---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 407: بیایید شماره یک زیر آسمان را مشخص کنیم. • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 407: بیایید شماره یک زیر آسمان را مشخص کنیم.

0

کارای این‌عبرت​ دنیا هیچ‌وقت طبق‌رهبر​ برنامه پیش نمیره.

در واقع، تا دلتون‌مرگ​ بخواد برنامه‌های خود منم‌حال​ نقش بر آب شده.

مثل همون موقعی که‌درس​ می‌خواستم شیطان شهوت رو‌رهبر​ اخته کنم ولی نشد.

ولی خب، نیازی نیست فقط به‌زور​ خاطر اینکه اوضاع اون‌طوری که می‌خوایم‌بخواین​ پیش نمیره، زانوی غم بغل بگیریم.

حالا شیطان شهوت تبدیل به‌رهبر​ مردی شده که مردهایی مثل‌مرگ​ خودِ سابقش رو اخته می‌کنه.

البته این دستاورد من نیست.

تا جایی‌قصد​ که من‌درس​ دیدم، شاهکار یورانه.

با شنیدن حرفام، برادر بزرگ‌بدجوری​ رفت تو لک و نگاهی‌بزنه​ به فرستاده چپ وی انداخت.

به نظر می‌رسید داره حرفام رو‌فرقه​ سبک‌سنگین می‌کنه و بدجوری زور می‌زنه‌راه​ تا نیت قتلش رو پس بزنه.

راستش رو بخواین، برای مردی در جایگاه‌بیفته​ شیطان شمشیر باید خیلی سخت باشه که به‌همراه​ حرف برادر خیلی کوچیک‌تر از خودش گوش بده.

تو سکوت منتظر موندم،‌درس​ به این امید که‌رهبر​ برادر بزرگ منظورم رو بگیره.

دو سه باری سر تکون داد‌زور​ و بعد جوری که انگار تصمیمش‌بخواین​ رو گرفته باشه، به حرف اومد.

«نظر تو، برادر‌موریم​ سوم، همیشه... باشه،‌فرقه​ همون کار رو می‌کنیم.»

نگاهی به برادر‌دوئل​ بزرگ انداختم و‌راه​ سرم رو تکون دادم.

«برادر بزرگ، شرمنده، ولی من واقعاً یه برنامه‌ای داشتم. منتها چند باری عوض شد. این مبارزه تو کوه هوا.‌نگاه​ قصد دارم این رو به یه درس عبرت برای موریم تبدیل کنم. البته، ممکنه رهبر فرقه هم پیداش بشه و‌بهشون​ یه دوئل مرگ و زندگی راه بیفته. با این حال، من راضیم. یه نگاه به این عمارت شکوفه آلو بنداز.»

همراه با برادر بزرگ و فرستاده‌زور​ چپ وی، یه بار دیگه نگاهی‌بخواین​ به اطراف عمارت شکوفه آلو انداختم.

«هیچ آدم ضعیفی اینجا نیست. هیچ‌کس قاتی دعوا نمیشه که مفت بمیره. بیاین بهشون نشون بدیم که رزمی‌کارا این‌طوری‌آلو​ اختلافاتشون رو حل می‌کنن. این وضعیتیه که جناح راستین نمی‌تونه با چندتا دوئل، مسیر شیطانی رو ریشه‌کن کنه و‌بدیم​ از اون طرف، مسیر شیطانی هم نمی‌تونه جناح راستین رو قتل‌عام کنه. ما هم قرار نیست فرار کنیم. من...»

مکث کردم و‌دوئل​ به ورودی عمارت‌راه​ شکوفه آلو خیره شدم.

اینو باش.

کارای این‌می‌رسید​ دنیا هیچ‌وقت طبق‌بدجوری​ برنامه پیش نمیره.

یه کالسکه سیاه از راه‌رهبر​ رسید و برای چند لحظه، هیچ‌کس‌زندگی​ ازش پیاده نشد؛ همون‌جا بی‌حرکت موند.

