---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 274: یوران، متأسفم. • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 274: یوران، متأسفم.

0

من از آن دسته آدم‌هایی نبودم‌متعارف​ که با لمبوندن چپ و راستِ داروهای‌استفاده​ معنوی تبدیل به شیطان دیوانه شده باشم.

انرژی درونی‌دانتینم​ من همیشه‌ولی​ کم بود.

از آنجایی که از‌آدم​ همان اولش نداشتم، شکایتی‌داروی​ هم بابت کمبودش نداشتم.

دقیقاً مثل وقتی که اگر‌آدم​ فقیر به دنیا بیایی، خیلی‌شنگرف​ حس فقر را درک نمی‌کنی.

به همین خاطر بود که حتی‌متعارف​ اگر انرژی درونی‌ام کمتر از حریف بود،‌استفاده​ باز هم در دعوا کردن بدک نبودم.

اوایل ورودم به موریم، مهارتم را با درگیری با اساتید‌زندگی​ جناح غیرمتعارف بالا بردم و وقتی با اتوکشیده‌های جناح متعارف‌شنگرف​ می‌جنگیدم، از روش‌هایی که از خودشان یاد گرفته بودم استفاده می‌کردم.

چاره‌ای هم نداشتم،‌پای​ چون زورم نمی‌رسید و‌بتوانم​ انرژی درونی‌ام کافی نبود.

آن فرار کردنم موقع دعوا با قصاب، یا‌بتوانم​ آن باری که رهبر فرقه گدایان را کول‌کنم​ کردم و جیم شدم هم یک جور عادت است.

روشی که انتخاب کردم‌بردم​ چون همیشه من بودم‌روش‌هایی​ که داشتم فرار می‌کردم.

اگر یکی مثل من یک‌دفعه انرژی‌این​ درونی‌اش زیاد می‌شد و روی دست‌شانس‌ها​ بقیه بلند می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

نمی‌دانم.

تا حالا‌شانس‌ها​ که پیش‌پای​ نیامده است.

شاید شکست‌ناپذیر می‌شدم؟

گرچه الان یشم بهشتی را‌معنایش​ در دانتینم دارم، ولی معنایش‌زندگی​ این نیست که یک‌شبه شکست‌ناپذیر شده‌ام.

زندگی به ندرت‌پای​ از این شانس‌ها‌اما​ جلوی پای آدم می‌گذارد.

اما اگر بتوانم یک داروی معنوی مثل‌اما​ گل شنگرف ماه را در صخره قتل‌عام‌مطلق​ مطلق پیدا کنم، آن‌وقت نانم در روغن است.

حمل و نقل گل شنگرف‌اتوکشیده‌های​ ماه سخت است، پس بهتر‌یاد​ است خودم همان‌جا مصرفش کنم.

البته، داروهای معنوی مثل جینسنگ یا روغن‌ها را‌یک‌شبه​ طبیعتاً می‌شد ذخیره و جابجا کرد، پس مویونگ‌می‌گذارد​ بک یا یوران می‌توانستند آن‌ها را داشته باشند.

مقصد خیلی دور بود،‌آدم​ برای همین حتی موقع دویدن‌شنگرف​ هم فکرم هزار جا می‌رفت.

بعد از پنج نوبتِ دو‌آدم​ ساعته دویدن بدون استراحت، با قیافه‌ای‌ماه​ خسته به خیابان شلوغ نگاه کردم.

از همان اول برنامه داشتم حسابی خرج کنم، واسه همین یک ردای سفید‌استفاده​ با طرح گل خریدم تا در این هوای سرد بپوشم، کفش‌های درب و‌رهبر​ داغانم را با یک جفت نو عوض کردم و یک ابزار احتراق هم خریدم.

راستی، این روزها‌دارم​ رداهای گل‌گلی دوباره‌این​ مد شده است؟

مد می‌آید و می‌رود، و از‌اما​ آنجایی که خودم هم یک کم رد‌مطلق​ داده‌ام، خیلی زود با مد هماهنگ شدم.

یک لحظه با خودم کلنجار‌آدم​ رفتم که بروم یک مسافرخانه معمولی‌ماه​ یا یک جای درست و حسابی.

