چپتر 181: و روشنایی پدیدار شد
0برای یک لحظه، محو تماشایآنها «آسمان درخشان خورشید و ماه»کنی شدم که خودم خلق کرده بودم.
این یکقوانین هنر رزمی یامیزد پدیده معمولی نبود.
حتی اصطلاح «دو پادشاهپاجیجیجیک در یک اقلیم نگنجند»هوا هم برای توصیفش کم بود.
دلیلش این است که چیزهایی با انرژی آتش وطبق چیزهایی با انرژی یخ، فقط در صورتی میتوانند کنارشاید هم باشند که یکی آن یکی را نابود کند.
ولی انرژی درونی که اینآنها پدیده را ساخته بود، یککنی نیروی پیوسته و مداوم بود.
به زبان ساده، انگار بهمیزد زور شرایطی را نگه داشتهکله بودم که اصلاً نباید وجود میداشت.
این پدیدهای بود که قوانین دنیا را دورهوا میزد، پس طبق تئوریهای رزمی، حس میکردم انگارنور دارم با کله به سمت «مسیر شیطانی» میروم.
شاید هم بایدمیداشت به آن هنردنیا «سرپیچی از بهشت» گفت.
نگاهی به استاد یوک-هاپ و آن شیطان پیر انداختم که داشتندهمین به شدت با هم میجنگیدند، بعد آسمان درخشان خورشید و ماه راسفیدِ به سمت آسمانِ بالای سر نیروهایی که محاصرهمان کرده بودند، پرتاب کردم.
سرپیچی از بهشتدنیا یا هر کوفتطبق دیگری، برایم مهم نبود.
اصلاً مسیر شیطانی یعنی همان ذهنیت کثیفِ کسانی که از افکارشعلههای آدمهای معمولی بیشترین فاصله را دارند، پس چه فرقی میکند آنهاسعی را با یک هنر ضد بهشت بکشی یا زیر پایت لهشان کنی؟
همین که بمیرند کافی است.
پاجیجیجیک!
آسمان درخشان خورشید ودور ماه با ایجاد غرشیمیکردم کرکننده، در هوا نورافشانی کرد.
شعلههای سوزان و شعلههای سفیدِ منجمدکننده... رگههای نور ازنورافشانی شکافِ درگیری بیرون زدند و در حالی که سعیدرگیری میکردند همدیگر را ببلعند، به هر طرف پخش شدند.
به چشم منمیداشت که منظره زیبادنیا و خطرناکی بود.
در همان لحظه، آن پیرمردی کهبکشی استاد یوک-هاپ را مثل توپ شوتبمیرند کرده بود آن طرف، به هوا پرید.
همان موقع یک نقطه ضعف در کلتئوریهای بدن پیرمرد دیدم، ولی حتی فکر حملهمیروم با شمشیر چوبی هم به سرم نزد.
چون در وضعیتی بودم کهایجاد باید فوراً جانم را برمیداشتمکرد و به تنهایی فرار میکردم.
«مرتیکه من را دستکم گرفته.»
کور بود؟دارند یا زیادی بهآنها هنرهای رزمیاش مینازید؟
با تمام سرعت دویدم، شانه استاد یوک-هاپ رامیکردم چسبیدم و بعد در جهت مخالف جایی که آسمانسرپیچی درخشان خورشید و ماه را پرت کرده بودم، الفرار!
همانطور که داشتمکافی کشانکشان میبردمش، استاد یوک-هاپکرکننده به پیرمرد اشاره کرد.
«اون مردک دیوونه...»
حتی در حین قاپیدن استادآنها یوک-هاپ و فرار مذبوحانه، سرمکنی را برگرداندم تا آسمان را ببینم.
پیرمرد دو کف دستش را به سمتتئوریهای آسمان درخشان خورشید و ماه گرفته بودمیروم که آن بالا داشت با وحشیگری میچرخید.
به نظر میرسید قصد داردایجاد آسمان درخشان خورشید و ماهکرد را به عقب هل دهد.
