‌شدم، چه‌مهارتی​ کاری می‌توانستم بکنم؟

وقتی به من نزدیک شد، برای اولین بار،‌خیره​ با قدم‌های الهی ابر نردبان یک قدم به جلو‌کتک‌خورده​ برداشتم و به جفت کف دستانم قدرت اضافه کردم.

تِق!

برای مسدود کردن هرگونه متغیر، نیروی کف دستِ‌کردم​ هنر بی‌قلب سایه ماه و هنر لاک‌پشت طلایی رها‌شده​ را بیرون ریختم و حتی یک موج چی فرستادم.

چون حریفم از اول تا آخر‌مهارتی​ زندگی بزدلانه‌ای داشته بود، من رو‌آمیخته​ در رو با بحران مواجه شدم.

به محض اینکه کف دست‌هایمان به هم برخورد‌خیره​ کرد، حدس زدم سن این پیرمرد خیلی بیشتر‌بدم​ از آن چیزی است که پیش‌بینی کرده بودم.

انرژی درونی‌اش اون‌قدر‌داشت​ عمیق بود که‌می‌شد​ دهنم باز موند.

«این‌طوری مفت‌تحقیر​ جونت رو‌نثارش​ دور می‌اندازی؟»

«...»

«فکر کردی‌عقب​ چقدر می‌تونی‌صورتی​ دووم بیاری؟»

لبخندی زدم‌مهارتی​ و انرژی درونی‌ام‌باعث​ رو بیرون ریختم.

«دو ساعت؟»

سرش رو‌نمی‌رسید​ تکون داد‌اینکه​ و جواب داد:

«یک ساعت. توی این‌صورتی​ مدت، تمام انرژی درونی‌ت‌خیره​ رو می‌سوزونم و خاکستر می‌کنم.»

با ذهنیت جدی‌داشت​ انرژی درونی‌ام رو‌می‌شد​ باهاش شاخ‌به‌شاخ کردم.

حتی اگه انرژی من ته می‌کشید،‌خنده​ حریف‌های بعدی، یعنی شیطان شهوت و‌مرتیکه​ شیطان شبح، خیلی راحت‌تر می‌تونستن باهاش بجنگن.

برای یه لحظه به نظر رسید که شمشیر اول‌باعث​ جناح غیرمتعارفِ تیزهوش داره نیروی کف دستش رو بیرون می‌ریزه‌خودِ​ تا فرار کنه، پس منم انرژی درونی بیشتری بیرون کشیدم.

«چرا؟ کجا داری میری؟‌صورتی​ فقط وقتی می‌تونی ول‌خیره​ کنی که منو کشته باشی.»

«...»

فعلاً دست راستم به خاطر‌روی​ چیِ سردِ «مرحله ماه کامل»‌توی​ یخ زده و سفید شده بود.

اون چیِ سرد دست‌اینکه​ اون مرتیکه رو هم‌حتی​ گرفته بود و ول نمی‌کرد.

با دست چپم، نیروی‌صورتی​ کف دست «مرحله مرغ‌خیره​ متعالی» رو به کار گرفتم.

چون خطرش بود که از یه تکنیک‌ترس​ دیگه استفاده کنه، کل بدنم رو توی‌بلکه​ چیِ صاعقه‌ی «هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید» پوشوندم.

وقتی شمشیر‌تحقیر​ اول دریاچه‌نثارش​ شرقی رو کشتم...

بدنم یادش بود که‌اینکه​ چطور سه تا هنر‌حتی​ الهی رو همزمان آزاد کنه.

هنرهای رزمی، هر چی که باشه،‌گیج​ از توی بدن شروع میشه، پس خیلی‌تنها​ با روش‌های آکادمیک و تئوری فاصله داره.

بدون اینکه حتی اصولش رو درست‌می‌شد​ درک کرده باشم، داشتم سه تا‌شاید​ هنر رزمی رو همزمان اجرا می‌کردم.

