چپتر 378: آیا حال و هوایت از جانت مهمتر است؟
0وقتی با پرچم برگشتم، دیدمحتی برادر ارشد از خواب بیدارخیلی شده و روی نیمکت چوبی نشسته.
برادر ارشد با قیافهنشستم خوابآلود به شعلهها خیرهاحتمالاً شد و بعد نگاهم کرد.
«برادر سوم.»
«هان؟»
«تو اینزهر آتیش رومیداد راه انداختی؟»
سرم رو تکون دادم.
«همهچیز رو خاکستر کردم.»
برادر ارشد شمشیراصلاً چوبیام رو دادعنوان دستم و گفت:
«چرا؟»
تبر و پرچمکنار رو انداختم زمین وکشیده شمشیر چوبی رو گرفتم.
«جیم شدم تو اردوگاهشون و توبندازن کلبهی اون مرتیکهای که کارگرها روفرقه مدیریت میکرد، یه پودر سمی پیدا کردم.»
برادر ارشد سر تکون داد.
«پس کشتیشون و اونجامیداد رو به آتیش کشیدی.بدتر الان چه حسی داری؟»
کنار برادر ارشد نشستمنشستم و به شعلههای سراحتمالاً به فلک کشیده خیره شدم.
احتمالاً داشتخیلی درباره وضعیتممکن شیطان قلبم میپرسید.
به آتیش زبونهکشاصلاً نگاه کردم وعنوان صادقانه جواب دادم:
«هیچ حسی ندارم. اون مدیرهای حرومزاده بهمحض اینکه کار تموم میشد، همهی اون کارگرهاییبندازن که کلبهها رو ساخته بودن میکشتن. میخواستن آدمهایی رو بکشن که فقط دارن روزمرگیعمومی میکنن و جون میکنند... اصلاً میدونی چه آشغالی به عنوان غذا میدادن به خورد کارگرها؟»
«چطور بود؟»
«مزه زهر مارجدیه میداد، حتی ازبندازن دستپخت منم بدتر بود.»
«پس قضیه خیلی جدیه.»
«ممکن بود بکشنشون و بعد بندازن گردن ما. بگن "بیا و ببین. رهبر فرقه هائو و شیطان شمشیر کارگرهای بیچاره رو قتلعام کردن." احتمالاً با پولپول افکار عمومی رو میخریدن. مردم هم که کشتهمردهی خبرهای بد و شایعهان. اگه انجمن تجاریِ صاحب این پرچم سر کیسه رو شل میکرد تا این خزعبلاتنیست رو پخش کنه، کاسه کوزهها سر من و تو میشکست. حالا که بهش فکر میکنم، این سبکِ کارِ فرقه شیطانی نیست. یه نگاه به اون پرچم بنداز.»
برادر ارشد نشانکنار و حروف رویفلک پرچم رو برانداز کرد.
«به نظر میرسه خانواده ویبکشنشون میونگچون، که متعلق به تالارببین بیرونیه، وارد مقر اصلی شده.»
«اینا دیگه چه جور جونورهاییان؟»
برادر ارشد بامار لحنی که کمیدستپخت بوی دلخوری میداد گفت:
«خانوادهای که منکنار و فرستاده راست اصلاًکشیده چشم دیدنشون رو نداشتیم.»
«چرا؟»
برادر ارشد دراصلاً حالی که دستبهسینهعنوان نشسته بود، ادامه داد:
«خانوادهای هستن که با سوءاستفاده از نیروهای فرقه، جیبشون رو پر از پول کردن.بندازن حتی قبل از ملحق شدن به فرقه، تاجران کلهگندهای بودن که مدام به مناطقعمومی غربی رفت و آمد داشتن. میتونی اونها رو سرمایهدارهای بزرگ و نادری در نظر بگیری.»
«پس لابدداری کلی نیروینشستم نظامی دارن؟»
«اگه سر کیسه رو شل کنن وگردن از ثروت خانوادهشون برای بسیج کردن نیروهاکارگرهای استفاده کنن، باید بگم آره، خیلی زیاد.»
