چپتر 150: در لحظه وداع ما
0تو زندگی قبلیم،داس این موقعها داشتممیدادم چه غلطی میکردم؟
دقیقاً یادم نمیاد.
اینطوری نبود که دفترچه خاطراتفکرش داشته باشم یا کارای روزمرهامکوفتی رو یه جا یادداشت کنم.
از اونجایی که فقط هر جور پیشنبرد میاومد زندگی میکردم، سالهای گذشته رو فقط بهحتی لطف چند تا اتفاق مهم به یاد میآوردم.
اگه تو خاطراتم میگشتم،هوا مسافرخانه تا الان دیگهبکن با خاک یکسان شده بود.
احتمالاً همون موقعی بود که استان ایلیانگ روبکن ترک کرده بودم و به عنوان یه گورکن کارزمانه میکردم و کل روز داس تو هوا تاب میدادم.
فکرش رو بکن، اونمیدادم زمان فقط داشتم یهزمان داسِ کوفتی رو تاب میدادم...
حالا چه بلایی سرم اومده؟
زمان همون زمانه، ولی...
الان اونقدر زیردستداس دارم که رسیدگی بهفکرش تکتکشون برام سخت شده.
چارهای نداشتم جز اینکه فقط روی اونایی تمرکز کنمداسِ که زیردست مستقیمم حساب میشدن یا چشمم رو میگرفتن،زیردست و در کنارش تمرینات خودم رو هم ادامه بدم.
تو این گیر و دار، مهمترین برنامهام اخیراً این بود که تانامه وقتی شیطان شبح شش هارمونی کاملاً خوب میشه ورِ دلش بمونم، بهشبخوان غر بزنم، تهدیدش کنم و شخصیتش رو از نو بکوبم و بسازم.
درست همون موقع که برنامه ریخته بودم سم پراکندهکننده چی که مویونگ بک آماده کردهسرم بود رو به خوردش بدم و در کنارش درمانش کنم تا برای راند دوم واونایی سوم نبرد روانیام با شیطان شبحِ زندگی قبلی آماده بشم، یه نامه به دستم رسید.
حتی قبل از اینکههوا نامه رو باز کنم،بکن یه حس عجیبی داشتم.
راستش رو بخواید،تاب آدمای زیادی نبودن کهاون بخوان برام نامه بفرستن.
با خودم گفتمبرای نکنه رهبر اتحاد موریمنبرد باشه یا شیطان شمشیر.
اما به محض اینکههوا محتوای نامه رو چک کردم،اون نتونستم جلوی تعجبم رو بگیرم.
خیلی ساده نوشته شده بود.
«صد و یازده سال داره مثل یک روززمان میگذره. امیدوارم سرنوشت دیدار دوبارهمون هنوز پابرجا باشه. دلماونقدر میخواد قبل از رفتنم، دوستم رو تو موریم ببینم.»
یه پیام کوتاه بود بدون اسمسوم فرستنده و گیرنده، برای همین نامهنامه رو هی دوباره و دوباره خوندم.
با خوندنش فهمیدم کههوا همهچیز تو همون سهبکن خط خلاصه شده بود.
صد و یازده سالگی، سنتاب فرستاده ارشد هو گیوم بود، اونداسِ پیرمرد، اون مرد واقعی، اون ارشد.
«سرنوشت دیدار دوبارهمون» آرزوشمیدادم برای دیدن دوباره من بود،داسِ کسی که دوست خودش میدونست.
اینکه گفته بود سالها دارن مثل یکنبرد روز میگذرن رو اینطور برداشت کردم کهرسید وضعیت سلامتی هو گیوم اصلاً تعریفی نداره.
هی خوندمش و با خودمتاب فکر کردم نکنه معنی پنهان دیگهایداسِ داشته باشه، اما چیزی پیدا نکردم.
نامه رو باداس دقت تا کردممیدادم و گذاشتم لای لباسم.
«همم...»
دستبهسینه، مدت زیادی تو فکردوم فرو رفتم تا اینکه روقبلی به اتاق اندرونی صدا زدم.
