چپتر 85: بالاخره به هم رسیدیم
0بعد از برگشتن از جامعه دنیای زیرین جنوبی،میکنید اتفاق خاصی نیفتاد، برای همین تمام توجهم را دادمراستش به زندگیهای تباه شدهای که دور و برم بودند.
هر چهمیکنید باشد، من متخصصبله زندگیهای تباه شدهام.
فولاد تاریک رافرستادم قبلاً فرستاده بودممویونگ آهنگری سر اژدها.
هنر شمشیر شکوفه آلو آمد تویمیکردند ذهنم، پس این دفعه خواستم یکادامه شمشیر از فولاد تاریک برایم بسازند.
اینکه یک شمشیر درست و حسابیخوب برگردد یا خود فولاد تاریک به فناسرشان برود، بستگی به زندگی گوم چول-یونگ دارد.
پرتو سیاه و سفیدبدید را فرستادم خانه پزشکیکردند مویونگ تا درس بخوانند.
اگر تبدیل به پزشکهای زن محترمی شوند،درس همانجا میمانند، ولی اگر این دفعه همهمانجا گند بزنند، برمیگردند به باند خرگوش سیاه.
و از آنجایی که من زندگیهایمیکردند به فنا رفته را جمع میکنم، پسبدید متخصص زندگیهای به فنا رفته هم هستم.
کاری نداشتم، بیرون را نگاه کردم و چا سونگ-تهادامه را دیدم که بیشتر از بیست سال بود زندگیاشفکر به فنا رفته بود و داشت با پشتکار شمشیر میزد.
استادِ چامیکنید سونگ-ته، هویونبدید چونگ است.
او یک شمشیرزن از خانوادهای معمولی بود، ولیبخوانند زندگیاش بهخاطر من بیشتر به فنا رفت وولی حالا بهعنوان مهمان در باند خرگوش سیاه مانده است.
یک استاد تباه وچون یک شاگرد تباه داشتندتکان هوای همدیگر را داشتند.
چون داشتندنگاهم نگاهم میکردند،سری سری تکان دادم.
«خوب تلاش میکنید. ادامه بدید.»
«بله.»
چا سونگ-ته و هویون چونگنگاهم کمی سرشان را خم کردندتلاش و تمرین را از سر گرفتند.
راستش فکر نمیکردم چا سونگ-تهتکان فقط با این کار تبدیل بهبله یک شمشیرزن معروف در موریم شود.
ولی آدم ازادامه آینده خبر ندارد، پسسرشان تصمیم گرفتم تشویقشان کنم.
سو گون-پیونگ داشت با سختگیری زیردستهاییمویونگ را تمرین میداد که زندگیشان حتیمحترمی از چا سونگ-ته هم تباهتر بود.
دستبهسینه تماشایش کردم.
با این حال، سو گون-پیونگِ سیصد گاپجایتلاش ما مردی است که نماد تلاش است،کردند چیزی که در جناح غیرمتعارف نادر است.
فکر کردم بعداًادامه باند خرگوش سیاهکمی را بسپارم دستش.
هر چه باشد، بهعنوان رهبر فرقهمویونگ هائو، تنها کاری که باید بکنم اینشوند است که مسئولیتها را بیندازم گردن زیردستهایم.
بعد از تماشای اینچون نمایشِ زندگیهای تباه شده،تکان من هم رفتم محل تمرینم.
چهارزانو نشستم زیر یک درخت شکوفهخوب آلو، درختی که با شکوفه دادنکمی و ریختن گلهایش هیچوقت تباه نمیشود.
چشمهایم را بستم، گاهی نالههایبله دردناک زیردستهایم را میشنیدم وگرفتند آرامشی مثل رودخانه وجودم را گرفت.
در قلبم، آرامشی مثل رودخانهپزشکی و دیوانگیای مثل اقیانوس باتبدیل هم قاطی شدند و جوشیدند.
امروز اتفاق خاصی که عصبانیام کند نیفتادهسری بود، ولی باز هم کلمه صبر «忍»بله را مثل ورد بودایی توی ذهنم حک کردم.
«باید تحمل کنم.»
«رهبر فرقه، مدیرادامه بیوک هستم. یککمی گزارش فوری دارم.»
چشمهایم را باز کردم و به مدیر بیوکبخوانند نگاه کردم، کسی که نزدیک پنجاه سال درولی جناح غیرمتعارف زندگی تباهی داشته، با چهرهای آرام.