دلیل سکوتمون این بود‌مرگ​ که قبلاً اون کالسکه‌حال​ سیاه رو دیده بودیم.

حتی چرخ‌هاش هم سیاه رنگ شده‌موریم​ بود، جوری که به نظر می‌رسید وقتی‌مرگ​ شب بشه، قراره تو تاریکی شناور بشه.

«پیداش شد.»

زود رسید؟ یا دیر؟

نمی‌تونستم بگم،‌بشه​ ولی حس‌مرگ​ بدی هم نداشتم.

در واقع، یه جور‌درس​ حس خوشامدگویی داشتم، هرچند‌رهبر​ بیان کردنش سخت بود.

بعد، گونگسون‌می‌رسید​ سیم از کالسکه‌بدجوری​ سیاه پیاده شد.

بیا، تحویل بگیر.

هیچ‌وقت نمی‌تونی بفهمی‌دوئل​ تو این دنیا‌راه​ قراره چه اتفاقی بیفته.

یعنی گونگسون سیم‌دارم​ با رهبر فرقه‌موریم​ تو یه جبهه بود؟

یعنی ارباب سریع شد‌سبک‌سنگین​ فقط برای اینکه این‌طوری‌نیت​ از پشت بهم خنجر بزنه؟

ترکیب چنان ترسناک و‌ممکنه​ غافلگیرکننده‌ای بود که برای‌بشه​ یه لحظه زبونم بند اومد.

ولی هنوز‌بشه​ غافلگیری‌های بیشتری‌مرگ​ تو راه بود.

رهبر فرقه خون، در حالی که‌موریم​ شبیه یه خرمالوی قرمز کاملاً رسیده شده‌مرگ​ بود، با قیافه‌ای به‌شدت شاکی پیداش شد.

«...این دیگه چه ترکیبیه؟»

فرستاده چپ وی بالاخره بلند شد‌فرقه​ و به مردی که با تأخیر داشت‌بیفته​ از کالسکه پیاده می‌شد، ادای احترام کرد.

وقتی رهبر فرقه اول از همه به سمت عمارت شکوفه‌نگاه​ آلو راه افتاد، گونگسون سیم و رهبر فرقه خون مثل‌آدم​ فرستادگان چپ و راستِ نور درخشان، پشت سرش راه افتادن.

«عجب ترکیب معرکه‌ای.»

فرستاده چپ‌می‌رسید​ وی به رهبر‌بدجوری​ فرقه سلام کرد.

«رهبر فرقه.»

من اصلاً قصد بلند‌مرگ​ شدن نداشتم، برای همین به‌راضیم​ اون طرف میز اشاره کردم.

«اومدی.»

رهبر فرقه سرش رو تکون داد‌زور​ و از کنار فرستاده چپ وی‌بخواین​ رد شد تا روبه‌روی من بشینه.

رهبر فرقه خون پشت سرش ایستاد‌فرقه​ و گونگسون سیم اومد سمت من،‌راه​ که باعث شد پاهام به لرزه بیفته.

«نه، استراتژیست ارشد...»

گونگسون سیم‌قصد​ فوراً سوءتفاهم‌درس​ رو برطرف کرد.

«وقتی داشتم رهبر فرقه خون رو تعقیب می‌کردم به‌قتلش​ پستش خوردم. پیشنهاد داد با هم بیایم کوه هوا،‌سخت​ منم دنبالش راه افتادم. چاره دیگه‌ای نداشتم. خودت که می‌دونی...»

تازه اون موقع‌موریم​ بود که دوزاریم‌فرقه​ افتاد قضیه چیه.

راستش رو بخواین، اگه رهبر فرقه‌راه​ ازتون بخواد باهاش برین، کمتر مردی‌شکوفه​ پیدا میشه که بتونه نه بیاره.

این‌طوری شد که یه بار دیگه گونگسون‌ممکنه​ سیم، ارباب سریع و استراتژیست ارشد سابق‌زندگی​ رو به عنوان متحد کنار خودم داشتم.

