چپتر 274: یوران، متأسفم.
0من از آن دسته آدمهایی نبودممیشدم که با لمبوندن چپ و راستِ داروهایولی معنوی تبدیل به شیطان دیوانه شده باشم.
انرژی درونیالان من همیشهبهشتی کم بود.
از آنجایی که ازنیست همان اولش نداشتم، شکایتیندرت هم بابت کمبودش نداشتم.
دقیقاً مثل وقتی که اگرداروی فقیر به دنیا بیایی، خیلیمطلق حس فقر را درک نمیکنی.
به همین خاطر بود که حتیمیشدم اگر انرژی درونیام کمتر از حریف بود،ولی باز هم در دعوا کردن بدک نبودم.
اوایل ورودم به موریم، مهارتم را با درگیری با اساتیدنیست جناح غیرمتعارف بالا بردم و وقتی با اتوکشیدههای جناح متعارفاما میجنگیدم، از روشهایی که از خودشان یاد گرفته بودم استفاده میکردم.
چارهای هم نداشتم،این چون زورم نمیرسید وزندگی انرژی درونیام کافی نبود.
آن فرار کردنم موقع دعوا با قصاب، یاصخره آن باری که رهبر فرقه گدایان را کولحمل کردم و جیم شدم هم یک جور عادت است.
روشی که انتخاب کردمشاید چون همیشه من بودمالان که داشتم فرار میکردم.
اگر یکی مثل من یکدفعه انرژیدارم درونیاش زیاد میشد و روی دستشدهام بقیه بلند میشد، چه اتفاقی میافتاد؟
نمیدانم.
تا حالامیگذارد که پیشبتوانم نیامده است.
شاید شکستناپذیر میشدم؟
گرچه الان یشم بهشتی رادانتینم در دانتینم دارم، ولی معنایشنیست این نیست که یکشبه شکستناپذیر شدهام.
زندگی به ندرتاین از این شانسهاشدهام جلوی پای آدم میگذارد.
اما اگر بتوانم یک داروی معنوی مثلماه گل شنگرف ماه را در صخره قتلعامنانم مطلق پیدا کنم، آنوقت نانم در روغن است.
حمل و نقل گل شنگرفشکستناپذیر ماه سخت است، پس بهتربهشتی است خودم همانجا مصرفش کنم.
البته، داروهای معنوی مثل جینسنگ یا روغنها رامعنایش طبیعتاً میشد ذخیره و جابجا کرد، پس مویونگجلوی بک یا یوران میتوانستند آنها را داشته باشند.
مقصد خیلی دور بود،نیست برای همین حتی موقع دویدنشانسها هم فکرم هزار جا میرفت.
بعد از پنج نوبتِ دوداروی ساعته دویدن بدون استراحت، با قیافهایپیدا خسته به خیابان شلوغ نگاه کردم.
از همان اول برنامه داشتم حسابی خرج کنم، واسه همین یک ردای سفیدولی با طرح گل خریدم تا در این هوای سرد بپوشم، کفشهای درب واما داغانم را با یک جفت نو عوض کردم و یک ابزار احتراق هم خریدم.
راستی، این روزهایشم رداهای گلگلی دوبارهدارم مد شده است؟
مد میآید و میرود، و ازشدهام آنجایی که خودم هم یک کم ردمیگذارد دادهام، خیلی زود با مد هماهنگ شدم.
یک لحظه با خودم کلنجارداروی رفتم که بروم یک مسافرخانه معمولیپیدا یا یک جای درست و حسابی.
چون قرار بود روزی یکشکستناپذیر وعده غذا بخورم، جایی را انتخابدانتینم کردم که گران به نظر میرسید.
مسافرخانه درنای زرد.
برخلاف معمول،معنایش یک اخطار دمیکشبه در زده بودند.
یک متن کوتاه که هشدار میداد مسافرخانه درنایصخره زرد با فرقه پدیدههای بیشمار قرارداد دارد وحمل هرکس دردسر درست کند، طرف حسابش آنها هستند.
