چپتر 2: جایی که پس از فرار به آن رسیدم
0همه پیر میشن.
درست مثل من.
قدیما میتونستم هفت شبانهروز بدوننداشتم خستگی از دست اتحاد موریمپیچیدم فرار کنم، ولی دیگه نه.
احساس میکنم نسبت به قبلاول از شروع این تعقیب واون گریز، ده سال پیرتر شدم.
اگه میدونستم قرارههمون اینطوری بشه، یکماشتباه سختتر تمرین میکردم.
آدمیزاد همیشه اشتباهات تکراریننگه رو انجام میده وشیطانی فقط آخر کار پشیمون میشه.
از اونجایی که هیچ نقشهاینداشتم برای مسیر فرار نداشتم، همونپیچیدم اول کار راه رو اشتباه پیچیدم.
فحشهای اون حرومزادههایینداشتم که دنبالم بودن،راه واضحتر شنیده میشد.
فحشهاشون واقعاً متنوع بود.
شدم توله سگ، تخمجن، حرومزادهی بیبوتهباشه و یتیم بیپدر و مادر؛ هرچندهنوزم تیکه یتیم بودنش در واقع حقیقت داره.
با این حال، همین چندنداشتم لحظه پیش شنیدم که حتی بهفحشهای پدر و مادرم هم فحش دادن.
فکرش رو بکن، حرومزادههایی پیدا میشن کهاشتباه به پدر و مادر یه یتیم مثلواضحتر من فحش میدن؛ دنیا واقعاً دیوونه شده.
خیلیها رو به خاطر همینطوری زر مفت زدن بااون دستهای خودم کشتم، ولی الان تعداد این حرومزادههای بددهنمتنوع خیلی زیاد شده، پس فرار کردن بهترین گزینه بود.
برای مردی بامایهی جایگاه و مقامباشه من، اینطوری فرار کردن.......
واقعاً مایهی ننگه.
ولی این رو یادتون باشه.
فرقه شیطانینداشتم تا ایناول حد ترسناکه.
با اینکه موقع فرار کشتم وباشه کشتم، ولی فرقه شیطانی هنوزم استادانهنوزم زیادی داشت که بتونن جلوم دربیان.
یه زمانی، رویاینداشتم احمقانهم این بود کهاشتباه خدای هنرهای رزمی بشم.
چرا وسط اینهمون تعقیب و گریز، یادپیچیدم این جاهطلبی قدیمی افتادم؟
هیچ ایدهای ندارم.
به هر حال، قدیما هر وقت از رویامراه حرف میزدم، همه بهم میگفتن دیوونه؛ پس حتماًواضحتر خدای هنرهای رزمی شدن واقعاً یه رویای پوچ بوده.
ولی بهت اطمینان میدم،همون چیزی که راحت بهپیچیدم دست بیاد رویا نیست.
من معتقدم رویا باید چیزیراه باشه که رسیدن بهش سختحرومزادههایی باشه، بدون هیچ چون و چرایی.
الانم همینه.
چون رویاها و اهدافم رو بالا گرفتم،اول الان به جای یه فرقه درجه سهدنبالم پیزوری، وحشیترینِ وحشیها، یعنی فرقه شیطانی دنبالم نیست؟
تضمین میکنم، اگه مردیهمون بین مردها باشی، بایدپیچیدم فرقه شیطانی دنبالت باشه.
این نشونهی مردونگیه.
شاید چون اونا یهننگه مشت حرومزادهی سگصفتن، حس تعقیبترسناکه شدن از همیشه هیجانانگیزتر بود.
شاید خدای هنرهای رزمی نشده باشم،همون ولی قبلاً توسط اتحاد موریم تعقیباون شدم و الانم فرقه شیطانی دنبالم افتاده.
دستاوردهایی جمع کردمنداشتم که رسیدن بهش برایاشتباه آدمای معمولی خیلی سخته.
راستی، اون چیزی که ازراه فرقه شیطانی دزدیدم به نظرحرومزادههایی نمیاد یه چیز معمولی باشه.
