چپتر 202: گوش فرا دهید، ای فانیان
0به وون گاسونگ، زیردستهایی که از «اتحادمردهایی سرپیچی از بهشت» آورده بود، و اونبزرگ مشت اراذل و اوباش «جناح شیطانی» نگاهی انداختم.
کشتن همشون تویمردهایی یه لحظه عصبانیتبودن کار سختی نبود.
ولی فکر اینکه زندگی روزمره کمیاب ومردهایی آروم مسافرخونه قراره به زودی به یهبزرگ میدون جنگ پرهرجومرج تبدیل بشه، حالم رو گرفت.
اونم همش بهخاطر پول.
از حالت نشسته پریدم هوافرود و خیلی نرم روی سقفبودن «مسافرخانه هزار مایلی» فرود اومدم.
«……»
مردهایی که ما رو محاصره کرده بودن، ومحاصره همینطور چهار شرور بزرگ، اربابزاده سوم و سامبوک،سوم همگی سرشون رو بالا آوردن و بهم نگاه کردن.
احتمالاً داشتن با خودشون فکربربیان میکردن این دیگه کدوم حرومزادهیدوم دیوونهایه که رفته اون بالا.
با قیافهای کاملاً جدی،مایلی چهارزانو نشستم و خطابمحاصره به جمعیت جمعشده صحبت کردم.
«گوش فرا دهید، ای فانیان.»
«……»
«بدونید که مرز بین مرگ و زندگی هیچوقت انقدر باریک نبوده. مردی که الان سعی دارید بگیریدش،برمیداره پسر سوم رهبر فرقه شیطانیه. این کار رو میکنید چون فکر میکنید میتونید ذهن و قلب رهبرایم فرقه رو بخونید؟ اتحاد سرپیچی از بهشت و اراذل جناح شیطانی میتونن از پس رهبر فرقه بربیان؟ نه.»
«……»
«چه اربابزاده اول دستور این کار رو داده باشه چه اربابزاده دوم، واقعیت اینه که اون مردی که اون پایین داره با دست گوشت برمیداره و میخوره، پسر سوم رهبر فرقه شیطانیه. اگه فکر میکنید میتونید ازجمعیت پسش بربیاید، همین الان حمله کنید. بعضیهاتون شاید ندونید من دقیقاً کی هستم، ولی من لی زاها هستم، رهبر فرقه هائو، کسی که دوشبهدوش رهبر اتحاد، ایم سو-بک، به "اتحاد جنگل سبز قله جنوبی" حمله کرد. اگهدوم بلایی سر رهبر اتحاد ایم بیاد، من بهش ملحق میشم و اگه کسی به من زور بگه، رهبر اتحاد ایم میاد سراغش. به قیافه من و رهبر اتحاد ایم میخوره که دوستای معمولیِ بچه محل باشیم؟ نه.»
«……»
«اون مردی که اون پایین با اون قیافه نحس نشسته، پسر دوم "خانواده مونگ باد و ابر"ـه. خانواده مونگ ژنرالهای بزرگی تحویلهمین جامعه داده، پس نصف خاندانشون رزمیکارن و نصف دیگشون هم فرقی با یه ارتش خصوصی ندارن. مهم نیست چقدر آدم گردنکلفتی روملحق طرد کرده باشن، خانواده مونگ باد و ابر کسی نیست که مرگ پسر دومش به دست جناح شیطانی رو با خنده رد کنه.»
وون گاسونگ از اتحاد سرپیچی ازاومدم بهشت، که تا الان ساکت گوش میداد،شرور با قیافهای گیج و مبهوت پوزخند زد.
منم بیمعطلیاومدم به استادمحاصره یوک-هاپ اشاره کردم.
«اون مرد ترسناکی که میبینید، استاد یوک-هاپـه. مردیه که شمشیرزنی تمرین کرد تا انتقام فرقهش روسوم بگیره و یه تنه سه چهارتا از فرقههای جناح غیرمتعارف رو قتلعام کرد. شاید بین شما کساییدیوونهایه باشن که لقب استاد یوک-هاپ رو نشنیده باشن. ولی کسایی که شنیدن میدونن که اون دیوونهی انتقامه.»
