چپتر 56: بروید و بدون نقابهایتان زندگی کنید
0راکشاسای بزرگ، طوری که انگار نه روی سکویذهنی باند حقیر خرگوش سیاه، بلکه روی تخت پادشاهیموافق نشسته باشد، براندازم کرد و دستش را جلو آورد.
«خوش اومدی.»
با یادآوری مارکشید قرمزِ مرده، احوالعزیزم راکشاسای بزرگ را پرسیدم.
«استاد، اینموریم روزها وضعذهنی کمرت چطوره؟»
راکشاسای بزرگ سر تکان داد.
«بد نیست.»
«پاهات که اذیتت نمیکنه؟»
«دردسر که دارن، ولی تو این سن وهمین سال آدم باید با این چیزا بسازه. وقتکمتر مبارزه مشکلی ندارن، پس لازم نیست نگران باشی.»
«که اینطور. خوابت چطوره؟ زندگیزندگی تو موریم انرژی ذهنی زیادیمیبره میبره، برای همین باید حسابی بخوابی.»
راکشاسای بزرگ طوری کهلازم انگار با حرفم موافقخوابت باشد، سر تکان داد.
«هر چی پیرتر میشم، خوابم هم کمتر میشه.ظاهراً وقتی بمیرم به اندازه کافی میخوابم، پس خیلیچطور غصه نخور. تو راهت تا اینجا کی رو کشتی؟»
لحن راکشاسای بزرگ همذهنی طوری بود که انگار داشتحسابی با مار قرمز حرف میزد.
«چند تا احمق رو کهزندگی الکی اینور و اونور میدویدن،میبره تا سر حد مرگ کتک زدم.»
راکشاسای بزرگمشکلی آه کوتاهیلازم کشید و گفت:
«شاگردای عزیزم مردن،کشید پس ظاهراً حالاعزیزم باید انتقامشون رو بگیرم.»
«البته که باید بگیری.»
«لحظات آخرباشی مار قرمزخوابت چطور بود؟»
«با یه دیوار مسابقه کلهزنی گذاشت، ولیاینطور فقط کله خودش داغون شد. الان حتماًمیبره یه جایی دم در جهنم تو صف ایستاده.»
«شاگردی بود کهکشید بیشتر از همه دوستشمردن داشتم. چه حیف شد.»
چیزی را که مدتیذهنی بود ذهنم را درگیر کردهحسابی بود، از راکشاسای بزرگ پرسیدم.
«این شاگرد همیشه دربارهخوابت یه چیزی کنجکاو بوده.ذهنی لطفاً جوابم رو بده.»
«راحت بپرس.»
«آخه واسه چی ما این نقابهاعزیزم رو میزنیم؟ ظاهراً مار قرمز همالبته تا لحظه مرگش درگیر همین سؤال بود.»
راکشاسای بزرگ دندانهایشانرژی را به نمایشمیبره گذاشت و خندید.
«کنجکاو. چقدر جالب.»
«...»
«تا حالا هیچکس اینقدر دقیق اینو ازم نپرسیده بود. با اینکه شاگردای زیادی داشتم. دلیلش سادهست. چوندیوار قایم شدن پشت یه نقاب باعث میشه انجام کارای بد طبیعیتر به نظر برسه. مرز بین اینکه توحیف داری اون کار بد رو انجام میدی یا نقاب داره به جات این کار رو میکنه، محو میشه.»
راکشاسای بزرگ همانطورانرژی که نشسته بود،میبره صورتش را جلو آورد.
«فقط کسایی که من انتخابشون کنم میتونن نقابذهنی بزنن. با رتبهبندی کردنشون، اونا برای رقابت با همدیگهپیرتر دست به هر کاری میزنن. این ذات موجودات احمقه.»
راکشاسای بزرگ دوبارهندارن دندانهای درشتش راباشی نشان داد و خندید.
«تازه، این یه سنت قدیمیه. استادِ استاد من مردی بود که تو نمایشهای نقابدار بازی میکرد. اون فقط باکلهزنی زدن این نقابها میتونست شکمش رو سیر کنه و زنده بمونه. ولی در نهایت نتونست تو هنر تغییر دادنذهنم سریع نقابها به مهارت برسه و مجبور شدن بندازنش بیرون. اون کسی که اینطوری انداختنش بیرون، استاد من بود.»