«چی باعثهوای شده استراتژیست بزرگنگاهم ما بیاد اینجا؟»
میخواستم بگویم «مدیر بیوکِ تباه»، ولیخوب سریع طبق جریان سیال ذهنم اصلاحش کردمسرشان و یک لقب اغراقآمیز از دهانم پرید.
«استراتژیست بزرگ؟میکنید زیادی بهم لطفبله دارید. هه هه.»
«هوم.»
«رهبر فرقه، خبر رسید کهنگاهم بالاخره مردی را پیدا کردیمتلاش که قیافهاش خیلی شبیه است.»
خوابم پرید.
«کجا؟»
«مکانش یککم خطرناک است. برکه عقاب سفیددرس را میشناسید؟ جایی که اربابزادههای خاندانهای موریمِهمانجا جناح متعارف معمولاً برای خوشگذرونی جمع میشوند؟»
«میشناسم.»
«توی خیابان درختکاری شده دیده شده، مرکز آن منطقه. ولی انگار مردی که برای تحقیق رفتهگرفتند بود، موقع تعقیب کردنش لو رفته و یککم کتک خورده. گزارش دیر رسید چون مجبور شد برودگون یک طبیب نزدیک آنجا درمان شود و بعد برگردد. میگویند صورتش له شده و دست راستش شکسته.»
«چطوری اصلاً پیداش کردید؟ فوقالعادهست.»
«به حرف شما گوش کردم، رهبر فرقه، و به افرادم دستورپزشکهای دادم بیشتر دور و بر میخانههای معروف در قلمرو جناح متعارف بگردند،رفته جایی که آن حرومزادههای خوشتیپِ رو مخ پلاساند. و واقعاً نتیجه داد.»
«واقعاً دستوراتهوای مدیر بیوکچون بجا بود.»
«بله. با این حال، او فقط شبیه نقاشی است،ادامه باید مطمئن شویم خودش است. اگر برای شما زحمتفکر است، رهبر فرقه، میتوانم یک آدم فرز دیگر بفرستم.»
سرم را تکان دادم.
«نیازی نیست. اگه این دفعه گیر بیفته، کار به شکستنتبدیل دست ختم نمیشه. چه غلطا، جرأت کرده زیردست من روباند بزنه؟ باید انتقام بگیرم. اسم اون زیردستی که دستش شکست چیه؟»
«همه بهش میگویند گونگ چول.»
«گونگ چول، فهمیدم.»
نور درخشان از یکبدید خاندان نجیبزاده جناح متعارفکردند است، پس طبیعتاً ماهر است.
از وقتی راه افتاده آموزش رزمیمویونگ دیده، که باعث میشود بتواند اکثرمحترمی اساتید جناح غیرمتعارف را نفله کند.
جایگاه نور درخشان در فرقهنگاهم شیطانی چیزی نیست که هرتلاش کسی بتواند به آن برسد.
فارغ از شخصیتش، میشودسری گفت در هنرهای رزمیمیکنید یک نابغه نادر است.
به مدیر بیوک دستور دادم.
«بیا مقدمات رو شروع کنیم.»
«هر چی شما دستور بدید.»
«از گونگ چول بپرس و یه ردایتلاش سفید و لباس رزمی آماده کن کهکردند تا حد ممکن شبیه مدِ اون منطقه باشه.»
«بله.»
«یکی رو بفرست خانه پزشکیپزشکی مویونگ و از دکتر مویونگتبدیل بک سم و پادزهر بگیر.»
مدیر بیوک دوباره پرسید.
«سم؟»
«اگه بگی یه سمی مثل دارویکمی ملین میخوای، دکتر مویونگ خودش میفهمه منظورتنمیکردم چیه. باید کاملاً آماده بریم، محض احتیاط.»
«متوجه شدم. سریع آمادهشان میکنم.»
از آنجا که نبرد سرنوشتساز بامیکردند نور درخشان نزدیک بود، دوباره چشمهایم رابدید بستم و گردش چی را شروع کردم.
میخواستم قبل از روبرو شدنتکان با او تا جایی کهبدید میتوانم انرژی درونی ذخیره کنم.
برای این حرومزاده یکی ازبله این دو حالت پیش میآید:گرفتند یا میکشمش، یا زیردستمش میکنم.
اصلاً قصدسفید ندارم بگذارم برودپزشکی سمت فرقه شیطانی.
اگر هر دو نقشه شکست بخورد،میکردند برنامه دارم حداقل مردانگیاش را زیرادامه پایم له کنم و خواجهاش کنم.
