چپتر 375: مردی که در دل شب دوید
0یه قانون نانوشتهگذاشتم برای مبارزه تمرینی بانمایش برادر ارشدم وجود داره.
اینکه بهبیخیالشون همدیگه آسیبگذاشتم جدی نزنیم.
واسه همین مجبور بودیم قدرت «نیروی کف دست»دیگه رو کنترل کنیم و وسط دعوا متوقف بشیممینداختیم تا افکارمون رو با هم در میون بذاریم.
به هر حال، فقط بابردیم «انرژی درونی» سطح «مرغ چوبی»بار عمراً نمیتونستم جلوی برادر ارشدم وایستم.
وقتی من و برادر ارشد روبهرویحرکاتی هم قرار گرفتیم، کارگرها دست از کارسنگین کشیدن و دویدن سمتمون تا تماشامون کنن.
تماشای دعوا یه غریزهگذاشتم غیرقابلاجتنابه، پس بیخیالشون شدمنمایش و گذاشتم راحت باشن.
برادر ارشد حرکاتی رو به نمایش گذاشت که کاملاً تهاجمی بودبار و با «شمشیر سنگین تکی» هدایت میشد، اما از شانس گندش، منمنیت اصول پنهان و پیچیده «شمشیر سنگین تکی» رو مثل کف دستم میشناختم.
بدون دردسر خاصی،جایی بیشتر حملات و تغییراتدیگه حرکاتش رو پیشبینی کردم.
با این حال، بعید به نظرحرکاتی میرسید بتونم به این راحتیها تو دفاعسنگین برادر ارشدم یه نقطه ضعف پیدا کنم.
آخر سر، کمکم «انرژی درونی»مونراحت رو تا جایی بالا بردیم کهتهاجمی شمشیرهای چوبی دیگه نمیتونستن تحملش کنن.
هر بار که شمشیرهامون بهبالا هم برخورد میکرد، من وتحملش برادر ارشد نگاهی به هم مینداختیم.
انگار دیگه میتونستیم بدون هیچبردیم کلمهای با هم ارتباط برقراربار کنیم و نیت همدیگه رو بخونیم.
«یه کم بیشتر...»
بعد از اینکه باگذاشتم چشمهامون به هم تایید دادیم،گذاشت «انرژی درونی» بیشتری بیرون کشیدیم.
حالا دیگه هاله مبارزه داشت از بدن برادر ارشد ساطعتحملش میشد و حضور «چی» اون به شدت خشن شده بود. منمارتباط وارد حالت «مرغ مبارز» شدم و شمشیر چوبیم رو تاب دادم.
تو اون نقطه مبهم کهبردیم اصلاً معلوم نبود اول مبارزهبار تموم میشه یا شمشیرهای چوبی میشکنن...
مسیر شمشیر برادر ارشد که داشت به شونهامگذاشت حمله میکرد، یهو با یه قوس تند تغییرمیشد مسیر داد و روی سمت راست گردنم فرود اومد.
در حالی که شمشیر چوبیم رو تو سینه برادر ارشدکاملاً فرو میکردم، همزمان با دست چپم و با استفاده ازگندش «هنر تلنگر انگشت میانی»، شمشیر چوبیش رو با دقت پس زدم.
پک!
درست تو همون لحظهای که شمشیرشمشیرهای چوبی برادر ارشد متلاشی شد، شمشیربرخورد چوبی من به سینهاش رسیده بود.
اما برادر ارشد با انگشت اشاره ونمایش میانیاش گرفتش، بعد مچ دستش رو چرخوندتکی و شمشیر چوبی رو دو تیکه کرد.
هر دومون یه نگاه بهراحت قبضههای شکسته شمشیرهای چوبیمون انداختیمکاملاً و بعد سر تکون دادیم.
برادر ارشد ازم پرسید:
«آخه چطوریمون اون رو بابردیم تلنگر پس زدی؟»
«هنر تلنگر انگشت میانی.راحت تو هم عمداً باگذاشت انگشتهات گرفتیش، برادر ارشد؟»
به نظر میرسید اون روراحت یه شمشیر واقعی فرض کردهکاملاً و تیغهاش رو با انگشتهاش گرفته.
درست همون موقع، کارگرهایی کهبالا داشتن تماشا میکردن یهو باتحملش هم داد زدن و دست زدن.
«وااااه!»
