---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 286: با طرز فکر جینگ که • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 286: با طرز فکر جینگ که

0

یعنی بازم پیش میاد‌کنیم​ که یه سفر به این‌اگه​ طول و درازی داشته باشم؟

هر روزمون پر بود از‌هنرهای​ منظره‌های عجیب‌وغریب و غذاهایی که‌کردم​ تا حالا مزه‌شون نکرده بودم.

بعضی وقتا کل روز رو تا غروب‌خود​ آفتاب راه می‌رفتیم، و روزایی که نسیم‌شمشیر​ خنکی می‌وزید، شب‌ها هم به راهمون ادامه می‌دادیم.

روزایی هم بود که زیر بارون‌اندازه​ دم صبح موش آب‌کشیده می‌شدیم و‌شبانه​ مجبور بودیم تو یه مسافرخانه پناه بگیریم.

خیلی وقتا با دیدن یه دریاچه، قبل از اینکه بساط اردو رو‌اندازه​ پهن کنیم، با سنگ‌پرونی روی آب بازی می‌کردیم و اگه نور مهتاب‌مبارزه​ به اندازه کافی روشن بود، تنی به آب می‌زدیم و شنای شبانه می‌کردیم.

در هر حال، از اونجایی که قصد داشتم‌کلاً​ تو دریاچه شرقی مبارزه کنم، مصمم بودم که‌یاد​ از قبل خودم رو با آب وفق بدم.

با اینکه غذا خوردن تو یه رستوران درست‌وحسابی حال می‌داد،‌اوصاف​ اما به پریدن تو دریاچه برای گرفتن ماهی و شکار حیوانات‌لذت​ وحشی برای کباب کردن و خوردن هم حسابی عادت کرده بودم.

سفر ما، انگار که تیکه‌ای از زندگیمون‌کافی​ رو بریده باشن و روش برچسب «سفر»‌اونجایی​ زده باشن، به خودی خود خاص‌تر شده بود.

با این اوصاف، من‌کنیم​ واقعاً دارم میرم که شمشیر‌اگه​ اول جناح غیرمتعارف رو بکشم؟

یا فقط دارم‌مدتی​ از این سفر‌رزمی​ لعنتی لذت می‌برم؟

عجیبه، ولی برای مدتی‌برچسب​ تمرین هنرهای رزمی و گردش‌شده​ چی رو کلاً فراموش کردم.

بی‌قراری‌ام دود شد و رفت هوا، تنهاییم رو برای مدتی‌می‌زدیم​ از یاد بردم، و فقط تماشای کوه‌ها و رودخونه‌های بی‌نام‌ونشون‌مصمم​ بهم این اجازه رو داد که کینه‌ام رو موقتاً کنار بذارم.

بدون اینکه‌اردو​ حتی مسیر رو‌سنگ‌پرونی​ درست‌وحسابی چک کنیم...

فقط به سمت شرق می‌رفتیم.

حتی اگه سر‌روش​ از دریا درمی‌آوردیم‌خودی​ هم خیالی نبود.

می‌تونستیم یه نگاهی به‌نور​ دریا بندازیم و بعدش‌روشن​ دوباره برگردیم سمت دریاچه شرقی.

هم به دشمنام‌پهن​ و هم به متحدام‌بازی​ زمان کافی داده بودم.

کی قراره‌ولی​ بیاد تا‌تمرین​ منو بکشه؟

و کی‌باشن​ قراره بیاد‌برچسب​ کمکم کنه؟

از یه جایی به‌نور​ بعد، صادقانه بگم، دیگه‌روشن​ برام پشیزی اهمیت نداشت.

معنای این‌اردو​ مبارزه برای‌کنیم​ من این‌طوریه.

دلم می‌خواد حتی اونایی که منو‌رزمی​ نمی‌شناسن هم نبردی که قراره تو دریاچه‌رفت​ شرقی اتفاق بیفته رو به خاطر بسپارن.

چرا مردی که‌روش​ بهش میگن رهبر فرقه‌خود​ هائو وارد مبارزه شد؟

چرا مردی که بهش میگن‌مهتاب​ رهبر فرقه هائو داره سعی می‌کنه‌شنای​ شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو بکشه؟

مهمه که بقیه دلیلش‌کنیم​ رو بدونن؛ پیروزی یا‌می‌کردیم​ شکست فقط به دست سرنوشته.

