---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 376: هنر الهی مه بنفش، به‌دست‌آمده از بازگشت هزاران جریان به یک مبدأ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 376: هنر الهی مه بنفش، به‌دست‌آمده از بازگشت هزاران جریان به یک مبدأ

0

هنر الهی زاها،‌شده​ به‌دست‌آمده از بازگشت هزاران‌دقیق‌تر​ جریان به یک مبدأ.

وقتی گردش چیِ «هنر لاک‌پشت طلایی رها»‌موج‌های​ رو تموم کردم، درد عضلانی و یه‌تخیلاتم​ حس سوختگی وحشتناک کل بدنم رو فرا گرفت.

ولی این دردها‌آدم​ در حدی نبودن‌هیچ​ که بتونن متوقفم کنن.

هنوز زیر‌هیچ​ یه جریان خروشان‌انباشتن​ آب غوطه‌ور بودم.

طبیعتاً، با خونسردی تمام و‌اگه​ به کمک «هنر بی‌قلب سایه‌سرما​ ماه»، این جریان رو پذیرفتم.

علاوه بر درد عضلات و اون‌مثل​ گرمای سوزان، حالا یه سرمای استخوان‌سوز‌اینکه​ هم تو کل بدنم پخش شده بود.

اگه بخوام دقیق‌تر بگم،‌آماده​ گرما و سرما مثل‌برای​ موج‌های تکرارشونده به جونم می‌افتادن.

تشخیص اینکه این درد‌برای​ زاییده تخیلاتم بود یا واقعیت‌وجود​ داشت، اصلاً کار راحتی نبود.

تا به خودم‌شده​ اومدم، اون دریای‌بخوام​ خروشان کاملاً یخ بست.

پایین‌تنه‌ام از سرما بی‌حس شده‌سرما​ بود، در حالی که فرق‌می‌افتادن​ سرم داشت از گرما آتیش می‌گرفت.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌آماده​ گردش چیِ «هنر ده مرحله‌ای‌انباشتن​ صاعقه سفید» رو شروع کنم.

پاره‌پاره کردن همزمان انرژی‌های سرد و‌انرژی​ گرم حس خیلی خوبی داشت، اما طولی‌وسط​ نکشید که کل بدنم به تشنج افتاد.

به خاطر همینه‌شده​ که... اگه بدن‌بخوام​ آدم آماده نباشه...

...هیچ دلیلی برای‌بگم​ انباشتن انرژی درونیِ‌مثل​ عمیق وجود نداره؟

ترس از اینکه نکنه وسط گردش چی‌دلیلی​ یهو ریپ بزنم و به دیار باقی‌نداره​ بشتابم، کم‌کم داشت تو وجودم ریشه می‌دووند.

با این‌هیچ​ حال، ذهنم‌برای​ کاملاً شفاف بود.

تحمل این‌پخش​ سطح از درد‌اگه​ کاملاً منطقی بود.

چون تو این دنیا‌گرما​ هیچ کوفتی رو مفت‌تکرارشونده​ و مجانی به آدم نمیدن.

اگه آماده نباشی، حتی‌آماده​ بزرگ‌ترین هدایا رو هم‌برای​ نمی‌تونی دریافت کنی، مگه نه؟

بعد از تحمل گرما، سرما و‌انرژی​ اون تشنج‌های لعنتی، دوباره گردش چیِ «هنر‌وسط​ لاک‌پشت طلایی رها» رو از سر گرفتم.

با خودم عهد بستم که اگه بتونم برای جلوگیری‌گرما​ از یه مرگ بی‌معنی، بدن خودم رو بسوزونم، تا‌زاییده​ زمانی که از هوش برم به گردش چی ادامه میدم.

ناخودآگاه صورتم‌دقیق‌تر​ از درد‌گرما​ در هم رفت.

سه نوع درد‌آدم​ مختلف مثل سیل‌هیچ​ از روم رد شدن.

درست همون موقع که باور‌انباشتن​ داشتم این درد بالاخره تموم‌نداره​ میشه، صدای یه نفر رو شنیدم.

«...سخته؟»

نمی‌دونستم صدای کیه،‌بگم​ ولی به هر‌مثل​ حال جواب دادم:

«در همین حدش بد نیست.»

