چپتر 232: گدا و من
0اگه رهبر فرقه گدایان رو که یکیاوج از «سه فاجعه» است فاکتور بگیریم، «بدنشبیه کُند» هنوزم سریعترین مرد توی فرقه گدایان بود.
به اینوقت راحتیا نمیتونستم بهپرش گرد پاش برسم.
بدتر از اون، وزن رهبر فرقهانجام گدایان که کولش کرده بودم هی تغییرغلبه میکرد و دویدن رو برام سختتر میکرد.
ولی بعد از یه مدت کوتاه، حتییاد بدن کُندِ شوخطبع هم ساکت شد و رهبرهوم فرقه گدایان هم لام تا کام حرف نزد.
منم چارهای نداشتمزمین جز اینکه تمرکزم رواوج بذارم روی مهارت سبکی.
بعد از گذشت مدتی، تغییرات عجیب وانجام غریب وزن رهبر فرقه گدایان من رو یاداوج «قدمهای الهی ابر نردبان»ِ اون محقق سفیدپوش انداخت.
«هوم؟»
اون مرتیکه هم موقع دویدنعجیب بالاتنهاش رو خم میکرد و سبکینردبان و سنگینی بدنش رو کنترل میکرد.
آخه آدم چطورزمین میتونه وزن بدنشغلبه رو تغییر بده؟
برای مردم عادی غیرممکنه، ولیپرش به عنوان یه رزمیکار، طبیعتاًپاهام باید به انرژی درونی فکر میکردم.
چون رهبر فرقه گدایان روبلند کول کرده بودم، چارهای نداشتم جزمیچسبوند اینکه بالاتنهام رو کمی خم کنم.
یه جایی به خودم اومدم و دیدم درقدمهای حین دویدن، دارم به طور طبیعی وزن رهبر فرقهموقع رو تحمل میکنم و در برابرش مقاومت نشون میدم.
هر وقت سبکزمین میشد، یه پرشغلبه بلند انجام میدادم.
هر وقت وزنش پاهام رو بهبلند زمین میچسبوند، انرژی درونی تزریق میکردم تاتزریق بر اون غلبه کنم و اوج بگیرم.
به عبارت دیگه، بخاطر وزن رهبر فرقهمیدادم گدایان، مجبور شدم یه مهارت سبکی شبیهاوج به قدمهای الهی ابر نردبان اجرا کنم.
یه لحظه بعد،مدتی رهبر فرقه گدایانغریب به حرف اومد.
«حالا دیگه به وزن عادت کردی. رهبر فرقه، این چیزی نیست که راحت یاد بگیری، باید با بدنتحالا یادش بگیری. اونقدر بدو تا از پا دربیای و این رو توی بدنت حک کنی. مهم نیست اگهسپرد از خستگی بیفتی و بمیری. وقتی بدنت به یادش سپرد، دفعه بعد انجام دادنش تنهایی برات راحتتر میشه.»
«فهمیدم.»
راستش رو بخواید، وقتی رهبر فرقهانجام گدایان سنگین میشد، انگار یه تیکهتزریق آهن گنده رو کول کرده بودم.
برای تحمل اون وزن،تغییرات باید درست و حسابی انرژیالهی درونی به پاهام تزریق میکردم.
اونقدر وزنش زیاد بود که عرق مثل بارون از سر وبخاطر روم میریخت، ولی چون نه تنها من، بلکه رهبر فرقه گدایان وراحت بدن کُند هم جدی بودن، روم نشد غر بزنم که چقدر سخته.
همینطوری بیش از چهار ساعتپرش بدون استراحت دویدم، اونم باپاهام یه تیکه آهن گنده روی پشتم.
چون بدن کُندمیشد سریع بود، منمانجام با تمام سرعت میدویدم.
بعد از چهار ساعت دویدنعجیب دیگه با اون وضعیت خسته،ابر خورشید کمکم داشت غروب میکرد.
«این دیگه داره دیوونم میکنه.»
دیگه براموقت مهم نبودمیشد داریم کجا میریم.
حالا که فکرش رو میکنم، چه بهمیدادم سمت دریای ژجیانگ میرفتیم چه به جاییاوج که تا حالا نرفته بودم، مقصد اهمیتی نداشت.
هدفِ داشتنِگذشت پاهای فولادی مهمترعجیب از مقصد بود.
