چپتر 392: فراخوان جنگ
0ارشد، منم، لی زاها.
[رو در رو حرففقط زدن خیلی راحتتر بود،بیان ولی نامهنوشتن واقعاً مکافاته.
اگه لحن نامه روبمونه اعصابه و خطم همشیطان خرچنگقورباغهست، به بزرگی خودت ببخش.
آخه من تویعنی عمرم به ندرتتأکید دست به قلم شدم.
میگن نامه نوشتن کار زنهاست،یعنی برای همین خودم هم اصلاًچون از این وضعیت دلِ خوشی ندارم.
تا تو این نامهفقط رو بخونی، من توبیان راه کوه هوا هستم.
میرم سر اصلهمون مطلب؛ پات روفکر نذار کوه هوا.
وقتی میگمنیا نیا، یعنیدقیقاً دقیقاً نیا.
دوباره تأکید میکنم، چون همیشه یه عدهدوباره هستن که وقتی بهشون میگی نیا، باز هممیگی مثل گاو سرشون رو میندازن پایین و میان.
رهبر فرقه میگهمیدادم اصلاً دلش نمیخوادسپیدپوش ریختت رو ببینه، ارشد.
اگه میخواست بکشتت،همون بهت میگفت بیای، ولیتوی انگار نظرش عوض شده.
وقتی میگه نیا، حتماًدقیقاً معنیش اینه که قصدچون نداره تو رو بکشه.
اگه بخوام دلیلش رو حدس بزنم، به نظرمتأکید اونم به این نتیجه رسیده که برای موریمباز بهتره رهبر اتحاد تو همون اتحاد موریم بمونه.
منم همینطور فکر میکنم.
توی کوه هوا، شیطان شمشیر،همینطور مونگ یون و استاد یوک-هاپمونگ قراره به من ملحق بشن.
ترجیح میدادم فقطیعنی محقق سپیدپوش یاتأکید شیطان بهشتی بیان.
اضافه شدن چند تانیا استاد بزرگ دیگه همتأکید تفاوت خاصی ایجاد نمیکنه.
پس، ارشد، ازتمیدادم میخوام که کارهاسپیدپوش رو راستوریس کنی.
قصد دارم همونجا بابمونه رهبر فرقه بجنگم، ولیشیطان اصلاً نمیدونم تهش چی میشه.
ارشد، همونطور که خودتدقیقاً میدونی، نتیجه اینهمه سگدوچون زدنهای ما اهمیت چندانی نداره.
در عوض، مهممیگم اینه که فقطدقیقاً تمام زورمون رو بزنیم.
با این حال، بهت قول میدم اگه گروهبیان ما کلاً تار و مار بشه، رهبر فرقهایجاد هم نمیتونه زنده از کوه هوا پایین بیاد.
من تصمیم خودم رو گرفتم.
اگه بدترین حالتیعنی پیش بیاد، همهمون رویمیکنم کوه هوا سقط میشیم.
ولی اگه رهبر فرقه آداب مبارزات رزمیدوباره اساتید قدیمی رو رعایت کنه، شاید مبارزه تویمیگی کوه هوا بدون اینکه کسی بمیره تموم بشه.
کی میتونهترجیح آینده یه آدممحقق رو پیشبینی کنه؟
اصلاً غیرممکنه بشه فهمید.
اگه بدترین وضعیت پیش میاومد، ارشد، تو هم حتماً به فکر این میافتادیمیگی که با استفاده از هنر نابودی متقابل دست رهبر فرقه رو قطع کنی،ریختت ولی با چیزهایی که من ازش دیدم، اون کار هم اصلاً راحت نیست.
پس لطفاً، همونجا تونیا اتحاد موریم بتمرگ وتأکید جات رو محکم بچسب.
رهبر فرقه با قویترین زیردستهاش از کوه هوا بالااضافه میره و وقتی بخواد پایین بیاد، یا تنها برمیگردهازت یا با من روی همون کوه هوا دفن میشه.
