چپتر 286: با طرز فکر جینگ که
0یعنی بازم پیش میادکنیم که یه سفر به ایناگه طول و درازی داشته باشم؟
هر روزمون پر بود ازهنرهای منظرههای عجیبوغریب و غذاهایی کهکردم تا حالا مزهشون نکرده بودم.
بعضی وقتا کل روز رو تا غروبخود آفتاب راه میرفتیم، و روزایی که نسیمشمشیر خنکی میوزید، شبها هم به راهمون ادامه میدادیم.
روزایی هم بود که زیر باروناندازه دم صبح موش آبکشیده میشدیم وشبانه مجبور بودیم تو یه مسافرخانه پناه بگیریم.
خیلی وقتا با دیدن یه دریاچه، قبل از اینکه بساط اردو رواندازه پهن کنیم، با سنگپرونی روی آب بازی میکردیم و اگه نور مهتابمبارزه به اندازه کافی روشن بود، تنی به آب میزدیم و شنای شبانه میکردیم.
در هر حال، از اونجایی که قصد داشتمکلاً تو دریاچه شرقی مبارزه کنم، مصمم بودم کهیاد از قبل خودم رو با آب وفق بدم.
با اینکه غذا خوردن تو یه رستوران درستوحسابی حال میداد،اوصاف اما به پریدن تو دریاچه برای گرفتن ماهی و شکار حیواناتلذت وحشی برای کباب کردن و خوردن هم حسابی عادت کرده بودم.
سفر ما، انگار که تیکهای از زندگیمونکافی رو بریده باشن و روش برچسب «سفر»اونجایی زده باشن، به خودی خود خاصتر شده بود.
با این اوصاف، منکنیم واقعاً دارم میرم که شمشیراگه اول جناح غیرمتعارف رو بکشم؟
یا فقط دارممدتی از این سفررزمی لعنتی لذت میبرم؟
عجیبه، ولی برای مدتیبرچسب تمرین هنرهای رزمی و گردششده چی رو کلاً فراموش کردم.
بیقراریام دود شد و رفت هوا، تنهاییم رو برای مدتیمیزدیم از یاد بردم، و فقط تماشای کوهها و رودخونههای بینامونشونمصمم بهم این اجازه رو داد که کینهام رو موقتاً کنار بذارم.
بدون اینکهاردو حتی مسیر روسنگپرونی درستوحسابی چک کنیم...
فقط به سمت شرق میرفتیم.
حتی اگه سرروش از دریا درمیآوردیمخودی هم خیالی نبود.
میتونستیم یه نگاهی بهنور دریا بندازیم و بعدشروشن دوباره برگردیم سمت دریاچه شرقی.
هم به دشمنامپهن و هم به متحدامبازی زمان کافی داده بودم.
کی قرارهولی بیاد تاتمرین منو بکشه؟
و کیباشن قراره بیادبرچسب کمکم کنه؟
از یه جایی بهنور بعد، صادقانه بگم، دیگهروشن برام پشیزی اهمیت نداشت.
معنای ایناردو مبارزه برایکنیم من اینطوریه.
دلم میخواد حتی اونایی که منورزمی نمیشناسن هم نبردی که قراره تو دریاچهرفت شرقی اتفاق بیفته رو به خاطر بسپارن.
چرا مردی کهروش بهش میگن رهبر فرقهخود هائو وارد مبارزه شد؟
چرا مردی که بهش میگنمهتاب رهبر فرقه هائو داره سعی میکنهشنای شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو بکشه؟
مهمه که بقیه دلیلشکنیم رو بدونن؛ پیروزی یامیکردیم شکست فقط به دست سرنوشته.
با طرز فکرمدتی جینگ که بهرزمی راهم ادامه دادم.
به لطف قیافهی ترسناک شیطان شبح و هالهیخاصتر سنگین شیطان شمشیر، تو کل طول سفرمون باجناح هیچ احمقی که بخواد بهمون بیاحترامی کنه روبهرو نشدیم.
اگه فقط من و شیطان شهوتاندازه بودیم، تا الان احتمالاً دهها نفر روحال تا سر حد مرگ کتک زده بودیم.
حتی وقتی به گروهی از یه فرقهبازی بینامونشون تو موریم برمیخوردیم، مسیر بدون حتیروشن یه سلام و احوالپرسی ساده برامون باز میشد.
