چپتر 45: سزای قمارباز، قطع شدن مچ دسته
0اونایی که جلو بودن هجوم آوردن، وسطیها به چپ ومیومدن راست پخش شدن و اون بزدلهای ردیف آخر هم کلههاشوناصلی رو اینور و اونور میچرخوندن و سلاحهای مخفیشون رو آماده میکردن.
من اونهامیکرد رو بر اساسنگاهی سلاح دستهبندی کردم.
با آدم نمیجنگیدم؛ داشتم با یه مشت «شمشیر دواطراف لبه سه شاخه»، «تیغه مستقیم»، «شمشیر» و «قلمموی قاضی»تماشا که برای کشتنم صف کشیده بودن، سر و کله میزدم.
مجبور شدم حیندندانگرگ دفع حملات، بهسمتم صورت طبیعی عقبنشینی کنم.
با این حال، نیزههای بلند، نیزههای نُه حلقه و گرزهایمیومدن دندانگرگ هوا رو میشکافتن و سمتم میومدن. اون سلاحهای مخفیای همعقب که خطا میرفت، توی زمین و در و دیوار فرو میرفت.
تا درهای تالار اصلی عقب رونده شدم، بعدمردم با یه گام به عقب و یه لگدکنن محکم، درها رو باز کردم و پریدم بیرون.
یه نفس عمیقزهرِ کشیدم؛ هوای بیرونشمشیرم چه حالی میداد.
توی تالار اصلی، بوی گند اون پیرمرد طماعمخفیای با بوی لجنهایی مثل دوکگو سنگ قاطی شدهتالار بود و هر نفسی رو زهرِ مار میکرد.
شمشیرم رو محکمنُه گرفتم و نگاهیدندانگرگ به اطراف انداختم.
مردم عادی این سرزمین عجیب و غریبانداختم جمع شده بودن تا دعوا رو تماشادعوا کنن، ولی انگار خیلی هم ذوقزده نبودن.
قیافههاشون داد میزد:زهرِ «خیلی وقت بودشمشیرم دعوا ندیده بودیم، نه؟»
اما وقتی مدیران اجرایی قلعهمیشکافتن بادبزن سیاه با سلاحهای آخته ظاهرتوی شدن، تازه چشمای ملت گرد شد.
در یک چشمبههمزدن،نُه مدیران اجرایی در یکهوا آرایش مربعی محاصرهم کردن.
رهبر قلعهمیکرد بادبزن سیاه جلونگاهی اومد و گفت:
«مدیران اجرایی، حواستون باشه، طرف استاده؛ گاردتون رونگاهی پایین نیارید. رهبران تیم، الکی خودتون رو قاطیجمع نکنید. هرکی بمیره یا زخمی بشه، کارش همینجا تمومه.»
نگاهم روی دستهایدندانگرگ مدیران که سلاحهاسمتم رو گرفته بودن، چرخید.
اکثرشون چندتا انگشت کم داشتن.
یهو یاد حرفیشمشیرم افتادم که پدربزرگم همیشهانداختم زیر لب زمزمه میکرد:
«اون قماربازهای حرومزاده...زهرِ باید مچ دستشونشمشیرم رو قطع کرد.»
هیچوقت توضیح نداد چرا بایدمیشکافتن قطع بشه، یا کی باعثمیرفت شده این حرف رو بزنه.
فقط هر وقتنُه توی مسافرخانه بحث قمارهوا میشد، این رو میگفت.
یهو صدایمیکرد پدربزرگم تویگرفتم گوشم پیچید.
مبارزه دوباره شروع شدهوا و من با بصیرتمخفیای خروس جنگی واکنش نشون دادم.
اگه روزنهای میدیدم، فرو میکردم.
اگه حیله بود، گول نمیخوردم.
حملات مستقیم روزهرِ دفع میکردم و حملاتگرفتم غیرمتعارف رو گلچین میکردم.
حمله مدیران وحشیانهتر شد.
یهو نمکبلند سمی جلویحلقه چشمام پخش شد.
تعداد سلاحهایمیکرد مخفی همگرفتم بیشتر شد.
جیغ ونفسی دادها هممار رفت بالا.
یکی از سلاحهای مخفی کهمیشکافتن به من نخورد، صاف رفتمیرفت نشست توی گردن یه تماشاچی بدبخت.
یه یارویی که سرتاپاش پرگرزهای از نمک سمی شده بود،میومدن جیغزنان فرار کرد یه سمت دیگه.
من عمداً بدنم روگرفتم زیاد حرکت میدادم تامردم جوِ کل محیط دستم بیاد.