با طرز فکر‌مدتی​ جینگ که به‌رزمی​ راهم ادامه دادم.

به لطف قیافه‌ی ترسناک شیطان شبح و هاله‌ی‌خاص‌تر​ سنگین شیطان شمشیر، تو کل طول سفرمون با‌جناح​ هیچ احمقی که بخواد بهمون بی‌احترامی کنه روبه‌رو نشدیم.

اگه فقط من و شیطان شهوت‌اندازه​ بودیم، تا الان احتمالاً ده‌ها نفر رو‌حال​ تا سر حد مرگ کتک زده بودیم.

حتی وقتی به گروهی از یه فرقه‌بازی​ بی‌نام‌ونشون تو موریم برمی‌خوردیم، مسیر بدون حتی‌روشن​ یه سلام و احوال‌پرسی ساده برامون باز می‌شد.

از اونجایی که طرف مقابل هیچ قصدی‌گردش​ برای درگیری نداشت، ما هم بدون هیچ کلمه‌ای‌تنهاییم​ و بدون هیچ احساسی به راهمون ادامه می‌دادیم.

قراره چهار‌باشن​ شرور بزرگ‌برچسب​ پیشرفت کنن؟

نمی‌دونم.

با این حال، چیزی که تو‌روی​ وجودمون به شکل خفه‌کننده‌ای سفت و‌اندازه​ گره‌خورده بود، تا حدودی شل شده بود.

این یه جور کوته‌فکری بود که اگه سفر‌کلاً​ نمی‌کردم اصلاً نمی‌فهمیدم وجود داره، چون تازه بعد‌یاد​ از اینکه شل شد فهمیدم چقدر سفت بوده.

با گذشت حدود چهل‌برچسب​ روز که مثل باد‌خاص‌تر​ به سبکی سپری شد.

متوجه شدم که‌اگه​ وضعیت بدنم خیلی‌اندازه​ بهتر از قبل شده.

انگار بدنم با خوردن، خوابیدن،‌سنگ‌پرونی​ استراحت کردن و بازی کردن، خودش‌مهتاب​ رو بازیابی و بازسازی کرده بود.

یه حس دلپذیر داشتم، انگار‌هنرهای​ که وضعیت جسمانی‌ام به سطح‌کردم​ بالاتری ارتقا پیدا کرده بود.

عمدی نبود، ولی...

یعنی واقعاً بازی‌اگه​ کردن و خوردن‌اندازه​ همون حقیقت جاودانه‌ست؟

با پوست و استخونم یاد گرفتم که‌بازی​ زل زدن به دیوار و تمرین کردن، تنها‌تنی​ راهِ تبدیل شدن به یه آدم قوی‌تر نیست.

با این حساب، یعنی بالاخره از حالت یه‌کلاً​ میمون دیوونه خلاص شدم؟ راستش رو بخواین، دیگه برام‌بردم​ فرقی نمی‌کرد که یه میمون دیوونه باشم یا نه.

دریاچه شرقی جایی بود که‌مهتاب​ صخره‌های عجیب، سنگ‌های غریب و آبراه‌های‌شنای​ غیرعادی تو هم تنیده شده بودن.

به محض رسیدن، دیدم اونقدر بزرگه‌روی​ که اصلاً نمی‌دونستم برای پیدا کردن شمشیر‌کافی​ اول جناح غیرمتعارف باید کدوم گوری برم.

پشت آب‌ها جزیره‌های‌مدتی​ صخره‌ای بود و پشت‌گردش​ جزیره‌های صخره‌ای بازم آب.

قایق‌های کوچیک مردم رو جابه‌جا‌زده​ می‌کردن و کلی آدم اونجا بود‌واقعاً​ که نمی‌شد فهمید رزمی‌کارن یا ملوان.

سرم رو که چرخوندم،‌نور​ دریاچه‌ای شبیه به یه دریای‌تنی​ بی‌کران جلوم پهن شده بود.

وقتی به اون طرف نگاه کردم، یه خیابون‌می‌کردیم​ شلوغ و پرهیاهو که اصلاً به دریاچه شرقی‌می‌زدیم​ نمی‌خورد، در امتداد ساحل دریاچه شکل گرفته بود.

اولین حسی که‌مدتی​ موقع رسیدن داشتم‌رزمی​ این بود که...

