چپتر 279: اینجا چقدره؟
0به داستاننتیجهگیریم زندگی سه تانظر مرد گوش دادم.
داستانی که تو تاریکیشکستخورده شب شروع شد، دوباره توشده همون تاریکی شب تموم شد.
اونقدر طولانی بود که ازوارد گوشهام خون بچکه، ولی حتی یهتندر کلمه رو هم از دست ندادم.
چون برای فهمیدنسون ذات واقعیشون، بایدموندن داستانهاشون رو میشنیدم.
فقط با فهمیدن ذات واقعیشوننظر میتونستم مطمئن بشم که بعدموندن از رفتنم هیچ دردسری درست نمیشه.
برای همین، بهژنرال قصههای این سهراهش نفر گوش دادم.
حماسه عظیمِ اینکه چطور جدِ رهبر فرقه پدیدههایقصه بیشمار یه ژنرال شکستخورده بوده و چون راهشجنگیدن به ارتش بسته شده، وارد جناح غیرمتعارف شده.
قصه غمانگیز فرقه ضربه تندر که یه زمانی فقطعنوان ده تا عضو داشته، ولی در حین جنگیدن با جناحتمام غیرمتعارف، خودشون تبدیل به یکی از قدرتهای این جناح شدن.
و داستان رقتانگیز گروه شاهین بهشتی که یه زمانیوجود کل قلعه ماک رو زیر نگین انگشترش داشته، ولیاستفاده به خاطر درگیریهای داخلی سر قدرت، کمکم ضعیف شده...
تا آخرِبیشمار این داستانهایشکستخورده خستهکننده گوش دادم.
تو این گیرودار، اون سه نفرجناح هم با داستانهای همدیگه آشنا شدنزمانی و فهمیدن تو سر هم چی میگذره.
دیگه چهمیاد کار دیگهایجین میتونستم براشون بکنم؟
نتیجهگیریم رو اعلام کردم.
«... با اینکه جد رهبر فرقه پدیدههای بیشمار یه ژنرال شکستخورده بوده، ولی به نظر میاد رهبر فرقه، سون وو-جین، با وجود موندنتبدیل تو جناح غیرمتعارف، حواسش به اصالتش به عنوان یه رزمیکار که زمانی به کشورش خدمت میکرده بوده. از سم استفاده نکرده، کمینهای بزدلانهاون نزده و تمام تلاشش رو کرده تا تو مسیر درست بمونه. رهبر فرقه ضربه تندر و رهبر گروه شاهین بهشتی با این حرف موافقن؟»
«بر اساس کارای گذشتهاششده و داستانی که امروز شنیدم،غمانگیز به نظر میاد همینطور باشه.»
«منم موافقم.میاد هیچ بزدلیایجین در کار نبوده.»
سرم رو تکون دادم.
«در این صورت، میخواین زیردست مستقیمم که ماهرترین فرد تو فرقه هائوغیرمتعارف هست، رهبری جناح غیرمتعارفِ قلعه ماک رو به دست بگیره؟ یا ترجیح میدینقدرتهای رهبر فرقه پدیدههای بیشمار این سه گروه رو متحد کنه و رهبریشون کنه؟»
رهبر فرقه ضربه تندر و رهبر گروهغیرمتعارف شاهین بهشتی یه نگاه به همدیگه انداختنداشته و بعد همون جواب قابلپیشبینی رو دادن.
«ما از اراده رهبر فرقهوجود هائو پیروی میکنیم. میدونیم تورزمیکار جایگاهی نیستیم که بخوایم انتخاب کنیم.»
«منم همین نظر رو دارم.»
«با توجه به اینکه کل شب داشتین شخصیتبسته من رو تماشا میکردین، مطمئنم فهمیدین اگه حرفهاییتندر که زدین دروغ باشه، چه بلایی سرتون میاد، نه؟»
«بله.»
رو بهمیاد سه مردِجین جناح غیرمتعارف گفتم:
«کل شب در حالی که داشتم نیت قتلم رو سرکوب میکردم به داستانهاتون گوش دادم، ولی راستش رواستفاده بخواین، نه بامزه بودن، نه احساسی، نه جالب و نه الهامبخش. خیلی تعجب کردم که چطور یه آدمباشه میتونه داستانش رو با اینهمه بهانه پر کنه. شماها استادِ بهانهتراشی هستین. با این حال، رهبر فرقه پدیدههای بیشمار.»
