---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 45: سزای قمارباز، قطع شدن مچ دسته • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 45: سزای قمارباز، قطع شدن مچ دسته

0

اونایی که جلو بودن هجوم آوردن، وسطی‌ها به چپ و‌میومدن​ راست پخش شدن و اون بزدل‌های ردیف آخر هم کله‌هاشون‌اصلی​ رو این‌ور و اون‌ور می‌چرخوندن و سلاح‌های مخفی‌شون رو آماده می‌کردن.

من اون‌ها‌می‌کرد​ رو بر اساس‌نگاهی​ سلاح دسته‌بندی کردم.

با آدم نمی‌جنگیدم؛ داشتم با یه مشت «شمشیر دو‌اطراف​ لبه سه شاخه»، «تیغه مستقیم»، «شمشیر» و «قلم‌موی قاضی»‌تماشا​ که برای کشتنم صف کشیده بودن، سر و کله می‌زدم.

مجبور شدم حین‌دندان‌گرگ​ دفع حملات، به‌سمتم​ صورت طبیعی عقب‌نشینی کنم.

با این حال، نیزه‌های بلند، نیزه‌های نُه حلقه و گرزهای‌میومدن​ دندان‌گرگ هوا رو می‌شکافتن و سمتم میومدن. اون سلاح‌های مخفی‌ای هم‌عقب​ که خطا می‌رفت، توی زمین و در و دیوار فرو می‌رفت.

تا درهای تالار اصلی عقب رونده شدم، بعد‌مردم​ با یه گام به عقب و یه لگد‌کنن​ محکم، درها رو باز کردم و پریدم بیرون.

یه نفس عمیق‌زهرِ​ کشیدم؛ هوای بیرون‌شمشیرم​ چه حالی می‌داد.

توی تالار اصلی، بوی گند اون پیرمرد طماع‌مخفی‌ای​ با بوی لجن‌هایی مثل دوکگو سنگ قاطی شده‌تالار​ بود و هر نفسی رو زهرِ مار می‌کرد.

شمشیرم رو محکم‌نُه​ گرفتم و نگاهی‌دندان‌گرگ​ به اطراف انداختم.

مردم عادی این سرزمین عجیب و غریب‌انداختم​ جمع شده بودن تا دعوا رو تماشا‌دعوا​ کنن، ولی انگار خیلی هم ذوق‌زده نبودن.

قیافه‌هاشون داد می‌زد:‌زهرِ​ «خیلی وقت بود‌شمشیرم​ دعوا ندیده بودیم، نه؟»

اما وقتی مدیران اجرایی قلعه‌می‌شکافتن​ بادبزن سیاه با سلاح‌های آخته ظاهر‌توی​ شدن، تازه چشمای ملت گرد شد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌نُه​ مدیران اجرایی در یک‌هوا​ آرایش مربعی محاصره‌م کردن.

رهبر قلعه‌می‌کرد​ بادبزن سیاه جلو‌نگاهی​ اومد و گفت:

«مدیران اجرایی، حواستون باشه، طرف استاده؛ گاردتون رو‌نگاهی​ پایین نیارید. رهبران تیم، الکی خودتون رو قاطی‌جمع​ نکنید. هرکی بمیره یا زخمی بشه، کارش همین‌جا تمومه.»

نگاهم روی دست‌های‌دندان‌گرگ​ مدیران که سلاح‌ها‌سمتم​ رو گرفته بودن، چرخید.

اکثرشون چندتا انگشت کم داشتن.

یهو یاد حرفی‌شمشیرم​ افتادم که پدربزرگم همیشه‌انداختم​ زیر لب زمزمه می‌کرد:

«اون قماربازهای حروم‌زاده...‌زهرِ​ باید مچ دستشون‌شمشیرم​ رو قطع کرد.»

هیچ‌وقت توضیح نداد چرا باید‌می‌شکافتن​ قطع بشه، یا کی باعث‌می‌رفت​ شده این حرف رو بزنه.

