---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 2: جایی که پس از فرار به آن رسیدم • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 2: جایی که پس از فرار به آن رسیدم

0

همه پیر می‌شن.

درست مثل من.

قدیما می‌تونستم هفت شبانه‌روز بدون‌نداشتم​ خستگی از دست اتحاد موریم‌پیچیدم​ فرار کنم، ولی دیگه نه.

احساس می‌کنم نسبت به قبل‌اول​ از شروع این تعقیب و‌اون​ گریز، ده سال پیرتر شدم.

اگه می‌دونستم قراره‌همون​ این‌طوری بشه، یکم‌اشتباه​ سخت‌تر تمرین می‌کردم.

آدمیزاد همیشه اشتباهات تکراری‌ننگه​ رو انجام میده و‌شیطانی​ فقط آخر کار پشیمون میشه.

از اونجایی که هیچ نقشه‌ای‌نداشتم​ برای مسیر فرار نداشتم، همون‌پیچیدم​ اول کار راه رو اشتباه پیچیدم.

فحش‌های اون حروم‌زاده‌هایی‌نداشتم​ که دنبالم بودن،‌راه​ واضح‌تر شنیده می‌شد.

فحش‌هاشون واقعاً متنوع بود.

شدم توله سگ، تخم‌جن، حروم‌زاده‌ی بی‌بوته‌باشه​ و یتیم بی‌پدر و مادر؛ هرچند‌هنوزم​ تیکه یتیم بودنش در واقع حقیقت داره.

با این حال، همین چند‌نداشتم​ لحظه پیش شنیدم که حتی به‌فحش‌های​ پدر و مادرم هم فحش دادن.

فکرش رو بکن، حروم‌زاده‌هایی پیدا می‌شن که‌اشتباه​ به پدر و مادر یه یتیم مثل‌واضح‌تر​ من فحش میدن؛ دنیا واقعاً دیوونه شده.

خیلی‌ها رو به خاطر همین‌طوری زر مفت زدن با‌اون​ دست‌های خودم کشتم، ولی الان تعداد این حروم‌زاده‌های بددهن‌متنوع​ خیلی زیاد شده، پس فرار کردن بهترین گزینه بود.

برای مردی با‌مایه‌ی​ جایگاه و مقام‌باشه​ من، این‌طوری فرار کردن.......

واقعاً مایه‌ی ننگه.

ولی این رو یادتون باشه.

فرقه شیطانی‌نداشتم​ تا این‌اول​ حد ترسناکه.

با اینکه موقع فرار کشتم و‌باشه​ کشتم، ولی فرقه شیطانی هنوزم استادان‌هنوزم​ زیادی داشت که بتونن جلوم دربیان.

یه زمانی، رویای‌نداشتم​ احمقانه‌م این بود که‌اشتباه​ خدای هنرهای رزمی بشم.

چرا وسط این‌همون​ تعقیب و گریز، یاد‌پیچیدم​ این جاه‌طلبی قدیمی افتادم؟

هیچ ایده‌ای ندارم.

به هر حال، قدیما هر وقت از رویام‌راه​ حرف می‌زدم، همه بهم می‌گفتن دیوونه؛ پس حتماً‌واضح‌تر​ خدای هنرهای رزمی شدن واقعاً یه رویای پوچ بوده.

ولی بهت اطمینان میدم،‌همون​ چیزی که راحت به‌پیچیدم​ دست بیاد رویا نیست.

من معتقدم رویا باید چیزی‌راه​ باشه که رسیدن بهش سخت‌حروم‌زاده‌هایی​ باشه، بدون هیچ چون و چرایی.

الانم همینه.

چون رویاها و اهدافم رو بالا گرفتم،‌اول​ الان به جای یه فرقه درجه سه‌دنبالم​ پیزوری، وحشی‌ترینِ وحشی‌ها، یعنی فرقه شیطانی دنبالم نیست؟

تضمین می‌کنم، اگه مردی‌همون​ بین مردها باشی، باید‌پیچیدم​ فرقه شیطانی دنبالت باشه.