اینطوری حداقل،نگاهم بانوان جوان جناحتکان متعارف بدبخت نمیشوند.
زنهای جناح متعارف احتمالاًبدید حتی نمیدانند که من دارمتمرین اینطوری زندگیشان را تغییر میدهم.
بعد از تمام کردن یک چرخه کاملدرس مدیتیشن، بلند شدم و در حالی که درمیمانند حالت بیخویشتنی غرق شده بودم، زیر لب گفتم:
«خواجهات میکنم.»
چا سونگ-ته که داشتسری تمرین میکرد، با چشمهایمیکنید گرد شده جواب داد:
«بله؟»
«خفه شو.»
«بله.»
شروع کردم بهمیکردند تمرین لگد زدنخوب به سمت خشتک.
مشتهای مستقیممیکنید را همبدید پایین میزدم.
همانطور که دور درخت شکوفه آلومویونگ میچرخیدم و لو-کیک و مشت پایین میزدم،شوند چا سونگ-ته که داشت استراحت میکرد پرسید:
«رهبر فرقه، دارید چیکار میکنید؟»
«خفه شو.»
«بله.»
از مهارت سبکی استفاده کردم تا در ارتفاع کم شناور شوم،پزشکهای جایی که تکنیک الهی ضربه زدن به خشتک خیالی را سهآنجایی چهار بار پشت سر هم اجرا کردم و بعد فرود آمدم.
کنارم، چا سونگ-ته وچون هویون چونگ برای هنرتکان الهی خواجهسازی من دست زدند.
«فوقالعاده بود.»
«حرکات عالی بود.»
مردی که تمرین میکندخانه تا یک مرد کاملاً سالماگر را خواجه کند، آن منم.
برکه عقاب سفید به این خاطر این اسم را داشتبدید که میگفتند یک عقاب سفید زمانی آنجا مانده، ولی اینکه چراکار مردم آنجا تا خرخره میخورند و مست میکنند یک راز است.
در کارهای بشر خیلیبدید چیزها هست که آدم نمیتواندتمرین دلیل مشخصی برایشان پیدا کند.
به هر حال، اومده بودم جایی که جوجههای نسلاگر جدید جناح راستین جمع میشن تا عرق بخورن، جفت پیدابرمیگردند کنن، دعوا راه بندازن و تهش فاتحه زندگیشون رو بخونن.
توی جناح غیرمتعارف کلی حرومزادهینگاهم بدبخت داریم، ولی جناح راستینتلاش هم دست کمی از اونا نداره.
اونایی که اهداف بزرگی دارنتکان الان باید سرشون تو کتاببدید باشه یا مشغول تمرین هنرهای رزمی.
البته تکوتوک حرومزادههایی هم پیدا میشن که دائم در حال عیاشیراستش و عرقخوریان، دخترا هم براشون غش و ضعف میرن و زور بازوشونتصمیم هم زیاده؛ ولی خب این مدل آدما کلاً اینطوری به دنیا اومدن.
دنیا همیشه جای ناعادلانهای بوده.
اینجا اونقدر مسافرخونه وچون میخانه زیاد بود کهتکان فقط جاهای شلوغ رو میگشتم.
الکی وانمود میکردم دنبال رفیقم میگردم؛ جوری واردمیکنید میشدم انگار به یه مهمونی دعوت شدم وگرفتند جوری بیرون میاومدم انگار آدرس رو اشتباه اومدم.
اگه یکم بدبختبیچارهادامه به نظر میرسیدم،کمی دست خودم نبود.
بعد از چک کردن چندتا مسافرخونه و میخانه دیگه، گشنمتبدیل شد و چارهای نداشتم جز اینکه طبقه دوم «مسافرخانه بادباند بهشتی» که پاتوق خیلی از رزمیکارها بود، کنار پنجره بشینم.
با اطمینان میتونم بگمچون پولم از اون اربابزادههایتکان مایهداری که میان اینجا بیشتره.
صاحب مسافرخونه رو صدا زدم و از هر کدوم از غذاهای گوشتیکمی و دریایی مخصوصشون یکی سفارش دادم؛ کنارش هم مشروب دوکانگ، نودل نبات، خیارآدم دریایی معروف به «موش دریایی طلایی»، توفو با فلفل چیلی و دامپلینگ خواستم.
حجم غذامیکنید برای یه نفربله خیلی زیاد بود.
ولی خب، یه دهاتی نبایدپزشکی توی خیابونهای شلوغ جناح راستینتبدیل کم میاورد و آبروریزی میکرد.
