---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 375: مردی که در دل شب دوید • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 375: مردی که در دل شب دوید

0

یه قانون نانوشته‌گذاشتم​ برای مبارزه تمرینی با‌نمایش​ برادر ارشدم وجود داره.

اینکه به‌بی‌خیال‌شون​ همدیگه آسیب‌گذاشتم​ جدی نزنیم.

واسه همین مجبور بودیم قدرت «نیروی کف دست»‌دیگه​ رو کنترل کنیم و وسط دعوا متوقف بشیم‌می‌نداختیم​ تا افکارمون رو با هم در میون بذاریم.

به هر حال، فقط با‌بردیم​ «انرژی درونی» سطح «مرغ چوبی»‌بار​ عمراً نمی‌تونستم جلوی برادر ارشدم وایستم.

وقتی من و برادر ارشد روبه‌روی‌حرکاتی​ هم قرار گرفتیم، کارگرها دست از کار‌سنگین​ کشیدن و دویدن سمتمون تا تماشامون کنن.

تماشای دعوا یه غریزه‌گذاشتم​ غیرقابل‌اجتنابه، پس بی‌خیال‌شون شدم‌نمایش​ و گذاشتم راحت باشن.

برادر ارشد حرکاتی رو به نمایش گذاشت که کاملاً تهاجمی بود‌بار​ و با «شمشیر سنگین تکی» هدایت می‌شد، اما از شانس گندش، منم‌نیت​ اصول پنهان و پیچیده «شمشیر سنگین تکی» رو مثل کف دستم می‌شناختم.

بدون دردسر خاصی،‌جایی​ بیشتر حملات و تغییرات‌دیگه​ حرکاتش رو پیش‌بینی کردم.

با این حال، بعید به نظر‌حرکاتی​ می‌رسید بتونم به این راحتی‌ها تو دفاع‌سنگین​ برادر ارشدم یه نقطه ضعف پیدا کنم.

آخر سر، کم‌کم «انرژی درونی»مون‌راحت​ رو تا جایی بالا بردیم که‌تهاجمی​ شمشیرهای چوبی دیگه نمی‌تونستن تحملش کنن.

هر بار که شمشیرهامون به‌بالا​ هم برخورد می‌کرد، من و‌تحملش​ برادر ارشد نگاهی به هم می‌نداختیم.

انگار دیگه می‌تونستیم بدون هیچ‌بردیم​ کلمه‌ای با هم ارتباط برقرار‌بار​ کنیم و نیت همدیگه رو بخونیم.

«یه کم بیشتر...»

بعد از اینکه با‌گذاشتم​ چشم‌هامون به هم تایید دادیم،‌گذاشت​ «انرژی درونی» بیشتری بیرون کشیدیم.

حالا دیگه هاله مبارزه داشت از بدن برادر ارشد ساطع‌تحملش​ می‌شد و حضور «چی» اون به شدت خشن شده بود. منم‌ارتباط​ وارد حالت «مرغ مبارز» شدم و شمشیر چوبیم رو تاب دادم.

تو اون نقطه مبهم که‌بردیم​ اصلاً معلوم نبود اول مبارزه‌بار​ تموم میشه یا شمشیرهای چوبی می‌شکنن...

مسیر شمشیر برادر ارشد که داشت به شونه‌ام‌گذاشت​ حمله می‌کرد، یهو با یه قوس تند تغییر‌می‌شد​ مسیر داد و روی سمت راست گردنم فرود اومد.

در حالی که شمشیر چوبیم رو تو سینه برادر ارشد‌کاملاً​ فرو می‌کردم، هم‌زمان با دست چپم و با استفاده از‌گندش​ «هنر تلنگر انگشت میانی»، شمشیر چوبیش رو با دقت پس زدم.

پک!

درست تو همون لحظه‌ای که شمشیر‌شمشیرهای​ چوبی برادر ارشد متلاشی شد، شمشیر‌برخورد​ چوبی من به سینه‌اش رسیده بود.

