چپتر 351: حسِ دیدن اولین هنر رزمی
0شیطان شهوت وفروکش شیطان شبح چقدربهشتی تیز و بزی بودند؟
حالا که به عقب نگاه میکردم، به نظر میرسید شیطان شهوتهمچین که پا به پای من عرق میخورد، انگار مخصوصاً مثل سگ چهارآها دست و پا خزید و یه جایی در رفت تا جیم بزنه.
شیطان شبح هم که معلوم نیست کدوم گوریدیگه رفته، ظاهراً همون اوایل بزم شراب، دمش رورونها گذاشته بود رو کولش و در رفته بود.
«...»
حسش مثل این بود که بدونبهشتی اینکه هیچ خیری از شراب دیدهمرتیکه باشم، باهاش به فنا رفته بودم.
همینطور که سرگیجهام برایگذرا لحظهای فروکش کرد، صدایبرابر شیطان بهشتی شنیده شد.
«رهبر فرقه، اگه من ودلیلش اون مرتیکه بک گا توی مهارتخاصی سبکی مسابقه بدیم، کی برنده میشه؟»
راستش رو بخوای، مهارت سبکی بک گااندازهشون ترسناک بود، ولی چون حریفش یکی ازبودن سه فاجعه بود، جواب دادن خیلی راحت بود.
مگه ببرلحظهای سریعتر ازکرد روباه نیست؟
از گوشه چشمحتی نگاهی به شیطان بهشتیاندازهشون انداختم و جواب دادم:
«مگه شما سریعتربعد از اون مرتیکهچیه بک گا نیستید، ارشد؟»
«من سریعترم.»
«تبریک میگم.»
شیطان بهشتی که یهو اومده بود جلو،اندازهشون با پنجهای که مثل پنجه ببر بودبودن ضربهای به سرم زد و بعد گفت:
«دلیلش چیه؟»
«اگه سریعی،رونها پس سریعی دیگه.میشد واقعاً دلیل خاصی...»
شیطان بهشتی با انگشتکرد به ران پای خودشرهبر اشاره کرد و گفت:
«رونها.»
حتی با یه نگاه گذرادلیلش هم میشد دید که اندازهشوندلیل دو برابر رانهای بک گاست.
توی همچین موقعیتهایی،حتی تیزهوش بودن لزوماًدید چیز خوبی نیست.
با تسلیم درفروکش برابر سرنوشتم، بابهشتی بیمیلی سری تکون دادم.
«آها، پس قضیه رونها بود.»
«بزرگترین عضلات بدن اونجان.»
«نکنه مستی؟»
«من الان کاملاً هوشیارم. به هر حال، این فقط برای مهارت سبکیمرتیکه نیست. وقتی یه نبرد تهاجمی و تدافعی طولانی و شدید میشه، اینجاچون مرکز حرکات مختلفه و همچنین جاییه که قدرت تخریب رو افزایش میده.»
به شیطان بهشتیحتی نگاه کردم ودید سرم رو تکون دادم.
شیطان بهشتی با پاش به گرزچیه سنگین آهنی دوتایی ضربهای زد وانگشت اون رو به سمت من هل داد.
«بلندش کن. بذارشحتی پشت گردنت و بااندازهشون هر دو دست بگیرش.»
جا خوردم وفروکش بیاختیار به برادربهشتی ارشدم نگاه کردم.
لحظهای که چشم تو چشم شدیم،دید برادر ارشد با خونسردی چشماش روموقعیتهایی بست و آماده گردش چی شد.
«...»
اون گردش چی نبود، فقط چشماش رو بستهبرابر بود تا خودش رو به کوچه علیچپ بزنه،چیز هرچند توی این جو راهی برای ثابت کردنش نداشتم.
اونجا بودلحظهای که یهکرد چیزی رو فهمیدم.
در حالی که من با پشتکار داشتم مینوشیدم تا تنهاییگاست با شیطان بهشتی روبرو بشم، بقیه چهار شرور بزرگ پیشبینی کردهسری بودن چه بلایی قراره نازل بشه و همگی پناه گرفته بودن...
شراب همچین چیز ترسناکیه.
انگشتم رورونها به سمتگذرا شیطان بهشتی گرفتم.
«خیلی خب. اینطور نیست کهصدای نتونم انجامش بدم. دوباره داریاگه وادارم میکنی یه کار جالب بکنم.»