«مادام سون، اونجایی؟»
«بله، رهبر فرقه.»
به محضهوا اینکه مادام سونفکرش اومد بیرون، گفتم.
«ده هزار سکه نقره فقط به صورتنبرد اسکناس آماده کن. یه دست رداهای سیاهرسید هم بذار تو یه بقچه و برام بیار.»
«متوجهم.»
«نمیخواد حتماً خوشمزه باشه، پس یهمیدادم مقدار گوشت گاو خشکشده هم بذار.کوفتی یه قمقمه بامبو هم بنداز تنگش.»
«چشم.»
آروم به چا سونگ-تهراند که از قضا داشتروانیام وارد تالار بزرگ میشد، گفتم.
«بیسروصدا فقط سو گون-پیونگ،هوا مدیر بیوک و استاد هویوناون رو صدا کن بیان اینجا.»
«چشم.»
چونهام رو گذاشتمتاب رو دستم وبکن منتظر مدیرای ارشد موندم.
به محض اینکه واردراند شدن و درهای تالار بزرگشبحِ رو بستن، به حرف اومدم.
«بشینید.»
«چشم.»
«قصد نداشتم حالا حالاها جایی برم، اما چارهای ندارم. ارباب عمارت سو پادزهری که باید به شیطاناونقدر شبح شش هارمونی داده بشه رو مدیریت میکنه. تا وقتی من نیستم، همه مدیران ارشد باید حواسشون بهشکنارش باشه، و اگه دیدید داره از کنترل خارج میشه، همونجا کار شیطان شبح شش هارمونی رو تموم کنید.»
«متوجهیم. با هفتبرای حشره طلا وسوم نقره چیکار کنیم؟»
«خودتون نمیتونید از پسشون بربیاید؟تاب تا وقتی شاخبازی درنیاوردن، جوری باهاشونداسِ رفتار کنید که فقط زنده بمونن.»
«چشم.»
«و اینکه، هرچند احتمالش کمه، اما چون رئیس خاندان ساما بدجوری به دست من زخمی شده، این خطر وجود داره که تا وقتی نیستم، نیروهای خارجی استخدام کنه تا بهمستقیمم اینجا حمله کنن. اگه کسی اومد و سراغ من رو گرفت، بگید رفتم جامعه دنیای زیرین جنوبی. اگه نیروها رو جمع کنید و همراه با جامعه دنیای زیرین جنوبی حمله کنید،درست تا حدودی میتونید اوضاع رو جمع کنید. اگه اتفاقی افتاد، خودتون شرایط رو بسنجید و انعطافپذیر عمل کنید. به چهار ژنرال الهی هم بگید فعلاً تو باند خرگوش سیاه تمرین کنن.»
«متوجهیم.»
سو گون-پیونگ پرسید.
«کجا میرید؟»
«قصر شب خونین.»
«کِی راه میافتید؟»
بقچه رو از مادام سونتاب که با عجله از اتاق اندرونیداسِ بیرون میاومد گرفتم و جواب دادم.
«همین الان.»
چا سونگ-تههوا با نگاهمیدادم به قیافهام گفت.
«رهبر فرقه، اگه میخواید بریددوم دعوا، بیاید نیروها رو جمعقبلی کنیم و با هم بریم.»
«خیلی دوره. قصد دعوا هم ندارم. یه کاریه کهاون باید سریع بهش برسم، برای همین اگه نیروها روولی ببرم، قبل از اینکه حتی برسیم از خستگی تلف میشن.»
بلند شدمروز و نگاهی بهتاب مدیرای ارشد انداختم.
«وقتی برگشتم میبینمتون.»
در حالی که با قدمهایدوم بلند میرفتم بیرون، مدیرا با سروصدابشم تا دم دروازه اصلی دنبالم اومدن.
یهو با خودم گفتم نکنهتاب یادم رفته باشه چیزی بگم،زمان برای همین برگشتم و نگاشون کردم.
بعد، چیزیروز که به ذهنمتاب رسید رو گفتم.