جو طوری بودنیامده که انگار لازم نبودگرچه دردسر اضافی درست کنم.
«این که خیلی هم خوبه.»
عمراً آن حرامزادههای جناح غیرمتعارفیکشبه جرأت کنند در مسافرخانهای که یکپای فرقه پشتش است، غلط اضافی بکنند.
بعد از ورود به مسافرخانه درنایشنگرف زرد، به عنوان یک همکارِ مسافرخانهدار،کنم چیزهای مختلفی را زیر نظر گرفتم.
کوچکترین اتاق را گرفتم و بعدشمیشدم مثل یک دهاتی که بقچهاش را انداختهولی روی کولش، آمدم بیرون تا غذا بخورم.
گرچه در بقچه خبری از داروی معنوی نبود، ولی پولنیست تویش قدری بود که میشد یک سال در همچین مسافرخانهاما گرانی خورد و خوابید، پس نمیتوانستم در اتاق خالی ولش کنم.
بیشتر از سی تانیست میز بود، ولی کمتر ازشانسها ده نفر داشتند غذا میخوردند.
یک جا کنار پنجره خلوتداروی پیدا کردم و سه تامطلق غذا از صاحب مسافرخانه سفارش دادم.
«مشروب میل ندارید؟»
سرم راالان به نشانهبهشتی منفی تکان دادم.
اگر مست کنم،این حرکتم عقب میافتد وزندگی مهارت سبکیام کند میشود.
برنامهام این بود که فقط شکمم را پر کنم،قتلعام یک چرت کوتاه بزنم و بعد بلند شوم وسخت دوباره بدوم، حالا چه نصف شب باشد چه دم صبح.
صاحب مسافرخانه برای اطمینان پرسید:
«موقع رفتن حساب میکنید؟»
یک لحظه به قیافهنیست صاحب مسافرخانه نگاه کردم وشانسها بعد سرم را تکان دادم.
«متوجه شدم.»
در حالی کهنیامده منتظر غذا بودم، بیرونگرچه مسافرخانه را نگاه کردم.
مردم عادی سرشان در کار خودشان بود ومعنایش اصلاً نگاهشان به طبقه دوم نمیافتاد، ولی رزمیکارهای گذریپای گهگاهی بالا را نگاه میکردند، جایی که من بودم.
زل زدن به یک رزمیکار آن هم بیدلیلندرت عاقبت خوشی نداشت، واسه همین هر وقت چشمداروی تو چشم میشدیم، من اول یک نودِ ریز میدادم.
در دلم هی بهبتوانم خودم تلقین میکردم کهصخره هویتم یک گیاهچین است.
شهر نسبتاً آرامی بود.
درست وقتی داشتم فکر میکردم غذادارم دیر کرده، گوشت خوک ترش وشدهام شیرین، مرغ بنگبنگ و برنج سرخشده رسید.
مرغ بنگبنگ همانطور که ازیکشبه اسمش پیداست یک غذای مرغیجلوی است، ولی نمیدانم چطور درستش میکنند.
فقط میدانم یک خروس را که با شرابصخره تغذیه شده میگیرند و میپزند، و گوشتش خیلیحمل نرمتر از گوشت خوک ترش و شیرین بود.
دلیل اینکه کاراکتر «چماق» که به عنوان سلاح همیشم استفاده میشود در اسمش هست، احتمالاً این است کهشدهام مرغ مست را با چماق تا حد مرگ میزنند.
تا وقتی برنج سرخشده و مرغ بنگبنگ را نخورده بودمنیست یاد الکل نیفتادم، ولی به محض اینکه گوشت خوک ترش وبتوانم شیرین از گلویم پایین رفت، یک آه از نهادم بلند شد.
ولی وقتی یاداین یوران در مسافرخانه زاهازندگی افتادم، دلم نیامد بنوشم.
داشتم میلومباندم و سعی میکردم بهشنگرف آدمهای داخل مسافرخانه نگاه نکنم کهکنم یکی در آن نزدیکی از من پرسید:
«مسافری؟»
همانطور که برنجیشم سرخشده را میجویدمدارم سرم را تکان دادم.