چطور یکی می‌تونه تو این دریاچه شرقیِ به این‌شده​ درندشتی لقب شمشیر اول رو یدک بکشه؟ حس می‌کردم‌بکشم​ پام رو گذاشتم تو یه موریم کاملاً جدا و مستقل.

شیطان شهوت به حرف اومد.

«شمشیر اول بودن‌پهن​ تو همچین جایی هیچ‌بازی​ فرقی با پادشاهی نداره.»

شیطان شبح‌ولی​ نگاهی به اطراف‌هنرهای​ انداخت و گفت:

«دقیقاً. به نظر‌روش​ میاد قبل از‌خودی​ اعلام جنگمون رسیدیم.»

سرم رو تکون دادم.

«واقعاً این‌طوریه؟ اونم‌پهن​ بعد از این همه‌بازی​ لفت دادنمون تو راه.»

جمعیت اونقدر فشرده‌مدتی​ بود که شونه‌ها‌رزمی​ به هم ساییده می‌شد.

قیافه‌ی ترسناک شیطان شبح و‌زده​ هاله‌ی سنگین شیطان شمشیر تو‌اوصاف​ اون سیل جمعیت تأثیر چندانی نداشت.

یه هرج‌ومرج پر سر و صدا‌اندازه​ بود؛ اونقدر بلند که صدای حرف‌شبانه​ زدن با بغل‌دستیت هم توش گم می‌شد.

غذا، لباس، نمایش‌های خیابونی، دادزن‌ها، محلی‌ها، تماشاچی‌ها و آدمایی‌اگه​ با اهداف نامعلوم همه با هم قاطی شده بودن‌شبانه​ و یه خیابون پر از آشوب رو ساخته بودن.

اول از همه باید‌تمرین​ با این شلوغی و‌کلاً​ هیاهو خودمون رو وفق می‌دادیم.

اما قبل از اینکه این منظره‌ی‌خودی​ ناآشنا برامون عادی بشه، صدای بلندی‌دارم​ از یه جایی به گوش رسید.

«رهبر فرقه هائو!»

سر جای خودم خشکم‌کنیم​ زد و به پشت‌بوم‌می‌کردیم​ یه ساختمون نگاه کردم.

مردی که تا حالا ندیده بودمش داشت زل می‌زد به من، و‌دود​ به محض اینکه فریاد اون مردِ صداکلفت تموم شد، خیابونی که تا‌داد​ چند لحظه پیش غلغله بود، به طرز عجیبی تو سکوت فرو رفت.

«...»

سکوت اونقدر مطلق‌اگه​ بود که آدم‌اندازه​ رو بهت‌زده می‌کرد.

رهگذرها وایسادن تا ما رو تماشا کنن،‌بازی​ و از هر ده نفر، چهار پنج نفرشون‌تنی​ جیم شدن و از اون منطقه فرار کردن.

با این حال، در حالی که خیلی‌ها داشتن‌کلاً​ ما رو می‌پاییدن، نیت قتل از پنجره‌ها و کوچه‌های‌بردم​ ساختمون‌های اطراف، و حتی از روی پشت‌بوم‌ها احساس می‌شد.

شیطان شهوت‌باشن​ تحت تأثیر‌برچسب​ قرار گرفته بود.

«واو... این دیگه چه کوفتیه.»

بدون اینکه حتی حرفی بزنیم، تو یه‌بازی​ آرایش دفاعی وایسادیم تا همه طرف رو‌روشن​ پوشش بدیم و به اطراف نگاه کردیم.

صدایی از‌ولی​ یه گوشه‌ای‌تمرین​ بلند شد.

«...بالاخره پیدات‌باشن​ شد؟ خیلی‌برچسب​ طولش دادی لعنتی.»

این یعنی اونا کل این خیابون‌اندازه​ شلوغ و بی‌نام‌ونشون رو تحت کنترل‌شبانه​ گرفته بودن و منتظر من بودن.

با قیافه‌ای مات و‌کنیم​ مبهوت به اطراف نگاه کردم‌اگه​ و بعد به حرف اومدم.

«...این حروم‌زاده این‌مدتی​ همه زیردست داشت؟ من‌گردش​ رهبر فرقه هائو هستم.»

به محض اینکه حرفم تموم‌زده​ شد، صدای کشیده شدن سلاح‌ها‌اوصاف​ از همه طرف بلند شد.

