چپتر 187: چپتر ۱۸۷: خوشخوراکِ مسافرخانه هزار مایلی
0سمت خیابونهای شلوغ «برکه عقاب سفید» نرفتم. در عوض،میکردم یه مسیر که به یه جاده دولتی قدیمی میخوردبودم رو انتخاب کردم و تو دل تاریکی راه افتادم.
هر چی ازکشیدم برکه عقاب سفید دورتربرنده میشدم، اطرافم ساکتتر میشد.
از همون اولش داشتم با پایبرنده خودم میرفتم تو تله، پس دیگهنمیاومد دلیلی برای دویدن و عجله کردن نبود.
«از اونجایی که من شیطان توهم رو کشتم، اون حرومزاده مگه اینکه مغز خر خورده باشهموقع که یه استاد قویتر از شیطان توهم با خودش نیاورده باشه، نه؟ یا شاید هم خودهمین اربابزاده سوم از شیطان توهم قویتره؟ از ارشد شیطان شمشیر چیزی درباره این دیوونههای زنجیری نشنیدی؟»
شیطان شهوت که کنارموقتی راه میرفت، بدون اینکهالان زیاد فکر کنه جواب داد.
«این یاروآهی شیطان توهمبیخیالش چقدر قوی بود؟»
قبل ازکشیدم جواب دادن یهآدم لحظه فکر کردم.
«در هر صورت، از من وکلی یوک-هاپ قویتر بود. بهتر از چیزیالان که انتظار داشتم میجنگید. خیلی باتجربه بود.»
شیطان شهوت یهوفرار وایساد و باکارش لحنی جدی دوباره پرسید.
«شیطان توهمآهی از توبیخیالش قویتر بود؟»
«آره بود. انرژی درونیاش همآدم از من عمیقتر بود. هر چیدلم نباشه، بالای شصت سال سن داشت.»
«پس چطورینمیاومد کشتیش؟ دوتاییبگم ریختین سرش؟»
«نه.»
«پس چی؟»
آهی کشیدم.
«بیخیالش شو.نمیاومد همیشه که آدمبعد قویتر برنده نمیشه.»
«این دیگهکلی چه چرتوقتی و پرتیه؟»
فقط دلم نمیاومد بهش بگم کهآدم بعد از کلی فرار کردن، وقتیدلم یارو داشت میشاشید کارش رو ساختم.
الان که بهش فکر میکردم،آدم با خودم میگفتم اصلاً اون موقعدلم عقلم سر جاش بود یا نه.
همهاش تقصیر اینبهش بود که کلیکلی عرق خورده بودم.
یکی از دلایلی که نمیدویدم این بودساختم که میخواستم کمکم مستیم بپره، و البتهجاش شیطان شهوت هم دقیقاً تو همین وضعیت بود.
شیطان شهوت گفت.
«اون میگفت با تغییر نسل، پسرای رهبر فرقه برای لقب شماره یک زیر آسمان بابعد هم رقیب میشن. در هر صورت، میگفت تو گروه سنی من، حتی تو جناح متعارفتقصیر هم اساتید زیادی تو این سطح پیدا نمیشن. ولی گوش کن، این پیشبینی استادم بود.»
«چی؟»
«اینکه در نهایت، فقط یکیشون زنده میمونه. منم همین فکر رو میکنم. برای اینکه یه توله ببر پادشاهبودم بشه، چه با بلعیدن برادرای دیگهاش، چه با تیکهتیکه کردنشون، قطع کردن دست و پاشون، یا نابود کردنفرقه دانتینشون... فقط یکیشون باقی میمونه. این یعنی چی؟ یعنی الان دخلشون رو آوردن یه حرکت کاملاً به نفعمونه.»
پوزخند سردی زدم.
«جنگ بین برادرا. حرومزادههای خوششانس.»
