---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 4: چرا دوباره مسافرخونه‌چی شدم؟ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 4: چرا دوباره مسافرخونه‌چی شدم؟

0

سحری ساکت و آرام بود.

با صدای‌ارث​ باران از‌اسم​ خواب بیدار شدم.

کاغذدیواری سقف زرد شده‌ببینم​ بود و اتاق بوی‌خیلی​ نم و کپک می‌داد.

اما اون سردردی که کل‌زاهاست​ عمرم عذابم می‌داد غیبش زده بود،‌اسم​ واسه همین یه حس عجیبی داشتم.

چیزی که عجیب‌تر بود،‌مسافرخونه​ بوی آشنا و منظره آشنایی‌ارث​ بود که جلوی چشمم می‌دیدم.

اینجا معمولاً حال‌وهوای یه خونه فقیرانه و‌روم​ درب‌وداغون رو داشت و هر جوری که‌سوخت​ نگاه می‌کردم، اینجا خونه قدیمی خودم بود.

دوری اطراف زدم و دیدم که‌فکرش​ اینجا اتاق پشتی مسافرخونه زاهاست، همونی‌لعنتی​ که پدربزرگم برام به ارث گذاشته بود.

اسم من، لی‌پشتی​ زاها، هم به‌خاطر همین‌پدربزرگم​ مسافرخونه روم گذاشته شده.

«من اینجا چه غلطی می‌کنم؟»

بعد از اینکه مسافرخونه زاها با خاک یکسان‌غلطی​ شد و سوخت، من دیگه هیچ‌وقت یه خونه‌هیچ‌وقت​ درست‌وحسابی نداشتم، پس امکان نداشت اشتباه کرده باشم.

ناگهان، حرف‌های اون‌صبر​ مرد ناشناس توی‌فکرش​ ذهنم جرقه زد.

«این آخرین فرصتته.‌پشتی​ یشم بهشتی رو‌همونی​ دوباره قورت نده.»

آخه چطور ممکنه یشم بهشتی رو‌همونی​ دو بار قورت بدم؟ مگه اینکه‌زاها​ به گذشته برگشته باشم، وگرنه غیرممکنه.

«هان؟ صبر کن ببینم، گذشته؟»

حالا که فکرش‌صبر​ رو می‌کنم، حالم‌فکرش​ خیلی بهتر بود.

همین‌که اون سردرد لعنتی رفته بود خودش کلی‌برام​ عجیب بود، ولی زخم‌هایی که موقع شکستن «تله تور‌بعد​ آسمانی گریزناپذیر» برداشته بودم هم کاملاً محو شده بودن.

با این حال، صورتم‌مسافرخونه​ یه جورایی تیر می‌کشید، انگار‌ارث​ یکی مشت کوبیده بود توش.

برای اینکه بفهمم چه خبره، در‌به‌خاطر​ رو باز کردم و دکور و‌خاک​ وضع داغون مسافرخونه زاها رو دیدم.

با کنار هم گذاشتن حرف‌های اون مرد و وضعیت‌بهتر​ فعلی، حدس زدم منظورش این بوده که حتی اگه به‌موقع​ گذشته برگشتم هم نباید دوباره یشم بهشتی رو قورت بدم.

اگه این‌طور باشه،‌پشتی​ پس «زمان حال»‌همونی​ واضحاً همون «گذشته» منه.

توی اون گیجی و منگی،‌زاهاست​ اون لحظه دوزاریم نیفتاد که‌گذاشته​ این وضعیت یه موهبت بزرگه.

«وه، این دیگه چه کوفتیه؟»

همیشه فکر می‌کردم مسافرخونه زاها یه خراب‌شده کثیف و‌بهتر​ ترسناکه، ولی بعد از این همه مدت که دوباره‌زخم‌هایی​ منظره مسافرخونه رو می‌دیدم، واقعاً ساکت و باصفا بود.

اون‌طرف ورودی مسافرخونه، خورشید داشت از‌همونی​ روی خط‌الرأس کوه، جایی که بارون‌زاها​ تازه بند اومده بود، طلوع می‌کرد.

«هوم...»

