چپتر 220: این یک انقلاب است
0قیافه محققچیه سپیدپوش داشتبودم کمکم عوض میشد.
«هنر الهی مه بنفش... هنراصلاً رزمیای که تا به حال تووجود این دنیا اسمش هم شنیده نشده.»
«شمشیر پنجم» کهسلاحهاشون منتظر دستور بود،کردن از محقق سپیدپوش پرسید:
«باید چیکار کنیم؟»
محقق سپیدپوش جواب داد:
«این هنر رزمیایه که باید مال خودمونش کنیم. کاملاً واضحه که سطحش از "هنرکجای بیقلب سایه ماه" و "هنر لاکپشت طلایی رها" بالاتره. رهبر فرقه باید خودش اینسلاحهای رو خلق کرده باشه. من تا حالا همچین چیزی ندیدم. میدونی معنیش چیه، نه؟»
من کسیوقتی بودم که میفهمیدحرکت منظورش چه کوفتیه.
منظورش این بودشمشیرم که من روتابش زنده دستگیر کنن.
با اینکه میدونستم شمشیر پنجم ومنظورش «تیغه ششم» مهارت بالایی دارن، امامیدونستم برای یه لحظه دلم براشون سوخت.
اگه تو شرایط عادی میجنگیدیم، احتمالاًجاش در حد و اندازه قصاب مهارتداشته داشتن و حسابی به دردسرم مینداختن.
اما بعید میدونستمسلاحهاشون بتونن با وضعیت فعلیلحظهای من دستوپنجه نرم کنن.
هر چی نباشه،شمشیرم هنر الهی مه بنفشدادم یه هنر رزمی احساسیه.
و اینچیه دقیقاً همون حسیهمیفهمید که الان دارم.
اعصابم به شدتخطخطیه خطخطیه و حالمجاش اصلاً سر جاش نیست.
اینکه تو گذشته موریم همچین هنرکردن رزمی احساسیای وجود داشته یا نه،دادم اصلاً به هیچ کجای من نیست.
وقتی شمشیر پنجم وکشیدم تیغه ششم سلاحهاشون روسرعت کشیدن و حرکت کردن...
همون لحظهای کهکسی شمشیرم رو کشیدم،منظورش سمتشون تابش دادم.
سرعت بیرون کشیدن سلاحهای هر سهتای ما اونقدر به هم نزدیک بود کههیچ نمیشد گفت کی سریعتره، اما از تیغه شمشیر چوبی من، چی شمشیرِ مهسرعت بنفش فوران کرد و به سمت شمشیر پنجم و تیغه ششم پرواز کرد.
شمشیر پنجم و تیغه ششمحرکت هر کدوم تیغههاشون رو با چیتابش شمشیر پوشوندن و گارد دفاعی گرفتن.
یه شمشیر، یه شمشیر پهن، بازوی شمشیر پنجم، بازوی تیغه ششم، بالاتنهاونقدر شمشیر پنجم و بالاتنه تیغه ششم... همگی به طور همزمان قطع شدن.تیغههاشون خون به هر طرف فواره زد و تیغههای شکستهشون روی زمین افتاد.
مرگشون در جا بود، برایمیفهمید همین دیگه نتونستم صدای شمشیرکنن پنجم و تیغه ششم رو بشنوم.
«نه!»
محقق سپیدپوش مثل صاعقه حرکت کرد، ازلحظهای روی جنازههای شمشیر پنجم و تیغه ششمبیرون پرید تا جاهای مختلف کتابخونه رو لمس کنه.
یهو یه کتاب بیرون کشید، چک کرددادم که سالم باشه و بعد آروم حرکاتشنمیشد رو متوقف کرد و نفس عمیقی کشید.
در کمال تعجب،کسی این یه آهِمنظورش از سر تسکین بود.
«...»
تکتک حرکاتوقتی محقق سپیدپوش روحرکت زیر نظر گرفتم.