همین که غذا اومد، چوبهای غذاخوریمیکردند رو برداشتم و مثل سربازی تویادامه میدون جنگ افتادم به جون غذا.
با تاریک شدن هوا،سری فانوسهایی که از مغازهها آویزونادامه بود خیابونها رو روشن کرد.
واقعاً نوری بود که دل دخترا روسرشان میلرزوند و یه نور جادوکننده که قلبفقط حرومزادههایی مثل «نور تابان» رو به تپش مینداخت.
الان جمعیت نسبت بهخانه وقتی که هوا روشنبخوانند بود بیشتر شده بود.
مسافرخونه باد بهشتی هم سهسوته پر شد وتکان چند نفر به من که تنها پشت یه میزکردند گرد نشسته بودم نگاهی انداختن و روشون رو برگردوندن.
به نظر میرسید میخواستن چیزی بگن،خوب چون جا کم بود و منکمی یه میز رو کامل اشغال کرده بودم.
ولی اینجامیکنید قلمرو جناحبدید راستین بود.
فقط کسایی که یه ذره نزاکت سرشون میشد اینجااگر جمع میشدن، واسه همین خبری از اراذل و اوباشی نبودبرمیگردند که شر درست کنن یا بخوان زورکی سر میز بشینن.
هرچی نباشه، اینا آدمایی بودننگاهم که حداقل در ظاهر به آدابمعاشرتمیکنید اهمیت میدادن؛ یعنی همون جناح راستین.
به لطف اونا، منم مثل یه دهاتیِ تنها و یهبدید شمشیرزن که ادای قویها رو درمیاره غذام رو خوردم وفقط مرد و زنهایی که مسافرخونه رو پر کرده بودن دید میزدم.
خوشبختانه صاحب مسافرخونه آدم باحالی بود؛ هی آب لیوانمتمرین رو پر میکرد و میپرسید چیز دیگهای لازم دارمشود یا نه، واسه همین با اشاره دست صداش کردم.
صاحب مسافرخونه اومدفرستادم جلو و گفت:مویونگ «بله، ارباب جوان؟»
یه سکه نقرههمدیگر استاندارد از توی لباسمسری درآوردم و گرفتم سمتش.
با مهارت یه حوله که تو شلوارش زدهمیکنید بود رو کشید بیرون و همزمان که میاوردشگرفتند سمت میز، سکه نقره رو تو هوا قاپید.
حرکت دستش خیلیادامه سریع بود، عینکمی اجرای فن شمشیر سریع.
همونطور که لبه میزخانه رو با حوله تمیزبخوانند میکرد، زیرلب گفت: «امر بفرمایید.»
برگه تحت تعقیب رو ازنگاهم لباسم درآوردم، بازش کردم وتلاش صورت نور تابان رو نشونش دادم.
«این رو میشناسی؟»
صاحب مسافرخونه به برگه نگاه کرد و یه لحظهتمرین رفت تو فکر، بعد یه کم آب برام ریختشود و گفت: «این که قیافه اون لاتِ خاندان مونگه.»
«خانواده مونگ باد و ابر؟»
«بله.»
«اسمش چیه؟»
«اسم دقیقش روادامه نمیدونم، ولی همهکمی بهش میگن مونگ رانگ.»
بیشتر شبیهسفید اسم بچگیخانه بود تا لقب.
معنیش میشد «توله گرگِ خانداننگاهم مونگ». برگه رو گذاشتم تو لباسممیکنید و آخرین سوالم رو ازش پرسیدم.
«حرومزادهی بدیه؟»
صاحب مسافرخونه صاف توبدید چشمام نگاه کرد وکردند با قاطعیت جواب داد.
«بله، ارباب جوان.فرستادم شما هم باید مراقبدرس باشید. هیچکس حریفش نمیشه.»
غذام رو تموم کردم.
اگه نور تابان از خانوادهتکان مونگ باد و ابر بود،بدید پس نیازی به عجله نداشتم.
خلاصه بگم، خانواده مونگ بادبله و ابر خاندانی بود کهگرفتند ژنرالهای زیادی تحویل جامعه داده بود.
ولی الان، خاندانی بودن که کاملاً رابطهشوندرس رو با ارتش قطع کرده بودن وهمانجا توی موریم واسه خودشون اسم و رسمی داشتن.
خانواده فعلی مونگ باد ونگاهم ابر احتمالاً کلاً از اعضایتلاش شاخه فرعی تشکیل شده بود.