این اولین باری بود که صدای‌اندازه​ بیرون کشیده شدن صدها شمشیر رو به‌حال​ طور همزمان می‌شنیدم، و بدجور مورمورکننده بود.

«واو، عجب حروم‌زاده‌های روانی‌ای هستین.»

آخه مگه میشه آدمایی به این شجاعی و در عین حال‌بی‌قراری‌ام​ به این بی‌کله‌ای وجود داشته باشن؟ به اندازه‌ی فاصله‌ی بین اراده‌ی من‌اجازه​ و طرز فکر شمشیر اول جناح غیرمتعارف، دشمن زل زده بود بهمون.

رو به دشمنا گفتم.

«این دیگه تهِ مسخره‌بازیه.»

چون همه‌جا تو سکوت‌کنیم​ فرو رفته بود، صدام‌می‌کردیم​ خیلی واضح پخش شد.

«من گفتم می‌خوام با شمشیر اول جناح‌گردش​ غیرمتعارف یه دوئل تن‌به‌تن داشته باشم، پس راهنماییم‌تنهاییم​ کنید. نکنه همه‌تون خیلی عجله دارین همین‌جا بمیرین؟»

صدای خنده از همه طرف منفجر‌خودی​ شد، و همه به جز شیطان‌دارم​ شمشیر باهاشون شروع به خندیدن کردن.

«هاهاهاها...»

ناگهان، تو پنجره‌ی یه ساختمون‌سنگ‌پرونی​ سه‌طبقه مردی رو دیدم که‌نور​ دستش رو برده بود بالا.

با پایین اومدن‌مدتی​ دست اون مرد،‌رزمی​ دستور صادر شد.

«بکشیدشون.»

بدون اینکه حتی یه نفر‌مهتاب​ حمله کنه، سلاح‌های مخفی از‌می‌زدیم​ زمین و زمان سرمون باریدن گرفت.

آخه اینو‌اردو​ چطوری باید‌کنیم​ دفاع کنم؟

یه باد کف دست آغشته به‌رزمی​ هنر یخ ماه رو به زوال‌دود​ رو به سمت جلو آزاد کردم.

بعد از اینکه مطمئن شدم شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان شمشیر هر کدوم‌شمشیر​ با باد کف دست دارن جواب حملات رو می‌دن، مثل تیر از جا پریدم و‌گردش​ تو هوا به سمت ساختمون اون حروم‌زاده‌ای که دستور حمله رو داده بود، یورش بردم.

شمشیر چوبی‌ام رو تو همون هوا کشیدم، پنجره رو مورب شکافتم و‌شبانه​ با یک نفس پریدم تو اون اتاق پهناور. بی‌درنگ چی شمشیر رو‌غذا​ که با چی مرغ چوبی ترکیب شده بود، به سمت جلو پخش کردم.

وقتی دیدم یکیشون برای جواب دادن شمشیر کشیده، پریدم سمتش،‌نور​ با نیروی کف دستِ چپم کوبیدم به پایین‌تنه‌اش و بعد‌اونجایی​ شمشیر چوبی‌ام رو تا دسته فرو کردم تو گردن مرتیکه.

نتونستم جلوی تعجبم رو‌تمرین​ بگیرم وقتی فهمیدم این‌کلاً​ فرماندهه اصلاً مبارز ماهری نیست.

برگشتم سمت همون پنجره‌برچسب​ خردشده و به میدان نبرد‌شده​ آشورا در پایین نگاه کردم.

دیگه خبری از سکوت نبود؛‌مهتاب​ جاش رو جیغ و فریادهایی گرفته‌شنای​ بود که روی هم تلنبار می‌شدن.

شیطان شبح داشت با چرخوندن شمشیرش جلو‌بازی​ می‌رفت و شیطان شهوت با دست‌هایی که‌روشن​ کاملاً سفید شده بودن، داشت قتل‌عام می‌کرد.

حتی وسط اون‌همه‌مدتی​ بلبشو، شیطان شمشیر‌رزمی​ داشت لبخند می‌زد.

قیافه‌اش شبیه کسی بود که از‌خودی​ شر یه زندگی روزمره و کسل‌کننده‌دارم​ خلاص شده و حسابی کیفور بود.

با لبخند به آدم‌هایی‌نور​ که تو اون میدان نبرد‌تنی​ آشورا جون می‌دادن، نگاه کردم.