وگرنه چرا اونمایهی دیوونهها باید اینطوری تافرقه پای مرگ دنبالم کنن؟
راستش خیلی وقت پیش فهمیدهنداشتم بودم که کرم ریختن بهپیچیدم فرقه شیطانی چقدر حال میده.
ولی با اینکه میدونستم،همون اون موقع مهارتهام کافی نبود،فحشهای پس جرئت نکردم امتحانش کنم.
فکرم الان اینه.
باید قبل ازمایهی اقدام کردن، یکمباشه بیشتر تمرین میکردم.
همونطور که گفتم،برای آدمیزاد همیشه اشتباهاتهمون تکراری رو انجام میده.
لعنتی.......
همیشه پیش خودم فکر میکردم که توی جنگ روانی، نقشهکشی، تاکتیک، استراتژی، تفرقهاندازیاستادان و دروغ گفتن استادم؛ که تلههای زنانه (تله عسل) هیچوقت روم اثر نداره،چرا که میتونم هر کسی رو توی مشروب خوردن حریف بشم و مهارت سبکیم فوقالعادهست.
دیوونهای که تویبرای این موریم همههمون فن حریفه، منم.
مردی که اون مهارت همهاول فن حریف بودن رو بهاون بهترین شکل مخفی کرد هم منم.
دلیل اینکه تلههای زنانه، که کلی مورد تاریخی موفقیتآمیزاون داشتن، هیچوقت روم اثر نکرد این بود که درمتنوع وهله اول، خوشگلهای معمولی هیچوقت از من خوششون نمیومد.
این نکتهمقام رو با تجربهیادتون طولانی ثابت کردم.
همینطور که میدویدم، دیدممسیر تار شد، انگار یهراه جای مهآلود نزدیک بود.
آخه دارم کدوم گوری میرم؟ باراه قضاوت از روی زمین، صخرهی جلومدنبالم شبیه همون صخره قتلعام مطلق معروف بود.
صخره قتلعامنداشتم مطلق واقعاًاول جای معروفیه.
همینجا بود، با این درهی عمیق بینشون، کهشیطانی استادان مسیر شیطانی و جناح راستین از هر دوجلوم طرف با هم درگیر شدن تا ببینن کی برتره.
اگه اون موقع با پیروزینداشتم جناح راستین تموم میشد، الانپیچیدم اینطوری با ناامیدی تعقیب نمیشدم.
انگار که آتشبس اعلام کرده باشن، هر دو طرففحشهای تنها راه عبور، یعنی پل نالهی شمشیر رو قطع کردن؛متنوع یه پل باریک که اجازه عبور از دره رو میداد.
از اونجایی که پل نالهی شمشیراشتباه قطع شده بود، الان هیچ راهی برایواضحتر عبور از این صخره قتلعام مطلق نداشتم.
میگن تهِ فرارمایهی بهشت نیست، و خبفرقه معلومه، یه صخره بود.
فرارم رو از مقر اصلی فرقه شیطانی شروع کرده بودم، از کوه هارمونی برتر، کوه اصل شفافشنیده و کوه تعقیب روح رد شده بودم، از کوههای بینام و رودخونهها گذشته بودم و توی مسیرحقیقت بازوی چپم جر خورده بود، صورتم چاقو خورده بود و یه زخم عمیق توی شونه چپم داشتم.
یهو با نگاهی دوردست بهاول پایین صخره خیره شدم؛ مثلاون زندگی قبلیم، چیز خاصی نبود.
حتی تو یه همچین وضعیتی، داشتماشتباه فکر میکردم چرا حتی یه باربودن هم با یه خوشگل قرار نذاشتم.
شاید به خاطر همینه.
میگن وقتی داری میمیری، به کسی فکراول میکنی که بیشتر از همه دلتنگشی، ولیدنبالم من هیچکس رو نداشتم که بهش فکر کنم.
آهی از نهادم بلند شد.