بعد از اینکه یک تیکه مرغشدهام گذاشتم روی برنج و یک لقمهآدم جانانه دیگر گرفتم، سوالها ادامه پیدا کرد.
«پس چی؟»
«گیاهچین.»
«آه... کدام کوهیشم میروی؟ گیاهچین با ردایولی گلگلی. نوبر است والا.»
تازه آن موقع بودنیست که سر تا پایندرت یارو را برانداز کردم.
یک شمشیرزن بوداما که از شمشیرشنگرف پهن استفاده میکرد.
دلیلی نداشت مقصدمنیامده را به او بگویم،گرچه پس سربالا جواب دادم.
«اینور آنور.الان این کوه،بهشتی آن کوه.»
مردک مات و مبهوتنیست نگاهم میکرد، من همندرت همانطور که میخوردم نگاهش کردم.
یعنی انقدر شبیه دهاتیام؟ یا شبیه کساییامماه که میخورند و در میروند؟ یا شایدمنانم فقط چون شبیه رزمیکارها بودم کنجکاو شده بود؟
سطحش خیلی پایینتر از من بود،میشدم یک رزمیکار معمولی که چشم بصیرتدارم نداشت تا مهارت من را درست بسنجد.
غذا بد نبود،یشم بشقاب را لیس زدمولی و زل زدم بیرون.
همینطور که بیرون را دیدیکشبه میزدم، یارو یک نمه پایشجلوی را از گلیمش درازتر کرد.
«بیرون خبریه؟»
دهانم را بانیامده آب چای شستم وگرچه به مرد نگاه کردم.
«نه که خبری باشه. همینطوری نگاه میکردم. به مردمیاین که رد میشن. نمیدونم چی انقدر برات جالبه، ولیآدم بیا اینجا بشین هر چی میخوای بپرس. منم میشم همصحبتت.»
«بیام؟»
مرد با یکاما بطری مشروب آمدشنگرف و روبرویم نشست.
بطری را تعارفنیامده کرد، ولی سرممیشدم را تکان دادم.
«نمیخوام.»
«مشروب هم که نمیخوری، چه جوان آقایی.زندگی بیشتر از اینکه شبیه گیاهچین باشی، شبیهاما شاگردهای یک سالن رزمی روستایی هستی. بچه کجایی؟»
«برکه عقاب سفید.»
«پس مال روستانیامده نیستی. مگه اونورهامیشدم سالنهای رزمی زیاد نیست؟»
«سالن رزمی بیداری کامل.»
«چند وقته شمشیر یاد میگیری؟»
«بیشتر از یک سال.»
وقتی جوابهایپیش مبهم دادم،شاید مرد خندید.
«جوانکی که یک سال تو سالن رزمی بیداری کامل شمشیر یادیکشبه گرفته، داره سه تا غذا تو مسافرخانه درنای زرد میخوره. خانوادهتداروی باید مایهدار باشن. یا شایدم با گیاهها نانت تو روغن افتاده.»
«هنوز نه.»
یک پیشخدمتِ گذریاما را صدا زدم وماه به یارو اشاره کردم.
«این رو میشناسی؟»
پیشخدمت با احتیاطیشم اطراف را نگاهدارم کرد و جواب داد:
«ایشون رزمیکار یانگ هه-جو از فرقه پدیدههای بیشمارندرت هستن. چون ما با فرقه پدیدههای بیشمار همکاریداروی داریم، ایشون زیاد میان اینجا. مشکلی پیش اومده؟»
«نه.»
مرد روبرویم لب باز کرد.
«اسم منالان یانگ هه-جوبهشتی است. و شما؟»
«چا سونگ-ته.معنایش چیز دیگهاینیست هست بخوای بپرسی؟»
«اوه، چه تنداما و تیزی. اگهشنگرف معذبت کردم شرمنده.»
حالم یکدفعه گرفته شد،شاید ولی ساکت برگشتم تویالان اتاقم و دراز کشیدم.
حتی بعد از یکبهشتی مکالمه کوتاه با یکمعنایش رزمیکار فکسنی، خوابم نمیبرد.
