چپتر 81: هیچ روزنهای نداری
0گی سونگ-جا «هنر شمشیر نهاییاگر مطلقِ» گویانگ موگوک را در مجموعمنم در هشت فرم مرتب کرده بود.
من میتوانستم چهار فرم اول را بهصورتآنقدر دستوپاشکسته تقلید کنم، بنابراین فرض را بربار این گذاشتم که آنها را یاد گرفتهام.
اول: فرممسخره شمشیر بلند. هنربرای آزاد کردن چی.
دوم: فرمکردم شمشیر کوتاه.ترتمیز هنر فشردهسازی چی.
سوم: فرم ده هزار شمشیر.اگر هنر پراکندنِ چی شمشیر مانند بارانمنم گلی که آسمان را پر میکند.
چهارم: فرم کشیدن شمشیر. اصلتوصیف باطنیِ اجرای سه فرم قبلیحرفی همزمان با بیرون کشیدن شمشیر.
با این حال، حتی منبرای هم چهار فرم آخرِ «هنرکردم شمشیر نهایی مطلق» را دشوار یافتم.
پنجم: فرم شمشیر آذرخش. نوشته بود کهسریع چی شمشیر تبدیل به طوفان رعدوبرق میشود،نشود ولی آخه من چطوری باید همچین غلطی میکردم؟
ششم: فرم شمشیر چوبی. ادعا کرده بود کههمان پنج تکنیک را با شمشیر چوبی اجرا میکند،زور ولی مگه شمشیر چوبی در حالت عادی نمیشکنه؟
هفتم: فرم شمشیر چی. گفته بود تمام تکنیکها را میتوانحرفی بدون شمشیر اجرا کرد، که باعث شد از خودم بپرسمدلبستگی پس اصلا چرا آدم باید اول کاری هنر شمشیر یاد بگیره؟
هشتم: فرم بیحد و مرز.برای بهعنوان انفجار لحظهای شمشیر، روحکردم و انرژی درونی توصیف شده بود.
آنقدر فرم مسخره وترتمیز چرتی بود که حتی منآخر هم حرفی برای گفتن نداشتم.
سه بار آن را مرور کردم ونشود خیلی ترتمیز، بدون هیچ دلبستگی و خیلیمختصر سریع، قید چهار فرم آخر را زدم.
مردی که اگرانرژی چیزی نشود همانشده لحظه بیخیالش میشود، منم.
توضیحات گیمسخره سونگ-جا بیش ازبرای حد مختصر بود.
اگر سعی میکردم به زورهیچ یادش بگیرم، چهار بار پشتزدم سر هم دچار انحراف چی میشدم.
این ارشدآخر همیشه در توضیحاتشاگر زیادی خلاصهگو بود.
شاید به این خاطر بود کهشده سطح خودش خیلی بالا بود، یا شایدنداشتم هم فکر میکرد توضیحات دقیق بیمعنی هستند.
چیزی بود که درحرفی زندگی قبلیام هم هنگام یادگیریمرور هنرهای رزمی متوجه شده بودم.
برخی چیزها را میشد با یک نگاه بهراحتی یاد گرفت،زدم در حالی که یادگیری برخی هنرهای رزمی یا فرمهای خاص غیرممکنمختصر بود، چون با طرز تفکر، شخصیت یا درک من همخوانی نداشتند.
نکته مهم این بودمردی که من از همانهمان اول هم انسان کاملی نبودم.
همانطور که در «هنر لاکپشت طلایی رها»آنقدر نوشته شده بود، تنها کاری که باید میکردممرور این بود که هر روز کمی قویتر شوم.
مجبور کردن خودمچرتی به چسبیدن به چیزینداشتم غیرممکن، نتیجه خوبی نداشت.
راههای زیادی برای قویتر شدنهیچ وجود داشت، پس نیازی نبودزدم روی چهار فرم آخر گیر بدهم.
قصد داشتم با ذهنیت انعطافپذیرتر وچیزی آرامتری نسبت به دوران «شیطان دیوانه»توضیحات بودنم، به سراغ هنرهای رزمی بروم.
«بیاید چیزیروح که نمیشه روتوصیف زورکی انجام ندیم.»