همونطور که جلوی حمله وحشیانهمیکرد بیست نفر ایستادگی میکردم، بالاخرهانداختم بیقراری رو توی چشمای مدیران دیدم.
به محض حس کردن اینمیشکافتن تغییر ذهنیت، دفاع رو کممیرفت کردم و رفتم توی فاز حمله.
لحظهای کهبلند هجومی شدم، دهنمگرزهای بیاختیار باز شد:
«سزای قماربازمیکرد جماعت اینه کهنگاهی مچش قطع بشه.»
سبکتر و سریعتر از وقتی که دفاع میکردم حرکتاطراف کردم؛ وسط یه نیزه رو با دست چپم قاپیدم وکنن شمشیرم رو چرخاندم تا مچ مدیر اجرایی رو قطع کنم.
پوآک!
وقت نداشتمبلند قیافه دردکشیدهشحلقه رو تماشا کنم.
در حالی که از یه تیغه مستقیم و گرز دندانگرگسرزمین جاخالی میدادم، یه باد انگشت شلیک کردم توی چشم مردیذوقزده که داشت با شمشیر دو لبه سه شاخه حمله میکرد.
به محض اینکه سرش به عقب پرتابگرفتم شد، مچ دستی که به شمشیر وصلعجیب بود رو قطع کردم و رد شدم.
جلوی روم، یه قلمموی قاضی داشت حرفمیومدن «乙» رو رسم میکرد، در حالی که اوندرهای یکی قلممو مستقیم برای نقطه حیاتی جلو میومد.
اون حرف «乙» فقطحلقه یه فریب بود؛ حرکتمیشکافتن کشنده همون ضربه مستقیم بود.
پریدم هوا و از برد فریب و ضربه کشندهعادی خارج شدم. همونطور که وارونه بودم، با هنر انگشتانگار مرغ چوبی زدم به نقطه حیاتی طرف و فرود اومدم.
مردی که دوتا قلممومار دستش بود خشکش زد واطراف لحظهای پشتم رو پوشش داد.
تو همون لحظه،دندانگرگ بارونی از سلاحهای مخفیمیومدن شبیه قلاب ماهیگیری بارید.
از اون نوعی بودن که حتیدندانگرگ اگه جاخالی میدادم و روی زمینخطا میریختن، باز هم پام رو سوراخ میکردن.
یقهی مرد خشکشدهشمشیرم رو گرفتم، چرخوندمش وانداختم کردمش سپر بلای خودم.
با صدای تاپتاپزهرِ پشت سر هم، قلابهاگرفتم توی تنش فرو رفتن.
بعضیهاشون کمونهگرزهای کردن و رویمیشکافتن زمین قل خوردن.
همون موقع، یه سلاححلقه از پشت سر بهمیشکافتن سمت شونهم فرود اومد.
تیغه رو بردم زیرگرفتم بغل چپم و چیمردم تیغه رو رها کردم.
با صدای پوک، چی تیغهمیکرد گردن مردی رو که داشت تیغهمردم مستقیمش رو بالا میآورد، سوراخ کرد.
«کوهوک!»
دوباره نگاهی بهنُه اطراف انداختم تادندانگرگ وضعیت نبرد رو بسنجم.
رهبر قلعه بادبزن سیاه مثل مهره شاه رویمردم صفحه شطرنج خشکش زده بود. پنج-شش نفر مردهکنن یا زخمی شده بودن، ولی بقیه هنوز میخواستن بجنگن.
این شاهنفسی کی میخواستمار حرکت کنه؟
معلوم نبود.
شاید میخواست تا لحظهحلقه آخر صبر کنه تامیشکافتن اُبهت شاه بودنش حفظ بشه.
خون رو از تیغهمگرفتم تکوندم و به مردیمردم که پشتم بود نگاه کردم.
داشت با دستی کهمار سلاحش رو انداخته بود، جلویاطراف فوران خون گردنش رو میگرفت.
با لگد کوبیدم تو شکمش تا جلویمیومدن یه سلاح مخفی دیگه رو بگیرم، بعد چرخیدمدرهای و یه موج بلند از چی تیغه فرستادم.
شواااانگ!
سه نفر که با نیزه میومدناطراف سعی کردن جلوی چی تیغه روغریب بگیرن که همزمان پرت شدن عقب.
مدیران دیگه نای نفس کشیدن نداشتن وگرفتم انرژی درونیشون ته کشیده بود، برای همین نمیتونستنغریب درست و حسابی جلوی چی تیغه دووم بیارن.
اونطرفتر، نگاهم لحظهایدندانگرگ به دوکگو سنگ افتادمیومدن که دستبهسینه ایستاده بود.