«هوف.»

انگار خودم‌عبرت​ هم حسابی‌ممکنه​ جا خورده بودم.

بالاخره به‌بشه​ رهبر فرقه‌مرگ​ خوشامد گفتم.

«باید از‌قصد​ این سفر طولانی‌عبرت​ خسته شده باشی.»

رهبر فرقه در جواب پرسید.

«اولین جد شیطانی کجاست؟»

به سمت‌بشه​ عمارت اشاره‌مرگ​ کردم و گفتم.

«...از مونگ رانگ که اون تو دراز کشیده، شکست خورد و با زیردستاش برگشت. رهبر فرقه باید‌حال​ خودش می‌دید؛ یه دوئل محشر بود. در واقع، اولین جد شیطانی یه کم دست بالا رو داشت، ولی‌نمیشه​ تکنیک نهاییِ عجیب و غریب مونگ رانگ، مثل نوری که تاریکی رو روشن می‌کنه، ورق مبارزه رو برگردوند.»

رهبر فرقه‌می‌رسید​ با یه سؤال‌بدجوری​ دیگه جواب داد.

«داری میگی‌عبرت​ اولین جد‌ممکنه​ شیطانی زنده برگشت؟»

همون موقع، کاملاً غیرمنتظره، مردی که تا حالا ندیده بودمش‌نگاه​ با قدم‌های تند از بیرون نزدیک شد، با فاصله زانو‌آدم​ زد و در حالی که سرش پایین بود، به حرف اومد.

«رهبر فرقه، گزارش میدم. اولین جد شیطانی از پسر دوم خانواده مونگ باد و ابر شکست خورد.‌حال​ مبارزه به شکل دوئل بود، برای همین جونش بخشیده شد. این رو بدون هیچ بهونه‌ای گزارش میدم. آخرین‌نمیشه​ حرفش این بود که میره تا استراحت کنه و بعد از این شکست، جونِ پیرش رو حفظ کنه.»

«چیز دیگه‌ای‌می‌رسید​ هم برای‌سبک‌سنگین​ اضافه کردن هست؟»

«پزشکی به اسم مویونگ بک هست که به عمارت شکوفه آلو‌زندگی​ رسیده. اون برای درمان موقت، روی زخم‌های اولین جد شیطانی داروی‌بار​ زخم طلایی مالید. الان هم داره مونگ رانگ رو درمان می‌کنه.»

«که اینطور.»

«بله، رهبر‌قصد​ فرقه. من‌درس​ مرخص میشم.»

رهبر فرقه‌می‌رسید​ به برادر‌سبک‌سنگین​ بزرگ نگاه کرد.

«چطور ممکنه اولین‌موریم​ جد شیطانی از‌فرقه​ شاگرد تو شکست بخوره؟»

برادر بزرگ‌بشه​ لبخند کمرنگی زد‌زندگی​ و جواب داد.

«یه طرفه نبود.‌دارم​ تا همون لحظه آخر،‌ممکنه​ اصلاً قابل پیش‌بینی نبود.»

این بار، رهبر‌داره​ فرقه به فرستاده‌زور​ چپ وی نگاه کرد.

«جریان اون‌عبرت​ قاتلای مرده‌ی‌ممکنه​ بیرون چیه؟»

به نظر می‌رسید فرستاده چپ‌زندگی​ وی یه کم هول کرده،‌نگاه​ با این حال گزارش داد.

«اونا قاتلای هاینان بودن. با‌عبرت​ پیشنهاد پول بیشتر از طرف رهبر‌بشه​ فرقه وسوسه شدن، برای همین کشتمشون.»

برای یه لحظه،‌داره​ سریع حالت چهره رهبر‌می‌زنه​ فرقه رو چک کردم.

یعنی به این قضیه نمی‌خنده؟

اگه این‌طوره،‌بشه​ پس رهبر‌مرگ​ فرقه آدمیزاد نیست.