چون قرار بود روزی یک‌اتوکشیده‌های​ وعده غذا بخورم، جایی را انتخاب‌گرفته​ کردم که گران به نظر می‌رسید.

مسافرخانه درنای زرد.

برخلاف معمول،‌جلوی​ یک اخطار دم‌می‌گذارد​ در زده بودند.

یک متن کوتاه که هشدار می‌داد مسافرخانه درنای‌بتوانم​ زرد با فرقه پدیده‌های بی‌شمار قرارداد دارد و‌کنم​ هرکس دردسر درست کند، طرف حسابش آن‌ها هستند.

جو طوری بود‌بالا​ که انگار لازم نبود‌می‌جنگیدم​ دردسر اضافی درست کنم.

«این که خیلی هم خوبه.»

عمراً آن حرام‌زاده‌های جناح غیرمتعارف‌می‌گذارد​ جرأت کنند در مسافرخانه‌ای که یک‌صخره​ فرقه پشتش است، غلط اضافی بکنند.

بعد از ورود به مسافرخانه درنای‌می‌گذارد​ زرد، به عنوان یک همکارِ مسافرخانه‌دار،‌صخره​ چیزهای مختلفی را زیر نظر گرفتم.

کوچک‌ترین اتاق را گرفتم و بعدش‌متعارف​ مثل یک دهاتی که بقچه‌اش را انداخته‌استفاده​ روی کولش، آمدم بیرون تا غذا بخورم.

گرچه در بقچه خبری از داروی معنوی نبود، ولی پول‌زندگی​ تویش قدری بود که می‌شد یک سال در همچین مسافرخانه‌شنگرف​ گرانی خورد و خوابید، پس نمی‌توانستم در اتاق خالی ولش کنم.

بیشتر از سی تا‌آدم​ میز بود، ولی کمتر از‌شنگرف​ ده نفر داشتند غذا می‌خوردند.

یک جا کنار پنجره خلوت‌آدم​ پیدا کردم و سه تا‌شنگرف​ غذا از صاحب مسافرخانه سفارش دادم.

«مشروب میل ندارید؟»

سرم را‌دانتینم​ به نشانه‌ولی​ منفی تکان دادم.

اگر مست کنم،‌پای​ حرکتم عقب می‌افتد و‌بتوانم​ مهارت سبکی‌ام کند می‌شود.

برنامه‌ام این بود که فقط شکمم را پر کنم،‌داروی​ یک چرت کوتاه بزنم و بعد بلند شوم و‌نانم​ دوباره بدوم، حالا چه نصف شب باشد چه دم صبح.

صاحب مسافرخانه برای اطمینان پرسید:

«موقع رفتن حساب می‌کنید؟»

یک لحظه به قیافه‌آدم​ صاحب مسافرخانه نگاه کردم و‌شنگرف​ بعد سرم را تکان دادم.

«متوجه شدم.»

در حالی که‌بالا​ منتظر غذا بودم، بیرون‌می‌جنگیدم​ مسافرخانه را نگاه کردم.

مردم عادی سرشان در کار خودشان بود و‌یک‌شبه​ اصلاً نگاهشان به طبقه دوم نمی‌افتاد، ولی رزمی‌کارهای گذری‌اما​ گهگاهی بالا را نگاه می‌کردند، جایی که من بودم.

زل زدن به یک رزمی‌کار آن هم بی‌دلیل‌داروی​ عاقبت خوشی نداشت، واسه همین هر وقت چشم‌آن‌وقت​ تو چشم می‌شدیم، من اول یک نودِ ریز می‌دادم.

در دلم هی به‌پای​ خودم تلقین می‌کردم که‌بتوانم​ هویتم یک گیاه‌چین است.

شهر نسبتاً آرامی بود.

درست وقتی داشتم فکر می‌کردم غذا‌این​ دیر کرده، گوشت خوک ترش و‌شانس‌ها​ شیرین، مرغ بنگ‌بنگ و برنج سرخ‌شده رسید.

مرغ بنگ‌بنگ همان‌طور که از‌می‌گذارد​ اسمش پیداست یک غذای مرغی‌ماه​ است، ولی نمی‌دانم چطور درستش می‌کنند.