«عجب!»
خشم آدمهای ضعیف مثل طاعون پخش میشود، عده بیشماریزیادی از آدمهای بیگناه را عذاب میدهد و در نهایتمیشم باعث به وجود آمدن آشغالهایی مثل این یارو میشود.
راکشاسای بزرگ باندارن لبخند رو بهباشی من کرد و گفت:
«من راز نقاب رو بهت گفتم، پس تو همحالا باید صورتت رو بهم نشون بدی. یکی از مامسابقه قراره بمیره، پس همینقدر باید کافی باشه، مگه نه؟»
«آه... صورتم.»
دستم را کشیدماینطور روی نقاب مارموریم قرمز و جواب دادم:
«قراره یه کار بدلازم بکنم، برای همین نمیتونمخوابت این کار رو بکنم.»
خندهام راکوتاهی با خنده راکشاسایشاگردای بزرگ قاطی کردم.
راکشاسای بزرگ خندید، مار قرمزِزیادی مرده هم از یک گورستانیبخوابی داشت میخندید و من هم خندیدم.
هر کداممان بااینطور فکر کردن بهموریم مرگ آن یکی میخندیدیم.
راکشاسای بزرگمشکلی از جایش بلندنگران شد و گفت:
«آدمی مثلکوتاهی تو بایدگفت شاگرد من میشد.»
«حتی اگه شاگردت همذهنی بودم، یه جایی فرار میکردمحسابی و میرفتم صاحب مسافرخانه میشدم.»
«چرا یه همچین شغل پستی؟»
«اینکه چیکار میکنی مهم نیست. موقع تی کشیدن زمین، مدام یاد استاد رقتانگیزمزیادی میافتادم. آخرش هم یه جوری هنرهای رزمی رو یاد میگرفتم و برمیگشتم تا توبمیرم رو بکشم. و درست مثل امروز، ازت میپرسیدم که چرا مجبورم کردی نقاب بزنم.»
راکشاسای بزرگ سر تکان داد.
«درسته. یهموریم مرد بایدذهنی اینطوری زندگی کنه.»
با پایین آمدن راکشاسایخوابت بزرگ از پلهها، آستینهایشذهنی در باد به اهتزاز درآمد.
در حالی که با دقتنگران به آستینهایش زل زده بودم، راکشاسایانرژی بزرگ خیلی به من نزدیک شد.
اینطوری کم کردن فاصلهگفت نشان میدهد که بهظاهراً خودش بدجوری مطمئن است.
این همموریم یک جورذهنی بازی روانی بود.
همان لحظهای که برای فاصله گرفتن یک قدمذهنی به عقب میرفتم، راکشاسای بزرگ ابتکار عمل راموافق به دست میگرفت و حملهاش را شروع میکرد.
راکشاسای بزرگمشکلی از منلازم کوتاهتر بود.
و بدجور هم زشت بود.
من آدمهایی راانرژی میشناسم که دقیقاً بهبرای زشتی همین راکشاسای بزرگاند.
ولی این را همخوابت میدانم که جذابیت یکذهنی آدم فقط به قیافهاش نیست.
درست همانطور که منیلازم که اینقدر خوشقیافهام، بین دخترهایزندگی زیبای معمولی هیچ محبوبیتی نداشتم.
یکدفعه، خونم به جوش آمد...
راکشاسای بزرگ لبخند زد.
«شاگرد من چطوری میخواد رقابت کنه؟ هنرهای کف دست، هنرهای مشت، هنرهای تیغه،حسابی هنرهای شمشیر، انرژی درونی. هر کدومش که باشه قبوله. به عنوان کسی کهمیخوابم مدت بیشتری تو هنرهای رزمی تمرین کرده، حق انتخاب رو میدم به تو.»
«تو کدومشمشکلی بیشتر ازلازم همه ادعات میشه؟»
«برای یه پیرمرد، انرژی درونی بهترین گزینهست.مردن تو با این یکی تو شرایط بدیلحظات قرار میگیری، پس یه چیز دیگه انتخاب کن.»
راکشاسای بزرگ طوری کهذهنی انگار داشت یک بازی روانیحسابی راه میانداخت، لبخند محوی زد.