همون‌طور که نگاهش می‌کردم، صبر‌عبرت​ رهبر فرقه اونقدر عمیق بود که‌بشه​ حد و مرزش رو نمی‌شد فهمید.

خودش رو کنترل کرد.

«چه پیشنهادی؟»

«خب، اونا توافق کردن که اگه کار رهبر فرقه و شیطان شمشیر رو بسازم، نفری‌همراه​ سه هزار سکه نقره بهم بدن. بعدش کردنش چهار هزار تا، ولی بعد رهبر فرقه‌بهشون​ به قاتلا گفت اگه کار من رو بسازن، ده‌هزار سکه نقره بهشون میده، برای همین...»

«که اینطور.»

«بله.»

رهبر فرقه نگاهی به‌ممکنه​ فرستاده چپ وی انداخت‌بشه​ و یه کلمه اضافه کرد.

«تو هر‌بشه​ جا میری فقط‌زندگی​ حرف پول می‌زنی.»

«عذر می‌خوام.»

رهبر فرقه خون که روی‌بدجوری​ زمین نشسته بود، آهی کشید و‌راستش​ فرستاده چپ وی رو سرزنش کرد.

«فکر کن یه چونه‌زنِ رقت‌انگیز‌رهبر​ مثل این، فرستاده چپ نور درخشانه...‌زندگی​ واقعاً که عصر زواله. عصر زوال.»

یه مرد رقت‌انگیز‌دوئل​ داشت یه مرد رقت‌انگیز‌بیفته​ دیگه رو سرزنش می‌کرد.

وقتی فرستاده چپ وی چشماش رو باریک کرد‌رهبر​ و به رهبر فرقه خون خیره شد، رهبر‌بیفته​ فرقه خون هم بهش زل زد و ادامه داد.

«به چی نگاه می‌کنی؟ باید چشمات رو از کاسه دربیارم تا دیگه نتونی این‌طوری زل بزنی. تو از خانواده وی، واسه خودت کسی شدی.‌بده​ همونی که هر وقت منو می‌دید به خاک می‌افتاد و می‌گفت فرستاده راست، فرستاده راست، حالا واسه خودش گنده شده، آره؟ اگه به خاطر‌واقعاً​ محافظت رهبر فرقه نبود، تو و خانواده‌ت خیلی وقت پیش به دست من و شیطان شمشیر زنده زنده می‌سوختین. خط عمر این حروم‌زاده واقعاً درازه.»

راستش دلم می‌خواست بزنم زیر خنده، ولی‌پیداش​ چون رهبر فرقه داشت نگاهم می‌کرد، تمام‌حال​ سعیم رو کردم تا خودم رو نگه دارم.

با این حال،‌دوئل​ نتونستم جلوی گشاد شدن‌بیفته​ سوراخ‌های دماغم رو بگیرم.

وقتی اون طرف رو نگاه‌عبرت​ کردم، دیدم برادر بزرگ هم‌پیداش​ داره خنده‌اش رو قورت میده.

«...»

رهبر فرقه‌عبرت​ به فرستاده‌ممکنه​ چپ وی گفت.

«اونا اصلاً شبیه قاتلایی‌مرگ​ نبودن که بتونن شیطان شمشیر‌راضیم​ یا رهبر فرقه رو بکشن.»

«بله، راستش می‌خواستم یه بار هنرهای رزمی رهبر فرقه رو‌پیداش​ به چشم ببینم. تازه، اونا تو هاینان خیلی دردسر درست کرده‌شکوفه​ بودن، برای همین قرار بود هر طور شده کارشون رو بسازم.»

اعتراف کرد که این نسخه خودش‌زور​ از قرض گرفتن چاقو برای کشتن بوده،‌برای​ ولی خیلی بهونه داغون و رقت‌انگیزی بود.

وقتی رهبر فرقه یه‌ممکنه​ آه خفیف کشید، فرستاده چپ‌دوئل​ وی سریع دهنش رو بست.