من فانیانِقلب ساکتشده رومیتونن نصیحت کردم.
«ای فانیان، اینا کسایی هستن که دارید سعی میکنید بهشون حمله کنید. و فقط من میدونم دقیقاً چه اساتیدی توی فرقه هائویی کهنگاه ساختم وجود دارن و قدرت واقعیش چقدره. قبول دارم که اتحاد سرپیچی از بهشت یکی از قویترین گروههای جناح غیرمتعارفه. ولی اگه میتونیدفرا از پس رهبر فرقه، خانواده مونگ باد و ابر، فرقه هائو و بازمانده فرقه شش هارمونی بربیاید، پس همینجا کار ما رو تموم کنید.»
«……»
با قیافهایمسافرخانه جدی بهمایلی فانیان نگاه کردم.
«بهتون اطمینانقلب میدم، همتونمیتونن نابود میشید.»
همونطور که چهارزانو نشسته بودم، ادای حالتمردهایی دست مجسمه آمیتابا بودا رو درآوردم کهبزرگ یه بار توی یه معبد دربوداغون دیده بودم.
شست و انگشت اشاره دست راستمبودن رو بهم چسبوندم و بعد اونسوم رو توی شعلههای سفید درخشان پوشوندم.
دست چپم رو پایین آوردم سمتاومدم دانتینم و شست و انگشت اشارهشچهار رو توی شعلههای زرشکی فرو بردم.
حالا تبدیل به مردی شده بودماول که بعد از گفتن کلی چرتوپرت،اینه به اراده آمیتابا پی برده بود.
این حرکت دست، آخرین هشدار آمیتابا بود، نشونهای از اینکه اونهمینطور قراره «آسمان درخشان خورشید و ماه» رو نازل کنه تا همهبهم کسایی که به موعظه و هشدارش گوش ندادن رو نابود کنه.
چون اگه دستهام رو اینطوریکرده بهم میچسبوندم، یه انفجار نوربزرگ فوران میکرد و همه رو میکشت.
حالا که فکرش رو میکنم،فرود آمیتابا باید یه ارشد خیلی دلسوزهمینطور و مهربون توی موریم بوده باشه.
طوری کهقلب انگار دارم دعابربیان میخونم زمزمه کردم.
«...ارشد، من ارادههزار تو رو بهاومدم ارث میبرم. آمیتابا.»
زیر سقف،اومدم شیطان شهوتمحاصره آهی کشید.
«این حرومزاده دیوونههزار کِی قراره فقط درمردهایی حد نرمال دیوونه باشه؟»
شیطان شهوت در حالی که دستاش رودستور به کمرش زده بود بلند شد وداره خطاب به نیروهای اتحاد سرپیچی از بهشت گفت.
«هوی، اگه اون مرتیکه دستاشو بهم بچسبونه، همه اینجا میمیرن. رهبر فرقه هائو دیوونهترین حرومزادهایه که تا حالا تویسرشون اوج موریم دیدم. هنوز لنگه نداره. دارم یه پیشنهاد جدی بهتون میدم. ارباب تالار وون گاسونگ، برگرد و گزارشچهارزانو بده که شکست خوردی. این مشکلی نیست که یه ارباب تالار از اتحاد سرپیچی از بهشت بتونه حلش کنه.»
شیطان شهوتاومدم با دست بهکرده من اشاره کرد.
«سومی، آروم باش.هزار اون کارو نکن. عصبانیمردهایی میشما. بهت گفتم نکن.»
توی همون لحظه، شیطان شبحبربیان پرید هوا، لبه سقف فروددوم اومد و شمشیرش رو کشید.
شینگ...!
شیطان شهوت با قیافهایمحاصره متعجب به شیطان شبحچهار نگاه کرد و پرسید.
«چیه؟»
شیطان شبح جواب داد.
