چپتر 125: جرم خراب کردن خواب ناز من
0«...»
به جایخوب جواب، مهالبته غلیظتر شد.
فکم روآقای بستم و مهمیشنوی رو برانداز کردم.
هر جور حساب میکردم، اینصدامو مه لعنتی موقع درگیری خودمونرزمی با خودمون خطرناکترین چیز بود.
ممکنه اشتباهی بزنم شیطان شهوت یادرک یونگ-میونگ رو شقه کنم، یا شیطان شمشیربودن بزنه شاگردش یا یونگ-میونگ رو سوراخ کنه.
حتماً یه دلیلی داشتالبته که شیطان شمشیر چهارزانوکشیده نشسته بود سمت شمال.
«خیلی خب.»
دندون رو جیگر گذاشتمپیپی و نشستم، و برخلافکوفتی عادتم منتظر حمله بعدی موندم.
«صدای زنگ خیلی صاف و زلاله. عجیبه که استادیکشیده پیدا شده که انقدر خوب زنگ میزنه. البته که بهکسالت درک چقدر زحمت کشیده تا این صدای قشنگ رو دربیاره.»
«...»
شیطان شمشیر، شیطان شهوت ومیشنوی یونگ-میونگ ساکت بودن و آمادهترکیب حمله، ولی من فرق داشتم.
داشتم از شدت کسالت میپکیدم.
«توی صدایانقدر زنگ هیپنوتیزم قاطیالبته کردن؟ خوابم گرفته.»
«...»
«هوی آدمکشا! از الان به بعد، حتیکوفتی صدای خشخش هم نکنید. هر جا صدانظر بیاد، همونوری میدوم. از من گفتن بود.»
دنگ... دنگ... دنگ... دنگ... دنگ...
یهو دور و برم رو نگاه کردم.چقدر دیگه صدای شیطان شمشیر، شیطان شهوت یا یونگ-میونگولی رو نمیشنیدم، جاشون رو هم نمیتونستم پیدا کنم.
همه جاخوب فقط دریایی ازدرک مه سفید بود.
منظرهش کهآقای خدایی نفسگیرصدامو و قشنگ بود.
«آقای پیپی،نفسگیر صدامو میشنوی؟پیپی انگار نه.»
این دیگهانقدر چه کوفتی ازالبته هنرهای رزمی بود؟
ترکیب هنرخوب صوت والبته هنرهای شیطانی؟
به نظر میرسید کنترل محدوده خاصیانگار از صدا رو دست گرفتن و فعلاًشیطانی فقط اجازه میدادن صدای زنگ شنیده بشه.
اصلاً نمیفهمیدمنفسگیر چطور همچینپیپی کاری میکنن.
درست همون موقع، صدای بادی کهدرک لای دنگدنگِ زنگ قایم شده بود،ساکت همزمان از جلو و عقب شنیده شد.
سرم رو خم کردم و باچقدر یه چرخش بدن جاخالی دادم، بعدبودن آروم سر جام یه دور کامل زدم.
«...»
حالا دیگه حسآقای جهتیابیم کلاً بهمیشنوی فنا رفته بود.
نمیتونستم بگم شمالخوب کدوم وره یادرک جنوب کدوم گوریه.
انگار آدمکشهایخوب «دره جریان مرگ»درک بیکار ننشسته بودن.
دنبال یه راه فرارصدامو احتمالی گشتم و بعدهنرهای یه نگاهی به آسمون انداختم.
به محض اینکه انرژی شومی رو حس کردم،کوفتی کف دست چپم رو گرفتم سمت آسمون ومیرسید «هنر یخ ماه رو به زوال» رو آزاد کردم.
با صدای جلز و ولز،البته یه چیزی که نصفه یخ زدهدربیاره بود افتاد زمین و پودر شد.
حتماً کسی «پودر ذوبکننده استخوان» پاشیده بود؛ حتیکشیده با اینکه یخ زد و خرد شد، نفوذداشتم کرد تو زمین و خاک رو ذوب کرد.
«پودر ذوبکننده استخوان، ایول.»
تو همین گیر وپیپی دار، دوباره سوزنهای فولادی دورهنرهای و برم به پرواز دراومدن.