بلند شدم، بدنم رو کمی شل کردم،اندازهشون بعد گرز سنگین آهنی دوتایی رو بلندبودن کردم و گذاشتمش روی گردن و شونههام.
زندگی همیشه انقدر سنگین بود؟دلیلش از این وزن خردکنندهای کهدلیل روم فشار میآورد بدم نمیاومد.
شیطان بهشتی دستحتی به سینه شد، بهماندازهشون نگاه کرد و گفت:
«بشین. توی حالت اسبسواری.»
«باشه. فکرشو میکردم.»
با گرزسرم سنگین آهنی دوتاییدلیلش روی شونههام نشستم.
شیطان بهشتیرونها حالتم روگذرا اصلاح کرد.
«تا ته نشین. آره. باسنت رو یه کمرهبر بده بالا. از همون حالت، پاشو. خوبه. مهارتمسابقه سبکی و هنرهای خارجیت رو حسابی تمرین دادی.»
وقتایی هست کهحتی آدم حتی وقتی تاییداندازهشون هم میشه، خوشحال نمیشه.
حرفهای شیطان بهشتی ادامه داشت.
«بشین. پاشو.»
«باید پاشم.»
«پاشو.»
«مجبورم پاشم.»
«هنوز جون داری؟»
«دارم.»
«پاشو.»
شیطان بهشتی روی تخت نشست و شایدسریعی چون براش سخت بود حرف بزنه، باخودش انگشتاش اشاره میکرد که حرکت رو تکرار کنم.
بدون استفاده از انرژی درونی، نشستن و ایستادن رو طبق دستور شیطان بهشتیتیزهوش تکرار کردم و برای لحظهای به این فکر کردم که آیا میتونم باعضلات چرخوندن گرز سنگین آهنی دوتایی و حمله بهش، دخلش رو بیارم یا نه.
فکر احمقانهایلحظهای بود، پسکرد زیاد طول نکشید.
همین الانشمرونها مستی ازگذرا سرم پریده بود.
بعد از اینکه مجبورمگفت کرد دوازده بار تکرارش کنم،واقعاً شیطان بهشتی سری تکون داد.
«خوبه. بذارش زمین.»
از انرژی درونی استفاده کردم تابهشتی گرز سنگین آهنی دوتایی رو بذارممرتیکه زمین، بعد نفسم رو تازه کردم.
نسیمی که ازحتی یه جایی میوزیددید حسابی حالاومدنی بود.
حالا فهمیدم که پروندن مستی باچیه عرق ریختن، خیلی موثرتر از بالاانگشت آوردن با انگشت توی حلق کردنه.
شیطان بهشتیرونها که با دقتمیشد نگاهم میکرد، گفت:
«رهبر فرقه، توی هنرهای خارجی، تشخیص سطح و مراحل آسونه. ولیاون برای انرژی درونی، تشخیص مراحل مبهمه. دلیلش اینه که کاربردها وترسناک انواعش متنوعه. ولی هنرهای خارجی فرق داره. فکر میکنی دلیلش چیه؟»
قبل از جواب دادن، بهمیشد تیکههای آهن با اندازههای مختلفگاست توی زمین تمرین نگاه کردم.
«بلند کردن صد پوند، بعد بلند کردن دویست پوند. چوندلیل وزن رو میشه محاسبه کرد، به نظر میاد معنیش اینهدید که سطوح رو میشه مرحله به مرحله اندازهگیری کرد. کاملاً دقیقه.»
«درسته. برای سن تو، سطح هنرهای خارجیت بالاست. حتی با استانداردهایی کهموقعیتهایی من تعیین کردم. بذار یه چیزی بهت بگم: در گذشته، و حتی الان،بزرگترین سطح هنرهای خارجی من بالاتر از گدای فرقه گدایان یا رهبر فرقه است.»
حس کردم آخرینفروکش بقایای مستیم کاملاً بخارشنیده شد و رفت هوا.
«اوم، واقعاً اینطوره؟»
«ولی انرژی درونی من کمتر از اون دوتا بود. اونا به خاطر هنرهای خارجی من به دردسرحتی میافتادن و من به خاطر انرژی درونی اونا به زحمت میافتادم. ولی مجموع قدرتهای ما اونقدر برتریبیمیلی فاحشی نداشت که بتونیم بر همدیگه غلبه کنیم. فکر میکنی با گذشت سالهای بیشتر چه اتفاقی میافته؟»
«این واقعاً مبهمه.»