اما برادر ارشد با انگشت اشاره و‌نمایش​ میانی‌اش گرفتش، بعد مچ دستش رو چرخوند‌تکی​ و شمشیر چوبی رو دو تیکه کرد.

هر دومون یه نگاه به‌راحت​ قبضه‌های شکسته شمشیرهای چوبیمون انداختیم‌کاملاً​ و بعد سر تکون دادیم.

برادر ارشد ازم پرسید:

«آخه چطوری‌مون​ اون رو با‌بردیم​ تلنگر پس زدی؟»

«هنر تلنگر انگشت میانی.‌راحت​ تو هم عمداً با‌گذاشت​ انگشت‌هات گرفتیش، برادر ارشد؟»

به نظر می‌رسید اون رو‌راحت​ یه شمشیر واقعی فرض کرده‌کاملاً​ و تیغه‌اش رو با انگشت‌هاش گرفته.

درست همون موقع، کارگرهایی که‌بالا​ داشتن تماشا می‌کردن یهو با‌تحملش​ هم داد زدن و دست زدن.

«وااااه!»

یعنی تو چشم کارگرها‌راحت​ شبیه یه مشت آدم عجیب‌کاملاً​ و غریب به نظر می‌رسیدیم؟

دوباره با‌بی‌خیال‌شون​ برادر ارشدم‌گذاشتم​ روی نیمکت نشستم.

انگار که‌کم‌کم​ کنجکاو شده‌جایی​ باشه، پرسید:

«می‌تونی با‌مون​ هنر تلنگر‌بالا​ انگشت خردش کنی؟»

«هنرهای بیرونی و درونی رو ترکیب کردم و باعث شدم تو یه نقطه منفجر‌تکی​ بشه. تا آخرین لحظه مسیر حرکتش رو زیر نظر داشتم، واسه همین تونستم دقیق بهش‌خاصی​ ضربه بزنم. خب، اینکه یه شمشیر چوبی بود هم ضربه زدن بهش رو راحت‌تر کرد.»

با قیافه‌هایی خونسرد به هم نگاه‌باشن​ کردیم، بعد خنجرهامون رو برداشتیم و‌بود​ شروع کردیم به تراشیدن شمشیرهای چوبی جدید.

برادر ارشد با یه حالت رضایت‌بخش‌بردیم​ که کمتر ازش دیده می‌شد، خنجرش رو‌برخورد​ حرکت می‌داد و لایه‌های چوب رو می‌تراشید.

انگار حسابی‌مون​ از مبارزه تمرینی‌بردیم​ لذت برده بود.

منم تمام حواسم‌گذاشتم​ رو دادم به‌حرکاتی​ ساختن یه شمشیر چوبی.

بعد از اینکه هر‌گذاشتم​ کدوممون یه شمشیر چوبی‌نمایش​ جدید ساختیم، یه استراحتی کردیم.

نفس کشیدنم کم‌کم راحت‌تر شد.

خورشید داشت غروب می‌کرد،‌بالا​ انگار که یه روز‌نمی‌تونستن​ معمولی داشت به آخر می‌رسید.

کارگرهایی که «فرقه شیطانی» استخدام کرده بود، آتیش روشن کردن و به‌شمشیر​ ساختن پادگان‌ها ادامه دادن، در حالی که کارگرهای «مسافرخانه زاها» دست از‌مثل​ کار کشیدن و تو محوطه باز جمع شدن تا شام درست کنن.

اونا همیشه به اندازه من و برادر ارشد‌نمایش​ هم غذا درست می‌کردن، پس اگه همین‌طوری وقت تلف‌می‌شد​ می‌کردیم، خیلی زود صدامون می‌زدن تا بریم شام بخوریم.

به هر حال، جای شکرش باقی‌بردیم​ بود که مجبور نبودم دست‌پخت خودم‌شمشیرهامون​ رو به خورد برادر ارشدم بدم.