«تو برادر نداری، واسه همین نمیفهمی، ولی برادرهای ناتنی خیلی وقتهاساختم از غریبهها هم بدترن. مخصوصاً برای اونایی که مال و اموالبودم زیادی دارن. برادری اونقدرها هم که فکر میکنی دلگرمکننده نیست. مثل من.»
سرم رو تکون دادم.
«من از بچگی هیچی نداشتم، پس بهبرنده من ربطی نداره. ولی خیلی خوب میدونمبهش چرا این حرومزادههای فرقه شیطانی اینقدر دیوونه زنجیریان.»
«چرا؟»
«وقتی میتونن برادرایبهش خودشون رو بکشن، دیگهفرار کی رو نمیتونن بکشن؟»
«راست میگی.»
«مثل فرقه شیطانی، مذهبهایی که برای اونایی که به خدای اونا باور ندارننمیاومد دردسر درست میکنن یا باعث رنجشون میشن، مذهبهای مزخرفیان. واسه همینه که به جایموقع اسم اصلیشون، بهشون میگن شیطانی، با پیشوند "ما"، تا ذات کثیفشون رو نشون بدن.»
راستش رو بخواین، من از کثافتکاریهابرنده و شرارتهای خیلی بیشتری که فرقهنمیاومد شیطانی انجام داده بود خبر داشتم.
ولی نمیتونستم درباره چیزهاییبگم که هنوز اتفاق نیفتاده بودنمیشاشید به شیطان شهوت چیزی بگم.
وقتی ماه کمکم یهوقتی گوشه از خودش رو نشونمیکردم داد، از شیطان شهوت پرسیدم.
«هوی اسهالی، حالا کهبیخیالش داریم با هم میجنگیم،نمیشه بذار یه چیزی ازت بپرسم.»
«بنال.»
«با قویترین تکنیک نهایی هنر یخ خودت،فرار چند نفر رو میتونی از پا دربیاری؟میگفتم با این فرض که رزمیکارای سطح پایین باشن.»
شیطان شهوت بعدفرار از یه لحظهکارش فکر کردن جواب داد.
«حدود پنجاهآهی شصت نفر...بیخیالش تو چی؟»
با یهکشیدم اغراق بیفکرانههمیشه جواب دادم.
«من هفتاد تا.»
«پس من هشتاد تا.»
«حالا کهآهی فکر میکنم،بیخیالش نود تا.»
«بیا این چرتبیخیالش و پرت گفتنبرنده رو تموم کنیم.»
همینطور که تو تاریکیبگم قدم میزدیم، یه فانوسوقتی تنها اون جلو پدیدار شد.
یه لحظه بعد، مردی کهمیشاشید فانوس رو تو دستش گرفته بوداصلاً خودش رو نشون داد و گفت.
«رهبر فرقه؟ از این طرف.»
سر جامکشیدم وایسادم و بهآدم فانوس زل زدم.
مرد فانوس روبهش تا کنار صورتش بالافرار آورد و بهم گفت.
«شما رو بهفرار جایی که اربابزادهکارش سوم هستن راهنمایی میکنم.»
«باشه. بریم.»
شونهی مردی کهبیخیالش فانوس دستش بودبرنده رو چسبیدم و گفتم.
«اگه با استفاده از این فانوس بهفرار عنوان هدف، سلاحهای مخفی سمتمون پرتاب بشه،میگفتم تو هم میمیری. نظرت در این باره چیه؟»
«تا وقتی منفرار دارم راهنماییتون میکنم،کارش همچین اتفاقی نمیفته.»
«یعنی اینقدر خوبکشیدم از تو کلهیآدم رؤسات خبر داری؟»
تازه اون موقع بودهمیشه که حالت چهرهی مردچرت سفت و سخت شد.
دستم رو دور شونهاش انداختمبعد و راه افتادم، در حالی کهساختم اون فانوس روشن رفیق راهمون بود.