«آه، لعنت به همهچیز.»
اسم فرقهمیگذارد پدیدههای بیشمار بهداروی گوشم نخورده بود.
دنیا خیلی بزرگ است وشکستناپذیر فقط اسم بردن از همه فرقههادانتینم بیشتر از نصف روز طول میکشد.
خواب سبکی داشتم.
بعد از یک استراحت کوتاه دو تا دو ساعته،شانسها بالاخره نصف شب بیدار شدم، وسایلم را جمع کردم وصخره آمدم پایین تا پیشخدمت را صدا کنم و حساب کنم.
صاحب مسافرخانه چیزی رابتوانم که نوشته بود خواندصخره و به من گفت:
«... دارید تشریف میبرید؟شاید بابت غذا و اقامت، میشودیشم دو تا سکه نقره استاندارد.»
خواستم کیسه پولمیشم را در بیاورمدارم که خشکم زد.
«چی؟»
«مگه موقعمیگذارد ورود قیمتهابتوانم رو چک نکردید؟»
به جایی که صاحب مسافرخانه با دستشگرچه اشاره میکرد نگاه کردم، و آنجا، چسبیده بهاین میز، یک لیست قیمت بود که ندیده بودم.
«عجب کلاهبرداریای.»
یک آه از نهادم بلند شد،شدهام ولی چون نمیخواستم دردسر درست کنم،آدم دو تا سکه نقره استاندارد دادم.
«لطفاً باز هم تشریف بیارید.»
«خیلی گرونه، فکرنیامده نکنم دیگه پاممیشدم رو بذارم اینجا.»
«بله.»
پایم را که گذاشتم بیرون،یکشبه صدای قدمهای سریعی را شنیدمجلوی که از پلهها میآمد پایین.
وقتی برگشتم،میگذارد دوباره سکوتبتوانم برقرار شد.
گره بقچهام را سفتشاید کردم، سه چهار قدمالان رفتم و بعد ایستادم.
در آن لحظه،یشم برگشتم و به مسافرخانهولی درنای زرد نگاه کردم.
در خیالم شیطان دیوانه زندگی قبلیام را دیدم که برمیگردد توی مسافرخانه درنایمیگذارد زرد، همه چیز را میکوبد و میشکند، بعد آن مرتیکهای که با پرروییروغن باهام حرف زده بود را پیدا میکند و یک سیلی میخواباند توی گوشش.
«عجب حرومزادهی دیوونهای.»
به نظر میاومدنیامده تو زندگی قبلیم زیادیگرچه کارهای پلید انجام دادم.
راستش، همین الان هم دلم میخواست یهولی کار شرورانه بکنم، ولی تحملش کردم وندرت به خودم گفتم اینم یه تجربه دیگه است.
چون اون دست کوچیکینیست که مدام مشتم روندرت میگرفت، اومد تو ذهنم.
داشتم به چراغهای شهر بیدار و خیابون شلوغصخره نگاه میکردم و میخواستم برم که چند نفر ازنقل یه کوچه اومدن بیرون و خیلی طبیعی افتادن دنبالم.
وقتی قدمهام رو تندشاید کردم، اونا هم باالان قدمهای کوتاه دنبالم اومدن.
تو یه چشم بهم زدن تعدادشوندارم به بیشتر از ده نفر رسیدشدهام و یه صدای آشنا متوقفم کرد.
«وستا.»
همون مرتیکه توی مسافرخونه بود.
به اون مردک که با حرفهای رو مخشالان اذیتم کرده بود و تا اینجا دنبالم اومدهنیست بود، حرفی زدم که هیچ تأثیری روش نداشت.
«فقط صبر کن تا برگردم.»
میگن اونایی که میگن «صبریکشبه کن ببین چی میشه» هیچوقتجلوی ترسناک نیستن، ولی من فرق دارم.
«هوی!»
بلافاصله یادپیش یوران افتادم وشکستناپذیر از اونجا رفتم.
همینطور که مهارت سبکیبهشتی رو اجرا میکردم، اونمعنایش اراذل و اوباش دورتر شدن.