فقط می‌دانم یک خروس را که با شراب‌بتوانم​ تغذیه شده می‌گیرند و می‌پزند، و گوشتش خیلی‌کنم​ نرم‌تر از گوشت خوک ترش و شیرین بود.

دلیل اینکه کاراکتر «چماق» که به عنوان سلاح هم‌خودشان​ استفاده می‌شود در اسمش هست، احتمالاً این است که‌نمی‌رسید​ مرغ مست را با چماق تا حد مرگ می‌زنند.

تا وقتی برنج سرخ‌شده و مرغ بنگ‌بنگ را نخورده بودم‌زندگی​ یاد الکل نیفتادم، ولی به محض اینکه گوشت خوک ترش و‌ماه​ شیرین از گلویم پایین رفت، یک آه از نهادم بلند شد.

ولی وقتی یاد‌پای​ یوران در مسافرخانه زاها‌بتوانم​ افتادم، دلم نیامد بنوشم.

داشتم می‌لومباندم و سعی می‌کردم به‌می‌گذارد​ آدم‌های داخل مسافرخانه نگاه نکنم که‌صخره​ یکی در آن نزدیکی از من پرسید:

«مسافری؟»

همان‌طور که برنج‌دارم​ سرخ‌شده را می‌جویدم‌این​ سرم را تکان دادم.

بعد از اینکه یک تیکه مرغ‌اما​ گذاشتم روی برنج و یک لقمه‌قتل‌عام​ جانانه دیگر گرفتم، سوال‌ها ادامه پیدا کرد.

«پس چی؟»

«گیاه‌چین.»

«آه... کدام کوه‌دارم​ می‌روی؟ گیاه‌چین با ردای‌نیست​ گل‌گلی. نوبر است والا.»

تازه آن موقع بود‌آدم​ که سر تا پای‌داروی​ یارو را برانداز کردم.

یک شمشیرزن بود‌جلوی​ که از شمشیر‌می‌گذارد​ پهن استفاده می‌کرد.

دلیلی نداشت مقصدم‌بالا​ را به او بگویم،‌می‌جنگیدم​ پس سربالا جواب دادم.

«این‌ور آن‌ور.‌دانتینم​ این کوه،‌ولی​ آن کوه.»

مردک مات و مبهوت‌آدم​ نگاهم می‌کرد، من هم‌داروی​ همان‌طور که می‌خوردم نگاهش کردم.

یعنی انقدر شبیه دهاتی‌ام؟ یا شبیه کسایی‌ام‌اما​ که می‌خورند و در می‌روند؟ یا شایدم‌مطلق​ فقط چون شبیه رزمی‌کارها بودم کنجکاو شده بود؟

سطحش خیلی پایین‌تر از من بود،‌متعارف​ یک رزمی‌کار معمولی که چشم بصیرت‌بودم​ نداشت تا مهارت من را درست بسنجد.

غذا بد نبود،‌دارم​ بشقاب را لیس زدم‌نیست​ و زل زدم بیرون.

همین‌طور که بیرون را دید‌می‌گذارد​ می‌زدم، یارو یک نمه پایش‌ماه​ را از گلیمش درازتر کرد.

«بیرون خبریه؟»

دهانم را با‌بالا​ آب چای شستم و‌می‌جنگیدم​ به مرد نگاه کردم.

«نه که خبری باشه. همین‌طوری نگاه می‌کردم. به مردمی‌شده‌ام​ که رد می‌شن. نمی‌دونم چی انقدر برات جالبه، ولی‌بتوانم​ بیا اینجا بشین هر چی می‌خوای بپرس. منم می‌شم هم‌صحبتت.»

«بیام؟»

مرد با یک‌جلوی​ بطری مشروب آمد‌می‌گذارد​ و روبرویم نشست.

بطری را تعارف‌بالا​ کرد، ولی سرم‌متعارف​ را تکان دادم.

«نمی‌خوام.»

«مشروب هم که نمی‌خوری، چه جوان آقایی.‌بتوانم​ بیشتر از اینکه شبیه گیاه‌چین باشی، شبیه‌پیدا​ شاگردهای یک سالن رزمی روستایی هستی. بچه کجایی؟»

«برکه عقاب سفید.»