«دقیقاً داری من رووقتی کجا میبری؟ این دورالان و بر پایگاهی چیزی بود؟»
«یه مسافرخانه تو یهبیخیالش جای پرت و دورافتادهنمیشه هست. ایشون اونجا منتظرن.»
«آها، مال شماست؟»
«نه، نیست.»
«پس بایدکلی یه کسیوقتی اونجا باشه.»
یه فکریآهی به ذهنمبیخیالش خطور کرد.
اگه اربابزاده سوم قصد داشت بابرنده یه لشکر آدم من رو بکشه،نمیاومد رسیدگی بهش برام مثل آب خوردن بود.
چون این یعنی یه مشتبعد ضعیف و بیمصرف اونجا بودنکارش و فرار کردن خیلی راحتتر میشد.
اما اگه یکی دو تامیشاشید استاد دیگه هم تو اونمیگفتم مسافرخانه بودن، اوضاع یکم خیط میشد.
چون این یعنیکشیدم حتماً یه حریفآدم گردنکلفت منتظرمون بود.
ولی تو ذات من نبود که تانمیشه اینجا بیام و بعدش فقط با شیطان شهوتبعد دُمم رو بذارم رو کولم و فرار کنم.
اگه فرار میکردم، کاملاً مشخص بود کهفرار اربابزاده سوم میره سراغ فرقه هائو ومیگفتم اذیتشون میکنه، واسه همین بدجوری تو منگنه بودم.
یه مدت کوتاه بعد، وارد یه ساختمون مخروبه شدیم که یهاصلاً تابلو با نوشتهی «مسافرخانه هزار مایلی» روش بود. بوی غلیظ خون کلکمکم مسافرخانه رو پر کرده بود، انگار که داشتن خودشون رو سلاخی میکردن.
اربابزاده سوم روی نردههای طبقههمیشه دوم مسافرخانه ظاهر شد وپرتیه از اون بالا بهمون نگاه کرد.
«خوش اومدید.»
یه نگاهی به اطراف انداختم وکلی فقط زیردستهای اربابزاده سوم رو دیدم؛الان هیچ استاد قابلتوجهی به چشم نمیخورد.
اربابزاده سوم قبل از اینکهمیشاشید حرف بزنه، از اون بالا بهاصلاً من و شیطان شهوت نگاه کرد.
«صاحبمسافرخانه، مهمون داری.»
صدای ضعیف قدمهایی از سمت آشپزخونه اومد وچرت یه مرد سی و خردهای ساله در حالی کهفرار داشت دستهاش رو با پیشبندش پاک میکرد، پیداش شد.
اون یه صاحبمسافرخانه بود که کل وجودش تووقتی یه معمولی بودنِ مطلق غرق شده بود، و موهاشعقلم جوری برق میزد که انگار بهشون روغن مالیده بود.
«همم...»
همون لحظهای که چشممبیخیالش به صاحبمسافرخانه افتاد، شناختمش؛نمیشه اون قصاب، بک گا بود.
اون با یهبیخیالش لقب دیگه همبرنده شناخته میشد: خوشخوراک.
همونطور که حدس میزدم،بگم اون واقعاً استادی بود کهمیشاشید به سطح قدرتمندان رسیده بود.
چون حتی با در نظرمیشاشید گرفتن اربابزاده سوم، قصاب بک گااصلاً قویترین آدم تو این مسافرخانه بود.
در هر صورت، مسافرخانه هزار مایلی جایی بود که قصاب بک گا با گوشتبهش انسان غذا درست میکرد، و دلیل اینکه مسافرخانهاش نزدیک جناح متعارف بود، احتمالاً این بودجاش که آدمهای سالم و حسابی رو بگیره و ازشون به عنوان مواد اولیه استفاده کنه.
یه لقب دیگه برای این شرور نادر «خوشخوراک»چرت بود، واسه همین خیلی وقتها، چه تو گذشتهکلی و چه الان، یه مسافرخانه یا میخانه رو میچرخوند.
