---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 56: بروید و بدون نقاب‌هایتان زندگی کنید • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 56: بروید و بدون نقاب‌هایتان زندگی کنید

0

راکشاسای بزرگ، طوری که انگار نه روی سکوی‌خودش​ باند حقیر خرگوش سیاه، بلکه روی تخت پادشاهی‌بیشتر​ نشسته باشد، براندازم کرد و دستش را جلو آورد.

«خوش اومدی.»

با یادآوری مار‌البته​ قرمزِ مرده، احوال‌آخر​ راکشاسای بزرگ را پرسیدم.

«استاد، این‌گذاشت​ روزها وضع‌کله​ کمرت چطوره؟»

راکشاسای بزرگ سر تکان داد.

«بد نیست.»

«پاهات که اذیتت نمی‌کنه؟»

«دردسر که دارن، ولی تو این سن و‌حتماً​ سال آدم باید با این چیزا بسازه. وقت‌داشتم​ مبارزه مشکلی ندارن، پس لازم نیست نگران باشی.»

«که این‌طور. خوابت چطوره؟ زندگی‌گذاشت​ تو موریم انرژی ذهنی زیادی‌الان​ می‌بره، برای همین باید حسابی بخوابی.»

راکشاسای بزرگ طوری که‌بگیری​ انگار با حرفم موافق‌دیوار​ باشد، سر تکان داد.

«هر چی پیرتر میشم، خوابم هم کمتر میشه.‌دیوار​ وقتی بمیرم به اندازه کافی می‌خوابم، پس خیلی‌الان​ غصه نخور. تو راهت تا اینجا کی رو کشتی؟»

لحن راکشاسای بزرگ هم‌کله​ طوری بود که انگار داشت‌جایی​ با مار قرمز حرف می‌زد.

«چند تا احمق رو که‌گذاشت​ الکی این‌ور و اون‌ور می‌دویدن،‌الان​ تا سر حد مرگ کتک زدم.»

راکشاسای بزرگ‌بگیرم​ آه کوتاهی‌بگیری​ کشید و گفت:

«شاگردای عزیزم مردن،‌البته​ پس ظاهراً حالا‌آخر​ باید انتقامشون رو بگیرم.»

«البته که باید بگیری.»

«لحظات آخر‌دیوار​ مار قرمز‌کله‌زنی​ چطور بود؟»

«با یه دیوار مسابقه کله‌زنی گذاشت، ولی‌چطور​ فقط کله خودش داغون شد. الان حتماً‌خودش​ یه جایی دم در جهنم تو صف ایستاده.»

«شاگردی بود که‌البته​ بیشتر از همه دوستش‌چطور​ داشتم. چه حیف شد.»

چیزی را که مدتی‌کله​ بود ذهنم را درگیر کرده‌جایی​ بود، از راکشاسای بزرگ پرسیدم.

«این شاگرد همیشه درباره‌کله‌زنی​ یه چیزی کنجکاو بوده.‌خودش​ لطفاً جوابم رو بده.»

«راحت بپرس.»

«آخه واسه چی ما این نقاب‌ها‌آخر​ رو می‌زنیم؟ ظاهراً مار قرمز هم‌فقط​ تا لحظه مرگش درگیر همین سؤال بود.»

راکشاسای بزرگ دندان‌هایش‌فقط​ را به نمایش‌داغون​ گذاشت و خندید.

«کنجکاو. چقدر جالب.»

«...»

«تا حالا هیچ‌کس این‌قدر دقیق اینو ازم نپرسیده بود. با اینکه شاگردای زیادی داشتم. دلیلش ساده‌ست. چون‌حتماً​ قایم شدن پشت یه نقاب باعث میشه انجام کارای بد طبیعی‌تر به نظر برسه. مرز بین اینکه تو‌کنجکاو​ داری اون کار بد رو انجام میدی یا نقاب داره به جات این کار رو می‌کنه، محو میشه.»

راکشاسای بزرگ همان‌طور‌فقط​ که نشسته بود،‌داغون​ صورتش را جلو آورد.

