---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 425: راهب دیوانه و من • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 425: راهب دیوانه و من

0

هیچ‌کس نتونست‌شنیدم​ جوابی به حرف‌های‌دلیل​ راهب دیوانه بده.

یوران تا چشمش به شیطان شبح‌چون​ افتاد که با یه صورت بشاش‌اگه​ داشت می‌اومد بیرون، از جاش پرید.

«استاد دوم.»

«یوران.»

داشتم تجدید دیدار این استاد و شاگرد رو بعد از مدت‌ها تماشا می‌کردم که‌نرم​ مویونگ بک و گونگسون سیم هم از پیاده‌روی صبحگاهی‌شون برگشتن و برای سلام و احوال‌پرسی‌برادر​ با راهب دیوانه اومدن سر میز. اوضاع حسابی شلوغ‌پلوغ و خر تو خر شده بود.

به هر حال، همه‌شون یه وجه‌چون​ اشتراک داشتن: نمی‌تونستن چشم از اون مشروبی‌می‌خوای​ که راهب دیوانه داشت می‌رفت بالا، بردارن.

فکر می‌کردم راهب دیوانه‌ببینمش​ زودتر فلنگ رو ببنده، چون‌مثل​ از جاهای شلوغ بدش می‌اومد.

«راهب.»

«حرفت رو بزن.»

«اگه می‌خوای بری‌زودتر​ دریا رو ببینی،‌چون​ من راهنماییت می‌کنم.»

راهب دیوانه نگاهم کرد.

«اگه به خاطر یورانه، بی‌خیال شو. به هر حال برنامه‌ام این بود که تنهایی بیام‌نگاهی​ کوه هوا تا رهبر فرقه رو ببینم. به لطف یوران، مسیر حوصلم رو سر نبرد. در‌بیفتیم​ کمال تعجب، یوران از اخبار موریم خیلی خوب خبر داشت، برای همین داستان‌های جورواجوری ازش شنیدم.»

«فقط به خاطر یوران نیست.»

«پس دلیل دیگه‌ای‌زودتر​ داری؟ شنیدم دریا‌چون​ از اینجا خیلی دوره.»

صادقانه جواب دادم:

«اگه با این بهونه‌قراره​ نرم دریا رو نبینم،‌همراهی​ پس کِی قراره ببینمش؟»

«بازم تو رهبر یه فرقه‌ای. همراهی‌دیگه‌ای​ با یه راهب احمق مثل من،‌دادم​ لطف و افتخار بزرگیه که نصیبم می‌کنی.»

نگاهی به برادر ارشد انداختم.

«...برادر ارشد،‌کِی​ می‌گم چطوره همه‌مون‌بازم​ با هم بریم؟»

برادر ارشد لبخندی زد.

«نه. با شنیدن حرف‌های راهب، منم هوس کردم برم دریا رو ببینم،‌دادم​ ولی اگه همه‌مون راه بیفتیم، یوران هم مجبور می‌شه دنبالمون بیاد. تو مسیر‌بزرگیه​ رسیدن به دریا اتفاقاتی می‌افته که اصلاً نیازی نیست یوران ببینه. برادر سوم.»

«بله.»

برادر ارشد جوری‌قراره​ نگاهم کرد که انگار‌همراهی​ می‌خواست حرف مهمی بزنه.

«تو باید بری. یه مدت کارهای فرقه هائو رو بی‌خیال شو. اون چیزهایی که باعث شد اون‌قدر رم کنی و به سیم آخر بزنی که لقب شیطان دیوانه برازنده‌ات‌ولی​ بشه رو فراموش کن. حالا که راهب می‌خواد بره دریا رو ببینه... تو هم از این فرصت استفاده کن، برو سفر و یه کم به خودت برس. نه به‌آخر​ عنوان رهبر فرقه، نه به عنوان شیطان دیوانه، بلکه به عنوان لی زاها. ما سه نفر به کارهای پیش‌پاافتاده رسیدگی می‌کنیم، چه مسائل فرقه هائو باشه چه دردسرهای موریم.»

راستش رو بخواین، فکر می‌کردم اگه‌دیگه‌ای​ پیشنهاد بدم با هم بریم، اون سه‌بهونه​ تا و یوران هم راه می‌افتن دنبالم.