اگه این تمرین میتونست درکم رو از مهارتبگیرم سبکی عمیقتر کنه و من رو سریعتر ازلحظه قبل کنه، آماده بودم کل شب رو بدویم.
اونقدر دویدم تا خورشیدمیشد کاملاً غروب کرد ومیدادم دور و برم تاریک شد.
وقتی اونقدر تاریک شد کهبلند حتی دویدن هم سخت بود،زمین صدای رهبر فرقه رو شنیدم.
«گرسنت نیست؟»
«من خوبم.»
«تو شاید خوب باشی،میشد ولی ما گرسنهمونه. بیامیدادم الان یه چیزی بخوریم.»
رهبر فرقه با من حرف زد،انجام ولی این بدن کُند بود کهتزریق در حالی که جلوتر میدوید جواب داد.
«بله، استاد. بریم نودل بزنیم؟»
«بریم.»
کمی بعد، بدن کُند نزدیک یه خیابونانجام شلوغ و پرنور ایستاد و رهبر فرقهغلبه که روی کولم بود، بالاخره پیاده شد.
سعی کردم خونسرد به نظر بیام،انجام ولی به محض اینکه اون بار سنگینغلبه از روی دوشم برداشته شد، تلوتلو خوردم.
رهبر فرقهگذشت بازوم روتغییرات گرفت و گفت:
«...خیلی لجبازی. خوب دووم آوردی.»
سر تکونوقت دادم و نفسمپرش رو تازه کردم.
بدن کُندسبک نزدیک شدپرش و گفت:
«انرژی درونی و استقامت رهبر فرقه کمالکی نیست.قدمهای با دیدن تحمل و سرعتت، احتمالاً توی ردهمرتیکه سنی خودت رقیب نداری. دستاورد دیگهای هم داشتی؟»
رهبر فرقه بهزمین من نگاه کردغلبه و سر تکون داد.
«به نظر میرسهسبک به یه درکبلند و اشراقی رسیده.»
بدن کُندسبک اومد سمتم وبلند زد روی شونم.
«خسته نباشی. کار آسونی نیست که این همه راه رو با کول کردن استاد بدویی. پیشونیت خیس عرقه. اصلِ باطنیِ اضافه کردن وزنآدم به بدن فقط محدود به مهارت سبکی نیست. برای حمله و دفاع هم لازمه. این خودش میتونه یه هنر محافظت از بدن باشهاومدم و همچنین میتونه تبدیل به هنر رزمیای بشه که با یه حرکت ساده دشمن رو پرت کنه هوا. فکر میکنی چطور همچین چیزی ممکنه؟»
بعد ازپاهام تفسیر حرفهای بدنتزریق کُند، جواب دادم:
«ترکیب هنرهای درونی و بیرونیه؟»
بدن کُند بهممیشد نگاه کرد وانجام سر تکون داد.
«درسته. موریم پر از آدماییه که هنرهای درونی و بیرونیشون جداست. این آدما دچار توهم شدن و فکر میکنن استادن. البته، استادای زیادی هم هستن که میتونن این دوتا روغیرممکنه با هم ترکیب کنن. ولی قضیه به همینجا ختم نمیشه. وقتی هنرهای درونی و بیرونی توی بدنت به هارمونی کامل برسن، مثل خورشید و ماهِ خودت، میتونن قدرت انفجاریای داشته باشنپرش که فراتر از هر انتظاریه. این به هیچ وجه یه هنر رزمی سطحی نیست. محدودیتی وجود داره که بقیه چقدر میتونن بهت یاد بدن. این حس رو خوب به خاطر بسپار.»
«فهمیدم.»
«شُرشُر داری عرق میریزی.»
بخار سفیدی رو که از صورتانجام و سرم بلند میشد حس کردمتزریق و به بدن کُند نگاه کردم.
حالا که دقت میکردم،تغییرات بدن کُند حتی یه قطرهالهی عرق هم روی صورتش نداشت.
عرق پیشونیم روزمین با دست پاکغلبه کردم و جواب دادم:
«بخاطر اینه که هوا گرمه.»
«اصلاً هم گرممیشد نیست. فقط توانجام گرمته، رهبر فرقه. هاهاها.»
بدن کُند راه افتاد سمتعجیب خیابون شلوغ و من وابر رهبر فرقه هم دنبالش رفتیم.