با این اوصاف،‌دوئل​ رهبر فرقه بودن اصلاً‌بیفته​ شغل آش دهن‌سوزی نبود.

چون هشت-نه نفر از‌درس​ هر ده تا پیروش‌رهبر​ یه مشت روانی زنجیری بودن.

همین یارو رو‌داره​ نگاه کن که عین‌می‌زنه​ گداها رو زمین نشسته.

وقتی همچین آدمی فرستاده‌ممکنه​ راست نور درخشان باشه،‌بشه​ دیگه چی میشه گفت؟

تازه اون موقع بود که دلیل‌راه​ اصلی فرار برادر ارشد از فرقه‌شکوفه​ شیطانی رو با تمام جزئیات فهمیدم.

دلیلش اصلاً‌قصد​ چیز پرطمطراق‌درس​ و بزرگی نبود.

احتمالاً فقط دیگه‌داره​ نمی‌خواست تو اون‌زور​ خراب‌شده‌ی فرقه شیطانی بمونه.

تو همون لحظه، در عمارت یهو با صدای‌بشه​ بلندی باز شد و شیطان شهوت در حالی که‌عمارت​ یه پارچه سفید دور سرش پیچیده بود، پیداش شد.

نگاه همه ناخودآگاه چرخید سمت شیطان‌راه​ شهوت که سر تا پاش رو‌شکوفه​ این‌ور و اون‌ور با پارچه بسته بودن.

مویونگ بک هم بلافاصله‌درس​ دنبالش اومد بیرون و‌رهبر​ شروع کرد به سرزنش کردنش:

«هوی، وقتی زخمی شدی‌سبک‌سنگین​ چرا نمی‌گیری کپه‌مرگت رو‌نیت​ بذاری؟ برای چی اومدی بیرون؟»

«طبیب مویونگ، انتخاب خودمه.»

در نهایت، شیطان شهوت و‌زندگی​ مویونگ بک با هم قدم‌زنان اومدن‌عمارت​ و همون دور و بر وایسادن.

شیطان شهوت مستقیم‌دارم​ تو چشم‌های رهبر فرقه‌ممکنه​ زل زد و گفت:

«رهبر فرقه، بالاخره اومدی.»

«آره. تو‌عبرت​ اولین جد شیطانی‌رهبر​ رو شکست دادی؟»

«آره.»

برخلاف انتظار، رهبر‌دارم​ فرقه چیزی گفت‌موریم​ که هیچ‌کدوممون پیش‌بینی نمی‌کردیم.

«چقدر از آخرین‌داره​ باری که سم‌زور​ سردت عود کرده می‌گذره؟»

«تو از‌عبرت​ کجا می‌دونی؟ خیلی‌رهبر​ وقت پیش بود.»

«اصولاً اگه یه مرد هنر یخ شکوفه یشم رو اشتباه تمرین کنه، غلیان چی یه علامت رایجه. حتماً هنر رزمی‌ای نبوده که با طبع و بدن تو سازگار باشه.‌بیاین​ تمام شب از سم سرد عذاب می‌کشیدی و نمی‌تونستی بخوابی. و وقتی هر از گاهی بعد از هم‌آغوشی با یه زن خواب عمیقی پیدا می‌کردی، بهش وابسته و عقده‌ای شدی،‌کالسکه​ و این‌طوری لقب شیطان شهوت رو بهت دادن. این یعنی اون هنر رزمی روی ذهن تأثیر می‌ذاره و اگه اراده شخص ضعیف باشه، یه زندگی حقیرانه و رقت‌انگیز خواهد داشت.»

پشمام، واقعاً این‌طوری بود؟

رهبر فرقه از اون آدمایی نبود که‌می‌زنه​ چرت و پرت تحویل بقیه بده، برای‌جایگاه​ همین راستش رو بخواید منم جا خوردم.