«......حداقل بایدنداشتم یه عشقوعاشقی کوتاهراه رو امتحان میکردم.»
زیادی جدی زندگی کردم.
امیدوارم یکینقشهای این رو روینداشتم سنگ قبرم بنویسه.
«شیطان دیوانهمسیر به خاطر زیادیاول جدی بودن مرد.......»
از پشت سر،همون با صدای شکافته شدنپیچیدم باد، یکی داشت میرسید.
از روی مهارتش معلوم بودیادتون که باید مسند نور تابان باشه،موقع یکی از استادان ردهبالای فرقه شیطانی.
اون توی حیلهگری هم استاده، زیردستاش رواول توی تعقیب و گریز قربانی میکنه تا فقطبودن خودش لحظه آخر صحیح و سالم ظاهر بشه.
مسند نور تاباننداشتم حرومزادهای که بدنامیش تویاشتباه موریم به اندازه منه.
اون مرتیکه یه منحرفه که به طرز عجیب و پیگیرانهایحرومزادههایی فقط دخترای جوون و خوشگل خاندانهای موریم با فامیلیهای دو سیلابیتخمجن رو هدف میگرفت، مثل خاندان نامگونگ، خاندان سومون و خاندان بکری.
قبل از پیوستن بهننگه فرقه شیطانی، توی موریم باترسناکه لقب شیطان شهوت شناخته میشد.
نمیخوام بگم منم منحرفم.
فقط هیچوقت شانسش رو نداشتم.
آیا این خشم ناگهانی که از ته سینهم بالااون میاد فقط تصورات خودمه، یا به خاطر مسند نورمتنوع تابانه؟ یا شاید به خاطر کارای گذشتهی اون مرتیکهست؟
به هر حال، مردی که بیشتر از همه موردترسناکه وحشت استادان زنِ جناح راستین بود، مسند نور تابانِ فرقهزمانی شیطانی، با یه ژست فوقالعاده خفن توی محوطه فرود اومد.
لابد باید خوشتیپبرای باشی تا بتونیهمون منحرف باشی، هان؟
«این مرتیکه خوشتیپِ حرومزاده.»
برای یه مقام قدرتمند فرقه شیطانی، با اون دماغیاون که اینقدر برجستهست که ترسناک به نظر میاد، اینکهمتنوع شخصاً تا اینجا دنبالم بیاد... مذهب واقعاً چیز ترسناکیه.
مسند نور تابان با دستهایینداشتم که پشت کمرش گره کرده بودفحشهای بهم نزدیک شد، صداش آروم بود.
«اینطور عذابم دادی. توئه حرومزادهی لعنتی.راه به هر حال، اعتراف میکنم مهارتدنبالم سبکیت حتی از شایعات هم بهتره.»
به اراجیفِ جدیِهمون مسند نور تابان، باپیچیدم قیافهای بیتفاوت جواب دادم.
«منحرف اعظم تشریففرما شد.»
«......»
«تو اولین منحرفی هستیهمون که میبینم اینقدر سختپیچیدم میدوه. تحتتأثیر قرار گرفتم.»
انگار که براش خیلی زور داشت کهپیچیدم سه شبانهروز دنبالم کرده باشه، صدای فشردهایشنیده از دهن مسند نور تابان بیرون اومد.
«خفه شو، دیوونهی زنجیری. الان وقت شوخیفرقه نیست. چطور میتونی لبهی پرتگاه صخره قتلعامزیادی مطلق اینقدر ریلکس باشی؟ موقعیت رو درک کن.»
«چه اینجا صخره باشه چه بهشت، این حقیقت که تو یهفحشهای منحرفی عوض نمیشه. و به زیردستات یکم ادب یاد بده. منبود سگ نیستم. کمتر از اون، تخمجن هم نیستم. ولی یتیم هستم.»
برای یهمسیر لحظه، فضاهمون سنگین شد.
«......»
