---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 346: چطور ممکنه؟ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 346: چطور ممکنه؟

0

وقتی یه نفر با درد‌چیزی​ دائمی زندگی می‌کنه، حالت چهره‌اش‌سرم​ یه خط صاف و بی‌روح می‌شه.

اگه این یکنواختی ادامه پیدا کنه،‌سرم​ حتی ماهیچه‌هایی که برای لبخند زدن لازمن‌بگذریم​ هم خشک می‌شن و از بین می‌رن.

خلاصه بگم، تبدیل می‌شه‌رهبر​ به آدمی که دیگه‌حساب​ نمی‌تونه از ته دل بخنده.

شیطان شمشیر‌چیزی​ دقیقاً یه‌خندق​ همچین آدمی بود.

خوشبختانه، همون‌طور که شیطان شمشیر با لحنی‌خندق​ آروم افکار کوتاهش رو به زبون می‌آورد،‌قتل‌عام​ حالت چهره‌اش برخلاف قبل کمی نرم‌تر شده بود.

البته از‌بکپونیم​ دستاوردهای رزمی‌اش‌بلامون​ ذوق‌مرگ نشده بود.

اگه داشت از تغییرات‌رهبر​ زندگی‌اش کیف می‌کرد، یعنی‌حساب​ شیطان شمشیر قوی‌تر شده بود؟

این رو دیگه نمی‌دونستم.

با این حال، به عنوان کسی که خودش هم دیر وارد‌بالا​ موریم شده و کلی وقت تلف کرده بود، حس می‌کردم مسیر‌بخوریم​ من در برابر زندگی عجیب و غریب برادر ارشد هیچ‌چیزی نیست.

این مرد یه مسیر‌بلامون​ انحرافی خیلی خیلی طولانی‌گرفتم​ رو طی کرده بود.

دلیلی که به چشم برادر ارشد بهش نگاه می‌کردم‌می‌اومد​ سن و سالش نبود، بلکه به خاطر این بود که‌دستاوردی​ مسیر خودش رو انتخاب کرده و تا تهش رفته بود.

اونم در برابر یه‌خندق​ رهبر فرقه که یکی از‌گرفتم​ سه فاجعه به حساب می‌اومد.

از اونجایی که بقیه ما هر کدوم دستاوردهای‌بلامون​ خودمون رو داشتیم، حرف‌های شیطان شمشیر درباره اینکه‌کردم​ هیچ دستاوردی نداشته، تا مدت‌ها تو ذهنم می‌موند.

به هر حال، وقتش بود یه چیزی بکپونیم‌گرفتم​ تو خندق بلامون، برای همین سرم رو بالا‌ناهار​ گرفتم و به صخره قتل‌عام مطلق نگاه کردم.

«... بگذریم، بیاید صبحونه و ناهار رو‌فاجعه​ بیرون بخوریم. بین ما پنج نفر، محقق سپیدپوش‌حرف‌های​ بهتر از همه می‌تونه از صخره بالا بره.»

شیطان شبح ازم پرسید:

«نظرت چیه همون‌طور‌می‌موند​ که ماهی می‌خوریم‌بکپونیم​ به تمرین ادامه بدیم؟»

سرم رو تکون دادم.

«فکر بدی نیست. ولی بیاید این کار رو انفرادی انجام بدیم. برای تمرین شخصی، بالا رفتن مهم‌تر از پایین اومدنه. از طرفی، تا جایی که من‌بکپونیم​ دیدم، تأثیر یه داروی معنوی تکراری هی کمتر و کمتر می‌شه. دفعه بعد که خواستید تمرین کنید یا از یه جراحت درونی جون سالم به در‌پرسید​ ببرید، بیاید پایین، ماهی بخورید و اون ریشه طول عمر رو از اونجا بکنید و بندازید بالا. امروز، بیاید با برگشتن به دنیای بیرون تمرین کنیم.»

محقق سپیدپوش‌چیزی​ به صخره‌خندق​ نگاه کرد.

«این اولین باریه‌می‌موند​ که یه جای‌بکپونیم​ به این بلندی می‌بینم.»

نگاهی به‌بکپونیم​ چهار شرور‌بلامون​ بزرگ انداختم.