این حرومزاده روانی داشت چک میکرد ببینهدادم کتابها سالمن یا نه، اونم بدون اینکه اصلاًگفت براش مهم باشه شاگرداش به درک واصل شدن.
حالا چه غریزهام بود چه حواسم، وقتی داشتمزنده شمشیر پنجم و تیغه ششم رو تیکه وبالایی پاره میکردم، تا حدی قدرتم رو کنترل کرده بودم.
اگه چی شمشیرم تا داخلاصلاً کتابخونه کشیده میشد، قطعاً بیشتراحساسیای از صد تا کتاب نابود میشدن.
محقق سپیدپوشوقتی با رنگیکشیدن پریده برگشت سمتم.
این مرتیکه همین الانکشیدم یه اشتباه بزرگ جلوسرعت چشمام مرتکب شده بود.
اولش داشت زر مفت میزد که براش مهم نیستدستگیر اگه اینجا رو به آتیش بکشم، ولی وقتی کتابخونه واقعاًبرای تو خطر نابودی قرار گرفت، اینطوری خودش رو خیس کرد.
چطور بایدشدت این روحالم تفسیر میکردم؟
با شمشیر تو دستم آروم قدمکردن برداشتم و همونطور که حرکت میکردم،دادم دست چپم رو روی کتابها کشیدم.
«محقق... مگه نگفتی ازکشیدم این کتابها کلی کپی داری؟بیرون پس چرا اینقدر کپ کردی؟»
بعد از اینکه حالت هنر الهیمنظورش مه بنفش رو پس کشیدم، حالتمیدونستم چهره محقق سپیدپوش رو برانداز کردم.
به نظر میرسیدخطخطیه خودش هم ازجاش واکنش غیرمنتظرهاش جا خورده.
معنیش این بود که یه دلیلی وجودلحظهای داشت که این کتابها نباید از بینبیرون میرفتن، حتی اگه کپیشون هم وجود داشت.
به محقق سپیدپوش که رنگشسمتشون مثل گچ شده بود نگاه کردم،سهتای لحنم رو آوردم پایین و گفتم:
«محقق، برو سر اونبودم میز بشین. بیا یکمزنده از درِ معامله وارد بشیم.»
با خودم فکر کردمحالم کلمه «معامله» برای آروم کردنموریم این محققِ دستپاچه مناسب باشه.
قبل از اینکه کلمهای ازحرکت دهن محقق سپیدپوش بیرون بیاد، صدایتابش به هم خوردن دندونهاش رو میشنیدم.
«رهبر فرقه، فقط به خاطرسمتشون اینکه یه هنر الهی یادسلاحهای گرفتی من رو دستکم میگیری؟»
«معلومه که نه. من حدس خوبی از مهارتهات دارم. تو به هیچوجه از من پایینتر نیستی. این رو میدونم. ولی این رو همسوخت میدونم که اگه سعی کنی من رو بکشی، این مکان به گند کشیده میشه. به جنازه شاگردات نگاه کن. من قدرتم رو کنترلحسیه کردم. ولی اگه بخوام با تو روبهرو بشم، همچین کنترلی برام غیرممکنه. پس فعلاً بشین. تا وقتی که دارم با زبون خوش ازت میخوام.»
با نگاه کردن به محقق سپیدپوش که نه به خاطراحساسیای مرگ شاگرداش، بلکه به خاطر خطر از دست رفتن کتابهاشلحظهای اینقدر آشفته شده بود، نتونستم جلوی آه کشیدنم رو بگیرم.
با دیدن محقق سپیدپوشکشیدن که پشت میز نشست، شمشیرمکشیدم رو غلاف کردم و گفتم:
«اون در رو ببند. بیا فقط دوتایی حرف بزنیم. اگه زیردسات دوبارهاونقدر بیان و درگیر بشن، این دفعه نمیتونم تضمین کنم چه اتفاقی میافته.تیغههاشون هر چی باشه، اونا از شمشیر پنجم و تیغه ششم قویترن. مگه نه؟»
محقق سپیدپوش یه دستگاه مکانیکی روی میزکوفتیه رو فشار داد و دیواری که زیردستانش ازمهارت اونجا پیداشون شده بود، چرخید و بسته شد.