یه چیزی براماصلاً گنگ بود، برای همینغذا از برادر ارشد پرسیدم:
«اگه اینقدر پولوپله دارن،میداد دیگه چه نیازی بودبدتر خودشون رو قاطی فرقه کنن؟»
«نمیتونی طرز فکر آدمهای خرپول رو اینطوری حسابکتاب کنی. "آیا میتونیم با پیوستن به فرقه، ثروتمون رو از اینی که هست بیشتر کنیم؟" این حتماً نکتهی کلیدیمیشد ماجرا بوده. در واقعیت، ثروت خانواده وی میونگچون حد و حساب نداره. اونا یکی از خانوادههایی بودن که بیشترین ثروت رو تقدیم فرقه میکردن. حتی همون موقعیمار که من فرستاده چپ بودم، یه بار برای حل یه دعوای تجاری درخواست نیروی نظامی کردن. چون اسم و رسم خوبی داشتن، خیلی از اعضای فرقه داوطلب شدن.»
«چون پول خوبی میدادن؟»
«میشه اینطور گفت. اما اونا از اعضای فرقه برای کارهای کثیف و خونین استفاده میکردن، در حالی که خودشون همچنان یه انجمن تجاری شیک و مجلسیگردن باقی میموندن. چون چند بار این کثافتکاری رو تکرار کردن، من و فرستاده راست از خانواده وی میونگچون بدمون اومد. با این حال، اونا خانوادهای بودنکنه که باعث شدن درباره قدرت پول تجدید نظر کنم، چون همیشه جلوی مدیران ارشد فرقه تا کمر خم میشدن و هدایا و پولهای قلمبهای پخش میکردن.»
«منظورت اینه کهمار اون هدایا و پولهامنم در واقع رشوه بود؟»
«دقیقاً.»
«همم، پس عادتجدیه دارن با پولشونبندازن همهچیز رو بخرن.»
بعد با خودم فکرمیدونی کردم که رهبر فرقهمیدادن پیش خودش چه غلطی میکرده.
«واکنش رهبر فرقهمار به این خانوادهدستپخت وی میونگچون چی بود؟»
برادر ارشد جواب داد:
«فکر کنم فقط به چشم یه مشت صندوقدار بهشون نگاهببین میکرد که روی کوه پول نشستن، یا مثل سگهایی که هرمیخریدن وقت اراده میکرد براش پول میآوردن. و واقعاً هم همینطور بودن.»
بالاخره دوزاریم افتاد.
«پس این مرتیکهها خانوادهای هستن که نقشی شبیه تدارکاتچیِ فرقه دارن. به روش خودشون دشمنگردن سرسختی به حساب میان، نه؟ خانوادهای که به خاطر فضای قدرتپرست اونجا، همیشه تحقیر میشدن.مردم اگه عضو جناح متعارف یا جناح غیرمتعارف بودن، واسه خودشون خانوادهای با قدرت بلامنازع میشدن.»
برادر ارشد نگاهم کرد.
«تدارکاتچی؟ طرز فکرت واقعاًممکن بینظیره. آره، میشه اینطوریبگن هم بهش نگاه کرد.»
خانوادهای که عضو فرقهمیدونی شیطانی بود، اما خودِمیدادن فرقه شیطانی آدم حسابشون نمیکرد.
اگه همچین خانوادهای یهو میشد فرستاده چپمنم یا راست، یا یکی از اعضای چهار پادشاهگردن بهشتی، قطعاً اتفاق خیلی عجیبی به نظر میرسید.
به برادر ارشد نگاه کردم.
«دلیل دیگهایخیلی هم دارهممکن که ازشون متنفری؟»
برادر ارشد لبخند زد.
«آره. تمام شمشیرزنها و قاتلهای ردهبالایی که برای پول آدم میکشن، با خانواده وی میونگچون جیکوتوپ دارن. این یعنی یه عالمه حشرهی کثیف به خاطر بوی پولافکار دورشون جمع شدن. تا وقتی من و فرستاده راست بودیم، جرئت نداشتن سرشونو بالا بیارن، اما اینکه تا پامون رو گذاشتیم بیرون پریدن وسط... اگه خود رهبر فرقهحروف احضارشون کرده باشه، حتماً جایگاه فرستاده چپ یا راست رو گرفتن. حتی بقیه دوکهای بزرگ هم ازشون بدشون میاد. به نظر میرسه فرقه از قبل هم رقتانگیزتر شده.»
فکر کنمداری فهمیدم چرا برادرشعلههای ارشد شاکی بود.
«پس از این بدت میاد که حس میکنیبگن داری با پول میجنگی، نه با اساتید رزمی.قتلعام و جنگیدن با پول واقعاً یه نبرد بیپایانه.»