«به نظر می‌رسه برادر ارشد هم بتونه خوب بالا بیاد. اون اسهالی‌کدوم​ هم یه جوری خودش رو می‌کشه بالا. فقط نگران شش هارمونی‌ام. فعلاً،‌وقتش​ خوب حواستون به من و سپیدپوش باشه تا ببینید چطور می‌ریم بالا.»

«فهمیدم.»

محقق سپیدپوش قرار بود‌وقتش​ با استفاده از قدم‌های‌بلامون​ الهی ابر نردبان بره بالا.

با اینکه تقلید ازش اصلاً کار‌سرم​ راحتی نبود، ولی فقط دیدن سادگی حرکاتش‌بگذریم​ از نزدیک هم می‌تونست براشون مفید باشه.

بنابراین، خودِ بالا رفتن به اندازه اینکه‌فاجعه​ چهار شرور بزرگ قدم‌های الهی ابر نردبان‌داشتیم​ رو با چشم‌های خودشون ببینن، اهمیت نداشت.

هر چی نباشه،‌بکپونیم​ این یه مهارت‌همین​ سبکیِ فوق‌العاده کمیاب بود.

«اولین نفری که می‌ره بالا امپراتور رزمیه، دومیش منم. شما سه تا خوب تماشا کنید چطور از صخره قتل‌عام مطلق بالا می‌ریم و یه استراتژی که به دردتون بخوره واسه خودتون بچینید.‌پرسید​ نفر سوم مونگ رانگه، چهارمی شش هارمونی، و نفر آخر برادر ارشد. برادر دوم، تو یکی به‌خصوص حواست باشه، قبل از اینکه شروع کنی به بالا رفتن، خنجر موهیست رو بچسبون به‌جراحت​ کف دستت و با یه تیکه از لباست محکم ببندش. اگه افتادی، می‌تونی خنجر رو فرو کنی تو دیوار تا آویزون بمونی. اینجا دیگه دلت واسه خنجر نسوزه. همیشه می‌شه دوباره تیزش کرد.»

«باشه.»

شیطان شبح یه تیکه از لباسش رو‌فاجعه​ پاره کرد و همون‌طور که بهش گفته‌داشتیم​ بودم، خنجر موهیست رو به کف دستش بست.

این‌طوری انگشت‌هاش آزاد می‌موندن.

می‌تونست از انگشت‌هاش برای بالا رفتن استفاده‌خندق​ کنه و فقط تو لحظات خطرناک خنجر‌قتل‌عام​ رو بگیره تا تو دیوار فرو کنه.

بی‌دلیل به‌بکپونیم​ این خراب‌شده نمی‌گفتن‌همین​ ده هزار ژانگ.

اگه یکی پاش‌اونم​ لیز می‌خورد و می‌افتاد‌فاجعه​ اصلاً جای تعجب نداشت.

قرار نبود تبدیل بشیم به اون دسته از‌بالا​ رزمی‌کارای احمقی که تو مسیر رفتن واسه یه لقمه‌ناهار​ کوفت کردن، می‌افتن و به طرز رقت‌انگیزی سقط می‌شن.

محقق سپیدپوش رفت سمت‌وقتش​ صخره و دست‌هاش رو‌بلامون​ پشت کمرش گره زد.

«من اول می‌رم.»

«به این زودی؟»

«به طرز‌چیزی​ عجیبی احساس‌خندق​ گرسنگی می‌کنم.»

محقق سپیدپوش حالت بدنش رو‌چیزی​ پایین آورد و مثل یه‌سرم​ تیر به سمت آسمون شلیک شد.

وقتی به بالاترین نقطه پرش رسید،‌سرم​ با یه حرکت آروم پای چپش‌کردم​ رو روی صخره گذاشت و متوقف شد.

با دیدن حرکاتش، می‌شد فهمید که‌یکی​ این واقعاً یه مهارت سبکیه که‌کدوم​ لیاقت لقب مهارت بی‌رقیب موریم رو داره.

محقق سپیدپوش دوباره به بالا‌بلامون​ شلیک شد و این بار‌صخره​ پای راستش رو روی صخره گذاشت.

نحوه بالا رفتنش حتی‌وقتش​ برای منی که داشتم‌بلامون​ تماشاش می‌کردم هم شگفت‌انگیز بود.