«بله.»
«با یه قول اینجا رو ترک میکنم. تو باید کل جناح غیرمتعارف قلعه ماکداشته رو متحد کنی، اتفاقاتی که افتاده رو جمعبندی کنی و به اتحاد موریم گزارشزیر بدی. در ضمن، ازشون بخواه تا کمکتون کنن یه راهی برای زنده موندن پیدا کنین.»
«چطوری بایدمیاد این درخواستجین رو بکنم؟»
«تو همچین مواقعی، فقط صادق باش. ازشون بپرس: "ما از جناح غیرمتعارف هستیم، از این به بعد چطوری باید زندگی کنیم؟" مردم که احمق نیستن، تو اتحاد موریم هم آدمهای باهوش زیاد پیدا میشه.شنیدم ازشون بخواه یه راهی پیدا کنن که گروههاتون بتونن بدون باج گرفتن زنده بمونن. ما چهار نفر داریم تو موریم با جونمون بازی میکنیم و میجنگیم، پس حداقل میتونیم همینقدر از اتحاد موریم درخواستجایگاهی کنیم. حتماً تو اتحاد موریم آدمهایی پیدا میشن که خیلی از ما چهار نفر لایقتر و مسئولیتپذیرتر باشن. فکر کردی اون مردهایی که بهشون میگن استراتژیست، اونقدرها هم احمقن؟ کاری که میگم رو میکنی؟»
رهبر فرقهبیشمار پدیدههای بیشمار سرشبوده رو تکون داد.
«همین کار رو میکنم.»
«این یه قول مردونهست، پس چیز دیگهای نمیخوام. ولی اگه بفهمم به قولت عمل نکردی، قسم میخورمبزدلانه که بدون هیچ تردیدی میام و هر سهتاتون رو میکشم. من همین الانش هم دشمنهای عمومی مثل مورونگجا،بزدلیای مهمان پرنده و رهگذر منزوی رو کشتم و نیروهای فرقه شیطانی رو نابود کردم. میدونی این یعنی چی؟»
نگاهی هم به زیردستهایکردم اون سه نفر کهجین همون دوروبر بودن انداختم.
«... یعنی اومدن و کشتنِ تکتک شماها برام هیچ زحمتی نداره. اگه شما سه نفرضربه ثروتتون رو بردارین و فرار کنین، به انواع و اقسام سازمانهای اطلاعاتی موریم پول میدم تاقلعه اول برادران قسمخوردهام رو پیدا کنن. رهبر فرقه پدیدههای بیشمار میتونه بهتون بگه این یعنی چی.»
رهبر فرقهارتش پدیدههای بیشمارشده جواب داد:
«اگه این اتفاقسون بیفته، اول فرقه شیطانیحواسش ما رو پیدا میکنه.»
چشمهای رهبر فرقهاعلام ضربه تندر و رهبرسون گروه شاهین بهشتی لرزید.
«...!»
«من همین الانش هم هدف فرقه شیطانی هستم، پس شماها هم با زمان قرضی زنده میمونین. امیدوارمخودشون کار به اونجا نکشه. دو روزم رو به خاطر شماها حروم کردم. با این حال، اگه بعداًقدرت بشنوم که قلعه ماک تغییر کرده، میفهمم که وقتی که کل شب برای حرف زدن گذاشتیم بیخود نبوده.»
بلند شدم وسون گره بقچهام روموندن دوباره محکم کردم.
«در جریان باشین کهکردم ردای بلند رو بهجین عنوان هدیه با خودم میبرم.»
ردای سیاه فرقهژنرال پدیدههای بیشمار بدجورراهش به دلم نشسته بود.
رهبر فرقه پدیدههای بیشمار سریع پرید روی پاهاش، ولیغمانگیز اون دو تای دیگه به خاطر زخمهاشون و اینکهتبدیل خیلی وقت بود نشسته بودن، نتونستن فوراً بلند بشن.