«چرا داری‌هیچ​ این‌قدر خودمونی‌برای​ حرف می‌زنی؟»

«تو دیگه کی هستی؟»

«چشمات رو باز کن.»

وسط گردش‌بدن​ چی، چشمام‌آماده​ رو باز کردم.

تا چشم‌هیچ​ کار می‌کرد،‌برای​ دریا بود.

«...»

روی پهنه آبی که تا بی‌نهایت‌مثل​ کشیده شده بود ایستاده بودم و‌اینکه​ جلوم، صاحب اون صدا رو دیدم.

تو همون لحظه، یه ستون عظیم از آسمون‌برای​ افتاد پایین و جوری فرود اومد که انگار می‌خواست‌وسط​ فاصله بین من و صاحب صدا رو مسدود کنه.

از ظاهرش پیدا بود‌برای​ چیزی که از آسمون‌عمیق​ افتاده، میله‌های آهنیِ یه زندانه.

میله‌های سقوط‌کرده یه دایره‌بود​ تشکیل دادن و اون مرد‌گرما​ رو تو خودشون گیر انداختن.

همون‌طور که انتظار داشتم، مردی که اون‌طرف میله‌های‌تکرارشونده​ زندان بود و یه ردای رزمی کهنه تنش‌داشت​ بود، دست‌به‌سینه ایستاده بود و داشت نگاهم می‌کرد.

مرد پیشونیش رو به میله‌های‌نباشه​ زندانی که از آسمون افتاده بود‌درونیِ​ چسبوند و به من خیره شد.

«...توقع نداشتم به این‌برای​ زودی به دیدنم بیای.‌عمیق​ مطمئناً که هنوز نمردی، هان؟»

این همون ارشدی‌شده​ بود که من رو‌دقیق‌تر​ به گذشته فرستاده بود.

«هنوز نمردم،‌دقیق‌تر​ جناب. خیلی وقت‌سرما​ بود ندیده بودمت.»

مرد انگشتش رو‌آدم​ به گوشش کشید و‌دلیلی​ سرش رو کج کرد.

«صدات رو خوب نمی‌شنوم.‌برای​ به نظر می‌رسه ظرف‌عمیق​ وجودیت هنوز کامل نشده.»

از حالت چهره و‌بود​ تکون خوردن لب‌هاش فهمیدم که‌گرما​ ارتباطمون اصلاً خوب برقرار نمیشه.

مرد در حالی که سرش رو به میله‌های‌تکرارشونده​ آهنی تکیه داده بود، با یه حالت عجیب‌داشت​ و غریب به خیره شدن بهم ادامه داد.

انگار داشت با افتخار نگاهم می‌کرد،‌هیچ​ ولی در عین حال از این حبس‌وجود​ طولانی‌مدت خسته و فرسوده به نظر می‌رسید.

اما انرژی‌ای که تو کل نگاهش‌انرژی​ موج می‌زد، مثل همیشه، یه اعتماد‌نکنه​ به نفس بی‌حد و مرز بود.

مرد به حرف اومد:

«...بخش زیادی از قدرتم رو‌سرما​ از دست دادم، برای همین نمی‌تونم‌تشخیص​ بفهمم اوضاعت چطور بوده. بیا نزدیک‌تر.»

تو آبی که تا مچ‌نباشه​ پام می‌رسید شلپ‌شلپ‌کنان جلو رفتم‌انرژی​ تا از نزدیک‌تر نگاهش کنم.

وقتی نزدیک‌هیچ​ شدم، مرد‌برای​ لبخند زد.

«زاها.»

«بله.»

«وقتی مدت زیادی آدمیزاد ندیده باشی، فقط‌دلیلی​ از دیدن یه نفر خوشحال میشی. حالا فرقی‌ترس​ نمی‌کنه طرف آدم خوبی باشه یا یه شرور.»

نتونستم درجا بفهمم داره چه چرت‌انرژی​ و پرتی بلغور می‌کنه، ولی چون بهش‌وسط​ خیلی مدیون بودم، باهاش وارد مکالمه شدم.

«که این‌طور.‌پخش​ می‌تونم تندتند‌بود​ بهت سر بزنم؟»

مرد با‌دقیق‌تر​ انگشتش ضربه‌ای به‌سرما​ میله‌های آهنی زد.