فقط هر وقت‌نُه​ توی مسافرخانه بحث قمار‌هوا​ می‌شد، این رو می‌گفت.

یهو صدای‌می‌کرد​ پدربزرگم توی‌گرفتم​ گوشم پیچید.

مبارزه دوباره شروع شد‌هوا​ و من با بصیرت‌مخفی‌ای​ خروس جنگی واکنش نشون دادم.

اگه روزنه‌ای می‌دیدم، فرو می‌کردم.

اگه حیله بود، گول نمی‌خوردم.

حملات مستقیم رو‌زهرِ​ دفع می‌کردم و حملات‌گرفتم​ غیرمتعارف رو گلچین می‌کردم.

حمله مدیران وحشیانه‌تر شد.

یهو نمک‌بلند​ سمی جلوی‌حلقه​ چشمام پخش شد.

تعداد سلاح‌های‌می‌کرد​ مخفی هم‌گرفتم​ بیشتر شد.

جیغ و‌نفسی​ دادها هم‌مار​ رفت بالا.

یکی از سلاح‌های مخفی که‌می‌شکافتن​ به من نخورد، صاف رفت‌می‌رفت​ نشست توی گردن یه تماشاچی بدبخت.

یه یارویی که سرتاپاش پر‌گرزهای​ از نمک سمی شده بود،‌میومدن​ جیغ‌زنان فرار کرد یه سمت دیگه.

من عمداً بدنم رو‌گرفتم​ زیاد حرکت می‌دادم تا‌مردم​ جوِ کل محیط دستم بیاد.

همون‌طور که جلوی حمله وحشیانه‌می‌کرد​ بیست نفر ایستادگی می‌کردم، بالاخره‌انداختم​ بی‌قراری رو توی چشمای مدیران دیدم.

به محض حس کردن این‌می‌شکافتن​ تغییر ذهنیت، دفاع رو کم‌می‌رفت​ کردم و رفتم توی فاز حمله.

لحظه‌ای که‌بلند​ هجومی شدم، دهنم‌گرزهای​ بی‌اختیار باز شد:

«سزای قمارباز‌می‌کرد​ جماعت اینه که‌نگاهی​ مچش قطع بشه.»

سبک‌تر و سریع‌تر از وقتی که دفاع می‌کردم حرکت‌اطراف​ کردم؛ وسط یه نیزه رو با دست چپم قاپیدم و‌کنن​ شمشیرم رو چرخاندم تا مچ مدیر اجرایی رو قطع کنم.

پوآک!

وقت نداشتم‌بلند​ قیافه دردکشیده‌ش‌حلقه​ رو تماشا کنم.

در حالی که از یه تیغه مستقیم و گرز دندان‌گرگ‌سرزمین​ جاخالی می‌دادم، یه باد انگشت شلیک کردم توی چشم مردی‌ذوق‌زده​ که داشت با شمشیر دو لبه سه شاخه حمله می‌کرد.

به محض اینکه سرش به عقب پرتاب‌گرفتم​ شد، مچ دستی که به شمشیر وصل‌عجیب​ بود رو قطع کردم و رد شدم.

جلوی روم، یه قلم‌موی قاضی داشت حرف‌میومدن​ «乙» رو رسم می‌کرد، در حالی که اون‌درهای​ یکی قلم‌مو مستقیم برای نقطه حیاتی جلو میومد.

اون حرف «乙» فقط‌حلقه​ یه فریب بود؛ حرکت‌می‌شکافتن​ کشنده همون ضربه مستقیم بود.

پریدم هوا و از برد فریب و ضربه کشنده‌عادی​ خارج شدم. همون‌طور که وارونه بودم، با هنر انگشت‌انگار​ مرغ چوبی زدم به نقطه حیاتی طرف و فرود اومدم.

مردی که دوتا قلم‌مو‌مار​ دستش بود خشکش زد و‌اطراف​ لحظه‌ای پشتم رو پوشش داد.