محقق سپیدپوش گفت:
«اصلاً معاملهای هستسلاحهاشون که بخوام باهاتکردن در موردش حرف بزنم؟»
رفتم سراغ بخشی که تحت نام گی سونگ-جاسرعت دستهبندی شده بود، هنر لاکپشت طلایی رها رو بیرونچوبی کشیدم و همونطور که متنش رو چک میکردم، گفتم:
«...هست. سه تا چیز هست که تو در مورد من نمیدونی. هنر لاکپشت طلایی رها، انجمن سریع، و هنر الهیلحظه مه بنفش. منم هیچ کوفتی در مورد سازمان شما نمیدونم. نمیدونم بازم کتابخونههایی مثل این دارید یا نه، یا اینکه اصلاًنباشه تو فرمانده کل هستی یا نه. صرفنظر از سطح مهارتهای رزمیمون، نابود کردن همدیگه برامون کار سختیه. شما سازمان خطرناکی هستین.»
«با این حال.»
وسط مکالمهمون، آخرِسلاحهاشون کتابچه هنر لاکپشت طلاییلحظهای رها رو چک کردم.
محتواش دقیقاً با کتابی که قبلاً خونده بودمسرعت یکی بود؛ و این تأیید میکرد که توسریعتره زندگی قبلیم، محقق سپیدپوش اون رو پخش کرده بود.
بعد از اینکه هنر لاکپشتمیفهمید طلایی رها رو گذاشتم سرکنن جاش، به محقق سپیدپوش نگاه کردم.
«محقق، تو با پرروییِ تماماصلاً و بدون اجازه، تو بعضیاحساسیای از این کتابها دست بردی.»
«...!»
چشمهای محقق سپیدپوش گرد شد.
همونطور که حرف میزدم، استراتژی کلمات بعدیم رو دهها بار تو ذهنممیدونستم مرور کردم و در حالی که به حالت چهرهاش زل زده بودم،اگه با دقت اصلاحشون میکردم؛ چون ممکن بود پیشبینیهام اشتباه از آب دربیاد.
«من درکت میکنم. احتمالاً مناصلاً تنها آدم تو کل موریماحساسیای هستم که میتونه تو رو بفهمه.»
«داری چه چرتسلاحهاشون و پرتی میگی؟کردن چیو درک میکنی؟»
پشتم رو به قفسه کتابسمتشون تکیه دادم، روی زمین نشستمسلاحهای و به محقق سپیدپوش نگاه کردم.
«محقق، جوگیر نشو و با دقت به حرفام گوش بده. بعضی وقتا، چیزایی هستن کهمهارت از مرگ و زندگی هم مهمترن. اینکه من و تو همدیگه رو بکشیم؟ این کار روداشتن هر وقت دلمون خواست میتونیم بکنیم. ولی فعلاً بیا در مورد یه چیز مهمتر حرف بزنیم.»
محقق سپیدپوششدت با نگاهیحالم تمسخرآمیز خندید.
«رهبر فرقه، اگه بجنگیم،کشیدن اونی که میمیره تویی. خودتکشیدم هم اینو میدونی، مگه نه؟»
«خفه شو. منم دارم همینوسمتشون بهت میگم. یه چیزی مهمترسلاحهای از مرگ و زندگی وجود داره.»
«اون چیه؟»
«با اینکه ازشون کپی داری، ولی اصلاً دلت نمیخوادموریم کتابهای این مکان بسوزن یا از بین برن. راستشحرکت رو بخوای، احتمالاً خودت هم نمیدونستی که همچین حسی داری.»
محقق سپیدپوشوقتی بیهیچ حرفیکشیدن نگاهم کرد.
وقتی دیدم چاره دیگهایکشیدم نیست، تصمیمم رو گرفتمسرعت و حملهام رو شروع کردم.