«فقط کسایی که من انتخابشون کنم می‌تونن نقاب‌خودش​ بزنن. با رتبه‌بندی کردنشون، اونا برای رقابت با همدیگه‌همه​ دست به هر کاری می‌زنن. این ذات موجودات احمقه.»

راکشاسای بزرگ دوباره‌البته​ دندان‌های درشتش را‌آخر​ نشان داد و خندید.

«تازه، این یه سنت قدیمیه. استادِ استاد من مردی بود که تو نمایش‌های نقاب‌دار بازی می‌کرد. اون فقط با‌جهنم​ زدن این نقاب‌ها می‌تونست شکمش رو سیر کنه و زنده بمونه. ولی در نهایت نتونست تو هنر تغییر دادن‌جوابم​ سریع نقاب‌ها به مهارت برسه و مجبور شدن بندازنش بیرون. اون کسی که این‌طوری انداختنش بیرون، استاد من بود.»

«عجب!»

خشم آدم‌های ضعیف مثل طاعون پخش می‌شود، عده بی‌شماری‌داغون​ از آدم‌های بی‌گناه را عذاب می‌دهد و در نهایت‌دوستش​ باعث به وجود آمدن آشغال‌هایی مثل این یارو می‌شود.

راکشاسای بزرگ با‌البته​ لبخند رو به‌آخر​ من کرد و گفت:

«من راز نقاب رو بهت گفتم، پس تو هم‌مسابقه​ باید صورتت رو بهم نشون بدی. یکی از ما‌جایی​ قراره بمیره، پس همین‌قدر باید کافی باشه، مگه نه؟»

«آه... صورتم.»

دستم را کشیدم‌مسابقه​ روی نقاب مار‌فقط​ قرمز و جواب دادم:

«قراره یه کار بد‌بگیری​ بکنم، برای همین نمی‌تونم‌دیوار​ این کار رو بکنم.»

خنده‌ام را‌بگیرم​ با خنده راکشاسای‌لحظات​ بزرگ قاطی کردم.

راکشاسای بزرگ خندید، مار قرمزِ‌خودش​ مرده هم از یک گورستانی‌جهنم​ داشت می‌خندید و من هم خندیدم.

هر کداممان با‌مسابقه​ فکر کردن به‌فقط​ مرگ آن یکی می‌خندیدیم.

راکشاسای بزرگ‌بگیرم​ از جایش بلند‌لحظات​ شد و گفت:

«آدمی مثل‌بگیرم​ تو باید‌بگیری​ شاگرد من می‌شد.»

«حتی اگه شاگردت هم‌کله​ بودم، یه جایی فرار می‌کردم‌جایی​ و می‌رفتم صاحب مسافرخانه می‌شدم.»

«چرا یه همچین شغل پستی؟»

«اینکه چی‌کار می‌کنی مهم نیست. موقع تی کشیدن زمین، مدام یاد استاد رقت‌انگیزم‌کله​ می‌افتادم. آخرش هم یه جوری هنرهای رزمی رو یاد می‌گرفتم و برمی‌گشتم تا تو‌چیزی​ رو بکشم. و درست مثل امروز، ازت می‌پرسیدم که چرا مجبورم کردی نقاب بزنم.»

راکشاسای بزرگ سر تکان داد.

«درسته. یه‌گذاشت​ مرد باید‌کله​ این‌طوری زندگی کنه.»

با پایین آمدن راکشاسای‌کله‌زنی​ بزرگ از پله‌ها، آستین‌هایش‌خودش​ در باد به اهتزاز درآمد.

در حالی که با دقت‌لحظات​ به آستین‌هایش زل زده بودم، راکشاسای‌گذاشت​ بزرگ خیلی به من نزدیک شد.

این‌طوری کم کردن فاصله‌بگیری​ نشان می‌دهد که به‌دیوار​ خودش بدجوری مطمئن است.

این هم‌گذاشت​ یک جور‌کله​ بازی روانی بود.

همان لحظه‌ای که برای فاصله گرفتن یک قدم‌خودش​ به عقب می‌رفتم، راکشاسای بزرگ ابتکار عمل را‌بیشتر​ به دست می‌گرفت و حمله‌اش را شروع می‌کرد.