«فحش دادن به پدر و مادری کهفرقه هیچوقت ندیدمشون، شما حرومزادهها حقتونه که تیکهتیکه بشید.داشت لابد واسه همینه که بهتون میگن فرقه شیطانی.»
«بسه دیگه چرت ومسیر پرت نگو. چیزی روراه که دزدیدی رد کن بیاد.»
پوزخندی زدم و جواب دادم:
«اگه قرار بود چیزی رو که باپیچیدم این همه بدبختی دزدیدم دو دستی تقدیم کنم،میشد الان یه صاحب مسافرخونه بودم، نه شیطان دیوانه.»
«این دیگه چه مزخرفیه؟»
«اینو میگمنقشهای چون قدیما واقعاًنداشتم صاحب مسافرخونه بودم.»
«هع.»
مسند نور تابان آهیاول طولانی کشید، انگار کهفحشهای حسابی خسته شده بود.
در همین حین، نیروهای فرقه شیطانی کهفرقه یکی پس از دیگری از راه میرسیدند، مثلداشت ابرهای تیره قبل از طوفان دورم جمع میشدند.
چرا ایننقشهای مرتیکهها اینقدرمسیر عاشق لباسهای تیرهن؟
نیروهای فرقه شیطانی که حالا مثل ابر سیاهپیچیدم متراکم شده بودند، راه فرارم را سفت ومیشد سخت بستند و منتظر دستور مسند نور تابان ماندند.
نگاه همهشاننداشتم تیز واول برنده بود.
حتماً حسابی شاکی بودند، چون تویباشه تعقیب و گریز بیش از صدهنوزم نفرشون به دست من نفله شده بودن.
با این ضربه سنگینی که به فرقهاول شیطانی زدم، احساس میکنم اتحاد موریم حداقل بایدبودن جایزه «قهرمان جوانمرد سال» رو به من بده.
یه لحظه که به وضعم فکر کردم،اشتباه یادم رفت که خودم هم کلی دردسرواضحتر درست کردم و شدم دشمن عمومی موریم.
در واقع، رتبه من بهراه عنوان دشمن عمومی موریم حتیحرومزادههایی از اون منحرف هم بالاتره.
دلیلش هم اینه که لقبیادتون «شیطان دیوانه» رو اول ازاینکه همه همون جناح راستین بهم داد.
«خب، اینمنقشهای از جایزهمسیر قهرمان جوانمرد سال.»
مسند نور تاباننداشتم که نیش بازراه من رو میدید، گفت:
«شیطان دیوانه، چطور میتونیاول تو همچین وضعیتی بخندی؟فحشهای تو اون کلهت چی میگذره؟»
«چقدر بدبخت.»
«چی؟»
«تو حتی اگه رهبر فرقهاول بگوزه هم به زور جلوی خندهتحرومزادههایی رو میگیری. حد و اندازهت همینقدره.»
«...»
«احتمالاً هر وقت رهبر فرقه یهباشه جوک بیمزه تعریف میکنه، خودت روهنوزم مجبور میکنی که با صدای بلند بخندی.»
«نخیرم.»
«خفه شو! به این میگن پاچهخواری یه آدمپیچیدم بدبخت. ولی من همیشه هر وقت دلم بخوادمیشد میخندم. آهای پاچهخوار، اون رهبر فرقه پیر اینقدر ترسناکه؟»
مسند نورنداشتم تابان با قیافهایراه تلخ جواب داد:
«مگه کسی تو این موریم هست که از رهبر فرقه نترسه؟ هیچکس نیست. به اون حرومزاده رهبر اتحاد نگاهزمانی کن که هر بار رهبر فرقه پیشنهاد دوئل تنبهتن میده، ازش فرار میکنه. حتی اگه اساتیدی تو این موریمبهم باشن که از رهبر فرقه قویتر باشن، باز هم کسی پیدا نمیشه که ازش نترسه. خودتم اینو میدونی، مگه نه؟»
«این دیگه چه کسشریه؟ مننداشتم که همینجام. کی تا حالاپیچیدم از اون رهبر فرقهتون ترسیدم؟»
«پس چرا تانداشتم اینجا فرار کردیراه و ملتو خسته کردی؟»
«رهبر فرقه ترسناک نیست، ولی یه منحرف واقعاً ترسناکه. به هر حال، چه رهبر فرقه ترسناکفحشهاشون باشه چه نباشه، اگه میخوای بیشتر روی کارهای خاکبرسریِ مورد علاقهت تمرکز کنی، هرچی زودتر ازداره فرقه بزنی بیرون واسه سلامت روانت بهتره. هان؟ اون مدیر اجرایی پشت سرت داره میخنده، مگه نه؟»
با انگشت به یکی از مدیران فرقهفرقه شیطانی اشاره کردم، اما نگاه مسند نورزیادی تابان مثل مجسمه روی من قفل مونده بود.