با برادر ارشدم روی نیمکت‌بردیم​ نشستم و از اول تا‌بار​ آخرِ غروب آفتاب رو تماشا کردم.

خیلی پیش نمی‌اومد که آرامش‌باشن​ به قلبم راه پیدا کنه،‌تهاجمی​ اما امروز حسابی آروم بود.

از اون گذشته، دونستن اینکه قلب‌باشن​ برادر ارشدم هم تو آرامشه، باعث‌بود​ شد نفس کشیدنم به‌طور عجیبی راحت بشه.

حس کردم انگار داره یه‌بالا​ چیزی از روی سینه‌ام کنده‌تحملش​ میشه، و یه سرفه خشک کردم.

«اهم...»

برادر ارشد‌شدم​ نگاهم کرد‌راحت​ و پرسید:

«چی شد؟»

«چیزی نیست.»

بعدش، حس کردم انگار یه پوسته یا غشای‌نمی‌تونستن​ نازک داره از روی سرم جدا میشه، واسه‌انگار​ همین فرم بدنم رو اصلاح کردم و صاف نشستم.

حسی بود که تو تمام‌باشن​ عمرم تجربه‌اش نکرده بودم، واسه‌تهاجمی​ همین تو دلم حسابی جا خوردم.

«این دیگه چه کوفتیه؟»

بعد از اینکه صاف نشستم و پاهام‌شمشیرهای​ رو تو حالت لوتوس گره زدم، برادر‌می‌کرد​ ارشدم از کنار با دقت نگاهم کرد.

برادر ارشد‌مون​ به قیافه‌ام نگاه‌بردیم​ کرد و پرسید:

«مشکلی پیش اومده؟»

«حس عجیبیه. حس بدی نیست.»

«می‌خوای گردش چی انجام بدی؟»

«فقط می‌خوام‌مون​ یه لحظه‌بالا​ مراقبه کنم.»

«راحت باش.‌شدم​ با خیال‌راحت​ آسوده انجامش بده.»

چشم‌هام رو بستم‌شدم​ و روی نفس‌باشن​ کشیدنم تمرکز کردم.

داشت یه اتفاقایی تو بدنم می‌افتاد، اما‌شمشیرهای​ پدیده‌ای بود که تا حالا تجربه‌اش نکرده‌می‌کرد​ بودم، واسه همین یه کم دستپاچه شدم.

وقتی ذهنم رو آروم کردم‌بردیم​ و به درون بدنم دقت کردم،‌شمشیرهامون​ دوباره همون پدیده رو حس کردم.

غشایی که سینه‌ام رو پوشونده بود یه‌نمایش​ بار کنده شد، و یه لایه دیگه از‌هدایت​ یه چیز ناشناخته از روی سرم جدا شد.

هر بار که این پدیده‌راحت​ تکرار می‌شد، نفس کشیدنم یه کم‌تهاجمی​ راحت‌تر می‌شد و سینه‌ام سبک‌تر می‌شد.

به نظر می‌رسید‌مون​ مراقبه چندان هم‌بردیم​ ضروری نیست، پس...

دوباره چشم‌هام رو باز کردم.

برادر ارشد از کنار‌راحت​ داشت نگاهم می‌کرد و محیط‌کاملاً​ اطراف هم تاریک شده بود.

به آسمون که‌شدم​ نگاه کردم، پر‌باشن​ از ستاره بود.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، نور آتیشی که‌شمشیرهای​ آدم‌های در حال ساخت پادگان تو فاصله‌می‌کرد​ کمی روشن کرده بودن، خیلی واضح دیده می‌شد.

به یه دلیل نامعلوم،‌بالا​ تمام نورهای اطراف به‌طور‌نمی‌تونستن​ واضحی شفاف به نظر می‌رسیدن.

انگار یه غشای‌گذاشتم​ نازک از روی پلک‌هام‌نمایش​ هم کنده شده بود.