تو همون لحظه،‌دندان‌گرگ​ بارونی از سلاح‌های مخفی‌میومدن​ شبیه قلاب ماهیگیری بارید.

از اون نوعی بودن که حتی‌دندان‌گرگ​ اگه جاخالی می‌دادم و روی زمین‌خطا​ می‌ریختن، باز هم پام رو سوراخ می‌کردن.

یقه‌ی مرد خشک‌شده‌شمشیرم​ رو گرفتم، چرخوندمش و‌انداختم​ کردمش سپر بلای خودم.

با صدای تاپ‌تاپ‌زهرِ​ پشت سر هم، قلاب‌ها‌گرفتم​ توی تنش فرو رفتن.

بعضی‌هاشون کمونه‌گرزهای​ کردن و روی‌می‌شکافتن​ زمین قل خوردن.

همون موقع، یه سلاح‌حلقه​ از پشت سر به‌می‌شکافتن​ سمت شونه‌م فرود اومد.

تیغه رو بردم زیر‌گرفتم​ بغل چپم و چی‌مردم​ تیغه رو رها کردم.

با صدای پوک، چی تیغه‌می‌کرد​ گردن مردی رو که داشت تیغه‌مردم​ مستقیمش رو بالا می‌آورد، سوراخ کرد.

«کوهوک!»

دوباره نگاهی به‌نُه​ اطراف انداختم تا‌دندان‌گرگ​ وضعیت نبرد رو بسنجم.

رهبر قلعه بادبزن سیاه مثل مهره شاه روی‌مردم​ صفحه شطرنج خشکش زده بود. پنج-شش نفر مرده‌کنن​ یا زخمی شده بودن، ولی بقیه هنوز می‌خواستن بجنگن.

این شاه‌نفسی​ کی می‌خواست‌مار​ حرکت کنه؟

معلوم نبود.

شاید می‌خواست تا لحظه‌حلقه​ آخر صبر کنه تا‌می‌شکافتن​ اُبهت شاه بودنش حفظ بشه.

خون رو از تیغه‌م‌گرفتم​ تکوندم و به مردی‌مردم​ که پشتم بود نگاه کردم.

داشت با دستی که‌مار​ سلاحش رو انداخته بود، جلوی‌اطراف​ فوران خون گردنش رو می‌گرفت.

با لگد کوبیدم تو شکمش تا جلوی‌میومدن​ یه سلاح مخفی دیگه رو بگیرم، بعد چرخیدم‌درهای​ و یه موج بلند از چی تیغه فرستادم.

شواااانگ!

سه نفر که با نیزه میومدن‌اطراف​ سعی کردن جلوی چی تیغه رو‌غریب​ بگیرن که هم‌زمان پرت شدن عقب.

مدیران دیگه نای نفس کشیدن نداشتن و‌گرفتم​ انرژی درونی‌شون ته کشیده بود، برای همین نمی‌تونستن‌غریب​ درست و حسابی جلوی چی تیغه دووم بیارن.

اون‌طرف‌تر، نگاهم لحظه‌ای‌دندان‌گرگ​ به دوکگو سنگ افتاد‌میومدن​ که دست‌به‌سینه ایستاده بود.

دوکگو سنگ هم نگاهش رو‌گرزهای​ دوخت به رهبر قلعه بادبزن‌میومدن​ سیاه که هنوزم فقط تماشا می‌کرد.

«...»

حتی وقتی مدیرانش داشتن اینطوری‌می‌کرد​ می‌مردن، رهبر قلعه دستور خاصی‌انداختم​ به بقیه رهبران تیم نمی‌داد.

«یعنی می‌خواد‌گرزهای​ بذاره همشون‌هوا​ تو درگیری بمیرن؟»

همون‌طور که داشتم فکر رهبر قلعه‌دندان‌گرگ​ رو می‌خوندم، مچ دست باقی‌مونده‌ی مدیران‌خطا​ رو بدون دردسر خاصی قطع کردم.