دوکگو سنگ هم نگاهش روگرزهای دوخت به رهبر قلعه بادبزنمیومدن سیاه که هنوزم فقط تماشا میکرد.
«...»
حتی وقتی مدیرانش داشتن اینطوریمیکرد میمردن، رهبر قلعه دستور خاصیانداختم به بقیه رهبران تیم نمیداد.
«یعنی میخوادگرزهای بذاره همشونهوا تو درگیری بمیرن؟»
همونطور که داشتم فکر رهبر قلعهدندانگرگ رو میخوندم، مچ دست باقیموندهی مدیرانخطا رو بدون دردسر خاصی قطع کردم.
چون بیست نفر همزمان ریخته بودن سرم، تمرکزم روعادی گذاشته بودم روی دفاع، ولی حالا که نصفشون مردهانگار یا ناقص شده بودن، ورقِ جنگ کاملاً برگشته بود.
بیشتر من بودم که دنبالشون میکردم؛شمشیرم یکی دو بار سلاحشون رو دفععادی میکردم و بعد مچشون رو میزدم.
بالاخره قطع کردن مچ تمام مدیرانسمتم باقیمونده رو تموم کردم و بهزمین رهبر قلعه بادبزن سیاه نگاه کردم.
نالههای دردناک بزرگان قلعهحلقه بادبزن سیاه از همهمیشکافتن طرف به گوش میرسید.
رهبر قلعه بادبزن سیاه کهمیکرد با دقت شکست خوردن مدیرانش رومردم تماشا میکرد، بالاخره دهن باز کرد:
«...همگی خسته نباشید.»
نفهمیدم دارهبلند به مدیرانش میگهگرزهای یا به من.
ولی وقتی قیافهششمشیرم رو دیدم، فهمیدماطراف منظورش با همهست.
رهبر قلعه در حالی که توی هر دستشنگاهی یه شمشیر پهن داشت، سمتم هجوم آورد وجمع یه باد تیغه به شکل حرف «乄» شلیک کرد.
باد تیغهی اون رو با مال خودم خنثیمخفیای کردم، بعد ضربات شمشیرهای پهن رهبر قلعه روتالار که با ایجاد بادی شدید رسیده بود، دفع کردم.
حملهای وحشیانه بود؛ با چنانگرزهای شتابی که انگار مدیران اجراییاشمیومدن را مثل نوکر و کلفت میدید.
همینطور که شمشیرهایشمشیرم پهن را دفع میکردم،انداختم فکری به سرم زد.
این پیرمرد در جوانیاشمار باید درست مثل دوکگو سنگ،اطراف یک عوضی تمامعیار بوده باشد.
بعد از حدود بیست بار برخوردسمتم تیغهها، شمشیر دوکگو سنگ که دستمزمین بود، شروع کرد به لبپر شدن.
از نظر طول عمر،حلقه این شمشیر پیرتر از خودِسمتم رهبر قلعه بادبزن سیاه بود.
برخلاف ظاهر زمختشان، شمشیرهایگرفتم پهن رهبر قلعه بهمردم سفتی عضلات یک جوان بودند.
وسط دعوا،نفسی بالاخره شمشیر قدیمیمیکرد من اول شکست.
در همان لحظه، با پای راست بهمیومدن زمین فشار آوردم و به عقب سر خوردمدرهای و در ارتفاع کمی از زمین معلق ماندم.
رهبر قلعهبلند بادبزن سیاه بهگرزهای اطرافیانش هشدار داد:
«هر کی یهشمشیرم سلاح دیگه بدهاطراف دست لی زاها...»
دستهایم را به چپ ومیکرد راست باز کردم و «هنرانداختم بزرگ جذب ستاره» را آزاد کردم.
با صدای گردبادیدندانگرگ کوچک، دو سلاح بهمیومدن سمت دستهایم مکیده شدند.
در دستبلند راست، یکحلقه گرز دندان گرگ.
در دستمیکرد چپ، یکگرفتم قلمموی قاضی.
کمی سرم را تکان دادم.
«این دیگه یکم...»
باید قبل ازنُه کشیدن حداقل نگاهدندانگرگ میکردم چی اونجاست.
تا حالا نشنیده بودم هیچنگاهی رزمیکار موریمی همزمان از قلمموی قاضیعجیب و گرز دندان گرگ استفاده کنه.
نه باکلاسه، نه خفن،مار تازه دارم اشتباهاتم رو هماطراف تکرار میکنم... اه ریدم توش.
رهبر قلعه بادبزن سیاههوا فرصتی برای تعویض سلاحمخفیای نداد و دوباره حمله کرد.