وضعیتی بود کهبهش باعث شد با صدایفرار بلند بزنم زیر خنده.
قصاب بک گا ازمون پرسید.
«مهمونهای عزیز،آهی چی میلبیخیالش دارید براتون بیارم؟»
روی یه صندلیبیخیالش پشت میز نشستمبرنده و جواب دادم.
«فقط یکمنمیاومد عرق برام بیار.بعد مزه هم نمیخوام.»
وقتی من و شیطان شهوت دورکارش میز نشستیم و به بک گاموقع نگاه کردیم، اون با لبخند گفت.
«مزههای ما خیلی خوشمزهان.»
حرف خاصی برای گفتنهمیشه نداشتم، واسه همین آهی کشیدمپرتیه و از اربابزاده سوم پرسیدم.
«تو فقط عرق روبگم بیار. اربابزاده سوم، واسهوقتی چی ما رو کشوندی اینجا؟»
در حالی که قصابوقتی بک گا میرفت توالان آشپزخونه، اربابزاده سوم جواب داد.
«من از یه مرد معروف تو این حوالی درخواستچرت کردم که یه قتلی رو برام انجام بده، و اونموقتی گفت که قبل از تصمیمگیری باید با چشمهای خودش ببینه.»
«که اینطور.»
به شیطان شهوت نگاه کردم.
اونم بعد از دیدن صاحبمسافرخانه به طرزساختم غیرعادیای عصبی و منقبض به نظر میرسیدجاش و چشمهاش مدام اینور و اونور میچرخید.
در هر صورت،کشیدم حق داشت کهآدم اینقدر عصبی بشه.
من و شیطان شهوت کهآدم تو زندگی قبلیم دشمنان درجه یکدلم موریم بودیم، هنوز خیلی جوون بودیم.
و استادی که متعلق به پنج شرور بود، تومیشاشید اوج دوران خودش قرار داشت و با اعتماد بهجاش نفس کامل، درخواستهای پسر رهبر فرقه شیطانی رو قبول میکرد.
پس این قصاب بک گا همونکارش حرومزادهای بود که قرار بود بعدهاموقع یکی از پنج شرور بزرگ بشه.
البته از کجا باید میدونستم که اسم ایننمیشه پنج تا شرور تا الان با خط خوش رفتهکلی تو لیست سیاه دشمنان درجه یک موریم یا نه.
کمتر کسی تو این دنیا عقلش قدنمیشه میداد که صاحب یه مسافرخونه قراضه مثل مسافرخانهبعد هزار مایلی، یکی از اون پنج شرور باشه.
طبیعتاً من درجا طرف رو شناختم، اونمفرار فقط به این خاطر که تکتک ویژگیهایمیگفتم این پنج تا رو از بر بودم.
به نظر میرسید شیطان شهوت هم از اون هاله سنگینمیگفتم و حضور چیِ صاحب مسافرخانه، بو برده بود که بادلایلی یه استاد خفن طرفیم که به این راحتیها گیر نمیاد.
شیطان شهوتآهی زیر لببیخیالش غرغر کرد:
«باید با استادمبیخیالش میاومدم. یه نمهبرنده زیادی مغرور نشدیم؟»
«تازه فهمیدی؟ حق با توئه.»
«حالا چه خاکیفرار تو سرمون بریزیم؟کارش بزنیم به چاک؟»
یه نگاهآهی به شیطان شهوتهمیشه انداختم و گفتم:
«خب، من که همیشه بهآدم مهارت سبکی خودم ایمان داشتم. تودلم هم هر غلطی دلت میخواد بکن.»
«کثافتِ حرومزاده...»
قصاب بک گا، در حالی که یهساختم کوزه مشروب از آشپزخونه آورده بود، باجاش یه نیشخند اومد جلو و کوبیدش روی میز.