«دقیقاً.»
«خانواده وی میونگچون بالاخره به پست حریفمنم قدری خورده. فکرشو بکن، حالا باید بابندازن گداگشنههایی مثل ما سر و کله بزنن...»
تازه اون موقعکنار بود که چهره برادرکشیده ارشد کمی نرمتر شد.
خندهی ریزی کرد و بعدبکشنشون به کارگرهایی که اون داخلببین مشغول کار بودن، نگاه کرد.
«...دیگه وقتشهمیکنند کارگرها رومیدونی بفرستیم برن.»
«اوهوم.»
«ببین این نوچههای خانواده وی میونگچون تو کلبههاشون چه غلطی میکنن. شاید تو ظاهر یه انجمن تجاری باشن، اما از نظر بیرحمی دستکمی از بقیه خانوادهها ندارن. دیگههمهی هیچ دلیلی نداره کارگرها به ساختوساز مسافرخانه ادامه بدن. چیزی که در قدم بعدی میاد، یا نیروهای نظامیان که حتی کلبه هم ندارن، یا قاتلهایی که پول خونشون رودستپخت گرفتن. ما میتونیم راحت بجنگیم و تیکهپارهشون کنیم، اما نمیتونیم جون این بیچارهها رو نجات بدیم. در واقع، اونا این کارگرها رو گروگان میگیرن تا ما رو تهدید کنن.»
سرم رو تکون دادم.
«چارهای نیست.میکنند همین کارمیدونی رو میکنیم.»
به مسافرخانه زاهامار نگاه کردم که اسکلتبندیاشمنم در حال ساخت بود.
اینطوری که بهش نگاهنشستم میکردم، شبیه استخونهای باقیموندهیاحتمالاً یه ماهی غولپیکر بود.
«اما امروز هیچ اتفاقی نمیفته. بهشون میگمگردن از برکه عقاب سفید یه کم غذاکارگرهای و مشروب جور کنن و بعد مرخصشون میکنم.»
«همین کار رو بکن.»
«پول درآوردن واقعاً مکافاته.»
منم مثل برادر ارشد دستبهسینه ایستادمفلک و تا وقتی شعلههای کلبههای درشیطان حال سوختن فروکش کرد، تماشا کردم.
فرستاده راست نور درخشان که داشت توغذا تالار بزرگ تنهایی غذا میخورد، سرش رومار بلند کرد و به در خیره شد.
از لای دری که به آرومی باز میشد، مردقضیه ریزنقشی در حالی که نور خورشید از پشت بهشببین میتابید ظاهر شد و بعد در رو کاملاً باز کرد.
فرستاده راستداری نور درخشاننشستم با لبخند گفت:
«ببینید کی اینجاست! اربابممکن بزرگ یانگ، فرار کردنبگن اصلاً بهت نمیومد. بیا تو.»
ارباب بزرگ یانگ که در روعنوان باز کرده بود، بدون اینکه کلمهایمزه حرف بزنه به فرستاده راست نگاه کرد.
«...»
از اونجایی که ارباب بزرگ یانگ پشتکشیده به نور ایستاده بود و فقط سایهاشمیپرسید معلوم بود، فرستاده راست نمیتونست صورتش رو ببینه.
«ارباب بزرگ یانگ،جدیه باز هم بابندازن خودت لشکر کشیدی آوردی؟»
«...»
«تو همیشه اینقدر احمق بودی؟حتی خودت بهتر از هر کسی میدونیجدیه که این کارها هیچ فایدهای نداره.»
ارباب بزرگ یانگ بدون هیچ حرفیفلک کمی چرخید، در حالی که سرششیطان مثل یه آدم شکستخورده پایین بود.
بهمحض اینکه فرستاده راست نور درخشانبندازن حس کرد یه جای کار میلنگه، لبخندهائو از روی لبش محو شد و ایستاد.
«...»
صدای قدمی نشنید،مار اما نزدیک شدن یکمنم نفر رو حس کرد.
سپس، نور خورشیدی که از درهای پهن تالاراحتمالاً بزرگ به داخل میتابید، با ظاهر شدن مردینگاه در یک چشمبههمزدن جای خودش رو به تاریکی داد.
فرستاده راست نور درخشانممکن بیدرنگ چاپستیکهاش رو انداختبگن و شمشیرش رو چسبید.