مسند نورنقشهای تابان بامسیر چهرهای سرد گفت:
«این کلکها فایده نداره.»
سرم رو تکون دادم.
«کاریش نمیشه کرد.مایهی به خاطر این تافرقه اینجا دنبالم اومدید، نه؟»
با احتیاط یشم بهشتی رونداشتم از توی بغلم درآوردم وپیچیدم سمت مسند نور تابان گرفتم.
این همونمسیر چیزی بود کهاول دعوا سرش بود.
چشمهای قورباغهای مسند نور تابانراه مثل گربه وحشیای که سهحرومزادههایی روز گشنگی کشیده باشه، تیز شد.
«...!»
به مسندنقشهای نور تابانمسیر یه پیشنهاد دادم.
«از اونجایی که چشمات با دیدن یشم بهشتی برق زد، معلومه تو هم دنبال همین بودی. برام عجیب بود که جناب مسند نور تابانِبیبوته فرقه شیطانی شخصاً تا اینجا دنبالم کنه. از مقر فرقه هم که خیلی دوریم، پس موقعیت عالیه. حالا که کار به اینجا کشیده، نظرتمیدن چیه پنجاه-پنجاه تقسیمش کنیم؟ من و تو میتونیم موریم فعلی رو بین خودمون تقسیم کنیم. اونوقت میتونی هر چقدر دلت خواست به کارهای خاکبرسریت برسی.»
سعی کردم با ملایمتاول مخ مسند نور تابان رواون بزنم، ولی واکنشش سرد بود.
«اون مال رهبر فرقهست.»
«پس چرا چشمات از طمع داره برق میزنه؟ گوش کنید، اعضای فرقه! مسند نور تابان نقشههای شومی علیه رهبر فرقهواقعاً داره. یکی از شماها زود برگرده و این وضعیت اضطراری رو به رهبر فرقه گزارش بده. به نظر میاد مسندپیش نور تابان میخواد یشم بهشتی رو برداره و شورش کنه. کسی هست بخواد این افتخار نصیبش بشه؟ هیچکس؟ ای بزدلها.»
تفرقهاندازی همیشه حال میده.
ولی روینداشتم فرقه شیطانیاول جواب نداد.
با اینمقام حال، منننگه همیشه سمج بودم.
«همگی، به مافوقتون نگاه کنید. مسندهمون نور تابان اونقدر عمیق رفته تو فکرِحرومزادههایی حرفهای من که حتی نمیتونه جواب بده.»
مسند نور تابان گفت:
«حرفهای مفت رو تموم کن و یشم بهشتی رو رد کندنبالم بیاد. اگه فقط اونو پس بدی، فعلاً عقبنشینی میکنیم. این تله توربیبوته آسمانی از اولش هم برای گرفتن جون بیارزش تو پهن نشده بود.»
«اوه، جدی؟»
«دوباره میگم، اون یشم بهشتی از جون تو مهمتره.اشتباه بعداً خودم تنهایی میام سراغت تا حساب این قضیه روفحشهاشون ازت بکشم. با همون مبارزه تنبهتنی که اینقدر دوست داری.»