ترکیب حرکات ثابتش‌خندق​ باعث می‌شد حتی خفن‌تر‌بالا​ هم به نظر برسه.

نمایشی بود که اگه‌رهبر​ ادعا می‌کرد ارباب سریعه، هر‌می‌اومد​ کسی حرفش رو باور می‌کرد.

یه توضیح‌چیزی​ به کارش‌خندق​ اضافه کردم:

«... داره آروم می‌ره بالا چون حفظ تعادل از همه‌سرم​ چی مهم‌تره. اگه ارتفاع نصف این بود، سه‌سوته می‌رفت بالا،‌ناهار​ ولی کار درست همینه که این‌طوری با خونسردی صعود کنه.»

شیطان شهوت‌بکپونیم​ با لحنی گیج‌همین​ و مبهوت گفت:

«هوی، این چطوری‌اونم​ داره بدون استفاده‌یکی​ از دست‌هاش می‌ره بالا؟»

«سعی نکن اون تیکه‌اش رو تقلید کنی. امپراتور رزمی می‌تونه این کار‌مطلق​ رو بکنه چون داره وزن بدنش رو تنظیم می‌کنه. منم دارم می‌رم.‌همه​ ولی تا وقتی من و سپیدپوش به بالا نرسیدیم، شما شروع نکنید.»

آروم قدم برداشتم، بعد پریدم تو‌بکپونیم​ هوا و با استفاده از قدم‌های‌گرفتم​ الهی ابر نردبان افتادم دنبال محقق سپیدپوش.

حتی بعد از ده بار پریدن، ارتفاع باقی‌مونده‌گرفتم​ هنوز اون‌قدر زیاد بود که سرم گیج می‌رفت، برای‌بیرون​ همین چاره‌ای نداشتم جز اینکه سرعتم رو کم کنم.

بعد از اون، با دقت از هر دو دستم‌می‌اومد​ استفاده کردم تا به دیوار بچسبم، یه جای پا‌هیچ​ پیدا کردم و بعد عمودی به سمت بالا شلیک شدم.

هر بار که‌بکپونیم​ از صخره قتل‌عام‌همین​ مطلق بالا می‌رفتم...

این حقیقت که با وجود اون همه بالا رفتن هنوز تا قله خیلی‌صخره​ فاصله داشتم، منظره سرگیجه‌آور پایین، اینکه هیچ‌وقت نمی‌تونستم بهش عادت کنم، و این فکر‌همه​ تحقیرآمیز که آخه دارم چه غلطی می‌کنم، همه‌شون مثل آوار رو سرم خراب می‌شدن.

ولی وقتی به چشم غلبه بر‌سرم​ موانع زندگی از طریق صخره‌نوردی بهش‌کردم​ نگاه می‌کردم، یه جورایی لذت‌بخش می‌شد.

کمی بعد، من و سپیدپوش‌فرقه​ تقریباً هم‌زمان به قله رسیدیم‌اونجایی​ و به پایین نگاه کردیم.

به‌خوبی می‌فهمیدم که مهارت سبکی من به طرز‌بالا​ وحشتناکی به سطح محقق سپیدپوش نزدیک شده، ولی اصلاً‌ناهار​ به خودم زحمت ندادم که خوشحالیم رو بروز بدم.

به اون سه نفری‌وقتش​ که اون پایینِ پایین بودن‌همین​ اشاره کردم که بیان بالا.

از این فاصله، حالت‌بلامون​ چهره‌شون اصلاً معلوم نبود و‌صخره​ نمی‌تونستیم با هم حرف بزنیم.

خیلی زود، شیطان شهوت حسابی از صخره فاصله‌حساب​ گرفت، مهارت سبکی‌اش رو فعال کرد و با تمام‌اینکه​ سرعت دوید تا اینکه یه پرش بلند انجام داد.

از اونجایی که ما‌خندق​ اول رسیده بودیم، طبیعتاً‌بالا​ حواسمون به اطرافمون بود.

منظره نگاه کردن به زمین‌های ناهموار از‌خندق​ یه جای بلند، با منظره‌ای که از توی‌مطلق​ دره دیده می‌شد زمین تا آسمون فرق داشت.