«پس مال روستا‌بالا​ نیستی. مگه اون‌ورها‌متعارف​ سالن‌های رزمی زیاد نیست؟»

«سالن رزمی بیداری کامل.»

«چند وقته شمشیر یاد می‌گیری؟»

«بیشتر از یک سال.»

وقتی جواب‌های‌غیرمتعارف​ مبهم دادم،‌بردم​ مرد خندید.

«جوانکی که یک سال تو سالن رزمی بیداری کامل شمشیر یاد‌ندرت​ گرفته، داره سه تا غذا تو مسافرخانه درنای زرد می‌خوره. خانواده‌ت‌صخره​ باید مایه‌دار باشن. یا شایدم با گیاه‌ها نانت تو روغن افتاده.»

«هنوز نه.»

یک پیشخدمتِ گذری‌جلوی​ را صدا زدم و‌اما​ به یارو اشاره کردم.

«این رو می‌شناسی؟»

پیشخدمت با احتیاط‌دارم​ اطراف را نگاه‌این​ کرد و جواب داد:

«ایشون رزمی‌کار یانگ هه-جو از فرقه پدیده‌های بی‌شمار‌داروی​ هستن. چون ما با فرقه پدیده‌های بی‌شمار همکاری‌آن‌وقت​ داریم، ایشون زیاد میان اینجا. مشکلی پیش اومده؟»

«نه.»

مرد روبرویم لب باز کرد.

«اسم من‌دانتینم​ یانگ هه-جو‌ولی​ است. و شما؟»

«چا سونگ-ته.‌جلوی​ چیز دیگه‌ای‌آدم​ هست بخوای بپرسی؟»

«اوه، چه تند‌جلوی​ و تیزی. اگه‌می‌گذارد​ معذبت کردم شرمنده.»

حالم یک‌دفعه گرفته شد،‌بردم​ ولی ساکت برگشتم توی‌روش‌هایی​ اتاقم و دراز کشیدم.

حتی بعد از یک‌ولی​ مکالمه کوتاه با یک‌یک‌شبه​ رزمی‌کار فکسنی، خوابم نمی‌برد.

«آه، لعنت به همه‌چیز.»

اسم فرقه‌شانس‌ها​ پدیده‌های بی‌شمار به‌آدم​ گوشم نخورده بود.

دنیا خیلی بزرگ است و‌اتوکشیده‌های​ فقط اسم بردن از همه فرقه‌ها‌گرفته​ بیشتر از نصف روز طول می‌کشد.

خواب سبکی داشتم.

بعد از یک استراحت کوتاه دو تا دو ساعته،‌شنگرف​ بالاخره نصف شب بیدار شدم، وسایلم را جمع کردم و‌حمل​ آمدم پایین تا پیشخدمت را صدا کنم و حساب کنم.

صاحب مسافرخانه چیزی را‌پای​ که نوشته بود خواند‌بتوانم​ و به من گفت:

«... دارید تشریف می‌برید؟‌بردم​ بابت غذا و اقامت، می‌شود‌خودشان​ دو تا سکه نقره استاندارد.»

خواستم کیسه پولم‌دارم​ را در بیاورم‌این​ که خشکم زد.

«چی؟»

«مگه موقع‌شانس‌ها​ ورود قیمت‌ها‌پای​ رو چک نکردید؟»

به جایی که صاحب مسافرخانه با دستش‌می‌جنگیدم​ اشاره می‌کرد نگاه کردم، و آنجا، چسبیده به‌چاره‌ای​ میز، یک لیست قیمت بود که ندیده بودم.

«عجب کلاهبرداری‌ای.»

یک آه از نهادم بلند شد،‌اما​ ولی چون نمی‌خواستم دردسر درست کنم،‌قتل‌عام​ دو تا سکه نقره استاندارد دادم.

«لطفاً باز هم تشریف بیارید.»

«خیلی گرونه، فکر‌بالا​ نکنم دیگه پام‌متعارف​ رو بذارم اینجا.»

«بله.»

پایم را که گذاشتم بیرون،‌می‌گذارد​ صدای قدم‌های سریعی را شنیدم‌ماه​ که از پله‌ها می‌آمد پایین.

وقتی برگشتم،‌شانس‌ها​ دوباره سکوت‌پای​ برقرار شد.