رهبر فرقه پدیدههایسون بیشمار با لحنیموندن دستپاچه ازم پرسید:
«همینطوری دارین میرین؟اعلام چرا حداقل قبلمیاد رفتن یه چیزی نمیخورین؟»
«چطوری میتونم با خیالشکستخورده راحت غذایی رو بخورمبسته که جناح غیرمتعارف بهم میده؟»
«اگه بیام استانبسته ایلیانگ، میتونم شماجناح رو ببینم، رهبر فرقه؟»
«سرم شلوغه، برای همینجین احتمالاً اونجا نیستم. تا وقتیعنوان صدات نکردم، نیا دنبالم بگرد.»
به رهبرنتیجهگیریم فرقه ضربهکردم تندر نگاه کردم.
«رهبر فرقه ضربه تندر.»
«بله.»
«اصلاً از اینکه بهتجین سیلی زدم متأسف نیستم.اصالتش مطمئنم خودتم میدونی چرا.»
«از همون اول قصدکردم داشتین من رو بکشین،جین پس معلومه که میدونم.»
وقتی به رهبر گروهشکستخورده شاهین بهشتی نگاه کردم، اونمشده یکم سرش رو انداخت پایین.
«... رهبر فرقه، ممنون کهوارد جونم رو بخشیدین. باید زودترضربه میرفتم به عمارت ماه آب.»
لحن رهبر گروه شاهینجین بهشتی هم محترمانه شده بود،عنوان ولی زیاد بهش محل نذاشتم.
رو بهنتیجهگیریم اون سهکردم نفر گفتم:
«بعد از یه شبِ کامل حرف زدن، دیگه مثل اون آدمهایی که دیروزقصه دیدم برام غریبه به نظر نمیرسین. زنده بمونین، و اگه دوباره مسیرمون به همرقتانگیز خورد، همو میبینیم. مردهای جناح غیرمتعارف... من دیگه میرم. آه، یه لحظه صبر کنین.»
وایسادم وارتش به عقبشده نگاه کردم.
نه فقط اون سهجین تا رهبر، بلکه تمام مردهایعنوان جناح غیرمتعارف داشتن نگاهم میکردن.
این پیشنهادنتیجهگیریم رو بهکردم هر سهتاشون دادم:
«تصمیم گرفتین بهژنرال اتحاد موریم گزارشراهش بدین، مگه نه؟»
«درسته.»
«نظرتون چیه قبلش ثروتی رو که به عنوان باج گرفتین، سخاوتمندانه بین مردم قلعه ماک پخش کنین؟ مهم نیست اگه فقط برای ظاهرسازی باشه. اتحاد هم جاییه که توش آدمها زندگی میکنن. وقتی برایموافقم بازرسی بیان این کار به دردتون میخوره، پس انجامش بدین. دفعه بعد که از قلعه ماک رد بشم، کسی رو تا حد مرگ کتک نمیزنم، فقط میرم تو یه مسافرخونه معمولی، یه کاسه نودلکنیم میخورم و میرم. اون موقع همه نتایج رو بررسی میکنم، پس بعداً همدیگه رو میبینیم. تا اون موقع هم احتمالاً یه چیزی تو مایههای یه تاجر دورهگرد میشم نه یه دکتر گیاهی، پس باهام درنیفتین.»
بعد از اینکه آرومکردم نگاهی به آدمهای ساکتِجین اطرافم انداختم، راه افتادم.
از دور، صدایژنرال رهبر فرقه پدیدههایراهش بیشمار رو شنیدم:
«سفر بیخطر.»
اصلاً زحمتمیاد جواب دادنجین به خودم ندادم.
از اینکه دو روزم رونظر سر حرومزادههای جناح غیرمتعارفی مثل ایناحواسش هدر داده بودم، احساس رقتانگیزی داشتم.
کار درستی کردم؟
یه فضولیِ بیمورد بود؟
الکی از جونسون کسایی که بایدموندن کشته میشدن گذشتم؟
یا شایدمنتیجهگیریم رفتار درستِ آدمانظر باید همینطوری باشه؟
از اونجایی که این واکنش باراهش زندگی قبلیم بهعنوان شیطان دیوانه فرقغیرمتعارف داشت، جواب روشنی برای این کارم نداشتم.
راستش رو بخواید، هیچشده انتظاری ندارم که قلعهقصه ماک یهو تغییر رویه بده.
فکر هم نمیکنم اونجین سه نفر توبه کنناصالتش و بشن قهرمان جوانمرد.
آدما بهنتیجهگیریم این راحتیهاکردم عوض نمیشن.