«تا وقتی که من نیستم.»
«بله.»
«ارباب عمارت سو مسئول کارهای باند خرگوش سیاه میشه. سونگ-ته هم به امور فرقه هائو رسیدگیاومده میکنه. استاد هویون میشه استاد ارشد. برای هر مسئله مهم داخلی دیگهای که نیاز به تصمیمگیری داشت،حساب با مدیر بیوک مشورت کنید. برای مسائل خارجی موریم هم با برادر رزمی بک این مشورت کنید.»
«متوجهیم.»
با یه تکون دادنِ سرفکرش باهاشون خداحافظی کردم و بعدکوفتی مهارت سبکیام رو فعال کردم.
آیا میتونستمروز هو گیومهوا رو ببینم؟
هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم.
اگه صد وتاب یازده سال داشتبکن مثل یه روز میگذشت...
پس تا الان، احتمالاً شبدوم تاریکِ زندگی مردی به نامقبلی هو گیوم داشت به پایان میرسید.
مرگ برای یه قاتل پیر که بیشتر از صد سال زنده مونده بود، چه معنیایسرم داشت؟ از اونجایی که تا قصر شب خونین راه درازی در پیش بود، مهارت سبکیاماونایی رو در حالی که ذهنم درگیر هزار جور فکر و خیال بود، به کار انداختم.
بعد از رفتنِ اینهوا پیرمرد و ارشدِ مردِ واقعیاون هم، دردسرهای دیگهای شروع میشد.
تو زندگی قبلیم، تو دورانی که تو موریمزمان بودم، هیچوقت اسم سازمانی به نام قصر شب خونیناونقدر به گوشم نخورده بود و اصلاً خاطرهای ازش نداشتم.
همینها دلایلی بود کهراند با این عجله بهروانیام سمت قصر شب خونین میرفتم.
و از اونجایی که نمیدونستمتاب چه خبره، یه حس اضطرابزمان بیدلیل هم تو وجودم بود.
در عین حال، دلمهوا میخواست برای آخرین باربکن با هو گیوم خداحافظی کنم.
چون ما مردهای واقعیایمیدادم هستیم که تحت هر شرایطیداسِ سعی میکنیم سر قولمون بمونیم.
همونطور که میدویدم، کمکم ذهنم رو ازنبرد افکار پراکنده پاک کردم تا جایی کهرسید تمام تمرکزم فقط روی مهارت سبکیام جمع شد.
اونقدر انرژی درونی داشتم که بتونم بدون استراحت بدوم،اون اما حتی منم نمیتونستم جلوی داغ شدن کف پاهام، حساونقدر عجیب تو زانوهام و در نهایت نفسنفس زدنم رو بگیرم.
بعد از یه روز کامل دویدن، توفکرش یه جای خلوت نشستم، از قمقمه بامبو آبسرم خوردم و مشغول جویدن گوشت گاو خشکشده شدم.
بهطور غریزی لحظهای به اطراف نگاه کردماون و بعد چی حقیقیِ هنر بیقلب سایهاومده ماه رو تو بدنم به گردش درآوردم.
سرمای طراوتبخشی ازبرای نوک سر تاسوم نوک پاهام پخش شد.
این حالت به قدریهوا جدید و بیسابقه بودبکن که آدم رو گیج میکرد.
حتی درروز حین تجربه کردنتاب این حس جدید،
با خودم فکر کردم که راهبکن درازی در پیشه و کامل شدنبلایی هنرهای رزمیام هنوز خیلی جای کار داره.
دوباره بلند شدم، یهراند نفس عمیق کشیدم وروانیام باز شروع به دویدن کردم.
این بار، با فکر ترکیب کردن چی حقیقیبکن یانگ افراطی و یین افراطی با استفاده ازاومده هنر شکافتن ذهن، انرژی درونیام رو به کار انداختم.
کار آسونی نبود، اماهوا قلمرویی بود که بالاخره یهاون روزی باید بهش چنگ مینداختم.
استفاده همزمان ازتاب یین و یانگ دروناون بدن، مرحله اول بود.