محقق سپیدپوش‌بکپونیم​ یه سوال چرت‌همین​ و پرت پرسید:

«می‌تونم هر‌رفته​ وقت دلم‌رهبر​ خواست بیام اینجا؟»

«سپیدپوش، اینجا که ملک شخصی بابام نیست. بد‌بالا​ نیست با محقق شیطان بهشتی بیای. فقط گند‌صبحونه​ نزن به نسل ماهی‌ها و همه‌شون رو منقرض نکن.»

«کدوم احمقی همچین کاری می‌کنه؟»

«خودت که می‌دونی.‌خندق​ آدما می‌تونن به‌سرم​ طرز عجیبی خنگ باشن...»

محقق سپیدپوش‌رفته​ سرش رو‌رهبر​ تکون داد.

چند لحظه بعد، در حالی که‌همین​ با نگاهی توخالی به شیطان شهوت که‌کردم​ داشت بالا می‌اومد خیره شده بود، گفت:

«... بعد‌ذهنم​ از اینکه غذا‌چیزی​ خوردیم من می‌رم.»

«کدوم گوری؟»

«من ذاتاً آدم سرمشغولی‌ام.»

نگاهی به‌چیزی​ صورت محقق‌خندق​ سپیدپوش انداختم.

قیافه‌اش زیاد روبه‌راه نبود.

یه چیزی به‌خندق​ ذهنم رسید، ولی‌سرم​ بهش فشار نیاوردم.

روی یه صخره نشستم‌رهبر​ و بالا اومدن چهار‌حساب​ شرور بزرگ رو تماشا کردم.

برای یه لحظه، با خودم‌بلامون​ فکر کردم این آدمِ به‌اصطلاح‌صخره​ سرمشغول قراره کدوم گوری غیبش بزنه.

اصلاً محقق سپیدپوش‌می‌موند​ کاری هم داشت که‌خندق​ بخواد سرش شلوغ باشه؟

به نظر من، یه‌بلامون​ آدم ولگرد مثل اون‌گرفتم​ هیچ کار واجبی نداشت.

هر چی باشه، شاگردها‌رهبر​ و زیردست‌هاش تمام کارهای سخت‌می‌اومد​ و خسته‌کننده رو انجام می‌دادن.

به محض اینکه تو هنرهای رزمی‌اش به سطح جدیدی رسیده‌صخره​ بود می‌خواست بره یه جایی؟ با یه دو دو تا‌پنج​ چهار تای ساده، فهمیدم محقق سپیدپوش قراره بره دیدن شیطان بهشتی.

چون دلیلش رو‌می‌موند​ نمی‌دونستم، چاره‌ای نداشتم‌بکپونیم​ جز اینکه بپرسم:

«دلیلی داره که به‌بلامون​ محض پیشرفت تو هنرهای رزمی‌ات‌صخره​ می‌خوای بری دیدن شیطان بهشتی؟»

محقق سپیدپوش نگاهم‌اونم​ کرد و با‌یکی​ قیافه‌ای ناباورانه خندید.

«عجب احمق ردداده‌ای هستی.»

از پایین‌ذهنم​ صخره، شیطان‌وقتش​ شهوت فریاد زد:

«... طناب دارید؟»

به شیطان شهوت که‌رهبر​ تقریباً نصف راه رو‌حساب​ اومده بود بالا جواب دادم:

«نه بابا.»

با اینکه خودم هم وسط تمرین بودم،‌خندق​ ولی به طرز عجیبی حس می‌کردم استادی‌ام‌قتل‌عام​ که داره چهار شرور بزرگ رو آموزش می‌ده.

و این‌بکپونیم​ فقط به هنرهای‌همین​ رزمی ختم نمی‌شد.

یهو یه فکری‌اونم​ زد به سرم و‌فاجعه​ از محقق سپیدپوش پرسیدم:

«نکنه می‌خوای‌چیزی​ بری شیطان بهشتی‌بلامون​ رو بکشی، هان؟»

راستش رو‌ذهنم​ بخواید، این سوال‌چیزی​ یه تله بود.

محقق سپیدپوش خنده‌خندق​ نادری سر داد‌سرم​ و نگاهم کرد.