با این حال، دلیلی که اینطوریراهش با قضیه برخورد کردم این بودغیرمتعارف که آدمیزاد هیچوقت قابل پیشبینی نیست.
درست مثل خودم.
همونطور که دوباره تنهایی به راهم ادامهحواسش میدادم، داستان اون سه تا مردِ رقتانگیزاستفاده هر از گاهی به ذهنم خطور میکرد.
حالا که بهش فکرکردم میکنم، من زیاد ازجین داستان خودم براشون نگفتم.
لابد چون داستانم رو مخفیبوده کردم، پیش خودشون فکر میکنن منجناح یه ارباب جوانِ خیلی خفنم، نه؟
در واقعارتش اینطوری بهترشده هم هست.
بعضی وقتا بهتره مثل یه استادِموندن مرموز و کاملاً عادی رفتار کنیخدمت تا خیال طرف مقابل راحت بشه.
ناگهان موجی از خوابآلودگی بهم هجوممیاد آورد و با اضافه شدن گرسنگی بهش،عنوان حس کردم قدمهام داره کمکم کند میشه.
چارهای نداشتم جز اینکه یهبوده ریشه طول عمر صد سالهوارد از بقچهام دربیارم و بجوم.
با اینکه گرسنهبسته بودم، ولی مزهاش بهغیرمتعارف طرز وحشتناکی بد بود.
رفتن برای جمع کردن گیاهان داروییموندن ایده خوبی بود، ولی اگه بخوام همینطوریمیکرده برگردم، آخرش تمام گیاهان رو خودم میخورم.
یعنی آخرش ایناعلام تبدیل میشد به سفرِسون شکمگردیِ داروی معنوی من؟
خوشبختانه با جویدن و خوردن ریشه طولارتش عمر صد ساله، گرسنگیم کاملاً برطرف شد،غمانگیز خواب از سرم پرید و قدمهام سرعت گرفت.
یعنی اونی که از بقچه درآوردمجناح و خوردم ریشه صد ساله نبودزمانی و یه ریشه سیصد ساله بود؟
لعنتی...
سوزنسوزن شدنِ زیر شکمم مثل یه علامت بود کهوجود میگفت باید یه جا پناه بگیرم و گردش چی انجامنکرده بدم، ولی نادیدهاش گرفتم و به راه رفتن ادامه دادم.
به هربیشمار حال نمیتونستمشکستخورده یه ضرب برگردم.
هر طورارتش که بود بایدوارد یه جایی میخوابیدم.
یهو فکری به سرم زد.
شاید اصلاً برای پیدا کردن گیاهان داروییسون نرفته بودم، بلکه فقط دلم میخواست چندرزمیکار روزی تنها باشم و برای همین زدم بیرون.
تازه بعد از تنها شدن بود که یادمبسته اومد هنوز یه اسم درست و حسابی برایتندر اون ترکیب لعنتیِ هنر یخ و چی صاعقه نذاشتم.
ترکیب خورشید وبسته ماه شده بود «آسمانغیرمتعارف درخشان خورشید و ماه».
ترکیب هنر ده مرحلهای صاعقهوجود سفید با هر دو دسترزمیکار هم شده بود «کالسکه تندر».
دلم میخواست یهاعلام اسم ساده روی ترکیبسون ماه و صاعقه بذارم.
از اونجایی که مهتاب مثل یه آذرخشارتش کشیده میشد و یه انرژی سفیدرنگ بهغمانگیز لرزه درمیاومد، اسمش رو گذاشتم «تندر سفید مهتاب».
با اینکه این یه تکنیک نهایی بود که خودمغمانگیز خلقش کرده بودم، اما اسمش اصلاً به دل نمینشست؛تبدیل برای همین حس میکردم خیلی زود قراره فراموشش کنم.
«عجیبه. واقعاًمیاد حس میکنمجین قراره یادم بره.»
به دلایلی، با خودم فکر کردم حفظ کردنِ «شبوجود سفید مهتاب» خیلی راحتتر از «تندر سفید مهتاب» باشه،استفاده برای همین اسمش رو به «شب سفید مهتاب» تغییر دادم.
اینطوری معنیش میشد شبی کهبوده با درخشش مهتاب سفید شده،وارد پس فکر کردم دیگه فراموشش نمیکنم.
آسمان درخشان خورشید و ماه،وارد کالسکه تندر، شب سفید مهتاب،ضربه پرده نور خورشید و ماه.