بیرون دادن همزمان یینراند و یانگ به خارجروانیام از بدن، مرحله دوم بود.
ترکیب آزادانه یین و یانگ به دلخواه خودم،بکن برای استفاده همزمان درونی و بیرونی، چیزی بوداومده که به عنوان مرحله سوم در نظر گرفتم.
با خودم فکر کردم کهتاب این تازه شروع هنر الهیزمان مه بنفش من میتونه باشه.
با این حس میدویدم که انگار دارماون از طریق مهارت سبکیام، پایه و اساساومده یه هنر رزمی جدید رو بنا میکنم.
مثل یه میمون که ریدنش رو نگهنبرد داشته، وعدههای غذاییش رو پیچونده و حتی موقعحتی دویدن هم داره به هنرهای رزمی فکر میکنه.
چند باری جابهجا شدن شیفت خورشیدمیدادم و ماه رو تماشا کردم و مثلحالا یه میمون روانی فقط دویدم و دویدم.
چون قول، قوله.
وقتی رسیدمدرمانش به قصرراند شب خونین.
میدونستم که خیلی دیر نکردم.
چون به جای صدایهوا شیون و زاری، هرازگاهیبکن صدای خنده به گوشم میرسید.
«آه، سر قولم موندم.»
بدون هیچ دردسری، با راهنمایی یکی از رزمیکاران قصرشبحِ شب خونین به یه تالار بزرگ و جادار رسیدمعجیبی که شش هفت نفر اونجا دور هم نشسته بودن.
اون وسط، فرستاده ارشد هوتاب گیوم هم با یه ردای مشکیداسِ رنگ و رو رفته نشسته بود.
هو گیوم به محض دیدنم،تاب جوری لبخند زد که انگار واقعاًداسِ از ته دل خوشحال شده بود.
«همونطور که گفتم رهبر فرقهفکرش هائو اومد. یونگ-میونگ، بهت چیکوفتی گفتم؟ گفتم که حتماً میاد.»
یونگ-میونگ بادرمانش یه لبخندراند محو جواب داد:
«بله.»
چند نفری سمت چپ و راستم بودن،فکرش ولی من یه راست رفتم سمت هوبلایی گیوم تا اول با اون احوالپرسی کنم.
«ارشد، من اومدم.»
گور بابایدرمانش آداب وراند رسوم موریم.
رفتم سمت هوداس گیوم و به آرومیفکرش دست چروکیدهاش رو گرفتم.
هو گیومروز لبخند زدهوا و گفت:
«رهبر فرقه، تاتاب اینجا راه کوبیدیبکن و زحمت کشیدی.»
لحنش با قبلبرای فرق کرده بود،سوم ولی برام مهم نبود.
ما از اونداس آدمایی نیستیم کهمیدادم درگیر اینجور خزعبلات بشیم.
رنگ و روی هو گیوم ومیدادم نگاه تو چشماش رو برانداز کردمکوفتی و فشار دستش رو هم حس کردم.
واقعاً هیچهوا جونی تومیدادم بدنش نمونده بود.
لبخند زدم و گفتم:
«ارشد، تیپت اصلاً بدهوا نیست. شبیه همون لباس قاتلیهاون که تو دوران اوجت میپوشیدی.»
هو گیومروز سرش روهوا تکون داد.
«درجا شناختیش. آره، همونمیدادم لباسه. همونی که وقتیزمان مربی اول بودم زیاد میپوشیدم...»
یونگ-میونگ که پشتبرای سر هو گیوم بود،نبرد رو به من گفت:
«رهبر فرقه،روز لطفاً جایهوا من بشین.»
تازه اون موقعداس بود که یه نگاهیفکرش به بقیه مهمونها انداختم.
ارباب قصر شب خونین اونجا بود، اون دخترهزمان گیو-یونگ که به پیشونیش تلنگر زده بودم هم بود،اونقدر اما چند تا رزمیکار هم بودن که اصلاً نمیشناختمشون.