با کمترین حرکت ممکن جاخالی دادمدرک و فقط وقتی مجبور بودم، باساکت تیغه «نیش خرگوش سیاه» منحرفشون کردم.
میخواستم یه «چی شمشیر» قدرتمنددرک رو به جلو شلیک کنم،دربیاره ولی درست سر بزنگاه متوقفش کردم.
این بار احتمال داشتصدامو بزنم دست یکی ازهنرهای خودیها رو قطع کنم.
«آها... پس قضیه اینه.»
نیش خرگوش سیاهخوب رو غلاف کردم وچقدر دستامو مالیدم به هم.
جوری میمالیدمخوب انگار زبونمالبته بند اومده.
خش، خش، خش، خش...
اینوری میمالیدم،نفسگیر پشت دستامو میمالیدم،صدامو کف دستامو میمالیدم.
معنی خاصی نداشت.
فقط داشتم «هنر یخ» رو میریختم توزحمت دست چپم و «مرحله شعله» رو توولی دست راستم تا بافتشون رو حس کنم.
همونطور که زنگ صدا میداد، مدام باکوفتی «نیروی کف دست» سلاحهای مخفی رو دفعنظر میکردم و تندتند جام رو عوض میکردم.
وسط این هیر وپیپی ویر، یکی با سرعتکوفتی از کنارم رد شد.
نفهمیدم شیطان شهوت بود،میزنه یونگ-میونگ بود یا یهزحمت آدمکش از دره جریان مرگ.
یاران من هم احتمالاً مثلدرک خودم داشتن جلوی خودشون رودربیاره میگرفتن که حملات وسیع نزنن.
واسه همینه که وقتی بامیشنوی آدمکشهای سطح بالا طرفی، داشتنترکیب نیروی زیاد گاهی وقتا وبال گردنه.
هر وقت فرصتی گیر میاوردم، کف دستامو میمالیدمکوفتی به هم و انرژیهای «یین افراطی» و «یانگمیرسید افراطی» رو قاطی میکردم تا بافتشون رو چک کنم.
طبق نظریه ارشد هومیزنه گیوم، ترکیب کردن این دوکشیده تا انرژی رو تمرین کردم.
واکنش برخورد هنر یخ ودرک مرحله شعله رو چک کردم،دربیاره بعد آروم یه بار دست زدم.
شپ!
حسش اون چیزی نبود که میخواستم، پس یهکوفتی مقدار مساوی از «چی مرغ چوبی» رو ریختممیرسید تو هر دو دست و محکم کوبیدم به هم.
پاک!
«اینطوری فعلاً بهتره.»
مه اطراف دستامپیپی که محکم به همکوفتی کوبیده بودم پخش شد.
حتی دست زدن همپیپی هنر خودشو داره، مثلکوفتی سنگ پروندن رو آب.
به هر حال،خوب معنیش این بود کهچقدر باید دقیق ضربه بزنی.
کف دستامو گود کردم تا یه فضای خالی کوچیکقشنگ درست بشه، بعد با دقت «نیروی کف دست مرغکسالت چوبی» رو تزریق کردم و پشت سر هم دست زدم.
پوک- پوک- پوک- پوک- پوک!
با وسواس نگاه کردم ببینمصدامو موج ضربه دست زدنم چقدررزمی مه رو هل میده عقب.
حالا دیگهانقدر مسئله فاصلهمیزنه و سرعت بود.
یه لحظه به صدای زنگدرک گوش دادم، بعد خم شدمدربیاره و نفسم رو حبس کردم.
منم مثل آدمکشها حضورمصدامو رو پنهان کردم وهنرهای توی مه سفید گم شدم.
«...»
وقتی با دقت گوشمیزنه دادم، یه صدای ضعیفیزحمت لابلای دنگدنگ زنگ شنیدم.
احتمالاً صدای واقعیتمیزنه بود، جایی کهچقدر یارانم داشتن میجنگیدن.
لحظهای کهآقای صدای زنگ دوبارهمیشنوی بلند شد... دنگ...
زمین رونفسگیر با «گامپیپی تندر» خرد کردم.