کم‌کم انرژی درونی اون عمیق‌تر شد و یه حس‌بعد​ فشار رو احساس کردم، انگار دیوارها داشتن از همه طرف‌مات​ بهم نزدیک می‌شدن و نفس کشیدنم سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد.

ولی حس بدی نداشتم.

چون راه درست همین بود.

مردی که می‌تونه جونش رو به خطر‌ترس​ بندازه تا یه حروم‌زاده‌ای که ازش خوشش نمیاد‌خودِ​ رو بکشه؛ این من بودم، از همون اول.

یه ریز‌تحقیر​ انرژی درونی‌ام رو‌روی​ بهش هدیه می‌دادم.

وقتی ابروهاش عمیقاً‌بنابراین​ درهم رفت و‌مهارتی​ چیزی رو حس کرد...

«...!»

انرژی درونی‌ام رو جوری‌حتی​ بالا کشیدم که انگار می‌خواد‌احترام​ منفجر بشه و محکم گرفتمش.

شیطان شهوت که نمی‌دونم کی از هوا پریده بود پایین، با‌صورت​ کف دست راستش به پشت اون کوبید و شیطان شبح هم که‌صورتی​ یه لحظه بعد رسید، با کف دست چپش به پشتش ضربه زد.

بعد از صدای‌بنابراین​ «تراق! تراق!»، سکوت‌مهارتی​ کوتاهی حاکم شد.

صورت چروکیده‌اش مثل‌رفت​ موج دریا لرزید‌گیج​ و ابروهاش پرید بالا.

این پیرمردِ ترسناک دو تا ضربه‌می‌شد​ مستقیم نیروی کف دست خورده بود، ولی‌فلج​ حتی یه قطره خون هم تف نکرد.

در عوض، سرش رو‌نثارش​ چرخوند تا به شیطان شهوت‌بعد​ و شیطان شبح چشم‌غره بره.

با اینکه به نظر غیرممکن می‌رسید‌مهارتی​ سرش انقدر بچرخه، گردن مارمانندش پیچید‌آمیخته​ و یه نگاه مرگبار نثارشون کرد.

گفت:

«... حالا تعادل برقرار شد. هر کدومتون، تمام‌آمیخته​ زورتون رو بزنید. ببینیم انرژی درونی کی اول‌خدای​ ته می‌کشه. دست و پاهاتون رو یکی‌یکی می‌شکنم.»

به خاطر‌تحقیر​ این بود که‌روی​ خیلی بزدل بود؟

تبدیل شده بود به‌اینکه​ یه مرد با شخصیت که‌باعث​ حتی به ما نمیگفت بزدل.

وقتی مثل فرفره سر جاش چرخید تا زالوهایی‌خیره​ که به پشتش چسبیده بودن رو بکنه، ما‌بدم​ سه نفر چاره‌ای نداشتیم جز اینکه باهاش بچرخیم.

به دلیلی حس می‌کردم اگه ولش کنیم، زیر‌آمیخته​ یه سنگ گنده که داشتیم با دو تا‌خدای​ دست به زور نگهش می‌داشتیم، له و لورده می‌شیم.

اون قسمت از شونه‌اش که شیطان شهوت‌پوچی​ زده بود، هی یخ می‌زد و سفید‌تفو​ می‌شد و دوباره به رنگ اصلیش برمی‌گشت.

قشنگ معلوم بود که‌اینکه​ داره با انرژی درونی‌اش‌حتی​ «هنر یخ» رو پس می‌زنه.

با سختی‌عقب​ دهنم رو‌صورتی​ باز کردم.

«هوی شمشیر اول جناح غیرمتعارف.»

«...»

«شیطان شمشیر‌نمی‌رسید​ الاناست که‌اینکه​ بیاد بیرون.»

با اینکه فقط بلوف‌صورتی​ زده بودم، قیافه‌اش حسابی‌خیره​ تیره و تار شد.