گره بقچه‌ام را سفت‌بردم​ کردم، سه چهار قدم‌روش‌هایی​ رفتم و بعد ایستادم.

در آن لحظه،‌دارم​ برگشتم و به مسافرخانه‌نیست​ درنای زرد نگاه کردم.

در خیالم شیطان دیوانه زندگی قبلی‌ام را دیدم که برمی‌گردد توی مسافرخانه درنای‌مطلق​ زرد، همه چیز را می‌کوبد و می‌شکند، بعد آن مرتیکه‌ای که با پررویی‌البته​ باهام حرف زده بود را پیدا می‌کند و یک سیلی می‌خواباند توی گوشش.

«عجب حروم‌زاده‌ی دیوونه‌ای.»

به نظر می‌اومد‌بالا​ تو زندگی قبلیم زیادی‌می‌جنگیدم​ کارهای پلید انجام دادم.

راستش، همین الان هم دلم می‌خواست یه‌نیست​ کار شرورانه بکنم، ولی تحملش کردم و‌پای​ به خودم گفتم اینم یه تجربه دیگه است.

چون اون دست کوچیکی‌آدم​ که مدام مشتم رو‌داروی​ می‌گرفت، اومد تو ذهنم.

داشتم به چراغ‌های شهر بیدار و خیابون شلوغ‌بتوانم​ نگاه می‌کردم و می‌خواستم برم که چند نفر از‌آن‌وقت​ یه کوچه اومدن بیرون و خیلی طبیعی افتادن دنبالم.

وقتی قدم‌هام رو تند‌بردم​ کردم، اونا هم با‌روش‌هایی​ قدم‌های کوتاه دنبالم اومدن.

تو یه چشم بهم زدن تعدادشون‌این​ به بیشتر از ده نفر رسید‌شانس‌ها​ و یه صدای آشنا متوقفم کرد.

«وستا.»

همون مرتیکه توی مسافرخونه بود.

به اون مردک که با حرف‌های رو مخش‌روش‌هایی​ اذیتم کرده بود و تا اینجا دنبالم اومده‌چون​ بود، حرفی زدم که هیچ تأثیری روش نداشت.

«فقط صبر کن تا برگردم.»

میگن اونایی که میگن «صبر‌می‌گذارد​ کن ببین چی میشه» هیچ‌وقت‌ماه​ ترسناک نیستن، ولی من فرق دارم.

«هوی!»

بلافاصله یاد‌غیرمتعارف​ یوران افتادم و‌اتوکشیده‌های​ از اونجا رفتم.

همین‌طور که مهارت سبکی‌ولی​ رو اجرا می‌کردم، اون‌یک‌شبه​ اراذل و اوباش دورتر شدن.

یه مشت احمق‌پای​ بودن، پس عمراً‌اما​ می‌تونستن بهم برسن.

احتمالاً فکر‌شانس‌ها​ کردن بقچه‌م‌پای​ پر از پوله.

اگه این‌طور باشه،‌بالا​ پس فرقه پدیده‌های‌متعارف​ بی‌شمار جزو جناح غیرمتعارفه.

فعلاً اسمشون رو به‌ولی​ خاطر سپردم تا بعداً‌یک‌شبه​ یه سری بهشون بزنم.

بعد از اینکه بارها‌پای​ وسوسه‌های شیطان دیوانه زندگی‌بتوانم​ قبلیم رو پس زدم، من...

بالاخره موفق شدم شغلم‌بردم​ رو به یه جمع‌کننده‌روش‌هایی​ گیاهان دارویی خوب تغییر بدم.

در نهایت، بدون هیچ حادثه، تصادف، درگیری، هرج‌ومرج، آشوب یا‌زندگی​ گندکاری خاصی، رسیدم به صخره قتل‌عام مطلق و اول یه‌شنگرف​ نگاهی به جایی انداختم که توسط فرقه شیطانی محاصره شده بودم.

ناخودآگاه خنده‌م گرفت.

چون رهبر‌شانس‌ها​ تیم تعقیب‌کننده الان‌آدم​ تو مسافرخونه زاحاست.

حالا که جلوی اون شیطان شهوت رو از کارهای‌خودشان​ خاک‌برسری‌ش گرفتم و سرنوشت پیوستنش به فرقه شیطانی رو تغییر‌کافی​ دادم، نتیجه اون مبارزه‌ای که روی صخره داشتیم، پیروزی منه.