راکشاسای بزرگ‌بگیرم​ از من‌بگیری​ کوتاه‌تر بود.

و بدجور هم زشت بود.

من آدم‌هایی را‌فقط​ می‌شناسم که دقیقاً به‌الان​ زشتی همین راکشاسای بزرگ‌اند.

ولی این را هم‌کله‌زنی​ می‌دانم که جذابیت یک‌خودش​ آدم فقط به قیافه‌اش نیست.

درست همان‌طور که منی‌بگیری​ که این‌قدر خوش‌قیافه‌ام، بین دخترهای‌مسابقه​ زیبای معمولی هیچ محبوبیتی نداشتم.

یک‌دفعه، خونم به جوش آمد...

راکشاسای بزرگ لبخند زد.

«شاگرد من چطوری می‌خواد رقابت کنه؟ هنرهای کف دست، هنرهای مشت، هنرهای تیغه،‌جهنم​ هنرهای شمشیر، انرژی درونی. هر کدومش که باشه قبوله. به عنوان کسی که‌شاگرد​ مدت بیشتری تو هنرهای رزمی تمرین کرده، حق انتخاب رو میدم به تو.»

«تو کدومش‌بگیرم​ بیشتر از‌بگیری​ همه ادعات میشه؟»

«برای یه پیرمرد، انرژی درونی بهترین گزینه‌ست.‌چطور​ تو با این یکی تو شرایط بدی‌خودش​ قرار می‌گیری، پس یه چیز دیگه انتخاب کن.»

راکشاسای بزرگ طوری که‌کله​ انگار داشت یک بازی روانی‌جایی​ راه می‌انداخت، لبخند محوی زد.

سر تکان دادم.

«پس بیا‌بگیرم​ با انرژی‌بگیری​ درونی شروع کنیم.»

با فکر کردن به درگیر‌لحظات​ شدن در یک دوئل انرژی‌کله‌زنی​ درونی، قلبم به تاپ‌تاپ افتاد.

راکشاسای بزرگ از ته‌کله​ دل خندید و آرام‌حتماً​ دست چپش را دراز کرد.

«اگه پشیمون‌دیوار​ نمیشی، دستت رو‌گذاشت​ بذار رو دستم.»

دوئل‌های انرژی درونی در اصل‌لحظات​ کاری بود که فقط دیوانه‌ترین‌کله‌زنی​ اساتید سطح بالا انجام می‌دادند.

هیچ سرباز یا‌البته​ مردی از هیچ‌آخر​ کشوری این‌طوری نمی‌جنگد.

فقط میمون‌های دیوانه به انرژی درونی‌شان اعتماد‌الان​ می‌کنند و در حالی که پر از‌همه​ نقطه ضعف‌اند، جانشان را به خطر می‌اندازند.

در حالی که آرام دست‌گذاشت​ راستم را جلو می‌بردم، به‌الان​ قیافه راکشاسای بزرگ زل زدم.

از آنجایی که نزدیک هم ایستاده بودیم،‌چطور​ اصلاً عجیب نبود اگر یکی از ما زیر‌داغون​ قولش می‌زد و یک حمله غافلگیرانه راه می‌انداخت.

ولی نه من و نه راکشاسای بزرگ‌چطور​ به هم حمله غافلگیرانه نکردیم و در‌خودش​ عوض کف دست‌هایمان را به هم چسباندیم.

کف دست راکشاسای بزرگ‌کله​ به همان سفتیِ دست زدن‌جایی​ به یک سوسک کرگدنی بود.

هر دوتایمان دهانمان را بستیم.

انگار که در یک صدم ثانیه روی قوانین دقیق‌مسابقه​ دوئل انرژی درونی توافق کرده باشیم، مقدار انرژی درونی‌ای که‌جهنم​ به مرکز کف دست همدیگر تزریق می‌کردیم، کم‌کم بیشتر شد.

برای آن‌هایی که از هنرهای رزمی سر درنمی‌آورند، مردهای‌مسابقه​ گنده‌ای که این‌طوری مات و مبهوت با دست‌های گره‌کرده‌جایی​ به هم ایستاده‌اند، شبیه یک مشت احمق به نظر می‌رسند.