از همه مهم‌تر، وقتی روی شنواییم‌باشن​ تمرکز کردم، می‌تونستم صدای آدم‌هایی که‌بود​ داشتن پادگان رو می‌ساختن خیلی ضعیف بشنوم.

تازه اون موقع بود‌جایی​ که فهمیدم حواس پنج‌گانه‌ام‌دیگه​ تا حدودی گسترش پیدا کرده.

برادر ارشد‌مون​ وضعیتم رو حدس‌بردیم​ زد و گفت:

«به نظر‌شدم​ نمیاد انحراف‌راحت​ چی باشه.»

سر تکون دادم.

«یهو سطح‌کم‌کم​ حواس پنج‌گانه‌ام، هرچند‌بالا​ کم، بالا رفته.»

«دیگه چی؟»

تغییرات بدنم‌شدم​ رو برای برادر‌باشن​ ارشد تعریف کردم.

«سینه‌ام یه حس تازگی داره. سرم‌باشن​ هم شفاف‌تر شده. بیناییم بهتر شده‌بود​ و همه‌چیز رو واضح‌تر از قبل می‌بینم.»

«همون‌جا بشین تکون نخور.»

«باشه.»

برادر ارشد بلند شد، مشعلی که‌حرکاتی​ از کارگرها گرفته بود رو آورد‌شمشیر​ و با دقت صورتم رو بررسی کرد.

«وضعیت نفس کشیدنت چطوره؟»

«نفس کشیدنم هم راحته.»

«وضعیت ذهنیت رو‌جایی​ نسبت به دیروز‌شمشیرهای​ یا قبلش بهم بگو.»

«وضعیت ذهنیم؟ مگه‌گذاشتم​ وضعیت ذهنیم چه‌حرکاتی​ فرقی کرده؟ همونه دیگه.»

«اگه حس کردی چیزی تو دانتینت می‌جوشه یا تغییری تو بدنت ایجاد‌بود​ شد، فوراً برای گردش چی آماده شو. من به عنوان راهب محافظ‌پیچیده​ پیشت می‌مونم، پس نگران نباش. اما این نیمکت یه کم بی‌ثباته، برو داخل.»

«همم. اتفاق خاصی‌مون​ نیفتاده، اما خب،‌بردیم​ بیا اول بریم داخل.»

از روی نیمکت بلند‌بالا​ شدم و رفتم سمت‌نمی‌تونستن​ جایی که کارگرها بودن.

کارگرها ما‌شدم​ رو دیدن‌راحت​ و گفتن:

«شام الان‌بی‌خیال‌شون​ آماده میشه.‌گذاشتم​ بفرمایید این طرف.»

برادر ارشد مشعل‌مون​ رو داد دست یه‌شمشیرهای​ کارگر و جواب داد:

«شما اول بخورید.»

«چشم.»

یهو از راه رفتن ایستادم و‌باشن​ نگاهم رو دوختم به منظره «مسافرخانه‌بود​ زاها» که در حال ساخت بود.

فقط اسکلتش بالا رفته بود، سنگ‌های‌بردیم​ فونداسیون این‌ور و اون‌ور چیده شده‌شمشیرهامون​ بودن و ستون‌ها برافراشته شده بودن.

یه طرف، پرچم‌های «اتحاد موریم»، «اتحاد سرپیچی‌دیگه​ از بهشت»، «باند خرگوش سیاه»، «جامعه دنیای زیرین‌می‌نداختیم​ جنوبی» و «فرقه ابر معطر» به چشم می‌خورد.

با یه کم تخیل،‌راحت​ «مسافرخانه زاها»ی تکمیل‌شده مثل‌گذاشت​ یه رویا به نظر می‌رسید.

«...»

فهمیدم که حتی اگه «مسافرخانه زاها» دوباره تو شعله‌های‌نمی‌تونستن​ آتیش بسوزه، دیگه نه حسرت می‌خورم، نه عصبانی میشم،‌می‌تونستیم​ نه غصه می‌خورم و نه نفرت وجودم رو می‌گیره.