راستش، حتی خودمم نمی‌تونستم پیش‌بینی‌باعث​ کنم کی شیطان شمشیر از «میدان‌کنم​ نبرد روح شمشیر شیطانی» میاد بیرون.

فقط می‌خواستم دروغ بگم.

بعضی وقتا آدم آرزو می‌کنه‌چنین​ دروغش فقط یه دروغ نباشه، و‌ترس​ الان یکی از اون وقتا بود.

تحمل کردم و با پشتکار‌کمی​ انرژی درونی‌ای رو که با‌غلطی​ بدبختی جمع کرده بودم، ذره‌ذره سوزوندم.

زندگی، باز‌مهارتی​ هم، مجموعه‌ای‌حتی​ از لحظات تحمله.

با اینکه ربطی‌نداشتم​ نداشت، یاد میز پاک‌پوچی​ کردن توی مسافرخونه افتادم.

خاطره میز پاک کردن، دستمال شستن، ظرف شستن‌حتی​ و یه لحظه روی صندلی نشستن و تحمل‌شاید​ کردن اون زندگی کسالت‌بار، از جلوی چشمم رد شد.

اون موقع‌عقب​ هم امید‌صورتی​ خاصی نبود.

الانم قول‌مهارتی​ و قرار خاصی‌باعث​ در کار نیست.

ولی تحمل کردن از همون اول مثل هنر رزمی‌بعد​ اختصاصی من بود، واسه همین انرژی درونی‌ام رو مثل‌قیافه‌ای​ سطل از چاه کشیدم بالا و سخاوتمندانه ریختم سرش.

اگه این تموم می‌شد،‌اینکه​ آماده بودم حتی نیروی حیاتم‌باعث​ رو بسوزونم تا خیسش کنم.

همون لحظه، صدای شکستن‌صورتی​ چیزی بلند شد و یه‌داری​ «ناله شبح‌وار» به آسمون رفت.

به آسمون نگاه کردم.

«شمشیر نور» داشت اوج می‌گرفت.

شمشیر اول جناح غیرمتعارف با قیافه‌ای مات و‌حتی​ مبهوت سرش رو بالا گرفت و به شمشیر‌شاید​ نور که توی آسمون پرواز می‌کرد زل زد.

«...»

بعدش به من نگاه کرد.

شمشیر نور که داشت توی هوا می‌چرخید، با یه ناله‌توی​ شبح‌وار برگشت پیش صاحبش و از وسط «میدان نبرد روح‌مبهوت​ شمشیر شیطانی» که داشت فرو می‌ریخت، شیطان شمشیر ظاهر شد.

همون لحظه که شیطان‌اینکه​ شمشیر رو دیدم، آب‌حتی​ دهنم رو قورت دادم.

«ای داد بیداد.»

اومده بود‌مهارتی​ بیرون، ولی انگار‌باعث​ یه مشکلی داشت.

برخلاف همیشه، ارواح تاریک به کل بدنش‌پوچی​ چسبیده بودن و حتی چشم‌هاش سیاه مطلق‌تفو​ شده بود، جوری که برقشون دیده نمی‌شد.

شیطان شهوت با‌بنابراین​ لحنی متشنج دهنش‌مهارتی​ رو باز کرد:

«استاد؟ منم. مونگ رانگم.»

شیطان شمشیر که از یه زمانی شروع کرده بود‌احترام​ به نزدیک شدن به ما، سرش رو با اون چشم‌های‌حال​ سیاه مطلق کمی تکون داد و وضعیت رو بررسی کرد.

خودش که آدم خشک و جدی‌ای بود و سروکله زدن باهاش‌صورت​ سخت بود، ولی با دیدن اون چشم‌های سیاه، فضا جوری بود‌رفت​ که انگار امروز شوخی کردن حتی کمتر از همیشه جواب می‌ده.