اصلاً اونقدر انرژی درونی دارموجود که بتونم آزادانه از اینرزمیکار چهار تا تکنیک نهایی استفاده کنم؟
حس میکردمنتیجهگیریم هنوز برامکردم خیلی زوده.
همونطور که راه میرفتم و میدویدم، اونقدر غرقِ افکارشده هنرهای رزمی شده بودم که یهو به خودم اومدمعضو و دیدم دارم تو یه مسیر ناشناس قدم برمیدارم.
«...»
مسیريابیم بد نیست، ولیجین خب وقتی شبها راهاصالتش میافتی، این اتفاقها زیاد میافته.
از اونجا که آدمیزادم، کمکم از اون منطقهجین متروکه دور شدم و مسیرم رو به سمتخدمت دنیایی که مردم توش زندگی میکردن کج کردم.
یعنی به خاطرژنرال همینه که بیدهاراهش سمت نور هجوم میبرن؟
منم تبدیل شده بودمشده به یه بید تنها کهغمانگیز دنبال نور یه مسافرخونه میگشت.
حالا که بهش فکر میکنم، انگارموندن من آدمیام که باید تا ابدخدمت تو همین دنیای مادی زندگی کنه.
حتی وقتی تنهام، دلم برای دنیای آدماسون تنگ میشه و حتی وقتی بین مردمرزمیکار زندگی میکنم، نیاز دارم تنهایی سفر کنم.
حتی دلبیشمار خودم روشکستخورده هم نمیشناسم.
بعد از دو شب بیداری، واردجناح یه مسافرخونه دربوداغون تو یه جادهزمانی خلوت شدم و نگاهی به اطراف انداختم.
موقعی از روز بود که معمولاً هیچحواسش مشتریای پیدا نمیشد، اما گاهی اوقات مسافرخونههایی بودننکرده که کارگرهای سحرخیز میتونستن توشون یه چیزی بخورن.
اگه کسی برای خوشامدگویی نمیومد، میخواستممیاد همونجا راهم رو بکشم و برم،اصالتش اما صدایی از سمت آشپزخونه بلند شد.
«برای غذا خوردن اومدی؟»
صدای مردی بودبسته که سن وجناح سالی ازش گذشته بود.
«خیلی زوده، مشکلی که نیست؟»
«نه. نودل واعلام کوفته داریم، بامیاد یه مدل مشروب.»
«هر سه تاش رو بیار.»
«باشه.»
نشستم ومیاد نگاهی بهجین مسافرخونه کوچیک انداختم.
میز و صندلیها بهکردم نظر میرسید بیشتر ازجین بیست سال عمر داشته باشن.
درست همون لحظه که داشتم چرت میزدم، صاحب مسافرخونه کهوارد به نظر تو دهه چهل زندگیش بود، یه کاسه بزرگ نودل،جنگیدن کوفته، دو تا ظرف دورچین و مشروب رو گذاشت روی میز.
صاحب مسافرخونه همونطوربسته که غذا روجناح میذاشت جلوم، بهم گفت:
«... به نظر خسته میای.»
«چند روزیه نخوابیدم.»
از روی عادت، بهشکستخورده صورت صاحب مسافرخونه نگاه کردمشده و چشم تو چشم شدیم.
مردک بیش از حد لبخند میزد،جناح اما چشماش اونقدر ریز بود کهزمانی نمیتونستم هیچ حالتی رو توشون بخونم.
«نوش جان.»
صاحب مسافرخونه همونطور که میرفتنظر سمت آشپزخونه، یه مشت حرفموندن اضافه و بیربط از دهنش پرید:
«لابد از کله سحرشکستخورده زدی بیرون تا بریبسته گیاه دارویی جمع کنی.»
با خودم فکر کردم که اینجناح مسافرخونهدار زیادی فضوله و الکی توزمانی کار بقیه سرک میکشه. چوباستیکهام رو برداشتم.
نودلها، کوفتهها وسون دورچینها هیچکدوم اشتهاآورموندن به نظر نمیرسیدن.
غذا باید یه رنگ ونظر لعابی داشته باشه، ولی اینجاموندن همهچیز رنگوپریده و کدر بود.
یه نگاه به آشپزخونه انداختم، بعدراهش با چوباستیک مرکز یکی از کوفتههاغیرمتعارف رو سوراخ کردم و از وسط شکافتمش.