سر تکان دادم.
«پس بیامشکلی با انرژیلازم درونی شروع کنیم.»
با فکر کردن به درگیرشاگردای شدن در یک دوئل انرژیانتقامشون درونی، قلبم به تاپتاپ افتاد.
راکشاسای بزرگ از تهذهنی دل خندید و آرامهمین دست چپش را دراز کرد.
«اگه پشیمونباشی نمیشی، دستت روزندگی بذار رو دستم.»
دوئلهای انرژی درونی در اصلنگران کاری بود که فقط دیوانهترینموریم اساتید سطح بالا انجام میدادند.
هیچ سرباز یاکشید مردی از هیچعزیزم کشوری اینطوری نمیجنگد.
فقط میمونهای دیوانه به انرژی درونیشان اعتمادبرای میکنند و در حالی که پر ازمیشم نقطه ضعفاند، جانشان را به خطر میاندازند.
در حالی که آرام دستزندگی راستم را جلو میبردم، بهمیبره قیافه راکشاسای بزرگ زل زدم.
از آنجایی که نزدیک هم ایستاده بودیم،اینطور اصلاً عجیب نبود اگر یکی از ما زیربرای قولش میزد و یک حمله غافلگیرانه راه میانداخت.
ولی نه من و نه راکشاسای بزرگمردن به هم حمله غافلگیرانه نکردیم و درلحظات عوض کف دستهایمان را به هم چسباندیم.
کف دست راکشاسای بزرگذهنی به همان سفتیِ دست زدنحسابی به یک سوسک کرگدنی بود.
هر دوتایمان دهانمان را بستیم.
انگار که در یک صدم ثانیه روی قوانین دقیقزندگی دوئل انرژی درونی توافق کرده باشیم، مقدار انرژی درونیای کهحرفم به مرکز کف دست همدیگر تزریق میکردیم، کمکم بیشتر شد.
برای آنهایی که از هنرهای رزمی سر درنمیآورند، مردهایحالا گندهای که اینطوری مات و مبهوت با دستهای گرهکردهمسابقه به هم ایستادهاند، شبیه یک مشت احمق به نظر میرسند.
ولی اگر دقیقتر نگاهذهنی کنی، میفهمی که آنهاهمین احمقتر از این حرفها هستند.
چون دارنباشی جونشون روخوابت کف دستشون میذارن.
حتی تو این وضعیتلازم هم حواسم به دستخوابت راست راکشاسای بزرگ بود.
هر لحظه ممکن بود یه درفشعزیزم تیز به اون ساعد قطعشدهاش بستهالبته باشه و فرو کنه تو تنم.
دستهای گرهخوردهمون شروع کرد به لرزیدنمیبره و اون لبخند روی صورت راکشاسایموافق بزرگ هم مثل سطح آب موج برداشت.
ماسک مار قرمزیاینطور که زده بودمموریم هم به لرزه افتاد.
چشمهای راکشاسای بزرگ دوخته شدنگران به دست چپم، منم زلموریم زدم به آستین خالی راکشاسای بزرگ.
شدت نیرویکوتاهی کف دست یهشاگردای کم بیشتر شد.
خودم رو با انرژی درونی مرحله چوببرای برای یه نبرد طولانی آماده کردم ومیشم بعدش زدم تو دنده انرژی درونی مرحله شعله.
همینطور که کف دستمخوابت کمکم سرخ میشد، نگاه راکشاسایزیادی بزرگ چرخید سمت دستهای گرهخوردهمون.
حالا دیگه تمام تاندونهای دستهاینگران قفلشدهمون جوری ورم کرده بود کهانرژی انگار هر لحظه ممکن بود بترکه.
انگار که یه چیزگفت کاملاً طبیعی باشه، دستظاهراً راست راکشاسای بزرگ تکون خورد.
اینکه وسط دوئل انرژی درونی بتونی اینطوریبرای دستت رو تاب بدی، یعنی مرتیکه هنوزمیشم یه مقدار از زورش رو نگه داشته بود.
البته منمباشی یه کم انرژیزندگی ذخیره کرده بودم.
سرم رو دادمندارن سمت راست و ساعداینطور راکشاسای بزرگ رو چسبیدم.
یه تیغه نقرهایکشید با فاصله مویی ازمردن کنار گردنم رد شد.