افکارم رو جمعفروکش کردم و بابهشتی قیافهای گیج ادامه دادم:
«بعد از اینکهحتی زمان زیادی بگذره،دید شما ضعیفترین نمیشید، ارشد؟»
شیطان بهشتیسرم سرش روگفت تکون داد.
«لزوماً نه. اون گدا هم سنش زیاده.اندازهشون ولی هنرهای خارجی واقعاً با گذشت زمانبودن رو به زوال میرن. این محدودیت هنرهای خارجیه.»
«هوم.»
«تو باید زمانی رو که هنرهای خارجی اونا رو به زوال میره هم بسنجی. از طرف دیگه، انرژی درونی قدرتیه که به ترتیب انباشتهقضیه میشه، پس با گذشت زمان ضعیف نمیشه. به همین خاطره که من، برعکس، نمیتونم توی تمرین هنرهای خارجی تنبلی کنم. هر چی باشه، بایدقدرت با حفظ وضعیت فعلیم با رهبر فرقه روبرو بشم. ما سه نفر مسیرهای متفاوتی رو طی میکنیم. هیچ راهی نیست که بدونیم کی درست میگه.»
روی زمین نشستم وگفت با دقت به حرفهایدیگه شیطان بهشتی گوش دادم.
«میفهمم.»
«در اصل، در سطح سه فاجعه، طبیعیه که من در موضع ضعف باشم. انرژی درونی من از همون اول ضعیفترین بود. ولی باید به این واقعیت هم فکر کنی که هنرهای خارجیمگه برتر من، بهم اجازه داد مبارزه رو ادامه بدم. نقطهای هست که هنرهای درونی و بیرونی با هم هماهنگ میشن و قدرتشون منفجر میشه. و این لحظهای رو خلق میکنه که فراترران از سطوح فردی اوناست. این قلمرویه که فقط کسایی میتونن تاییدش کنن که سطح هنرهای خارجی خودشون رو بالا برده باشن، پس توضیح دادنش با کلمات بیمعنیه. تو فقط به خاطر بسپارش.»
حالا که بهش فکر میکردم، به نظر میرسید شیطان بهشتیگاست من رو وادار به بلند کردن چیزهای سنگین کرده بودبیمیلی تا سطح هنرهای خارجی من رو با استانداردهای خودش بسنجه.
به عبارت دیگه، داشت بهم نصیحتچیه میکرد چون فکر میکرد من جایانگشت پیشرفت بیشتری توی زمینه هنرهای خارجی دارم.
پس بیدلیل نبود که وقتیمیشد اولین بار مبارزه شیطان بهشتیگاست رو دیدم، یاد ببر افتادم.
یه چیزی توی حرکاتش بود کهبهشتی در سطح متفاوتی از اون چیزی قرارتوی داشت که صرفاً هنرهای رزمی نامیده میشد.
اون حس، تصویر یه جانور وحشیدید رو تداعی میکرد که اون هم بهتیزهوش نوبه خودش من رو یاد ببر میانداخت.
به همین خاطره که فیزیک بدنیچیه فعلی شیطان بهشتی در سطح متفاوتیانگشت از استادان معمولی موریم قرار داره.
چون بدنش تا درجه بالاییمیشد به کمال رسیده، آدم با دیدنشهمچین سطح و ابهتش رو حس میکنه.
شیطان بهشتیلحظهای یه چالشکرد جلوم انداخت.
«تو قطعاً قوی شدی، بر خلاف سن کمت، ولی در حال حاضر، هنرهای خارجی و درونی تو در سطح پایینتری نسبت بهتکون دو فاجعه دیگه است. راهی برای برنده شدن داری؟ منظورم اینه که باید حداقل توی یکی از اونا خودت رو برسونی. البته، اگهمختلفه از مجموع هر دو فراتر بری، یه سر و گردن بالاتر از سه فاجعه خواهی بود. هرچند نمیدونم کی قراره همچین اتفاقی بیفته.»
از شیطان بهشتی پرسیدم:
«ارشد، اون اصطلاح «تیکه پارهتمیشد میکنم» تکیهکلام شما نبود، بلکهگاست یه نوع فرم رزمی بود؟»
شیطان بهشتی سر تکان داد.