«شرمنده، ولی کل مشروبی که برام مونده همینه.نمیشه در ضمن، شما دو تا مهمون عزیز، بدونبعد اجازه من پاتون رو از این مسافرخونه بیرون نمیذارید.»
قصاب بک گا پشتش رو کردبرنده و رفت، یه کم اونطرفتر نشستنمیاومد و زل زد به اربابزاده سوم.
«خب، همین دو تا جوجهان؟ توکلی که گفتی یکی رو بکشم، چیالان شد که الان شدن دو تا؟»
اربابزاده سوم بافرار یه لبخند رویکارش اعصاب جواب داد:
«همون یه دونهکشیدم رو هم بکشی کفایتبرنده میکنه. حالا راضی شدی؟»
«شرایطت رو بنال.»
اربابزاده سوم جوری که انگار ماکلی اصلاً وجود خارجی نداریم، شروع کردالان به چونه زدن با قصاب بک گا.
«اگه این کار رو قبول کنی، هزار تا سکه نقره استاندارد بهت میدم. تازه، میذارمت تو تالار بیرونی، یه تشکیلات که میتونی توش هر غلطی دلت خواست بکنی. نیازی هم نیست دستور بگیری یا کار خاصی برای فرقه انجام بدی. فقط کافیه هر ازسنی گاهی شرّ این مزاحمهایی که اسم میبرم رو کم کنی، دقیقاً مثل امروز. در عوض، هر بار یه پول گنده میذارم کف دستت. البته قصد ندارم همه چیز رو فقط با پول حل کنم. اگه هنرهای رزمی میخوای، طومارهای رزمی برات جور میکنم. زنهایبین زیبا که دیگه جای خود داره، تازه از نفوذم استفاده میکنم تا جایی که ممکنه مشروبات ناب و مواد غذایی کمیاب هم برات فراهم کنم. شنیدم که خیلی شکمپرستی... برای اینکه به یه استاد سختگیر مثل تو کاری بسپرم، حداقل باید همینقدر مایه بذارم، نه؟»
قصاب بک گا نیششبیخیالش تا بناگوش باز شد وچرت یه نگاه به ما انداخت.
«...خیلی خب.کشیدم حالا رهبر فرقهآدم هائو کدوم گوریه؟»
بیدرنگ انگشتم رو گرفتمبگم سمت شیطان شهوت و بامیشاشید یه لحن کاملاً خونسرد گفتم:
«همین مرتیکه.»
شیطان شهوتآهی یه آهبیخیالش غلیظ کشید.
«... هه. من...»
پریدم وسط حرفش.
«خفه خونکلی بگیر رهبر فرقهمیشاشید هائو. بیمصرفِ بدبخت.»
یهو شیطان شهوت، انگار که کلاًآدم رد داده باشه، بیخیال بهونه آوردندلم شد و شروع کرد به هرهر خندیدن.
یه کاسه از اون زهرآدم ماری که قصاب آورده بودفقط رو برای خودم پر کردم.
بعد کاسه روبهش گرفتم سمت شیطانکلی شهوت و گفتم:
«رهبر فرقه،کلی یه پیکوقتی بزن روشن شی.»
«خودت کوفت کن.»
آخر سر مجبور شدم خودم تنهاییبرنده مشروب رو سر بکشم، ولی هموننمیاومد لحظه همهاش رو تف کردم رو زمین.
«تف! اینمیاومد حرومزاده... این دیگهبعد چه طعم گندیه؟»
با غضبکلی زل زدم بهمیشاشید قصاب بک گا.
اونم با یه قیافهبیخیالش هاج و واج نگاهمنمیشه کرد، واسه همین دوباره پرسیدم:
«هوی صاحب مسافرخونه! این چه زهر ماریه؟ چرا داری همچین آشغالی رو میفروشی؟ نکنه با آب جوبفرار قاطیش کردی؟ یا آب فاضلاب؟ آخه مرتیکه، حتی اگه فقط توش آب هم میبستی همچین طعم گوهیدلایلی نمیگرفت. اومدی همچین مشروب مضخرفی رو میفروشی. قیافهات هم که عین احمقهاست. عجب بدبختیایه. تف! ای کثافتِ حرومزاده...»