خیلی کم پیش می‌اومد برادر‌ببنده​ ارشد این‌قدر طولانی حرف بزنه، برای‌بزن​ همین یه لحظه رفتم تو فکر.

«به خاطر من؟»

برادر ارشد‌نبینم​ سرش رو‌قراره​ تکون داد.

«با توجه به شخصیتی که رهبر فرقه داره، حالا که اون‌طوری گذاشت رفت، دیگه مشکلی پیش نمیاد. اون مردیه که پای حرفش می‌ایسته. بازنشسته می‌شه. موریم حالا تبدیل‌نگاهی​ به جایی شده که اگه تو مسیر شیطانی مشکلی پیش بیاد، می‌تونیم با رهبر فرقه تماس بگیریم و اگه جناح راستین دردسر درست کنه، فقط کافیه یه نامه‌بله​ برای رهبر اتحاد ایم بفرستیم. اگه جناح محققان یا جناح غیرمتعارف هم هار بشن و وحشی‌بازی دربیارن، می‌تونیم با شیطان بهشتی تماس بگیریم. دیگه چه اتفاقی ممکنه بیفته؟»

همین‌طور که داشتم سرم‌فلنگ​ رو تکون می‌دادم، راهب‌شلوغ​ دیوانه پرید وسط حرفمون.

«شنیدم تو دشت‌های مرکزی، رهبر فرقه، رهبر فرقه‌احمق​ گدایان و شیطان بهشتی از همه قوی‌ترن. نکنه رهبر‌انداختم​ فرقه به دست تو، جناب رهبر فرقه، شکست خورده؟»

از اونجایی که مویونگ بک، گونگسون سیم و‌همراهی​ شیطان شبح از نتیجه مبارزه خبر نداشتن، برادر‌برادر​ ارشد یه بار دیگه قضیه رو واضح توضیح داد.

«رهبر فرقه قول داده بود اگه تو یه دوئل تن‌به‌تن تو کوه هوا شکست بخوره، بازنشسته بشه. اون با شیطان بهشتی‌همراهی​ رفت و گفت که به اون دو نفر دیگه از سه فاجعه هم خبر بازنشستگیش رو می‌ده. با اینکه ما دوئل‌ولی​ رو به چشم ندیدیم، ولی رهبر فرقه آدمیه که پای حرفش می‌ایسته... پس قطعیه که از رهبر فرقهِ ما شکست خورده.»

راهب دیوانه با‌زودتر​ حالتی متعجب سرش‌چون​ رو تکون داد.

«دستاورد رهبر فرقه واقعاً چشمگیره. تو‌فرقه‌ای​ این سن کم... با این حساب،‌نصیبم​ یعنی تو شماره یک دشت‌های مرکزی هستی؟»

با حیرت‌نبینم​ به راهب‌قراره​ دیوانه خیره شدیم.

وقتی بهش فکر کردم، دیدم راست‌دیگه‌ای​ می‌گه؛ من شماره یک دشت‌های مرکزی‌دادم​ بودم، نه شماره یک زیر آسمان.

مگه می‌شه دنیا‌زودتر​ فقط از دشت‌های‌چون​ مرکزی تشکیل شده باشه؟

برادر ارشد گفت:

«همون‌طور که راهب‌کِی​ می‌گه، شماره یک‌بازم​ دشت‌های مرکزی لقب درست‌تریه.»

راهب دیوانه گفت:

«اگه رهبر فرقه واقعاً می‌خواد با من بیاد دریا رو ببینه، پس یعنی قراره‌بری​ با شماره یک دشت‌های مرکزی هم‌سفر بشم. واقعاً مایه افتخاره. برادر کوچکترِ احمق من‌هوا​ یه بند داشت از رهبر فرقه حرف می‌زد، انگار دلیل موجهی هم براش داشته.»

یوران پرسید:

«استاد بزرگ،‌نبینم​ نمی‌شه منم‌قراره​ باهاتون بیام؟»

برادر ارشد نگاهی‌فقط​ به یوران انداخت‌دیگه‌ای​ و لبخند محوی زد.

«یوران، تو با این مهارت‌ببنده​ سبکی‌ که داری، عمراً بتونی‌حرفت​ به پای قدم‌های استادت برسی.»