«خیلی تیزی. مهم نیست طرف چقدر توی هنر محافظت از بدن استاد شده باشه، در برابر فشار پیچش که همهچیز رو از هم میدره،قضیه ضعیفه. دلیلش هم اینه که ما از پوست و عضله ساخته شدیم. برای همین هم سینگه و هم رهبر فرقه خیلی راحت پیشبینی میکردن کهتخریب اگه گیر دستای من بیفتن، بدنشون تیکه تیکه میشه. اگه دست گیر بیفته، کنده میشه. اگه مفصل گیر بیفته، پیچ میخوره و از جا درمیاد.»
شیطان بهشتی بابعد انگشت به سرچیه خودش اشاره کرد.
«اونا وسط دعوا فهمیدن که اگه بخوان فقط با تکیه به انرژی درونی جلوی من وایسن، خیلی زود ریغ رحمت رو سر میکشن. اونا استادایبزرگترین معمولی نیستن. تازه، فشار هنرهای بیرونی براشون تازگی داشت و کار رو برای تموم کردن مبارزه سختتر میکرد. من بودم که توی جنگ روانی دست بالامیده رو گرفتم، ولی اون روشی بود که تا حدی نابودی متقابل رو هم در نظر میگرفت، پس هیچوقت نمیتونم بگم اون دو تا از من ضعیفترن.»
سرم را تکان دادم.
«پس قضیه این بود.»
فکرش را که میکنم، من هم برای اینکه توی جنگدلیل روانی دست بالا را داشته باشم، به زور متوسل بهدید نابودی متقابل شده بودم، واسه همین قشنگ میفهمیدم چه میگوید.
شیطان بهشتی واقعاً مردیگذرا بود شبیه یک حیوانبرابر وحشی که خوب میجنگید.
«تو هملحظهای داری روی انرژیصدای درونی کار میکنی؟»
«آره، ولی با این سرعتی که من دارم انرژی درونی جمعهمچین میکنم، سخته به گرد پای اون دو تا برسم. بیشتر شبیهتکون اینه که دارم فقط خودم رو میکشم بالا تا فاصله زیاد نشه.»
از صحبت بابعد شیطان بهشتی چیزهایچیه خیلی زیادی یاد گرفتم.
شیطان بهشتیرونها دست به سینهمیشد شد و گفت:
«به هر حال،فروکش واسه روز اولبهشتی کافیه. استراحت کن.»
واسه روز اول کافیه؟
اگر این روز اولگفت بوده، یعنی روز دومیدیگه هم در کار است؟
ببر مست ناگهانحتی بلند شد ودید برگشت توی لانهاش.
پلک زدملحظهای و به شیطانصدای شمشیر نگاه کردم.
«...»
تازه بعد از اینکه شیطان بهشتیچیه غیبش زد، شیطان شمشیر چشمهایش راانگشت باز کرد و زل زد به من.
«...حرفاش انقدر درستحتی و منطقیه کهدید نمیدونم چی بگم.»
«هوم؟»
«گفتی قبلاً به رهبر فرقه گدایان کمکاندازهشون کردی و یه جورایی در مورد مطالعاتبودن رزمی با هم بحث کردین، مگه نه؟»
«آره.»
«پس توی این نسل، کس دیگهای هم هست که ازگاست دو نفر از سه فاجعه درس رزمی یاد گرفته باشه؟بیمیلی تو هم باید این رو به عنوان سرنوشت قبول کنی.»
«بهتر نیستلحظهای همه باکرد هم یاد بگیریم؟»
شیطان شمشیررونها با لبخندیگذرا کمرنگ جواب داد:
«جدی میگی؟سرم با اون اخلاقیدلیلش که اون داره؟»
«هوم.»
«در حالی که هنرهای رزمی دنیا در مورد ظرافتها و پیچیدگیها بحث میکنن، هنر رزمی شیطان بهشتی فقط ازمیشه درد جسمانی تکراری و آبدیده کردن بدن حرف میزنه. اگه هر کس دیگهای این ادعا رو میکرد، راحت میشد نادیدهشانداختم گرفت، ولی طرف یکی از سه فاجعهست. تو هم باید بدونی که حرفای اون رو نمیشه همینجوری پشت گوش انداخت.»