«بهتر نیست فقطهزار همشون رو بکشیم؟اومدم اونا باز هم میان.»
سرم رو تکون دادم.
«آ-می-تا-با.»
«آه، لعنتی.»
شیطان شهوت یهو یه جیغفرود کوتاه کشید، پرید هوا وبودن روی سقف به ما ملحق شد.
به نیروهای اتحاد سرپیچی از بهشتبودن نگاه کردم و شعلههای خورشید وسوم ماه رو توی نور آمیتابا ترکیب کردم.
غرش کرکنندهایمسافرخانه از دومایلی دستم بلند شد.
جزززززززز!
کل مسافرخانه هزار مایلیمایلی جوری شروع به لرزیدن کردکرده که انگار میخواد خراب بشه.
در یک چشم بهم زدن، گروه جناح شیطانیچهار با دیدن نوری که توی دستام بود، وونبالا گاسونگ رو ول کردن و پا به فرار گذاشتن.
اولش یکی دو نفر بودن، ولی ترس مثلمحاصره طاعون پخش شد و خیلی زود کل گروه بهشونسامبوک پیوستن و هر کدوم به یه سمتی فرار کردن.
صدای جیغ وبخونید داد مردانی کهاول فرار میکردن بلندتر شد.
حتی وون گاسونگ که بهفرود عنوان رهبر گروه اومده بود، باهمینطور قیافهای مات و مبهوت عقبعقب میرفت.
«نه...»
من فوراً نورِ آسمان درخشان خورشید و ماهمحاصره رو با «اصل باطنی پرده نور» جمع کردم وسامبوک به چهار شرور بزرگ و اربابزاده سوم دستور دادم.
«اون حرومزاده رو بگیرید.»
توی یه لحظه، شیطان شهوت،فرود شیطان شبح، اربابزاده سوم وبودن من همزمان پریدیم توی هوا.
من همراه شرورها افتادم دنبال وون گاسونگ کهچهار داشت فرار میکرد و با «باد کف دست»،بالا «هنرهای انگشت» و پرتاب سنگ بهش حمله کردیم.
خیلی سریع محاصرهشهزار کردیم و بهاومدم صورت گروهی گیرش انداختیم.
طبق گفته شیطان شهوت، اینبربیان یارو استادی در سطح اربابدوم تالارِ اتحاد سرپیچی از بهشت بود.
نمیتونستم فوراً تشخیص بدم که یه ارباب تالار چقدرکرده مهارت داره، چون هر چهار نفرمون محاصرهش کرده بودیمهمگی و داشتیم یه حمله مشترک وحشیانه روش اجرا میکردیم.
یعنی همشوناومدم منظور منمحاصره رو فهمیده بودن؟
به هر حال، «کف دستفرود چپ» شیطان شبح اولین چیزی بودهمینطور که به شونه وون گاسونگ خورد.
«کوک!»
شیطان شهوت باهزار هنرهای انگشت کوبیداومدم توی سینه وون گاسونگ.
«اوغ.»
اربابزاده سوم باهزار لگد زد زیراومدم چونه وون گاسونگ.
تراک!
منم فرصت رو غنیمتمایلی شمردم و کوبیدم توی سرکرده وون گاسونگ که تلوتلو میخورد.
تراک!
بعد از اینکه زدم توی ساق پای وون گاسونگکرده تا بندازمش زمین، در حالی که داشت دستوپاش روهمگی تکون میداد تا دفاع کنه، پام رو کوبیدم روی بدنش.
«فکر کردی کی هستی کهبربیان با تکیه به تعداد زیاددوم گند میزنی به حالوهوا، حالوهوا، حالوهوا...»
شترق! شترق! شترق!
«گند زدی بهمردهایی حالمون، چه غلطیبودن داری میکنی؟! مرتیکه حرومزاده!»
همینطور که داشتم خشمم را خالی میکردم، شیطانمحاصره شبح و شیطان شهوت هم به من ملحقسوم شدند تا وون گاسونگ را زیر لگد بگیریم.