همین‌طور که تنها لبه صخره قتل‌عام مطلق‌نیست​ ایستاده بودم و با خودم ریزریز می‌خندیدم،‌پای​ واقعاً حس یه حروم‌زاده دیوونه رو داشتم.

«چطوری برم پایین؟»

راه خاصی وجود نداشت.

با نگاه به صخره‌بردم​ سرگیجه‌آوری که تهش معلوم نبود،‌خودشان​ نگران بالا اومدن هم بودم.

ولی عمقش جوری نبود که بشه با‌نیست​ طناب و این‌جور چیزا حلش کرد، واسه‌پای​ همین همین‌جوری از صخره قتل‌عام مطلق پریدم پایین.

تازه وقتی رو هوا بودم...

پشیمونی اینکه چرا نپریدم‌پای​ سمت جایی که آب‌بتوانم​ دیده می‌شد، اومد سراغم.

«لعنت به همه‌چیز...»

ولی قدرت انرژی درونیم دیگه خیلی‌این​ وقت بود که از وزن بدنم بیشتر‌جلوی​ شده بود، واسه همین زیاد نگران نبودم.

چقدر قراره سقوط کنم؟

به محض اینکه زمین رو دیدم، نیروی کف‌بتوانم​ دستِ مهر دست بزرگ رو آزاد کردم و‌کنم​ در اثر پس‌زنش اون، بدنم یه دور چرخید.

بدنم رو تاب دادم، سه چهار بار سریع چرخیدم، با‌یاد​ نیروی کف دست تغییر جهت دادم، بعد به دیواره نزدیک‌نبود​ لگد زدم، دوباره وحشیانه پریدم بیرون و روی زمین فرود اومدم.

هشت از ده.

یهو به آسمون نگاه کردم.

«...»

یاد اعضای فرقه‌ای افتادم‌بردم​ که سقوط می‌کردن و‌روش‌هایی​ تبدیل به نقطه می‌شدن.

اون رهبر فرقه چقدر باید ترسناک بوده باشه که اونا با‌ندرت​ یه دستور خودشون رو از صخره پرت کردن پایین؟ یا شایدم‌صخره​ اون شیطان شهوت حروم‌زاده عمداً دستور قتل زیردستانش رو داده بود؟

منتظر موندم، محض احتیاط که شاید اون‌بتوانم​ مرد مرموزی که از آسمون نازل شد‌پیدا​ پیداش بشه، ولی اون اتفاق تکرار نشد.

یه نگاه گذرا به اطراف‌آدم​ انداختم و فکر کردم که‌شنگرف​ کجا واسه بالا رفتن خوبه.

اینجوری که بالا رو‌بردم​ نگاه می‌کردم، خوشحال شدم که‌خودشان​ با چهار شرور بزرگ نیومدم.

به عبارت دیگه، صخره‌ای با این‌این​ ابهت ارتفاعی داشت که حتی شیطان‌شانس‌ها​ شمشیر هم نمی‌تونست راحت ازش بالا بره.

معنیش چیه؟ معنیش اینه که‌می‌گذارد​ بین چهار شرور بزرگ، من‌ماه​ تو مهارت سبکی نفر اولم.

هرچی باشه، نمی‌شد از صخره‌ای‌آدم​ به این خطرناکی بدون قدم‌های‌شنگرف​ الهی ابر نردبان راحت بالا رفت.

با اینکه هنوز روز‌بردم​ روشن بود، هوای پایین صخره‌خودشان​ قتل‌عام مطلق حسابی خنک بود.

شمشیر چوبیم رو کشیدم‌ولی​ و حین بررسی اطراف،‌یک‌شبه​ شاخه‌های مزاحم رو کنار زدم.

طبق گفته مویونگ بک...

تو جایی که نور خورشید‌آدم​ کمه، طبیعتاً احتمال پیدا کردن داروهای‌ماه​ معنوی که انرژی یین دارن بالاست.

ولی بعید بود داروی معنوی‌ای‌اتوکشیده‌های​ مثل جینسنگ برفی ده هزار‌یاد​ ساله تو همچین جایی پیدا بشه.