فقط آماده‌مون​ بودم هر‌بالا​ نتیجه‌ای رو بپذیرم.

تازه بعد از‌گذاشتم​ اینکه نگاهم به‌حرکاتی​ مسافرخانه زاها افتاد...

فهمیدم یه لایه از چی جنون‌باشن​ که کل ذهنم رو در چنگال‌بود​ خودش فشار می‌داد، کنده شده و ریخته.

کمی گیج‌کننده بود.

نه فقط تو زندگی‌بالا​ قبلیم، بلکه تو این‌نمی‌تونستن​ زندگی هم همین‌طور بود.

نه، حتی همین چند‌راحت​ لحظه پیش که داشتم با‌کاملاً​ برادر ارشد مبارزه تمرینی می‌کردم.

فهمیدم که من‌شدم​ تا حالا حتی یه‌حرکاتی​ بار هم عاقل نبودم.

انگار تمام‌کم‌کم​ این مدت یه‌بالا​ دیوونه‌ی زنجیری بودم.

آخه یه آدم چطور می‌تونه این‌طوری باشه؟ وقتی‌نمی‌تونستن​ چشمام باز بود یه روانی بودم، وقتی هم‌انگار​ با چشمای بسته می‌خوابیدم بازم یه روانی بودم.

چیز جدیدی نبود که بخوام‌باشن​ ازش تعجب کنم، ولی امروز‌تهاجمی​ حس و حال کاملاً متفاوتی داشت.

تنها کسی که اون‌گذاشتم​ دور و بر بود تا‌گذاشت​ ازش بپرسم، برادر ارشدم بود.

«برادر ارشد.»

«بله؟»

«من تمام‌شدم​ این مدت یه‌باشن​ دیوونه‌ی تمام‌عیار بودم؟»

برادر ارشد تو‌شدم​ اینجور مواقع، کاملاً‌باشن​ صادقانه جواب می‌داد.

«تو یه دیوونه‌ی معمولی نبودی. همیشه‌بردیم​ داشتی روی یه طناب باریک بین شیطان‌برخورد​ قلب و حالت آرامش ذهن راه می‌رفتی.»

«الان چطور؟»

برادر ارشد‌شدم​ نگاهم کرد‌راحت​ و جواب داد:

«این اتفاق داره تو‌گذاشتم​ ذهن خودت میفته، پس من‌گذاشت​ از کجا بدونم؟ خودت چطوری؟»

به چشمای برادر‌مون​ ارشد خیره شدم‌بردیم​ و جواب دادم:

«بد نیستم.»

با شنیدن‌شدم​ حرفم، برادر ارشد‌باشن​ لبخند دلنشینی زد.

«همین کافیه. آدمایی مثل ما دیگه چی از دنیا می‌خوان؟‌کاملاً​ اگه بد نیستی، پس همه‌چی روبه‌راهه. محض احتیاط، تو حالت‌گندش​ لوتوس بشین و گردش چی رو انجام بده. من کشیک می‌دم.»

جلوی مسافرخانه زاها که در‌بالا​ حال ساخت بود نشستم، چشمام رو‌بار​ بستم و از برادر ارشد پرسیدم:

«به این پدیده چی میگن؟ حتماً‌شمشیرهای​ برای یه همچین وضعیتی یه کلمه‌ای‌برخورد​ هست. ولی هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد.»

با چشمای‌شدم​ بسته، صدای برادر‌باشن​ ارشد رو شنیدم:

«فکر نمی‌کنم تو آموزه‌های رزمی جناح‌باشن​ راستین یا جناح متعارف کلمه‌ای برای‌بود​ توصیف وضعیت فعلیت وجود داشته باشه.»

«پس چی؟»

«ولی تو‌مون​ مسیر شیطانی‌بالا​ یکی هست.»