به قضاوت من،میداشت واکنشی بسیار احمقانه ودور از سر نادانی بود.
ولی قبل از اینکه بفهمم چهبکشی شده، من و استاد یوک-هاپ مات وکافی مبهوت ایستاده بودیم و فقط پلک میزدیم.
تمام صداهایقوانین اطراف محودور شده بود.
«...»
وقتی نیروی کفی که ازقوانین دستان پیرمرد فوران میکرد بهتئوریهای آسمان درخشان خورشید و ماه رسید.
آسمان درخشان خورشید و ماه،آنها اشیاء اطراف را مثل یککنی گردباد به درون خود مکید.
اول دستان پیرمرد که جلو آمده بود غیب شد، انگار بهسمت داخل گوی کشیده شده باشد، و بعد در آن سکوتی که انگارهاپ از ته چاه میآمد، کل بدن پیرمرد پودر شد و ناپدید گشت.
و دقیقاً درکافی جایی که خورشید وکرکننده ماه ناپدید شده بودند.
روشنایی بود.
استاد یوک-هاپدارند شمشیرش را جلوآنها گرفت و گفت:
«آه، لعنتی.»
همزمان آهیبمیرند از نهاد منایجاد هم بلند شد.
«آه، این دیگه زیادهروی بود.»
لحظهای بعد، من و استاد یوک-هاپ توسطزیر پسلرزههای آسمان درخشان خورشید و ماه جاروپاجیجیجیک شدیم و جیغکشان در هوا پرواز کردیم.
«آآآآآآآآآآآی!»
صدای جیغ استاد یوک-هاپ کهایجاد داشت دورتر میشد، با فحشهایی کهشعلههای نثار من میکرد قاطی شده بود.
«لی زاهااااا! حرومزادههههههه!»
با شنیدن فحشهایفرقی استاد یوک-هاپ، به زورزیر هوشیاریام را نگه داشتم.
نمیدانم چرا، ولی یک حس رهاییطبق و خنکی در سینهام حس کردممسیر و نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
«یوهاهاهاهاهاهاها!»
صدای هیولاواریوجود بود، ترکیبی ازقوانین خنده و جیغ.
در هوا حس میکردم سرعتمآنها زیاد شده و همزمان انگارکنی همه چیز کند شده بود.
بیهوش شدهقوانین بودم؟ یا درمیزد رویا شناور بودم؟
گیجکننده بود، یک لحظه اینطور،ایجاد لحظه بعد آنطور، ولی چونکرد ذاتاً آدم دیوانهای بودم، خیلی نترسیدم.
دست و پای آدمیزاد از جلوی چشمم ردمیزد میشد و سلاحها این طرف و آن طرفشیطانی شناور بودند، انگار داشتم از کنترل شمشیر استفاده میکردم.
در آن لحظه، ناگهان جنازهای جلویبکشی رویم سبز شد و من همبمیرند یک چک خواباندم توی صورت روح سرگردانش.
شپلق!
همزمان صدای گرومپ از پشتم شنیدمغرشی و تازه گوشهای کر شدهام بازسوزان شد و همه صداها هجوم آوردند.
پشتم خورده بود بهپدیدهای چیزی شبیه صخره ومیزد داشتم چرخزنان روی زمین میافتادم.
چون دور و برمیکند کلاً شیر تو شیر بود،لهشان عمداً بدنم را شدیدتر چرخاندم.
حتی بعد از فرود آمدن، ششطبق هفت بار دیگر غلت زدم تا تلوتلوخورانشیطانی بلند شدم و اطراف را نگاه کردم.
از فرودم راضی نبودم.
«سه... چهار نمره از ده!»
انگار یک طوفان نورانی رد شدهبکشی بود، چون فضا کاملاً باز شدهبمیرند بود و دید خیلی خوبی داشتم.
آنقدر ساکت بوددنیا که لحظهای شکطبق کردم خوابم یا بیدار.
به هر حال،کافی این بار چیزیغرشی را مطمئن شدم.