خودم رو انداختم همونجایی کهدوم یونگ-میونگ نشسته بود و تازه دوزاریمبشم افتاد که ارشد شیطان شمشیر نیومده.
جو جوری نبود که بشه چرتمیدادم و پرت گفت و گپ زد، برایحالا همین فقط به هو گیوم زل زدم.
تازه بعد از اینکههوا نشستم، ارباب قصر شببکن خونین به حرف اومد:
«رهبر فرقه،هوا تا اینجامیدادم اومدی زحمت کشیدی.»
«بیخیال بابا. جوری راحتراند اومدم که انگار دارم میرمشبحِ خونه رفیقم تو محله بغلی.»
«...»
ارباب قصر شب خونینهوا پلک زد و بعد یهاون لبخند محو رو لباش نشست.
فضا یه نمه معذبکنندهمیدادم شده بود، پس مثلزمان همیشه بدون هیچ درایتی پرسیدم:
«داشتین در موردبرای چی اینقدر باسوم نشاط حرف میزدین؟»
هو گیوم خندید و گفت:
«این پیرمرد عمر درازی کرده، واسه همین هنوز ایناون ردای مشکی رنگ و رو رفته رو دارم. داشتمولی چند تا وسیله رو بین بقیه پخش میکردم. یونگ-میونگ.»
«بله.»
«اون چیزی که قبلاًراند گفتم به درد رهبرروانیام فرقه میخوره رو بیار.»
یه نگاهروز به هو گیومتاب و یونگ-میونگ انداختم.
«یعنی بهروز این زودی میخوادتاب بهم کادو بده؟»
در واقع،هوا این میتونست یادگاریفکرش هو گیوم باشه.
تو همون حین که منتظر یونگ-میونگسوم بودم، چشمم افتاد به اون دختره گیو-یونگ،دستم نیشخندی زدم و ادای تلنگر زدن درآوردم.
با این کارم، گیو-یونگهوا با اون چشمای گودبکن افتادهاش بهم چشمغره رفت.
با دیدن لبخونی کردنش، پرسیدم:
«الان گفتی من نحسم؟»
گیو-یونگ جا خوردبرای و به ارباب قصرنبرد شب خونین نگاه کرد.
«نه، من چیزی نگفتم.»
«میدونم. رهبر فرقه دارههوا سر به سرت میذاره،بکن پس خودت رو درگیر نکن.»
«چشم.»
با یه نگاه به اطراف، دیدم همون مردروانیام میانسالی که یه لحظه تو اون عمارت اعیونی بهباز اسم خانه ماه آب دیده بودم هم اونجا نشسته.
«پس توروز صاحب خانههوا ماه آب بودی.»
مرد میانسال لبخندیداس زد و سرشمیدادم رو کمی خم کرد.
«خیلی وقته هم رو ندیدیم.»
به نظر میرسید فقط کسایی که بانبرد هو گیوم ارتباط داشتن یا از اعضایرسید ردهبالای قصر شب خونین بودن، اینجا حضور داشتن.
یونگ-میونگ بیدرنگ از اتاق اندرونی بیرونمیدادم اومد و یه شمشیر چوبی دربکوفتی و داغون رو داد دست هو گیوم.
هو گیوم دستی روهوا شمشیر چوبی کشید وبکن بعد رو به من گفت:
«این یه هدیه برای رهبر فرقهست. یه شمشیرزمان چوبیه که تو جوونیم خیلی برام عزیز بودولی و اگه رهبر فرقه ازش استفاده کنه، خوشحال میشم.»
بلند شدم و شمشیرراند چوبی که هو گیومروانیام سمتم گرفته بود رو گرفتم.
«دادن یهروز چیز به اینتاب باارزشی به من...»
وقتی هو گیوم شمشیر چوبی رومیدادم بهم میداد، چهرهاش از هم بازکوفتی شد و واقعاً راضی به نظر میرسید.
در حالی که شمشیر چوبیفکرش تو دستم بود، برگشتم سرکوفتی جام و به هو گیوم گفتم:
«ارشد، این رو میکنم گنجینه رهبرسوم فرقه، تا نسل به نسل بیننامه رهبران فرقه هائو دست به دست بشه.»