«چیه؟»

ذهنم رو آروم‌شدم​ کردم و منتظر‌باشن​ جواب برادر ارشد موندم.

صداش تو گوشم پیچید:

«احتمالاً پدیده پوست‌اندازی شیطانی باشه.»

آخه چطور‌شدم​ می‌تونه این‌قدر‌راحت​ مسخره باشه؟

پوست‌اندازی شیطانی؟

آه کوتاهی‌کم‌کم​ کشیدم و تو‌بالا​ مدیتیشن غرق شدم.

یعنی مسیری که تمام‌بالا​ این مدت داشتم طی‌نمی‌تونستن​ می‌کردم، مسیر شیطانی بوده؟

خیلی مسخره‌ست که‌گذاشتم​ بخوام لجبازی کنم‌حرکاتی​ و بگم نه.

بالاخره، تو تمام طول تمرینات‌راحت​ رزمی‌ام، مدام با فوران چی‌کاملاً​ و تسخیر شیطانی درگیر بودم.

تو زندگی قبلیم‌مون​ همین‌طور بود، تو‌بردیم​ این زندگی هم همینه.

تازه، هنر الهی‌جایی​ زاها هم تو فرآیند‌دیگه​ انحراف چی آزاد می‌شد.

پس، حالتی که دقیقاً قبل‌باشن​ از تجلی هنر الهی زاها‌تهاجمی​ رخ می‌داد، همون فوران چی بود.

و حالتی که تو اون‌راحت​ هنر الهی زاها رو اجرا‌کاملاً​ می‌کردم، همون تسخیر شیطانی بود.

انگار به همین خاطر‌جایی​ بود که نمی‌تونستم هر وقت‌نمی‌تونستن​ دلم خواست ازش استفاده کنم.

راستش رو بخوای، بعضی از کارایی که کردم‌نمی‌تونستن​ خیلی به مسیر شیطانی نزدیک بود؛ چون وقتی‌انگار​ چی جنون تسخیرم می‌کرد، رزمی‌کاران موریم رو سلاخی می‌کردم.

بیاید اعتراف کنیم.

اگه این مسیر‌شدم​ شیطانی نیست، پس‌باشن​ تو این خراب‌شده چیه؟

بعد از یه عمر دیوونگی...

تازه وقتی عقلم سر‌بالا​ جاش اومد فهمیدم چقدر‌نمی‌تونستن​ روانی و رد داده بودم.

این درک، تو یه سطح‌باشن​ کاملاً متفاوتی از آگاهی همیشگیم‌تهاجمی​ نسبت به دیوونه بودنم قرار داشت.

شاید یه‌بی‌خیال‌شون​ کم خنده‌دار به‌راحت​ نظر برسه، اما...

یعنی تو کل‌مون​ زندگیم فقط چند بارِ‌شمشیرهای​ انگشت‌شمار آدم نرمالی بودم.

چندتا خاطره مثل‌جایی​ یه فانوس گردان از‌دیگه​ جلوی چشمام رد شد.

خاطره‌ی له کردن سرِ جنازه‌ی رهبر قلعه بادبزن سیاه، خاطره‌ی دو شقه کردن معاون رهبر جامعه ابر و باران با تبر، حسی که موقع کشتن قاتلای دره جریان مرگ‌خاصی​ کنار دریاچه داشتم، خاطره‌ی گرفتن یقه گیو-یونگ رو قله و پرت کردنش از صخره پایین، خاطره‌ی استفاده از آسمان درخشان خورشید و ماه و آزاد کردن هنر الهی زاها،‌شمشیرهامون​ لحظاتی که با بدنی که هر آن ممکن بود از هم بپاشه خوابم می‌برد، و اون حسی که وقت رقصیدن زیر بارون بعد از کشتن چهار پادشاه بهشتی داشتم...

این همون انحراف‌شدم​ چی و این‌باشن​ همون مسیر شیطانیه.