با اینکه هنوز استادهای زیادی در موریم هستند که ازتئوریهای من قویترند، ولی لحظهای که از آسمان درخشان خورشید وسرپیچی ماه استفاده کردم... انگار واقعاً چهارمین فاجعه موریم شده بودم.
اولش همینطوریدارند الکی از آنآنها استفاده کردم، ولی...
آسمان درخشان خورشید و ماه یکطبق تکنیک نهایی بود که هر بارمسیر استفاده میکردم خودم را هم میلرزاند.
با خودم عهد بستم کمتر در موقعیتهایی قرار بگیرمنورافشانی که مثل یک بچه لوس جوشی شوم، چون ممکن استبیرون یک روز توسط همین تکنیکی که خودم ساختم نفله شوم.
هرچند احتمالش خیلی زیادپدیدهای است که این قول راطبق بدهم و فوراً فراموشش کنم.
نگاهی به دره عطر بارانآنها که توسط طوفان شخم زدهکنی شده بود انداختم و گفتم:
«استاد یوک-هاپ...؟»
نمیدانستم چه کسی مرده وایجاد چه کسی زنده مانده، ولیکرد اول دنبال استاد یوک-هاپ گشتم.
نیروهایی که پیرمردمیداشت آورده بود نمیتوانستنددنیا همه مرده باشند.
آنها محاصرهای چهار طرفه تشکیل داده بودند و چون آسمانکنی درخشان خورشید و ماه در آسمانِ سمت جنوب غربی منفجرکرد شده بود، باید هنوز تهماندههایی اینجا و آنجا زنده باشند.
ولی چون پیرمرد تکنیک را دستکمطبق گرفت و کلهخراب پرید وسطش ومسیر پودر شد، تنش از بین رفته بود.
اینکه پیرمرد آسمان درخشان خورشید وغرشی ماه را دستکم گرفت، در واقعسوزان یعنی من را دستکم گرفته بود.
من چند بار فرار کردم، خط مقدم جنگ فرسایشی راتئوریهای به استاد یوک-هاپ سپردم و حتی پشتم را به آنهاسرپیچی کردم و شاشیدم، پس طبیعی بود که من را کوچک ببیند.
ولی احتمالاً تا لحظهمیکند مرگش نفهمید که همهپایت اینها بخشی از استراتژی بود.
استاد یوک-هاپ رادنیا پیدا کردم کهطبق طاقباز ولو شده بود.
حتی در آنکافی وضعیت، شمشیری بهغرشی دستش چسبیده بود.
حتی در بیهوشیمیداشت هم شمشیرش رادنیا ول نکرده بود.
«پس تا مغز استخوان شمشیرزنه.»
آدم باید در ایندور سطح باشد تا بتواندمیکردم خودش را شمشیرزن معرفی کند.
به نظر نمیآمد شمشیرزنپاجیجیجیک مرده باشد، واسه همین یکنورافشانی لگد به استاد یوک-هاپ زدم.
«پاشو.»
درجا استاد یوک-هاپ مثل شاگردی کهبکشی سر کلاس مچش را گرفته باشندبمیرند پرید بالا و چشمانش را باز کرد.
«...!»
استاد یوک-هاپ که جسته بود،ایجاد چپ و راست را نگاهکرد کرد و دنبال دشمن گشت.
«تموم شد؟»
«نمیدونم.»
تازه آن موقع صحنهدور آشفته را وارسی کردممیکردم تا دنبال بازماندهها بگردم.
فعلاً کهبمیرند زنده نمیدیدم،پاجیجیجیک فقط جنازه بود.
دستها یا سلاحهای مدفون درقوانین خاک و لباسهای پاره وتئوریهای خرت و پرتهای کوچک دیده میشد.
متوجه شدم که هرچی ازآنها محل انفجار «آسمان درخشان خورشید وهمین ماه» دورتر میشدم، جنازهها سالمتر بودن.
مشکل اینجا بود که اجرایمیزد «آسمان درخشان خورشید و ماه»کله توی مبارزه تنبهتن خیلی کُند بود.