همونطور که انتظار داشتم،شده یه مواد پرکننده کدر وغمانگیز رنگوپریده خودش رو نشون داد.
دوباره با چوباستیک نودلها رو همموندن زدم و قبل از اینکه بیرونخدمت بکشمشون، آبگوشت و رشتهها رو بررسی کردم.
مشروب چی؟
وقتی تو فنجونژنرال ریختمش، دیدم یهراهش مشروب کدر و غیرقابلتشخیصه.
هیچکدومش قابل خوردن نبود.
در قالب یه پزشکجین گیاهیِ خسته، به آشغالهایی کهعنوان روی میز بود زل زدم.
راستش برنامهام این بود که اینا روسون بخورم، یکی دو ساعت سرم رو بذارمرزمیکار رو میز استراحت کنم و بعد راه بیفتم.
فقط یه بار دیگهشکستخورده بهم ثابت شد که کارهاشده معمولاً طبق برنامه پیش نمیرن.
رو به آشپزخونه داد زدم:
«... چقدر میشه؟»
صدایی پرنتیجهگیریم از سردرگمی ازنظر تو آشپزخونه اومد:
«چی؟»
«میگم چقدر شد. صورتحساب.»
صاحب مسافرخونه از آشپزخونه اومد بیرون، با چهرهایاصالتش مات و مبهوت به میز خیره شد و تازهبزدلانه اون موقع بود که چشماش با چشمام تلاقی کرد.
احساسات واضحینتیجهگیریم تو اون چشماینظر ریزش موج میزد.
چهرهاش سفتبیشمار و خشن شدبوده و بهم گفت:
«فقط بزن به چاک.»
«بزنم به چاک؟»
«آره.»
قبل از اینکه دستم رو ببرمراهش تو لباسم، یه مسابقه خیره شدنِغیرمتعارف حسابی با صاحب مسافرخونه راه انداختم.
به جای کیسه پولم،شده خنجر وزغ درخشان رو درآوردمغمانگیز و محکم کوبیدمش تو میز.
با خشم بهش زلجین زدم و بعد سرماصالتش رو یه کم تکون دادم.
«نمیتونم ایننتیجهگیریم کار رو بکنم.نظر بیا اینجا ببینم.»
صاحب مسافرخونه یه خنده توخالیبوده سر داد، دستاش رو باوارد پیشبندش پاک کرد و اومد جلو.
روبهروم نشست و پرسید:
«مشکلت چیه؟»
بهش نگاه کردم و گفتم:
«من پولش رو میدم. پس تو باید نودلهابسته و کوفتهها رو بخوری و مشروب رو هم سرزمانی بکشی. یه لقمه با چوباستیک، یه گاز، یه قلپ.»
«چرا؟»
«چرا؟»
«آره.»
دلیلش این بود کهشکستخورده فهمیده بودم یکی ازبسته این سه تا مسمومه.
درست وقتی که میخواستم غذا رو به زور بچپونمغمانگیز تو حلقش، چند تا مردِ شمشیر به دست از دریکی وارد شدن و با صاحب مسافرخونه سلام و علیک کردن:
«امروز زود باز کردی؟»
«یه کاسه نودل بیار بخوریم.»
اون سه تا مرد دور یه میز نشستن،بسته بعد به من و صاحب مسافرخونه که تو اونزمانی وضعیتِ شاخبهشاخ بودیم نگاه کردن و زدن زیر خنده.
بوی گند ماهیِ مونده کل مسافرخونهجناح رو برداشته بود، انگار مردهایی اومده بودنعضو تو که روزها بود حموم نرفته بودن.
صاحب مسافرخونهمیاد از اون سهوجود نفر کمک خواست:
«غذا سفارش داده، ولیکردم نمیخوره و یهو گیرجین داده که من باید بخورمش.»
«که اینطور؟ جوون، قضیه چیه؟»
قبل از اینکهبسته جواب بدم، نگاهیجناح به مشتریهای جدید انداختم.
«... شماها همسون اومدین تو نودلموندن خوردن شریک بشین؟»
«...»
شونههام روبیشمار بالا انداختمشکستخورده و خندیدم.
«این حرومزادهها،ارتش امروز بدجوری شانسوارد بهشون پشت کرده.»