سامبوک که دیرتر رسیده بود، خودش رادستور از بین ما رد کرد و اوداره هم شروع کرد به لگد زدن به او.
«همش تقصیر تو بودمایلی که مجبور شدم کولش کنم،کرده کولش کنم، کولش کنم! پدرسگ.»
بعد از اینکه وون گاسونگ را تاهمینطور حد مرگ کتک زدیم و حسابی خونیهمگی و مالی شد، از لگد زدن دست کشیدیم.
ما اینقدر آدمهای دلرحمی هستیم.
به سامبوک دستور دادم.
«بیارش اینجا.»
«بله، ارباب.»
سامبوک مچ پای وون گاسونگ رااومدم که به خاطر هنر انگشت شیطان شهوتشرور به شدت میلرزید، گرفت و کشانکشان آورد.
ما به مسافرخانه هزار مایلی برگشتیماول و عین خل و چلهای محلاینه به دور و برمان زل زده بودیم.
سامبوک وونمسافرخانه گاسونگ رامایلی روی زمین انداخت.
وون گاسونگ که بعد از غلتیدنبودن روی زمین متوقف شد، انگار دچارسوم تشنج شده بود و بدنش بیاختیار میلرزید.
از آنجا که همگی یک دهان پر گردمحاصره و خاک قورت داده بودیم، در سکوت برایسوم خودمان کمی مشروب ریختیم، دهانمان را شستیم و نوشیدیم.
بعد از تف کردن مشروب،بربیان به سمت وون گاسونگ رفتمدوم و موهایش را چنگ زدم.
به وونمسافرخانه گاسونگ نیمههشیار نگاهفرود کردم و گفتم:
«ارباب تالار وون.»
«......»
«چه منظره دلانگیزیه، مگهمیتونن نه؟ ارباب تالار وون،داده ارباب تالار وون، اربابِ...»
با دست به صورتمایلی ارباب تالار وون که هیچکرده واکنشی نشان نمیداد، سیلی زدم.
با یک صدای شترق تیز،کرده یکی از دندانهایش از دهانش بیروناربابزاده پرید و روی زمین قل خورد.
دوباره صدایش کردم.
«ارباب تالار وون.»
ارباب تالار وون بهمایلی سختی نفس میکشید، امامحاصره به من خیره شده بود.
دست دراز کردممردهایی و چشمهای وونبودن گاسونگ را بررسی کردم.
«چشماش هنوز زندهست. این حرومزاده،فرود هنوز زندهست. همونطور که از جناحهمینطور غیرمتعارف انتظار میره. اوه، چه سگجونیه.»
دوباره به گونه ارباب تالاربربیان وون که سعی میکرد نگاهدوم سرسختانهاش را حفظ کند، سیلی زدم.
شترق!
این باراومدم انگار زیادیمحاصره محکم زدم.
سر وون گاسونگ بهمایلی یک طرف پرت شدمحاصره و بیهوش روی زمین افتاد.
شیطان شهوتقلب با لحنیمیتونن آرام پرسید:
«مُرد؟»
دست دراز کردم،مردهایی نبض وون گاسونگ راهمینطور گرفتم و جواب دادم:
«هنوز زندهست.مسافرخانه سامبوک، یهمایلی کم مشروب بده.»
«بله.»
مشروب را ازهزار سامبوک گرفتم و رویمردهایی صورت وون گاسونگ ریختم.
همینکه مشروب تند و تیز واردبودن بینی و دهانش شد، وون گاسونگسوم با صدای «گووهک» به هوش آمد.
با لحنیمسافرخانه یکنواخت دوبارهمایلی صدایش کردم.
«من میتونم تا صبح همین کار رو بکنم. چرا؟باشه چون کار بهتری ندارم و حوصلم هم سر رفته.میخوره دوباره صدات میکنم، با ناامیدی تمام. ارباب تالار وون.»
وون گاسونگ در حالی کهفرود مشروبی که وارد دهانش شدهبودن بود را تف میکرد، جواب داد:
«...بله.»