«عجب حروم‌زاده‌های احمقی...»

با دیدن سلاح‌های مخفی که دوباره‌رزمی​ به سمتم پرواز می‌کردن، از همون‌دود​ پنجره شکسته دوباره پریدم تو هوا.

گردن اون احمقی رو که از روی پشت‌بام‌خاص‌تر​ داشت بهم نگاه می‌کرد، زدم و به محض‌جناح​ فرود اومدن، کل میدان نبرد اومد زیر نگاهم.

«...»

اون الاغ‌هایی که رو هر پشت‌بام کمین کرده بودن،‌اگه​ بالاخره از جاشون بلند شدن و با استفاده از‌شبانه​ مهارت سبکی شروع کردن به پریدن از روی سقف‌ها.

صحنه عجیبی بود؛ انگار‌تمرین​ یه گله ملخ رنگارنگ داشتن‌فراموش​ از روی سقف‌ها پایین می‌ریختن.

با دیدن این زیردست‌های ملخی‌شکل،‌زده​ مطمئن شدم که شمشیر اول‌اوصاف​ جناح غیرمتعارف اصلاً آدم معمولی‌ای نیست.

تازه با دیدن لباس‌های بعضی‌هاشون که یکدست‌کافی​ سیاه بود، فهمیدم یه گروه قاتل یا کلاً‌قصد​ یه فرقه رو برای این کار اجیر کرده.

فکر می‌کردم فقط دزدان دریایی‌سنگ‌پرونی​ رودخانه رو به عنوان زیردست‌نور​ فرماندهی می‌کنه، ولی خب، اشتباه می‌کردم.

اون‌هایی که می‌اومدن تا بمیرن،‌هنرهای​ غرق تو نیت قتل بودن و‌بی‌قراری‌ام​ اصلاً نمی‌شد باهاشون منطقی حرف زد.

برای یه نبرد‌روش​ دست‌گرمی، بیش از‌خودی​ حد وحشیانه بود.

احتمالاً خودشون هم فکر‌نور​ نمی‌کردن بتونن فقط با‌روشن​ همین حملات کارمون رو بسازن.

بیشتر شبیه حمله‌ای بود‌کنیم​ که می‌خواستن باهاش ابتکار‌می‌کردیم​ عمل رو دست بگیرن.

با چی شمشیرم، بالاتنه‌تمرین​ اون‌هایی رو که بین ساختمون‌ها‌فراموش​ تو هوا معلق بودن، شکافتم.

با افتادن جنازه‌های دونیم‌شده روی زمین، یه خروار‌خاص‌تر​ سلاح مخفی از پشت سرم باریدن گرفت و‌جناح​ مجبورم کرد من هم مدام این‌ور و اون‌ور بپرم.

ناگهان یه یارویی که همون نزدیکی داشت‌کافی​ می‌پرید، یه کیسه رو انداخت تو هوا‌اونجایی​ و یه پودر زرد تو آسمون پخش شد.

«عجب گندکاری‌ای.»

اینکه این‌قدر‌ولی​ تابلو سم‌تمرین​ پخش کنی...

دشمن‌هایی از گروه‌های مختلف که‌زده​ داشتن سمتم هجوم می‌آوردن، با استنشاق‌واقعاً​ اون پودر زرد همون‌جا ولو شدن.

نفسم رو حبس کردم و روی ساختمون‌ها‌کافی​ دویدم؛ دست و بالاتنه هر احمقی رو‌اونجایی​ که سر راهم سبز می‌شد، قطع می‌کردم.

یکدفعه صدای خنده‌پهن​ شیطان شهوت از پایین‌بازی​ یکی از ساختمون‌ها پیچید.

به نظر می‌رسید کاملاً رد‌هنرهای​ داده و داره همه‌چیز رو‌کردم​ به خاک و خون می‌کشه.

وقتی دیدم این آشغال‌ها هیچ‌زده​ ترسی تو وجودشون نیست، تصمیم گرفتم‌واقعاً​ به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن سلاخیشون کنم.

کله‌هاشون رو می‌گرفتم و از روی ساختمون‌ها پرت می‌کردم پایین، همون‌طور که سر پا بودن‌قصد​ از وسط دونیمشون می‌کردم و برای اون‌هایی که مثل مورچه روی پشت‌بام‌ها وول می‌خوردن، یه‌پریدن​ مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور ول دادم و همه‌شون رو با یه ضربه فرستادم هوا.

