---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 337: مسافرخانه جدید شروران • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 337: مسافرخانه جدید شروران

0

جایی که مسافران می‌تونن‌بودم​ توش بخورن، بخوابن، بنوشن‌نم‌دار​ و خستگی در کنن.

این یعنی یه مسافرخونه.

بعضی از مهمون‌ها فقط یه شب می‌مونن و بعد گورشون رو‌اینکه​ گم می‌کنن، در حالی که بقیه اون رو جای مناسبی می‌بینن‌هنر​ تا هر روز برای یه کاسه شراب ارزون بهش سر بزنن.

مسافرخونه یعنی این.

هیچ چیز لوکس و تجملاتی‌ای‌سقفی​ تو فضاش نیست، اما دقیقاً‌فکری​ به همین خاطر جای راحتیه.

اگه یکی ازم بپرسه ترجیح می‌دم تو اتاق وی‌آی‌پی‌روبه‌رویی​ یه مقام عالی‌رتبه با ملافه‌های ابریشمی بخوابم یا تو‌تهِ​ همچین مسافرخونه‌ای، خب معلومه که اتاق وی‌آی‌پی رو انتخاب می‌کنم.

اما از اونجایی که همچین فرصتی هیچ‌وقت‌حتماً​ پیش نیومد، رفتم به یه اتاق تو‌غیرقابل‌اعتماد​ طبقه دوم تا بتونم کپه‌مرگم رو بذارم.

به اندازه کافی راحت‌دراز​ بود، اما رختخوابش یه‌تهِ​ بوی خفیف آب‌دهان می‌داد.

طبیعت آدمیزاد اینه که می‌تونه‌سقفی​ بوی گند خودش رو تحمل کنه،‌سرم​ اما بوی یکی دیگه رو نه.

بالشت رو پرت کردم یه‌بیارن​ گوشه و به جاش از‌شبح​ دستم به عنوان بالشت استفاده کردم.

«...»

همون‌طور که به سقف خیره شده بودم،‌سونگ​ سقفی که از نشت آب بارون نم‌دار‌استراحت​ و لکه‌دار شده بود، فکری به سرم زد.

اینجا مسافرخونه شروران بود.

جایی که‌خوب​ آدم‌های خوب نمی‌تونستن‌بیارن​ توش دووم بیارن.

تو اتاق‌شیطان​ بغلی شیطان‌روبه‌رویی​ شهوت بود.

تو اتاق‌حتماً​ روبه‌رویی شیطان‌دراز​ شبح بود.

و یه جایی اون‌بودم​ طرف‌تر هم حتماً شیطان‌نم‌دار​ شمشیر دراز کشیده بود.

بعد از اینکه چا سونگ-تهِ غیرقابل‌اعتماد‌بغلی​ رو به عنوان نگهبان تو طبقه‌حتماً​ اول کاشتیم، رفتیم که استراحت کنیم.

شاید دقیقاً به همین خاطر بود‌طرف‌تر​ که هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید‌سونگ​ رو به چا سونگ-ته داده بودم.

بالاخره اگه دشمنی پیداش می‌شد، صدای ترق و‌تهِ​ توروق از دست‌هاش بلند می‌شد و همون صدا در‌هنر​ دم چهار شرور بزرگ رو از خواب بیدار می‌کرد.

کی فکرش رو می‌کرد چی صاعقه‌نشت​ بتونه همچین هنر رزمی مفیدی باشه...‌اینجا​ با هنر یخ همچین چیزی غیرممکن بود.

طبیعتاً، بعد از اینکه کل روز رو زیر بارون‌روبه‌رویی​ سیل‌آسا به خاک و خون کشیده بودم و جهنم به‌غیرقابل‌اعتماد​ پا کرده بودم، خواب به این راحتی‌ها به چشمم نمی‌اومد.

به مرد سیاه‌پوشی فکر کردم‌شبح​ که زیر بارون یه بند‌کشیده​ داشت زاغ‌سیاهم رو چوب می‌زد.

«یه مرد‌حتماً​ رقت‌انگیز، اما کسی‌کشیده​ که باید بمیره...»