تو این مدت، اگه توهمینطور اتحاد موریم رو محکم نگهمونگ داری، موریمِ این دوران هیچیش نمیشه.
اینکه رهبر فرقه این رودوباره میدونه ولی بازم میگه دلشعده نمیخواد تو رو ببینه، ارشد...
احتمالاً فقط یه بخشنیا از اون شخصیت روانیشه کهمیکنم درک کردنش برای ما سخته.
البته یه جورایی درکش میکنم.
احتمالاً تو تمام عمرشبمونه حتی یه بار همشیطان به شکست فکر نکرده.
تعریف یا پیشبینییعنی مبارزه من باتأکید رهبر فرقه کار سختیه.
درسته که رهبر فرقه از مندقیقاً قویتره، ولی برد و باخت اینعده نبرد در واقع به خودم بستگی داره.
اگه بتونم تو این زمان باقیموندهسپیدپوش فقط یه بار دیگه قلمروم روبزرگ ارتقا بدم، مطمئنم به هیچکس نمیبازم.
تنها نگرانیم اینه که زمان زیادی ازتوی ارتقای قلمروم نگذشته، برای همین ممکنه تو اینقراره مدت کوتاه هیچ روشنگری بزرگی به سمتم نیاد.
به خاطر همینه کهدقیقاً الان مثل سگ جونچون نمیکنم تا تمرین کنم.
زمانی که دارم خیلی محدوده.
رهبر اتحاد، ارشد، شمارهفقط یک زیر آسمانِ اینبیان دوران رهبر فرقه بود.
اگه اینجا بدون هیچ دردسریهمینطور بهم زمان داده بشه، شمارهمونگ یک زیر آسمانِ بعدی من میشم.
اگه من روی کوه هوا بیفتم و بمیرم و مونگعده یون اونقدر خرشانس باشه که زنده بمونه، حدود هجده سالمیان دیگه، اون حرومزاده شیطان شهوت میشه شماره یک زیر آسمان.
اگه حتی بعد از اون زمان همدوباره صلح بدون هیچ اتفاقی ادامه پیدا کنه، شمارهمیگی یک زیر آسمانِ بعدی شاگرد من خواهد بود.
شاگرد منترجیح جانگ یوران ازمحقق استان ایلیانگ هست.
وقتی خبرش پخش بشهبمونه که من رو کوهشیطان هوا با رهبر فرقه جنگیدم...
اگه نتونمنیا از کوه هوادوباره زنده پایین بیام...
از تو، رهبر اتحاد، میخوام یه نفر روتأکید بفرستی استان ایلیانگ و جانگ دوک-سو، هونگ شینباز و یوران رو به اتحاد موریم احضار کنی.
لطفاً برادر دوک-سو وفقط زنش رو به عنوانبیان سرآشپزهای خودت استخدام کن.
و لطفاً هنر شمشیربمونه بزرگ شش جنگجو روشیطان به یوران یاد بده.
این فقط یهیعنی درخواسته، پس همهچیز بهمیکنم خودت بستگی داره، ارشد.
با این حال، یوران احتمالاً تنهادقیقاً شاگرد تو کل موریمه که میتونه هنرهستن شمشیر بزرگ شش جنگجو رو یاد بگیره.
البته، اگه ما چهار احمق بزرگ زنده بمونیم، یوران اصلاً اعصابچند درست و حسابی برای یادگرفتن هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو نخواهدکنی داشت، پس تو اون حالت نیازی نیست بهش چیزی یاد بدی.
احتمالاً هم نمیتونههمون یادش بگیره، چونفکر اصلاً هیچی ازش نمیفهمه.
از دید من، رهبردقیقاً اتحاد، هنرهای رزمی توچون دقیقاً یه همچین ماهیتی دارن.
اگه داشتیم با هم یه پیکدقیقاً میرفتیم بالا و من اینها رو بهتهستن میگفتم، حتماً این سؤال رو ازم میپرسیدی:
مطمئنی میتونی ببری؟
نمیشه بیخیال این مبارزه بشی؟
نظرت چیه با یهدقیقاً حمله دستهجمعی کارش رو بسازیم؟همیشه و از این جور چرتوپرتها.