مرد جوری با خیال راحتآشغالی قدم به داخل گذاشت که انگاربود اومده خونهی خانواده همسرش و گفت:
«فرستاده راست،زهر وسط غذامیداد خوردن مزاحمت شدم؟»
فرستاده راست نور درخشان اخم کرد و یک لحظهداشت زمان برد تا چشماش که به خاطر خیره شدنجواب به نور تار شده بود، به حالت عادی برگرده.
این فکر که حتی برای یکبندازن لحظه کوتاه جلوی همچین استادی کورفرقه شده بود، لرزه به اندامش انداخت.
او از همیناصلاً الان شانس فرارش روغذا از دست داده بود.
نیروها هم داشتنمار از بیرون بهدستپخت داخل سرازیر میشدن.
تا وقتی دوباره تونست واضحشعلههای ببینه، رهبر فرقه شیطانی از اونوضعیت طرف میز بهش زل زده بود.
فرستاده راست نور درخشان دربکشنشون حالی که به رهبر فرقهببین نگاه میکرد، یک جرعه آب نوشید.
«...اومدی اینجا؟»
رهبر فرقه نگاهی به اطراف تالار بزرگ خانواده همسرش کهخیلی بعد از مدتها به اونجا سر میزد انداخت، بعد دوباره بههائو فرستاده راست نور درخشان نگاه کرد و با لحنی بیخیال گفت:
«ارباب بزرگ یانگ نگراننشستم بود، میگفت به نظراحتمالاً میرسه دچار انحراف چی شدی.»
تازه اون موقع بودممکن که فرستاده راست نور درخشان"بیا به زور جوابی سرهم کرد.
«امکان نداره. آدم تنبلیمیدونی مثل تو چطور تونستمیدادن تا اینجا پاشه بیاد؟»
«ارباب بزرگ یانگ صادقانهمیداد حرف زد. گفت سر وقضیه کله زدن باهات کار سختیه.»
فرستاده راست نورکنار درخشان با قیافهایفلک ترشرو جواب داد:
«من از ارباب بزرگممکن یانگ پیشی گرفتم. خودتبگن چی فکر میکنی، رهبر فرقه؟»
در حالی که هالهای خونین در چشمانغذا فرستاده راست نور درخشان شروع به چرخیدنمار کرد، رهبر فرقه پوزخندی نادر و صدادار زد.
«چشمات قرمزه.زهر برو یهمیداد کم بخواب.»
«...»
«فکر میکردم آدم اصولگرایی باشی. نمیدونم قدرت آدمشناسیم ضعیف"بیا شده یا آدما به همین راحتی عوض میشن. خیلیپول خوب میشد اگه این روی تو رو زودتر میدیدم.»
«زودتر؟»
رهبر فرقهزهر روبهروی فرستاده راستحتی نشست و گفت:
«اونوقت کمکتداری میکردم زودترنشستم به استقلالت برسی.»
فرستاده راست نورجدیه درخشان به رهبربندازن فرقه چشمغره رفت.
«...این چرتمیکنند و پرتامیدونی چیه میگی؟»
رهبر فرقه با دقتمیداد به فرستاده راست نوربدتر درخشان زل زد و گفت:
«با در نظر گرفتن سالهایی که وقف فرقه کردی، این کمترین کاریه کهقلبم میتونم بکنم. حتی اگه مستقل شدی، اعضای فرقه رو بیدلیل نکش. به پاس خدماتمیشد گذشتهات، اگه شمشیر ابر بزرگ رو پس بدی، نمیکُشمت و اجازه میدم مستقل بشی.»
فرستاده راست همجدیه نشست و بهبندازن رهبر فرقه چشمغره رفت.
«واقعاً نمیفهمممیکنند تو اونمیدونی سرت چی میگذره.»
«فقط وقتی لحظه جدایی میرسه، ادبت رو میذاری کنار،قضیه فضول میشی و قیافهات عوض میشه. یادت رفته که منرهبر به عنوان فرستاده راستم همیشه با احترام باهات رفتار کردم؟»
فرستاده راست نورکنار درخشان سرش رو کجکشیده کرد و جواب داد:
«مگه در هرجدیه صورت نیومدی اینجابندازن که منو بکشی؟»
«اگه اینطورمیکنند بود، با همچینآشغالی مکالمهای شروع نمیکردم.»