قصاب بک گا بابگم چشمهایی که واقعاً بویوقتی خون میداد، بهم خیره شد.
«...»
انگشتم روآهی کنار شقیقهامبیخیالش چرخوندم و گفتم:
«دقیقاً به خاطر خوردن همین آشغالهاست که عقلت پارهسنگ برداشتهفقط و گوشت آدمیزاد سق میزنی. حرومزاده. این همه چیز خوشمزهکارش تو این خرابشده هست، آخه کدوم خری میره گوشت آدم میخوره؟»
شیطان شهوت کهبهش کنارم نشسته بود،کلی یه سقلمه بهم زد.
«خفه شو دیگه. اینجوری که تو پیشساختم میری، حتی اگه کار رو هم قبولجاش نکنه بازم جفتمون رو لت و پار میکنه.»
با یه لحنکشیدم کاملاً مؤدبانه بهآدم شیطان شهوت جواب دادم:
«چشم، رهبر فرقه.»
شیطان شهوت دوبارهبهش یه آه کشید وفرار زل زد به قصاب.
«شرمنده، ارشد شکمپرست.»
در کمال تعجب، انگاربیخیالش شیطان شهوت هم هویتنمیشه این مسافرخونهدار رو میدونست.
قصاب باکشیدم یه نیشخندهمیشه جواب داد:
«مهمون جوان من رو میشناسه؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«استادم هر از گاهی اسمت روآدم میآورد، واسه همین شناختمت. تیپت، هالهات،دلم دقیقاً همون شکلیه که شنیده بودم.»
«استاد تو دیگه کیه؟»
شیطان شهوت سریع جواب داد:
«بهش میگن شیطان شمشیر.»
«آها...»
قصاب شونههاش رو بالا انداختآدم و زد زیر خنده، بعدفقط دوباره زل زد به اربابزاده سوم.
«اربابزاده سوم، داری این کار رو میندازی به جونم که بعدش شیطان شمشیرمیکردم بیفته دنبالم؟ این از اون دردسرهایی نیست که بشه با هزار تا سکهمیخواستم نقره سر و تهاش رو هم آورد. باید سر کیسه رو بیشتر شل کنی.»
اربابزاده سوم اخمهاش رووقتی کشید تو هم و بامیکردم غضب زل زد به قصاب.
«از شیطان شمشیر ترسیدی؟»
قصاب جواب داد:
«توله سگِ رهبر فرقه که هنوز دهنت بوی شیر میده، اون زمان که تومیگفتم اصلاً تو کمر بابات هم نبودی، شیطان شمشیر داشت واسه خودش اسم و رسممستیم درمیکرد. اونوقت از من میخوای با هزار تا سکه نقره این گندکاری رو قبول کنم؟»
یکی ازکلی نوچههای اربابزاده سوممیشاشید پرید وسط حرفش:
«این چه طرزکشیدم حرف زدن باآدم ارباب جوانه، مرتیکه گستاخ!»
قصاب روکشیدم کرد به اربابزادهآدم سوم و پرسید:
«اجازه هست این رو بکشم؟»
اربابزاده سوم سرشفرار رو به نشونهکارش منفی تکون داد.
«جلوی خودت رو بگیر.»
تو همون لحظه، اربابزاده سوم دست چپش رو تو هوافقط تاب داد، و نوچهای که پریده بود وسط حرفشون، با یهساختم صدای تقِ وحشتناک پرت شد تو دیوار و درجا غش کرد.