«کدوم خری تو این دنیا می‌تونه یکی‌فاجعه​ از سه فاجعه رو به این راحتی بکشه؟‌حرف‌های​ همین که خودم کشته نشم خیلی شانس آوردم.»

با این حرف، دیگه مطمئن‌بلامون​ شدم که محقق سپیدپوش قراره‌صخره​ بره به ملاقات شیطان بهشتی.

با خونسردی‌ذهنم​ محقق سپیدپوش‌وقتش​ رو سین‌جیم کردم:

«نظرت چیه بعد‌خندق​ از اینکه غذا خوردیم‌بالا​ همه با هم بریم؟»

«می‌تونی از پسش بربیای؟»

«از پس چی‌بکپونیم​ باید بربیایم؟ قرار نیست‌سرم​ که بریم دعوا کنیم.»

محقق سپیدپوش قبل‌می‌موند​ از اینکه جوابم رو‌خندق​ بده رفت تو فکر.

«شیطان بهشتی آدمی‌ئه که هیچ‌همین​ دلخوشی‌ای تو زندگی نداره. مثل من‌مطلق​ نیست که سرگرمی‌های جورواجور داشته باشه.»

«انگار همین‌طوره.»

«تنها دلخوشیش مبارزه‌ست. ولی هیچ استادی نیست که‌بالا​ بتونه حریفش بشه. حالا که یه پیشرفتی کردم، حقشه‌ناهار​ برم و چند تا مشت و لگد ازش بخورم.»

چشم‌هام ناخودآگاه گشاد شد.

«...آها، پس چون‌خندق​ قوی‌تر شدی می‌خوای‌سرم​ بری باهاش دوئل کنی؟»

با یه حس‌اونم​ تحسین تازه‌ای، محقق‌یکی​ سپیدپوش رو برانداز کردم.

انگار این یاروی‌بکپونیم​ خبیث، حداقل شیطان بهشتی‌سرم​ رو دوست خودش می‌دونست.

«اگه این‌طوره، دلیلی داره با‌چیزی​ هم نریم؟ ما هم می‌تونیم‌سرم​ چند تا مشت نوش جان کنیم.»

محقق سپیدپوش نگاهم کرد.

«رهبر فرقه، تقریباً می‌فهمم تو سرت چی می‌گذره. ولی تو نمی‌تونی‌بقیه​ با شیطان بهشتی دوست بشی، و حتی اگه بشی، اون نمی‌تونه‌ذهنم​ نیرویی بشه که کاملاً از جناح راستین یا محقق‌ها حمایت کنه.»

«چرا که نه؟»

«چون اغلب نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه. هر وقت‌همین​ این‌طوری میشه، خودش رو تو یه خانه امن که‌بیاید​ من براش آماده کردم حبس می‌کنه و بیرون نمیاد.»

دست‌به‌سینه شدم‌بکپونیم​ و به محقق‌همین​ سپیدپوش زل زدم.

«نمی‌تونی مجبورش کنی.»

«...»

«ولی نباید همین‌طوری‌می‌موند​ از محقق شیطان‌بکپونیم​ بهشتی سوءاستفاده کنی.»

«چی؟»

شیطان شهوت که معلوم نبود کِی‌یکی​ رسیده بود، با رنگی پریده لبه صخره‌خودمون​ رو چسبید و روی زمین ولو شد.

اولین صعود همیشه همین‌قدر سخته.

دلیلش کمبود انرژی درونی نبود،‌چیزی​ بلکه احتمالاً از شدت استرس‌سرم​ و تنش جونش درآمده بود.

در حالی که شیطان شهوت‌همین​ برای نفس کشیدن له‌له می‌زد،‌قتل‌عام​ محقق سپیدپوش به حرف آمد.

«منظورت چیه که‌اونم​ دارم از شیطان‌یکی​ بهشتی استفاده می‌کنم؟»

«هوی سپیدپوش.»

«حرفت رو بزن.»