انگشتم را به سمتمایلی وون گاسونگ گرفتم ومحاصره به شرورها نگاه کردم.
«اوه، ببین حالا داره جواب میده. اگهدستور زودتر جواب داده بود، کتک نمیخورد. مگه خله؟دست جواب دادن اینقدر سخته؟ چه مرتیکه بامزهای. هاهاهاها.»
وون گاسونگ را برای لحظهای بهاومدم حال خودش رها کردم، بلند شدم،چهار برای خودم مشروب ریختم و نوشیدم.
هر کداممان یک صندلی آوردیم، دور وون گاسونگچهار چیدیم و نشستیم تا بنوشیم و گهگاهی بابالا چوبهای غذاخوریمان به گوشت سرد شده ناخنک بزنیم.
«هیک.»
تا الان دیگر شیطان شهوت، شیطان شبح، اربابزاده سوم ودوم سامبوک تا حدودی به رفتارهای من عادت کرده بودند وپسش خیلی طبیعی و بدون هیچ حس معذب بودنی همراهی میکردند.
اگر دلشان میخواست بنوشند، مینوشیدند.
اگر دلشاناومدم گوشت میخواست، کبابکرده میکردند و میخوردند.
هر فکری که بهمایلی ذهنشان میرسید را بهمحاصره زبان میآوردند و گپ میزدند.
در حالی که از منظرهبربیان لذت میبردیم، خیلی سریع بهدوم روال عادی یک مسافرخانه برگشتیم.
سامبوک از من پرسید:
«...ارباب، بازاومدم هم گوشتمحاصره کباب کنم؟»
«بزن بر بدن. نودل نخریدی؟»
«نودل رو فراموش کردم.»
«حیف شد.»
سامبوک با لبخند گفت:
«بعداً میرم میخرم ومایلی برای هر کدومتون یهمحاصره کاسه نودل درست میکنم.»
برای سامبوک دست زدم.
«این حرومزاده، خیلی تیزه. آفرین.فرود تو کل عمرم توی موریم، هیچوقتهمینطور محافظی به برجستگی تو ندیدم، سامبوک.»
«ممنونم.»
شیطان شهوت وهزار شیطان شبح هماومدم از سامبوک تعریف کردند.
«چقدر هم همهفنحریفه.»
«خیلی زحمت میکشی.»
سامبوک نیشخندیاومدم زد و ازکرده اربابزاده سوم پرسید:
«ارباب جوان،مسافرخانه چیزی هست کهفرود دلتون بخواد بخورید؟»
اربابزاده سومقلب با چهرهایمیتونن خشک جواب داد:
«هیچی.»
«بله.»
سامبوک ضربهمسافرخانه نهایی رامایلی وارد کرد.
«اگه چیزی به ذهنتونمیتونن رسید که دوست داشتیدداده بخورید، لطفاً بهم بگید.»
«......»
تازه آن موقع بود کهکرده برگشتم و به ارباب تالارِ لرزانِاربابزاده اتحاد سرپیچی از بهشت نگاه کردم.
«اسم اینمسافرخانه مرتیکه میمونمایلی چی بود؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«وون گاسونگ؟»
«آها، درسته.»
من هم چیزهایی دربارهمایلی اتحاد سرپیچی از بهشت میدانستم،کرده پس از شیطان شهوت پرسیدم:
«اتحاد سرپیچی ازبخونید بهشت بیشترین تعداد اربابدستور تالار رو داره، درسته؟»
«درسته. وقتی نیروهای خارجی جذب میشن، معمولاً رتبه ارباب تالار رو میگیرن. واسه همینه که مهارت اربابهای تالارهمگی با هم فرق داره و وظایفشون هم خیلی پراکندهست. فقط اسمش اتحاد سرپیچی از بهشته؛ عملاً یه اتحاد ازجدی جناح غیرمتعارفه. البته رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت مرد فوقالعادهایه. هر چی باشه همه زیر پرچم اون جمع شدن.»