گوااااانگ!
یه موج دایرهای از چیدرک از بدنم پخش شد ودربیاره دیدم واسه یه لحظه باز شد.
سه تاآقای آدمکش جلومصدامو بودن، همه سفیدپوش.
انگار یه غلطی همپیپی با چشماشون کرده بودن،کوفتی چون چشماشون سفید بود.
میدونستم این ریخت و قیافه واسهدرک اینه که تو مه سخت دیده بشن،بودن ولی خدایی هنوزم مسخره به نظر میرسید.
پریدم جلو ومیزنه «فرم کشیدن شمشیر»چقدر رو اجرا کردم.
با یهآقای ضربه شمشیر، یهمیشنوی دست پرید هوا.
پوک!
تو برگشت ضربه، کلهی سفیدپوشِ بغلی رو زدم، بعد با «هنردربیاره بزرگ جذب ستاره» اون یکی رو که داشت فرار میکرد کشیدمهیپنوتیزم سمت خودم و با دسته «نیش خرگوش سیاه» کوبیدم تو جمجمهش.
همشون بدون اینکهمیزنه حتی جیکشون دربیادچقدر رفتن اون دنیا.
نیش خرگوش سیاهپیپی رو تا ته فروکوفتی کردم تو شونه جنازه.
وقتی کشیدمش بیرون،آقای نیش خرگوش سیاهمیشنوی غرق خون سرخ بود.
از جنازه به عنوان سپرالبته جلوی چند تا سلاح مخفیقشنگ که سمتم میومد استفاده کردم.
سلاحها بدونخوب صدا فروالبته رفتن تو تنش.
درجا یکی از دستهایصدامو جنازه رو قطع کردمهنرهای و گرفتم تو دست چپم.
دوباره سکوت حاکمآقای شد و خونمیشنوی از دست بریده میچکید.
نگاهم افتاد بهخوب زمین و دیدم صدایچقدر چکیدن خون رو نمیشنوم.
انگار گوشهام نیمسوز شده بود.
خندهم گرفت و ریزریزصدامو خندیدم و یه نگاهیهنرهای به دور و بر انداختم.
برنامه داشتم خونِآقای این دست بریدهمیشنوی رو بپاشم همه طرف.
گوااااانگ!
یه گام تندر دیگهالبته کوبیدم و همقدم با عقبقشنگ رفتن مه، شیرجه زدم جلو.
تا اون چشمهای بیرنگ رومیشنوی دیدم، تن آدمکش رو باترکیب نیش خرگوش سیاه جر دادم.
با دست بریدهی جنازه جلوی سلاح مخفیای که ازهنرهای بغل میومد رو گرفتم، بعد نیش خرگوش سیاه رومحدوده فرو کردم تو ماسک مرد چشمسفیدی که جلوم بود.
پوآک!
از شمشیری که سمت راستدرک گردنم میومد جاخالی دادم ودربیاره دست اون آدمکش رو قطع کردم.
نیش خرگوش سیاه رو با «بخورانگار شکوفه شعله» پوشوندم و عطر شکوفههایصوت آلو رو همه جا پخش کردم.
فوووش!
گلبرگهای قرمز تویخوب دنیای سفید ودرک خالی پخش شدن.
همین که صدای جلز ودرک ولز از یه جایی شنیدم،دربیاره دست جنازه رو پرت کردم.
این بار، دستی که رو هوا بود دو شقهرزمی شد و توی مهی که با «باد شمشیر» کنار رفتهدست بود، برای یه لحظه چشم تو چشمِ شیطان شمشیر شدم.
«...»
بعد از رد و بدلالبته کردن نگاه با شیطان شمشیر،قشنگ دوباره توی مه فرو رفتم.
فقط یه لحظه بود،البته ولی من و شیطان شمشیرقشنگ جای همدیگه رو پیدا کردیم.
با اجرای «گام تندر» پام روانگار محکم به زمین کوبیدم و این بار،شیطانی مثل موشک به سمت آسمون پرتاب شدم.
در اوج ارتفاع بدنم رو تاب دادم، مه غلیظهنرهای سفید رو شکافتم و یه «باد تیغه» که خالصمحدوده از جنس باد بود رو به سمت زمین شلیک کردم.