مدت زیادی‌ارث​ به این‌اسم​ منظره خیره شدم.

تا وقتی که پرتوهای کم‌جون‌حالا​ خورشید شروع به پخش شدن کردن‌سردرد​ و مسافرخونه ساکت رو روشن کردن...

برای من، این آرامشی بود‌زاهاست​ که بعد از یه مدت‌گذاشته​ خیلی طولانی سراغم اومده بود.

هرچند، یه نمه ضدحال بود.

از بین این‌گذاشته​ همه زمان توی‌به‌خاطر​ گذشته، چرا الان؟

پدربزرگ پیرم‌هان​ هیچ‌جا توی‌ببینم​ مسافرخونه دیده نمی‌شد.

یه لحظه به سرم زد که کاش‌پدربزرگم​ به زمانی برمی‌گشتم که حتی جوون‌تر بودم‌روم​ تا بتونم پدر و مادرم رو ببینم.

ولی طبق گفته پدربزرگم، ننه بابام به‌خاطر‌پدربزرگم​ مریضی و بدبختی مرده بودن، پس اگه‌روم​ برمی‌گشتم عقب‌تر فقط داغ دلم تازه می‌شد.

نمی‌تونستم جلوی موج‌گذاشته​ احساساتی که وجودم‌به‌خاطر​ رو گرفته بود بگیرم.

همون‌طور که ایستاده بودم و‌حالا​ به منظره بیرون مسافرخونه نگاه‌همین‌که​ می‌کردم، چشم راستم بدجوری تیر می‌کشید.

حتماً بادمجون کاشته بودن زیرش.

آینه‌ای در کار نبود،‌مسافرخونه​ پس چاره‌ای نداشتم جز‌برام​ اینکه از مسافرخونه بزنم بیرون.

فکر می‌کردم چون خاطرات قدیمی مثل تیکه‌های پاره‌پوره‌غلطی​ پراکنده شدن یا کلاً فراموش شدن، چرخیدن توی مسافرخونه‌درست‌وحسابی​ کمکم می‌کنه همه‌چی یادم بیاد، ولی هیچ فایده‌ای نداشت!

واسه همین، بی‌درنگ‌صبر​ پریدم سمت رودخونه تا‌حالم​ ریختم رو چک کنم.

«...»

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌پشتی​ از دیدن قیافه‌همونی​ خودم این‌قدر جا بخورم.

حالا که تمام اون زخم‌ها و اسکارها پاک‌غلطی​ شده بود، صورتم یه حالت مهربون و آروم‌هیچ‌وقت​ داشت که حتی خودم رو هم متعجب کرد.

با این حال، دور چشم راستم سیاه‌حالم​ و کبود شده بود، انگار همین اواخر‌خودش​ کتک خورده بودم، و لبم هم پاره بود.

«کی این‌طوری کتک خوردم؟»

به هر حال، این‌مسافرخونه​ صورت یه جوون بیست‌برام​ و خورده‌ای ساله بود.

توی اون دوران اون‌قدر بدبختی‌زاها​ و دردسر کشیده بودم که‌بعد​ سخت بود دقیقاً بگم مال کیه.

به انعکاس خودم توی آب مواج‌فکرش​ که کم‌کم آروم می‌شد خیره شدم و‌رفته​ برای مدتی طولانی غرق افکار قدیمی شدم.

در هر صورت، اینجا‌مسافرخونه​ قطعاً زادگاه من بود، واقع‌ارث​ در جنوبی‌ترین نقطه استان ایلیانگ.

هر جا که آدمیزاد‌مسافرخونه​ باشه، یه موریم مختص‌برام​ خودش هم شکل می‌گیره.

اینجا خبری از خاندان‌ها یا فرقه‌های بزرگ و باکلاس نبود، ولی جایی‌خاک​ بود که نیروهای جناح متعارف که رفتارشون عین جناح غیرمتعارف بود، و نیروهای‌حرف‌های​ جناح غیرمتعارف که ادای جناح متعارف رو درمی‌آوردن، دائم پاچه هم رو می‌گرفتن.