تا به ترتیب جواب بدم:
الان اصلاً از پیروزی مطمئن نیستم. شرایط جوریهبیان که به هیچوجه نمیشه از مبارزه قسر درایجاد رفت و کشتنش با حمله دستهجمعی هم کاملاً غیرممکنه.
تصمیم برای روبهرو شدن باهمینطور رهبر فرقه روی کوه هوا،مونگ یه قول مردونه بین رزمیکارهاست.
ما بانیا هم مشروبدقیقاً قسم خوردیم.
این یعنی رهبر فرقه بهیعنی ما اجازه داده که بهچون روش جناح راستین مبارزه کنیم.
بعد از مبارزه اولمون، فهمیدم که اونبهشتی آدمیه که تو نقشهکشیدن و استراتژی استادتفاوت تمامه، پس نمیشه با روشهای معمولی شکستش داد.
اینکه پیشنهاداتحاد داده روبمونه کوه هوا بجنگیم...
این کارِ یه هیولای بیاحساسه، کسیتأکید که هیچ شباهتی به یه رزمیکار نداره،میگی اما داره از روش رزمیکارها استفاده میکنه.
اگه ما هم تو این موقعیتدقیقاً مثل جناح شیطانی یا جناح غیرمتعارفعده رفتار کنیم، همهچیز به باد میره.
اگه ببریم، که بردیم.
اما حتی توهمون شکست هم، بایدفکر درست و حسابی ببازیم.
فقط اینطوری میتونیم رهبردقیقاً فرقه رو به همونچون تهمونده انسانیتش پایبند نگه داریم.
به خاطر خودشمیگم هم که شده،دقیقاً امیدوارم انسان بمونه.
مخصوصاً به این خاطر کهمحقق اون مدت خیلی زیادیه کهشدن داره با موجودات غیرانسانی سروکله میزنه.
رهبر فرقه باید انسانبمونه بمونه تا پیروانش ازشیطان حد خودشون تجاوز نکنن.
و تا آسیبهای ناشیدقیقاً از اون مذهب غیرقابلدرکچون بالاخره یه روزی کم بشه.
اگه این اتفاق بیفته، آیایعنی در نهایت نوع دیگهای ازچون پیروزی رو به دست نیاوردیم؟
من دارم به اینفقط فکر میکنم که حتیبیان تو باخت هم برنده باشم.
امیدوارم تو هم،همون رهبر اتحاد، خوب بهتوی این قضیه فکر کنی.
تا جایی که من میدونم، تنها کساییمیکنم که تو کل موریم میشه بهشون لقبباز برجستهترین رزمیکارها رو داد، من و تو هستیم.
راستی کِی میخوای زن بگیری؟
ارشد، لطفاً این مسخرهبازیِ رهبرمحقق اتحاد بودن رو یه هجدهشدن سال دیگه هم ادامه بده.
و بعدش بدونهمون هیچ حسرتی خودتفکر رو بازنشسته کن.
این سرنوشت توئه که تا وقتی زن نگیریچون نمیتونی بازنشسته بشی، پس بهت پیشنهاد میکنم یه زنسرشون درست و حسابی پیدا کنی و بعدش بکشی کنار.
چون جوونترها فقط در صورتی میتونندقیقاً مثل تو قوی بشن، رهبر اتحاد،عده که زیر بار مسئولیتهای سنگین پاره بشن.
اگه همینطوری به این جایگاهمحقق بچسبی، خودت قویتر میشی، ولی فاصلهاتچند با نسل جوون هیچوقت پر نمیشه.
آدم بایداتحاد با خوشحالیبمونه زندگی کنه.
عضو اتحاد موریمیعنی بودن هیچ وقتیتأکید برای خوشبختی نمیذاره.
رهبر اتحاد، تومیگم باید خوشبختی خودتدقیقاً رو پیدا کنی.