این نشونه‌ی مردونگیه.

شاید چون اونا یه‌ننگه​ مشت حروم‌زاده‌ی سگ‌صفتن، حس تعقیب‌ترسناکه​ شدن از همیشه هیجان‌انگیزتر بود.

شاید خدای هنرهای رزمی نشده باشم،‌همون​ ولی قبلاً توسط اتحاد موریم تعقیب‌اون​ شدم و الانم فرقه شیطانی دنبالم افتاده.

دستاوردهایی جمع کردم‌نداشتم​ که رسیدن بهش برای‌اشتباه​ آدمای معمولی خیلی سخته.

راستی، اون چیزی که از‌راه​ فرقه شیطانی دزدیدم به نظر‌حروم‌زاده‌هایی​ نمیاد یه چیز معمولی باشه.

وگرنه چرا اون‌مایه‌ی​ دیوونه‌ها باید این‌طوری تا‌فرقه​ پای مرگ دنبالم کنن؟

راستش خیلی وقت پیش فهمیده‌نداشتم​ بودم که کرم ریختن به‌پیچیدم​ فرقه شیطانی چقدر حال میده.

ولی با اینکه می‌دونستم،‌همون​ اون موقع مهارت‌هام کافی نبود،‌فحش‌های​ پس جرئت نکردم امتحانش کنم.

فکرم الان اینه.

باید قبل از‌مایه‌ی​ اقدام کردن، یکم‌باشه​ بیشتر تمرین می‌کردم.

همون‌طور که گفتم،‌برای​ آدمیزاد همیشه اشتباهات‌همون​ تکراری رو انجام میده.

لعنتی.......

همیشه پیش خودم فکر می‌کردم که توی جنگ روانی، نقشه‌کشی، تاکتیک، استراتژی، تفرقه‌اندازی‌استادان​ و دروغ گفتن استادم؛ که تله‌های زنانه (تله عسل) هیچ‌وقت روم اثر نداره،‌چرا​ که می‌تونم هر کسی رو توی مشروب خوردن حریف بشم و مهارت سبکیم فوق‌العاده‌ست.

دیوونه‌ای که توی‌برای​ این موریم همه‌همون​ فن حریفه، منم.

مردی که اون مهارت همه‌اول​ فن حریف بودن رو به‌اون​ بهترین شکل مخفی کرد هم منم.

دلیل اینکه تله‌های زنانه، که کلی مورد تاریخی موفقیت‌آمیز‌اون​ داشتن، هیچ‌وقت روم اثر نکرد این بود که در‌متنوع​ وهله اول، خوشگل‌های معمولی هیچ‌وقت از من خوششون نمیومد.

این نکته‌مقام​ رو با تجربه‌یادتون​ طولانی ثابت کردم.

همین‌طور که می‌دویدم، دیدم‌مسیر​ تار شد، انگار یه‌راه​ جای مه‌آلود نزدیک بود.

آخه دارم کدوم گوری میرم؟ با‌راه​ قضاوت از روی زمین، صخره‌ی جلوم‌دنبالم​ شبیه همون صخره قتل‌عام مطلق معروف بود.

صخره قتل‌عام‌نداشتم​ مطلق واقعاً‌اول​ جای معروفیه.

همین‌جا بود، با این دره‌ی عمیق بینشون، که‌شیطانی​ استادان مسیر شیطانی و جناح راستین از هر دو‌جلوم​ طرف با هم درگیر شدن تا ببینن کی برتره.

اگه اون موقع با پیروزی‌نداشتم​ جناح راستین تموم می‌شد، الان‌پیچیدم​ این‌طوری با ناامیدی تعقیب نمی‌شدم.

انگار که آتش‌بس اعلام کرده باشن، هر دو طرف‌فحش‌های​ تنها راه عبور، یعنی پل ناله‌ی شمشیر رو قطع کردن؛‌متنوع​ یه پل باریک که اجازه عبور از دره رو می‌داد.