چون باپاهام گداها بودم، منتزریق اول تعارف زدم.
«من حسابوقت میکنم، پس بریمپرش یه جای خوشمزه.»
بدن کُند یهمیشد جوری خندید کهانجام انگار حرفم مسخره بود.
«نکنه انتظار داشتیمدتی از یه گداغریب غذای مفتی بگیری؟»
به نظر میرسید رهبرمیچسبوند فرقه هم براش جالببگیرم بود و زیر لب خندید.
قصد داشتم یه ضیافت حسابیبلند مهمونشون کنم، ولی سر اززمین یه نودلفروشی درب و داغون درآوردیم.
وقتی دست راستم رو بلندعجیب کردم تا سفارش بدم، بدنابر کُند دستم رو آورد پایین.
«چی رو میخوای سفارش بدیتزریق وقتی تنها چیزی که دارندیگه نودله؟ اینجا مشروب هم ندارن.»
«آه.»
وقت زیادی برای تعجب کردن نداشتم که یهوزنش لحظه بعد، مردی با آستینهای بالا زده از پشتدیگه اومد و یه کاسه نودل عظیم گذاشت روی میز.
بدون هیچ حرفیمدتی یه لبخند محو زدیاد و برگشت سمت آشپزخونه.
از روی شکل ساعد وتزریق کمرش مشخص بود که استادیهدیگه که هنرهای بیرونی کار کرده.
بدن کُند گفت:
«استاد، بفرمایید.»
«باشه.»
هر سه نفرمونزمین چوبغذاخوریهامون رو کردیم تویاوج کاسه و نودل خوردیم.
نمیدونم چطوری درست شده بود،پرش ولی نه تنها نودلها، بلکهپاهام آب گوشت هم سرحالکننده بود.
حجم نودل سه برابر یه مغازهانجام معمولی بود و آب گوشت شفافتزریق بود و تقریباً هیچ مزهای نداشت.
مزه سادهای داشت، انگار که نودلها رو توی آبالهی چای خالی ریخته باشن، ولی خنک و سبک بودبالاتنهاش و یه ته مزه خیلی تمیز به جا میذاشت.
معمولاً تو یه مغازه نودلفروشی معمولیغلبه دو سه تا کاسه میلمبونم، ولی همینشدم یه کاسه واسه سیر کردنم کافی بود.
هر سهتامون آب گوشت روپرش تا قطره آخر سر کشیدیمپاهام و کاسهها رو گذاشتیم زمین.
تا اومدم کیسه پولم رو دربیارم، «بدنمیدادم کُند» پا شد و رفت سمت آشپزخونه، پولبگیرم رو داد و با صاحبمغازه مشغول چاقسلامتی شد.
بعد از اینکه صدای چندتاعجیب خنده شنیده شد، مردی از آشپزخونهنردبان سرش رو آورد بیرون و گفت:
«رهبر فرقه، مراقب خودتون باشید.»
«تو هم همینطور.»
صاحبمغازه نگاهی بهمیشد من کرد و سرشمیدادم رو کمی تکون داد.
«بازم بیاین.»
با خودم فکر کردم کهتزریق حتماً دوباره هوس این نودلها روبخاطر میکنم، واسه همین درجا جواب دادم:
«میام.»
اومدم بیرونسبک و ازپرش بدن کُند پرسیدم:
«یارو از فرقه گدایانه؟»
«نه. مردیهپاهام که بهمیچسبوند موریم پشت کرده.»
«معروف بود؟»
بدن کُندسبک از رهبر فرقهبلند (سین گه) پرسید:
«به سبک خودش معروف بود؟»
رهبر فرقه سر تکون داد.
«یه زمانی بود، ولی الان دیگه کسی سراغش رو نمیگیره، پسزمین این همون زندگیایه که خودش خواسته. بذاریم به حال خودش باشه. نودلهاشاجرا داره روز به روز بهتر میشه. واسه تو چطور بود، رهبر فرقه؟»
«تا حالاسبک همچین نودلیپرش نخورده بودم.»
«از چه نظر؟»
«معمولاً مردم واسه طعم دادن چیزمیز اضافه میکنن، ولی این نودلها بامجبور حذف کردن هر چیزی که میشد حذف کرد درست شده بود وبگیری بعد طعمش رو کشیده بود بیرون. غذای برازندهای واسه یه رزمیکار بازنشسته بود.»