یعنی تو چشم کارگرهاراحت شبیه یه مشت آدم عجیبکاملاً و غریب به نظر میرسیدیم؟
دوباره بابیخیالشون برادر ارشدمگذاشتم روی نیمکت نشستم.
انگار کهکمکم کنجکاو شدهجایی باشه، پرسید:
«میتونی بامون هنر تلنگربالا انگشت خردش کنی؟»
«هنرهای بیرونی و درونی رو ترکیب کردم و باعث شدم تو یه نقطه منفجرتکی بشه. تا آخرین لحظه مسیر حرکتش رو زیر نظر داشتم، واسه همین تونستم دقیق بهشخاصی ضربه بزنم. خب، اینکه یه شمشیر چوبی بود هم ضربه زدن بهش رو راحتتر کرد.»
با قیافههایی خونسرد به هم نگاهباشن کردیم، بعد خنجرهامون رو برداشتیم وبود شروع کردیم به تراشیدن شمشیرهای چوبی جدید.
برادر ارشد با یه حالت رضایتبخشبردیم که کمتر ازش دیده میشد، خنجرش روبرخورد حرکت میداد و لایههای چوب رو میتراشید.
انگار حسابیمون از مبارزه تمرینیبردیم لذت برده بود.
منم تمام حواسمگذاشتم رو دادم بهحرکاتی ساختن یه شمشیر چوبی.
بعد از اینکه هرگذاشتم کدوممون یه شمشیر چوبینمایش جدید ساختیم، یه استراحتی کردیم.
نفس کشیدنم کمکم راحتتر شد.
خورشید داشت غروب میکرد،بالا انگار که یه روزنمیتونستن معمولی داشت به آخر میرسید.
کارگرهایی که «فرقه شیطانی» استخدام کرده بود، آتیش روشن کردن و بهشمشیر ساختن پادگانها ادامه دادن، در حالی که کارگرهای «مسافرخانه زاها» دست ازمثل کار کشیدن و تو محوطه باز جمع شدن تا شام درست کنن.
اونا همیشه به اندازه من و برادر ارشدنمایش هم غذا درست میکردن، پس اگه همینطوری وقت تلفمیشد میکردیم، خیلی زود صدامون میزدن تا بریم شام بخوریم.
به هر حال، جای شکرش باقیبردیم بود که مجبور نبودم دستپخت خودمشمشیرهامون رو به خورد برادر ارشدم بدم.
با برادر ارشدم روی نیمکتبردیم نشستم و از اول تابار آخرِ غروب آفتاب رو تماشا کردم.
خیلی پیش نمیاومد که آرامشباشن به قلبم راه پیدا کنه،تهاجمی اما امروز حسابی آروم بود.
از اون گذشته، دونستن اینکه قلبباشن برادر ارشدم هم تو آرامشه، باعثبود شد نفس کشیدنم بهطور عجیبی راحت بشه.
حس کردم انگار داره یهبالا چیزی از روی سینهام کندهتحملش میشه، و یه سرفه خشک کردم.
«اهم...»
برادر ارشدشدم نگاهم کردراحت و پرسید:
«چی شد؟»
«چیزی نیست.»
بعدش، حس کردم انگار یه پوسته یا غشاینمیتونستن نازک داره از روی سرم جدا میشه، واسهانگار همین فرم بدنم رو اصلاح کردم و صاف نشستم.
حسی بود که تو تمامباشن عمرم تجربهاش نکرده بودم، واسهتهاجمی همین تو دلم حسابی جا خوردم.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
بعد از اینکه صاف نشستم و پاهامشمشیرهای رو تو حالت لوتوس گره زدم، برادرمیکرد ارشدم از کنار با دقت نگاهم کرد.
برادر ارشدمون به قیافهام نگاهبردیم کرد و پرسید:
«مشکلی پیش اومده؟»
«حس عجیبیه. حس بدی نیست.»
«میخوای گردش چی انجام بدی؟»
«فقط میخواممون یه لحظهبالا مراقبه کنم.»
«راحت باش.شدم با خیالراحت آسوده انجامش بده.»
چشمهام رو بستمشدم و روی نفسباشن کشیدنم تمرکز کردم.
داشت یه اتفاقایی تو بدنم میافتاد، اماشمشیرهای پدیدهای بود که تا حالا تجربهاش نکردهمیکرد بودم، واسه همین یه کم دستپاچه شدم.
وقتی ذهنم رو آروم کردمبردیم و به درون بدنم دقت کردم،شمشیرهامون دوباره همون پدیده رو حس کردم.