نوع داروی معنوی‌ای‌دارم​ که میشه تو همچین‌نیست​ جای عمیقی گیر آورد...

آزوریت یا میوه‌های شراب طبیعیه.

دو ساعت وقت گذاشتم و کف جنوبی‌اما​ صخره قتل‌عام مطلق رو جارو کردم، ولی هیچ‌پیدا​ داروی معنوی‌ای پیدا نکردم، حتی یه گیاه سمی.

یکم عجیب بود که‌بردم​ حتی یه دونه ریشه‌روش‌هایی​ طول عمر هم ندیدم.

انگار یکی قبلاً اینجا بوده.

برگشتم جایی که فرود اومده بودم و داشتم‌داروی​ سمت شمالی صخره قتل‌عام مطلق رو بررسی می‌کردم که‌نانم​ چیزی به ذهنم رسید و به آسمون نگاه کردم.

پل ناله شمشیر رو نمی‌دیدم.

پل ناله شمشیر تنها پلیه که‌متعارف​ میشه باهاش از عرض صخره قتل‌عام مطلق‌استفاده​ رد شد، ولی راستش، هیچ‌وقت سالم ندیدمش.

تنها چیزی که از شایعات شنیدم این بود‌یک‌شبه​ که جناح متعارف و فرقه شیطانی روی پل لرزان‌اما​ ناله شمشیر دوئل تن‌به‌تن داشتن و آخرش قطعش کردن.

داشتم می‌رفتم سمت شمال که‌می‌گذارد​ یه طناب درب‌وداغون دیدم که‌ماه​ شل‌وول از صخره آویزون بود.

سمت مقابل، یه تیکه از‌آدم​ همون طناب هم پاره شده‌شنگرف​ بود و به صخره می‌خورد.

بعد از کلی گشتن لای بوته‌ها، رسیدم‌می‌جنگیدم​ به نقطه زیر پل ناله شمشیر و‌می‌کردم​ غیرمنتظره یه فضای باز وسیع پدیدار شد.

جو اون‌دانتینم​ فضای باز‌ولی​ عجیب بود.

حالت طبیعی نداشت،‌پای​ انگار دست انسان‌اما​ بهش خورده بود.

فضاش جوری بود که‌پای​ انگار یکی عمداً یه‌بتوانم​ محوطه باز درست کرده.

به آسمون نگاه کردم، دیواره صخره رو چک‌روش‌هایی​ کردم و بعد دوباره مات‌ومبهوت به اون فضای‌چون​ باز خیره شدم تا به این نتیجه رسیدم.

کسایی که روی‌دارم​ پل می‌جنگیدن اینجا‌این​ سقوط کردن و...

دوباره جنگیدن.

اگه این‌طور‌شانس‌ها​ باشه، واقعاً‌پای​ حروم‌زاده‌های دیوونه‌ای بودن.

اگه شایعات درست باشه، یعنی یه‌متعارف​ استاد فرقه شیطانی و یه استاد جناح‌استفاده​ متعارف تو این فضای باز هم جنگیدن.

موقعیتی نبود که بشه انتظار داروی معنوی زیادی‌یک‌شبه​ داشت، ولی یه حسی بهم می‌گفت که شاید‌می‌گذارد​ استخون‌های سفید یه استاد قدیمی یه جایی باشه.

راستش، حالا که تا اینجا اومدم پایین، میل‌داروی​ به اینکه حداقل یه چیزی کِش برم و‌آن‌وقت​ بعد برم بالا، داشت تو وجودم قل‌قل می‌کرد.

اگه چیزی گیرم نیاد...

برنامه داشتم با آسمان درخشان خورشید‌متعارف​ و ماه بکوبم به صخره و‌بودم​ صخره قتل‌عام مطلق رو نابود کنم.

وقتی شمال رو‌دارم​ گشتم، بالاخره ریشه‌این​ طول عمر پیدا شد.

بعد از اینکه کندمش‌آدم​ و ریشه‌ش رو چک کردم،‌شنگرف​ حداقل بالای صد سالش بود.

کف صخره قتل‌عام مطلق،‌پای​ حتی صد سال هم‌بتوانم​ اون‌قدر زیاد به نظر نمی‌ومد.