راستش رو بخواید،‌شده​ آدم‌های زیادی نبودن که‌بارون​ واقعاً دلم می‌خواست بکشمشون.

سه برادر جو، راکشاسای بزرگ،‌بیارن​ استاد سو، رهبر قلعه بادبزن‌شبح​ سیاه، اربابان قمارخونه و سالن حراج؟

حالا که فکرش‌شهوت​ رو می‌کنم، تعدادشون‌طرف‌تر​ کم هم نبود.

حقیقت اینه که من برای‌کشیده​ کشتنشون از روی کینه نمی‌جنگیدم، بلکه‌اول​ فقط می‌خواستم قضیه رو فیصله بدم.

وقتی به این نتیجه می‌رسیدم که مشکل حل شده،‌لکه‌دار​ به ندرت پیش می‌اومد که بیفتم دنبال دشمن تا‌بیارن​ کارش رو بسازم یا به خون‌ریزی‌های بی‌دلیل ادامه بدم.

چون چیزی که می‌خواستم حل کردن‌بغلی​ مشکل بود، نه اینکه کشتن یه‌حتماً​ نفر رو تو اولویت قرار بدم.

به همین خاطره که کسایی که زنده موندن شامل شاگرد راکشاسای بزرگ، دوکگو سنگ‌غیرقابل‌اعتماد​ از قلعه بادبزن سیاه، هویون چونگ، رهبر اتحاد بهشت جنوبی، بانوی وزغ آهنی، رهبر‌دشمنی​ جامعه دنیای زیرین جنوبی، ارباب‌زاده سوم و سامبوک، ارباب جوان سفیدرو و رهبر هوانگ می‌شن.

وقتی به گذشته‌شمشیر​ نگاه می‌کنم، می‌بینم که‌سونگ​ گذاشتم خیلی‌ها زنده بمونن.

البته، الان‌خیره​ دیگه دیدن ریختشون‌سقفی​ کار آسونی نیست.

هر کدومشون زندگی‌نمی‌تونستن​ خودشون رو دارن‌بغلی​ که بهش برسن.

من جونشون‌شیطان​ رو نجات ندادم‌شبح​ که برده‌هام بشن.

شاید اگه چهار‌شمشیر​ پادشاه آسمانی با‌اینکه​ اون اشباح پیداشون نمی‌شد...

آیا بعضی از اونا هم مثل همونایی که زنده‌لکه‌دار​ گذاشتمشون، یه جایی به من فکر نمی‌کردن؟ الان که بهش‌بغلی​ فکر می‌کنم، پادشاه زرشکی به طرز عجیبی هنوز زنده بود.

آیا اونم‌خوب​ برمی‌گرده به‌دووم​ فرقه شیطانی؟

یا قراره با‌شهوت​ یه هویت مخفی زندگی‌حتماً​ جدیدی رو شروع کنه؟

طبیعتاً، امیدوارم چه دوست‌دراز​ باشن و چه دشمن،‌تهِ​ زندگی جدیدی رو تجربه کنن.

همون لحظه‌ای که یه نفر آرزوی یه زندگی‌نم‌دار​ جدید رو می‌کنه، زندگیش تغییر می‌کنه و به خاطر‌دووم​ اون زندگی تغییر یافته، سرنوشت بقیه هم عوض می‌شه.

درست مثل برادر ارشد‌دووم​ بزرگم که با لگد‌شهوت​ زد زیر جایگاه فرستاده چپ.

من بدون هیچ تعصبی‌روبه‌رویی​ کشتم و بدون هیچ‌شمشیر​ تعصبی هم نجات دادم.

حتی با اون معیارها...

با این فکر که نمی‌تونستم به‌نشت​ اون مرد سیاه‌پوش شانسی بدم، طعم‌اینجا​ تلخی رو تو دهنم احساس کردم.

هیچ دلیل‌خوب​ خاصی برای این‌بیارن​ تلخی وجود نداشت.

فقط به خاطر این بود‌شبح​ که با معیارهای من، اون‌کشیده​ رقت‌انگیزترین آدم بین همه‌شون بود.