ولی اگر دقیق‌تر نگاه‌کله​ کنی، می‌فهمی که آن‌ها‌حتماً​ احمق‌تر از این حرف‌ها هستند.

چون دارن‌دیوار​ جونشون رو‌کله‌زنی​ کف دستشون می‌ذارن.

حتی تو این وضعیت‌بگیری​ هم حواسم به دست‌دیوار​ راست راکشاسای بزرگ بود.

هر لحظه ممکن بود یه درفش‌آخر​ تیز به اون ساعد قطع‌شده‌اش بسته‌فقط​ باشه و فرو کنه تو تنم.

دست‌های گره‌خورده‌مون شروع کرد به لرزیدن‌داغون​ و اون لبخند روی صورت راکشاسای‌شاگردی​ بزرگ هم مثل سطح آب موج برداشت.

ماسک مار قرمزی‌مسابقه​ که زده بودم‌فقط​ هم به لرزه افتاد.

چشم‌های راکشاسای بزرگ دوخته شد‌لحظات​ به دست چپم، منم زل‌کله‌زنی​ زدم به آستین خالی راکشاسای بزرگ.

شدت نیروی‌بگیرم​ کف دست یه‌لحظات​ کم بیشتر شد.

خودم رو با انرژی درونی مرحله چوب‌الان​ برای یه نبرد طولانی آماده کردم و‌همه​ بعدش زدم تو دنده انرژی درونی مرحله شعله.

همین‌طور که کف دستم‌کله‌زنی​ کم‌کم سرخ می‌شد، نگاه راکشاسای‌داغون​ بزرگ چرخید سمت دست‌های گره‌خورده‌مون.

حالا دیگه تمام تاندون‌های دست‌های‌لحظات​ قفل‌شده‌مون جوری ورم کرده بود که‌گذاشت​ انگار هر لحظه ممکن بود بترکه.

انگار که یه چیز‌بگیری​ کاملاً طبیعی باشه، دست‌دیوار​ راست راکشاسای بزرگ تکون خورد.

اینکه وسط دوئل انرژی درونی بتونی این‌طوری‌الان​ دستت رو تاب بدی، یعنی مرتیکه هنوز‌همه​ یه مقدار از زورش رو نگه داشته بود.

البته منم‌دیوار​ یه کم انرژی‌گذاشت​ ذخیره کرده بودم.

سرم رو دادم‌البته​ سمت راست و ساعد‌چطور​ راکشاسای بزرگ رو چسبیدم.

یه تیغه نقره‌ای‌البته​ با فاصله مویی از‌چطور​ کنار گردنم رد شد.

معلوم شد به‌فقط​ همون ساعد قطع‌شده‌اش‌داغون​ یه تیغه وصل کرده.

در حالی که دست و‌گذاشت​ ساعد راکشاسای بزرگ رو محکم گرفته‌حتماً​ بودم، انرژی درونی‌ام رو تزریق کردم.

راکشاسای بزرگ خیلی آب‌زیرکاه‌بگیری​ بود، ولی با حقه‌بازی نمی‌شه‌مسابقه​ تو همه دعواها برنده شد.

آخر سر، تو دوئل‌بگیری​ انرژی درونی، کسی می‌بره که‌مسابقه​ انرژی درونی عمیق‌تری داشته باشه.

با تزریق انرژی درونی مرحله شعله به‌الان​ دست چپم که ساعدش رو گرفته بود،‌همه​ آستینش جوری سوخت که انگار افتاده تو آتیش.

تازه اون موقع‌مسابقه​ بود که تونستم شکل‌کله​ ساعدش رو درست ببینم.

یه روکش فلزی به قسمت‌لحظات​ قطع‌شده وصل بود و روش‌کله‌زنی​ هم یه تیغه سوار کرده بودن.

یه تیغه مخصوص شبیخون‌بگیری​ که فقط واسه راکشاسای‌دیوار​ بزرگ ساخته شده بود.

همون‌طور که به راکشاسای بزرگ زل زده بودم، سعی کردم‌جهنم​ نیروی کف دست مرغ شعله‌ور رو با کف دست راستم و‌درگیر​ هنر بزرگ جذب ستاره رو با کف دست چپم آزاد کنم.