فولاد تاریک را در جعبهای کهگفتن ظاهر گرانقیمتی داشت گذاشتم، انگشتر مرموز راهیچ در انگشت وسطم کردم و بیرون رفتم.
شاید به خاطر اینترتمیز بود که کتاب راقید بارها و بارها خوانده بودم.
آسمان کمکم داشت روشن میشد.
یک بطری باز نشده از مشروب دوکانگآنقدر را از آشپزخانه برداشتم، پشت میز بیرونی نشستممرور و مدتی ماتومبهوت به طلوع خورشید خیره شدم.
مه زرشکیِ غروب یک چیزبرای بود، اما احساس میکردم رنگکردم آسمان در طلوع هم عجیب است.
شبیه نوری بود که ازهیچ دستان محکم فشردهشده یین وزدم یانگ هنگام تعویض شیفت میتابید.
در هر صورت، چه در غروبچیزی و چه در سپیده دم، آن درخششبیش مرموز همیشه شبیه اسم من، زاها بود.
افکار و احساساتم را متوقفتوصیف کردم و مؤخره گی سونگ-جا رابرای در انتهای کتابچه راهنمای مخفی خواندم.
«آیا هنر شمشیر گویانگ موگوک عالی بهنداشتم نظر میرسید؟ حتی مردی مثل او همدلبستگی هفت بار بهطور کامل از من شکست خورد.»
یک لیوان مشروب دوکانگ نوشیدمهیچ و طوری که انگار دارم بامردی گی سونگ-جا گفتگو میکنم، ادامه دادم.
«تو معرکهای.»
«پس آیا من شماره یک زیر آسمان هستم؟ نه. تا جایی که میدانم،نداشتم اساتید دیگری در سطحی مشابه من وجود دارند. همه انسانها پیر میشوند و میمیرند،چیزی پس چطور کسی میتواند به شماره یک زیر آسمان بودن برای لحظهای گذرا ببالد؟
اگر از دوئل با آن اساتید اجتناب کنم و صرفاً با مدیریت سلامتیام در طول زندگی بیشترآخر از آنها عمر کنم، آیا آنوقت به رتبه شماره یک زیر آسمان صعود میکنم؟ تا آن زمان،پشت من هم بهزودی پیر و مرده خواهم بود. خلاصه اینکه، لقب شماره یک زیر آسمان بیمعنی است.
در عوض، صرفاً گشتوجو در دنیا و ملاقاتقید با استادی قویتر از خودم برای بحث درباره هنرهایبیخیالش رزمی، بخت و اقبال و شادی من خواهد بود.
چگونه پیروزی و شکست میتواند لذتبخشتر از بالا بردنلحظه سطح هنرهای رزمیِ خود آدم باشد؟ هنرهای رزمی برای اینپشت هستند که بهآرامی و در طول زمانی طولانی آموخته شوند.
کسانی که عجله کنند،درونی مانند گویانگ موگوک بهمسخره سرنوشت خودویرانگری دچار خواهند شد.
آیا نسل آینده مسیر «جناح شیطانی» را برای کسب قدرت درخیلی زمان کوتاه پیش میگیرد، یا با قویتر شدن روزبهروز، تبدیل بهنشود یک «قهرمان جوانمرد» حقیقی و کامل میشود؟ به این موضوع فکر کن.
مهم نیست یک رزمیکارِ موریم چقدردلبستگی قوی شود، او نمیتواند یک قهرماناگر جوانمرد با قلبی استوار را شکست دهد.
میدانم که خیلیها با افکاراگر من موافق نیستند، اما اینبیخیالش چیزی است که من باور دارم.»
«هوم، فقط یه قهرمان جوانمرد؟»
این دیگهمسخره چی بود یهویی؟برای تئوری قهرمان جوانمرد؟
در این دوره و زمانه، خودِ واژه «قهرمانقید جوانمرد» تقریبا منقرض شده بود، با این حاللحظه استادِ فسیلی، گی سونگ-جا، داشت حرفش را پیش میکشید.
اگر حرف هر کس دیگری بود، ازنشود یک گوش میشنیدم و از گوش دیگرمختصر در میکردم، اما نمیتوانستم این کار را بکنم.