یه مشت احمقاین بودن، پس عمراًشدهام میتونستن بهم برسن.
احتمالاً فکرمیگذارد کردن بقچهمبتوانم پر از پوله.
اگه اینطور باشه،نیامده پس فرقه پدیدههایمیشدم بیشمار جزو جناح غیرمتعارفه.
فعلاً اسمشون رو بهبهشتی خاطر سپردم تا بعداًمعنایش یه سری بهشون بزنم.
بعد از اینکه بارهابتوانم وسوسههای شیطان دیوانه زندگیصخره قبلیم رو پس زدم، من...
بالاخره موفق شدم شغلمشاید رو به یه جمعکنندهالان گیاهان دارویی خوب تغییر بدم.
در نهایت، بدون هیچ حادثه، تصادف، درگیری، هرجومرج، آشوب یانیست گندکاری خاصی، رسیدم به صخره قتلعام مطلق و اول یهاما نگاهی به جایی انداختم که توسط فرقه شیطانی محاصره شده بودم.
ناخودآگاه خندهم گرفت.
چون رهبرمیگذارد تیم تعقیبکننده الانداروی تو مسافرخونه زاحاست.
حالا که جلوی اون شیطان شهوت رو از کارهاییشم خاکبرسریش گرفتم و سرنوشت پیوستنش به فرقه شیطانی رو تغییرزندگی دادم، نتیجه اون مبارزهای که روی صخره داشتیم، پیروزی منه.
همینطور که تنها لبه صخره قتلعام مطلقولی ایستاده بودم و با خودم ریزریز میخندیدم،ندرت واقعاً حس یه حرومزاده دیوونه رو داشتم.
«چطوری برم پایین؟»
راه خاصی وجود نداشت.
با نگاه به صخرهشاید سرگیجهآوری که تهش معلوم نبود،یشم نگران بالا اومدن هم بودم.
ولی عمقش جوری نبود که بشه باولی طناب و اینجور چیزا حلش کرد، واسهندرت همین همینجوری از صخره قتلعام مطلق پریدم پایین.
تازه وقتی رو هوا بودم...
پشیمونی اینکه چرا نپریدمبتوانم سمت جایی که آبصخره دیده میشد، اومد سراغم.
«لعنت به همهچیز...»
ولی قدرت انرژی درونیم دیگه خیلیدارم وقت بود که از وزن بدنم بیشترزندگی شده بود، واسه همین زیاد نگران نبودم.
چقدر قراره سقوط کنم؟
به محض اینکه زمین رو دیدم، نیروی کفصخره دستِ مهر دست بزرگ رو آزاد کردم وحمل در اثر پسزنش اون، بدنم یه دور چرخید.
بدنم رو تاب دادم، سه چهار بار سریع چرخیدم، بابهشتی نیروی کف دست تغییر جهت دادم، بعد به دیواره نزدیکندرت لگد زدم، دوباره وحشیانه پریدم بیرون و روی زمین فرود اومدم.
هشت از ده.
یهو به آسمون نگاه کردم.
«...»
یاد اعضای فرقهای افتادمشاید که سقوط میکردن والان تبدیل به نقطه میشدن.
اون رهبر فرقه چقدر باید ترسناک بوده باشه که اونا بایکشبه یه دستور خودشون رو از صخره پرت کردن پایین؟ یا شایدمداروی اون شیطان شهوت حرومزاده عمداً دستور قتل زیردستانش رو داده بود؟
منتظر موندم، محض احتیاط که شاید اونزندگی مرد مرموزی که از آسمون نازل شداما پیداش بشه، ولی اون اتفاق تکرار نشد.
یه نگاه گذرا به اطرافداروی انداختم و فکر کردم کهمطلق کجا واسه بالا رفتن خوبه.
اینجوری که بالا روشاید نگاه میکردم، خوشحال شدم کهیشم با چهار شرور بزرگ نیومدم.
به عبارت دیگه، صخرهای با ایندارم ابهت ارتفاعی داشت که حتی شیطانشدهام شمشیر هم نمیتونست راحت ازش بالا بره.