صدای رهبر اتحاد که دارهمحقق زیر لب غر میزنه «چرتوپرتشدن نگو»، همین الان تو گوشم میپیچه.
این چرتوپرتاتحاد نیست، یهبمونه جور غر زدنه.
وقتی تصمیم گرفتمیعنی رو کوه هواتأکید با رهبر فرقه بجنگم...
به جایوقتی اینکه بترسم،نیا خیالم راحت شد.
این دقیقاًترجیح همون مبارزهایهفقط که میخواستم.
قبل از اینکه پام رو تو موریم بذارم، فقط یه صاحبیون مسافرخانه بودم، ولی الان به جایی رسیدم که میخوام با رهبر فرقهبهشتی بجنگم، پس میشه گفت سفر این مسافرخانهدار تو موریم کاملاً موفقیتآمیز بوده.
مثل همیشه، چیزییعنی که ازش میترسم هنرهایمیکنم رزمی رهبر فرقه نیست.
بیشتر از اینمیگم میترسم که نتونم ازدوباره محدودیتهای خودم عبور کنم.
وقتی یه مرد بزرگفقط به دنیا اومدی، دیگهبیان از چی باید بترسی؟
میگن کوه هوا،همون با وجود اسمش،فکر گلهای خیلی کمی داره.
این برادر کوچیکتریعنی اول میره تاتأکید ببینه راسته یا دروغ.
از استان ایلیانگ.
برادر کوچیکترترجیح و بیلیاقتت، بهمحقق رهبر اتحاد موریم.]
همین که قلممویعنی رو گذاشتم زمین، یورانمیکنم اومد جلو و گفت.
«استاد، نوشتنتون تموم شد؟»
«آره.»
«نامه برای کیه؟»
نگاهم رونیا به یوراندقیقاً دوختم و گفتم:
«رهبر اتحاد موریم.»
«واو.»
«استادت یه همچین آدم خفنیه.»
«استاد، شما فوقالعادهاید.»
«داری مسخرهام میکنی؟»
«نه. ولی چی نوشتید؟»
«بهش گفتماتحاد زودتر زن بگیره.همینطور مرتیکه پیرپسر شده.»
«پیرپسر یعنی چی؟»
یوران رو کشیدممیگم جلو و درِدقیقاً گوشش پچپچ کردم:
«یه چیزی تومیدادم مایههای استاد اول.سپیدپوش یه نمه پیره، اما...»
«آها.»
«گرفتی چی شد؟»
«بله.»
یوران همترجیح متقابلاً درِفقط گوشم پچپچ کرد:
«پس برعکساتحاد پیرپسر میشهبمونه شیطان شهوت؟»
«این یکینیا یکم بحثبرانگیزه، نه؟دوباره جفتشون حرفای زشتیان.»
«فهمیدم.»
با صدای عادیام پرسیدم:
«راستی، شاماتحاد امشب چیه؟بمونه گزارش بده.»
یوران هم گلویشیعنی رو صاف کردتأکید و جواب داد:
«دنده خوک.»
«خوبه.»
«گفتن چون استادها سرشون شلوغه وفکر کمتر پیش میاد بتونن ازش بچشن، ازیوک این به بعد هر روز درستش میکنن.»
«همون دنده خوکی که حتی رهبر فرقه هم نتونستهمیشه در برابرش مقاومت کنه، غذای مخصوص استان ایلیانگ، همونمیندازن شاهکاری که موریم رو نجات داد، بله، همون دنده خوک.»
یوران با چشمهای گردشده پرسید:
«دنده خوکترجیح موریم روفقط نجات داد؟»
با قیافهایاتحاد کاملاً جدی سرمهمینطور رو تکون دادم.
«آره. سرآشپز جانگِ ما موریمدوباره رو نجات داد. غذای خوشمزهعده یه همچین قدرت خفنی داره.»
«رهبر فرقه حتماً تونیا بچگی فقط غذاهای بدمزهتأکید خورده که اینطوری شده.»