هنر تقسیم ذهن؛ همون‌کله‌زنی​ تکنیکی که احمق‌ها حتی‌خودش​ نمی‌تونن الفباش رو یاد بگیرن.

از سمت چپ، انرژی درونی راکشاسای بزرگ سرازیر‌دیوار​ می‌شد و از سمت راست، نیروی کف دست‌الان​ مرغ شعله‌ور من داشت دستش رو کباب می‌کرد.

یه لحظه حسرت‌البته​ خوردم که چرا از‌چطور​ هنر یخ استفاده نکردم.

تصمیم گرفتم یکم بیشتر با راکشاسای بزرگ تمرین کنم، پس‌جهنم​ هنر بزرگ جذب ستاره رو با دست راستم و نیروی‌ذهنم​ کف دست مرغ شعله‌ور رو با دست چپم اجرا کردم.

مسلماً اون دست قطع‌شده بی‌دفاع‌گذاشت​ بود و سمت راست لباس‌الان​ راکشاسای بزرگ کم‌کم داشت خاکستر می‌شد.

«خودشه.»

سطح انرژی درونی راکشاسای بزرگ خیلی از من کمتر نبود، اما‌گذاشت​ وقتی با هنر تقسیم ذهن بهش پاتک زدم و هنر کمیاب بزرگ‌همه​ جذب ستاره رو هم قاطیش کردم، قشنگ معلوم بود که دستپاچه شده.

از طرفی، نداشتن‌فقط​ یه دست هم نقطه‌الان​ ضعف بزرگی براش بود.

لابد تا الان خیلی از‌گذاشت​ دوئل‌های انرژی درونی رو با‌الان​ همون تیغه مخفی برده بود.

حتی تو این هیر و ویر هم راکشاسای‌دیوار​ بزرگ با اون انرژی درونی که یه عمر‌الان​ جمع کرده بود، داشت یه جوری مقاومت می‌کرد.

تو همون لحظه، یه‌بگیری​ صدای تق‌تق از تو‌دیوار​ دهن راکشاسای بزرگ پیچید.

«یا سمه یا سوزن سمی.»

کم نیستن آدمایی که‌کله‌زنی​ تو جای خالی دندونشون‌خودش​ قرص سم قایم می‌کنن.

همون لحظه‌ای که راکشاسای‌بگیری​ بزرگ نفسش رو کشید‌دیوار​ تو و خواست بیرون بده...

هر دو دستم رو‌بگیری​ کشیدم و یه کله‌قند‌دیوار​ حسابی کوبیدم تو دهنش.

ترق!

ماسک مار‌دیوار​ قرمز خرد‌کله‌زنی​ و خاکشیر شد.

ترق!

این بار‌بگیرم​ ماسک موش سفید‌لحظات​ تیکه پاره شد.

کرت!

این دفعه پیشونی من‌کله‌زنی​ بود که دماغ راکشاسای‌خودش​ بزرگ رو له کرد.

تازه اونجا بود که با‌لحظات​ صورت واقعی خودم به راکشاسای‌کله‌زنی​ بزرگِ غرق در خون نگاه کردم.

دندون‌های جلوش کلاً خرد‌بگیری​ شده و دماغش هم‌دیوار​ آش و لاش بود.

تا حالا کسی رو با کله زدن‌الان​ نکشته بودم، واسه همین هنر بزرگ جذب‌همه​ ستاره رو با هر دو دستم آزاد کردم.

تمرکزش به هم ریخت و با قاطی شدن‌خودش​ چی و خونش، شروع کردم به مکیدن انرژی‌بیشتر​ درونی انباشته‌شده‌اش؛ درست مثل سدی که جلوی سیلاب بشکنه.

قانون شخصی من وقت استفاده از هنر بزرگ‌دیوار​ جذب ستاره، که با یه ترکیبی از شانس‌الان​ و اجبار به دستش آورده بودم، این بود که...

با این‌بگیرم​ تکنیک جون‌بگیری​ کسی رو نمی‌گیرم.