معنیش چیه؟ معنیش اینه کهیکشبه بین چهار شرور بزرگ، منجلوی تو مهارت سبکی نفر اولم.
هرچی باشه، نمیشد از صخرهایداروی به این خطرناکی بدون قدمهایمطلق الهی ابر نردبان راحت بالا رفت.
با اینکه هنوز روزشاید روشن بود، هوای پایین صخرهیشم قتلعام مطلق حسابی خنک بود.
شمشیر چوبیم رو کشیدمبهشتی و حین بررسی اطراف،معنایش شاخههای مزاحم رو کنار زدم.
طبق گفته مویونگ بک...
تو جایی که نور خورشیدداروی کمه، طبیعتاً احتمال پیدا کردن داروهایپیدا معنوی که انرژی یین دارن بالاست.
ولی بعید بود داروی معنویایشکستناپذیر مثل جینسنگ برفی ده هزاربهشتی ساله تو همچین جایی پیدا بشه.
نوع داروی معنویاییشم که میشه تو همچینولی جای عمیقی گیر آورد...
آزوریت یا میوههای شراب طبیعیه.
دو ساعت وقت گذاشتم و کف جنوبیماه صخره قتلعام مطلق رو جارو کردم، ولی هیچروغن داروی معنویای پیدا نکردم، حتی یه گیاه سمی.
یکم عجیب بود کهشاید حتی یه دونه ریشهالان طول عمر هم ندیدم.
انگار یکی قبلاً اینجا بوده.
برگشتم جایی که فرود اومده بودم و داشتمندرت سمت شمالی صخره قتلعام مطلق رو بررسی میکردم کهشنگرف چیزی به ذهنم رسید و به آسمون نگاه کردم.
پل ناله شمشیر رو نمیدیدم.
پل ناله شمشیر تنها پلیه کهمیشدم میشه باهاش از عرض صخره قتلعام مطلقولی رد شد، ولی راستش، هیچوقت سالم ندیدمش.
تنها چیزی که از شایعات شنیدم این بودمعنایش که جناح متعارف و فرقه شیطانی روی پل لرزانپای ناله شمشیر دوئل تنبهتن داشتن و آخرش قطعش کردن.
داشتم میرفتم سمت شمال کهیکشبه یه طناب دربوداغون دیدم کهجلوی شلوول از صخره آویزون بود.
سمت مقابل، یه تیکه ازداروی همون طناب هم پاره شدهمطلق بود و به صخره میخورد.
بعد از کلی گشتن لای بوتهها، رسیدمگرچه به نقطه زیر پل ناله شمشیر ومعنایش غیرمنتظره یه فضای باز وسیع پدیدار شد.
جو اونالان فضای بازبهشتی عجیب بود.
حالت طبیعی نداشت،این انگار دست انسانشدهام بهش خورده بود.
فضاش جوری بود کهبتوانم انگار یکی عمداً یهصخره محوطه باز درست کرده.
به آسمون نگاه کردم، دیواره صخره رو چکالان کردم و بعد دوباره ماتومبهوت به اون فضاینیست باز خیره شدم تا به این نتیجه رسیدم.
کسایی که روییشم پل میجنگیدن اینجادارم سقوط کردن و...
دوباره جنگیدن.
اگه اینطورمیگذارد باشه، واقعاًبتوانم حرومزادههای دیوونهای بودن.
اگه شایعات درست باشه، یعنی یهمیشدم استاد فرقه شیطانی و یه استاد جناحولی متعارف تو این فضای باز هم جنگیدن.
موقعیتی نبود که بشه انتظار داروی معنوی زیادیمعنایش داشت، ولی یه حسی بهم میگفت که شایدجلوی استخونهای سفید یه استاد قدیمی یه جایی باشه.
راستش، حالا که تا اینجا اومدم پایین، میلندرت به اینکه حداقل یه چیزی کِش برم وداروی بعد برم بالا، داشت تو وجودم قلقل میکرد.
اگه چیزی گیرم نیاد...