«این کار غیرممکنه. به اینا نگاه کن. اونا فقط اجازه یه ملاقات رو دادن. با دیدن‌نکنه​ وضعیت اطرافت، به نظر می‌رسه روی مرز ایستادی. وقتی از این رویا بیدار بشی، حتی یادت‌سطح​ میره که به دیدنم اومده بودی. قیافه‌ت که خیلی دردمند به نظر می‌رسه. وسط تمرین بودی؟»

«آره.»

«بهم بگو.‌پخش​ داشتی چی‌بود​ تمرین می‌کردی؟»

«هنر لاک‌پشت طلایی رها،‌گرما​ هنر بی‌قلب سایه ماه و‌جونم​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید.»

مرد از ته دل خندید.

«چیزهای جورواجور‌هیچ​ و زیادی‌برای​ یاد گرفتی.»

با اینکه اوضاع به‌بود​ این نقطه کشیده شده بود،‌گرما​ نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.

«انگار همین‌طوره.»

از اون‌طرف‌بدن​ میله‌های آهنی،‌آماده​ مرد نگاهم کرد.

«زاها، همه‌شون رو‌دلیلی​ با هم ترکیب‌انرژی​ کن و یکی‌شون کن.»

«چطوری؟»

مرد با انگشتش‌بگم​ به شقیقه‌اش ضربه‌مثل​ زد و گفت:

«تو واقعاً آدم ساده‌ای هستی. من از کجا بدونم؟ این اتفاق داره تو‌وجود​ بدن خودت میفته. خودت باید حلش کنی. هنرهای رزمی باید همیشه از اصل‌ریشه​ "بازگشت هزاران جریان به یک مبدأ" پیروی کنن. هیچ استثنایی هم وجود نداره.»

«اگه موقع انجام‌دلیلی​ این کار بمیرم،‌انرژی​ همه‌چیز به باد میره.»

مرد سرش رو تکون داد.

«حق با‌دقیق‌تر​ توئه. ممکنه همه‌چیز‌سرما​ به باد بره.»

«با این‌بدن​ حال بازم‌آماده​ باید امتحانش کنم؟»

«خودت می‌دونی، مگه نه؟ آدمی مثل تو باید اینو بدونه. اگه امتحانش نکنی، هیچ اتفاقی نمیفته. وقت‌هایی‌دیار​ هست که برای پیدا کردن جواب، باید جونت رو به خطر بندازی. با این حال، تصمیم اینکه‌مجانی​ آیا کاری که می‌خوای انجام بدی ارزش به خطر انداختن جونت رو داره یا نه، با خودته.»

«امتحانش می‌کنم.»

«باید هم همین کار رو بکنی. من قبلاً زندگی گذشته‌ت رو مختصراً دیدم. تو از اون آدم‌هایی نیستی که یه جا آروم بشینن. اگه‌کاملاً​ بودی، الان یه گوشه‌ای داشتی مسافرخونه‌ت رو می‌چرخوندی. این‌طوری روی این مرز نمی‌ایستادی تا به دیدنم بیای. بهت افتخار می‌کنم. حرفای زیادی برای گفتن‌اما​ دارم، ولی وقت کمه. درخشان زندگی کن. من حتی از مجازات شدنم هم پشیمون نیستم. من آدمی نیستم که حسرت چیزی رو بخورم. تو...»

مرد وسط جمله‌اش،‌آدم​ همراه با میله‌های‌هیچ​ آهنی ناپدید شد.

یک بار صداش زدم:

«استاد؟»

فکر کردم ملاقات‌بگم​ تموم شده، ولی‌مثل​ صداش تو فضا پیچید:

«چرا بهم‌بدن​ میگی استاد؟ فقط‌نباشه​ صدام کن برادر.»

«برادر؟ چطوری می‌تونم از‌برای​ اونجا بیارمت بیرون؟ هوی،‌عمیق​ داداشِ خدای هنرهای رزمی؟»

صدای خنده بلند و طولانی مرد‌بخوام​ طنین‌انداز شد و بعد، حتی اون‌موج‌های​ خنده هم شروع به محو شدن کرد.