یه زبونمسیر دروغگو اونهمون وسط بود.
«مبارزه تنبهتنینداشتم که مناول دوست دارم؟»
«آره.»
«این حرفیه که بعد از پهن کردن تله تور آسمانی میزنی؟ اگه از اولش پیشنهاد دوئل تنبهتن میدادی و سعی میکردی پسش بگیری، اون صد تا زیردستت نفلهبیپدر نمیشدن. این منحرف احمق همیشه گند میزنه به همه چی. ترجیح میدم تارک دنیا بشم و راهب بشم تا حرفهای تو رو باور کنم. همگی برید کنار. این یشممفت بهشتی گرده و وقتی بهش ضربه میزنی صدای صافی میده، پس جون میده واسه ماهی چوبیِ راهبها. یه راهب ولگرد که نمیتونه همینجوری ماهی چوبیش رو بده به کسی.»
«پس چارهایمسیر ندارم جزهمون اینکه بکشمت.»
«بیاید جلو حرومزادهها.همون به نظر میاد امروزپیچیدم باید بشم راهب دیوانه!»
برخلاف حرفم که گفتم بیاید جلو، دستم روشیطانی جوری گرفتم که انگار میخوام همین الان یشمبتونن بهشتی رو پرت کنم تو صخره قتلعام مطلق.
مسند نور تابانبرای با عجله دستشهمون رو دراز کرد.
«ن... نکن!»
با دیدن برق وحشت تو صورتاشتباه مسند نور تابان، با خودم فکربودن کردم که امروز روز پرباری بوده.
به هرمقام حال، یهننگه چیز قطعی شد.
چیزی که دزدیدمبرای واقعاً یه شیءهمون گنده و ترسناکه.
هرچند هنوزممسیر هیچ ایدهای ندارماول که چی هست.
اگه یشم بهشتی رو بندازم تواشتباه صخره قتلعام مطلق، مسند نور تابان وواضحتر زیردستاش هم مجبورن دنبالش بپرن تو صخره.
مسند نور تابان سعی کرد آروممباشه کنه، قیافهش نشون میداد که مغزشهنوزم داره با سرعت هزار کار میکنه.
«چرا داری اینجوری میکنی؟ دلیل اینکه تا الان چشممون رو روی مسخرهبازیات بسته بودیم این بود که زنده موندنت اون رهبر اتحاد حرومزاده روتخمجن بیشتر زجر میداد. ما همیشه با دشمنان عمومی موریم خوب تا کردیم. ولی این قضیه فرق داره. ما کلی زحمت کشیدیم و محترمانه دعوتتبکن کردیم بیای تو فرقه، اونوقت تو با دزدیدن اثر مقدس ما جوابمون رو میدی؟ جواب محبت رو با دزدی دادن... این کار آدمیزاد نیست.»
«شاید اینطور باشه، ولیهمون چون به پدر و مادرمفحشهای فحش دادی، نمیتونم پسش بدم.»
«عذرخواهی میکنم. ما از تو نمیترسیم، ازپیچیدم خشم آتشین رهبر فرقه میترسیم، پس خواهششنیده میکنم، فقط بذار اثر مقدس رو پس بگیریم.»
«آدمی کهمقام خواهش دارهننگه اینجوری حرف میزنه؟»
«آدمی کهنقشهای دزدی کردهمسیر اینجوری حرف میزنه؟»
دستم دوبارهمسیر سمت صخره قتلعاماول مطلق حرکت کرد.
«دیگه میندازمش.نداشتم بیاید مثلاول آدم بجنگیم.»
«معذرت میخوام. یهمایهی لحظه صبر کن،باشه بیا حرف بزنیم.»
سرم رو تکون دادم.
«خیلهخب. پس این کوفتی که بهشراه میگن یشم بهشتی اصلاً چی هست؟دنبالم بدون هیچ کلک و حقهای بهم بگو.»
زود باش دیگه حرومزاده!
مردم از فضولی.