یعنی دلیل اینکه‌موریم​ شیطان شهوت شده بود‌پیداش​ شیطان شهوت، همین بود؟

شاید اون ذاتِ شیطان شهوت‌گونه‌ی این مرتیکه رینده هم یه دلیلش‌عمارت​ بود، اما هنر یخ شکوفه یشم که تمرین می‌کرد هم تو‌اینجا​ اینکه چرا شیطان شهوت مجبور بود این‌طوری زندگی کنه، بی‌تأثیر نبود.

هنرهای رزمی‌قصد​ یه همچین‌درس​ چیزای ترسناکی هستن.

چون می‌تونن سرنوشت یه‌سبک‌سنگین​ آدم رو از این‌نیت​ رو به اون رو کنن.

به خاطر همینه که عواقب هنرهای رزمی ارتدوکس‌بشه​ جناح راستین و هنرهای رزمی‌ای که ریشه در‌نگاه​ مسیر شیطانی دارن، انقدر با هم فرق می‌کنه.

در کمال تعجب، رهبر‌مرگ​ فرقه نگاهی به برادر‌حال​ ارشد انداخت و گفت:

«تو یه بار‌دارم​ چی حقیقی خودت‌موریم​ رو هدر دادی.»

برادر ارشد‌می‌رسید​ با لحنی‌سبک‌سنگین​ آروم جواب داد:

«واقعاً میشه اسمش رو گذاشت هدر دادن؟‌پیداش​ شاگرد من بدون کمک هیچ‌کس اولین جد‌حال​ شیطانی رو شکست داد، پس هیچ حسرتی ندارم.»

«همم.»

همه ما یهو دست‌درس​ به سینه شدیم و‌رهبر​ به برادر ارشد زل زدیم.

این دیگه چه صیغه‌ای بود؟

خلاصه کلام این بود که برادر ارشد‌پیداش​ تو گذشته برای درمان سم سرد شیطان‌حال​ شهوت، چی حقیقی خودش رو هدر داده بود.

این قضیه یه‌دوئل​ نمه با هدر دادن‌بیفته​ انرژی درونی فرق داشت.

اگه بخوام یکم پیاز داغش رو زیاد کنم، معنیش این‌پیداش​ بود که برادر ارشد از وقتی بعد از فرار از‌عمارت​ فرقه شیطانی با شاگردش روبرو شده بود، مدام داشت ضعیف‌تر می‌شد.

برای یه رزمی‌کار،‌داره​ چی حقیقی یه‌زور​ همچین ارزشی داره.

یهو نگاهم‌عبرت​ رو دوختم‌ممکنه​ به شیطان شهوت.

همیشه برام سوال بود که چرا‌راه​ این مرتیکه رینده‌ی ناامیدکننده انقدر با‌شکوفه​ استادش مؤدبه، نگو دلیل موجهی پشتش بوده.

استادش بدون اینکه هیچ چشم‌داشتی داشته‌موریم​ باشه، سم سردش رو درمان کرده بود،‌مرگ​ اونم با هدر دادن چی حقیقی خودش.

یهو ناخودآگاه تصویر برادر ارشد اومد تو‌می‌زنه​ ذهنم که رو نیمکت نشسته بود و‌جایگاه​ داشت شمشیر چوبی خودش رو تمیز می‌کرد.

برام سواله که آیا ایم سو-بک‌فرقه​ هم اون موقع فهمیده بود که چی‌بیفته​ حقیقی برادر ارشد آسیب دیده یا نه.

تصاویر برادر ارشد که با آرامش دوباره تمریناتش‌حال​ رو از شمشیر چوبی شروع کرده بود، مثل‌بار​ یه فانوس گردان از جلوی چشمام رد شد.

«مبارزات گذشته برای‌دارم​ برادر ارشد اصلاً‌موریم​ چیز پیش‌پاافتاده‌ای نبودن.»

یه آدم چطور می‌تونه حتی یه بار هم به‌قتلش​ روی خودش نیاره؟ انگار بی‌دلیل نبود که شیطان شمشیر‌سخت​ رو به عنوان برادر ارشد خودم انتخاب کرده بودم.