فرقه های کوچک و متوسط زیادی بودند که اگر میخواستند قوانین اتحادسوم موریم را رعایت کنند، درآمدشان کم میشد یا مجبور بودند کاسبیشان رامیکردن تعطیل کنند، و خیلی از آنها به اتحاد سرپیچی از بهشت چسبیده بودند.
در این لحظه، طبیعی بود کهاومدم وون گاسونگ با آوردن اسم رهبر اتحادشرور سرپیچی از بهشت ما را تهدید کند.
اما شاید چون مامیتونن زیادی دیوانه بودیم، وون گاسونگباشه لام تا کام حرف نزد.
به نظر میرسید فهمیدهمایلی بود که هر لغزش زبانیکرده منجر به کتک خوردن میشود.
چوبهای غذاخوریام را برداشتم، سراغ تکهبودن گوشتی که داشت آرام کباب میشدسوم رفتم و به وون گاسونگ نزدیک شدم.
«ارباب تالارمسافرخانه وون، دهنت روفرود باز کن. آآآ...»
وون گاسونگ با چهرهایمیتونن بینهایت خسته و درماندهداده به من خیره شد.
با لحنی سرد گفتم:
«دهنت رو باز کن. قبلکرده از اینکه تا حد مرگبزرگ کتکت بزنم. این آخرین اخطاره.»
به محض اینکه وون گاسونگفرود دهانش را باز کرد، گوشتبودن را توی دهان خودم گذاشتم.
در حالی که گوشت رابربیان میجویدم، با جدیترین قیافه دنیادوم به وون گاسونگ زل زدم.
«ارباب تالار وون.»
«بله.»
«فکر کنم بهت گفته بودم تو آدمی نیستی که بتونی به من بگی چیکاربزرگ کنم. حرفم به نظرت شوخی اومد؟ چه الان بکشمت چه نکشم، در هر صورتمیکردن با رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت درمیافتم. نظرت در مورد این وضعیت چیه؟ بنال ببینم.»
چوبهای غذاخوری را کناری انداختمبربیان و با دست چپم بهدوم سر وون گاسونگ ضربه آرامی زدم.
«خوب جواب بده.»
بسته به جوابش،مردهایی برنامه داشتم جمجمهاشبودن را خرد کنم.
وون گاسونگ توی چشمهایم نگاه کرداومدم و بعد... با چشمهایی که مثل دریایشرور ژجیانگ به شدت میلرزید، به من گفت:
«ارباب، لطفاً از جونم بگذرید.»
دست راستم راهزار در نیروی کف دستمردهایی پوشاندم و جواب دادم:
«چرا باید ببخشمت؟ چرا؟ چرا همه فقط توی همچین مواقعی درخواست رحمسوم و بخشش میکنن؟ مگه زندگی یه مرد فقط اینه که ضعیفها رومیکردن آزار بده و جلوی قویترها التماس کنه؟ حرومزادهها به این راحتی عوض نمیشن.»
یک تلنگرمسافرخانه به پیشانیمایلی وون گاسونگ زدم.
با صدایقلب شترق، وون گاسونگبربیان نقش زمین شد.
شاید مرده باشد، شاید همفرود هنوز نفس میکشید، اما زحمتبودن چک کردنش را به خودم ندادم.
در حالی کهمردهایی تنهایی داشتم بابودن همچین آدمی سروکله میزدم.
با خودم فکر کردم کهفرود آیا شرورها معنی حرفها وبودن کارهایم را میفهمند یا نه.
برگشتم و به قیافههایمیتونن شیطان شهوت، شیطان شبح، اربابزادهباشه سوم و سامبوک نگاه کردم.
«پسر دوم، یوک-هاپ، پسر سوم، نگهبان.اومدم آدم نباید اینجوری زندگی کنه، رفقا.چهار مردی که اینجوری باشه، اصلاً مرد نیست.»
انتظار جوابی نداشتم، برای همینکرده همه آنها فقط با دهانبزرگ بسته به من نگاه کردند.