من می‌دونم زندگی کردن تو انتظار روزی که توسط‌غیرقابل‌اعتماد​ رهبر فرقه جذب بشی چه حسی داره، اینکه حس‌مرحله‌ای​ کنی مثل یه عروسک خیمه‌شب‌بازی از رشته کینه آویزون شدی.

هویت مرد سیاه‌پوش رو‌بودم​ می‌شه به عنوان کینه‌ای‌نم‌دار​ توصیف کرد که جون گرفته.

به همین‌خوب​ دلیله که‌دووم​ خوابم آشفته‌ست.

در حالی که تو یه خواب سبک فرو‌شمشیر​ می‌رفتم، به مرد سیاه‌پوش فکر کردم، نامطمئن از‌اول​ اینکه دارم می‌خوابم یا تو یه باتلاق غرق می‌شم.

تو خوابم، تمام شب یه رقص‌اینکه​ شمشیر انجام دادم، در حالی که‌کاشتیم​ بدنم با نخ‌ها سوراخ شده بود.

من به کابوس دیدن عادت داشتم،‌نشت​ برای همین تمام شب رو به بریدن‌شروران​ نخ‌هایی که به بدنم چسبیده بودن گذروندم.

...

...

...

چشم‌هام با نوری که‌بودم​ از لای درز پنجره‌نم‌دار​ به داخل می‌تابید باز شد.

«...»

همون‌طور که به بافت چوبی که با نور خورشید‌دراز​ روشن شده بود خیره بودم، نمی‌تونستم تشخیص بدم اینجا‌رفتیم​ مسافرخانه زاهاست، مسافرخانه هزار مایلیه یا مسافرخانه رویای بهاری.

در هر صورت، حالا که شب‌اینکه​ رو به سلامت گذرونده بودم، یه جور‌رفتیم​ علاقه خاصی به این مکان پیدا کردم.

تازه اون موقع‌شده​ بود که یادم‌نشت​ اومد اینجا مسافرخونه شرورانه.

بعد از اینکه دیروز‌دووم​ زیر اون همه بارون‌شهوت​ موش آب‌کشیده شده بودم.

بعد از اینکه‌شهوت​ شاهد فوران خون مثل‌حتماً​ یه رگبار سیل‌آسا بودم.

به طرز عجیبی مسحورکننده بود که با وجود گذروندن‌غیرقابل‌اعتماد​ یه روزِ غرق در نیت قتل اشباح، هنوز هم یه‌صاعقه​ آفتاب زیبای صبحگاهی می‌تونست از لای درزها به داخل بتابه.

فقط منم‌خیره​ که این‌بودم​ رو زیبا می‌بینم؟

بلند شدم، مثل یه گربه صورتم رو‌شیطان​ شستم و بعد رفتم طبقه اول تا‌دراز​ یه نگاهی به چا سونگ-تهِ چرت‌زن بندازم.

«...»

چا سونگ-ته روی یه صندلی‌کشیده​ چرت می‌زد و گردنش جوری‌نگهبان​ کج شده بود که انگار شکسته.

این الان نگهبان بود یا‌سقفی​ تبدیل شده بود به یه ولگرد‌سرم​ که داره تو موریم سفر می‌کنه؟

با استفاده از هنر قدم زدن گربه از‌شهوت​ پشت بهش نزدیک شدم، دست‌هام رو به هم چسبوندم‌سونگ​ و هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو فعال کردم.

تررررق!

«آآآآخ!»

چا سونگ-ته با سروصدا از جاش‌نشت​ پرید، بی‌درنگ گارد گرفت و بعد‌اینجا​ شروع کرد به چرت و پرت گفتن.

«چی؟ خواب بود؟»

تو چشم‌هاش‌شیطان​ نگاه کردم‌روبه‌رویی​ و جواب دادم.

«برو بالا بکپ.»

«چشم، قربان.»

با یه آه راحت‌دووم​ به چا سونگ-ته که داشت‌روبه‌رویی​ می‌رفت طبقه بالا نگاه کردم.