چون بیست نفر هم‌زمان ریخته بودن سرم، تمرکزم رو‌عادی​ گذاشته بودم روی دفاع، ولی حالا که نصفشون مرده‌انگار​ یا ناقص شده بودن، ورقِ جنگ کاملاً برگشته بود.

بیشتر من بودم که دنبالشون می‌کردم؛‌شمشیرم​ یکی دو بار سلاحشون رو دفع‌عادی​ می‌کردم و بعد مچشون رو می‌زدم.

بالاخره قطع کردن مچ تمام مدیران‌سمتم​ باقی‌مونده رو تموم کردم و به‌زمین​ رهبر قلعه بادبزن سیاه نگاه کردم.

ناله‌های دردناک بزرگان قلعه‌حلقه​ بادبزن سیاه از همه‌می‌شکافتن​ طرف به گوش می‌رسید.

رهبر قلعه بادبزن سیاه که‌می‌کرد​ با دقت شکست خوردن مدیرانش رو‌مردم​ تماشا می‌کرد، بالاخره دهن باز کرد:

«...همگی خسته نباشید.»

نفهمیدم داره‌بلند​ به مدیرانش می‌گه‌گرزهای​ یا به من.

ولی وقتی قیافه‌ش‌شمشیرم​ رو دیدم، فهمیدم‌اطراف​ منظورش با همه‌ست.

رهبر قلعه در حالی که توی هر دستش‌نگاهی​ یه شمشیر پهن داشت، سمتم هجوم آورد و‌جمع​ یه باد تیغه به شکل حرف «乄» شلیک کرد.

باد تیغه‌ی اون رو با مال خودم خنثی‌مخفی‌ای​ کردم، بعد ضربات شمشیرهای پهن رهبر قلعه رو‌تالار​ که با ایجاد بادی شدید رسیده بود، دفع کردم.

حمله‌ای وحشیانه بود؛ با چنان‌گرزهای​ شتابی که انگار مدیران اجرایی‌اش‌میومدن​ را مثل نوکر و کلفت می‌دید.

همین‌طور که شمشیرهای‌شمشیرم​ پهن را دفع می‌کردم،‌انداختم​ فکری به سرم زد.

این پیرمرد در جوانی‌اش‌مار​ باید درست مثل دوکگو سنگ،‌اطراف​ یک عوضی تمام‌عیار بوده باشد.

بعد از حدود بیست بار برخورد‌سمتم​ تیغه‌ها، شمشیر دوکگو سنگ که دستم‌زمین​ بود، شروع کرد به لب‌پر شدن.

از نظر طول عمر،‌حلقه​ این شمشیر پیرتر از خودِ‌سمتم​ رهبر قلعه بادبزن سیاه بود.

برخلاف ظاهر زمختشان، شمشیرهای‌گرفتم​ پهن رهبر قلعه به‌مردم​ سفتی عضلات یک جوان بودند.

وسط دعوا،‌نفسی​ بالاخره شمشیر قدیمی‌می‌کرد​ من اول شکست.

در همان لحظه، با پای راست به‌میومدن​ زمین فشار آوردم و به عقب سر خوردم‌درهای​ و در ارتفاع کمی از زمین معلق ماندم.

رهبر قلعه‌بلند​ بادبزن سیاه به‌گرزهای​ اطرافیانش هشدار داد:

«هر کی یه‌شمشیرم​ سلاح دیگه بده‌اطراف​ دست لی زاها...»

دست‌هایم را به چپ و‌می‌کرد​ راست باز کردم و «هنر‌انداختم​ بزرگ جذب ستاره» را آزاد کردم.

با صدای گردبادی‌دندان‌گرگ​ کوچک، دو سلاح به‌میومدن​ سمت دست‌هایم مکیده شدند.