اگه این مسیر شیطانی‌جایی​ نیست، پس هیچ چیز دیگه‌ای‌نمی‌تونستن​ تو این دنیا نمی‌تونه باشه.

چقدر این جاده‌ی پر پیچ و‌شمشیرهای​ خم رو طی کردم تا بالاخره‌برخورد​ بتونم از مسیر شیطانی رها بشم؟

...

...

...

مویونگ بک رو نجات دادم، چا سونگ-ته رو این‌ور و اون‌ور‌شمشیرهامون​ کشوندم، ایم سو-بک رو درک کردم، و سعی کردم کاری کنم‌نیت​ تا شیطان شمشیر حتی یه ذره هم که شده بیشتر بخنده.

نزدیک بود شیطان شبح رو بکشم ولی‌نمایش​ تونستم بی‌خیالش بشم، و با اینکه شیطان‌تکی​ شهوت رو عذاب می‌دادم، هیچ‌وقت کاملاً پسش نزدم.

در نهایت، به خاطر این‌راحت​ بود که می‌دونستم خودم هم‌کاملاً​ خیلی بهتر از هیچ‌کدومشون نیستم.

با دیدن ارشد مرد واقعی‌بالا​ که از گذشته‌اش پشیمون بود،‌تحملش​ یاد گناه‌ها و خطاهای خودم افتادم.

از رهبر فرقه گدایان، که حتی اگه دوباره‌نمی‌تونستن​ متولد می‌شدم هم نمی‌تونستم خواب رسیدن به سطحش‌انگار​ رو ببینم، کیفیت و بزرگی قلبش رو حس کردم.

از شیطان بهشتی، که همیشه سخت‌تر‌حرکاتی​ از من تمرین می‌کرد، حس احترام‌شمشیر​ و ترس عجیبی بهم دست می‌داد.

اون یارو‌بی‌خیال‌شون​ محقق سفیدپوش رو...‌راحت​ خیلی مطمئن نیستم.

به هر حال، چیزی که‌بالا​ یه جورایی سعی داشتم تغییرش‌تحملش​ بدم، سرنوشت خیلی از آدما بود.

اما در نهایت، انگار همون‌بردیم​ آدما بودن که کم‌کم شیطان‌بار​ قلب من رو شفا دادن.

خودم تمام این مدت داشتم تو‌حرکاتی​ تاریکی شب می‌دویدم، ولی انگار این آدما‌سنگین​ آروم‌آروم من رو به سمت روشنایی برگردوندن.

ترکیب یین افراطی‌شدم​ و یانگ افراطی‌باشن​ رو یاد گرفتم.

ترکیب هنرهای‌کم‌کم​ بیرونی و‌جایی​ درونی رو شناختم.

ولی وقتی پای روابط‌بالا​ بین آدما وسط میاد، هنوز‌تحملش​ یه بچه‌ی خامی بیش نیستم.

خلاص شدن از شر شیطان قلب نه‌نمایش​ یه تکنیک بود، نه انرژی درونی، نه‌تکی​ هنر الهی و نه یه تکنیک نهایی.

همین‌طور که یه حس پشیمونیِ ناشناخته‌باشن​ تو اعماق سینه‌ام رخنه می‌کرد و‌بود​ به شکل یه آه بیرون می‌اومد...

حس کردم سدی که دور‌بالا​ یشم بهشتی، یا همون دانتینم‌تحملش​ کشیده شده بود، داره فرو می‌ریزه.

چیزی داره هجوم میاره؟

آخه چطوری‌شدم​ باید این‌راحت​ رو بپذیرم؟

یاد اون دریای عظیمی‌گذاشتم​ افتادم که با راهب‌نمایش​ دیوانه بهش خیره شده بودیم.