اگه این‌طور باشه، اون خالکوبی عجیب روی بدن شیطان‌دوئل​ شهوت احتمالاً همون موقعی ظاهر شده که برادر ارشد‌شکوفه​ با هدر دادن چی حقیقی خودش داشت درمانش می‌کرد.

رهبر فرقه‌بشه​ به برادر‌مرگ​ ارشد گفت:

«با این حال،‌دارم​ به نظر می‌رسه تا‌ممکنه​ حد زیادی جبرانش کردی.»

برادر ارشد پرسید:

«نسبت به‌عبرت​ قبل چطور‌ممکنه​ به نظر می‌رسه؟»

«هاله‌ات انقدر تغییر‌دوئل​ کرده که نمی‌تونم‌راه​ با اطمینان بگم.»

تازه اون موقع بود که رهبر‌موریم​ فرقه آروم سرش رو چرخوند تا‌دوئل​ نگاهی به منظره عمارت شکوفه آلو بندازه.

«...بدک نیست.»

اینکه منظورش این بود که عمارت شکوفه آلو بدک‌دوئل​ نیست، یا اینکه فضایی که شخصاً بعد از اومدنش‌شکوفه​ حس کرده بود بدک نیست رو فعلاً نمی‌تونستم تشخیص بدم.

از لحنش هم‌دوئل​ معلوم بود که حال‌بیفته​ رهبر فرقه بدک نیست.

شاید هم یه بیان‌درس​ چندپهلوی از همه این‌رهبر​ چیزا با هم بود.

در حالی که رهبر فرقه داشت از منظره‌نیت​ لذت می‌برد، اون رینده‌ی نفهم دهنش رو باز‌باید​ کرد و گند زد به حال و هوا:

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

شیطان شهوت به‌دارم​ رهبر فرقه چشم‌غره‌موریم​ رفت و گفت:

«من اولین نفری‌ام‌داره​ که تو رو‌زور​ به چالش می‌کشه.»

«...»

در حالی که رهبر فرقه یه‌راه​ لبخند محو رو لبش بود، همه‌شکوفه​ ما به شیطان شهوت زل زدیم.

انقدر این چالش‌دارم​ یهویی بود که زبون‌ممکنه​ همه بند اومده بود.

به قیافه شیطان شهوت‌سبک‌سنگین​ نگاه کردم و فهمیدم‌نیت​ که این الدنگ کاملاً جدیه.

«یه لحظه صبر کن.»

دستم رو یکم‌دوئل​ آوردم بالا و به‌بیفته​ رهبر فرقه نگاه کردم.

رهبر فرقه طوری حرف‌درس​ زد که انگار حق‌رهبر​ صحبت رو به من داده:

«رهبر فرقه، حرفت رو بزن.»

نگاهی به آدمایی که‌ممکنه​ زل زده بودن بهم‌بشه​ انداختم و بعد گفتم:

«منم در مورد این دوئل‌ها نظراتی‌راه​ دارم. ممکنه با افکار بقیه کسایی که‌آلو​ اینجان فرق داشته باشه، ولی باید بگم.»

چون لحظه مهمی‌دارم​ بود، ناخودآگاه از‌موریم​ جام بلند شدم.

نگاهی به‌می‌رسید​ جمعیت حاضر‌سبک‌سنگین​ انداختم و گفتم:

«اصلاً درست نیست که فقط چون اونا مهمونایی هستن که از راه دورتری نسبت به ما اومدن، سریع بپریم وسط دعوا. این دیگه چه جور چالشیه که‌ضعیفی​ حتی یه لیوان آب هم دستشون ندادیم؟ از طرفی، اینکه بخوایم با فرض رسیدن شیطان بهشتی و محقق سفیدپوش، رهبر فرقه رو تو یه جنگ فرسایشی گیر‌قتل‌عام​ بندازیم هم نامردیه. بیاید همین‌جا شماره یک زیر آسمان رو مشخص کنیم. اما اگه روشمون یه جنگ فرسایشی باشه، چیزی جز یه تلاش کثیف برای برد نیست.»