حرفهای برادر ارشدحتی همیشه درست بود، واسهاندازهشون همین نمیتوانستم انکارشان کنم.
سرم را تکان دادم.
«باشه. تارونها وقتی کهگذرا نمیرم، هستم.»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«همین که هوا روشن بشه، شاگردم و برادر دوم رو برمیدارم و میرم برکه عقاب سفید. باید وضعیت اقامتگاه و داراییهای اونجا رو همقضیه راست و ریس کنم. در هر صورت، درستش اینه که ما رفع زحمت کنیم. حتی اگه اینجا فقط یاد بگیری چطور تیکهآهنهای سنگین روقدرت جابجا کنی، درست نیست که ما دید بزنیم. حداقل برکه عقاب سفید نزدیکه، هر چی میتونی یاد بگیر و بعداً به ما ملحق شو.»
من و برادر ارشد همزماندلیلش رفتیم توی فکر و چنددلیل بار نگاهمان به هم گره خورد.
معلوم بود چون شیطان شمشیر همدید از آن بغل حرفهای شیطان بهشتی راتیزهوش شنیده بود، کلی فکر توی سرش بود.
همانطور که انتظار میرفت، بعدصدای از یک لحظه تأمل، شیطاناگه شمشیر این حرف را پیش کشید.
«عجیبهها.»
«آره.»
«شیطان بهشتی توی هنر رزمیای استاد شده که دقیقاً نقطه مقابل هنرهای شیطانیه. حسش مثل دیدن اولین هنر رزمی تاریخه. اگه فرمهایتکون رزمی، هنرهای شمشیر و هنرهای مشت به روشهای پیچیده توسعه پیدا کردن چون قدرت در دسترس برای همه مشابه بود، هنر رزمیحرکات شیطان بهشتی استاندارد خودِ قدرت رو بالا برده. به هر حال، یعنی اون الان توی هنرهای بیرونی، شماره یک زیر آسمان نیست؟»
با شنیدن حرفهای شیطان شمشیر، پایینبهشتی را نگاه کردم و دیدم کهمرتیکه مو به تنم سیخ شده است.
«درسته. این اولین هنر رزمیه.»
اولین هنرسرم رزمی، آبدیدهگفت کردن بدن است.
و هدفش حتماً روبرو شدن بادید حیوانات وحشی بوده، آن هم درموقعیتهایی دورانی که هنوز شمشیر اختراع نشده بود.
یک جورایی حس میشد بعضی ازبهشتی فرمهای رزمی مثل حقههای زیرکانهای هستند کهتوی بدون شناختن مرزهای بدن توسعه پیدا کردهاند.
اینها افکاری بود که اگرمیشد پایم به ویلای کوهستان فولادگاست باز نمیشد، عمراً به ذهنم میرسید.
عجیب اینکه شیطان بهشتی هیچدلیلش نشانهای از پز دادن بابت یادخاصی دادن این چیزها به من نداشت.
فقط خبر داد کهگذرا روز اولی بود و روزرانهای بعدی هم در کار است.
او مردی بودفروکش که کاملاً ازبهشتی تشریفات پوچ خالی بود.
راستش، دلیل اینکه چرا شیطان بهشتیدید یهو خواست بخشی از هنرهای رزمیاشموقعیتهایی را به من یاد بدهد، معلوم نبود.
تقریباً حس میشدبعد کاری است کهچیه توی مستی انجام داده.
خیلی طبیعی اتفاق افتاد.
حتی نمیتوانستم تشخیص بدهم این چیزی است کهرهبر موقع عرقخوری پیش آمده یا همان چیزی استمسابقه که اهالی موریم به آن میگویند فرصت سرنوشتساز.
ناگهان سر و کله شیطان شهوت ازاندازهشون یک جایی پیدا شد، با کمری خمیدهبودن جلو آمد و کنار شیطان شمشیر ولو شد.
«استاد.»
«چه مرگته؟»
شیطان شهوت با قیافهکرد و حالتی که انگاررهبر سرش دارد میترکد، گفت:
«فکرش رو که میکنم، به زودیدید یه مراسم ختم داریم... فکر کنمموقعیتهایی باید یه سر برم برکه عقاب سفید.»
من و برادر ارشدگفت با نگاهی ترحمآمیز و تحقیرآمیزواقعاً به شیطان شهوت زل زدیم.