اگه بخوام ساده بگم، با استانداردهای زمانی‌حالم​ که «شیطان دیوانه» بودم، اینجا پر از‌خودش​ یه مشت حروم‌زاده بدبخت و دوزاری بود.

بین‌شون، استان ایلیانگ‌پشتی​ به‌طور خاصی معدن احمق‌های‌پدربزرگم​ به تمام معنا بود.

دلیلش هم این بود‌مسافرخونه​ که خونه‌های خوش‌گذرونی و‌برام​ عیاشی اینجا حسابی رونق داشت.

از بچگی، اینجا جایی بود که لات‌روم​ و لوت‌های محل توش می‌پلکیدن و کارایی می‌کردن‌دیگه​ که از هر فرقه درجه سه‌ای بدتر بود.

رویای این اراذل این بود‌حالا​ که عضو یه فرقه از جناح‌سردرد​ غیرمتعارف خارج از استان ایلیانگ بشن.

همون‌طور که به‌پشتی​ استان ایلیانگ ساکت نگاه‌پدربزرگم​ می‌کردم، ناگهان نعره زدم:

«آهای حروم‌زاده‌ها! من برگشتم!»

مردی در اون نزدیکی‌اسم​ که تازه دم صبح‌غلطی​ خوابش برده بود، جواب داد:

«خفه می‌شی یا نه؟! مرتیکه‌حالا​ دیوونه! اگه مستی برو کپت‌همین‌که​ رو بذار. اه، گندش بزنن.»

«خیلی خب.‌دیدم​ تو هم‌مسافرخونه​ خوب بخوابی.»

مردی که تازه دم صبح‌زاهاست​ خوابش برده بود، از توی‌گذاشته​ خونه‌ش داد و بیداد کرد.

اون فحش بهم‌گذاشته​ ثابت کرد که‌به‌خاطر​ واقعاً برگشتم به گذشته.

آیا این شانس آسمانی به‌خاطر‌حالا​ جنگیدن با فرقه شیطانی نصیبم شد،‌سردرد​ یا کار اون مرد ناشناس بود؟

می‌شه گفت این رویدادی بود که در‌پدربزرگم​ اون، عزم من برای راحت نذاشتن فرقه شیطانی‌غلطی​ و این شانس آسمانی با هم تلاقی کردن.

توی اون دوره،‌گذاشته​ من عمداً نقش یه‌روم​ مسافرخونه‌چی رو بازی می‌کردم.

فکر می‌کردم یه جوجه‌فوکول مثل من اگه خودش رو صاحب مسافرخونه زاها‌لعنتی​ معرفی کنه به ضررش تموم می‌شه، واسه همین اغلب با دروغ گفتن اینکه‌برداشته​ یکی از فک‌وفامیل‌ها مسافرخونه رو بهم سپرده، خودم رو از مهلکه نجات می‌دادم.

البته، اهالی محل که با پدربزرگم صمیمی‌پدربزرگم​ بودن می‌دونستن من صاحب مسافرخونه زاها هستم،‌روم​ نه فقط یه پادو، ولی صداش رو درنمی‌آوردن.

مردم بهم می‌گفتن لی زاها چون من‌پدربزرگم​ مسافرخونه‌چیِ مسافرخونه «زاها» با فامیلی لی بودم، ولی‌غلطی​ خب، این در واقع اسم واقعی خودم بود.

خاطرات زمانی که حتی نمی‌تونستم‌زاها​ مال و اموال خودم رو مال‌اینکه​ خودم بدونم توی ذهنم جرقه زد.

اون‌موقع بود که نیشخند زدم.

«برگشتن چه حالی میده.»

فکر اینکه می‌تونم دوباره زندگی‌زاهاست​ کنم، همین الانش هم باعث می‌شد‌اسم​ تنم از شدت هیجان مورمور بشه.

زمانی که من یادگیری هنرهای‌زاها​ رزمی رو به‌صورت جدی شروع‌بعد​ کردم، خیلی دیرتر از الان بود.

واسه همین، حتی نمی‌تونستم‌ببینم​ حدس بزنم که این‌خیلی​ بار چقدر می‌تونم قوی‌تر بشم.