یعنی اون پیرمرد امیدوار بود که یه روز بتونم پذیرای‌تحملش​ این سیلاب عظیم باشم؟ تمام پشیمونی‌ها و گناهای گذشته‌ام تو‌کلمه‌ای​ امواج خروشان بلعیده شدن و تو کل بدنم پخش شدن.

برای پذیرش و تحمل این حجم از‌دیگه​ انرژی، چاره‌ای نداشتم جز اینکه با هزار‌نگاهی​ بدبختی ذهن کوچیک و بسته‌ام رو وسعت بدم.

کلماتی که استاد گی سونگ-جا تو کتابش‌نمایش​ به جا گذاشته بود، یا حرفایی که‌تکی​ راهب دیوانه وقتایی که پس‌گردنی بهم می‌زد می‌گفت...

نیت قلبی‌بی‌خیال‌شون​ همه‌شون باید‌گذاشتم​ یکی بوده باشه.

شاگردا معمولاً فقط چیزایی رو‌بالا​ می‌شنون که دلشون می‌خواد بشنون،‌تحملش​ و منم یکی از همونام.

تو فضایی که نمی‌دونستم خوابه یا خیال، شیطان دیوانه‌تحملش​ زندگی قبلیم رو دیدم که تو تاریکی شب می‌دوید‌هیچ​ و اتحاد موریم و فرقه شیطانی هم دنبالش بودن.

چرا اون‌طوری زندگی کردم؟

با دیدن خودم که داشتم تو‌باشن​ دل شب فرار می‌کردم، یه حس‌بود​ غم و اندوه عجیبی بهم دست داد.

آخه کدوم‌کم‌کم​ گوری داری‌جایی​ فرار می‌کنی؟

شیطان دیوانه به‌جایی​ دویدن تو تاریکی‌شمشیرهای​ شب ادامه داد.

حتی تو اون وضعیت هم،‌باشن​ این تظاهرش به نترسیدن از‌تهاجمی​ مرگ خیلی خنده‌دار به نظر می‌رسید.

اگه از مرگ نمی‌ترسید، اصلاً‌راحت​ از همون اول تو دل‌کاملاً​ شب مثل سگ فرار نمی‌کرد.

خودش یکی از دیوانه‌ترین میمون‌های دنیا بود،‌شمشیرهای​ با این حال تو تاریکی شب پرسه‌می‌کرد​ می‌زد و از بقیه میمون‌های دیوونه متنفر بود.

دنبال شیطان دیوانه رفتم.

حالت چهره‌ی خودم رو دیدم‌باشن​ که داشتم به مسافرخانه زاها که‌بود​ تو شعله‌های آتیش می‌سوخت زل می‌زدم.

دیگه خبری از شیطان دیوانه نبود؛‌باشن​ صاحب مسافرخانه از استان ایلیانگ با چهره‌ای‌شمشیر​ خشمگین به مسافرخانه زاها خیره شده بود.

تو چشمای ناتوانش که هیچ‌بالا​ کاری از دستشون برنمی‌اومد، شعله‌های مسافرخانه‌بار​ زاهای در حال سوختن منعکس می‌شد.

لی زاها دوباره به شیطان دیوانه تبدیل شد‌نمی‌تونستن​ و در حالی که مثل یه روانی زیر‌انگار​ لب چرت و پرت می‌گفت، به سمت تاریکی دوید.

این یه عهد‌گذاشتم​ بود تا برگرده و‌نمایش​ همه‌شون رو سلاخی کنه.

همین‌طور که تو شب می‌دویدم، یهو‌باشن​ موج‌های تاریکی من رو با خودشون‌بود​ بردن و دست و پا زدم.

تو دل اون دریای‌جایی​ خروشان و پهناور، صدای‌دیگه​ برادر ارشد رو شنیدم:

«...تمرکز کن. برادر سوم.»

افکار بیهوده‌ام رو پس زدم و‌حرکاتی​ گردش چی رو شروع کردم تا‌شمشیر​ این سیلابِ یشم بهشتی رو بپذیرم.

ناولها | novelha.net