اینکه بتونی با وجود نیروهای فرقه شیطانی تو همین نزدیکی‌ها‌کشیده​ این‌قدر تخت بخوابی... به عنوان یه نگهبان یه بازنده تمام‌عیار‌کنیم​ بود، اما به عنوان یه رزمی‌کار تو موریم، بدک نبود.

از کی تا حالا‌دراز​ شروع کردم به دیدن‌تهِ​ فقط نیمه پر لیوان آدم‌ها؟

هیچ ایده‌ای نداشتم.

قدم گذاشتم بیرون‌نمی‌تونستن​ و منظره غیرعادی‌بغلی​ صبحگاهی رو تماشا کردم.

خیابون شلوغ جوری به نظر‌شبح​ می‌رسید که انگار یه طوفان‌کشیده​ سهمگین از توش رد شده.

تیکه‌های شکسته چوب روی آب بارون جمع شده شناور بودن‌نگهبان​ و با سلاح‌های شکسته، جنازه‌ها و آشغال‌ها قاطی شده بودن‌سفید​ و صحنه‌ای رو ساخته بودن که هیچ فرقی با جهنم نداشت.

آخه کی‌خیره​ می‌تونه تو همچین‌سقفی​ خراب‌شده‌ای زندگی کنه؟

کاملاً مشخص بود‌نمی‌تونستن​ که همه مثل پناهنده‌ها‌شیطان​ فلنگ رو بسته بودن.

از اونجایی که نه‌روبه‌رویی​ کوفتی برای خوردن بود و‌دراز​ نه کاری برای انجام دادن...

یه جارو از کنار‌دراز​ در مسافرخونه برداشتم و‌تهِ​ شروع کردم به تمیزکاری.

با خودم حساب کردم که حتی اگه‌بارون​ تا غروب آفتاب هم جارو بکشم، بازم‌آدم‌های​ تمیز کردن کل این خیابون کار حضرت فیله.

با این حال،‌نمی‌تونستن​ بالاخره یکی باید‌بغلی​ این کار رو می‌کرد.

گندکاری من نبود.

ولی خب، منم‌شمشیر​ تو منفجر کردن‌اینکه​ اون مستراح بی‌تقصیر نبودم.

از محوطه جلوی‌شده​ مسافرخانه‌ای که توش‌نشت​ اقامت داشتم شروع کردم.

آب بارون جمع‌شده رو هل دادم سمت فاضلاب، چوب‌ها‌روبه‌رویی​ و آشغال‌ها رو یه جا کپه کردم و جنازه‌های اطراف‌غیرقابل‌اعتماد​ رو هم کشیدم بردم تو یه زمین خالی و وسیع.

فقط تمیز کردن جلوی‌روبه‌رویی​ مسافرخانه شروران بیشتر از‌شمشیر​ دو ساعت وقت برد.

همون‌طور که داشتم تمیزکاری می‌کردم، شکم گشنه‌ام‌سونگ​ به قار و قور افتاد و این کپه‌های‌کنیم​ تموم‌نشدنی آشغال، خاطرات قدیم رو برام زنده کرد.

یه چیزی‌خیره​ درونم به‌بودم​ جوش اومد.

بعضی وقتا تمیزکاری بدجور اعصاب‌بیارن​ آدم رو خط‌خطی می‌کنه، و الان‌طرف‌تر​ دقیقاً یکی از همون وقتا بود.

با اینکه‌شیطان​ بدجور آمپر‌روبه‌رویی​ چسبونده بودم...

عمداً از هنرهای رزمی‌ام‌دراز​ استفاده کردم تا با سماجت‌غیرقابل‌اعتماد​ بیشتری روی تمیزکاری تمرکز کنم.

جنازه‌ها رو با لگد شوت می‌کردم تو زمین خالی، تو‌فکری​ مسیرم آشغال‌های خرد و ریز رو با چی شعله می‌سوزوندم و‌شهوت​ چاله‌های گلی رو با گام لرزه کاملاً صاف و هموار می‌کردم.

مغازه بغلی و چای‌خونه اون‌طرف خیابون رو تمیز‌شهوت​ کردم و هر تیکه آشغالی که به چشمم‌اینکه​ می‌خورد رو پاکسازی، سوزونده و از هستی ساقط کردم.