چون اینهاروح حرفهای کسی جزتوصیف گی سونگ-جا نبود.
همانطور که تنهایی مینوشیدم،حرفی روی تئوری «قهرمان جوانمرد»بار گی سونگ-جا عمیق شدم.
چرا؟
داشت میگفتآخر که یهمردی قهرمان جوانمرد قویتره؟
محتوای کتاب کوتاهتر از آنتوصیف بود که بتوانم بلافاصله سوالاتیحرفی که داشتم را حل کنم.
اتفاقی نگاهم به سمت اتاق ویآیپی ققنوس افتاد و بککردم سو-آ و هوک سو-ریونگ را دیدم که نقاط طب سوزنیشان آزادچیزی شده بود و داشتند کلهشان را بیرون میآوردند و دید میزدند.
چشمهایمان به هم گره خورد.
پرسیدم: «میخواید در برید؟»
آن دو به سمتمدرونی دویدند و با لحنی شبیهچرتی گزارش دادنِ وظیفه پاسخ دادند.
«اومدیم بیرونمسخره ببینیم آتیش خاموشبرای شده یا نه.»
«اومدیم بیرونکردم ببینیم اربابترتمیز جوان کجاست.»
به سمتآخر مخالف میزمردی اشاره کردم.
«بشینید.»
«بله.»
بهمحض اینکهکردم نشستند، بیمقدمهترتمیز از آنها پرسیدم.
«شما دو تازدم راجع به قهرمانهایچیزی جوانمرد چه فکری میکنید؟»
هوک سو-ریونگ پاسخ داد.
«هیچ فکری راجعچرتی بهشون نمیکنم. مگه ایننداشتم روزا اصلا وجود دارن؟»
بک سو-آ هم جواب داد.
«وقتی بچه بودمزدم یاد گرفتم کهچیزی قهرمان جوانمرد آدمِ فوقالعادهایه.»
پشت سرم را خاراندم،درونی سپس با چانه بهمسخره مشروب دوکانگ اشاره کردم.
«فقط بخورید.»
«بله.»
«مشروب خوردن وقتی داری خورشید صبحگاهی رو تماشا میکنی مزهبیخیالش خاص خودش رو داره. میدونید، آدم فقط وقتی واقعاً مزهدچار مشروب رو میفهمه که داره از بدبختترین جایگاه دنیا مینوشه.»
چند پیکی با آن دو، که اسمهایشان حاوی حروفچرتی «روشن» و «لبخند» بود زدم و بعد لقبی راترتمیز که همان لحظه به ذهنم رسیده بود به آنها دادم.
«از این به بعد، جفتتون رو با هم قاطی میکنمکردم و بهتون میگم "پرتو سیاه و سفید". معنی اسمهاتون لبخندِاگر روشنه، پس وظیفهتونه که همیشه یه لبخند درخشان داشته باشید.»
هوک سو-ریونگ و بکترتمیز سو-آ به هم نگاهقید کردند، سپس یکصدا پاسخ دادند.
«متوجه شدیم.»
«من وارد یهانرژی مدیتیشن کوتاه میشمشده تا زیردستانم برسن، پس...»
خنجر وزغ درخشان را ازبرای لباسم بیرون کشیدم، محکم توی میزخیلی کوبیدم و با لحنی جدی گفتم.
«اگه روزنهایکردم دیدید، بهمترتمیز چاقو بزنید.»
«......»
من پرتو سیاه و سفیدتوصیف را بهعنوان محافظ منصوب کردمحرفی و در مدیتیشن فرو رفتم.
اگر داروی محرک خورده بودم، خوابهایگفتن خاکبرسری میدیدم، اما در خوابم داشتمترتمیز دوباره از «راهب دیوانه» کتک میخوردم.
گاهی اوقات پیش میاد دیگه.
منظورم اون وقتاییه کهمردی میتونی صدای خروپف خودتهمان رو موقع خواب بشنوی.
مردی که حتی وسطدرونی رویا هم صدای خروپفمسخره خودش رو میشنوه، منم.
ناگهان احساس کردم حالتم ناراحت است، چشمانمنداشتم را باز کردم، یک صندلی خالی جلویدلبستگی خودم گذاشتم و پاهایم را روی آن انداختم.