به اطرافم نگاه‌بگم​ کردم و زیر‌مثل​ لب غر زدم:

«با چرب‌زبونی سرم شیره مالید و جیم شد. آخه‌انباشتن​ من چطوری باید اینا رو با هم ترکیب کنم؟‌یهو​ نکنه من رو با یه مسافرخانه‌چیِ احمق اشتباه گرفته؟»

با شناختی که‌دلیلی​ از وضعیتم داشت،‌انرژی​ مشخصاً منظورش این نبود.

چطوری می‌تونستم هنرهای لاک‌پشت طلایی، سایه ماه و‌بگم​ صاعقه سفید رو با هم ترکیب کنم؟ اینا هنرهای‌اینکه​ رزمی‌ای بودن که مسیرها و ویژگی‌های کاملاً متفاوتی داشتن.

از هوش و ذکاوت سریعی‌سرما​ که به عنوان یه مسافرخانه‌چی داشتم‌تشخیص​ استفاده کردم تا بهش فکر کنم.

اگه ترکیب کردنشون‌آدم​ غیرممکنه، پس درستش‌هیچ​ اینه که ترکیبشون نکنم.

این وضعیت به این خاطر پیش اومده‌درونیِ​ بود که نمی‌تونستم قدرت یشم بهشتی رو‌یهو​ با گردش چی‌های جداگانه به‌طور کامل جذب کنم.

تنها راه،‌پخش​ هنر الهی‌بود​ مه بنفش بود...

ولی من مسیر گردش‌گرما​ چی برای هنر الهی‌تکرارشونده​ مه بنفش رو نمی‌دونستم.

پس قبلاً‌بدن​ چطوری ازش‌آماده​ استفاده کرده بودم؟

راستش رو بخواید،‌دلیلی​ خودم هم در‌انرژی​ این مورد کنجکاو بودم.

اما همین که ازش استفاده‌اگه​ کرده بودم، یعنی مسیری وجود داشت‌مثل​ که انرژی درونی توش حرکت می‌کرد.

چطوری می‌تونستم مسیر دقیق هنر‌سرما​ رزمی‌ای رو که تو حالت جنون‌تشخیص​ ازش استفاده کرده بودم، پیدا کنم؟

ناگهان فکری‌بدن​ به ذهنم‌آماده​ خطور کرد.

شاید من‌هیچ​ نمی‌دونستم، ولی یشم‌انباشتن​ بهشتی قطعاً می‌دونست...

چون قدرت یشم بهشتی خودش‌اگه​ مسیر رو پیدا می‌کرد، حتی‌سرما​ اگه من براش راهی مشخص نمی‌کردم.

پس «بازگشت هزاران‌بگم​ جریان به یک‌مثل​ مبدأ» یه اصل اساسیه.

از اول تا آخر، تنها کاری‌هیچ​ که باید می‌کردم این بود که‌عمیق​ قلبم رو باز کنم و بپذیرمش.

حتی اگه بدنم به خاطر نداشتن ظرفیت کافی مثل یه‌نداره​ طبل پاره می‌ترکید، همون‌طور که خدای هنرهای رزمی گفته بود،‌کم‌کم​ این چیزی بود که ارزش به خطر انداختن جونم رو داشت.

دوباره روی اون دریای خروشان تو حالت لوتوس کامل نشستم، گردش‌مثل​ چیِ لاک‌پشت طلایی، سایه ماه و صاعقه سفید رو متوقف کردم‌اصلاً​ و جریان ورودی یشم بهشتی رو با روح و جسمم پذیرفتم.

اگه این فقط‌بگم​ یه حقه از طرف‌موج‌های​ یه صاحب مسافرخونه بود...

دیگه هیچ راه‌آدم​ مسخره‌تری برای خلق یه‌دلیلی​ هنر رزمی وجود نداشت.

جونم رو‌هیچ​ به دست‌برای​ جریان خروشان سپردم.

تا به خودم اومدم، دیدم آدم‌هایی‌بخوام​ که کشته بودم دسته‌دسته دورم ظاهر‌موج‌های​ شدن و دارن باهام شنا می‌کنن.

پیش خودشون‌دقیق‌تر​ فکر کرده‌گرما​ بودن من چلاقم؟

کله‌ی یکیشون رو که‌آماده​ سمتم خیز برداشت گرفتم‌برای​ و فرو کردم زیر آب.