با وجود این تمیزکاریِ‌روبه‌رویی​ جنون‌آمیزم تو کل صبح، حتی‌دراز​ یه نفر هم پیداش نشد.

یعنی از همین‌شمشیر​ الان افتاده بودم‌اینکه​ تو جهنم تمیزکاری؟

تا اون موقع، چهار شرور بزرگ‌نشت​ بیدار شده بودن و جلوی مسافرخانه شروران‌شروران​ نشسته بودن و من رو تماشا می‌کردن.

شیطان شبح ازم پرسید:

«داری چه‌شیطان​ غلطی می‌کنی؟‌روبه‌رویی​ اونم کله سحر.»

«تمیزکاری.»

«چرا داری تمیزکاری می‌کنی؟»

«چون هیچ‌کس‌خوب​ دیگه‌ای این‌دووم​ کار رو نمی‌کنه.»

با نگاه به چهار‌روبه‌رویی​ شرور بزرگ، یه فکری‌شمشیر​ به ذهنم خطور کرد.

فقط اونایی که‌شمشیر​ قبلاً تمیزکاری کردن‌اینکه​ می‌تونن خوب تمیز کنن.

این سه تا احتمالاً تو‌سقفی​ کل عمرشون حتی یه بار هم‌سرم​ دست به سیاه و سفید نزدن.

یکی از دلایلی‌نمی‌تونستن​ که بهشون میگن‌بغلی​ چهار شرور بزرگ همینه.

چقدر باید اخلاقشون گند باشه که‌طرف‌تر​ از بدو تولد حتی یه بار‌سونگ​ هم جایی رو تمیز نکرده باشن؟

قیافه‌هاشون از همین الان‌دراز​ داد می‌زد که نباید ازشون‌غیرقابل‌اعتماد​ بخوام تو تمیزکاری کمکم کنن.

«...»

دوباره جنازه‌های اطراف رو تو زمین خالی‌شیطان​ جمع کردم، بعدش از یه مغازه بی‌صاحب‌دراز​ هیزم آوردم، انداختم روشون و آتیش زدم.

تو همچین‌شیطان​ مواقعی، سوزوندن جنازه‌ها‌شبح​ ناگزیر بهترین گزینه‌ست.

چند لحظه به شعله‌ها‌دراز​ خیره شدم و بعد مغازه‌های‌غیرقابل‌اعتماد​ اون‌طرف زمین رو برانداز کردم.

حسابی جون کنده بودم،‌بودم​ ولی حجم آشغال‌ها هنوزم‌نم‌دار​ بیشتر از توانم بود.

حسش مثل نگاه کردن‌دووم​ به شالیزار بعد از‌شهوت​ یه طوفان سهمگین بود.

برای اولین بار می‌تونستم‌روبه‌رویی​ تا حدودی احساسات یه‌شمشیر​ کشاورز رو درک کنم.

با دیدن صحنه فاجعه‌باری‌دراز​ که تنهایی جمع کردنش‌تهِ​ غیرممکن بود، پاهام سست شد.

یه لحظه رو زمین وا رفتم‌نشت​ و با دلی پرخون، مثل کشاورزی‌اینجا​ که محصولاتش نابود شده، آهی کشیدم.

«آه، این حروم‌زاده‌ها...»

همون‌طور که اونجا نشسته بودم و‌طرف‌تر​ بی‌حالت به شعله‌ها نگاه می‌کردم، یه‌سونگ​ نفر نزدیک شد و صدام زد:

«رهبر فرقه، خیلی وقته ندیدمتون.»

«اوه، رزمی‌کار دونگ.»

سرم رو بالا آوردم و دونگ-ریانگ از‌شیطان​ مکتب موهیست رو دیدم که با یه‌دراز​ بقچه بزرگ رو دوشش اونجا وایساده بود.

حس کردم تازه می‌فهمم چرا‌شبح​ سگ‌های محله تو یه روستا‌کشیده​ از دیدن صاحباشون این‌قدر خوشحال میشن.

چون صاحبشون یعنی غذا.