شیطان شهوت جواب داد:

«پس باید چه غلطی بکنیم؟»

«می‌دونم حرفام معمولاً سر و ته نداره.‌می‌زنه​ فقط اول گوش کن. بعد از اینکه‌جایگاه​ حرفام رو شنیدی، برای فهمیدن منظورم دیر نمیشه.»

افکارم رو برای‌موریم​ این جمع نادر از‌پیداش​ اساتید قدرتمند آشکار کردم:

«مشخص کردن شماره یک زیر آسمان دقیقاً همون چیزیه که از اسمش پیداست. همین الانش هم، حتی بدون هیچ‌هیچ​ مدرکی، رهبر فرقه دست‌کمی از شماره یک زیر آسمان نداره. فقط با یه نگاه می‌تونم اینو بفهمم. پس منطقیه که‌راستین​ رهبر فرقه حسابی درگیر دوئل‌ها بشه. اگه دلتون می‌خواد یه مبارزه بین من و شیطان بهشتی ببینید، اونم مشکلی نیست.»

«همم.»

«اگه برادر ارشد کینه‌ای به دل داره و می‌خواد رهبر فرقه رو به چالش بکشه، اونم بد نیست. اگه کنجکاوید که نتیجه دوئل بین این محقق سفیدپوشِ موذی و‌منظورم​ رهبر فرقه خون چی میشه، هیچ عیبی نداره اگه اون دو تا با هم بجنگن. اگه شیطان بهشتی اصرار داره که رهبر فرقه رو به چالش بکشه، منم کنجکاوم ببینم‌درس​ اون دوئل چطوری پیش میره. پس منظورم اینه که... قرار نیست هر ننه‌قمری که اینجاست رهبر فرقه رو به چالش بکشه. این یه حرکت بی‌شرمانه است. همه منظورم رو فهمیدن؟»

تو همون چند لحظه‌ای که منتظر جواب بقیه بودم، یه گلبرگ که‌راه​ با باد بلند شده بود، دقیقاً همون‌جایی که نگاهامون به هم گره‌اطراف​ خورده بود شروع کرد به رقصیدن، هرچند که هیچ ربطی به ما نداشت.

«برای اساتیدی تو این سطح که تونستن تا الان زنده بمونن و تو کوه هوا دور هم‌دیگه​ جمع بشن، نباید یه کار معنی‌دار بکنیم؟ حرف من اینه، بیاید همین‌جا شماره یک زیر آسمان واقعی‌این‌طوری​ رو مشخص کنیم. و در کنارش، می‌فهمیم چه اساتیدی شایسته لقب واقعی پنج مطلق زیر آسمان هستن.»

دلم می‌خواست یه کار‌درس​ یکم شرافتمندانه‌تر از صرفاً کشتن‌فرقه​ و کشته شدن انجام بدم.

نمی‌دونم به خاطر فن‌سبک‌سنگین​ بیان ضعیفم، تونستم منظورم‌نیت​ رو برسونم یا نه.

سعی کردم معنی این مباحثه‌رهبر​ شمشیر کوه هوا رو خیلی‌مرگ​ واضح و روشن تعریف کنم.

«وقتی این مبارزه تموم بشه، لقب سه فاجعه از بین میره. تو بالاترین‌آلو​ جایگاه، شماره یک زیر آسمان قرار می‌گیره، و بیاید یه لقب جدید برای‌نمیشه​ کسایی که رتبه پایین‌تر رو تشکیل میدن بسازیم. لحظه تغییر یه عصر فرا رسیده.»

ممکنه این یه‌دارم​ زمانِ هدیه‌مانند برای‌موریم​ رهبر فرقه باشه؟

یا برای ما؟

امیدوارم که این‌طور باشه.

ناولها | novelha.net