خیلی زود، درگیر یه جریان عظیم شدم. مسیری که یشم بهشتی طی می‌کرد‌وسط​ رو به خاطر می‌سپردم، با چشم‌هام می‌دیدمش و تاییدش می‌کردم، و همزمان تو گوش‌تحمل​ اون حروم‌زاده‌هایی که بهم حمله می‌کردن سیلی می‌زدم و با لگد پرتشون می‌کردم اون‌ور.

من آدمی نیستم که چیزی رو فراموش کنم،‌بگم​ برای همین مثل کسی که سوار سرسره شده باشه،‌اینکه​ همراه با یشم بهشتی از تمام مریدین‌ها عبور کردم.

دوباره همون حسِ پیوستن آب‌های‌سرما​ جداگانه به هم و حرکت‌می‌افتادن​ به سمت دریا بهم دست داد.

روح و جسمم‌آدم​ رو به این‌هیچ​ مسیر بزرگ سپردم.

این همون مسیری بود که بهم‌انرژی​ اجازه می‌داد هنر الهی مه بنفش رو‌وسط​ هر طور که دلم می‌خواد اجرا کنم.

تازه اون موقع بود‌بود​ که جریان یشم بهشتی‌بگم​ به طرز قابل‌توجهی آروم‌تر شد.

واقعاً شگفت‌انگیز بود وقتی فهمیدم هنر رزمی‌موج‌های​ جدیدی خلق نکردم، بلکه مسیر بزرگ هنری رو‌واقعیت​ کشف کردم که از قبل ازش استفاده می‌کردم.

جریان آروم شده بود، اما حس کردم اگه بخوام‌انباشتن​ بیشتر از این پیش برم دیگه خیلی طمع‌کارانه‌ست، برای همین‌ریپ​ از قبل یه حد و مرز برای خودم تعیین کردم.

بنابراین، همون لحظه‌ای که با قدرت یشم‌درونیِ​ بهشتی سطح اول هنر الهی مه بنفش‌یهو​ رو فتح کردم، چشم‌هام رو باز کردم.

اگه اوضاع از این قراره...

قلمروهای لاک‌پشت طلایی،‌بگم​ سایه ماه و صاعقه‌موج‌های​ سفید ارتقا پیدا کردن.

و حالا می‌تونم هنر الهی‌نباشه​ مه بنفش رو دقیقاً همون‌طور‌انرژی​ که دلم می‌خواد به کار بگیرم.

«واقعاً که...»

برادر ارشد جلوم ظاهر شد، دستش رو‌دقیق‌تر​ دراز کرد، صورتم رو گرفت و چپ‌جونم​ و راستش رو با دقت برانداز کرد.

«واقعاً که چی؟»

«واقعاً دیگه حریفی‌آدم​ تو این دنیا‌هیچ​ برام پیدا می‌شه؟»

برادر ارشد با انگشت‌هاش پلک‌های‌انباشتن​ بالا و پایینم رو باز‌نداره​ کرد و نگاهم رو چک کرد.

«...نکنه این‌پخش​ همون رهایی از‌اگه​ کالبد شیطانی باشه؟»

«...»

«تو یه شب چقدر قوی‌تر‌نباشه​ شدی که ادعا می‌کنی هیچ‌انرژی​ حریفی نداری؟ حتماً یکی پیدا می‌شه.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟ بیارشون اینجا.‌انباشتن​ قبل از اینکه باهاشون بجنگم،‌نداره​ یه کشیده می‌خوابونم زیر گوششون.»

برادر ارشد زد‌شده​ زیر خنده و‌بخوام​ شونه‌هام رو گرفت.

«خسته نباشی، حسابی زحمت کشیدی.»

یهو به اطرافم‌آدم​ نگاه کردم و دیدم‌دلیلی​ یه حصار دورم کشیدن.

تمام مدتی که داشتم چیم رو به گردش درمی‌آوردم،‌وجود​ حس می‌کردم روی دریا نشستم، و در کمال تعجب،‌باقی​ واقعاً یه گودال آبِ گل‌آلود زیر باسنم جمع شده بود.

«این دیگه‌پخش​ چیه؟ برای‌بود​ شاشیدن زیادی زیاده.»

«کل بدنت مدام یخ می‌زد و‌مثل​ آب می‌شد، برای همین این‌قدر کثیف‌اینکه​ شده. اگه شاش بود که خب...»

به برادر ارشد نگاه کردم.