راستش رو بخواین، منم‌بودم​ از ظاهر شدن ناگهانی‌نم‌دار​ دونگ-ریانگ حسابی ذوق کرده بودم.

دونگ-ریانگ نگاهی‌خوب​ به اطراف‌دووم​ انداخت و گفت:

«رهبر فرقه، بعد از دریافت پیام‌طرف‌تر​ با عجله اومدم، برای همین نتونستم‌سونگ​ جیره خشک آماده کنم. چیزی خوردین؟»

«آه، هنوز نه.»

دونگ-ریانگ سر تکون داد و بعد‌نشت​ به نشانه احترام، سرش رو کمی برای‌شروران​ چهار شرور بزرگ جلوی مسافرخانه خم کرد.

«اینجا حسابی به‌نمی‌تونستن​ هم ریخته‌ست. به نظر‌شیطان​ میاد همه رفتن، درسته؟»

«همون‌طور که می‌بینی.»

«بسیار خب. یه دوری می‌زنم، مواد اولیه رو‌تهِ​ بررسی و جمع‌آوری می‌کنم و خودم تو مسافرخانه‌شاید​ براتون غذا می‌پزم. لطفاً یه لحظه صبر کنین.»

نگران دونگ-ریانگ بودم.

«ممکنه نیروهای فرقه‌نمی‌تونستن​ شیطانی همین دور‌بغلی​ و بر باشن.»

دونگ-ریانگ لبخندی‌شیطان​ زد و‌روبه‌رویی​ جواب داد:

«حداقل اون‌قدر‌حتماً​ محتاط هستم.‌دراز​ لطفاً نگران نباشین.»

نمی‌دونم چرا، ولی‌شده​ دونگ-ریانگ به‌طرز عجیبی‌نشت​ خفن به نظر می‌رسید.

یه سرآشپز موریم‌نمی‌تونستن​ که می‌تونست وسط‌بغلی​ میدون جنگ آشپزی کنه...

دونگ-ریانگ بهم گفت:

«دوستان دیگه هم به‌دراز​ زودی می‌رسن. من اول‌تهِ​ غذا رو آماده می‌کنم.»

«ممنون.»

این دوستان دیگه کی می‌تونستن باشن؟ بعد از اینکه دونگ-ریانگ‌شبح​ رفت و غیبش زد، چند تیکه هیزم دیگه به آتیش‌نگهبان​ اضافه کردم و بعدش وایسادم و به وسط خیابون خیره شدم.

یه جمعیت‌شیطان​ نامنظم از کشاورزها‌شبح​ داشتن نزدیک می‌شدن.

بعضی‌هاشون ابزار کشاورزی دستشون‌دراز​ بود و بقیه کیسه‌های‌تهِ​ برنج رو دوششون داشتن.

با دیدن این‌شده​ نیروی متشکل از کشاورزها،‌بارون​ ناخودآگاه سر پا وایسادم.

«...»

تا حدودی به این خاطر بود که همین‌شمشیر​ چند لحظه پیش داشتم به خرابه‌ها نگاه می‌کردم و‌کاشتیم​ احساسات کشاورزی رو درک می‌کردم که محصولاتش نابود شده.

نیروی دهقان‌ها متوقف‌شمشیر​ شد و یه مرد‌سونگ​ از وسطشون اومد بیرون.

مردی با صورت آفتاب‌سوخته بود‌سقفی​ و به راحتی می‌تونستم تشخیص‌فکری​ بدم که هر روز کارش کشاورزیه.

اکثر رزمی‌کارها همچین‌نمی‌تونستن​ صورت، پوست یا‌بغلی​ چین و چروکی ندارن.

مردی که بهم‌شهوت​ نزدیک شد لبخند‌طرف‌تر​ پهنی زد و گفت:

«رهبر فرقه، ما از انجمن تجاری آرام‌سونگ​ هستیم، همونایی که برنج رهبر فرقه یو‌استراحت​ اون-بیوک از فرقه ابر معطر رو تامین می‌کنیم.»

یو اون-بیوک رئیس مکتب موهیسته.

حدس زدم مردی‌نمی‌تونستن​ که جلوم وایساده،‌بغلی​ رئیس مکتب کشاورزان باشه.