«یه آدم هر چقدر هم که تو هنرهای رزمی خفن باشه، وقتی تو یه خانه امن که تو ساختی حبس بشه، نتونه بیرون بره، کسی رو نبینه، با کسی حرف‌چیه​ نزنه و نتونه با کسی تبادل رزمی کنه، خب معلومه که رد میده! چرا شیطان بهشتی رو تو همچین وضعیتی ول کردی؟ بعدش هم فکر می‌کنی تنها دوستشی چون فقط‌جراحت​ تو می‌تونی باهاش حرف بزنی و هر از گاهی ازش کتک بخوری؟ اگه رفیق واقعی بودی، یه راهی پیدا می‌کردی تا محقق شیطان بهشتی از این انحراف چی روانیش خلاص بشه.»

«اگه به خاطر این کار‌فرقه​ مردم شروع کنن به مردن،‌اونجایی​ تو می‌تونی مسئولیتش رو قبول کنی؟»

به حرف‌های محقق سپیدپوش خندیدم.

«واقعاً فکر کردی شیطان بهشتی هر چقدر هم که قوی باشه، می‌تونه هر پنج تای ما‌کردم​ رو همزمان بکشه؟ اگه این‌قدر خفنه که پنج تایی حریفش نمی‌شیم، پس همون بهتر که همه‌مون‌پرسید​ با هم همون‌جا بمیریم. حروم‌زاده‌های بی‌مصرف... با این مهارت‌های درپیت چطور می‌خواین بعداً با رهبر فرقه بجنگین؟»

بعد از اینکه حرفم‌بلامون​ رو تو صورتش کوبیدم،‌گرفتم​ به شیطان شبح نگاه کردم.

با دیدن وضعیت رقت‌انگیز شیطان‌فرقه​ شهوت، داشت با یه فرم عجیب‌بقیه​ و غریب اما پایدارتر بالا می‌آمد.

دوباره به‌چیزی​ محقق سپیدپوش‌خندق​ تیکه انداختم.

«من نمی‌خوام برم شیطان بهشتی رو ببینم تا بعداً ازش سوءاستفاده کنم. دفعه قبل که بحثمون شد، دعوتش کردم به یه پیک مشروب، و‌محقق​ تو کشیدیش بردی. هنوز جوابم رو نگرفتم. محقق شیطان بهشتی خودش باید کسی باشه که دست رد به سینه‌ام می‌زنه. تو تو جایگاهی نیستی که‌مهم‌تر​ بپری وسط و بگی "این نمیشه" یا "اون نمیشه". اگه بخوای همین‌طوری کنترلش کنی، فرقی با یه آدم زندانی تو قفسی که خودت ساختی نداره.»

انگشتم رو‌بکپونیم​ سمت محقق‌بلامون​ سپیدپوش گرفتم.

«مخصوصاً تو.‌رفته​ تو نباید این‌فرقه​ کار رو بکنی.»

«منظورت چیه؟»

به محقق‌ذهنم​ سپیدپوش چشم‌غره‌وقتش​ رفتم و گفتم.

«چون تو هنر نابودی متقابل خواهر کوچکتر جین هیانگ رو پیش‌بینی کرده بودی ولی بهش نگفتی.‌ناهار​ تو به شیطان بهشتی یه بدهی داری. این‌طوری پسش نده. به نظر من، این تو نیستی‌می‌خوریم​ که شیطان بهشتی رو رفیق خودت می‌دونی، این شیطان بهشتیه که تو رو رفیق خودش می‌دونه.»

«این دیگه چه معنی‌ای میده؟»

«فکر کردی آدمی مثل شیطان بهشتی نفهمیده اون موقع‌گرفتم​ چه اتفاقی افتاده؟ همین که تا حالا مغزت رو متلاشی‌بخوریم​ نکرده، خودش دلیلیه بر اینکه تو رو رفیق خودش می‌دونه.»

«...»

در حالی که محقق سپیدپوش برای‌سرم​ مدت طولانی خفه خون گرفته بود،‌کردم​ شیطان شبح بالاخره موفق شد صعود کنه.

دستم رو‌رفته​ دراز کردم و‌فرقه​ دستش رو گرفتم.

«خسته نباشی.»

«واو، داشتم می‌مردم.»

شیطان شبح با پاهای‌بلامون​ لرزان چند قدم برداشت و‌صخره​ همون‌طور که ولو می‌شد گفت.

«خیلی مسخره‌ست. اگه داروی معنوی‌فرقه​ رو نخورده بودم، فکر کنم‌اونجایی​ همون وسط راه پرت می‌شدم پایین.»