غشایی که سینهام رو پوشونده بود یهنمایش بار کنده شد، و یه لایه دیگه ازهدایت یه چیز ناشناخته از روی سرم جدا شد.
هر بار که این پدیدهراحت تکرار میشد، نفس کشیدنم یه کمتهاجمی راحتتر میشد و سینهام سبکتر میشد.
به نظر میرسیدمون مراقبه چندان همبردیم ضروری نیست، پس...
دوباره چشمهام رو باز کردم.
برادر ارشد از کنارراحت داشت نگاهم میکرد و محیطکاملاً اطراف هم تاریک شده بود.
به آسمون کهشدم نگاه کردم، پرباشن از ستاره بود.
همونطور که انتظار میرفت، نور آتیشی کهشمشیرهای آدمهای در حال ساخت پادگان تو فاصلهمیکرد کمی روشن کرده بودن، خیلی واضح دیده میشد.
به یه دلیل نامعلوم،بالا تمام نورهای اطراف بهطورنمیتونستن واضحی شفاف به نظر میرسیدن.
انگار یه غشایگذاشتم نازک از روی پلکهامنمایش هم کنده شده بود.
از همه مهمتر، وقتی روی شنواییمباشن تمرکز کردم، میتونستم صدای آدمهایی کهبود داشتن پادگان رو میساختن خیلی ضعیف بشنوم.
تازه اون موقع بودجایی که فهمیدم حواس پنجگانهامدیگه تا حدودی گسترش پیدا کرده.
برادر ارشدمون وضعیتم رو حدسبردیم زد و گفت:
«به نظرشدم نمیاد انحرافراحت چی باشه.»
سر تکون دادم.
«یهو سطحکمکم حواس پنجگانهام، هرچندبالا کم، بالا رفته.»
«دیگه چی؟»
تغییرات بدنمشدم رو برای برادرباشن ارشد تعریف کردم.
«سینهام یه حس تازگی داره. سرمباشن هم شفافتر شده. بیناییم بهتر شدهبود و همهچیز رو واضحتر از قبل میبینم.»
«همونجا بشین تکون نخور.»
«باشه.»
برادر ارشد بلند شد، مشعلی کهحرکاتی از کارگرها گرفته بود رو آوردشمشیر و با دقت صورتم رو بررسی کرد.
«وضعیت نفس کشیدنت چطوره؟»
«نفس کشیدنم هم راحته.»
«وضعیت ذهنیت روجایی نسبت به دیروزشمشیرهای یا قبلش بهم بگو.»
«وضعیت ذهنیم؟ مگهگذاشتم وضعیت ذهنیم چهحرکاتی فرقی کرده؟ همونه دیگه.»
«اگه حس کردی چیزی تو دانتینت میجوشه یا تغییری تو بدنت ایجادبود شد، فوراً برای گردش چی آماده شو. من به عنوان راهب محافظپیچیده پیشت میمونم، پس نگران نباش. اما این نیمکت یه کم بیثباته، برو داخل.»
«همم. اتفاق خاصیمون نیفتاده، اما خب،بردیم بیا اول بریم داخل.»
از روی نیمکت بلندبالا شدم و رفتم سمتنمیتونستن جایی که کارگرها بودن.
کارگرها ماشدم رو دیدنراحت و گفتن:
«شام الانبیخیالشون آماده میشه.گذاشتم بفرمایید این طرف.»
برادر ارشد مشعلمون رو داد دست یهشمشیرهای کارگر و جواب داد:
«شما اول بخورید.»
«چشم.»
یهو از راه رفتن ایستادم وباشن نگاهم رو دوختم به منظره «مسافرخانهبود زاها» که در حال ساخت بود.
فقط اسکلتش بالا رفته بود، سنگهایبردیم فونداسیون اینور و اونور چیده شدهشمشیرهامون بودن و ستونها برافراشته شده بودن.
یه طرف، پرچمهای «اتحاد موریم»، «اتحاد سرپیچیدیگه از بهشت»، «باند خرگوش سیاه»، «جامعه دنیای زیرینمینداختیم جنوبی» و «فرقه ابر معطر» به چشم میخورد.
با یه کم تخیل،راحت «مسافرخانه زاها»ی تکمیلشده مثلگذاشت یه رویا به نظر میرسید.
«...»