هرچی نباشه، قرار بود‌مسافرخونه​ از هفت هشت سال جلوتر‌ارث​ از زندگی قبلیم استارت بزنم.

تو دنیای موریم، اگه مسابقه نادیده گرفته‌پدربزرگم​ شدن، توهین، تحقیر و قلدری برگزار می‌شد، شغل‌غلطی​ صاحب مسافرخونه بودن بی‌برو برگرد مدال طلا می‌گرفت.

ولی دیگه‌ارث​ خبری از‌اسم​ توسری خوردن نیست.

چون این مسافرخونه‌چی، تو زندگی قبلیش اون‌قدر جون‌سخت بود که‌همین‌که​ زنده موند تا با اتحاد موریم درگیر بشه و به‌شکستن​ مردی تبدیل شد که حتی با فرقه شیطانی هم شاخ‌به‌شاخ شد.

برای اینکه خاطراتم رو‌مسافرخونه​ بیرون بکشم، یه دوری‌برام​ تو استان ایلیانگ زدم.

هر جا که نگاهم می‌افتاد،‌زاها​ خاطراتی که تو دل خیابون‌ها قایم‌اینکه​ شده بودن، خودشون رو نشون می‌دادن.

کوچه پس‌کوچه‌های کثیف، بوی گند ماهی از بازار ماهی‌فروش‌ها،‌بهتر​ درِ قابلمه گنده جلوی مغازه دامپلینگ‌فروشی، سایه‌بون‌های کهنه دکه‌های‌زخم‌هایی​ خیابونی و حتی اون رستوران سوپ‌فروشی عجیب‌وغریبی که پاتوقم بود.

منظره‌های معمولی و بوی خاص‌زاهاست​ این خیابون، مدام خاطرات رو‌گذاشته​ از اعماق ذهنم بیرون می‌کشید.

همون‌طور که آروم‌آروم خاطراتم‌مسافرخونه​ رو بازیابی می‌کردم، احساسات‌برام​ فراموش‌شده هم بالا اومدن.

خنده‌داره، با اینکه این دوروبر پر از‌روم​ مغازه‌های جورواجور بود، تنها جایی که گهگاهی‌سوخت​ بهش سر می‌زدم «رستوران خورشید بهاری» بود.

همین‌طور که تو کوچه‌ها‌ببینم​ و خیابون‌ها ول می‌چرخیدم،‌خیلی​ لب‌هام مدام کج‌وکوله می‌شد.

حس اینکه باید مثل‌مسافرخونه​ سگ پول جمع می‌کردم‌برام​ چون آه در بساط نداشتم.

اون حس بدبختی و فلاکت‌زاهاست​ وقتی مجبور بودم پول زور‌گذاشته​ بدم تا مثلاً ازم محافظت کنن.

تو خاطراتی که با رد شدن‌به‌خاطر​ از هر کوچه زنده می‌شد، چیز زیادی‌یکسان​ نبود که بشه بهش گفت «خاطره شیرین».

با اینکه تو سن کم صاحب یه مسافرخونه بودم، اون‌قدر‌همین‌که​ مشغول سگ‌دو زدن برای سیر کردن شکمم بودم که زندگی‌ای‌شکستن​ داشتم که حتی اعضای «فرقه گدایان» هم اگه می‌دیدن خجالت می‌کشیدن.

هیچ‌وقت پولم رو خرج چیزهای‌زاهاست​ الکی نمی‌کردم، واسه همین مشتری‌ها اغلب‌اسم​ دستم می‌انداختن و بهم می‌گفتن ناخن‌خشک.

کبودی‌ای که الان‌پشتی​ رو صورتمه هم‌همونی​ یادگار یه ماجرای مشابهه.

یه بار یه مشتری‌اسم​ ازم پرسید چرا مثل‌غلطی​ گداگشنه‌ها پول جمع می‌کنی.

راستش رو بخواین، وقتی‌ببینم​ این سوال رو شنیدم،‌خیلی​ تو دلم حسابی جا خوردم.

با خودم گفتم: «دارم مثل چی‌همونی​ پول جمع می‌کنم چون یه یتیم‌زاها​ بی‌کس‌وکارم، چون جونم به این پول بنده.»