حتی با تمام تجربهام، هیچوقت بادندانگرگ ترکیب گرز دندان گرگ و قلمموی قاضیمیرفت نجنگیده بودم، ولی اوضاع کمی اضطراری بود.
حریفم یک استادشمشیرم پیر موریم دراطراف دهه شصت زندگیاش بود.
زندگی مردم عادی در شصت سالگی شاید پر از درد مفاصل، بیماریهای مزمن، کمردرد، کمسوغریب شدن چشم و از کار افتادن کمر باشد، اما یک رزمیکار شصت ساله که عمرش رااما در موریم گذرانده، آنقدر انرژی درونی ذخیره کرده که رنج و درد پیری را خنثی کند.
هر بار که گرز دندانمیشکافتن گرگ و شمشیرهای پهن بهمیرفت هم میخوردند، جرقه به هوا میپرید.
قلمموی قاضی هم که مثلگرزهای چاقوی آشپزخانه گرفته بودم دستم، هرمخفیای بار توسط شمشیرهای پهن دفاع میشد.
خلاصه بگم،میکرد رهبر قلعه بادبزننگاهی سیاه خوب میجنگید.
انگار دوکگو سنگزهرِ حدود چهل سالشمشیرم تمرین شمشیرزنی کرده باشد.
او با تیغههای دوقلوهوا بهطرز حیرتآوری خوب کار میکردخطا و رقص پایش طبیعی بود.
حمله و دفاعش متعادل بود، از فریبهای بچگانهمیشکافتن زیادهروی نمیکرد و از اول تا آخر با شجاعتفرو شمشیر میزد بدون اینکه وقارش را از دست بدهد.
این حرامزاده چه دیوانه بودنگاهی چه نبود، وقتی میجنگید واقعاًسرزمین پادشاه قلعه بادبزن سیاه بود.
تازه این رهبر قلعه بود که وقتیگرفتم با فنون متنوعی که جلوی مدیران اجرایی روغریب نکرده بودم جوابش را دادم، بیشتر گیج شد.
در حین درگیریدندانگرگ شدید با او، افکارمیومدن پراکندهام را کم کردم.
همینطور که تمام اعصابمحلقه را روی مبارزه متمرکز میکردم،سمتم صداهای غیرضروری اطرافم محو شدند.
«...!»
صدای قدمهای رهبر قلعه بادبزن سیاه،شمشیرم تکان خوردن لباسهایش، صدای برخورد سلاحها وسرزمین صدای نفسهای هر دوی ما واضح شد.
لحظهای که صدای نفسش را شنیدم، یاد دودمخفیای «گیاه فراموشی غم» افتادم که دوکگو سنگ بیرون میداداصلی و زود فهمیدم این مردک هم بیماری ریوی دارد.
وسط دعوا،بلند خلط درحلقه سینهاش خرخر میکرد.
عمداً سه چهار ضربه رانگاهی شل و ول رد وسرزمین بدل کردم و عقب کشیدم.
در همان لحظه، رهبر قلعهمیکرد طبق عادت خلطی که ریهاش رامردم پر کرده بود تف کرد بیرون.
«تفو!»
قبل از اینکه آن خلطگرزهای زرد حتی به زمین برسد،میومدن قلمموی قاضی را پرتاب کردم.
درست همان لحظهای کهگرفتم صدای برخورد شمشیر پهنمردم و قلمموی قاضی شنیده شد.
تانگ!
پریدم روی هوا، فاصله را کم کردممیومدن و با تزریق انرژی درونی به گرزفرو دندان گرگ، آن را وحشیانه فرود آوردم.
رهبر قلعه بادبزن سیاه که فهمید حملهامهوا معمولی نیست، شمشیرهای پهنش را ضربدری گرفتتوی تا جلوی گرزِ در حال سقوط را بگیرد.
کوواااااانگ!
میان آن غرش کرکننده...
دوباره از «هنر بزرگ جذب ستاره» استفاده کردم تا قلمموی قاضی رازمین که همان نزدیکی افتاده بود بکشم سمت خودم، و همین که نزدیکدرها شد، مچم را چرخاندم و با «نیروی کف دست» به آن ضربه زدم.
مسیرش تغییر کردنُه و شتاب رو بههوا جلویش حتی شدیدتر شد.
پوک!
«کوعک!»
کجا فرو رفت؟
تازه بعد از اینکه دوباره گرز دندان گرگ راسمتم تاب دادم، دیدم که قلمموی قاضی با ضربه نیرویدرهای کف دست من، درست وسط سینه رهبر قلعه فرو رفته.