از اونجایی که پل ناله‌ی شمشیر‌اشتباه​ قطع شده بود، الان هیچ راهی برای‌واضح‌تر​ عبور از این صخره قتل‌عام مطلق نداشتم.

میگن تهِ فرار‌مایه‌ی​ بهشت نیست، و خب‌فرقه​ معلومه، یه صخره بود.

فرارم رو از مقر اصلی فرقه شیطانی شروع کرده بودم، از کوه هارمونی برتر، کوه اصل شفاف‌شنیده​ و کوه تعقیب روح رد شده بودم، از کوه‌های بی‌نام و رودخونه‌ها گذشته بودم و توی مسیر‌حقیقت​ بازوی چپم جر خورده بود، صورتم چاقو خورده بود و یه زخم عمیق توی شونه چپم داشتم.

یهو با نگاهی دوردست به‌اول​ پایین صخره خیره شدم؛ مثل‌اون​ زندگی قبلیم، چیز خاصی نبود.

حتی تو یه همچین وضعیتی، داشتم‌اشتباه​ فکر می‌کردم چرا حتی یه بار‌بودن​ هم با یه خوشگل قرار نذاشتم.

شاید به خاطر همینه.

میگن وقتی داری می‌میری، به کسی فکر‌اول​ می‌کنی که بیشتر از همه دلتنگشی، ولی‌دنبالم​ من هیچ‌کس رو نداشتم که بهش فکر کنم.

آهی از نهادم بلند شد.

«......حداقل باید‌نداشتم​ یه عشق‌وعاشقی کوتاه‌راه​ رو امتحان می‌کردم.»

زیادی جدی زندگی کردم.

امیدوارم یکی‌نقشه‌ای​ این رو روی‌نداشتم​ سنگ قبرم بنویسه.

«شیطان دیوانه‌مسیر​ به خاطر زیادی‌اول​ جدی بودن مرد.......»

از پشت سر،‌همون​ با صدای شکافته شدن‌پیچیدم​ باد، یکی داشت می‌رسید.

از روی مهارتش معلوم بود‌یادتون​ که باید مسند نور تابان باشه،‌موقع​ یکی از استادان رده‌بالای فرقه شیطانی.

اون توی حیله‌گری هم استاده، زیردستاش رو‌اول​ توی تعقیب و گریز قربانی می‌کنه تا فقط‌بودن​ خودش لحظه آخر صحیح و سالم ظاهر بشه.

مسند نور تابان‌نداشتم​ حروم‌زاده‌‌ای که بدنامیش توی‌اشتباه​ موریم به اندازه منه.

اون مرتیکه یه منحرفه که به طرز عجیب و پیگیرانه‌ای‌حروم‌زاده‌هایی​ فقط دخترای جوون و خوشگل خاندان‌های موریم با فامیلی‌های دو سیلابی‌تخم‌جن​ رو هدف می‌گرفت، مثل خاندان نامگونگ، خاندان سومون و خاندان بکری.

قبل از پیوستن به‌ننگه​ فرقه شیطانی، توی موریم با‌ترسناکه​ لقب شیطان شهوت شناخته می‌شد.

نمی‌خوام بگم منم منحرفم.

فقط هیچ‌وقت شانسش رو نداشتم.

آیا این خشم ناگهانی که از ته سینه‌م بالا‌اون​ میاد فقط تصورات خودمه، یا به خاطر مسند نور‌متنوع​ تابانه؟ یا شاید به خاطر کارای گذشته‌ی اون مرتیکه‌ست؟

به هر حال، مردی که بیشتر از همه مورد‌ترسناکه​ وحشت استادان زنِ جناح راستین بود، مسند نور تابانِ فرقه‌زمانی​ شیطانی، با یه ژست فوق‌العاده خفن توی محوطه فرود اومد.

لابد باید خوش‌تیپ‌برای​ باشی تا بتونی‌همون​ منحرف باشی، هان؟

«این مرتیکه خوش‌تیپِ حروم‌زاده.»