از اونجایی که طرف مقابل هیچ قصدیگردش برای درگیری نداشت، ما هم بدون هیچ کلمهایتنهاییم و بدون هیچ احساسی به راهمون ادامه میدادیم.
قراره چهارباشن شرور بزرگبرچسب پیشرفت کنن؟
نمیدونم.
با این حال، چیزی که توروی وجودمون به شکل خفهکنندهای سفت واندازه گرهخورده بود، تا حدودی شل شده بود.
این یه جور کوتهفکری بود که اگه سفرکلاً نمیکردم اصلاً نمیفهمیدم وجود داره، چون تازه بعدیاد از اینکه شل شد فهمیدم چقدر سفت بوده.
با گذشت حدود چهلبرچسب روز که مثل بادخاصتر به سبکی سپری شد.
متوجه شدم کهاگه وضعیت بدنم خیلیاندازه بهتر از قبل شده.
انگار بدنم با خوردن، خوابیدن،سنگپرونی استراحت کردن و بازی کردن، خودشمهتاب رو بازیابی و بازسازی کرده بود.
یه حس دلپذیر داشتم، انگارهنرهای که وضعیت جسمانیام به سطحکردم بالاتری ارتقا پیدا کرده بود.
عمدی نبود، ولی...
یعنی واقعاً بازیاگه کردن و خوردناندازه همون حقیقت جاودانهست؟
با پوست و استخونم یاد گرفتم کهبازی زل زدن به دیوار و تمرین کردن، تنهاتنی راهِ تبدیل شدن به یه آدم قویتر نیست.
با این حساب، یعنی بالاخره از حالت یهکلاً میمون دیوونه خلاص شدم؟ راستش رو بخواین، دیگه برامبردم فرقی نمیکرد که یه میمون دیوونه باشم یا نه.
دریاچه شرقی جایی بود کهمهتاب صخرههای عجیب، سنگهای غریب و آبراههایشنای غیرعادی تو هم تنیده شده بودن.
به محض رسیدن، دیدم اونقدر بزرگهروی که اصلاً نمیدونستم برای پیدا کردن شمشیرکافی اول جناح غیرمتعارف باید کدوم گوری برم.
پشت آبها جزیرههایمدتی صخرهای بود و پشتگردش جزیرههای صخرهای بازم آب.
قایقهای کوچیک مردم رو جابهجازده میکردن و کلی آدم اونجا بودواقعاً که نمیشد فهمید رزمیکارن یا ملوان.
سرم رو که چرخوندم،نور دریاچهای شبیه به یه دریایتنی بیکران جلوم پهن شده بود.
وقتی به اون طرف نگاه کردم، یه خیابونمیکردیم شلوغ و پرهیاهو که اصلاً به دریاچه شرقیمیزدیم نمیخورد، در امتداد ساحل دریاچه شکل گرفته بود.
اولین حسی کهمدتی موقع رسیدن داشتمرزمی این بود که...
چطور یکی میتونه تو این دریاچه شرقیِ به اینشده درندشتی لقب شمشیر اول رو یدک بکشه؟ حس میکردمبکشم پام رو گذاشتم تو یه موریم کاملاً جدا و مستقل.
شیطان شهوت به حرف اومد.
«شمشیر اول بودنپهن تو همچین جایی هیچبازی فرقی با پادشاهی نداره.»
شیطان شبحولی نگاهی به اطرافهنرهای انداخت و گفت:
«دقیقاً. به نظرروش میاد قبل ازخودی اعلام جنگمون رسیدیم.»
سرم رو تکون دادم.
«واقعاً اینطوریه؟ اونمپهن بعد از این همهبازی لفت دادنمون تو راه.»
جمعیت اونقدر فشردهمدتی بود که شونههارزمی به هم ساییده میشد.
قیافهی ترسناک شیطان شبح وزده هالهی سنگین شیطان شمشیر تواوصاف اون سیل جمعیت تأثیر چندانی نداشت.
یه هرجومرج پر سر و صدااندازه بود؛ اونقدر بلند که صدای حرفشبانه زدن با بغلدستیت هم توش گم میشد.