«...کی بهت اجازه داده هرمیفهمید غلطی دلت میخواد با هنرهایکنن رزمی باستانی بکنی و تغییرشون بدی؟»
حالت چهره محقق سپیدپوش هیچ تغییری نکرد، ولیگذشته با شنیدن حرفم، سیب گلویش بالا و پایینسلاحهاشون رفت، انگار که آب دهانش را قورت داده باشد.
با انگشتموقتی به جاهای مختلفحرکت کتابخونه اشاره کردم.
«محتوای کتابهایی که اینجا خلق کردی با نسخههایی که جاهای دیگهست فرق داره. افکارت، مطالعاتگفت رزمیت و نظراتت همهشون اینجان. تو در اصل فقط قرار بود متن طومارهای بامبو روبازوی توی کتابها رونویسی کنی، ولی زدی تو کار نویسندگی و خودت شدی یه پا مؤلف.»
«منظورت از مؤلفکسی چیه؟ این رو نمیپرسمکوفتیه چون معنیش رو نمیدونم.»
«مؤلف کسیه که یه اثر خلق میکنه، مگه غیر از اینه؟ کتابهای اینجا آثار تو هستن. اینا شاهکارهای هنریان که خودت خلقشونکشیدم کردی. تو فقط به رونویسی خشک و خالی بسنده نکردی. افکارت باعث شد یه سری جملات رو حذف کنی و خیلی زیرکانهگارد نظرات خودت رو بهشون اضافه کنی. نسخههایی که جاهای دیگهست با چیزایی که اینجاست زمین تا آسمون فرق داره. اینا دسترنج خودتن.»
محقق سپیدپوش کهسلاحهاشون بدجوری دستپاچه شدهکردن بود، زبونش بند اومد.
منم ولکن معاملهشمشیرم نبودم و بیشترتابش بهش فشار آوردم.
«میدونی وقتی یه نفر تمام روح وکوفتیه جونش رو پای انجام یه کاری میذاره یامهارت یه نتیجه ارزشمند خلق میکنه، چه اتفاقی میفته؟»
«...»
«دیگه عمراً نمیتونه دقیقاً همون چیز رو دوباره خلق کنه.سمتشون سخته. غیرممکنه. یعنی حتی اگه بخوای دوباره از روی همونگفت طومارهای بامبوی اصلی رونویسی کنی، محتوای اصلاحاتت اینبار فرق میکنه.»
به کتابخونه اشاره کردم.
«این یعنی حتی خود خالق اثر هم نمیتونه چیزایی که اینجاست رو دوباره بازتولید کنه. طومارهای بامبو دیگه بهبرای درد نمیخورن و نسخههایی هم که جاهای دیگه ذخیره شدن هیچ کمکی نمیکنن. تازه، بازسازی دقیق همچین مجموعه عظیمی ازدستوپنجه کتابها دقیقاً به همین شکلی که الان هستن، غیرممکنه. واسه همینه که کتابهای اینجا رو از ته قلبت عزیز میداری.»
«همم.»
«محقق، آخه کیسلاحهاشون میتونه این احساسات قلبیلحظهای تو رو درک کنه؟»
«رهبر فرقه،لحظهای دقیقاً میخوایکشیدم به چی برسی؟»
«دارم همین الان بهت میگم، حرومزاده... صداقتم رو ببین. من تنها کسیام تو این دنیا که نیتت رواما درک میکنه و بهش احترام میذاره. آخه کی غیر از من میتونه خواستهت رو بفهمه؟ اون شاگردهای احمقت ووضعیت اون آدمهای بهظاهر باهوشِ سازمانت، اصلاً ذات واقعی تو رو نمیفهمن. اونا هیچ احترامی هم برای کارت قائل نیستن.»