میدونستم که شاخهمیکردند اصلی خاندان خیلیخوب وقت پیش منقرض شده.
با در نظر گرفتن همهبله جوانب، حس کردم احتمال اینکهگرفتند خانواده نور تابان باشن خیلی زیاده.
همونطور که مشروب دوکانگ روپزشکی میخوردم، نیروی کف دستِ سردِتبدیل نور تابان رو به یاد آوردم.
کنجکاوم بدونم الان چقدر قویه.
به لطف یشم بهشتی و بازگشتم به گذشته، با سرعت وحشتناکی قوی شدهسرشان بودم، ولی اربابزادههای خاندانهای اصیلِ جناح راستین از همون موقع که راه رفتنآینده یاد میگرفتن تمرین رزمی میکردن، پس احتمالاً بالای پونزده سال سابقه تمرین داشتن.
بچههای خانوادههایی که ژنرالبدید یا مقامهای عالیرتبه داشتن،کردند غرورشون سر به فلک میکشید.
اگه اونجا مثل یهخانه بچه نامشروع باهاش رفتار میشد،اگر خشمش از بقیه بیشتر بود.
بعد از تموم کردنچون مشروب دوکانگ، بلند شدمتکان و رفتم طبقه پایین.
یکم سرم گرم شده بود؛ یهخوب دوری توی بلوار برکه عقاب سفید زدمسرشان و یه آبنبات خریدم و گذاشتم دهنم.
از یه دستفروش پرسیدم عمارتبله خاندان مونگ کجاست و یه مدتراستش هم وایسادم به تماشای معرکهگیرهای خیابونی.
همینطور که بیهوا اجرا رو نگاهمویونگ میکردم، چشمم بین جمعیت چرخید و یهشوند زن و مرد توجهم رو جلب کردن.
قیافههاشون اونقدر خاص بودچون که انگار کلاً باتکان بقیه تماشاچیا فرق داشتن.
داشتن نمایش رو نگاهسری میکردن، چند کلمهای بامیکنید هم حرف زدن و خندیدن.
فقط یه لحظه بهشون نگاه کردم،کمی ولی مردی که بادبزن تاشو دستشفکر بود صاف زل زد تو چشمام.
«......»
اون حرومزادهی رو مخِچون خوشتیپ بادبزنش رو بستتکان و مستقیم گرفت سمت من.
نگاه و حرکت دستش انگار داشت میگفت: «اگهمیکنید به زل زدن ادامه بدی بد میبینی.» تازهگرفتند وقتی بادبزنش رو بست تونستم صورتش رو تشخیص بدم.
سرم رو تکون دادمبدید و یه لبخند زدم،کردند انگار که فهمیدم چی میگه.
نور تابانِ جوانفرستادم داشت با یهمویونگ زن خوشگل نمایش میدید.
با اینکه ظاهرم میخندید،چون ولی یه جنونِ اقیانوسوارتکان داشت از درونم فوران میکرد.
فکرش رو بکن،میکردند مرتیکه با خیالخوب راحت اومده سر قرار.
با اینکه میدونستم کلاً آدمیهبله که با زنای زیادی میپره،گرفتند ولی خونم به جوش اومد.
عصبانی بودم چونفرستادم یه حرومزادهای بود کهدرس دخترا رو شکار میکرد.
دلیل دوم عصبانیتم این بودنگاهم که زنایی که تور میکردتلاش خیلی بینقص و خوشگل بودن.
دلیل سومم این بود که هنوز بهشتلاش نمیگفتن «شیطان شهوت»، و دلیل چهارمم همونکردند حرکت دست متکبرانهای بود که سمتم گرفت.
وقتی الکل اثرادامه کرد، برای بارکمی پنجم هم عصبانی شدم.
دوباره به نورفرستادم تابان چشمغره رفتم ودرس تو دلم زمزمه کردم.
«به خاطر جناح راستین...»
از امروز، منمیکردند موقتاً «قهرمان جوانمرد»،خوب لی زاها هستم.
به خاطر رهبر اتحاد موریم، به خاطرسرشان اعضای بیگناه اتحاد، به خاطر دخترای سادهلوح،فقط به خاطر عدالت، به خاطر مردای بدبخت...
در سکوت با انگشتم یهپزشکی اشاره خیلی متکبرانه به نورتبدیل تابان که روبروم وایساده بود کردم.
«حکم مردونگیت رو صادر میکنم.»
مردی که به گذشته برگشتتکان تا حکم مردونگیِ نور تابانبدید رو صادر کنه... اون من بودم.