فرستاده راستزهر نور درخشانمیداد زد زیر خنده.
«رهبر فرقه، نکنه دچار انحراف چیفلک شدی و هنرهای رزمیات رو ازشیطان دست دادی؟ اصلاً نمیتونم درکت کنم.»
«شمشیر ابرخیلی بزرگ روممکن پس بده.»
فرستاده راست نور تابان، شمشیر ابر بزرگ رامیدادن از کمرش باز کرد و تیغه را درحتی برابر رهبر فرقه تا نیمه از غلاف بیرون کشید.
«این؟ این شمشیر اینقدر مهم بود؟دستپخت بگیرش. منم دیگه از اون سطحیممکن که لنگ یه شمشیر باشم گذشتم.»
فرستاده راست نور تابان،نشستم شمشیر ابر بزرگ رااحتمالاً جلوی رهبر فرقه انداخت.
سپس رهبرخیلی فرقه بهممکن حرف آمد:
«ارباب بزرگ یانگ.»
«بله، رهبر فرقه.»
ارباب بزرگ یانگ کهنشستم بیرون منتظر بود، بااحتمالاً قدمهای بلند وارد شد.
رهبر فرقه گفت:
«شمشیر ابر بزرگاصلاً رو به فرستادهعنوان راست جدید تحویل بده.»
«اطاعت میشه.»
ارباب بزرگ یانگ حین برداشتن شمشیرفلک ابر بزرگ از روی میز، حتی نگاهیقلبم هم به فرستاده راست نور تابان نینداخت.
او تنها دستور را اجرابکشنشون کرد، سپس بیرون رفت وببین درهای تالار بزرگ را بست.
فرستاده راست نور تابان با تماشایعنوان این صحنه، با دستش تمام غذاهامزه را از روی میز به پایین کشید.
با صدای مهیب خرد شدن، کاسههادستپخت شکستند و غذاها همهجا پخش شدند؛ممکن در دم همهچیز به گند کشیده شد.
فرستاده راست نورکنار تابان به رهبر فرقهکشیده خیره شد و گفت:
«خب...؟ میخوایخیلی همین الان بابکشنشون هم سرشاخ بشیم؟»
رهبر فرقه بیآنکه تغییریمیدونی در چهرهاش ایجاد شود، ازخورد فرستاده راست نور تابان پرسید:
«اگه سوالی داری، بپرس.»
«...»
«حتماً خیلی چیزاجدیه هست که نمیدونی.بندازن هرچی بپرسی جواب میدم.»
فرستاده راست نوراصلاً تابان با نگاهیعنوان ناباورانه جواب داد:
«مسخرهست. باشه. میپرسم. در مقایسه با دوران رهبر قبلی،قضیه قدرت و نفوذ فرقه خیلی ضعیف شده. به نظرببین میرسه این شاهکار رهبر فعلی فرقه باشه. نظرت چیه؟»
«نمیتونم قبولداری کنم کهنشستم ضعیف شدیم.»
«چهار پادشاه بهشتی مردن و شیطان شمشیرگردن هم که گذاشت رفت. کلی از اشباحکارگرهای بازنشسته هم کشته شدن. زیردستاشون که دیگه بماند.»
رهبر فرقه جواب داد:
«مرگ اونا چه ربطی به قدرت ما داره؟ از صدقهسرخیلی همون اتفاقاته که تو اینقدر قویتر شدی. قدرت ما فقطفرقه زمانی کم میشه که تو فرقه رو ترک کنی. اینطور نیست؟»
«یعنی میخوای بگی قدرتنشستم من بهتنهایی از تماماحتمالاً اونایی که مردن بیشتره؟»
«الان خودت باید اینو بهتر از هر کسی بدونی. راستش،ببین تنها اتفاقاتی که واقعاً قدرت فرقه رو کم کرد، رفتنعمومی شیطان شمشیر و اعلام استقلال تو بود. فقط همین دو تا.»
فرستاده راستمیکنند نور تابانمیدونی زیر لب غرید:
«عجب حسابوکتاب مزخرفی.»
«اگه بخوام دقیقترکنار بگم، قدرت فرقهفلک اصلی هیچ تغییری نکرده.»