برای یه مقام قدرتمند فرقه شیطانی، با اون دماغی‌اون​ که این‌قدر برجسته‌ست که ترسناک به نظر میاد، اینکه‌متنوع​ شخصاً تا اینجا دنبالم بیاد... مذهب واقعاً چیز ترسناکیه.

مسند نور تابان با دست‌هایی‌نداشتم​ که پشت کمرش گره کرده بود‌فحش‌های​ بهم نزدیک شد، صداش آروم بود.

«این‌طور عذابم دادی. توئه حروم‌زاده‌ی لعنتی.‌راه​ به هر حال، اعتراف می‌کنم مهارت‌دنبالم​ سبکیت حتی از شایعات هم بهتره.»

به اراجیفِ جدیِ‌همون​ مسند نور تابان، با‌پیچیدم​ قیافه‌ای بی‌تفاوت جواب دادم.

«منحرف اعظم تشریف‌فرما شد.»

«......»

«تو اولین منحرفی هستی‌همون​ که می‌بینم این‌قدر سخت‌پیچیدم​ می‌دوه. تحت‌تأثیر قرار گرفتم.»

انگار که براش خیلی زور داشت که‌پیچیدم​ سه شبانه‌روز دنبالم کرده باشه، صدای فشرده‌ای‌شنیده​ از دهن مسند نور تابان بیرون اومد.

«خفه شو، دیوونه‌ی زنجیری. الان وقت شوخی‌فرقه​ نیست. چطور می‌تونی لبه‌ی پرتگاه صخره قتل‌عام‌زیادی​ مطلق این‌قدر ریلکس باشی؟ موقعیت رو درک کن.»

«چه اینجا صخره باشه چه بهشت، این حقیقت که تو یه‌فحش‌های​ منحرفی عوض نمیشه. و به زیردستات یکم ادب یاد بده. من‌بود​ سگ نیستم. کمتر از اون، تخم‌جن هم نیستم. ولی یتیم هستم.»

برای یه‌مسیر​ لحظه، فضا‌همون​ سنگین شد.

«......»

«فحش دادن به پدر و مادری که‌فرقه​ هیچ‌وقت ندیدمشون، شما حروم‌زاده‌ها حق‌تونه که تیکه‌تیکه بشید.‌داشت​ لابد واسه همینه که بهتون میگن فرقه شیطانی.»

«بسه دیگه چرت و‌مسیر​ پرت نگو. چیزی رو‌راه​ که دزدیدی رد کن بیاد.»

پوزخندی زدم و جواب دادم:

«اگه قرار بود چیزی رو که با‌پیچیدم​ این همه بدبختی دزدیدم دو دستی تقدیم کنم،‌می‌شد​ الان یه صاحب مسافرخونه بودم، نه شیطان دیوانه.»

«این دیگه چه مزخرفیه؟»

«اینو میگم‌نقشه‌ای​ چون قدیما واقعاً‌نداشتم​ صاحب مسافرخونه بودم.»

«هع.»

مسند نور تابان آهی‌اول​ طولانی کشید، انگار که‌فحش‌های​ حسابی خسته شده بود.

در همین حین، نیروهای فرقه شیطانی که‌فرقه​ یکی پس از دیگری از راه می‌رسیدند، مثل‌داشت​ ابرهای تیره قبل از طوفان دورم جمع می‌شدند.

چرا این‌نقشه‌ای​ مرتیکه‌ها این‌قدر‌مسیر​ عاشق لباس‌های تیره‌ن؟

نیروهای فرقه شیطانی که حالا مثل ابر سیاه‌پیچیدم​ متراکم شده بودند، راه فرارم را سفت و‌می‌شد​ سخت بستند و منتظر دستور مسند نور تابان ماندند.

نگاه همه‌شان‌نداشتم​ تیز و‌اول​ برنده بود.

حتماً حسابی شاکی بودند، چون توی‌باشه​ تعقیب و گریز بیش از صد‌هنوزم​ نفرشون به دست من نفله شده بودن.