«که خب چی؟»

«سومی که تو جاش می‌شاشه، شاگردت‌بخوام​ هم که تو شلوارش می‌رینه. رسماً‌موج‌های​ جشنواره‌ی گوه و شاش راه افتاده.»

«همم.»

انگار من تنها‌آدم​ کسی نیستم که‌هیچ​ به روشنگری رسیده.

تا حالا ندیده‌دلیلی​ بودم برادر ارشد‌انرژی​ این‌قدر فک بزنه.

نکنه دچار انحراف‌شده​ چی شده؟ چرا‌بخوام​ این‌قدر وراج شده؟

«برادر ارشد، حالت‌بگم​ خوبه؟ به نظر نمیاد‌موج‌های​ عقلت سر جاش باشه.»

«بوی گند‌بدن​ می‌دی، اول برو‌نباشه​ خودت رو بشور.»

وقتی بلند شدم،‌دلیلی​ تو کل بدنم‌انرژی​ احساس درد عضلانی کردم.

همون‌طور که می‌رفتم تا خودم رو بشورم،‌دقیق‌تر​ با خودم فکر کردم نکنه یه بخشی‌جونم​ از دیوونگیم به برادر ارشد سرایت کرده باشه.

مگه دیوونگی هم واگیر داره؟ راستش رو بخواید، حتی خودم‌می‌افتادن​ هم حس می‌کردم با اینکه هنرهای رزمیم قطعاً قوی‌تر شده،‌نبود​ اما هنوز از اون بیماری مسریِ دیوونگی کاملاً شفا پیدا نکردم.

چون وقتی داشتم تنهایی کنار چاه‌هیچ​ خودم رو می‌شستم، یه جورایی حس‌عمیق​ کردم از قبل هم خوش‌تیپ‌تر شدم.

وقتی هنرهای رزمیِ یه نفر عمیق می‌شه، گاهی‌عمیق​ اوقات یه درخشش خاصی به ظاهرش می‌ده، و پیش‌دیار​ خودم فکر کردم نکنه برای منم همین اتفاق افتاده.

«...یعنی ممکنه؟»

وسط شستن تازه‌بگم​ یادم افتاد هیچ لباسی‌موج‌های​ برای عوض کردن ندارم.

با صدایی که با‌آماده​ انرژی درونی ترکیب شده‌برای​ بود، از کارگرها کمک خواستم.

«بی‌زحمت یه دست‌دلیلی​ لباس بدید. برای عوض‌درونیِ​ کردن... صدام رو می‌شنوید؟»

شاید چون صبح بود، خدا‌اگه​ رو شکر یکی از کارگرها‌سرما​ برام چند تیکه لباس آورد.

تو موقعیتی نبودم که بخوام سر‌مثل​ خوب یا بد بودنشون وسواس به‌اینکه​ خرج بدم، برای همین بی‌خیال پوشیدمشون.

کاملاً اندازه‌ی تنم بودن، اما اون‌قدر‌هیچ​ کثیف بودن که باعث شد حس‌عمیق​ کنم حمام کردنم کاملاً بی‌فایده بوده.

به نظر می‌رسید کارگره مدت‌ها موقع ساخت‌درونیِ​ و ساز اون‌ها رو پوشیده و وقتی‌یهو​ دیده دیگه قابل پوشیدن نیستن، آوردتشون برای من.

به هر حال،‌شده​ لباس برای یه‌بخوام​ مرد اهمیتی نداره.

اما پول مهمه، برای‌گرما​ همین کیسه پولم رو‌تکرارشونده​ از تو لباس‌های قدیمیم برداشتم.

وقتی اومدم بیرون سمت محل ساخت‌هیچ​ و ساز، دیدم برادر ارشد با‌عمیق​ چشم‌های بسته روی یه نیمکت ولو شده.

به نظر می‌رسید کل شب‌انباشتن​ رو بیدار بوده، برای همین‌نداره​ به حال خودش رهاش کردم.

شمشیر چوبیم رو پشت‌بود​ سرِ برادر ارشد که‌بگم​ دراز کشیده بود گذاشتم.

بعد از یه نگاه به کارگرها، یه‌موج‌های​ تبر انداختم رو شونه‌م و از محل‌تخیلاتم​ ساخت و ساز مسافرخانه زاها زدم بیرون.