«چطور؟»
رهبر فرقه بهاصلاً زیردست سابقش نگاهعنوان کرد و گفت:
«تا وقتی من اینجام،میداد در برابر کدوم قدرتیبدتر جرئت میکنی بگی ضعیف شدیم؟»
فرستاده راستداری پوزخندی زدنشستم و جواب داد:
«پس چرا همچین آدم قدرتمندی رهبر فرقه هائو رو اونطوری زنده گذاشت؟فرقه با مهارتهایی که تو داری، خیلی وقت پیش میتونستی بکشیش. فقط زیردستای بیگناهشایعهان بودن که الکی مردن. منم بهخاطر همین قضیه زیردستام رو از دست دادم.»
رهبر فرقه پاسخ داد:
«که اینطور. ولی منمیداد کِی بهت دستور دادمبدتر رهبر فرقه هائو رو بکشی؟»
«چی؟»
«گفتم بیاریش. چرا اون دستوربکشنشون رو خودسرانه تفسیر کردی وببین به دستور قتل تغییرش دادی؟»
فرستاده راست مشتش را رویآشغالی میز کوبید و میز درچطور دم به دو نیم شکافت.
«چطور میتونی اینو بگی؟ اون آدمیدستپخت نیست که بیسروصدا باهامون راه بیاد.ممکن معلومه که چارهای جز کشتنش نداشتم.»
رهبر فرقهداری با لبخندینشستم جواب داد:
«ماده اول دکترین اصلی میگه نباید حتی غیرفرقهایها رو هم بیدلیل کشت. چرا؟ چون هیچکس از همون اولپول عضو فرقه نبوده. اولین چیزی که تو دکترین اصلی نوشته شده اینه که اول هر کسی رو بهمیشکست یه عضو فرقه تبدیل کن. رهبر فرقه هائو هم کسی بود که با همین دیدگاه زیر نظرش داشتم.»
«بیدلیل نکشیم؟ این دیگهمیدونی چه چرتوپرتاییه؟ تو خودتمیدادن آدمای بیشماری رو کشتی.»
«کیا رو؟»
فرستاده راست انگشتشکنار را به سمتفلک رهبر فرقه گرفت:
«خودِ تو. یادت رفته؟ تو کلی آدم رو قتلعام کردی، مگه نه؟فرقه فکر کردی من نمیفهمم؟ اصالت من مال جزیره زرشکیه. من از خاندانخبرهای هونگ بودم، خاندان ارباب جزیره. فکر کردی اگه مخفیش کنی من بویی نمیبرم؟»
«اون رهبر قبلی فرقه بود که خاندانهای مخالفش رو قتلعام کرد، نه من. البته، قتلعامهایی که من راه انداختم هم همگی مربوط به خاندانهای شیطانی میشد. خاندانهای رقیب و خانوادههای مادری برادرای ناتنیم. وجه مشترک همهشونکردن این بود که یا رقیب بودن یا خاندانهایی که بدون پذیرش تصمیم برای انتخاب رهبر بعدی فرقه، شورش کردن. دوئلهای مرگ و زندگی یا درگیریهای زمان انتخاب رهبر فرقه، هیچ ربطی به دکترین اصلی که بامتعلق مقر فرماندهی روش توافق شده نداره. بعد از اینکه رهبر فرقه شدم، دیگه نیازی به قتلعام نبود. من جون غیرفرقهایها رو بیدلیل نگرفتم. تو حافظهت بگرد. تو این مدت اخیر کی به دست من کشته شده؟»
فرستاده راست سرشمار را تکان داد ومنم به رهبر فرقه گفت:
«تو یه دیوونه زنجیری هستی.»
«فرستاده راست.»
«چرا من هنوز فرستاده راستم؟»
«هونگ یه. تو الان تو وضعیت انحراف چی هستی. اینکه اینطوری کنترلت رو ازبندازن دست میدی... من دارم حقیقتی رو بهت میگم که فاش کردنش سخت بود، اونوقت اینمیخریدن چه طرز برخوردیه؟ یعنی حالوحوصلهت از جونت مهمتره؟ از کِی تا حالا اینقدر احساساتی شدی؟»
«...»