«غذای خوشمزهای بود.»
همینطور که حرف میزدیم، داشتیم ازانجام روی پلی رد میشدیم که کلیتزریق آدم روش در رفت و آمد بودن.
یهو وسط پل، رهبر فرقه گدایانغریب تکیهش رو داد به نرده ومحقق با یه صدای «تپ» نشست زمین.
دقیقاً شبیه گدایی شدهمیچسبوند بود که میخواد کاسه گداییعبارت رو روی پل پهن کنه.
بدن کُندوقت به رهبرمیشد فرقه گفت:
«من میرم یه دوری بزنم.»
«برو.»
منم کنار رهبر فرقهمیچسبوند گدایان نشستم و همون حرفعبارت رو به بدن کُند زدم:
«برو.»
نشستن روی پل کنار فرمانده کل قوایمیدادم فرقه گدایان... حس میکردم یه گدام کهاوج روحیه اشرافی از سر و روش میباره.
رهبر فرقه مردمی روتغییرات که از روی پلقدمهای رد میشدن تماشا میکرد.
از اونجایی کهزمین کار دیگهای نداشتم، منماوج مردم رو تماشا کردم.
یه استراحت طولانیسبک بود که خیلیبلند وقت بود منتظرش بودم.
انگار رهبر فرقه گدایانپرش اینجا هم معروف نبود،وزنش چون هیچکس اصلاً محلش نمیذاشت.
رهبر فرقه کهمدتی داشت مردم رو نگاهیاد میکرد، به حرف اومد:
«رهبر فرقه، میخوامزمین درباره شروع فرقهغلبه گدایان برات بگم.»
«بفرما.»
«خیلی قدیمندیما بود. با اینکه داستانهایی که سینه به سینه نقل شده با هم فرق دارن، ولی چارچوببخاطر اصلیشون یکیه. سالهای خیلی خیلی دور، گداهایی بودن که چون نقص عضو داشتن، با گدایی روزگار میگذروندن. ولیدربیای هر چقدر هم مردم بهشون کمک میکردن و صدقه میدادن، اونا همیشه گرسنه و دربوداغون به نظر میرسیدن.»
«هوم.»
«یه روز، مردی که چند بار به اون گداها کمک کرده بود، به نظرش عجیب اومد. پس گداهای معلول رو زیر نظر گرفت و یواشکی تعقیبشون کرد تا ببینه کجا میرن. فهمید که این گداهای بیچاره هرچی اون روز گدایی کردنراحتتر رو دو دستی تقدیم یکی دیگه میکنن. اون شخص اصلاً معلول نبود؛ داشت از این گداها سواستفاده میکرد تا پول دربیاره. اون رزمیکاری که این قضیه رو فهمید، آخرسر مردی رو که از گداها باج میگرفت تا حد مرگ کتک زد وکمکم ازشون محافظت کرد. این مرد، اولین رهبر فرقه گدایان بود. هیچ قانونی وجود نداشت، فرقهای در کار نبود. فرقه گدایان فقط به خاطر یه مرد به وجود اومد که به گداها اهمیت داد. یه حرفی هست که این اولین رهبر فرقه زده.»
«چی گفته؟»
«شرارت انسان حتی نسبت به ضعیفها هم فراوونه. مردی که اون تا حد مرگ کتکش زد، یه آدم معمولی بود که حتی هنرهای رزمی همحالا بلد نبود، ولی داشت شیره جون کسایی رو که از خودش ضعیفتر بودن میکشید. اولین فرقه گدایان توسط یه گدا ساخته نشد، بلکه توسط مردیفهمیدم ساخته شد که میخواست به گداها کمک کنه. این مرد دور و برش رو نگاه کرد و فهمید گداهای زیادی هستن که دارن اینجوری زجر میکشن.»
«که اینطور.»
«یه مرد وارد دنیای گداها شد. بعضی جاها، کسایی که هنرهای رزمی یاد گرفته بودن از گداها مثل برده کار میکشیدن. جاهای دیگه، مردم عادی گداها رو مجبور به گداییکنی میکردن و ته مونده غذا جلوشون پرت میکردن. اون زمانی بود که قانون هنوز درست و حسابی جا نیفتاده بود، واسه همین اولین رهبر فرقه گدایان دنیا رو گشت وبلکه همچین آدمایی رو تا حد مرگ کتک زد. تو این مسیر، شاگردانی پیدا کرد و اون شاگردها هم شاگردهای خودشون رو گرفتن و اینجوری بود که فرقه گدایان به وجود اومد.»