آخه من از کجا پول‌زاهاست​ بیارم که مثل تو ولخرجی کنم؟‌اسم​ توی حروم‌زاده‌ای که نگهبان یه فاحشه‌خونه‌ای؟

اون موقع، با یه دلِ‌زاها​ جوون و خام، خواستم مثلاً‌بعد​ بامزه بازی دربیارم و گفتم...

«آرزوم اینه که پولام رو قطره‌قطره‌فکرش​ جمع کنم تا یه دهن آواز چه‌رفته​ هیانگ از عمارت شکوفه آلو رو بشنوم.»

قسم می‌خورم‌دیدم​ اون حرف فقط‌زاهاست​ یه شوخی بود.

مردم همون‌طور که انتظار داشتم شکمشون رو‌پدربزرگم​ گرفتن و خندیدن، ولی وقتی داستان دهن‌به‌دهن‌روم​ چرخید، اون تیکه «شوخی بودنش» کلاً حذف شد.

اونجا بود که فهمیدم معنی‌زاها​ اصلی یه شایعه وقتی تو‌بعد​ دهن مردم می‌چرخه، کلاً عوض میشه.

چون جمله‌ی «می‌خوام آوازش رو‌حالا​ بشنوم» یهو تبدیل شد به‌همین‌که​ «می‌خوام با چه هیانگ بخوابم.»

شگفت‌انگیز نیست؟

این شایعه مثل آتیش تو شمال، جنوب،‌پدربزرگم​ شرق و غرب استان ایلیانگ پخش شد، ولی‌غلطی​ هیچ‌جا حرفی از این نبود که شوخی بوده.

«شنیدم اون مسافرخونه‌چیِ عوضی تو مسافرخونه‌به‌خاطر​ زاها داره مثل دیوونه‌ها پول جمع می‌کنه‌یکسان​ تا یه شب با چه هیانگ بخوابه.»

«عجب حروم‌زاده‌ی دیوونه‌ای.‌صبر​ می‌گفتم چرا این‌قدر با‌حالم​ وسواس پول جمع می‌کنه...»

«بدبختِ فلک‌زده.»

«انگار چه هیانگ حاضر میشه به خاطر پول با‌ارث​ اون بخوابه. اون که روسپی نیست؛ حتماً بهش برمی‌خوره. مخصوصاً‌خاک​ با اون غرور سگیش. تازه، فقط اون نیست که دنبالشه.»

با یادآوری‌ارث​ اون روزها،‌اسم​ هنوزم معده‌م می‌پیچید.

«نه، شوخی بود کثافت‌ها. آه...»

هر بار که شایعه می‌چرخید‌زاهاست​ و به گوشم می‌رسید، دلم‌گذاشته​ می‌خواست موهای سرم رو بکنم.

خب، چه داستان‌پشتی​ رقت‌انگیز و در‌همونی​ عین حال خنده‌داری بود.

چیزی که قرار بود یه شوخی بامزه باشه، تبدیل شد‌بعد​ به دلیل واقعی پول جمع کردنم و تو کل استان‌نداشت​ ایلیانگ پخش شد تا جایی که تبدیل به یه افسانه شد.

حتی کار به جایی رسید که‌فکرش​ جوک‌های مسخره‌ای می‌ساختن که نکنه خبرش‌لعنتی​ به گوش «اتحاد موریم» هم برسه.

جلوی عمارت شکوفه آلو که یه‌همونی​ فانوس آبی جلوش آویزون بود، قدم‌زاها​ زدنم رو برای لحظه‌ای متوقف کردم.

فانوس آبی‌دیدم​ یعنی روسپی‌ها‌مسافرخونه​ در دسترسن.

فانوس قرمز‌ارث​ یعنی روسپی‌ها‌اسم​ در دسترس نیستن.

البته معنی‌اش تو هر منطقه فرق می‌کرد‌حالم​ و بعدها به مرور زمان معنیش خراب شد،‌کلی​ ولی به هر حال اینجا قانونش این بود.

گذشته مثل نوار‌پشتی​ فیلم از جلوی‌همونی​ چشمام رد شد.