با این ضربه سنگینی که به فرقه‌اول​ شیطانی زدم، احساس می‌کنم اتحاد موریم حداقل باید‌بودن​ جایزه «قهرمان جوانمرد سال» رو به من بده.

یه لحظه که به وضعم فکر کردم،‌اشتباه​ یادم رفت که خودم هم کلی دردسر‌واضح‌تر​ درست کردم و شدم دشمن عمومی موریم.

در واقع، رتبه من به‌راه​ عنوان دشمن عمومی موریم حتی‌حروم‌زاده‌هایی​ از اون منحرف هم بالاتره.

دلیلش هم اینه که لقب‌یادتون​ «شیطان دیوانه» رو اول از‌اینکه​ همه همون جناح راستین بهم داد.

«خب، اینم‌نقشه‌ای​ از جایزه‌مسیر​ قهرمان جوانمرد سال.»

مسند نور تابان‌نداشتم​ که نیش باز‌راه​ من رو می‌دید، گفت:

«شیطان دیوانه، چطور می‌تونی‌اول​ تو همچین وضعیتی بخندی؟‌فحش‌های​ تو اون کله‌ت چی می‌گذره؟»

«چقدر بدبخت.»

«چی؟»

«تو حتی اگه رهبر فرقه‌اول​ بگوزه هم به زور جلوی خنده‌ت‌حروم‌زاده‌هایی​ رو می‌گیری. حد و اندازه‌ت همین‌قدره.»

«...»

«احتمالاً هر وقت رهبر فرقه یه‌باشه​ جوک بی‌مزه تعریف می‌کنه، خودت رو‌هنوزم​ مجبور می‌کنی که با صدای بلند بخندی.»

«نخیرم.»

«خفه شو! به این میگن پاچه‌خواری یه آدم‌پیچیدم​ بدبخت. ولی من همیشه هر وقت دلم بخواد‌می‌شد​ می‌خندم. آهای پاچه‌خوار، اون رهبر فرقه پیر این‌قدر ترسناکه؟»

مسند نور‌نداشتم​ تابان با قیافه‌ای‌راه​ تلخ جواب داد:

«مگه کسی تو این موریم هست که از رهبر فرقه نترسه؟ هیچ‌کس نیست. به اون حروم‌زاده رهبر اتحاد نگاه‌زمانی​ کن که هر بار رهبر فرقه پیشنهاد دوئل تن‌به‌تن میده، ازش فرار می‌کنه. حتی اگه اساتیدی تو این موریم‌بهم​ باشن که از رهبر فرقه قوی‌تر باشن، باز هم کسی پیدا نمیشه که ازش نترسه. خودتم اینو می‌دونی، مگه نه؟»

«این دیگه چه کسشریه؟ من‌نداشتم​ که همین‌جام. کی تا حالا‌پیچیدم​ از اون رهبر فرقه‌تون ترسیدم؟»

«پس چرا تا‌نداشتم​ اینجا فرار کردی‌راه​ و ملتو خسته کردی؟»

«رهبر فرقه ترسناک نیست، ولی یه منحرف واقعاً ترسناکه. به هر حال، چه رهبر فرقه ترسناک‌فحش‌هاشون​ باشه چه نباشه، اگه می‌خوای بیشتر روی کارهای خاک‌برسریِ مورد علاقه‌ت تمرکز کنی، هرچی زودتر از‌داره​ فرقه بزنی بیرون واسه سلامت روانت بهتره. هان؟ اون مدیر اجرایی پشت سرت داره می‌خنده، مگه نه؟»

با انگشت به یکی از مدیران فرقه‌فرقه​ شیطانی اشاره کردم، اما نگاه مسند نور‌زیادی​ تابان مثل مجسمه روی من قفل مونده بود.

مسند نور‌نقشه‌ای​ تابان با‌مسیر​ چهره‌ای سرد گفت:

«این کلک‌ها فایده نداره.»

سرم رو تکون دادم.