«آه، مگه حتماً‌قراره​ باید با مهارت‌فرقه‌ای​ سبکی سفر کنید؟»

«بعضی وقت‌ها پیاده می‌ریم، ولی یه وقت‌هایی هم از مهارت سبکی استفاده می‌کنیم. رزمی‌کارهای موریم اکثراً‌برادر​ آدم‌های بی‌حوصله و عجولی هستن. وقتی مهارت سبکی رو تا جایی یاد گرفتی که دیگه از‌مجبور​ استادهات خیلی عقب نموندی، اون‌وقت همه‌مون با هم می‌ریم دریا رو می‌بینیم. این‌طوری خیلی معنی‌دارتر می‌شه.»

یوران سرش رو تکون داد.

«متوجهم، استاد بزرگ.»

منم یه دلیل قانع‌کننده‌ببینمش​ برای راهب دیوانه آوردم‌احمق​ که چرا باید باهاش برم.

«راهب، بیا‌نبینم​ با هم بریم.‌ببینمش​ به دردت می‌خورم.»

«تو چه‌شنیدم​ کمکی می‌تونی‌نیست​ به من بکنی؟»

با دستم‌فکر​ زدم رو‌فلنگ​ کیسه پولم.

«پول و پله خوب دستم‌بازم​ هست. به همین مناسبت، می‌تونیم‌افتخار​ انواع و اقسام مشروب‌ها رو...»

راهب دیوانه‌نبینم​ در دم‌قراره​ جواب داد:

«حله.»

«عالیه.»

تا کلمه «حله» از دهنش‌بازم​ پرید بیرون، شیطان شهوت با‌افتخار​ عجله خنده‌اش رو قورت داد.

راهب دیوانه نگاهی‌کِی​ به همه‌مون و در‌فرقه‌ای​ نهایت به یوران انداخت.

«یوران.»

«بله، راهب.»

«همون‌طور که گفتی، اونا استادهای فوق‌العاده‌ای هستن. من با‌مثل​ استاد سومِ تو می‌رم دریا رو می‌بینیم و برمی‌گردم،‌می‌گم​ پس هر وقت فرصت شد دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

«متوجهم.»

راهب دیوانه با لبخند گفت:

«اون مقام شماره یک زیر آسمان که‌جاهای​ دنبالشی، قلمروئیه که اگه حتی یه روز‌بری​ رو هم حروم کنی، نمی‌تونی بهش برسی.»

«حتماً آویزه گوشم می‌کنم.»

راهب دیوانه جوری‌کِی​ حرف می‌زد که انگار‌فرقه‌ای​ استاد پنجم یوران بود.

بازم داشت شجره‌نامه رو پیچیده می‌کرد؟ کلاً شجره‌نامه‌های‌اینجا​ دور و بر من همیشه یه افتضاح به‌کِی​ تمام معنا بودن، برای همین خیلی هم مهم نبود.

انگار راهب دیوانه واقعاً قصد‌ببنده​ داشت به یوران آموزش بده،‌حرفت​ چون این بحث رو پیش کشید:

«بهت گفتم موقع‌قراره​ یادگیری هنرهای رزمی استاد‌همراهی​ چهارمت، مهم‌ترین چیز چیه؟»

یوران جواب داد:

«اینکه تا آخرش‌فقط​ برم و به‌دیگه‌ای​ حد کمال برسونمش.»

«فقط وقتی تا آخرش بری، می‌تونی یه شروع تازه داشته باشی. وقتی هنر یخ استاد‌دریا​ چهارمت رو به کمال رسوندی، من بهت یه هنر رزمی با ویژگی یانگ افراطی یاد‌فرقه​ می‌دم که دقیقاً نقطه مقابلشه. فکر می‌کنی اون روزی که بخوای از من یاد بگیری می‌رسه؟»

یوران سرش رو تکون داد.

«بله. قطعاً یادش می‌گیرم.»

رفتار راهب دیوانه با یوران به طرز عجیبی‌اینجا​ ملایم بود، انگار داشتی یه راهب عاشق هنرهای‌کِی​ رزمی رو تو یه معبد بزرگ تماشا می‌کردی.