معلوم شد بهانرژی همون ساعد قطعشدهاشمیبره یه تیغه وصل کرده.
در حالی که دست وزندگی ساعد راکشاسای بزرگ رو محکم گرفتهبرای بودم، انرژی درونیام رو تزریق کردم.
راکشاسای بزرگ خیلی آبزیرکاهلازم بود، ولی با حقهبازی نمیشهزندگی تو همه دعواها برنده شد.
آخر سر، تو دوئلگفت انرژی درونی، کسی میبره کهحالا انرژی درونی عمیقتری داشته باشه.
با تزریق انرژی درونی مرحله شعله بهبرای دست چپم که ساعدش رو گرفته بود،میشم آستینش جوری سوخت که انگار افتاده تو آتیش.
تازه اون موقعاینطور بود که تونستم شکلانرژی ساعدش رو درست ببینم.
یه روکش فلزی به قسمتنگران قطعشده وصل بود و روشموریم هم یه تیغه سوار کرده بودن.
یه تیغه مخصوص شبیخونگفت که فقط واسه راکشاسایظاهراً بزرگ ساخته شده بود.
همونطور که به راکشاسای بزرگ زل زده بودم، سعی کردمبخوابی نیروی کف دست مرغ شعلهور رو با کف دست راستم وکافی هنر بزرگ جذب ستاره رو با کف دست چپم آزاد کنم.
هنر تقسیم ذهن؛ همونخوابت تکنیکی که احمقها حتیذهنی نمیتونن الفباش رو یاد بگیرن.
از سمت چپ، انرژی درونی راکشاسای بزرگ سرازیرخوابت میشد و از سمت راست، نیروی کف دستهمین مرغ شعلهور من داشت دستش رو کباب میکرد.
یه لحظه حسرتکشید خوردم که چرا ازمردن هنر یخ استفاده نکردم.
تصمیم گرفتم یکم بیشتر با راکشاسای بزرگ تمرین کنم، پسبخوابی هنر بزرگ جذب ستاره رو با دست راستم و نیرویاندازه کف دست مرغ شعلهور رو با دست چپم اجرا کردم.
مسلماً اون دست قطعشده بیدفاعزندگی بود و سمت راست لباسمیبره راکشاسای بزرگ کمکم داشت خاکستر میشد.
«خودشه.»
سطح انرژی درونی راکشاسای بزرگ خیلی از من کمتر نبود، امابگیرم وقتی با هنر تقسیم ذهن بهش پاتک زدم و هنر کمیاب بزرگخودش جذب ستاره رو هم قاطیش کردم، قشنگ معلوم بود که دستپاچه شده.
از طرفی، نداشتنانرژی یه دست هم نقطهبرای ضعف بزرگی براش بود.
لابد تا الان خیلی اززندگی دوئلهای انرژی درونی رو بامیبره همون تیغه مخفی برده بود.
حتی تو این هیر و ویر هم راکشاسایخوابت بزرگ با اون انرژی درونی که یه عمرهمین جمع کرده بود، داشت یه جوری مقاومت میکرد.
تو همون لحظه، یهگفت صدای تقتق از توظاهراً دهن راکشاسای بزرگ پیچید.
«یا سمه یا سوزن سمی.»
کم نیستن آدمایی کهخوابت تو جای خالی دندونشونذهنی قرص سم قایم میکنن.
همون لحظهای که راکشاسایلازم بزرگ نفسش رو کشیدخوابت تو و خواست بیرون بده...
هر دو دستم روگفت کشیدم و یه کلهقندظاهراً حسابی کوبیدم تو دهنش.
ترق!
ماسک مارباشی قرمز خردخوابت و خاکشیر شد.
ترق!
این بارکوتاهی ماسک موش سفیدشاگردای تیکه پاره شد.
کرت!
این دفعه پیشونی منخوابت بود که دماغ راکشاسایذهنی بزرگ رو له کرد.
تازه اونجا بود که بانگران صورت واقعی خودم به راکشاسایموریم بزرگِ غرق در خون نگاه کردم.
دندونهای جلوش کلاً خردگفت شده و دماغش همظاهراً آش و لاش بود.