رهبر فرقه خندهایجدیه طولانی و آرام سرگردن داد و سپس گفت:
«رهبر قبلی فرقه جزیره زرشکی رو نابود نکرد. اون فقط جناحی رو کشت که پیرو رئیس خاندان بودن. تو باید برگردی و رئیس خاندان بشی. نیروهای اونجا شاید قویتر از چیزی باشن کهکارگرهای من پیشبینی میکنم، اما با مهارتهایی که تو داری، باید بتونی کنترلشون رو به دست بگیری. همونطور که میدونی، روابط ما با بعضی از فرقههای باطنی تو فرقه بودایی تبت و همینطور باحروف استادان بزرگ پادشاهیهای کوچیکی که به حاشیه رونده شدن، هنوز قطع نشده. دلیل اینکه زندهای، همون اعلام استقلالت بود. من هیچ قصدی ندارم که جلوی گسترش فرقه تو یه مسیر دیگه رو بگیرم.»
فرستاده راست جواب داد:
«خودم اون قضیه رونشستم حل میکنم. ولی چرااحتمالاً شیطان شمشیر رو زنده گذاشتی؟»
«عجب حرف عجیبی. خود تو بودی کهگردن زیرپوستی پیشنهاد دادی باید زنده نگهش داریم.کارگرهای انگار حافظهت دیگه مثل قبل کار نمیکنه.»
«...»
«البته منم دلایل خودم رو داشتم. شیطان شمشیر رو زنده گذاشتم چون مردی بود که لیاقت رهبری بعدیببین فرقه ما رو داشت. اون برای نشستن رو این صندلی، از بچههای خودم هم مناسبتر بود. از شخصیتش بگیرصاحب تا هنرهای رزمیش. چرا باید مردی رو که بیشتر از هر کس دیگهای برازنده جایگاه رهبری فرقهست، الکی بکشم؟»
«چرا از قبل بهم نگفتی؟»
«وقتی اصلاً پیشبینی نمیکردمممکن که بذاره بره، چطوربگن میتونستم از قبل بهت بگم؟»
«پس تکلیف من چی میشه؟»
«اگه شیطان شمشیر قبول نمیکرد، کاندیدای بعدی تو بودی. مگه به همین خاطر نبود که هر دوتون رو بهعنوان فرستادههایفرقه چپ و راست کنار خودم نگه داشتم؟ در اصل، وقتی رهبر فرقه حضور نداره، قرار بر اینه که شما دوپخش تا بهعنوان معاونای رهبر فرقه عمل کنین. و تو واقعیت هم هر دوتون همین کار رو میکردین. به چی شک داشتی؟»
«...»
«از وقتی رهبر فرقه شدم، هیچوقت یه عضو فرقه رو بیدلیل نکشتم. حتی برای اشتباهات بزرگ هم سنگینترین مجازات، تبعید به مقر قدیمی بود. من کِی یه عضو فرقه روکیسه الکی کشتم یا جون غیرفرقهایها رو بیارزش دونستم؟ میدونم که در نهایت، تقدیرم اینه که تقصیر تمام کشتارهایی که اعضای فرقه انجام میدن رو گردن بگیرم. و حتی اگه شکستدیگه میخوردی و برمیگشتی، قصدی برای سرزنش کردنت نداشتم. راستش، همون روندِ ادامه دادن به فشار آوردن روی رهبر فرقه هائو، اجرای وفادارانه دستور من بود... اما سطح درک تو خیلی پایینه.»
«با اینطورمیکنند فشار آوردن بهشآشغالی چی گیرت میاد؟»
رهبر فرقهزهر انگشتش رامیداد کنار شقیقهاش چرخاند:
«اونم مثل الانِ تو کنترلش رو از دست میداد ودرباره دیوونه میشد. وقتی به عمیقترین نقطه ناامیدی سقوط میکرد، قصدندارم داشتم شخصاً نجاتش بدم، اما اوضاع طبق برنامه پیش نرفت.»
«چرا بایدخیلی رهبر فرقه هائوبکشنشون رو نجات بدی؟»
«این وظیفه یه رهبر فرقهست. حرومزاده احمق، تو کاملاً ازچطور رهبر فرقه هائو شکست خوردی. یه نگاه به خودت بنداز.قضیه فکر کن ببین کی اینطوری دلت رو به آشوب کشیده.»