«کاریش نمی‌شه کرد.‌مایه‌ی​ به خاطر این تا‌فرقه​ اینجا دنبالم اومدید، نه؟»

با احتیاط یشم بهشتی رو‌نداشتم​ از توی بغلم درآوردم و‌پیچیدم​ سمت مسند نور تابان گرفتم.

این همون‌مسیر​ چیزی بود که‌اول​ دعوا سرش بود.

چشم‌های قورباغه‌ای مسند نور تابان‌راه​ مثل گربه وحشی‌ای که سه‌حروم‌زاده‌هایی​ روز گشنگی کشیده باشه، تیز شد.

«...!»

به مسند‌نقشه‌ای​ نور تابان‌مسیر​ یه پیشنهاد دادم.

«از اونجایی که چشمات با دیدن یشم بهشتی برق زد، معلومه تو هم دنبال همین بودی. برام عجیب بود که جناب مسند نور تابانِ‌بی‌بوته​ فرقه شیطانی شخصاً تا اینجا دنبالم کنه. از مقر فرقه هم که خیلی دوریم، پس موقعیت عالیه. حالا که کار به اینجا کشیده، نظرت‌میدن​ چیه پنجاه-پنجاه تقسیمش کنیم؟ من و تو می‌تونیم موریم فعلی رو بین خودمون تقسیم کنیم. اون‌وقت می‌تونی هر چقدر دلت خواست به کارهای خاک‌برسریت برسی.»

سعی کردم با ملایمت‌اول​ مخ مسند نور تابان رو‌اون​ بزنم، ولی واکنشش سرد بود.

«اون مال رهبر فرقه‌ست.»

«پس چرا چشمات از طمع داره برق می‌زنه؟ گوش کنید، اعضای فرقه! مسند نور تابان نقشه‌های شومی علیه رهبر فرقه‌واقعاً​ داره. یکی از شماها زود برگرده و این وضعیت اضطراری رو به رهبر فرقه گزارش بده. به نظر میاد مسند‌پیش​ نور تابان می‌خواد یشم بهشتی رو برداره و شورش کنه. کسی هست بخواد این افتخار نصیبش بشه؟ هیچ‌کس؟ ای بزدل‌ها.»

تفرقه‌اندازی همیشه حال میده.

ولی روی‌نداشتم​ فرقه شیطانی‌اول​ جواب نداد.

با این‌مقام​ حال، من‌ننگه​ همیشه سمج بودم.

«همگی، به مافوقتون نگاه کنید. مسند‌همون​ نور تابان اون‌قدر عمیق رفته تو فکرِ‌حروم‌زاده‌هایی​ حرف‌های من که حتی نمی‌تونه جواب بده.»

مسند نور تابان گفت:

«حرف‌های مفت رو تموم کن و یشم بهشتی رو رد کن‌دنبالم​ بیاد. اگه فقط اونو پس بدی، فعلاً عقب‌نشینی می‌کنیم. این تله تور‌بی‌بوته​ آسمانی از اولش هم برای گرفتن جون بی‌ارزش تو پهن نشده بود.»

«اوه، جدی؟»

«دوباره می‌گم، اون یشم بهشتی از جون تو مهم‌تره.‌اشتباه​ بعداً خودم تنهایی میام سراغت تا حساب این قضیه رو‌فحش‌هاشون​ ازت بکشم. با همون مبارزه تن‌به‌تنی که این‌قدر دوست داری.»

یه زبون‌مسیر​ دروغگو اون‌همون​ وسط بود.

«مبارزه تن‌به‌تنی‌نداشتم​ که من‌اول​ دوست دارم؟»

«آره.»

«این حرفیه که بعد از پهن کردن تله تور آسمانی می‌زنی؟ اگه از اولش پیشنهاد دوئل تن‌به‌تن می‌دادی و سعی می‌کردی پسش بگیری، اون صد تا زیردستت نفله‌بی‌پدر​ نمی‌شدن. این منحرف احمق همیشه گند می‌زنه به همه چی. ترجیح میدم تارک دنیا بشم و راهب بشم تا حرف‌های تو رو باور کنم. همگی برید کنار. این یشم‌مفت​ بهشتی گرده و وقتی بهش ضربه می‌زنی صدای صافی میده، پس جون میده واسه ماهی چوبیِ راهب‌ها. یه راهب ولگرد که نمی‌تونه همین‌جوری ماهی چوبی‌ش رو بده به کسی.»