مشکل دوم هم این بود کهغرشی هرچی قدرتش بیشتر میشد، خودمم نمیتونستمسوزان قسر در برم و سالم بمونم.
یه فکری به سرم زد.
برای استفاده درستوحسابی از «آسمان درخشان خورشیدزیر و ماه»، باید یه هنر نهایی همپاجیجیجیک برای محافظت از بدن خودم یاد میگرفتم.
یا باید به قلمرودور نهایی «هنر لاکپشت طلایی رها»،دارم یعنی مرحله لاکپشت طلایی میرسیدم.
یا از طریق «هنرپاجیجیجیک بیقلب سایه ماه» یههوا هنر نهایی دفاعی یاد میگرفتم.
یا هم باید خودم یهقوانین هنر نهایی دفاعی خلق میکردم کهمیکردم خورشید و ماه رو ترکیب کنه.
برای یه لحظه، بیخیال خلاص کردنبکشی اون عوضیهای در حال مرگ شدم وکافی وایسادم تا درباره هنر دفاعی فکر کنم.
تازه، به هردنیا حال هیچ بازماندهایطبق هم به چشمم نمیخورد.
روی یه صخره بزرگ کهایجاد با ژستی باوقار وسط اون خرابهشعلههای و گندکاری ایستاده بود، چهارزانو نشستم.
قلمرو لاکپشت طلایی خیلیپدیدهای بالا بود، همونطور که توطبق زندگی قبلیم تجربه کرده بودم.
قبل از رسیدن به لاکپشت طلایی بایدزیر «مرحله مرغ تعالییافته» رو فتح میکردم، پسپاجیجیجیک نمیتونستم پیشبینی کنم چند سال طول میکشه.
«هنر بیقلب سایهدنیا ماه» هم همینطبق وضعیت رو داشت.
چون دیر یادش گرفتهپاجیجیجیک بودم، زمان میبرد تاهوا به مرحله ماه کامل برسم.
نتیجهگیری، دوبارهوجود شد همون ترکیبقوانین خورشید و ماه.
توی «حالت بیخویشتنی»، همزمانمیکند انرژیهای خورشید و ماه رولهشان دور هر دو دستم پیچیدم.
همون موقع،قوانین صدای استاددور یوک-هاپ رو شنیدم.
«رهبر فرقه، بسکافی کن. الان داریغرشی چه غلطی میکنی؟»
با شنیدن صدای استاد یوک-هاپ، چی تزریقشده به دستهام رو بهشدت کمدارم کردم، اون رو توی کف دستهام به شکل تایجی جمع کردم واستاد بعد چی رو عقب کشیدم و حس نهایی رو به خاطر سپردم.
استاد یوک-هاپدارند که نزدیکترمیکند شده بود، پرسید:
«اون چی بود دیگه؟»
«دارم بهبمیرند یه هنر نهاییایجاد دفاعی فکر میکنم.»
استاد یوک-هاپوجود سرش رو کجقوانین کرد و پرسید:
«منظورت یهدارند هنر نهاییمیکند مثل "پرده شمشیر"ـه؟»
«پرده شمشیر؟ نشونم بده.»
«انقدر راحت نگو، انگار داریایجاد ازم میخوای یه مهره قمارکرد رو برگردونم. هنر رزمی سادهای نیست.»
استاد یوک-هاپ کمی فاصله گرفت، شمشیرش رو عمودی نگه داشت،تئوریهای بعد با انگشت اشاره و میانی دست چپش، تیغه رو ازبهشت پایین به بالا لمس کرد و یه مهر شمشیر شکل داد.
چی شمشیر و چی هنرهای انگشت بازیر هم برخورد کردن و پدیدهای عجیب مثلپاجیجیجیک بیرون کشیدن یه ورق کاغذ ایجاد شد.
توی اون لحظه، استاد یوک-هاپ مچش روتئوریهای چرخوند، شمشیر یه دور چرخید و یهمیروم پرده شمشیر در امتداد مسیر حرکتش ایجاد شد.