رهبر قلعه که داشت عقبنشینی میکرد راانداختم دنبال کردم و پشت سر هم گرزدعوا دندان گرگ را عمودی کوبیدم توی سرش.
دست و پایش را مشغول نگهشمشیرم داشتم تا نتواند قلمموی قاضی گیرعادی کرده در سینهاش را بیرون بکشد.
بعد از سه بار دفاع کردن،سمتم بالاخره رهبر قلعه هر دو شمشیر پهندیوار را انداخت و با باسن زمین خورد.
به نظر میرسید چون سعی کردهدندانگرگ بود با وجود جراحت، انرژی درونیاش رامیرفت بالا بکشد، چی و خونش معکوس شده.
خیلی زود، خونشمشیرم از دهان رهبر قلعهانداختم بادبزن سیاه فواره زد.
در حالی که گرز دندان گرگشمشیرم را محکم گرفته بودم، نزدیک شدمعادی و از بالا به او نگاه کردم.
«ارباب قلعه، نمیتونی پاشی؟»
رهبر قلعه با چهرهای خستهگرزهای سر تکان داد و بعدمیومدن با لحنی دستوری صحبت کرد.
«...بس کن.»
چقدر ادای پادشاهها را درآورده بودشمشیرم که حتی در این وضعیت همعادی با لحن دستوری با من حرف میزد؟
«من بردهتگرزهای نیستم. چراهوا اینطوری زر میزنی؟»
آدمی که حتی موقعحلقه مرگش هم لحن بقیهمیشکافتن رو اصلاح میکنه، اونم منم.
رهبر قلعه دندانهایشمشیرم خونآلودش را نشاناطراف داد و لبخند زد.
«اگه بذاری زیردستانم درمانم کنن، توشمشیرم رو رهبر بعدی قلعه میکنم. ضرر نمیکنی.سرزمین صاحب همهچیز توی قلعه بادبزن سیاه میشی.»
صدایش آرام بود، برایهوا همین خوب نمیشنیدم، ولیمخفیای کلیت حرفش همین بود.
من پیشنهادبلند رهبر قلعه بادبزنگرزهای سیاه را نپذیرفتم.
«نمیخوام.»
«نمیخوای... همهشون یه مشت احمق حرومزادهن. حرومزادههای احمقی کهاطراف بدون دستور گرفتن حتی نمیتونن از خودشون مراقبت کنن.تماشا تو باید اونا رو بگیری و ازشون استفاده کنی.»
آیا این دیدگاه کسی بود که بامیومدن بردهداری زندگی کرده بود؟ فکر کردم رهبر قلعهدرهای همینطوری میمیرد، برای همین کلمات آخرش را پرسیدم.
«ارباب قلعه، قبلنُه از سقط شدندندانگرگ یه زر آخری بزن.»
رهبر قلعه بهسختی سرش را بلنداطراف کرد و این کلمات را برایغریب اهالی قلعه بادبزن سیاه باقی گذاشت.
«ای حرومزادههاینفسی احمق، همگیمار خسته نباشید.»
در حالی که خنده عجیب و فلزیمیومدن سر داده بود، گرز دندان گرگ را بالادرهای بردم و کوبیدم توی سرش تا له شود.
تراق!
«تا لحظهمیکرد آخر همگرفتم رو مخ بود.»
بهنیابت از بردههایی که به خاطرشمشیرم پول فروخته شده بودند، دوباره گرز راسرزمین روی همان نقطه له شده فرود آوردم.
به یاد احمقهای حرومزادهای که معتاد قمار بودند و پول خانواده، پولزمین قرضی، پول رفقا و حتی پولی که از پیرزن همسایه تا فامیلهای دورباز دزدیده بودند را به باد میدادند، دوباره گرز دندان گرگ را پایین آوردم.
با فکر اینکه با وجود همهدندانگرگ این کثافتکاریها، حتماً خوب خورده، راحت خوابیدهمیرفت و جاش گرم بوده، گرز را کوبیدم.
خون پاشیده شدهشمشیرم و تکههای گوشت کلهیانداختم لهشدهاش به صورتم چسبید.
دیگر مرده بود و با خودم حساب کردم کهاطراف یکیدیگر با گرز زدن گناهم را سنگینتر نمیکند، پستماشا با کمی احساس خرج کردن، یک بار دیگر کوبیدم.
این بار، گرزدندانگرگ به زمین خورد ومیومدن صدای بلندتری ایجاد کرد.
کوواااااااااانگ!
با صورتی که غرقگرفتم خون بود، نگاهی بهمردم اطراف قلعه بادبزن سیاه انداختم.
«....»