«حالا می‌افتادی هم چی‌خندق​ می‌شد؟ برادر ارشد بزرگ‌بالا​ در هر صورت می‌گرفتت.»

دقیقاً به همین خاطر‌وقتش​ بود که ترتیب بالا‌بلامون​ آمدن رو این‌طوری چیده بودم.

پایین رو که نگاه کردم،‌همین​ دیدم برادر ارشد بزرگ داره‌قتل‌عام​ با سرعت خیلی زیادی میاد بالا.

از خیلی جهات، به جز اون انحراف‌فاجعه​ چی که به شمشیر نور ربط داشت،‌داشتیم​ برادر ارشد بزرگ تو هر چیزی بی‌نظیر بود.

به محقق سپیدپوش گفتم.

«سپیدپوش، بیا با هم بریم و فقط ازش بپرسیم. الکی که لجبازی نمی‌کنم. قرار هم نیست از شیطان بهشتی کتک بخورم. چیزی که می‌خوام خیلی ساده‌ست. برو ازش بپرس، "یه روزی، چند تا مهمان اومدن تا‌می‌خوریم​ باهات یه پیک بزنن، نظرت چیه؟" اگه تو تنها رفیق محقق شیطان بهشتی هستی، حداقل همین یه کار رو که می‌تونی بکنی، نه؟ اگه محقق شیطان بهشتی گفت نه، بدون هیچ حسرتی می‌زنیم به چاک. قرار‌طول​ نیست بریم خفتش کنیم که. الکی فکرهای چرت و پرت نکن. من آدمی‌ام که اصلاً قصد ندارم زود بمیرم. دلم می‌خواد یه زندگی طولانی و ساده داشته باشم، شاگرد تربیت کنم... به هر حال، فهمیدی چی گفتم؟»

شیطان شهوت که همون‌طور دراز کشیده‌سرم​ بود، مثل چوب خشک فقط سرش‌کردم​ رو بلند کرد و نگاهم کرد.

«صبر کن ببینم، قراره‌رهبر​ بریم دیدن کی؟ اشتباه‌حساب​ شنیدم؟ شیطانِ چی؟ کی؟»

شیطان شبح‌چیزی​ به جاش‌خندق​ جواب داد.

«شیطان بهشتی.»

شیطان شهوت خودش‌خندق​ رو بالا کشید‌سرم​ و نگاهم کرد.

«قاطی کردی؟»

به چشم‌های شیطان شهوت‌خندق​ زل زدم و یه‌بالا​ تکون ریز به سرم دادم.

«خیلی وقته که رد دادم.»

شیطان شهوت با قیافه‌ای‌بلامون​ ناباورانه خندید و بعد‌گرفتم​ برگشت سمت محقق سپیدپوش.

«امپراتور رزمی، اصلاً نیازی نیست بریم. بیا فقط محل سگ بهش نذاریم. آدم قحطیه که می‌خوای بری دیدن یکی از سه فاجعه؟ خیلی عجله‌وقتش​ داری موقع عرق‌خوری بمیری؟ اصلاً می‌فهمی مشروب داره از گلوت میره پایین یا از دماغت؟ و آخه کدوم احمقی بین این همه آدم میره‌می‌تونه​ با یه مرد مشروب بخوره... ای وای بر من، عجب مکافاتی. شما آدم‌های رو اعصاب، شما فانی‌ها، آخه چرا این‌طوری زندگی می‌کنین؟ اصلاً درکتون نمی‌کنم.»

محقق سپیدپوش جواب داد.

«بیاین اول یه چیزی بخوریم.»

شیطان شهوت مثل یه‌بلامون​ آدم مست تو روز روشن،‌صخره​ به غرغر کردن ادامه داد.

«خودت فکرش رو بکن. هوی، چرا اصلاً پا نمیشی بری فرقه شیطانی و رهبر فرقه رو صدا نزنی؟ وقتی رهبر‌نداشته​ فرقه با تعجب پرسید اینجا چه غلطی می‌کنی، فقط بگو هوس یه پیک مشروب کرده بودی. چه فرقی با رفتن پیش‌بیرون​ شیطان بهشتی داره؟ جفتش یکیه. بیاین بریم پایین، یه دل سیر غذا بخوریم، بعدش با آرامش به همه‌چی فکر کنیم. فهمیدین؟»

شیطان شهوت همون‌طور که با خودش‌همین​ حرف می‌زد، رفت لبه صخره و بالا‌کردم​ آمدن برادر ارشد بزرگ رو تماشا کرد.