نگهبان‌های عمارت شکوفه آلو، وقتی شایعه اون‌پدربزرگم​ مسافرخونه‌چی‌ای که می‌خواد با چه هیانگ بخوابه‌روم​ رو شنیدن، اومدن مسافرخونه تا دستم بندازن.

چون قیافه‌م کاملاً خشک و جدی شده بود،‌غلطی​ ماجرا با چند تا مشت تو صورتم شروع‌هیچ‌وقت​ شد و با لگدکوب شدنم توسط اون‌ها تموم شد.

دلایل زیادی داشت.

شاید بهشون برخورده بود‌مسافرخونه​ که من با چه هیانگ‌ارث​ مثل یه روسپی رفتار کردم.

شاید هم رفتار رقت‌انگیز‌مسافرخونه​ مردایی بود که می‌خواستن جلوی‌ارث​ چه هیانگ خودی نشون بدن.

از روی وضعیت صورتم می‌شد‌زاها​ فهمید که اون ماجرا باید همین‌اینکه​ چند روز پیش اتفاق افتاده باشه.

اون‌قدر قدیم اتفاق افتاده بود که تو زندگی قبلی نمی‌خواستم زیاد‌سردرد​ بهش فکر کنم، ولی حالا که به گذشته برگشتم و بهش‌تور​ فکر می‌کنم، نمی‌تونم جلوی مرور دوباره و دوباره‌ی اون صحنه رو بگیرم.

اون موقع، دلیل اینکه صورتم خشک شده بود‌برام​ این بود که اون حروم‌زاده‌ها عمداً چه هیانگ‌می‌کنم​ رو هم با خودشون آورده بودن تا تحقیرم کنن.

چطور می‌تونم ناامیدی و‌مسافرخونه​ تحقیری که اون لحظه‌برام​ حس کردم رو توصیف کنم؟

در حقیقت، چه شوخی‌اسم​ بود چه جدی، احتمالاً‌غلطی​ برای اونا فرقی نمی‌کرد.

حتماً به تریج قباشون برخورده بود که یه مسافرخونه‌چیِ‌بهتر​ پیزوری جرأت کرده چشم طمع به چه هیانگ داشته‌زخم‌هایی​ باشه؛ کسی که می‌گفتن خوشگل‌ترین زنِ عمارت شکوفه آلوئه.

اون اولین باری‌پشتی​ بود که چه‌همونی​ هیانگ رو دیدم.

خوشگل بود، ولی هیچ‌چیز تحقیرآمیزتر از‌همونی​ دیدن نگاهِ پر از خشم و‌زاها​ تحقیر تو صورت یه زن نیست.

همین‌طور که این احساسات‌اسم​ به وضوح بالا می‌اومد،‌غلطی​ یه لبخند روی لبم نشست.

از اونجایی که جلوی چشم مردم تحقیرم‌حالم​ کرده بودن، برنامه ریختم که عصر، وقتی که‌کلی​ بیشترین جمعیت اونجان، برم سراغ عمارت شکوفه آلو.

باید اون «شایعه»‌پشتی​ رو دوباره تبدیل‌همونی​ می‌کردم به یه «شوخی».

وقتی بعد از زل زدن طولانی به عمارت شکوفه‌ارث​ آلو روم رو برگردوندم، یه مرتیکه‌ای که تو پارچه‌فروشی‌اینکه​ اون‌ور خیابون کار می‌کرد اومد جلو و بهم تیکه انداخت.

«داری فکر می‌کنی آتیشش‌اسم​ بزنی چون سوختی؟ چیه‌غلطی​ زل زدی؟ بدبخت بیچاره.»

رقت‌انگیزترین صدایی‌هان​ بود که تو‌حالا​ دنیا می‌شد شنید.

البته، حقیقت داشت‌پشتی​ که اون زمان من‌پدربزرگم​ یه بدبختِ بیچاره بودم.

ولی واقعیت مهم‌تر این‌مسافرخونه​ بود که «منِ الان»‌برام​ هم هنوز یه بدبخت بیچاره‌م.

ناولها | novelha.net