شیطان شهوت باحتی چشمهای نیمهباز بهدید ما نگاه کرد.
«...»
شیطان شمشیر پرسید:
«زیاد خوردی؟»
«آره. فکر کردم کلک زدنمیشد جواب نمیده، واسه همین هرگاست چی ریخت رو رفتم بالا.»
«مراسم ختم داریم؟»
«آره.»
«پس باید بری.»
این بار، شیطان شبح کهمیشد کاملاً سرحال به نظر میرسیدگاست جلو آمد و کنار من نشست.
«برادر سوم،لحظهای قراره یکمکرد سختی بکشی.»
«آره.»
ناگهان شیطان شهوت با قیافهایدلیلش که یکم هوشیارتر شده بود، بهخاصی دور و بر ما نگاه کرد.
به نظر میرسید شیطان شهوت یک گوشهای داشته بالارانهای میآورده و حرفهای ما با شیطان بهشتی را نشنیده، ولیسرنوشتم شیطان شبح آن نزدیک بوده و همهچیز را شنیده است.
برادر ارشد وضعیتفروکش را با صدایبهشتی آرام خلاصه کرد:
«ظاهراً یکی از اعضای سه فاجعه چیزی داره که به رهبرهمچین فرقه یاد بده، و چون ما نمیتونیم هنرهای رزمی بقیه روتکون از نزدیک دید بزنیم، یه مدت میریم برکه عقاب سفید میمونیم.»
شیطان شهوتسرم با لحنگفت همیشگیاش جواب داد:
«آها، گرفتم.»
شیطان شمشیر جوریفروکش باهام حرف زدبهشتی انگار داشت وصیت میکرد.
«احتمالاً انتظار نداره هنرهای بیرونی تو توی مدت کوتاه قوی بشه. دقیقترش اینه که بگم داره نظرات خودش رو در مورد مطالعات رزمی باهات دربزرگترین میون میذاره. همین به خودی خود شاید از هر هنر شمشیر یا هنر ذهنیای مهمتر باشه، پس درستش اینه که از این به بعد به شیطانمیده بهشتی احترام بذاری. درسته که هم معلم و هم شاگرد کلاً بویی از ادب نبردن، ولی تو الان در جایگاه یادگیرندهای، پس قضیه یکم فرق داره.»
شیطان شمشیر، شیطانبعد شهوت و شیطان شبحسریعی به من نگاه کردند.
وقتهایی هست که یک اتفاقی میافتد آنقدر عجیببرابر است که نمیتوانی درست درکش کنی، و ظاهراًچیز من تنها کسی نبودم که این حس را داشتم.
شیطان شهوتلحظهای با صدایکرد آرام پچپچ کرد:
«چی شد که یهوگذرا کار به اینجا کشید؟برابر این اتفاق معمولی نیست.»
شیطان شبح زیر لب گفت:
«نکنه بهرونها خاطر اونگذرا نقاشیه باشه؟»
من هم یک کلمه پروندم:
«منم نمیدونمرونها چرا جریانگذرا اینطوری شد.»
ما جوری بهبعد برادر ارشد نگاهچیه کردیم انگار دنبال جوابیم.
بعدش شیطان شمشیرحتی هم با لحندید آرام ادامه داد:
«توی دوران اخیر، برادر سوم باید اولین کسی باشه که چنین مکالمه طولانیای با شیطان بهشتی داشته. البته اگه امپراتور رزمیبخوای رو فاکتور بگیریم. یه مزیتی که من توی برادر سوم دیدم، تواناییش توی همصحبت شدن با هر کسیه. اگه بتونی تمامنیستید روز با صاحب مسافرخونهها گپ بزنی و تمام روز با سه فاجعه هم اختلاط کنی، همین خودش باید یه جور مهارت باشه.»
شیطان شمشیررونها به شیطانگذرا شهوت گفت:
«تو، برو برکه عقاب سفید و چند نفر رو اجیردلیل کن تا بتونی سریع ما رو به هم وصل کنی،دید هر اتفاقی که اینجا یا اونجا بیفته. باید آماده باشیم.»
شیطان شهوت سر تکان داد.
«متوجه شدم.»
شیطان شمشیررونها به منگذرا نگاه کرد.
«برادر سوم، تو تمرین کن.»
من فقطرونها سرم راگذرا تکان دادم.