غذا، لباس، نمایشهای خیابونی، دادزنها، محلیها، تماشاچیها و آدماییاگه با اهداف نامعلوم همه با هم قاطی شده بودنشبانه و یه خیابون پر از آشوب رو ساخته بودن.
اول از همه بایدتمرین با این شلوغی وکلاً هیاهو خودمون رو وفق میدادیم.
اما قبل از اینکه این منظرهیخودی ناآشنا برامون عادی بشه، صدای بلندیدارم از یه جایی به گوش رسید.
«رهبر فرقه هائو!»
سر جای خودم خشکمکنیم زد و به پشتبوممیکردیم یه ساختمون نگاه کردم.
مردی که تا حالا ندیده بودمش داشت زل میزد به من، ودود به محض اینکه فریاد اون مردِ صداکلفت تموم شد، خیابونی که تاداد چند لحظه پیش غلغله بود، به طرز عجیبی تو سکوت فرو رفت.
«...»
سکوت اونقدر مطلقاگه بود که آدماندازه رو بهتزده میکرد.
رهگذرها وایسادن تا ما رو تماشا کنن،بازی و از هر ده نفر، چهار پنج نفرشونتنی جیم شدن و از اون منطقه فرار کردن.
با این حال، در حالی که خیلیها داشتنکلاً ما رو میپاییدن، نیت قتل از پنجرهها و کوچههایبردم ساختمونهای اطراف، و حتی از روی پشتبومها احساس میشد.
شیطان شهوتباشن تحت تأثیربرچسب قرار گرفته بود.
«واو... این دیگه چه کوفتیه.»
بدون اینکه حتی حرفی بزنیم، تو یهبازی آرایش دفاعی وایسادیم تا همه طرف روروشن پوشش بدیم و به اطراف نگاه کردیم.
صدایی ازولی یه گوشهایتمرین بلند شد.
«...بالاخره پیداتباشن شد؟ خیلیبرچسب طولش دادی لعنتی.»
این یعنی اونا کل این خیابوناندازه شلوغ و بینامونشون رو تحت کنترلشبانه گرفته بودن و منتظر من بودن.
با قیافهای مات وکنیم مبهوت به اطراف نگاه کردماگه و بعد به حرف اومدم.
«...این حرومزاده اینمدتی همه زیردست داشت؟ منگردش رهبر فرقه هائو هستم.»
به محض اینکه حرفم تمومزده شد، صدای کشیده شدن سلاحهااوصاف از همه طرف بلند شد.
این اولین باری بود که صدایاندازه بیرون کشیده شدن صدها شمشیر رو بهحال طور همزمان میشنیدم، و بدجور مورمورکننده بود.
«واو، عجب حرومزادههای روانیای هستین.»
آخه مگه میشه آدمایی به این شجاعی و در عین حالبیقراریام به این بیکلهای وجود داشته باشن؟ به اندازهی فاصلهی بین ارادهی مناجازه و طرز فکر شمشیر اول جناح غیرمتعارف، دشمن زل زده بود بهمون.
رو به دشمنا گفتم.
«این دیگه تهِ مسخرهبازیه.»
چون همهجا تو سکوتکنیم فرو رفته بود، صداممیکردیم خیلی واضح پخش شد.
«من گفتم میخوام با شمشیر اول جناحگردش غیرمتعارف یه دوئل تنبهتن داشته باشم، پس راهنماییمتنهاییم کنید. نکنه همهتون خیلی عجله دارین همینجا بمیرین؟»
صدای خنده از همه طرف منفجرخودی شد، و همه به جز شیطاندارم شمشیر باهاشون شروع به خندیدن کردن.
«هاهاهاها...»
ناگهان، تو پنجرهی یه ساختمونسنگپرونی سهطبقه مردی رو دیدم کهنور دستش رو برده بود بالا.
با پایین اومدنمدتی دست اون مرد،رزمی دستور صادر شد.
«بکشیدشون.»
بدون اینکه حتی یه نفرمهتاب حمله کنه، سلاحهای مخفی ازمیزدیم زمین و زمان سرمون باریدن گرفت.
آخه اینواردو چطوری بایدکنیم دفاع کنم؟
یه باد کف دست آغشته بهرزمی هنر یخ ماه رو به زوالدود رو به سمت جلو آزاد کردم.