در دست‌بلند​ راست، یک‌حلقه​ گرز دندان گرگ.

در دست‌می‌کرد​ چپ، یک‌گرفتم​ قلم‌موی قاضی.

کمی سرم را تکان دادم.

«این دیگه یکم...»

باید قبل از‌نُه​ کشیدن حداقل نگاه‌دندان‌گرگ​ می‌کردم چی اونجاست.

تا حالا نشنیده بودم هیچ‌نگاهی​ رزمی‌کار موریمی همزمان از قلم‌موی قاضی‌عجیب​ و گرز دندان گرگ استفاده کنه.

نه باکلاسه، نه خفن،‌مار​ تازه دارم اشتباهاتم رو هم‌اطراف​ تکرار می‌کنم... اه ریدم توش.

رهبر قلعه بادبزن سیاه‌هوا​ فرصتی برای تعویض سلاح‌مخفی‌ای​ نداد و دوباره حمله کرد.

حتی با تمام تجربه‌ام، هیچ‌وقت با‌دندان‌گرگ​ ترکیب گرز دندان گرگ و قلم‌موی قاضی‌می‌رفت​ نجنگیده بودم، ولی اوضاع کمی اضطراری بود.

حریفم یک استاد‌شمشیرم​ پیر موریم در‌اطراف​ دهه شصت زندگی‌اش بود.

زندگی مردم عادی در شصت سالگی شاید پر از درد مفاصل، بیماری‌های مزمن، کمردرد، کم‌سو‌غریب​ شدن چشم و از کار افتادن کمر باشد، اما یک رزمی‌کار شصت ساله که عمرش را‌اما​ در موریم گذرانده، آن‌قدر انرژی درونی ذخیره کرده که رنج و درد پیری را خنثی کند.

هر بار که گرز دندان‌می‌شکافتن​ گرگ و شمشیرهای پهن به‌می‌رفت​ هم می‌خوردند، جرقه به هوا می‌پرید.

قلم‌موی قاضی هم که مثل‌گرزهای​ چاقوی آشپزخانه گرفته بودم دستم، هر‌مخفی‌ای​ بار توسط شمشیرهای پهن دفاع می‌شد.

خلاصه بگم،‌می‌کرد​ رهبر قلعه بادبزن‌نگاهی​ سیاه خوب می‌جنگید.

انگار دوکگو سنگ‌زهرِ​ حدود چهل سال‌شمشیرم​ تمرین شمشیرزنی کرده باشد.

او با تیغه‌های دوقلو‌هوا​ به‌طرز حیرت‌آوری خوب کار می‌کرد‌خطا​ و رقص پایش طبیعی بود.

حمله و دفاعش متعادل بود، از فریب‌های بچگانه‌می‌شکافتن​ زیاده‌روی نمی‌کرد و از اول تا آخر با شجاعت‌فرو​ شمشیر می‌زد بدون اینکه وقارش را از دست بدهد.

این حرام‌زاده چه دیوانه بود‌نگاهی​ چه نبود، وقتی می‌جنگید واقعاً‌سرزمین​ پادشاه قلعه بادبزن سیاه بود.

تازه این رهبر قلعه بود که وقتی‌گرفتم​ با فنون متنوعی که جلوی مدیران اجرایی رو‌غریب​ نکرده بودم جوابش را دادم، بیشتر گیج شد.

در حین درگیری‌دندان‌گرگ​ شدید با او، افکار‌میومدن​ پراکنده‌ام را کم کردم.

همین‌طور که تمام اعصابم‌حلقه​ را روی مبارزه متمرکز می‌کردم،‌سمتم​ صداهای غیرضروری اطرافم محو شدند.

«...!»

صدای قدم‌های رهبر قلعه بادبزن سیاه،‌شمشیرم​ تکان خوردن لباس‌هایش، صدای برخورد سلاح‌ها و‌سرزمین​ صدای نفس‌های هر دوی ما واضح شد.