راهب دیوانه‌فکر​ رو به ما‌ببنده​ کرد و گفت:

«من با عجله اومدم اینجا چون فکر می‌کردم ممکنه یه اتفاق گنده‌ای افتاده‌می‌کنی​ باشه، ولی نمی‌دونستم اوضاع این‌قدر آرومه. حالا که این راهبِ بی‌مصرف منظره شرم‌آورِ مشروب‌برم​ خوردنش رو بهتون نشون داده، شاید یهویی باشه، ولی من دیگه رفع زحمت می‌کنم.»

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌قراره​ راهب دیوانه عادت داشت‌همراهی​ از جاهای شلوغ جیم بزنه.

منم که قول داده‌نیست​ بودم، همراه راهب دیوانه‌اینجا​ از جا بلند شدم.

راهب دیوانه ازم پرسید:

«رهبر فرقه، واقعاً می‌خوای بیای؟»

«راهب، تو مسیر شرق، گروه‌های‌ببینمش​ زیادی از جناح غیرمتعارف هستن‌مثل​ که دیگه بویی از انسانیت نبردن.»

«می‌دونی، منم هنرهای رزمیم‌نیست​ رو یه جورایی خشن‌اینجا​ و زمخت یاد گرفتم.»

«منظورم اینه که‌زودتر​ بیا با هم‌چون​ لت و پارشون کنیم.»

راهب دیوانه زد زیر خنده.

«نمی‌تونم از یه رهبر فرقه جوون کم بیارم. بزن بریم. من‌افتخار​ می‌رم بیرون از منظره لذت ببرم، تو هم خداحافظی‌هات رو بکن و‌لبخندی​ بیا بیرون. خب دیگه، رفقا. تو سفرهای بعدی دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

راهب دیوانه عصای راهبش‌نیست​ رو برداشت و از‌اینجا​ عمارت شکوفه آلو رفت بیرون.

بچه‌ها دور من‌زودتر​ که داشتم آماده می‌شدم‌جاهای​ برم سفر، حلقه زدن.

مویونگ بک پرسید:

«رهبر فرقه،‌نبینم​ پیامی برای‌قراره​ فرقه هائو دارید؟»

«نه. عوضش، چا سونگ-ته رو گیر بیارید و بهش بگید یه کم‌دادم​ زیر دست برادر ارشد و بقیه استادها زجر بکشه. روی تمریناتش هم‌افتخار​ نظارت کنید. اون حروم‌زاده روانی، معلوم نیست اصلاً درست تمرین می‌کنه یا نه.»

«پیامتون رو می‌رسونم.»

این بار،‌کِی​ گونگسون سیم‌ببینمش​ از من پرسید:

«رهبر فرقه، اگه پیامی برای رهبر اتحاد‌فرقه‌ای​ ایم دارید، می‌رم پیشش و بهش می‌گم.‌می‌کنی​ به‌هرحال باید اخبار رو به گوشش برسونم.»

سرم را‌شنیدم​ تکان دادم‌نیست​ و جواب دادم:

«لطفاً به برادر سوبک خبر‌ببنده​ بده که این برادر کوچکترش‌حرفت​ حالا شماره یک زیر آسمان شده.»

«مگه راهب نگفت‌قراره​ که شما شماره‌فرقه‌ای​ یک دشت‌های مرکزی هستید؟»

«آه، قضیه پیچیده‌ست، پس بیا همون شماره یک موریم در‌مثل​ نظرش بگیریم. در عوض، اگه ازش بخوای که یه کم‌چطوره​ رتبه‌ام رو پایین بیاره، خود رهبر اتحاد می‌فهمه منظورت چیه.»

«البته، منم این رو می‌دونم.»

شماره یک زیر آسمان، شماره یک دشت‌های‌جاهای​ مرکزی، شماره یک موریم، شماره یک مسافرخانه‌دار...‌بری​ هر کوفت دیگه‌ای که هست، همه‌شون منم.

نگاهی به برادران و رفقایم انداختم،‌فرقه‌ای​ بعد روی یک زانو نشستم تا‌نصیبم​ با یوران چشم تو چشم شوم.

«یوران.»

«بله، استاد.»

«نباید فقط برای اینکه بشی شماره یک‌جاهای​ زیر آسمان، حتی وظایف فرزندی‌ات رو هم‌بری​ زیر پا بذاری. می‌فهمی که منظورم چیه؟»

«بله.»