بعد از یه‌بنابراین​ درگیری درونی، از‌مهارتی​ شیطان شمشیر پرسیدم:

«داداش بزرگ، چیزی می‌بینی؟»

«...!»

«اگه تاریکه که‌نداشتم​ خیلی بده. آدم‌خنده​ باید روشن زندگی کنه.»

شیطان شهوت و شیطان شبح با قیافه‌های مبهوت‌حتی​ بهم زل زدن، ولی عجیب اینکه حتی اون‌شاید​ حروم‌زاده‌ی غیرمتعارف هم با تعجب بهم نگاه کرد.

راستش اگه شیطان شمشیر همین‌جوری‌کمی​ بی‌هدف شمشیر نور رو می‌چرخوند،‌غلطی​ ما بودیم که خونمون ریخته می‌شد.

هر چی نباشه، اون‌حتی​ حروم‌زاده‌ی غیرمتعارف «آسیب‌ناپذیر در‌آمیخته​ برابر شمشیر و تیغه» بود.

با ظاهر شدن شیطان شمشیر،‌روی​ این حروم‌زاده انگار از درون‌توی​ گرخیده بود و جیکش درنمی‌اومد.

شیطان شمشیر جوری بود که انگار سرتاپاش‌داشت​ رو با «انحراف چی» گچ گرفته بودن،‌پیدا​ واسه همین وضعیت از هر طرف خیط بود.

«...»

واسه همینه که‌داشت​ آدم باید دوستای‌می‌شد​ خوب پیدا کنه.

حرف‌های قدیمی‌ها همیشه‌نداشتم​ توی همچین موقعیت‌هایی‌خنده​ یاد آدم میاد.

وقتی شیطان شمشیر دهنش‌اینکه​ رو باز کرد، یه‌حتی​ نفس تاریک بیرون اومد.

تابلو بود که توی‌صورتی​ میدان نبرد روح شمشیر شیطانی‌داری​ بدجوری به دردسر افتاده بوده.

با دیدن حال و روزش، به نظر‌ترس​ می‌رسید بعد از اینکه مشکل رو سرسری‌بلکه​ حل کرده، بی‌قید و شرط زده بیرون.

من از کجا‌نداشتم​ باید می‌دونستم توی دل‌پوچی​ شیطان شمشیر چی می‌گذره؟

شیطانی که می‌خواست‌بنابراین​ یه شمشیرزن بزرگ‌مهارتی​ بشه، کنارمون ایستاده بود.

به چشم‌های سیاه مطلق شیطان‌کمی​ شمشیر که امروز به نظر خیلی‌می‌کنی​ غمگین میومد نگاه کردم و گفتم:

«داداش بزرگ، یه‌داشت​ کاری بکن. باید‌می‌شد​ بری یوران رو ببینی‌ها.»

شیطان شمشیر که واقعاً انگار به خاطر انحراف چی کور شده‌صورت​ بود، یه دستش رو دراز کرد و دور و بر ما‌رفت​ که توی مسابقه زورآزمایی نیروی کف دست قفل شده بودیم، کورمال‌کورمال گشت.

دستش خورد به این و‌چنین​ اون، بعدش صورت شمشیر اول‌می‌شد​ جناح غیرمتعارف رو لمس کرد.

شیطان شمشیر که غرق در‌کمی​ ارواح بود، انگار حرف‌هام رو‌غلطی​ درست نمی‌شنید، ولی بهش گفتم:

«اونی که باید بکشی‌حتی​ همین حروم‌زاده‌ست. همونی که‌آمیخته​ الان داری دست مالیش می‌کنی.»

«...»

«این دشمنِ چهار شرور بزرگه.»

شیطان شمشیر، شمشیر نور رو برد‌گیج​ بالا و با تهِ دسته‌اش کوبید‌بی‌ادب​ توی فرق سر شمشیر اول جناح غیرمتعارف.

ناولها | novelha.net