«پس چاره‌ای‌مسیر​ ندارم جز‌همون​ اینکه بکشمت.»

«بیاید جلو حروم‌زاده‌ها.‌همون​ به نظر میاد امروز‌پیچیدم​ باید بشم راهب دیوانه!»

برخلاف حرفم که گفتم بیاید جلو، دستم رو‌شیطانی​ جوری گرفتم که انگار می‌خوام همین الان یشم‌بتونن​ بهشتی رو پرت کنم تو صخره قتل‌عام مطلق.

مسند نور تابان‌برای​ با عجله دستش‌همون​ رو دراز کرد.

«ن‍... نکن!»

با دیدن برق وحشت تو صورت‌اشتباه​ مسند نور تابان، با خودم فکر‌بودن​ کردم که امروز روز پرباری بوده.

به هر‌مقام​ حال، یه‌ننگه​ چیز قطعی شد.

چیزی که دزدیدم‌برای​ واقعاً یه شیء‌همون​ گنده و ترسناکه.

هرچند هنوزم‌مسیر​ هیچ ایده‌ای ندارم‌اول​ که چی هست.

اگه یشم بهشتی رو بندازم تو‌اشتباه​ صخره قتل‌عام مطلق، مسند نور تابان و‌واضح‌تر​ زیردستاش هم مجبورن دنبالش بپرن تو صخره.

مسند نور تابان سعی کرد آرومم‌باشه​ کنه، قیافه‌ش نشون می‌داد که مغزش‌هنوزم​ داره با سرعت هزار کار می‌کنه.

«چرا داری این‌جوری می‌کنی؟ دلیل اینکه تا الان چشممون رو روی مسخره‌بازیات بسته بودیم این بود که زنده موندنت اون رهبر اتحاد حروم‌زاده رو‌تخم‌جن​ بیشتر زجر می‌داد. ما همیشه با دشمنان عمومی موریم خوب تا کردیم. ولی این قضیه فرق داره. ما کلی زحمت کشیدیم و محترمانه دعوتت‌بکن​ کردیم بیای تو فرقه، اونوقت تو با دزدیدن اثر مقدس ما جوابمون رو میدی؟ جواب محبت رو با دزدی دادن... این کار آدمیزاد نیست.»

«شاید این‌طور باشه، ولی‌همون​ چون به پدر و مادرم‌فحش‌های​ فحش دادی، نمی‌تونم پسش بدم.»

«عذرخواهی می‌کنم. ما از تو نمی‌ترسیم، از‌پیچیدم​ خشم آتشین رهبر فرقه می‌ترسیم، پس خواهش‌شنیده​ می‌کنم، فقط بذار اثر مقدس رو پس بگیریم.»

«آدمی که‌مقام​ خواهش داره‌ننگه​ این‌جوری حرف می‌زنه؟»

«آدمی که‌نقشه‌ای​ دزدی کرده‌مسیر​ این‌جوری حرف می‌زنه؟»

دستم دوباره‌مسیر​ سمت صخره قتل‌عام‌اول​ مطلق حرکت کرد.

«دیگه میندازمش.‌نداشتم​ بیاید مثل‌اول​ آدم بجنگیم.»

«معذرت می‌خوام. یه‌مایه‌ی​ لحظه صبر کن،‌باشه​ بیا حرف بزنیم.»

سرم رو تکون دادم.

«خیله‌خب. پس این کوفتی که بهش‌راه​ میگن یشم بهشتی اصلاً چی هست؟‌دنبالم​ بدون هیچ کلک و حقه‌ای بهم بگو.»

زود باش دیگه حروم‌زاده!

مردم از فضولی.

ناولها | novelha.net