«میخوای سر چی معامله کنی؟»
«محقق، بیا با هم روراست باشیم. من که نمیدونم آخرش قراره دشمن هم بشیم یا متحد. اصلاً اینش مهم نیست. چه دشمن بشیمشمشیرِ چه نشیم، بیا حساب کتابها رو از این قضیه جدا کنیم. این آخرین پیشنهاد منه. قسم میخورم اگه همین الان و همینجا باشکستهشون هم درگیر بشیم، جونم رو کف دستم میذارم و همهچیز رو اینجا به آتیش میکشم. تمام نوشتههات دود میشن میرن هوا. پودر میشن...»
«اگه نجنگیم،لحظهای چه انتخابکشیدم دیگهای دارم؟»
با یهچیه آه جوابشبودم رو دادم.
«آخه با این کارات میخواستی چه غلطی رو ثابتموریم کنی؟ حداقلش اینه که از اون کتابهایی که تاحرکت الان پخش کردی، نسخههای بیشتری هم کپی گرفتی، مگه نه؟»
«همینطوره.»
«میخواستی روی موریم تأثیر بذاری؟ یاتابش فقط واسه تحقیقاتت بود؟ شایدم میخواستیاونقدر رزمیکارای موریم رو به سخره بگیری؟»
وقتی حس کردم تمرکز محققمیفهمید سپیدپوش داره متزلزل میشه، چارهای نداشتماینکه جز اینکه برم سر اصل مطلب.
«هوی محقق! خفنترین هنرهای شمشیر، هنرهای تیغه، روشهایگذشته تزکیه انرژی درونی و هنرهای الهی رو از بینکشیدن کتابهایی که داری جدا کن و بده به من.»
«این دیگه چهسلاحهاشون چرت و پرتیه؟ چرالحظهای باید همچین کاری بکنم؟»
«اگه اونا رو بدی به من، تو هزار سال آیندهسلاحهای سیلی از قهرمانان جوانمرد رو راه میندازم. همهشون هنرهای رزمیکرد رو از روی همین کتابهایی که تو نوشتی یاد میگیرن.»
«چی؟»
محقق سپیدپوش باخطخطیه قیافهای مات وجاش مبهوت این رو پرسید.
با لحنوقتی آرومی بهکشیدن حرفم ادامه دادم.
«اگه بخوام دستهبندیتشمشیرم کنم، باید بگم تودادم جزو جناح شیطانی هستی.»
«نه، ما نیستیم.»
«شماها جناح شیطانی هستین. چون این کارها رو برای کمک به دنیا انجام نمیدین، بلکه یه کینهای رو به ارث بردین که از زمان امپراتوردادم شی هوانگ تا الان ادامه داشته. به رفتارت با شاگردهات نگاه کن. تو از جناح شیطانی هستی. چه قبول کنی چه نکنی، من اینطوری میشناسمت.همگی بقیه اونایی هم که نسخههای کپی رو دارن دقیقاً همینطورن. کارایی که میکنن به احتمال خیلی زیاد شیطانیه. چون ریشه همهشون از نفرت جون گرفته.»
«ما ازوقتی اینجور منطقهاکشیدن فراتر رفتیم.»
«از اینجور منطقها فراتر رفتین که آخرش مثل جناح شیطانی رفتار کنین؟ ولی من بهت یه شانس میدم. یه شانس برای آموزش قهرمانان جوانمرد با همین آثاری که خلق کردی، نوشتههات، شاهکارهایهمگی هنریت و کتابچههای هنرهای رزمی که به دست محقق سپیدپوش رونویسی شده. این قهرمانان جوانمرد فرقههای خودشون رو تأسیس میکنن، تبدیل به استادان بزرگ میشن، شاگرد میگیرن و جناح شیطانی رو تابعد سر حد مرگ کتک میزنن. در نهایت هم همون سازمانی که بهش تعلق داری رو با خاک یکسان میکنن. سازمان شما خیلی قدرتمند و مخفیه. واسه من سخته که تنهایی از پسش بربیام.»
آیندهای رو که هنوز اتفاقمیفهمید نیفتاده بود تو ذهنم تصویرسازیکنن کردم و زیر لب گفتم.