«اگه همچین‌نبینم​ غلطی بکنی، استادانت‌ببینمش​ حسابی توبیخت می‌کنن.»

«توی ذهنم نگهش می‌دارم.»

«من حالا ثابت کردم که این استادت از صخره قتل‌عام مطلق هم خطرناک‌تره. با این حال، بین‌راهنماییت​ استادانت، قلب من از همه بدبخت‌تر و تنگ‌نظرتره، برای همین می‌رم تا در حالی که به دریای‌حوصلم​ پهناور نگاه می‌کنم، یه کم به کارام فکر کنم. این استادت خیلی چیزها برای تأمل کردن داره.»

«استاد، ولی...»

«بله؟»

«چرا همیشه این‌قدر سرتون شلوغه؟»

«توی گذشته وقت زیادی رو تلف کردم، برای همین کارم به اینجا‌اگه​ کشیده که این‌قدر سرم شلوغ باشه. این به خاطر اینه که من‌برنامه‌ام​ آدم بی‌مصرفی‌ام، پس تو نباید از من الگو بگیری. من دیگه می‌رم.»

«سفر بی‌خطری داشته باشید.»

«یهو دلم برای شرق سوخت.‌ببینمش​ نباید یه پیام بفرستیم و‌مثل​ از قبل بهشون هشدار بدیم؟»

ارباب عمارت شکوفه آلو‌نیست​ تا آخر دنبالم آمد‌اینجا​ و با من خداحافظی کرد:

«رهبر فرقه،‌فکر​ لطفاً مراقب‌فلنگ​ خودتون باشید.»

«شما هم خیلی‌قراره​ زحمت کشیدید، ارباب‌فرقه‌ای​ عمارت. وقتی برگشتم می‌بینمتون.»

با دیدن اینکه آن‌ها روی‌هم‌رفته بیشتر نگران شرق بودند تا من،‌افتخار​ با خودم فکر کردم که آیا این رفتارشان درست است یا‌بریم​ نه، اما بعد به این نتیجه رسیدم که پربیراه هم نمی‌گویند.

در ورودی، برای آخرین بار نگاهی‌دیگه‌ای​ به رفقایم انداختم و بعد به سمت‌بهونه​ راهب دیوانه که بیرون منتظر بود، رفتم.

...

...

...

راهب دیوانه طوری قدم برمی‌داشت که انگار می‌خواست همین‌دوره​ الان راهی شرق شود، بعد از من پرسید که‌ببینمش​ آیا معبد بودایی در این نزدیکی هست یا نه.

من هم نمی‌دانستم، بنابراین‌فلنگ​ بعد از کمی پرس‌وجو،‌شلوغ​ یک معبد کوچک پیدا کردم.

وقتی واقعاً از‌قراره​ کوه کم‌ارتفاع بالا‌فرقه‌ای​ رفتیم تا نگاهی بیندازیم...

معبد مخروبه‌ای نمایان شد، آن‌قدر‌ببینمش​ ویران و داغان که حتی‌مثل​ خجالت‌آور بود به آن بگوییم معبد.

یک مجسمه معمولی بودا بدون حتی یک سقف، در‌دوره​ فضای باز رها شده بود. من و راهب دیوانه شانه‌بازم​ به شانه ایستادیم و برای لحظه‌ای به آن خیره شدیم.

راهب دیوانه در‌زودتر​ حالی که به مجسمه‌جاهای​ بودا نگاه می‌کرد، گفت:

«رهبر فرقه.»

«بله.»

«قبل از اینکه بریم... من و شما آدم‌های زیادی رو کشتیم، پس بد نیست قبل از رفتن در پیشگاه‌بازم​ بودا توبه کنیم. توبه چیز خاصی نیست. قرار نیست به گناهان کسانی که کشتیم فکر کنیم، فقط کافیه برای تولد‌هوس​ دوباره اون جان‌ها در سرزمین پاک دعا کنیم. هیچ تشریفاتی لازم نیست؛ فقط دعای قلبی برای آرامش اونا کفایت می‌کنه.»