فهمیدم که حتی اگه «مسافرخانه زاها» دوباره تو شعلههاینمیتونستن آتیش بسوزه، دیگه نه حسرت میخورم، نه عصبانی میشم،میتونستیم نه غصه میخورم و نه نفرت وجودم رو میگیره.
فقط آمادهمون بودم هربالا نتیجهای رو بپذیرم.
تازه بعد ازگذاشتم اینکه نگاهم بهحرکاتی مسافرخانه زاها افتاد...
فهمیدم یه لایه از چی جنونباشن که کل ذهنم رو در چنگالبود خودش فشار میداد، کنده شده و ریخته.
کمی گیجکننده بود.
نه فقط تو زندگیبالا قبلیم، بلکه تو ایننمیتونستن زندگی هم همینطور بود.
نه، حتی همین چندراحت لحظه پیش که داشتم باکاملاً برادر ارشد مبارزه تمرینی میکردم.
فهمیدم که منشدم تا حالا حتی یهحرکاتی بار هم عاقل نبودم.
انگار تمامکمکم این مدت یهبالا دیوونهی زنجیری بودم.
آخه یه آدم چطور میتونه اینطوری باشه؟ وقتینمیتونستن چشمام باز بود یه روانی بودم، وقتی همانگار با چشمای بسته میخوابیدم بازم یه روانی بودم.
چیز جدیدی نبود که بخوامباشن ازش تعجب کنم، ولی امروزتهاجمی حس و حال کاملاً متفاوتی داشت.
تنها کسی که اونگذاشتم دور و بر بود تاگذاشت ازش بپرسم، برادر ارشدم بود.
«برادر ارشد.»
«بله؟»
«من تمامشدم این مدت یهباشن دیوونهی تمامعیار بودم؟»
برادر ارشد توشدم اینجور مواقع، کاملاًباشن صادقانه جواب میداد.
«تو یه دیوونهی معمولی نبودی. همیشهبردیم داشتی روی یه طناب باریک بین شیطانبرخورد قلب و حالت آرامش ذهن راه میرفتی.»
«الان چطور؟»
برادر ارشدشدم نگاهم کردراحت و جواب داد:
«این اتفاق داره توگذاشتم ذهن خودت میفته، پس منگذاشت از کجا بدونم؟ خودت چطوری؟»
به چشمای برادرمون ارشد خیره شدمبردیم و جواب دادم:
«بد نیستم.»
با شنیدنشدم حرفم، برادر ارشدباشن لبخند دلنشینی زد.
«همین کافیه. آدمایی مثل ما دیگه چی از دنیا میخوان؟کاملاً اگه بد نیستی، پس همهچی روبهراهه. محض احتیاط، تو حالتگندش لوتوس بشین و گردش چی رو انجام بده. من کشیک میدم.»
جلوی مسافرخانه زاها که دربالا حال ساخت بود نشستم، چشمام روبار بستم و از برادر ارشد پرسیدم:
«به این پدیده چی میگن؟ حتماًشمشیرهای برای یه همچین وضعیتی یه کلمهایبرخورد هست. ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد.»
با چشمایشدم بسته، صدای برادرباشن ارشد رو شنیدم:
«فکر نمیکنم تو آموزههای رزمی جناحباشن راستین یا جناح متعارف کلمهای برایبود توصیف وضعیت فعلیت وجود داشته باشه.»
«پس چی؟»
«ولی تومون مسیر شیطانیبالا یکی هست.»
«چیه؟»
ذهنم رو آرومشدم کردم و منتظرباشن جواب برادر ارشد موندم.
صداش تو گوشم پیچید:
«احتمالاً پدیده پوستاندازی شیطانی باشه.»
آخه چطورشدم میتونه اینقدرراحت مسخره باشه؟
پوستاندازی شیطانی؟
آه کوتاهیکمکم کشیدم و توبالا مدیتیشن غرق شدم.
یعنی مسیری که تمامبالا این مدت داشتم طینمیتونستن میکردم، مسیر شیطانی بوده؟
خیلی مسخرهست کهگذاشتم بخوام لجبازی کنمحرکاتی و بگم نه.
بالاخره، تو تمام طول تمریناتراحت رزمیام، مدام با فوران چیکاملاً و تسخیر شیطانی درگیر بودم.
تو زندگی قبلیممون همینطور بود، توبردیم این زندگی هم همینه.
تازه، هنر الهیجایی زاها هم تو فرآینددیگه انحراف چی آزاد میشد.