تا حالا کسی رو با کله زدنبرای نکشته بودم، واسه همین هنر بزرگ جذبمیشم ستاره رو با هر دو دستم آزاد کردم.
تمرکزش به هم ریخت و با قاطی شدنذهنی چی و خونش، شروع کردم به مکیدن انرژیموافق درونی انباشتهشدهاش؛ درست مثل سدی که جلوی سیلاب بشکنه.
قانون شخصی من وقت استفاده از هنر بزرگخوابت جذب ستاره، که با یه ترکیبی از شانسهمین و اجبار به دستش آورده بودم، این بود که...
با اینکوتاهی تکنیک جونگفت کسی رو نمیگیرم.
پس دقیقاً نصف انرژی راکشاسای بزرگمیبره رو مثل یه طعمه انداختم جلوی یشمپیرتر بهشتی و بعد دستهام رو ول کردم.
به محض اینکهاینطور ولش کردم، راکشاسایموریم بزرگ پخش زمین شد.
هنوز نفس میکشید.
چشمهای راکشاسایکوتاهی بزرگ داشت صورتمشاگردای رو برانداز میکرد.
قیافهاش یه جوریانرژی بود که انگار بالاخرهبرای حس کنجکاویش ارضا شده.
از بالا به راکشاسایخوابت بزرگ نگاه کردم وذهنی با لحنی جدی گفتم:
«اولین باره که همولازم میبینیم. من لی زاهاخوابت هستم، رهبر فرقه هائو.»
راکشاسای بزرگ جوری کهگفت انگار تازه اسمم رو شنیدهحالا باشه، زیر لب زمزمه کرد:
«لی زاها...»
«اگه از همون اول اینطوری میجنگیدیم،موریم میتونستی جون چند تا دیگه ازهمین اون شاگردهای احمقت رو نجات بدی.»
راکشاسای بزرگ یهندارن دهن پر از خوناینطور تف کرد و گفت:
«همهشون روکوتاهی که کشتی، دیگهشاگردای کدوم شاگردی مونده؟»
از همون سمتی که زیردستهای باندمیبره خرگوش سیاه بودن، میمون قرمز وموافق خوک طلایی با قیافههای نگران پیداشون شد.
تقریباً همزمان، ببر سفید، اژدهای آبی وانرژی خروس سفید که جون سالم به دربخوابی برده بودن هم روی دیوار ظاهر شدن.
به نظر میرسید قصد دخالت تو این نبردخوابت تنبهتن رو نداشتن، ولی از پشت دیوار داشتنهمین به صداها گوش میدادن تا ببینن آخرش چی میشه.
راکشاسای بزرگ آهی کشید وشاگردای قبل از اینکه حرف دلش روبگیرم بزنه، نگاهی به شاگردهای زندهاش انداخت:
«این دیوونه زنجیریانرژی تعداد زیادی رومیبره زنده گذاشته. عجیبه.»
دیدم که نور چشمهایخوابت راکشاسای بزرگ دوباره مثلذهنی قبل داره روشن میشه.
این همون پدیدهندارن درخشش نهایی قبلباشی از مرگ بود.
راکشاسای بزرگ همونطور که نشستهشاگردای بود کمرش رو صاف کرد وبگیرم حرفاش رو به شاگردهای زندهاش زد:
«... شاگردهای من، بابت مراقبت از این استاد بیمصرف خیلی سختی کشیدید. از اینمیشم به بعد، با تمام وجود به رهبر فرقه هائو خدمت کنید. شما هم ازکشتی حالا به بعد برید و بدون ماسکهاتون زندگی کنید. بهتر از من زندگی کنید...»
آخرین کلماتباشی راکشاسای بزرگ توزندگی گلوش خفه شد.
با چشمهایمشکلی باز بهلازم پیشواز مرگ رفت.
مدت طولانی بهکشید راکشاسای بزرگ که دیگهمردن نفس نمیکشید زل زدم.
حالا یه حسانرژی آرامش روی اونمیبره صورت شرورش نشسته بود.
با این حال، وقتی به این فکر کردم که راکشاسای بزرگبرای تو لحظات آخرش نگران شاگردهاش بود، دستم رو دراز کردم ووقتی با دستهای خودم دنیایی که بهش خیره شده بود رو بستم.
چشمهای راکشاسای بزرگ بسته شد.