ریشه طول عمر رو گذاشتم‌اتوکشیده‌های​ تو جعبه‌ای که از بقچه‌م‌یاد​ درآوردم و رفتم سمت شمال.

یه کم بعد، ریشه طول‌معنایش​ عمر رو از جعبه درآوردم،‌زندگی​ خاکش رو تکوندم و خودم خوردمش.

دلیلش این بود که‌آدم​ هرچی بیشتر می‌رفتم شمال، ریشه‌های‌شنگرف​ طول عمر قدیمی‌تری پیدا می‌کردم.

یعنی نمی‌تونستم همه‌شون‌جلوی​ رو تو بقچه‌م جا‌اما​ بدم، پس چاره‌ای نداشتم.

تو موقعیتی بودم که‌بردم​ باید فقط قدیمی‌ترین و باکیفیت‌ترین‌خودشان​ ریشه طول عمر رو برمی‌داشتم.

مویونگ بک‌دانتینم​ زده بود‌ولی​ تو خال.

همین‌طور که با خنجر وزغ درخشان‌اما​ علف‌های هرز و شاخه‌ها رو می‌بریدم و‌مطلق​ پیش‌روی می‌کردم، یه دریاچه کوچیک نمایان شد.

واسه دریاچه بودن یکم‌پای​ کوچیک بود، ولی خیلی‌بتوانم​ بزرگتر از یه برکه بود.

آب اون‌قدر شفاف بود که می‌شد ماهی‌ها رو که شنا‌یاد​ می‌کردن از دور دید و اطرافش با یه باتلاق صاف‌نبود​ پوشیده شده بود که جای پای هیچ انسانی توش دیده نمی‌شد.

دلم واسه ماهی‌ها می‌سوخت،‌ولی​ ولی ارزشمندتر از اکثر‌یک‌شبه​ داروهای معنوی به نظر می‌رسیدن.

دست به سینه ایستادم‌آدم​ و یه لحظه از‌داروی​ منظره اطراف لذت بردم.

واسه همینه که مردم وقتی بازنشسته میشن‌اما​ میرن تو کوه‌ها و دره‌های عمیق و‌مطلق​ دیگه بیرون نمیان؟ جای فوق‌العاده‌ای واسه گوشه‌نشینی بود.

همین‌طور که ساکت داشتم‌بردم​ از منظره لذت می‌بردم، یه‌خودشان​ چیزی تو باتلاق وول خورد.

نگاه کردم و‌دارم​ دیدم یه خرچنگ آب‌نیست​ شیرین داره حرکت می‌کنه.

با دنبال کردن حرکت خرچنگ، اون‌ور منطقه باتلاقی رو نگاه کردم‌صخره​ و شمایل زیبای یه گل شنگرف ماه رو دیدم که تو‌بهتر​ شکاف یه صخره که تک‌وتنها وسط گل‌ولای افتاده بود، شکوفه داده بود.

صخره قتل‌عام مطلق یه‌پای​ گل شنگرف ماه تو‌بتوانم​ خودش قایم کرده بود؟

چاره‌ای نداشتم جز اینکه فکر‌اتوکشیده‌های​ نابود کردن صخره قتل‌عام مطلق‌یاد​ رو از سرم بیرون کنم.

به این ترتیب، من تبدیل شده بودم به محافظ همه‌چیز، رهبر حفاظت از محیط زیست، بزرگترین ذینفع کوه‌ها و رودخانه‌ها، انقلابیِ برخوردهای شانسی لب‌مطلق​ صخره، مرد پرتگاه، مرد خودخواهی که این‌همه دوید فقط واسه اینکه داروی معنوی رو تنهایی کوفت کنه، استادی که می‌گفت به فکر شاگردشه ولی‌داشته​ آخرش خودش تنهایی خوردش، بیماری که تظاهر کرد هوای دکتر مویونگ رو داره ولی در نهایت تنها کسی بود که داروی معنوی گیرش اومد.

دست به سینه ایستادم، به گل‌اما​ شنگرف ماه نگاه کردم و با‌قتل‌عام​ آرامش این وضعیت اجتناب‌ناپذیر رو پذیرفتم.

«... این واقعاً خوبه.»

ناولها | novelha.net