با چشمان خمار به آنهیچ دو نگاه کردم که پرتوزدم سیاه و سفید به حرف آمدند.
«لطفاً راحت بخوابید.»
«ما هیچ روزنهای نمیبینیم.»
چشمانم رامسخره بستم وحرفی جواب دادم:
«... اون منم.»
دوباره صدایآخر خر ومردی پفم بلند شد.
این بار با این نیت بهشده خواب رفتم که راهب دیوانه را تانداشتم حد مرگ کتک بزنم و لتوپار کنم.
«ارباب جوان،کردم فکر کنمترتمیز باید بیدار شید.»
به محض شنیدن صدای هوکاگر سو-ریونگ، در حالی که هنوز چشمانممنم بسته بود، سرم را تکان دادم.
«مدیتیشنم طولانی بود؟»
«بله.»
«بله؟»
«مدتش مناسب بود.»
آب دهانم را ازدرونی گوشه لبم پاک کردممسخره و نگاهی به اطراف انداختم.
با اینکه روزچرتی روشن بود، جوی خونیننداشتم و مرگبار حاکم بود.
کمی آنطرفتر در سمت چپم، چهاردلبستگی ژنرال الهی و بقیه زیردستان بانداگر خرگوش سیاه به صف ایستاده بودند.
در سمت راست، گروهی ازاگر رزمیکاران با لباسهای فرم یکدست بهمنم اعضای باند خرگوش سیاه چشمغره میرفتند.
با قضاوت از روی جوتوصیف و لباسهایشان، مشخص بود کهحرفی از جامعه دنیای زیرین جنوبی هستند.
جو پال، صاحب مسافرخانهحرفی که قاطی گروه آنها ایستادهمرور بود، به من اشاره کرد.
«اون یکیکردم رئیس نیست؛ترتمیز رئیس اون شخصه.»
«اون جوجه؟»
مردی که جلودار رزمیکاران جامعهتوصیف دنیای زیرین جنوبی بود، باحرفی نگاهی غضبآلود به من زل زد.
خمیازهای کشیدم وچرتی بعد به پرتوگفتن سیاه و سفید گفتم:
«شما دو تا،خیلی برید سمت چپ.دلبستگی اونا زیردستای منن.»
پرتو سیاه و سفید بااگر عجله بلند شدند و بهبیخیالش سمت چهار ژنرال الهی رفتند.
هنوز ویندوزم کامل بالا نیامدهتوصیف بود که با شکم خالی،حرفی مشروب دوکانگ را سر کشیدم.
با دهانی که آب از آن راه افتاده بود، موهایی کهخیلی مثل جنگل آشفته بود و نوشیدن مشروب به محض باز کردننشود چشم، به درجهای از فلاکت رسیده بودم که در دنیا لنگه نداشت.
مقام اجرایی جامعه دنیای زیرین جنوبیدلبستگی که برای بازرسی جامعه ورطه آمدهاگر بود، از من پرسید: «تو رهبری؟»
به صندلی روبرویم اشارهمردی کردم و جواب دادم:همان «همونطور که میبینی. بشین.»
در حالی که هر دو طرف درآنقدر حالت آمادهباش بودند، مقام اجرایی جامعه دنیای زیرینمرور جنوبی به تنهایی جلو آمد و روبرویم نشست.
طبیعتاً، مسابقهمسخره زل زدنحرفی شروع شد.
من از زمان مسافرخانهچی بودنم، در مسابقات زلقید زدنی که مردان بدبخت قبل از بلوغ یادلحظه میگیرند تمرین کردهام، برای همین به ندرت میبازم.
کسی کهآخر اول پلک زد،اگر به حرف آمد.
«من نام یون-پونگانرژی از جامعه دنیایشده زیرین جنوبی هستم.»
این یارو به نظر میرسیدبرای از اقوام رهبر جامعه باشد،کردم چون نام خانوادگیاش یکی بود.
نگاهی به زیردستانمخیلی انداختم و سپس هویتسریع مناسبی را فاش کردم.
«من رئیس باند خرگوش سیاهم.»