استاد یوک-هاپ بهم گفت:
«این مقدمات پرده شمشیر بود.»
«این مقدماتشدارند بود؟ قدممیکند بعدی چیه؟»
این بار، استاد یوک-هاپ بدون شکل دادن مهرمیکردم شمشیر، شمشیرش رو چرخوند و به نظر میرسیدباید یه چی شمشیر ضخیم، یه سپر ایجاد کرده.
این نمایشی بود کهپاجیجیجیک سطح بالاتری از همونهوا هنر نهایی رو نشون میداد.
فقط به خاطر مهارتپدیدهای بالای استاد یوک-هاپ بودمیزد که آسون به نظر میرسید.
من برایدارند نمایش عالی استادآنها یوک-هاپ دست زدم.
«محشر بود.»
درست همون موقع، دیدم یکی از اون عوضیهایهوا زخمی که جزو محاصرهکنندهها بود، از بین آوارنور نزدیک بیرون اومد و سعی کرد فرار کنه...
با یه فرممیداشت کشیدن شمشیر، چیدنیا شمشیر رو آزاد کردم.
چی شمشیر بدنفرقی اون عوضیِ دربکشی حال فرار رو برید.
شترق!
زمانهایی هست که وقتی یه وقفهغرشی توی جنگ پیش میاد، آدم یه حسسفیدِ روانی پیدا میکنه که بیخیال قضیه بشه.
ولی اگه بذارم همچین آدمایی زنده بمونن، تابلوئه کهطبق بعداً یکییکی جمع میشن و دوباره عضو یه «تلهشاید تور آسمانی غیرقابلفرار» میشن تا من رو تعقیب کنن.
یا عضو تله تور آسمانیآنها میشن، یا قدرتشون رو درکنی اختیار یه رهبر فرقه میذارن.
در هر صورت، مسیریدور که جناح شیطانی طی میکنهدارم دقیقاً نقطه مقابل مسیر منه.
پس چارهای جز کشتنشون ندارم.
با سر بهمیداشت استاد یوک-هاپ اشارهدنیا کردم و گفتم:
«بیا حیندارند پاکسازی باقیموندههامیکند حرف بزنیم.»
اصول باطنی «هنر شمشیر ششمیزد هارمونی» رو که استاد یوک-هاپ دنبالسمت میکرد به یاد آوردم و پرسیدم:
«یعنی همچین اصول باطنیای توی اون هنر شمشیری که دنبالکرد میکنی پنهان شده؟ منظورم اینه که حتی موقع اجرای یه ضربهحالی ساده رو به پایین هم میتونی پرده شمشیر رو اجرا کنی؟»
استاد یوک-هاپ سر تکون داد.
«درسته. ضربه رو به پایین فقط یه ضربه رو به پایین نیست. دهها تنوع داره. قلمروهای چی شمشیر، باد شمشیر، پرده شمشیر، ضرباتسفیدِ برشی، ضربات سنگین و یه ضربه رو به پایین که فقط روی سرعت و قدرت برش شمشیر متمرکز باشه، همگی خیلی بالا هستن.شوت ولی تمرین برای همه اینا با سادهترین ضربه رو به پایین شروع میشه. این چیزی نیست که بشه با پشتکار معمولی یاد گرفت.»
بعد از شنیدن حرفهای استادمیزد یوک-هاپ، حس کردم شمشیرزنی رهبرکله اتحاد موریم، ایم سو-بک، واقعاً باورنکردنیه.
نمیتونستم به استاد یوک-هاپ بگم،ایجاد ولی شمشیرزنی ایم سو-بک انگارکرد متعلق به دستهبندی ضربات سنگین بود.
حتی اصل باطنیمیداشت یه شمشیر سنگیندنیا ساده هم نبود.
هر وقتدارند سوالی داشتم، ازآنها استاد یوک-هاپ میپرسیدم.