اول با‌شیطان​ احترام بهش‌روبه‌رویی​ سلام کردم.

«رهبر فرقه.»

رئیس مکتب کشاورزان‌شده​ نگاهی به اطراف انداخت‌بارون​ و بعد بهم گفت:

«داشتین تمیزکاری می‌کردین؟ و‌دووم​ جنازه‌ها رو می‌سوزوندین. ما دست‌روبه‌رویی​ زیاد داریم، پس کمکتون می‌کنیم.»

دهنم به راحتی‌شهوت​ باز نمی‌شد، برای همین‌حتماً​ فقط سر تکون دادم.

رئیس مکتب کشاورزان به‌دراز​ نیروی دهقان‌هاش نگاه کرد و‌غیرقابل‌اعتماد​ بدون هیچ حرفی اشاره‌ای کرد.

نیروها پخش شدن، ابزار کشاورزی و کیسه‌های برنجشون‌نم‌دار​ رو زمین گذاشتن و با حرکاتی به همون‌نمی‌تونستن​ آشنایی و مهارت خودم، شروع به تمیزکاری کردن.

به خاطر این بود‌دووم​ که کل صبح رو داشتم‌روبه‌رویی​ جون می‌کندم و تمیزکاری می‌کردم؟

یا به خاطر‌شهوت​ دیدن اتحاد مکتب کشاورزان‌حتماً​ و مکتب موهیست بود؟

به طرز عجیبی،‌شمشیر​ پاهام سست شد‌اینکه​ و رو زمین نشستم.

بعدش رئیس مکتب‌شده​ کشاورزان کنارم نشست و‌بارون​ با لحنی آروم گفت:

«رهبر فرقه، خسته نباشین. شنیدم‌بیارن​ تو دریاچه شرقی مبارزه بزرگی‌شبح​ داشتین. متاسفم که نتونستیم کمکتون کنیم.»

به رئیس مکتب کشاورزان نگاه کردم و‌حتماً​ از اونجایی که به نظر می‌رسید خیلی‌غیرقابل‌اعتماد​ از من بزرگتر باشه، با احترام جواب دادم:

«بله، چطور‌حتماً​ شد که‌دراز​ اومدین اینجا؟»

رئیس مکتب‌خیره​ کشاورزان بهم‌بودم​ نگاه کرد.

«شعبه اصلی انجمن ما نزدیک اتحاد موریمه. یه کم نسبت‌شبح​ به اتحاد احساس شرمندگی می‌کنم، ولی خب امنیت اونجا از همه‌جا‌اول​ بهتره. اما من هم از یه شخص غیرمنتظره پیامی دریافت کردم...»

به حرف‌های رئیس گوش‌روبه‌رویی​ دادم، بعد دست‌به‌سینه شدم‌شمشیر​ و بهش نگاه کردم.

رئیس مکتب کشاورزان نگاهم‌دراز​ کرد و این حرف‌ها‌تهِ​ رو به زبون آورد:

«محقق سپیدپوش از کل جناح محققان درخواست پشتیبانی کرده. این اتفاق‌سرم​ اصلاً رایج نیست. از اون مهم‌تر، گفته شد که هدفِ این‌روبه‌رویی​ پشتیبانی، رهبر فرقه هائو هستش. برای همین تونستم فوراً خودم رو برسونم.»

با شنیدن داستانش،‌نمی‌تونستن​ احساس عجیبی تمام‌بغلی​ وجودم رو فرا گرفت.

«...»

رئیس مکتب کشاورزان هم به همون اندازه‌سونگ​ گیج به نظر می‌رسید، چون قبل از‌استراحت​ اینکه زیر لب چیزی بگه، چند بار خندید.

«فکرش رو بکن محقق سپیدپوش بخواد‌نشت​ به کسی کمک کنه... اون‌قدر عمر‌اینجا​ کردم که بالاخره همه‌چیز رو ببینم.»

نگاهم با نگاه رئیس‌دووم​ مکتب کشاورزان تلاقی کرد‌شهوت​ و سر تکون دادم.

«دقیقاً، حق با شماست.»

ناولها | novelha.net