«در عوض، کسایی که اراده من رو به ارث میبرن قرارهوجود برای هزار سال بجنگن. شاید این قهرمانان جوانمرد حتی بشن شاگردهایکشیدم تو. در حقیقت، اونا شاگردهای هر دوی ما میشن، محقق سپیدپوش...»
به چشمهایوقتی محقق سپیدپوشکشیدن زل زدم.
«دنیا هیچوقتلحظهای داستان ما دوسمتشون تا رو نمیفهمه.»
محقق سپیدپوش با چشمهاییبودم که شفافتر از همیشهزنده بود، بهم خیره شده بود.
نمیتونستم گاردم روخطخطیه بیارم پایین، واسه همیننیست بیشتر بهش فشار آوردم.
«بهت وقت میدم که فکر کنی. ولی این رو یادت باشه. با هنر الهی مه بنفش، میتونم خودم رو به آسمان درخشان خورشید و ماه تبدیل کنم. باکدوم دو تا چشمهای خودت دیدی که چطور کاری کردم چهار پادشاه بهشتی فرقه شیطانی همزمان عقبنشینی کنن. قسم میخورم چه از من قویتر باشی چه نباشی، میتونم یهمثل کاری کنم که هم من بمیرم، هم تو بمیری و هم اینجا پودر بشه بره هوا. تو یه چشم به هم زدن، همهمون از صفحه روزگار محو میشیم.»
«...»
«تو یکی دیگه بایدبودم بهتر از همه بدونیزنده که من چقدر روانیم.»
یهو محقق سپیدپوش یه نفساصلاً عمیق کشید، چشمهاش رو بستاحساسیای و رفت تو حالت مراقبه.
صدام رو ازسلاحهاشون اینم پایینتر آوردمکردن و زیر لب گفتم.
انگار داشتم واسه یهکشیدم حرومزاده روانی یاسین میخوندم،سرعت ولی کاملاً جدی بودم.
«در حالی که تو داری با این حجم از نفرت نسبت به امپراتور شی هوانگ زندگی میکنی، من دارم به جینگ که فکرسوخت میکنم؛ کسی که سعی کرد امپراتور شی هوانگ رو بکشه ولی شکست خورد. اگه قهرمانان جوانمرد بیشتری مثل جینگ که وجود داشتن، اصلاًحسیه این نفرت شروع نمیشد. کی میتونه با اطمینان بگه؟ هیچ تضمینی نیست که یه مرد دیگه مثل امپراتور شی هوانگ دوباره ظهور نکنه.»
«...»
«دنیا خیلی بیشتر از الان به قهرمانان جوانمرد نیاز داره. تو نفرت رو به ارث بردی، ولی من قصد دارمگفت قلب جینگ که رو به ارث ببرم. جینگ که نتونست تنهایی تو ترورش موفق بشه، منم تنهایی کار زیادی از دستمشدن برنمیاد. فقط میتونم امیدوار باشم که قهرمانان جوانمرد بیشماری پیدا بشن و امپراتور شی هوانگِ دوم و سوم رو شکست بدن.»
چیزایی که تصور کردهکشیدم بودم رو جمعبندی کردمسرعت و به محقق سپیدپوش گفتمشون.
«اگه این اتفاق بیفته، تبدیلمیفهمید به انقلابی میشه که ماکنن دقیقاً از همینجا شروعش کردیم.»
به محقق سپیدپوشخطخطیه که چشمهاش روجاش بسته بود، اعلام کردم.
«انتخاب کن. میخوای همینجا باحرکت من بمیری، یا اینکه این کتابهاتابش رو میسپاری به دست قهرمانان جوانمرد؟»
همونطور که منتظرشمشیرم جواب محقق سپیدپوش بودم،دادم منم چشمهام رو بستم.
صدای وزش باد از بیرونمیفهمید غار و صدای آه هر دومون،اینکه هر از گاهی با هم درمیآمیخت.