هنوز اول صبح بود.

همون‌طور که راه می‌رفتم، موهام رو‌انرژی​ کمی پریشون کردم، پیراهن کثیفم رو‌نکنه​ کشیدم بیرون و آستین‌هام رو زدم بالا.

یه مسیر طولانی رو دور زدم، وارد محل‌بگم​ ساخت و سازِ وسیع پادگان فرقه شیطانی شدم‌تشخیص​ و دنبال یه مقدار هیزم گشتم تا خرد کنم.

خوشبختانه، یه‌سری چوب دیدم که یه نفر از روز‌جونم​ قبل نصفه‌نیمه خرد کرده و ولشون کرده بود، این‌طوری‌کار​ تونستم برای خودم یه کاری دست و پا کنم.

از چیزهایی که تو این چند روز‌دلیلی​ دیده بودم، برخلاف مسافرخانه زاها، خدمه پادگان‌نداره​ تا سحر کار می‌کردن و تا ظهر می‌خوابیدن.

علاوه بر این، این محل‌انباشتن​ از قبل زیر پرچم انجمن‌نداره​ تجاری حسابی گسترش پیدا کرده بود.

از اونجایی که کارگرها رو از جاهای‌دقیق‌تر​ مختلفی استخدام کرده بودن، هیچ‌کس دقیقاً نمی‌فهمید‌جونم​ این آدمی که داره هیزم می‌شکنه کیه.

مهم‌تر از همه،‌بگم​ لباس‌های من از لباس‌های‌موج‌های​ اونا هم کثیف‌تر بود.

بدون اینکه زیاد بهش فکر کنم، تو محل ساخت‌انباشتن​ و ساز فرقه شیطانی یه کم هیزم خرد کردم، تعداد‌ریپ​ پادگان‌ها رو شمردم و نحوه ساختشون رو زیر نظر گرفتم.

رفتم سمت مخالف مسافرخانه زاها تا‌انرژی​ یه نگاهی بندازم، و دیدم یه‌نکنه​ پادگان واقعاً عظیم داره ساخته می‌شه.

شبیه اردوگاه‌پخش​ نظامی یه‌بود​ ژنرال بزرگ بود.

ورودیش رو که‌بگم​ باز کردم، دیدم کارگرها‌موج‌های​ دراز کشیدن و خوابیدن.

آخه کی قراره بیاد که یه اردوگاه نظامی رو این‌قدر با دقت و‌وجود​ تشریفات برپا کردن؟ گشنه‌م بود و داشت خوابم می‌گرفت، برای همین رفتم تو‌ریشه​ یه پادگان کوچیک و خالی و همون‌طور که تبر رو بغل کرده بودم، خوابیدم.

تصمیم گرفتم تا وقتی‌برای​ کسی برای غذا بیدارم‌عمیق​ نکرده، از جام بلند نشم.

به نظر می‌رسید فرقه شیطانی فقط کارگرها رو از‌گرما​ قبل فرستاده تا اینجا رو آماده کنن، اما دقیقاً‌زاییده​ چون فقط کارگر بودن، تونستم به راحتی نفوذ کنم.

فعلاً هیچ‌دقیق‌تر​ قصدی برای‌گرما​ کشتن کسی نداشتم...

فقط می‌خواستم بخوابم.

راستش کنجکاو‌هیچ​ بودم بدونم‌برای​ مسئول اینجا کیه.

همون‌طور که داشتم برای یه‌اگه​ چرت صبحگاهی جاگیر می‌شدم، یه‌سرما​ فکری به ذهنم خطور کرد.

به هر حال، مگر اینکه خود سه‌موج‌های​ فاجعه شخصاً پاشن بیان، وگرنه برای هر‌تخیلاتم​ کس دیگه‌ای سخته که بخواد باهام روبرو بشه.

این نه‌بدن​ غروره، نه اعتماد‌نباشه​ به نفس کاذب.

این فقط‌هیچ​ وضعیت فعلی‌برای​ و واقعیت منه.

چون تو حالت رهایی از کالبد شیطانیِ خودم، تونستم هنر‌سرما​ الهی مه بنفش رو از طریق اصلِ بازگشت هزاران جریان‌واقعیت​ به یک مبدأ و یشم بهشتی، کاملاً به دست بیارم.

ناولها | novelha.net