من هم‌اردو​ هیچ راه‌کنیم​ برگشتی ندارم.

برام مهم نبود انرژی درونی‌ام‌هنرهای​ ته می‌کشه یا نه؛ همه‌شون‌کردم​ رو گیر آوردم و نفله کردم.

تازه بعد از اینکه بیشتر از بیست نفرشون‌خاص‌تر​ رو به طرز فجیعی کشتم، جو روانی روی‌جناح​ پشت‌بام‌ها عوض شد و دیدم کم‌کم دارن عقب‌نشینی می‌کنن.

عمداً فقط افتادم دنبال‌نور​ اون‌هایی که در می‌رفتن‌روشن​ و دست‌هاشون رو قطع کردم.

با نکشتنشون و فقط قطع کردن دست‌هاشون،‌بازی​ جیغ و دادهای بعدش، شجاعت اون‌هایی رو که‌تنی​ برای مرگ آماده شده بودن، به چالش می‌کشید.

اصلاً وضعیت‌ولی​ پایین رو‌تمرین​ کلاً فراموش کردم.

دلیلش این بود‌روش​ که سلاح‌های مخفی بیشتر‌خود​ از بالا سرمون می‌بارید.

میدان نبرد آشورا روی زمین رو سپردم‌کافی​ به اون سه تا و خودم شروع‌اونجایی​ کردم به پاکسازی خط مقدم روی پشت‌بام‌ها.

هر از گاهی پیدا می‌شدن کسایی که انرژی درونی‌شون اون‌قدر‌نور​ عمیق بود که شمشیرم رو دفع کنن، ولی حتی اون‌ها‌اونجایی​ هم نمی‌تونستن بیشتر از سه چهار بار جلوی حملاتم دوام بیارن.

اون‌هایی رو هم که گهگاه مقاومت‌رزمی​ سرسختانه‌ای می‌کردن، سریع با له کردنشون‌دود​ زیر بار انرژی درونی‌ام می‌فرستادم به درک.

یه جایی وسط‌روش​ کار، صدای شلپ‌شلوپ‌خودی​ از زیر پاهام شنیدم.

همین‌طور که از یه پشت‌بام‌مهتاب​ می‌پریدم رو اون‌یکی، دیدم دارم‌می‌زدیم​ تو گودال‌های خون قدم برمی‌دارم.

شلوار و‌اردو​ کفش‌هام غرق‌کنیم​ خون شده بود.

بعد از اینکه بدون استثنا همه رو‌گردش​ روی پشت‌بام‌ها سلاخی کردم، کفش‌های خون‌آلودم رو گذاشتم‌تنهاییم​ رو نرده و وضعیت پایین رو برانداز کردم.

جنازه‌های افتاده روی‌روش​ زمین، مثل ماهی‌های مرده،‌خود​ منظره چندش‌آوری ساخته بودن.

بعضی از ساختمون‌ها فرو ریخته‌مهتاب​ بودن و بعضی از جنازه‌ها‌می‌زدیم​ همون‌طور سر پا خشکشون زده بود.

از یکی از ساختمون‌ها، یه یارویی‌روی​ افقی پرواز کرد بیرون، کوبیده شد‌اندازه​ به دیوار روبه‌رویی و کله‌اش ترکید.

تق!

از همون نقطه، شیطان‌برچسب​ شهوت در حالی که‌خاص‌تر​ غرق خون بود، اومد بیرون.

شیطان شبح داشت به لباس‌های پاره‌پوره خودش نگاه می‌کرد‌تنی​ و شیطان شمشیر هم بدون حتی یه خراش یا‌مبارزه​ یه قطره خون رو تنش، داشت اطراف رو برانداز می‌کرد.

چند نفر مرده بودن؟

از روی پشت‌بام به‌تمرین​ اون سه تا پایین‌کلاً​ نگاه کردم و گفتم.

«همون اول‌باشن​ کاری عجب‌برچسب​ گندی بالا اومد.»

شیطان شهوت با اون صورت‌مهتاب​ خون‌آلودش نیشخندی زد و دندون‌های‌می‌زدیم​ سفیدش رو به نمایش گذاشت.

«این حروم‌زاده‌ها واقعاً‌پهن​ فکر کردن ما‌روی​ با این چیزا می‌ترسیم؟»

شیطان شبح با خونسردی گفت.