هو گیومروز ریز خندیدهوا و گفت:
«رهبر فرقه، این سلاح یهتاب قاتله، برای همین اصلاً بهزمان درد گنجینه رهبر فرقه بودن نمیخوره.»
هو گیومهوا انگشتش رو بهفکرش یه سمت کشید.
درجا منظورش روبرای فهمیدم و شمشیرسوم چوبی ساده رو کشیدم.
از بیرون یه شمشیر چوبیتاب معمولی بود، ولی توش یهزمان شمشیر واقعی جا خوش کرده بود.
اونقدر سبک بود که به زور میتونستمفکرش وزنش رو حس کنم، با این حالبلایی تیغهاش به طرز وحشتناکی تیز به نظر میرسید.
از هو گیوم پرسیدم:
«ارشد، اسم خاصی داره؟»
«یه قاتل پیر روش اسم گذاشته بود، ولیبکن قرار نیست بهت بگم، پس خودت یه اسماومده جدید براش انتخاب کن رهبر فرقه. اینجوری خیلی بهتره.»
سرم رو تکونداس دادم و بعد بهفکرش شمشیر چوبی خیره شدم.
«همین کار رو میکنم.»
هو گیوم با چهرهایراند آسودهخاطر، نگاهی به دورروانیام و بریها انداخت و گفت:
«عمر طولانی یه خوبیهایی همتاب داره. خوشحالم که خرت وزمان پرتهای زیادی برای بخشیدن دارم.»
بدون اینکه کلمهای حرف بزنم به صدایفکرش آروم هو گیوم گوش دادم و بعدبلایی سرم رو چرخوندم سمت ورودی تالار بزرگ.
صدای قدمهای نسبتاً عجولی به گوشمبکن خورد و بعد یه رزمیکار از قصرسرم شب خونین تو تالار بزرگ ظاهر شد.
رزمیکار جوون با صورتیراند که مثل گچ سفیدروانیام شده بود، گزارش داد:
«...اومدم بهتون خبر بدم کهتاب رهبر فرقه تو راهه تازمان به ملاقات ارشد هو بیاد.»
با تعجب از اینکه اینتاب دیگه چه چرت و پرتیه، بهداسِ اعضای قصر شب خونین نگاه کردم.
با دیدن اینکه چطور رنگفکرش از رخسار همهشون پریده بود،کوفتی فهمیدم که یارو یه مهمون ناخوندهست.
تنها کسی که خونسردیش رودوم حفظ کرده بود هو گیوم بودبشم که با لحنی آروم جواب داد:
«تا کجا رسیده؟»
«همین الانش هم به این نزدیکیها رسیده. گفت نیروهاش رو تو حالتکوفتی آمادهباش نگه میداره و خودش تنهایی میاد، برای همین قصر شب خونینبرام نباید واکنش نشون بده و آرامش خاطر ارشد هو رو به هم بزنه.»
هو گیومهوا سرش رومیدادم تکون داد.
«فقط یه عیادت سادهراند از یه مریضه، پسروانیام نیازی به شلوغبازی نیست.»
تو این گیر و دار، من مثل یهبکن کیسه سیبزمینی اونجا نشسته بودم و داشتم تماماومده سعیم رو میکردم تا اوضاع رو هضم کنم.
کار زیادی از دستم برنمیاومد.
با اینهوا فکر که شایدفکرش اشتباه شنیدم، پرسیدم:
«ارشد، نکنه تو این سالهای آخرسوم عمرت دین و ایمونت رو عوض کردی؟دستم آخه میشنوم که رهبر فرقه داره میاد...»
«...»
از اونجایی که هیچکسهوا جوابم رو نداد، وضعیتبکن رو همونطوری که بود پذیرفتم.
به نظر میرسیدتاب رهبر فرقه شیطانیبکن همین دور و براست.
حسابی سر کیف اومدمراند و همزمان، یه هیجانروانیام عجیب تو کل وجودم پیچید.