پس دقیقاً نصف انرژی راکشاسای بزرگ‌داغون​ رو مثل یه طعمه انداختم جلوی یشم‌بیشتر​ بهشتی و بعد دست‌هام رو ول کردم.

به محض اینکه‌مسابقه​ ولش کردم، راکشاسای‌فقط​ بزرگ پخش زمین شد.

هنوز نفس می‌کشید.

چشم‌های راکشاسای‌بگیرم​ بزرگ داشت صورتم‌لحظات​ رو برانداز می‌کرد.

قیافه‌اش یه جوری‌فقط​ بود که انگار بالاخره‌الان​ حس کنجکاویش ارضا شده.

از بالا به راکشاسای‌کله‌زنی​ بزرگ نگاه کردم و‌خودش​ با لحنی جدی گفتم:

«اولین باره که همو‌بگیری​ می‌بینیم. من لی زاها‌دیوار​ هستم، رهبر فرقه هائو.»

راکشاسای بزرگ جوری که‌بگیری​ انگار تازه اسمم رو شنیده‌مسابقه​ باشه، زیر لب زمزمه کرد:

«لی زاها...»

«اگه از همون اول این‌طوری می‌جنگیدیم،‌فقط​ می‌تونستی جون چند تا دیگه از‌جایی​ اون شاگردهای احمقت رو نجات بدی.»

راکشاسای بزرگ یه‌البته​ دهن پر از خون‌چطور​ تف کرد و گفت:

«همه‌شون رو‌بگیرم​ که کشتی، دیگه‌لحظات​ کدوم شاگردی مونده؟»

از همون سمتی که زیردست‌های باند‌داغون​ خرگوش سیاه بودن، میمون قرمز و‌شاگردی​ خوک طلایی با قیافه‌های نگران پیداشون شد.

تقریباً هم‌زمان، ببر سفید، اژدهای آبی و‌کله​ خروس سفید که جون سالم به در‌ایستاده​ برده بودن هم روی دیوار ظاهر شدن.

به نظر می‌رسید قصد دخالت تو این نبرد‌دیوار​ تن‌به‌تن رو نداشتن، ولی از پشت دیوار داشتن‌الان​ به صداها گوش می‌دادن تا ببینن آخرش چی می‌شه.

راکشاسای بزرگ آهی کشید و‌لحظات​ قبل از اینکه حرف دلش رو‌گذاشت​ بزنه، نگاهی به شاگردهای زنده‌اش انداخت:

«این دیوونه زنجیری‌فقط​ تعداد زیادی رو‌داغون​ زنده گذاشته. عجیبه.»

دیدم که نور چشم‌های‌کله‌زنی​ راکشاسای بزرگ دوباره مثل‌خودش​ قبل داره روشن می‌شه.

این همون پدیده‌البته​ درخشش نهایی قبل‌آخر​ از مرگ بود.

راکشاسای بزرگ همون‌طور که نشسته‌لحظات​ بود کمرش رو صاف کرد و‌گذاشت​ حرفاش رو به شاگردهای زنده‌اش زد:

«... شاگردهای من، بابت مراقبت از این استاد بی‌مصرف خیلی سختی کشیدید. از این‌همه​ به بعد، با تمام وجود به رهبر فرقه هائو خدمت کنید. شما هم از‌لطفاً​ حالا به بعد برید و بدون ماسک‌هاتون زندگی کنید. بهتر از من زندگی کنید...»

آخرین کلمات‌دیوار​ راکشاسای بزرگ تو‌گذاشت​ گلوش خفه شد.

با چشم‌های‌بگیرم​ باز به‌بگیری​ پیشواز مرگ رفت.

مدت طولانی به‌البته​ راکشاسای بزرگ که دیگه‌چطور​ نفس نمی‌کشید زل زدم.

حالا یه حس‌فقط​ آرامش روی اون‌داغون​ صورت شرورش نشسته بود.

با این حال، وقتی به این فکر کردم که راکشاسای بزرگ‌حتماً​ تو لحظات آخرش نگران شاگردهاش بود، دستم رو دراز کردم و‌مدتی​ با دست‌های خودم دنیایی که بهش خیره شده بود رو بستم.

چشم‌های راکشاسای بزرگ بسته شد.

ناولها | novelha.net