فرستاده راست آهی کشید:
«تو اون رهبر فرقهای نیستیشعلههای که من میشناختم. از کِیدرباره شروع کردی به اینطوری فکر کردن؟»
رهبر فرقه باجدیه چهرهای جدی بهبندازن فرستاده راست نگاه کرد:
«...بیشتر شماها یه مشت آدم ضعیفید، کسایی که دستورات من رو هرطور دلشون بخواد تفسیر میکنن، کسایی که حتی نمیتونن گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن، کسایی که از انحراف چی رنج میبرنبیچاره و فقط تو مقر قدیمی رفتوآمد میکنن، کسایی که فقط کارشون کشتاره، کسایی که دیگه کارشون از اصلاح گذشته. کسایی که حتی یه کار رو هم درست به سرانجام نرسوندن... اینا اعضای فرقهن. بیشترنظر شماها یه مشت آشغالید. فقط به ترس واکنش نشون میدین. بهجز شیطان شمشیر که فرقه رو ترک کرد و تو که اعلام استقلال کردی، بقیهتون یه مشت حشره پست و زبالهاید که رو زمین میخزید.»
رهبر فرقه انگشتشمار را به سمتدستپخت فرستاده راست گرفت:
«برای همینه که بهت اجازه استقلال میدم. چرا؟ چون تو یهوضعیت زبالهای هستی که یه ذره از بقیه بهتری. ای حرومزاده حشرهصفت. اینکهبهمحض برای اولین بار تو زندگیت یه انتخاب مردونه کردی چه حسی داره؟»
«...»
«برو به جزیره زرشکی، فرقه خون رو بساز و پیروات رو بیشتر کن. بعدش، هر وقت که صدات کردم، چه شب باشه چه روز،بکشنشون پیروات رو جمع کن و مثل سگ بدو بیا اینجا. اگه نیای، فرقه خونت، پیروات، خاندانت که تو جزیره زرشکی مخفی شدن و حتی اونکیسه اعضای خاندانت که خودتم ازشون خبر نداشتی رو از صفحه روزگار محو میکنم؛ بعدشم دستوپات رو از هم میدرم و جنازههاشون رو باهاش تزئین میکنم.»
«...»
رهبر فرقه به چهرهینشستم درهمرفته و خشکشدهی فرستادهاحتمالاً راست نگاه کرد و خندید.
رهبر فرقه که انگار حرفهایش تمام شدهگردن بود، از جا برخاست و از بالاکارگرهای به فرستاده راست که نشسته بود نگاه کرد.
«هونگ یه، فکر میکنیمیدونی چرا... تو رو بهعنوانمیدادن فرستاده راست منصوب کردم؟»
رهبر فرقه نزدیک شد و با دستمنم چپش، درحالیکه به اینجا و آنجای صورت فرستادهگردن راست ضربههای آرامی میزد، چهرهاش را برانداز کرد.
این حرکتش درستکنار مثل بررسی کردن سرِکشیده بریدهی یک خوک بود.
رهبر فرقه دستشجدیه را روی سربندازن فرستاده راست گذاشت.
«من تو رو منصوبمیدونی کردم چون یه حشرهی قابلتحسینخورد بودی. بهت اجازه استقلال میدم.»
فرستاده راستزهر نمیفهمید چطور قادرحتی به حرکت نیست.
میخواست با نیروی کف دستشعلههای خود تلافی کند، اما مجبوردرباره شد خودش را کنترل کند.
او به این نتیجه رسید کهبندازن رهبر فرقه قبل از هر کاریفرقه سرش را از تنش جدا خواهد کرد.
با اینکه هنرهای رزمیاش قویتر شدهعنوان بود، اما میدانست که سطح قدرت رهبرزهر فرقه هنوز هم از او بالاتر است.
«...»
«خوب بزرگ شدی.»
هونگ یه، فرستاده راست سابق نور تابان، درحالیکه به پشتببین رهبر فرقه که به سمت تالار بزرگ میرفت خیره شده بود،میخریدن در این توهم فرو رفت که شاید واقعاً یک حشره است.
کلمات «مراقب خودتون باشید»، که از رویغذا عادت قدیمی به زبان میآمد، تا بیخ گلویشمیداد بالا آمد، اما توانست آنها را سرکوب کند.
تازه آن موقع بود که هونگدستپخت یه فهمید تمام عمرش را بهعنوانممکن بردهی رهبر فرقه زندگی کرده است.
از آن گذشته، او به این درککشیده رسید که رهبر فرقه حتی یک بارمیپرسید هم از آن موجودات حشرهمانند متنفر نبوده است.
چرا؟
چون آنهامیکنند فقط یکمیدونی مشت حشره بودند.