پس، حالتی که دقیقاً قبلباشن از تجلی هنر الهی زاهاتهاجمی رخ میداد، همون فوران چی بود.
و حالتی که تو اونراحت هنر الهی زاها رو اجراکاملاً میکردم، همون تسخیر شیطانی بود.
انگار به همین خاطرجایی بود که نمیتونستم هر وقتنمیتونستن دلم خواست ازش استفاده کنم.
راستش رو بخوای، بعضی از کارایی که کردمنمیتونستن خیلی به مسیر شیطانی نزدیک بود؛ چون وقتیانگار چی جنون تسخیرم میکرد، رزمیکاران موریم رو سلاخی میکردم.
بیاید اعتراف کنیم.
اگه این مسیرشدم شیطانی نیست، پسباشن تو این خرابشده چیه؟
بعد از یه عمر دیوونگی...
تازه وقتی عقلم سربالا جاش اومد فهمیدم چقدرنمیتونستن روانی و رد داده بودم.
این درک، تو یه سطحباشن کاملاً متفاوتی از آگاهی همیشگیمتهاجمی نسبت به دیوونه بودنم قرار داشت.
شاید یهبیخیالشون کم خندهدار بهراحت نظر برسه، اما...
یعنی تو کلمون زندگیم فقط چند بارِشمشیرهای انگشتشمار آدم نرمالی بودم.
چندتا خاطره مثلجایی یه فانوس گردان ازدیگه جلوی چشمام رد شد.
خاطرهی له کردن سرِ جنازهی رهبر قلعه بادبزن سیاه، خاطرهی دو شقه کردن معاون رهبر جامعه ابر و باران با تبر، حسی که موقع کشتن قاتلای دره جریان مرگخاصی کنار دریاچه داشتم، خاطرهی گرفتن یقه گیو-یونگ رو قله و پرت کردنش از صخره پایین، خاطرهی استفاده از آسمان درخشان خورشید و ماه و آزاد کردن هنر الهی زاها،شمشیرهامون لحظاتی که با بدنی که هر آن ممکن بود از هم بپاشه خوابم میبرد، و اون حسی که وقت رقصیدن زیر بارون بعد از کشتن چهار پادشاه بهشتی داشتم...
این همون انحرافشدم چی و اینباشن همون مسیر شیطانیه.
اگه این مسیر شیطانیجایی نیست، پس هیچ چیز دیگهاینمیتونستن تو این دنیا نمیتونه باشه.
چقدر این جادهی پر پیچ وشمشیرهای خم رو طی کردم تا بالاخرهبرخورد بتونم از مسیر شیطانی رها بشم؟
...
...
...
مویونگ بک رو نجات دادم، چا سونگ-ته رو اینور و اونورشمشیرهامون کشوندم، ایم سو-بک رو درک کردم، و سعی کردم کاری کنمنیت تا شیطان شمشیر حتی یه ذره هم که شده بیشتر بخنده.
نزدیک بود شیطان شبح رو بکشم ولینمایش تونستم بیخیالش بشم، و با اینکه شیطانتکی شهوت رو عذاب میدادم، هیچوقت کاملاً پسش نزدم.
در نهایت، به خاطر اینراحت بود که میدونستم خودم همکاملاً خیلی بهتر از هیچکدومشون نیستم.
با دیدن ارشد مرد واقعیبالا که از گذشتهاش پشیمون بود،تحملش یاد گناهها و خطاهای خودم افتادم.
از رهبر فرقه گدایان، که حتی اگه دوبارهنمیتونستن متولد میشدم هم نمیتونستم خواب رسیدن به سطحشانگار رو ببینم، کیفیت و بزرگی قلبش رو حس کردم.
از شیطان بهشتی، که همیشه سختترحرکاتی از من تمرین میکرد، حس احترامشمشیر و ترس عجیبی بهم دست میداد.
اون یاروبیخیالشون محقق سفیدپوش رو...راحت خیلی مطمئن نیستم.
به هر حال، چیزی کهبالا یه جورایی سعی داشتم تغییرشتحملش بدم، سرنوشت خیلی از آدما بود.
اما در نهایت، انگار همونبردیم آدما بودن که کمکم شیطانبار قلب من رو شفا دادن.
خودم تمام این مدت داشتم توحرکاتی تاریکی شب میدویدم، ولی انگار این آدماسنگین آرومآروم من رو به سمت روشنایی برگردوندن.