بعد از اینکه مطمئن شدم شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان شمشیر هر کدومشمشیر با باد کف دست دارن جواب حملات رو میدن، مثل تیر از جا پریدم وگردش تو هوا به سمت ساختمون اون حرومزادهای که دستور حمله رو داده بود، یورش بردم.
شمشیر چوبیام رو تو همون هوا کشیدم، پنجره رو مورب شکافتم وشبانه با یک نفس پریدم تو اون اتاق پهناور. بیدرنگ چی شمشیر روغذا که با چی مرغ چوبی ترکیب شده بود، به سمت جلو پخش کردم.
وقتی دیدم یکیشون برای جواب دادن شمشیر کشیده، پریدم سمتش،نور با نیروی کف دستِ چپم کوبیدم به پایینتنهاش و بعداونجایی شمشیر چوبیام رو تا دسته فرو کردم تو گردن مرتیکه.
نتونستم جلوی تعجبم روتمرین بگیرم وقتی فهمیدم اینکلاً فرماندهه اصلاً مبارز ماهری نیست.
برگشتم سمت همون پنجرهبرچسب خردشده و به میدان نبردشده آشورا در پایین نگاه کردم.
دیگه خبری از سکوت نبود؛مهتاب جاش رو جیغ و فریادهایی گرفتهشنای بود که روی هم تلنبار میشدن.
شیطان شبح داشت با چرخوندن شمشیرش جلوبازی میرفت و شیطان شهوت با دستهایی کهروشن کاملاً سفید شده بودن، داشت قتلعام میکرد.
حتی وسط اونهمهمدتی بلبشو، شیطان شمشیررزمی داشت لبخند میزد.
قیافهاش شبیه کسی بود که ازخودی شر یه زندگی روزمره و کسلکنندهدارم خلاص شده و حسابی کیفور بود.
با لبخند به آدمهایینور که تو اون میدان نبردتنی آشورا جون میدادن، نگاه کردم.
«عجب حرومزادههای احمقی...»
با دیدن سلاحهای مخفی که دوبارهرزمی به سمتم پرواز میکردن، از هموندود پنجره شکسته دوباره پریدم تو هوا.
گردن اون احمقی رو که از روی پشتبامخاصتر داشت بهم نگاه میکرد، زدم و به محضجناح فرود اومدن، کل میدان نبرد اومد زیر نگاهم.
«...»
اون الاغهایی که رو هر پشتبام کمین کرده بودن،اگه بالاخره از جاشون بلند شدن و با استفاده ازشبانه مهارت سبکی شروع کردن به پریدن از روی سقفها.
صحنه عجیبی بود؛ انگارتمرین یه گله ملخ رنگارنگ داشتنفراموش از روی سقفها پایین میریختن.
با دیدن این زیردستهای ملخیشکل،زده مطمئن شدم که شمشیر اولاوصاف جناح غیرمتعارف اصلاً آدم معمولیای نیست.
تازه با دیدن لباسهای بعضیهاشون که یکدستکافی سیاه بود، فهمیدم یه گروه قاتل یا کلاًقصد یه فرقه رو برای این کار اجیر کرده.
فکر میکردم فقط دزدان دریاییسنگپرونی رودخانه رو به عنوان زیردستنور فرماندهی میکنه، ولی خب، اشتباه میکردم.
اونهایی که میاومدن تا بمیرن،هنرهای غرق تو نیت قتل بودن وبیقراریام اصلاً نمیشد باهاشون منطقی حرف زد.
برای یه نبردروش دستگرمی، بیش ازخودی حد وحشیانه بود.
احتمالاً خودشون هم فکرنور نمیکردن بتونن فقط باروشن همین حملات کارمون رو بسازن.
بیشتر شبیه حملهای بودکنیم که میخواستن باهاش ابتکارمیکردیم عمل رو دست بگیرن.
با چی شمشیرم، بالاتنهتمرین اونهایی رو که بین ساختمونهافراموش تو هوا معلق بودن، شکافتم.
با افتادن جنازههای دونیمشده روی زمین، یه خروارخاصتر سلاح مخفی از پشت سرم باریدن گرفت وجناح مجبورم کرد من هم مدام اینور و اونور بپرم.