رهبر فرقه گدایان، سین گه، بهبلند مردم عادی که از روی پلمیچسبوند رد میشدن نگاه کرد و گفت:
«چیزی که تو فرقه گدایان اتفاق افتاد، همونیه که تو دنیا اتفاق میفته. فکر نمیکنمبگیرم فرقه هائویی که تو ساختی خیلی با شروع فرقه گدایان ما فرق داشته باشه. دلیلراحت اینکه اومدم ببینمت همینه. اینکه نیروهای فرقه شیطانی رو نابود کردی، فقط توجهم رو جلب کرد.»
اونجا بود که تازه دوزاریم افتادغریب چرا مردی که بهش میگفتن یکیمحقق از «سه فاجعه»، شخصاً اومده دنبال من.
یهو رهبر فرقه ازم پرسید:
«رهبر فرقه،وقت چقدره کهمیشد اینجا نشستیم؟»
«حدوداً نیم ساعت.»
«هیچکس بهمون صدقه نداده. معمولاًعجیب وقتی روی پل میشینم، کلی صدقهنردبان گیرم میاد. فکر میکنی دلیلش چیه؟»
یاد حضور رهبر فرقهمیچسبوند گدایان افتادم، وقتی توبگیرم استان ایلیانگ ظاهر شد.
یعنی الانوقت حضورش به طرزپرش عجیبی غیرقابلتشخیص بود.
اگه قضیه این بود،پرش دلیل اینکه روی پلوزنش صدقه نمیگرفتیم، من بودم.
«به خاطر هاله کشتار منه؟»
رهبر فرقهپاهام گدایان سرمیچسبوند تکون داد.
«احتمالاً همینه. هاله کشتارت، نگاهت، خودِبلند وجودت... مردم حتماً فکر میکنن تومیچسبوند آدمی هستی که نیازی به صدقه نداره.»
«اینم یه جور هنر رزمیه؟»
«یه حالت ذهنیه و همچنین راهی برای مخفی کردن حضور چی. واسه اینکه صدقه بگیری،هوم باید حضورت رو پاک کنی. روشش با مخفی کردن حضور چی توسط یه قاتل یکم فرقعنوان داره. سر و وضعت به خاطر دویدنِ کل روز داغونه، میخوای گدایی کردن رو امتحان کنی؟»
فرمانده کل گداهازمین داشت بهم پیشنهادغلبه میداد گدایی کنم.
«امتحان میکنم.»
رهبر فرقه گدایان بلندپرش شد، رفت سمت نردهوزنش روبهرویی، نشست و نگاهم کرد.
یقهم رو درست کردم، زانوهام روغریب بغل گرفتم و تمام تلاشم رومحقق کردم تا ادای یه گدا رو دربیارم.
با این حال، حتیمیچسبوند بعد از گذشت نیم ساعتعبارت دیگه، هیچکس بهم صدقه نداد.
از طرف دیگه، رهبر فرقه گدایان، یکی از سه فاجعه موریم، فقط ساکتتزریق روی پل نشسته بود، ولی مردمی که رد میشدن هر از گاهی یهحالا سکه آهنی کوچیک بهش میدادن یا چندتا کوفته پیچیده شده تو پارچه براش میذاشتن.
هر بار، رهبر فرقه گدایان بهانجام کسی که صدقه داده بود نگاه میکردغلبه و بدون هیچ حرفی، لبخند ملایمی میزد.
«...»
بیخیال گدایی شدمزمین و فقط زل زدماوج به رهبر فرقه گدایان.
چطور یکی ازسبک ده استاد بزرگ زیرانجام آسمان میتونست صدقه بگیره؟
چطور میتونست بدون هیچ حضوری رویانجام پل بشینه؟ چرا مردم نمیتونستن حضورتزریق رهبر فرقه گدایان رو حس کنن؟
از اون طرف، هر وقتعجیب چشم تو چشم میشدیم، رهبرابر فرقه گدایان یه لبخند ریز میزد.
«زاها.»
«بله.»
«آسون نیست، مگه نه؟»
لبخندی زدم و جواب دادم:
«آسون نیست.»