ما هم بی‌خیال بحث‌وقتش​ شدیم و صعود سریع برادر‌همین​ ارشد بزرگ رو نگاه کردیم.

تو یه لحظه، شیطان شمشیر‌همین​ پرید بالا و خیلی سبک‌قتل‌عام​ جایی که ما بودیم فرود آمد.

اون‌قدر با مهارت و خفن بالا آمده بود‌حساب​ که هیچ جمله‌ای برای تبریک گفتن به ذهنم‌درباره​ نرسید، برای همین ترجیح دادم خفه خون بگیرم.

شیطان شهوت پرسید.

«استاد، چرا‌ذهنم​ تو بالا‌وقتش​ آمدن این‌قدر ماهری؟»

«محیطی که من از همون‌همین​ اول توش تمرین می‌کردم همین‌قتل‌عام​ شکلی بود. از همون نقطه شروع.»

«که این‌طور.»

منم نظر‌چیزی​ برادر ارشد‌خندق​ بزرگ رو پرسیدم.

«برادر ارشد بزرگ، انگار سپیدپوش‌چیزی​ می‌خواد بره دیدن شیطان بهشتی.‌سرم​ نظرت چیه ما هم باهاش بریم؟»

شیطان شمشیر‌بکپونیم​ به محقق‌بلامون​ سپیدپوش نگاه کرد.

«...اگه سپیدپوش اجازه بده، و وقتی‌یکی​ رفتیم شیطان بهشتی هم قبول کنه‌کدوم​ ما رو ببینه، دلیلی نداره که نریم.»

منتظر جواب محقق سپیدپوش ماندم.

«ایشون که این‌طوری میگه.»

محقق سپیدپوش‌بکپونیم​ از برادر‌بلامون​ ارشد بزرگ پرسید.

«تو هم‌رفته​ می‌خوای شیطان‌رهبر​ بهشتی رو ببینی؟»

شیطان شمشیر جواب داد.

«شیطان بهشتی استاد قوی‌تری نسبت به ماست. دلیلی نداره از ملاقات ما بترسه. هرچند‌قتل‌عام​ ممکنه براش روی اعصاب باشه. ولی برام سواله که با توجه به شهرتش به‌می‌تونه​ عنوان یکی از سه فاجعه، اصلاً کسی میره دیدنش یا نه. خیلی حوصله‌اش سر نرفته؟»

محقق سپیدپوش‌بکپونیم​ سرش رو‌بلامون​ تکون داد.

«منظورم اینه که‌اونم​ اگه برین ممکنه‌یکی​ همه‌تون نفله بشین.»

شیطان شمشیر‌چیزی​ به محقق‌خندق​ سپیدپوش نگاه کرد.

«سپیدپوش، همون‌طور که خودت بهتر از هر کسی می‌دونی، ما چهار تا آدم‌هایی نیستیم که‌مطلق​ به این راحتی‌ها بمیریم. حتی اگه حریفمون شیطان بهشتی باشه، حتی اگه محقق‌های دیگه هم‌شبح​ اونجا باشن. اگه اجازه بدی، بد نیست با هم بریم. فعلاً بیا بریم یه چیزی بخوریم.»

فعلاً، بدون اینکه جواب‌بلامون​ محقق سپیدپوش رو بشنویم، از‌صخره​ صخره قتل‌عام مطلق رفتیم پایین.

تو مسیر پایین رفتن‌رهبر​ از کوه، شیطان شمشیر‌حساب​ به شیطان شهوت گفت.

«شاگرد.»

«بله.»

«از شیطان بهشتی می‌ترسی؟»

«مگه میشه بترسم؟»

همه‌مون همزمان‌چیزی​ به شیطان‌خندق​ شهوت زل زدیم.

«...»

هیچ حرفی‌بکپونیم​ برای گفتن‌بلامون​ به ذهنم نرسید.

ناولها | novelha.net