ناگهان یه یارویی که همون نزدیکی داشتکافی میپرید، یه کیسه رو انداخت تو هوااونجایی و یه پودر زرد تو آسمون پخش شد.
«عجب گندکاریای.»
اینکه اینقدرولی تابلو سمتمرین پخش کنی...
دشمنهایی از گروههای مختلف کهزده داشتن سمتم هجوم میآوردن، با استنشاقواقعاً اون پودر زرد همونجا ولو شدن.
نفسم رو حبس کردم و روی ساختمونهاکافی دویدم؛ دست و بالاتنه هر احمقی رواونجایی که سر راهم سبز میشد، قطع میکردم.
یکدفعه صدای خندهپهن شیطان شهوت از پایینبازی یکی از ساختمونها پیچید.
به نظر میرسید کاملاً ردهنرهای داده و داره همهچیز روکردم به خاک و خون میکشه.
وقتی دیدم این آشغالها هیچزده ترسی تو وجودشون نیست، تصمیم گرفتمواقعاً به بیرحمانهترین شکل ممکن سلاخیشون کنم.
کلههاشون رو میگرفتم و از روی ساختمونها پرت میکردم پایین، همونطور که سر پا بودنقصد از وسط دونیمشون میکردم و برای اونهایی که مثل مورچه روی پشتبامها وول میخوردن، یهپریدن مهر دست بزرگ مرغ شعلهور ول دادم و همهشون رو با یه ضربه فرستادم هوا.
من هماردو هیچ راهکنیم برگشتی ندارم.
برام مهم نبود انرژی درونیامهنرهای ته میکشه یا نه؛ همهشونکردم رو گیر آوردم و نفله کردم.
تازه بعد از اینکه بیشتر از بیست نفرشونخاصتر رو به طرز فجیعی کشتم، جو روانی رویجناح پشتبامها عوض شد و دیدم کمکم دارن عقبنشینی میکنن.
عمداً فقط افتادم دنبالنور اونهایی که در میرفتنروشن و دستهاشون رو قطع کردم.
با نکشتنشون و فقط قطع کردن دستهاشون،بازی جیغ و دادهای بعدش، شجاعت اونهایی رو کهتنی برای مرگ آماده شده بودن، به چالش میکشید.
اصلاً وضعیتولی پایین روتمرین کلاً فراموش کردم.
دلیلش این بودروش که سلاحهای مخفی بیشترخود از بالا سرمون میبارید.
میدان نبرد آشورا روی زمین رو سپردمکافی به اون سه تا و خودم شروعاونجایی کردم به پاکسازی خط مقدم روی پشتبامها.
هر از گاهی پیدا میشدن کسایی که انرژی درونیشون اونقدرنور عمیق بود که شمشیرم رو دفع کنن، ولی حتی اونهااونجایی هم نمیتونستن بیشتر از سه چهار بار جلوی حملاتم دوام بیارن.
اونهایی رو هم که گهگاه مقاومترزمی سرسختانهای میکردن، سریع با له کردنشوندود زیر بار انرژی درونیام میفرستادم به درک.
یه جایی وسطروش کار، صدای شلپشلوپخودی از زیر پاهام شنیدم.
همینطور که از یه پشتباممهتاب میپریدم رو اونیکی، دیدم دارممیزدیم تو گودالهای خون قدم برمیدارم.
شلوار واردو کفشهام غرقکنیم خون شده بود.
بعد از اینکه بدون استثنا همه روگردش روی پشتبامها سلاخی کردم، کفشهای خونآلودم رو گذاشتمتنهاییم رو نرده و وضعیت پایین رو برانداز کردم.
جنازههای افتاده رویروش زمین، مثل ماهیهای مرده،خود منظره چندشآوری ساخته بودن.
بعضی از ساختمونها فرو ریختهمهتاب بودن و بعضی از جنازههامیزدیم همونطور سر پا خشکشون زده بود.
از یکی از ساختمونها، یه یاروییروی افقی پرواز کرد بیرون، کوبیده شداندازه به دیوار روبهرویی و کلهاش ترکید.
تق!
از همون نقطه، شیطانبرچسب شهوت در حالی کهخاصتر غرق خون بود، اومد بیرون.