ترکیب یین افراطیشدم و یانگ افراطیباشن رو یاد گرفتم.
ترکیب هنرهایکمکم بیرونی وجایی درونی رو شناختم.
ولی وقتی پای روابطبالا بین آدما وسط میاد، هنوزتحملش یه بچهی خامی بیش نیستم.
خلاص شدن از شر شیطان قلب نهنمایش یه تکنیک بود، نه انرژی درونی، نهتکی هنر الهی و نه یه تکنیک نهایی.
همینطور که یه حس پشیمونیِ ناشناختهباشن تو اعماق سینهام رخنه میکرد وبود به شکل یه آه بیرون میاومد...
حس کردم سدی که دوربالا یشم بهشتی، یا همون دانتینمتحملش کشیده شده بود، داره فرو میریزه.
چیزی داره هجوم میاره؟
آخه چطوریشدم باید اینراحت رو بپذیرم؟
یاد اون دریای عظیمیگذاشتم افتادم که با راهبنمایش دیوانه بهش خیره شده بودیم.
یعنی اون پیرمرد امیدوار بود که یه روز بتونم پذیرایتحملش این سیلاب عظیم باشم؟ تمام پشیمونیها و گناهای گذشتهام توکلمهای امواج خروشان بلعیده شدن و تو کل بدنم پخش شدن.
برای پذیرش و تحمل این حجم ازدیگه انرژی، چارهای نداشتم جز اینکه با هزارنگاهی بدبختی ذهن کوچیک و بستهام رو وسعت بدم.
کلماتی که استاد گی سونگ-جا تو کتابشنمایش به جا گذاشته بود، یا حرفایی کهتکی راهب دیوانه وقتایی که پسگردنی بهم میزد میگفت...
نیت قلبیبیخیالشون همهشون بایدگذاشتم یکی بوده باشه.
شاگردا معمولاً فقط چیزایی روبالا میشنون که دلشون میخواد بشنون،تحملش و منم یکی از همونام.
تو فضایی که نمیدونستم خوابه یا خیال، شیطان دیوانهتحملش زندگی قبلیم رو دیدم که تو تاریکی شب میدویدهیچ و اتحاد موریم و فرقه شیطانی هم دنبالش بودن.
چرا اونطوری زندگی کردم؟
با دیدن خودم که داشتم توباشن دل شب فرار میکردم، یه حسبود غم و اندوه عجیبی بهم دست داد.
آخه کدومکمکم گوری داریجایی فرار میکنی؟
شیطان دیوانه بهجایی دویدن تو تاریکیشمشیرهای شب ادامه داد.
حتی تو اون وضعیت هم،باشن این تظاهرش به نترسیدن ازتهاجمی مرگ خیلی خندهدار به نظر میرسید.
اگه از مرگ نمیترسید، اصلاًراحت از همون اول تو دلکاملاً شب مثل سگ فرار نمیکرد.
خودش یکی از دیوانهترین میمونهای دنیا بود،شمشیرهای با این حال تو تاریکی شب پرسهمیکرد میزد و از بقیه میمونهای دیوونه متنفر بود.
دنبال شیطان دیوانه رفتم.
حالت چهرهی خودم رو دیدمباشن که داشتم به مسافرخانه زاها کهبود تو شعلههای آتیش میسوخت زل میزدم.
دیگه خبری از شیطان دیوانه نبود؛باشن صاحب مسافرخانه از استان ایلیانگ با چهرهایشمشیر خشمگین به مسافرخانه زاها خیره شده بود.
تو چشمای ناتوانش که هیچبالا کاری از دستشون برنمیاومد، شعلههای مسافرخانهبار زاهای در حال سوختن منعکس میشد.
لی زاها دوباره به شیطان دیوانه تبدیل شدنمیتونستن و در حالی که مثل یه روانی زیرانگار لب چرت و پرت میگفت، به سمت تاریکی دوید.
این یه عهدگذاشتم بود تا برگرده ونمایش همهشون رو سلاخی کنه.
همینطور که تو شب میدویدم، یهوباشن موجهای تاریکی من رو با خودشونبود بردن و دست و پا زدم.
تو دل اون دریایجایی خروشان و پهناور، صدایدیگه برادر ارشد رو شنیدم:
«...تمرکز کن. برادر سوم.»
افکار بیهودهام رو پس زدم وحرکاتی گردش چی رو شروع کردم تاشمشیر این سیلابِ یشم بهشتی رو بپذیرم.