نام یون-پونگ چشمانش رادرونی باریک کرد و بامسخره طعنه گفت: «شاگرد راکشاسای بزرگی؟»
«من همونیممسخره که راکشاسایحرفی بزرگ رو کشت.»
«میبینم. گویانگ بوک چی؟»
«مرده.»
«میدونستی گویانگ بوکانرژی به جامعه دنیای زیرینآنقدر جنوبی ما باج میداد؟»
«قبل از اینکهچرتی ریغ رحمت روگفتن سر بکشه، اعتراف کرد.»
نام یون-پونگ نگاهی بهترتمیز من و سپس به نیروهایآخر جامعه دنیای زیرین جنوبی انداخت.
تعداد نفراتشان خیلی کمتر بود.
به نظر میرسید بعد ازتوصیف شنیدن حرفهای جو پال، با عجلهبرای آمدهاند تا اوضاع را بررسی کنند.
نام یون-پونگ گفت:چرتی «تو جوونی. میدونی شخصیتنداشتم رهبر جامعه ما چطوریه؟»
«شخصیت رهبر جامعهتون چطوریه؟»
نام یون-پونگ طوری که انگار میخواستچیزی خشمش را سرکوب کند، دستش راتوضیحات روی پیشانیاش گذاشت و جواب داد:
«رئیس باند خرگوش سیاه، تو باید شخصاً بیای به جامعه دنیای زیرین جنوبی و از رهبر جامعه عذرخواهی کنی. این تنها راهیه که نذاری اینمردی قضیه بزرگتر بشه. برگرد به اتاقت، از زیردستات بپرس جامعه دنیای زیرین جنوبی ما چه جور سازمانیه و رهبر جامعه ما چه جور آدمیه، یه کمسطح اطلاعات جمع کن و بعد بیا سراغ ما. برای عذرخواهی، فهمیدی؟ اگه خوشت نمیاد، اون وقت کار به جنگ تمامعیار با جامعه دنیای زیرین جنوبی میکشه.»
«میخوای عذرخواهی کنم؟»
نام یون-پونگ باخیلی انگشت به محلهدلبستگی اشاره کرد و گفت:
«فکر میکنی رهبر جامعه ما واسه یه مقدار پولِ باج ناچیز یا جامعه ورطه عصبانی میشه؟ پولش مهم نیست. دارم بهتانحراف میگم بیا و توضیح بده چرا گویانگ بوک رو بدون هیچ دلیل خاصی کشتی. تیغه رهبر جامعه دنیای زیرین جنوبی تبعیضیهنرهای قائل نمیشه. چه جناح شیطانی باشه، چه جناح راستین، یا حتی همین جناح غیرمتعارف. نذار کار به کشت و کشتار بکشه.»
از حرفش که گفت پول مهمشده نیست، میشد فهمید که جامعه دنیایگفتن زیرین جنوبی سازمان نسبتاً قدرتمندی است.
به نام یون-پونگ گفتم:
«به رهبر جامعهت بگو. گویانگ بوک به دست من مرد چون داشت بساط قمار کلاهبرداری راه میانداخت. چه به شما باج میداده چه نمیداده، کلاهبرداری تو قمار یه بحث جداست. اون فقطتوضیحاتش یه بخشی از پولی رو که با کلاهبرداری بالا کشیده بود به شما میداد. اگه شما دانسته این پول رو قبول کردید، طبق قوانین اتحاد موریم شریک جرم کلاهبرداری هستید، و اگهطرز جامعه دنیای زیرین جنوبی بهش کمک کرده، پس شما هم تو قمار کلاهبرداری دست داشتید. پس اینکه بهم بگی عذرخواهی کنم، حرف مفته. این نکته رو بهش برسون، بعدش حرف منم اضافه کن.»
«حرفت چیه؟»
انگشتم راروح به سمتدرونی نام یون-پونگ گرفتم.
«من تو مقر باند خرگوش سیاه هستم، پس به رهبر جامعه دنیای زیرین جنوبی بگو یهقید دعوتنامه مؤدبانه به اسم خودش برام بفرسته. اون وقت میام و راجع به اتفاقاتی که افتادهیادش با رهبر جامعه صحبت میکنم. اون اراجیف راجع به عذرخواهی هم حتماً از مغز خودت درومده...»