شیطان شبح داشت به لباسهای پارهپوره خودش نگاه میکردتنی و شیطان شمشیر هم بدون حتی یه خراش یامبارزه یه قطره خون رو تنش، داشت اطراف رو برانداز میکرد.
چند نفر مرده بودن؟
از روی پشتبام بهتمرین اون سه تا پایینکلاً نگاه کردم و گفتم.
«همون اولباشن کاری عجببرچسب گندی بالا اومد.»
شیطان شهوت با اون صورتمهتاب خونآلودش نیشخندی زد و دندونهایمیزدیم سفیدش رو به نمایش گذاشت.
«این حرومزادهها واقعاًپهن فکر کردن ماروی با این چیزا میترسیم؟»
شیطان شبح با خونسردی گفت.
«تعدادشون خیلی زیاد بود.»
شیطان شمشیر سرشاگه رو گرفت بالا،اندازه نگاهم کرد و گفت.
«بیا پایین.اردو بریم یهکنیم چیزی کوفت کنیم.»
«فکر خوبیه.»
به نظر میرسیدروش باید کنار همین جنازههاخود منتظر حریف بعدیمون بمونیم.
پریدم سمتمیکردیم جایی که جنازههامهتاب تلنبار شده بودن.
با یه صدای تالاپ،کنیم یه مقدار خون از جاییاگه که فرود اومدم پاشید بیرون.
اهمیتی نداشت، ولی خونتمرین روی شمشیر چوبیام روکلاً تکوندم و غلافش کردم.
وقتی یهو یه نفس عمیقزده کشیدم، بوی خون و ماهیاوصاف قاطی شد و زد زیر دماغم.
بوی گند وحشتناکی بود.
اگه چهار شرور بزرگ و شمشیرروی اول جناح غیرمتعارف با هم درگیراندازه بشن، انتظار همچین بوی گندی هم میره.
شیطان شبح به حرف اومد.
«استاد برجستهای بینشون نبود.برچسب همهشون آدمهای اجیرشده بودن.خاصتر ملغمهای از رونینها و قاتلها.»
شیطان شهوت یه لگد به جنازهای که ورودیروشن یه مسافرخانه ولو شده بود زد تا راهداشتم رو باز کنه و به شیطان شمشیر گفت.
«استاد، از اینپهن طرف. بیا اولروی یه گلویی تازه کنیم.»
به میزی که شیطانتمرین شهوت میخواست روش بشینهکلاً نگاه کردم و گفتم.
«هوی ریغو.»
«چته؟»
«بهش دست نزن.»
روی میز غذا وتمرین مشروب بود، اما کاملاً تمیزفراموش و دستنخورده به نظر میرسید.
اون منطقه پر از مسافرخانه و رستورانخود بود، ولی یه حسی بهم میگفت همهشون پراول از آشغالهاییه که اگه بخوریشون درجا سقط میشی.
شیطان شهوتمیکردیم اخم کردنور و گفت.
«سمیه؟»
«اینجا نمیتونیم چیزی کوفت کنیم.»
من هم تشنهام بود، ولی تنهاخودی چیزی که اینجا گیرمون میاومد بوی خون،میرم جنازه، ماهی، تعفن و مگسهای مردارخوار بود.
بوی گند و خون رویمهتاب بدنمون حک شده بود و نشونشنای میداد که ما غریبه و مزاحمیم.
در قامتاردو مهمونهای ناخونده،کنیم به راه افتادیم.
همونطور که دوبارهمدتی کنار هم قدم برمیداشتیم،گردش شیطان شبح نگاهم کرد.
«بازم میخوایم بریم جلو؟»
«اگه همینطور بریم جلو، بالاخره یکیاندازه پیدا میشه یه قطره آب بدهشبانه دستمون. مطمئناً که همه دشمن نیستن. بریم.»
ناگهان شیطان شمشیر که داشتسنگپرونی یه نفس عمیق میکشید، بهنور جلو خیره شد و گفت.
«بالاخره میتونمولی یه نفستمرین راحت بکشم. انگار...»
نذاشتم حرف شیطانروش شمشیر تموم بشهخودی و جواب دادم.
«انگار رسیدیم خونه.»
حس خوشامدگویی عجیبی، جوری کهسنگپرونی مو به تنم سیخ شدهنور بود، تمام وجودم رو فرا گرفت.