فــــوووووت!
همین که باد تیغهم دردرک یه چشمبههمزدن حتی مه روی زمینساکت رو هم تار و مار کرد...
صدای خنده بمپیپی و لرزون «شیطانانگار شمشیر» به گوشم خورد.
«هه هه هه...»
بلافاصله بعدش، «چی شمشیر» به صورت نیمدایرههایچقدر پیدرپی از «شمشیر نور» پخش شد وآماده فوارههای خون از همه جا زد بالا.
تو همون لحظهی کوتاهی که دیدمچقدر باز شد، شیطان شمشیر دخلِ بیشبودن از ده تا قاتل رو آورده بود.
وسط اون بلبشو، اون «پسرهیمیشنوی اسهالی» (شیطان شهوت) رو همترکیب دیدم که فرز حرکت میکرد.
قاتلهای سفیدپوش سرآقای راهش چندتا حرکت میزدنانگار ولی یهو خشکشون میزد.
به نظر میرسید اون پسرهی اسهالی دارهچقدر انرژی درونیش رو ذخیره میکنه و فقط باولی «هنر ضربه به نقاط حیاتی» کارشون رو میسازه.
حتی توی این هرجومرجالبته هم خبری از شاگردکشیده ارشد «هو گیوم» نبود.
صدای شیطانآقای شهوت ازصدامو یه گوشهای اومد.
«صدای زنگنفسگیر قطع شد.پیپی استاد، صدامو میشنوی؟»
شیطان شمشیر جواب داد.
«میشنوم.»
«به نظر میاد اونیصدامو که زنگ رو میزدهنرهای ریغ رحمت رو سر کشیده.»
«هنوز مطمئننفسگیر نیستیم، حواستپیپی رو جمع کن.»
«چشم.»
تازه اون موقع پام بهدرک زمین رسید و چشمم افتاددربیاره به حلقه آهنی دست چپم.
همون حلقهای کهپیپی از خونه «پادشاهانگار قمار» کش رفته بودم.
اولش سیاه پرکلاغی بود،پیپی ولی الان داشت یه نورهنرهای ضعیفی میداد، عین «مروارید شبچراغ».
بعد از دیدنخوب این پدیده عجیبغریب،درک دهنم رو باز کردم.
«حواستون باشه،خوب توی مهالبته سم قاطی کردن.»
کوتاه حرف زدم، نفسمصدامو رو حبس کردم و «نیشرزمی خرگوش سیاه» رو غلاف کردم.
دوباره رفتم جلوآقای و دستام رومیشنوی کوبیدم به هم.
پـــــانگ!
نمیدونم چرا، ولی مهالبته خیلی سریعتر از قبلکشیده پخش و پلا شد.
اینو کهآقای دیدم، به دورمیشنوی و بریها گفتم.
«دارن عقبنشینینفسگیر میکنن و همزمانصدامو سم پخش میکنن.»
صدای انفجار «باد کف دست»البته چند بار از نزدیک شنیدهقشنگ شد و مه سریع کنار رفت.
چون توی مه سم ریختهدرک بودن، منم تندتند دست تکوندربیاره دادم تا مه رو باد ببره.
تازه اون موقع بودصدامو که سروکلهی شیطان شمشیرهنرهای و شیطان شهوت پیدا شد.
شیطان شمشیرنفسگیر خون رو ازصدامو روی شمشیرش تکوند.
شیطان شهوت با اخممیزنه غلیظی دور و برزحمت رو نگاه کرد و گفت.
«یونگ-میونگ کجاست؟»
از یهآقای جایی صدایصدامو یونگ-میونگ اومد.
«اینجام.»
سرم رو چرخوندم سمت صدا؛ یونگ-میونگ لباسچقدر سفیدِ دزدیِ قاتلها رو پوشیده بود وآماده مثل یه روح از زمین بلند شد.
«......»
پرسیدم.
«کی لباس عوض کردی؟»
«خیلی وقت پیش.خوب سعی کردم نزدیک مقرچقدر فرماندهی بشم ولی نشد.»