«نیروی شمشیرقوانین توی یهدور مبارزه واقعی چطوره؟»
«اصل باطنی نیروی شمشیر توی هر فرقه متفاوته، ولی تهش بحث مدیریته. خیلی ساده بگم، نیروی شمشیر یه حرکت تکضربهست. نیاز به مصرفمیکردند عظیم انرژی درونی فشرده داره، واسه همین باید بسنجی که استفاده کنی یا نه. حسش مثل مصرف کردن انرژی درونیه که میشه باهاششمشیر ده تا ضربه چی شمشیر زد، اونم یکجا. اگه تو بودی، وسط مبارزه، ده تا ضربه چی شمشیر میزدی یا یه ضربه نیروی شمشیر؟»
«بستگی به شرایط داره. استفادهقوانین از نیروی شمشیر وقتی داریتئوریهای با خیلیا میجنگی، حرکت احمقانهایه.»
«ولی وقتی با یه حریف برتر روبرو میشی، میتونی اونکنی رو با جنگ روانی ترکیب کنی تا کار رو یکسرهکرد کنی. مثل اون هنر نهایی بیکلهای که تو آزاد کردی.»
مردی که توی زندگی قبلی سطح هنرهایتئوریهای رزمیش شبیه من بود، شیطان شبح زندگی قبلیشاید بود، واسه همین مشکل خاصی توی گفتگو نداشتیم.
این ادامه همونکافی بحثی بود که تویکرکننده دره عطر باران داشتیم.
درست وقتی داشتم فکر میکردم چرادنیا این مرتیکه شیطان شبح داره انقدر مهربونکله شمشیرزنی رو برام توضیح میده، ازم پرسید:
«تو اصلاً چطوریفرقی اون تکنیک خطرناکبکشی رو اجرا کردی؟»
به اون مرتیکه یوک-هاپدور نگاه کردم که بامیکردم لحنی نسبتاً محتاط پرسید.
«میخوای بهت بگم؟»
استاد یوک-هاپ بامیداشت لحنی که امیددنیا زیادی توش نبود گفت:
«خب، اگهدارند بگی کهمیکند خوب میشه.»
با لحنی جدی گفتم:
«اول، انباشت همزمان چی یانگایجاد افراطی و چی یین افراطیکرد ضروریه. میتونی بهش بگی پیشنیاز.»
در حقیقت، خودِمیداشت این پیشنیاز برای اکثردور رزمیکارها یه قلمرو غیرممکنه.
استاد یوک-هاپدارند در سکوتمیکند بهم زل زد.
«...»
«چرا؟ چیه؟بمیرند چرا اونجوریپاجیجیجیک نگام میکنی؟»
استاد یوک-هاپ آهمیداشت کوتاهی کشید و شروعدور کرد تنهایی جلو رفتن.
«بریم.»
«چرا آهقوانین میکشی؟ دارمدور بهت میگم دیگه.»
«گفتم بریم.»
«ما که داریم میریم. فقط باید یانگ افراطی و یین افراطیمیکردم رو یاد بگیری. همونطور که میگن، هنرهای رزمی باید آروم تمرینگفت بشه. عجله نکن. خودت گفتی عجله نکردن مطالعه رزمی شش هارمونیه. آروم...»
استاد یوک-هاپ دادی کشید کهآنها انگار از سر کلافگی بودکنی و به سمت جلو دوید.
«...»
با دیدن حال و روزش، سرنوشتغرشی اون بازماندههای خوششانس این بود که توسطسفیدِ استاد یوک-هاپ تا حد مرگ کتک بخورن.
در واقع، وقتی شیطان شبح و شیطاندور دیوانه برای جنگیدن متحد میشن، خیلی سختهسمت که عوضیهایی مثل اینا بتونن زنده فرار کنن.
تضمین میکنم که حتی اگهآنها از «آسمان درخشان خورشید و ماه»همین استفاده نمیکردم هم نتیجه همین میشد.
البته، این حرف بردور اساس ذهنیت «اگه نشدمیکردم هم به درک» بود.