لحظه‌ای که صدای نفسش را شنیدم، یاد دود‌مخفی‌ای​ «گیاه فراموشی غم» افتادم که دوکگو سنگ بیرون می‌داد‌اصلی​ و زود فهمیدم این مردک هم بیماری ریوی دارد.

وسط دعوا،‌بلند​ خلط در‌حلقه​ سینه‌اش خرخر می‌کرد.

عمداً سه چهار ضربه را‌نگاهی​ شل و ول رد و‌سرزمین​ بدل کردم و عقب کشیدم.

در همان لحظه، رهبر قلعه‌می‌کرد​ طبق عادت خلطی که ریه‌اش را‌مردم​ پر کرده بود تف کرد بیرون.

«تفو!»

قبل از اینکه آن خلط‌گرزهای​ زرد حتی به زمین برسد،‌میومدن​ قلم‌موی قاضی را پرتاب کردم.

درست همان لحظه‌ای که‌گرفتم​ صدای برخورد شمشیر پهن‌مردم​ و قلم‌موی قاضی شنیده شد.

تانگ!

پریدم روی هوا، فاصله را کم کردم‌میومدن​ و با تزریق انرژی درونی به گرز‌فرو​ دندان گرگ، آن را وحشیانه فرود آوردم.

رهبر قلعه بادبزن سیاه که فهمید حمله‌ام‌هوا​ معمولی نیست، شمشیرهای پهنش را ضربدری گرفت‌توی​ تا جلوی گرزِ در حال سقوط را بگیرد.

کوواااااانگ!

میان آن غرش کرکننده...

دوباره از «هنر بزرگ جذب ستاره» استفاده کردم تا قلم‌موی قاضی را‌زمین​ که همان نزدیکی افتاده بود بکشم سمت خودم، و همین که نزدیک‌درها​ شد، مچم را چرخاندم و با «نیروی کف دست» به آن ضربه زدم.

مسیرش تغییر کرد‌نُه​ و شتاب رو به‌هوا​ جلویش حتی شدیدتر شد.

پوک!

«کوعک!»

کجا فرو رفت؟

تازه بعد از اینکه دوباره گرز دندان گرگ را‌سمتم​ تاب دادم، دیدم که قلم‌موی قاضی با ضربه نیروی‌درهای​ کف دست من، درست وسط سینه رهبر قلعه فرو رفته.

رهبر قلعه که داشت عقب‌نشینی می‌کرد را‌انداختم​ دنبال کردم و پشت سر هم گرز‌دعوا​ دندان گرگ را عمودی کوبیدم توی سرش.

دست و پایش را مشغول نگه‌شمشیرم​ داشتم تا نتواند قلم‌موی قاضی گیر‌عادی​ کرده در سینه‌اش را بیرون بکشد.

بعد از سه بار دفاع کردن،‌سمتم​ بالاخره رهبر قلعه هر دو شمشیر پهن‌دیوار​ را انداخت و با باسن زمین خورد.

به نظر می‌رسید چون سعی کرده‌دندان‌گرگ​ بود با وجود جراحت، انرژی درونی‌اش را‌می‌رفت​ بالا بکشد، چی و خونش معکوس شده.

خیلی زود، خون‌شمشیرم​ از دهان رهبر قلعه‌انداختم​ بادبزن سیاه فواره زد.

در حالی که گرز دندان گرگ‌شمشیرم​ را محکم گرفته بودم، نزدیک شدم‌عادی​ و از بالا به او نگاه کردم.

«ارباب قلعه، نمی‌تونی پاشی؟»

رهبر قلعه با چهره‌ای خسته‌گرزهای​ سر تکان داد و بعد‌میومدن​ با لحنی دستوری صحبت کرد.

«...بس کن.»