به خنجر وزغ درخشان که هنوزدلبستگی در میز فرو رفته بود اشارهاگر کردم و به نام یون-پونگ گفتم:
«یون-پونگ، میخوای همینجا بمیری؟»
«......»
به جلو خمچرتی شدم و بهگفتن نام یون-پونگ گفتم:
«جامعه دنیای زیرین جنوبی خیلی قویه؟ به درک. جهت اطلاعت، راکشاسای بزرگ قبل ازنشود مرگش از تو کلهخرتر و متکبرتر بود. برگرد و حرفای منو به رهبر جامعهتانحراف بگو. اون چرت و پرتای بیخودی رو هم واسه نوچههات نگه دار. شیرفهم شد؟»
نام یون-پونگ بهزدم من چشمغره رفت، سپسنشود نگاهی به زیردستانم انداخت.
حتماً داشت گزینههاش رو سبکسنگین میکرد،شده ولی حس میکردم از اون آدماییگفتن نیست که بخواد مفتمفت اینجا بمیره.
نام یون-پونگ بلند شد،حرفی آهی کشید و گفت:بار «دوباره همدیگه رو میبینیم.»
من ذاتاً آدمی بودم که کینههای طولانی به دلآخر میگرفتم، پس به مسخره کردن نام یون-پونگ که سعی داشتتوضیحات تا لحظه آخر ژست آدمهای سرسخت را بگیرد، ادامه دادم.
«یون-پونگ.»
نام یون-پونگ برگشت.
«این بارمسخره جونت روحرفی بخشیدم. هری.»
وقتی نیشخند زدم، صورتترتمیز نام یون-پونگ مثل لبو قرمزآخر شد و به سرعت چرخید.
سپس، جامعه دنیای زیرین جنوبی کهچیزی با آن همه دبدبه و کبکبه ریختهبیش بودند داخل، در سکوتی سنگین ناپدید شدند.
البته، جو پالِ مسافرخانهچیدرونی که میشناختم هم مثلمسخره سگ دنبالشان راه افتاد.
تازه آن موقع سو گون-پیونگ را صدا زدمبار و گفتم: «بیاید فقط تمام سرمایه رو ازقید اون زنها و پادشاه قمار پس بگیریم و برگردیم.»
سو گون-پیونگکردم سرش راترتمیز تکان داد.
«متوجه شدم.»
به ایل-بو، پیشخدمتانرژی مسافرخانه که آنجا معذبآنقدر ایستاده بود اشاره کردم.
یک لیوان خالی بهحرفی ایل-بو دادم و برایشبار کمی مشروب دوکانگ ریختم.
«خسته نباشی.»
ایل-بو نیشخندیآخر زد ومردی جواب داد: «ممنونم.»
از آنجایی که برادران رزمیتوصیف و زیردستانم همه داشتند تماشا میکردند،برای یک چیز دیگر هم اضافه کردم.
«بیاید کار رو تا دو ساعت دیگه جمع کنیم وکردم بریم. وقتی رسیدیم به مقر باند خرگوش سیاه مینوشیم. راستی، امروزچیزی پول زیادی به جیب زدیم، پس بیاید حسابی و باکلاس بنوشیم.»
این را گفتمخیلی تا روحیه زیردستانمدلبستگی را بالا ببرم، اما...
وقتی بهش فکر میکنم، امروز واقعاً کار خاصیهمان نکردم جز بیدار شدن، عرق خوردن و دریوریزور گفتن به یه یارو از جامعه دنیای زیرین جنوبی.
نقش رهبرروح بودن چقدردرونی سخت و رقتانگیزه.
حالا که فکرش را میکنم، اگر هنوز همان شیطان دیوانهکردم زندگی قبلی بودم، نه تنها نام یون-پونگ، بلکه تمام زیردستانیاگر که با خودش آورده بود، از جمله جو پال را میکشتم.
اینکه این کارخیلی را نکردم... بخاطر مسئولیتمسریع در قبال زیردستانم بود؟
یا دارم کمکم عوض میشم؟
فعلاً که نمیدانستم.