اربابزاده سوم با یهبگم نگاه عاقل اندر سفیه زلمیشاشید زد به قصاب و گفت:
«ارشد بک، مسیری که تو داری میری مگه همون مسیر ما نیست؟ تو که خودت به آدمکشی عادت داری، اگه گیر هم بیفتیکمکم ایم سو-بک میفته دنبالت. پس معامله کردن با ما برات بد نمیشه. راستش رو بخوای، الان تو وضعیتیام که حتی به یه استاد دیگهمتعارف هم نیاز دارم. تو آینده چه موفق بشم چه شکست بخورم، اینکه هر از گاهی از ما حمایت مالی بگیری، برات هیچ ضرری نداره.»
من بهآهی جای قصاببیخیالش جواب دادم:
«اه اه، عجب حرومزاده بیمصرفی هستی. بابات باید بهت افتخار کنه. واسه آدمکشی اومدی به یه مرتیکهای که گوشت آدمکارش میخوره پول میدی؟ بابات اگه این رو بشنوه، درجا خفهات میکنه. مسیر شیطانی چطور اینقدر بدبخت و حقیر شده؟ منالبته افتادم دنبالت تا ببینم پسر رهبر فرقه چه غلطی میتونه بکنه، اونوقت میبینم یه قصاب رو اینجا واسه خودت نگه داشتی؟»
اربابزاده سوم با انگشتبگم به من اشاره کردوقتی و از قصاب پرسید:
«دیدی؟ یه روانیِ به تمام معناست. محضساختم اطلاعت، اون یکی رهبر فرقه هائوئه، پسجاش یه وقت با شاگرد شیطان شمشیر اشتباهش نگیری.»
قصاب بک گاکشیدم یه نگاه بهمآدم انداخت و نیشخند زد:
«که اینطور.کشیدم پس تو همونآدم رهبر فرقه هائویی.»
منم انگشتمنمیاومد رو گرفتمبگم سمت قصاب:
«شیطان توهم هم دقیقاً قبل از اینکه به دست منمیگفتم نفله بشه، مثل الانِ تو همینقدر ریلکس بود. ولی قبلدلایلی از اینکه کار به اونجا بکشه، یه پیشنهاد برات دارم.»
قصاب باآهی یه قیافهبیخیالش بیتفاوت جواب داد:
«چی هست حالا؟»
با انگشت بهبهش اربابزاده سوم اشارهکلی کردم و گفتم:
«پسر سوم رهبر فرقه. به جاش این مرتیکه رومیکردم واسم بکش. هزار تا سکه نقره بهت داده؟ منبودم روی پولش صد تا هم میکشم و بهت میدم.»
به محضآهی اینکه حرفمبیخیالش تموم شد...
اربابزاده سوم، شیطان شهوتهمیشه و قصاب، هر سه نفرشونپرتیه همزمان یه آه غلیظ کشیدن.
اینطوری نبود که حالا صد تا سکه نقره بتونه تغییریکارش تو وضعیت ایجاد کنه، ولی یه جوری هیجانزده بودم کهتقصیر انگار بعد از مدتها پام به یه قمارخونه باز شده.
لابد به خاطرفرار همینه که ملت نمیتوننساختم قمار رو ترک کنن.
با چشمهایی پرکشیدم از انتظار زلآدم زدم به اربابزاده سوم:
«پایهای؟ یا جا زدی.»
قصاب با یه قیافهبگم مصمم رو کرد بهوقتی اربابزاده سوم و گفت:
«فعلاً دو تا دست رهبر فرقه هائو رو قطع میکنم. هزار تاموقع سکه نقره برای جفت دستهاش. یارو آدم جالبیه، پس نیازی نیست درجامستیم بکشمش. به نظر میرسه پول خوبی هم تو جیبش باشه. نظرت چیه؟»
اربابزاده سومآهی با یه قیافههمیشه راضی جواب داد:
«بسیار عالی.»
منم سرمنمیاومد رو تکون دادمبعد و جواب دادم:
«معامله قبوله.»