تازه اونخوب موقع زمینالبته رو چک کردیم.
جنازههایی با دست وصدامو پای قطع شده یاهنرهای پیچخورده همه جا ریخته بود.
بالای پنجاه تا بودن.
نمیدونم چطوری جنگیده بود،میزنه ولی به نظر میرسید شیطانکشیده شمشیر بیشتر از من کشته.
وقتی به شیطان شمشیرالبته نگاه کردم، شمشیرش روکشیده غلاف کرد و گفت.
«یه لحظه دندون رو جیگر بذارین... بذارین شنواییمونهنرهای برگرده، موقعیت زمین رو بسنجیم و حواسمون بهکنترل سم باشه. به جنازهها دست نزنین. ممکنه منفجر بشن.»
حالا که فکرش رو میکنم،صدامو با اینکه صدای همدیگه رو میشنیدیم،ترکیب گوشام هنوز یه کم کیپ بود.
یونگ-میونگ که داشت زمین رو بررسیدرک میکرد، چند لکه خون پیدا کردساکت و به یه سمتی اشاره کرد.
«از این طرف عقبنشینی کردن. ولی احتمالا دارن ماقشنگ رو میکشن توی تله. زخمیهاشون احتمالا عقب کشیدن و منتظرمیپکیدم ما هستن. چون اینجا مقر اوناست، محیط به ضرر ماست.»
به خورشید کهپیپی داشت آروم غروب میکردکوفتی نگاه کردم و گفتم.
«این عوضیها قرارهآقای لباس سیاه بپوشن.میشنوی شب داره میاد.»
شیطان شمشیر ازم پرسید.
«رهبر فرقه، میخوای چیکار کنی؟»
یه نگاهیآقای به کوهستان خاکستریمیشنوی انداختم و گفتم.
«احمقانهست که با وجود نامساعد بودنمیشنوی زمین به جنگیدن ادامه بدیم. فعلاًهنر بیایین همه جا رو آتیش بزنیم.»
یونگ-میونگ باانقدر یه لحنمیزنه متعجب پرسید.
«میخوای آتیش بزنی؟»
سر تکون دادم.
«این حرومزادهها احتمالا کل کوهستان خاکستری رو گرفتن. اینجا جاییرزمی نیست که آدم معمولی زندگی کنه. بیایین همهش رو بسوزونیم. تاگرفتن تهش... من اصلا حوصله ندارم با بازیهای این قاتلها راه بیام.»
شیطان شهوتانقدر به شیطانمیزنه شمشیر نگاه کرد.
«از اونجایی که من و رهبرچقدر فرقه «هنر یخ» یاد گرفتیم، مهمبودن نیست اگه همه جا رو بسوزونیم.»
منظورش این بود کهصدامو ما دو تا میتونیمهنرهای راه فرار رو باز کنیم.
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«پس، همهانقدر جا رومیزنه آتیش میزنیم.»
همون لحظه، صدایی که اولِدرک کار با من و شیطان شمشیرساکت حرف زده بود دوباره شنیده شد.
«... لطفاً منطقی باشین...»
نعره زدم.
«خفه شو! مرتیکه عوضی! من به خاطر شماها شبا خواب راحت ندارم. امروز همهتون به جرم برهم زدن خوابِ رهبر فرقه هائو میمیرین. من بعداًخوابم از روح کوهستان عذرخواهی میکنم، پس شما موشصفتها همون گوشه کز کنین و مثل همیشه جیکجیک کنین. یه مشت احمقِ بدبخت که حتی بلد نیستندریایی درست بجنگن. لابد فقط دارین همه جا سم میمالین. فکر میکردم چون مال «جوخه سایه تاریک» هستین یه پخی باشین، ولی ریدین با این وضع...»
شیطان شهوت بامیزنه یه خنده زورکیچقدر و پوچ جواب داد.
«خب، دهاتیِآقای بیپدرومادر. عجبصدامو اعصابی داری تو.»
یونگ-میونگ ساکت و بیسروصدا ابزارصدامو آتشزنه رو درآورد و شروعرزمی کرد به آتیش زدن شاخههای درخت.