چقدر ادای پادشاه‌ها را درآورده بود‌شمشیرم​ که حتی در این وضعیت هم‌عادی​ با لحن دستوری با من حرف می‌زد؟

«من برده‌ت‌گرزهای​ نیستم. چرا‌هوا​ این‌طوری زر می‌زنی؟»

آدمی که حتی موقع‌حلقه​ مرگش هم لحن بقیه‌می‌شکافتن​ رو اصلاح می‌کنه، اونم منم.

رهبر قلعه دندان‌های‌شمشیرم​ خون‌آلودش را نشان‌اطراف​ داد و لبخند زد.

«اگه بذاری زیردستانم درمانم کنن، تو‌شمشیرم​ رو رهبر بعدی قلعه می‌کنم. ضرر نمی‌کنی.‌سرزمین​ صاحب همه‌چیز توی قلعه بادبزن سیاه می‌شی.»

صدایش آرام بود، برای‌هوا​ همین خوب نمی‌شنیدم، ولی‌مخفی‌ای​ کلیت حرفش همین بود.

من پیشنهاد‌بلند​ رهبر قلعه بادبزن‌گرزهای​ سیاه را نپذیرفتم.

«نمی‌خوام.»

«نمی‌خوای... همه‌شون یه مشت احمق حروم‌زاده‌ن. حروم‌زاده‌های احمقی که‌اطراف​ بدون دستور گرفتن حتی نمی‌تونن از خودشون مراقبت کنن.‌تماشا​ تو باید اونا رو بگیری و ازشون استفاده کنی.»

آیا این دیدگاه کسی بود که با‌میومدن​ برده‌داری زندگی کرده بود؟ فکر کردم رهبر قلعه‌درهای​ همین‌طوری می‌میرد، برای همین کلمات آخرش را پرسیدم.

«ارباب قلعه، قبل‌نُه​ از سقط شدن‌دندان‌گرگ​ یه زر آخری بزن.»

رهبر قلعه به‌سختی سرش را بلند‌اطراف​ کرد و این کلمات را برای‌غریب​ اهالی قلعه بادبزن سیاه باقی گذاشت.

«ای حروم‌زاده‌های‌نفسی​ احمق، همگی‌مار​ خسته نباشید.»

در حالی که خنده عجیب و فلزی‌میومدن​ سر داده بود، گرز دندان گرگ را بالا‌درهای​ بردم و کوبیدم توی سرش تا له شود.

تراق!

«تا لحظه‌می‌کرد​ آخر هم‌گرفتم​ رو مخ بود.»

به‌نیابت از برده‌هایی که به خاطر‌شمشیرم​ پول فروخته شده بودند، دوباره گرز را‌سرزمین​ روی همان نقطه له شده فرود آوردم.

به یاد احمق‌های حروم‌زاده‌ای که معتاد قمار بودند و پول خانواده، پول‌زمین​ قرضی، پول رفقا و حتی پولی که از پیرزن همسایه تا فامیل‌های دور‌باز​ دزدیده بودند را به باد می‌دادند، دوباره گرز دندان گرگ را پایین آوردم.

با فکر اینکه با وجود همه‌دندان‌گرگ​ این کثافت‌کاری‌ها، حتماً خوب خورده، راحت خوابیده‌می‌رفت​ و جاش گرم بوده، گرز را کوبیدم.

خون پاشیده شده‌شمشیرم​ و تکه‌های گوشت کله‌ی‌انداختم​ له‌شده‌اش به صورتم چسبید.

دیگر مرده بود و با خودم حساب کردم که‌اطراف​ یکی‌دیگر با گرز زدن گناهم را سنگین‌تر نمی‌کند، پس‌تماشا​ با کمی احساس خرج کردن، یک بار دیگر کوبیدم.

این بار، گرز‌دندان‌گرگ​ به زمین خورد و‌میومدن​ صدای بلندتری ایجاد کرد.

کوواااااااااانگ!

با صورتی که غرق‌گرفتم​ خون بود، نگاهی به‌مردم​ اطراف قلعه بادبزن سیاه انداختم.

«....»

ناولها | novelha.net