محض احتیاط پرسیدم:

«راهب، از کجا‌قراره​ می‌دونی که من‌فرقه‌ای​ آدم‌های زیادی رو کشتم؟»

راهب دیوانه‌نبینم​ به من‌قراره​ نگاه کرد:

«رهبر فرقه، فکر می‌کنی تبدیل شدن به شماره یک زیر آسمان کار راحتی بود؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم. داستانی که موقع گوش‌مثل​ دادن به حرف‌های یوران بیشتر از همه من رو غافلگیر کرد، این بود که رهبر فرقه در اصل مردی بوده که یه مسافرخونه‌می‌شه​ رو می‌چرخونده. برای رسیدن به مقام شماره یک زیر آسمان از بیرونِ یه فرقه یا یه خاندان اشرافی، قطعاً مسیر همواری رو طی نکردید.»

«حرفت درسته.»

«بیا برای آرامششون دعا کنیم. بستن چشم‌ها‌همراهی​ در حالت ایستاده ممکنه باعث سرگیجه بشه،‌نگاهی​ پس تو این مواقع بهتره راحت بشینیم.»

شانه به شانه راهب دیوانه‌ببینمش​ نشستم، به مجسمه بودا نگاه‌مثل​ کردم و بعد چشمانم را بستم.

همان‌طور که راهب دیوانه گفته‌دلیل​ بود، برای مدت کوتاهی برای آرامش‌جواب​ کسانی که کشته بودم دعا کردم.

با چشمان بسته که فکر می‌کردم، تازه‌جاهای​ فهمیدم آدم‌هایی که کشته‌ام فقط یکی دو‌بری​ نفر نبوده‌اند و به‌طور غیرمنتظره‌ای احساس گیجی کردم.

«گناهانم خیلی سنگینه.»

زمان توبه چقدر باید طول می‌کشید؟ در زندگی‌همراهی​ قبلی‌ام هرگز چنین لحظاتی را با راهب دیوانه‌برادر​ تجربه نکرده بودم، برای همین حسابی سردرگم شده بودم.

اما طولی نکشید‌فقط​ که صدای راهب‌دیگه‌ای​ دیوانه را شنیدم:

«...رهبر فرقه، همون‌قدر‌زودتر​ کافیه. نیازی نیست‌چون​ به خودت فشار بیاری.»

چشمانم را‌کِی​ باز کردم‌ببینمش​ و پرسیدم:

«همین الان تمومش کردی؟»

«من حتماً آدم‌های کمتری نسبت به‌دیگه‌ای​ رهبر فرقه کشتم، پس طبیعتاً باید‌دادم​ زودتر کارم تموم بشه. می‌خوای ادامه بدی؟»

«بیا پاشیم. انتظارش‌زودتر​ رو نداشتم، اما‌چون​ حسابی سرم گیج رفت.»

«حدس می‌زدم.»

راهب دیوانه جوری با‌قراره​ مجسمه بودا رفتار می‌کرد که‌احمق​ انگار برادر بزرگترِ بچه‌محل‌هایش است.

«...خب پس، ما دیگه رفتیم.»

آن‌قدر طبیعی رفتار می‌کرد که‌ببنده​ به نظر می‌رسید با خود‌حرفت​ بودا هم صیغه برادری خوانده است.

بعد از پایان دادن به آن زمان‌همراهی​ توبه که کمی گیج‌کننده بود، همراه با‌نگاهی​ راهب دیوانه دوباره از کوه پایین آمدم.

راهب دیوانه ناگهان نفس عمیقی‌ببینمش​ کشید و با لحنی که‌مثل​ انگار خیالش راحت شده باشد، گفت:

«حالا از درون‌فقط​ احساس می‌کنم یه‌دیگه‌ای​ کم سبک شدم.»

«واقعاً؟»

«برای رهبر فرقه این‌طور نیست؟»

«من همون‌نبینم​ حس قبلی‌قراره​ رو دارم.»