در حالی که اون دو تا داشتن آتیشبازی میکردن،کشیده من با یه نیشخند که اصلا به اون دادشدت و بیدادام نمیخورد، یه پیامی فرستادم برای «دره جریان مرگ».
«تنها کاری که شماها بلدین اینه کهزحمت توی مستراح قایم بشین و نفستون روولی حبس کنین. همه قاتلها همینجورین. مگه نه، یونگ-میونگ؟»
یونگ-میونگ آه کشید.
«صبر واقعاًنفسگیر برای یهپیپی قاتل فضیلته.»
«جدی؟ برایانقدر دره جریانمیزنه مرگ هم همینه؟»
«بله.»
«عجب، پس وقتی میخوان رتبهبندی قاتلها رو تعیین کنن، مثلا رتبه یک و دو... بر اساس اینه که کی بیشتر میتونه تواجازه مستراح دووم بیاره؟ هرچی بوی گوه بیشتر باشه، طرف به پادشاه قاتلها نزدیکتره؟ با این حال، وقتی بحث بوی گوه باشه، هیچکسجاخالی به گرد پای «ارباب جوان مونگ» از برکه عقاب سفید نمیرسه. اون پسره سابقه مالیدن گوه به سر و صورتش رو داره...»
زدم جاده خاکی.
شیطان شهوتانقدر با اخممیزنه پرید وسط حرفم.
«هوی، اگه این حرومزاده میخواد دشمن رو تحریککشیده کنه، خب دشمن رو تحریک کنه. چرا دارهداشتم به من گیر میده؟ یه چیز رو بچسب.»
«بعضی وقتا توپیپی زندگی کلمات مسیرشون روکوفتی کج میکنن. احمقِ بدبخت.»
«هر چی از دهنپیپی این حرومزاده درمیاد از اولهنرهای تا آخرش شر و وره.»
«من همینیام که هستم.»
یونگ-میونگ که داشت اینور ودرک اونور آتیش روشن میکرد، انگاردربیاره که براش جالب شده باشه پرسید.
«ارباب جوانآقای مونگ به بدنشمیشنوی مدفوع مالیده بود؟»
شیطان شهوت جواب داد.
«خفه شو.»
«فقط کنجکاو شدم.»
حتی شیطان شمشیر هم شاید از سر بیحوصلگی،هنرهای داشت شاخههای مشتعل رو پرت میکرد اینور وکنترل اونور و کوهستان خاکستری رو به آتیش میکشید.
به آتیشی که داشتپیپی همه جا پخش میشدکوفتی نگاه کردم و گفتم.
«اوه، یهو جیشم گرفت.»
سروکله زدنخوب با قاتلهاالبته انقدر سخته.
ولی عیب نداره.
برای شکست دادن آدمایی که میتوننمیشنوی توی مستراح دووم بیارن، آدم بایدهنر بتونه این چیزا رو تحمل کنه.
به شعلههای آتیش که وحشیتر میشدن نگاهچقدر کردم و با یه لحن جدی وآماده سنگین خطاب به قاتلهای دره جریان مرگ گفتم.
«از درافتادن با رهبر فرقه هائو پشیمون میشین. فقط وقتیدربیاره مرگ بیاد سراغتون با خودتون فکر میکنین که، آخ... اونتوی روزایی که توی مستراح منتظر میموندیم چه روزای خوشی بود.»
حرفام خطاب به قاتلها بود، ولیانگار حتی شیطان شمشیر هم سرش روصوت تکون داد، انگار براش خیلی مسخره بود.
«رهبر فرقه.»
«چته؟»
«اگه من بودم نمیتونستم تحمل کنم. کارِت درسته. امروزقشنگ بیشتر از کل عمرم توی موریم حرف مفت و چرتمیپکیدم و پرت شنیدم. این برام تازگی داره، حتی وسط دعوا.»
دیدم شیطان شمشیر دارهصدامو مثل آدمیزاد حرف میزنه،هنرهای با رضایت سر تکون دادم.
«اعتراف قشنگی بود. امروز قرارهصدامو ضیافتی از شاش و گوهرزمی برپا بشه. ببینیم کی برنده میشه.»