«تعدادشون خیلی زیاد بود.»

شیطان شمشیر سرش‌اگه​ رو گرفت بالا،‌اندازه​ نگاهم کرد و گفت.

«بیا پایین.‌اردو​ بریم یه‌کنیم​ چیزی کوفت کنیم.»

«فکر خوبیه.»

به نظر می‌رسید‌روش​ باید کنار همین جنازه‌ها‌خود​ منتظر حریف بعدی‌مون بمونیم.

پریدم سمت‌می‌کردیم​ جایی که جنازه‌ها‌مهتاب​ تلنبار شده بودن.

با یه صدای تالاپ،‌کنیم​ یه مقدار خون از جایی‌اگه​ که فرود اومدم پاشید بیرون.

اهمیتی نداشت، ولی خون‌تمرین​ روی شمشیر چوبی‌ام رو‌کلاً​ تکوندم و غلافش کردم.

وقتی یهو یه نفس عمیق‌زده​ کشیدم، بوی خون و ماهی‌اوصاف​ قاطی شد و زد زیر دماغم.

بوی گند وحشتناکی بود.

اگه چهار شرور بزرگ و شمشیر‌روی​ اول جناح غیرمتعارف با هم درگیر‌اندازه​ بشن، انتظار همچین بوی گندی هم می‌ره.

شیطان شبح به حرف اومد.

«استاد برجسته‌ای بینشون نبود.‌برچسب​ همه‌شون آدم‌های اجیرشده بودن.‌خاص‌تر​ ملغمه‌ای از رونین‌ها و قاتل‌ها.»

شیطان شهوت یه لگد به جنازه‌ای که ورودی‌روشن​ یه مسافرخانه ولو شده بود زد تا راه‌داشتم​ رو باز کنه و به شیطان شمشیر گفت.

«استاد، از این‌پهن​ طرف. بیا اول‌روی​ یه گلویی تازه کنیم.»

به میزی که شیطان‌تمرین​ شهوت می‌خواست روش بشینه‌کلاً​ نگاه کردم و گفتم.

«هوی ریغو.»

«چته؟»

«بهش دست نزن.»

روی میز غذا و‌تمرین​ مشروب بود، اما کاملاً تمیز‌فراموش​ و دست‌نخورده به نظر می‌رسید.

اون منطقه پر از مسافرخانه و رستوران‌خود​ بود، ولی یه حسی بهم می‌گفت همه‌شون پر‌اول​ از آشغال‌هاییه که اگه بخوریشون درجا سقط می‌شی.

شیطان شهوت‌می‌کردیم​ اخم کرد‌نور​ و گفت.

«سمیه؟»

«اینجا نمی‌تونیم چیزی کوفت کنیم.»

من هم تشنه‌ام بود، ولی تنها‌خودی​ چیزی که اینجا گیرمون می‌اومد بوی خون،‌میرم​ جنازه، ماهی، تعفن و مگس‌های مردارخوار بود.

بوی گند و خون روی‌مهتاب​ بدنمون حک شده بود و نشون‌شنای​ می‌داد که ما غریبه و مزاحمیم.

در قامت‌اردو​ مهمون‌های ناخونده،‌کنیم​ به راه افتادیم.

همون‌طور که دوباره‌مدتی​ کنار هم قدم برمی‌داشتیم،‌گردش​ شیطان شبح نگاهم کرد.

«بازم می‌خوایم بریم جلو؟»

«اگه همین‌طور بریم جلو، بالاخره یکی‌اندازه​ پیدا می‌شه یه قطره آب بده‌شبانه​ دستمون. مطمئناً که همه دشمن نیستن. بریم.»

ناگهان شیطان شمشیر که داشت‌سنگ‌پرونی​ یه نفس عمیق می‌کشید، به‌نور​ جلو خیره شد و گفت.

«بالاخره می‌تونم‌ولی​ یه نفس‌تمرین​ راحت بکشم. انگار...»

نذاشتم حرف شیطان‌روش​ شمشیر تموم بشه‌خودی​ و جواب دادم.

«انگار رسیدیم خونه.»

حس خوشامدگویی عجیبی، جوری که‌سنگ‌پرونی​ مو به تنم سیخ شده‌نور​ بود، تمام وجودم رو فرا گرفت.

ناولها | novelha.net