نمی‌دانستم راهب دیوانه قبل از آمدن‌دیگه‌ای​ به دشت‌های مرکزی چه نوع قتل‌هایی انجام‌بهونه​ داده است، بنابراین غیرمستقیم از او پرسیدم:

«راستی، تو چه جور آدم‌هایی‌ببنده​ رو کشتی؟ مگه نزدیک فرقه بودایی‌بزن​ وجره‌یانه هم رزمی‌کاران موریم پیدا می‌شن...؟»

راهب دیوانه گفت:

«حروم‌زاده‌هایی که لایق مرگ هستن همه‌جا پیدا می‌شن. کسانی بودن که نه تنها پیروان بودا رو عذاب می‌دادن، بلکه از روی طمع به ثروت، بدون لحظه‌ای تردید با پرتاب نیزه می‌کشتنشون و حتی با سوراخ کردن بدن مرده‌ها، اونا‌اصلاً​ رو به سخره می‌گرفتن. روی‌هم‌رفته، حروم‌زاده‌های حیوون‌صفت هیچ منطقی حالیشون نیست. وقتی همچین آدم‌هایی دور هم جمع می‌شن و گروه تشکیل می‌دن، یه حس رقابت بینشون به وجود میاد که باعث می‌شه حتی بی‌رحم‌تر هم بشن. اگه برای مدت‌رسیدگی​ طولانی چشمت رو روی این قضیه ببندی، اونا سنت‌های به‌اصطلاح خودشون رو می‌سازن و به روش‌های وحشیانه‌تری دست به دزدی، غارت و قتل می‌زنن. نقش یه راهب رزمی اینه که خیلی ساده، توی زمان مناسب همه‌شون رو بکشه، اما...»

«اما چی؟»

«اراده من با راهبان پیر هم‌راستا نبود، برای همین هم از درون و هم از بیرون کار‌راهنماییت​ برام سخت شده بود. اگه نمی‌کشتم، مردم عادی زجر می‌کشیدن. اما اگه هر بار برای حل مشکل‌حوصلم​ قدم پیش می‌ذاشتم، راهبان پیر حرص می‌خوردن. راستش رو بخوای، منم نتونستم راه‌حل درستی براش پیدا کنم.»

از راه رفتن‌قراره​ ایستادم و به‌فرقه‌ای​ راهب دیوانه نگاه کردم.

به‌نحوی، کارهایی که من در موریم انجام‌فرقه‌ای​ داده بودم و کارهایی که راهب دیوانه در‌نگاهی​ تبت کرده بود، تفاوت چندانی با هم نداشتند.

به همین خاطر است‌نیست​ که این مرد «راهب دیوانه»‌دوره​ است و من «شیطان دیوانه».

برخلاف زندگی قبلی‌ام، حسی به من‌چون​ می‌گفت که شاید این مرد دیگر‌اگه​ هرگز به فرقه بودایی وجره‌یانه برنگردد.

چون اینجا هم‌قراره​ آدم‌های زیادی بودند‌فرقه‌ای​ که زجر می‌کشیدند.

در یک نگاه کلی‌تر، این‌ببینمش​ مرد رهبر فرقه راهبان هم بود‌افتخار​ که زیرمجموعه فرقه هائو محسوب می‌شد.

راهب دیوانه به‌فقط​ من که به او‌داری​ خیره شده بودم، گفت:

«رهبر فرقه.»

«بله.»

«حالا که داریم می‌ریم سمت شرق، نظرت چیه هر حروم‌زاده بی‌رحمی رو که دیدیم‌می‌کنی​ تا حد مرگ کتک بزنیم، یا دست و پاشون رو بشکنیم تا دیگه نتونن‌برم​ آدم‌های بی‌گناه رو عذاب بدن؟ راستش رو بخوای، این کار خیلی معنی‌دارتر از دیدن دریاست.»

«مگه ما‌شنیدم​ همین الان با‌دلیل​ هم توبه نکردیم؟»

راهب دیوانه‌فکر​ نگاهم کرد‌فلنگ​ و پوزخندی زد:

«...پس، با یه شروع تازه.»

لبخند محوی‌نبینم​ زدم و دستم‌ببینمش​ را دراز کردم:

«اون عصای‌شنیدم​ راهب رو‌نیست​ بده به من.»

عصای طلایی راهب را که راهب‌چون​ دیوانه به سمتم گرفت، همان «اراده نشکن»،‌می‌خوای​ گرفتم و آن را روی شانه‌ام انداختم.

پس از آنکه باری را‌بازم​ که راهب دیوانه در قلبش حمل‌بزرگیه​ می‌کرد روی شانه خودم گذاشتم، گفتم:

«بزن بریم. برای دیدن دریا.»

...

...

...

من و استاد‌کِی​ راهب به سوی‌بازم​ دریا به راه افتادیم.

پایان داستان اصلی.

ناولها | novelha.net