برنامه داشتم با آسمان درخشان خورشیدمیشدم و ماه بکوبم به صخره ودارم صخره قتلعام مطلق رو نابود کنم.
وقتی شمال رویشم گشتم، بالاخره ریشهدارم طول عمر پیدا شد.
بعد از اینکه کندمشنیست و ریشهش رو چک کردم،شانسها حداقل بالای صد سالش بود.
کف صخره قتلعام مطلق،بتوانم حتی صد سال همصخره اونقدر زیاد به نظر نمیومد.
ریشه طول عمر رو گذاشتمشکستناپذیر تو جعبهای که از بقچهمبهشتی درآوردم و رفتم سمت شمال.
یه کم بعد، ریشه طولدانتینم عمر رو از جعبه درآوردم،نیست خاکش رو تکوندم و خودم خوردمش.
دلیلش این بود کهنیست هرچی بیشتر میرفتم شمال، ریشههایشانسها طول عمر قدیمیتری پیدا میکردم.
یعنی نمیتونستم همهشوناما رو تو بقچهم جاماه بدم، پس چارهای نداشتم.
تو موقعیتی بودم کهشاید باید فقط قدیمیترین و باکیفیتترینیشم ریشه طول عمر رو برمیداشتم.
مویونگ بکالان زده بودبهشتی تو خال.
همینطور که با خنجر وزغ درخشانشدهام علفهای هرز و شاخهها رو میبریدم ومیگذارد پیشروی میکردم، یه دریاچه کوچیک نمایان شد.
واسه دریاچه بودن یکمبتوانم کوچیک بود، ولی خیلیصخره بزرگتر از یه برکه بود.
آب اونقدر شفاف بود که میشد ماهیها رو که شنابهشتی میکردن از دور دید و اطرافش با یه باتلاق صافندرت پوشیده شده بود که جای پای هیچ انسانی توش دیده نمیشد.
دلم واسه ماهیها میسوخت،بهشتی ولی ارزشمندتر از اکثرمعنایش داروهای معنوی به نظر میرسیدن.
دست به سینه ایستادمنیست و یه لحظه ازندرت منظره اطراف لذت بردم.
واسه همینه که مردم وقتی بازنشسته میشنماه میرن تو کوهها و درههای عمیق ونانم دیگه بیرون نمیان؟ جای فوقالعادهای واسه گوشهنشینی بود.
همینطور که ساکت داشتمشاید از منظره لذت میبردم، یهیشم چیزی تو باتلاق وول خورد.
نگاه کردم ویشم دیدم یه خرچنگ آبولی شیرین داره حرکت میکنه.
با دنبال کردن حرکت خرچنگ، اونور منطقه باتلاقی رو نگاه کردمپای و شمایل زیبای یه گل شنگرف ماه رو دیدم که توپیدا شکاف یه صخره که تکوتنها وسط گلولای افتاده بود، شکوفه داده بود.
صخره قتلعام مطلق یهبتوانم گل شنگرف ماه توصخره خودش قایم کرده بود؟
چارهای نداشتم جز اینکه فکرشکستناپذیر نابود کردن صخره قتلعام مطلقبهشتی رو از سرم بیرون کنم.
به این ترتیب، من تبدیل شده بودم به محافظ همهچیز، رهبر حفاظت از محیط زیست، بزرگترین ذینفع کوهها و رودخانهها، انقلابیِ برخوردهای شانسی لبماه صخره، مرد پرتگاه، مرد خودخواهی که اینهمه دوید فقط واسه اینکه داروی معنوی رو تنهایی کوفت کنه، استادی که میگفت به فکر شاگردشه ولییوران آخرش خودش تنهایی خوردش، بیماری که تظاهر کرد هوای دکتر مویونگ رو داره ولی در نهایت تنها کسی بود که داروی معنوی گیرش اومد.
دست به سینه ایستادم، به گلشدهام شنگرف ماه نگاه کردم و باآدم آرامش این وضعیت اجتنابناپذیر رو پذیرفتم.
«... این واقعاً خوبه.»