«از کجا فهمیدی؟»
«واقعاً همینطوره؟»
«دقیقاً. رهبر فرقه از همون بچگی دور و برش پر از آدمایی بوده که میخواستن ترورش کنن. حتماً سر هر وعدهرهبر غذایی استرس داشته که نکنه توش سم ریخته باشن، حتی یه لیوان آب هم نمیتونسته با خیال راحت بخوره. شاید حتیبکشه قبلاً غذای سمی هم به خوردش داده باشن. به نظرت آدمی که از بچگی اینطوری بزرگ بشه، چه بلایی سرش میاد؟»
«قیافهاش کهوقتی خیلی خشننیا و عبوس بود.»
«درسته. حتماًترجیح خیلی وقتهفقط که اینریختی شده.»
«ولی چرا میخواستن ترورش کنن؟»
«اون موقع که رهبر فرقه نبود.تأکید کلی رقیب داشت که دندون تیزبهشون کرده بودن برای جایگاه رهبری فرقه.»
«مگه رهبروقتی فرقه بودننیا چه آش دهنسوزیه؟»
به یوران لبخند زدم.
«هیچ چیزاتحاد خاص وبمونه خوبی توش نیست.»
«پس چرانیا میخواستن رهبردقیقاً فرقه بشن؟»
«احتمالاً برای اینکهمیگم زنده بمونن مجبور بودندوباره این کار رو بکنن.»
از اینجا به بعد، انگار هضمسپیدپوش قضیه براش یکم سخت شد، چون یوراندیگه قبل از جواب دادن رفت تو فکر.
«...عجب فرقه عجیبی.»
«دقیقاً حرفنیا منم همینه.دقیقاً بیا بریم تو.»
«چشم، استاد.»
همونطور کهترجیح با یوران میرفتیممحقق طبقه دوم، پرسیدم:
«راستی، کجاشاتحاد به نظرتبمونه عجیب اومد؟»
«خب، اینکه نمیتونستن بگن "من نمیخوام رهبر فرقه بشم". اینکهعده مجبور بودن این کار رو بکنن عجیبه. خودشون نمیخوان، ولیمیان اگه این کار رو نکنن میمیرن. واسه همین خیلی عجیبه.»
«دقیقاً.»
شاگرد من اینقدر باهوشه.
برادر ارشد وهمون اون عنآقا از قبلتوی دور میز نشسته بودن.
کنار یوران نشستمیعنی و اول یهتأکید قلپ آب خوردم.
عنآقا یه نگاهیمیگم به من انداخت ودوباره بعد از یوران پرسید:
«استاد سوم دوبارهمیدادم پشت سر منسپیدپوش حرف مفت زد؟»
«نه؟»
«ولی من حسیعنی کردم کلمه شیطانتأکید شهوت به گوشم خورد؟»
«مگه اینوقتی لقب استادنیا چهارم نیست؟»
برادر ارشد که داشت آبمحقق میخورد، یهو آب پرید تو گلوشچند و یکمش رو تف کرد بیرون.
به برادراتحاد ارشد نگاه کردمهمینطور و نوچنوچ کردم:
«یه آب خوردنیعنی ساده رو هم بلدمیکنم نیستی. هنوز خیلی بچهای...»
تو همون حینمیگم که منتظر غذادقیقاً بودیم، یوران ازمون پرسید:
«راستی، استاد دوم کی میاد؟»
یه نگاه به برادربمونه ارشد و عنآقا انداختمشیطان و بعد جواب دادم:
«...استاد دوم بین ما چهار نفر از همه ضعیفتره. هنوز داره مثلبهشون سگ تمرین میکنه. میگه میخواد به سطح ما سه تا برسه. هرچنددلش رسیدن به ما براش خیلی سخته، ولی خب باید به تلاشش احترام بذاریم.»
«کجا داره تمرین میکنه؟»
«یه یارویی هست که بعدمحقق از رهبر فرقه از همهشدن قویتره. لقبش رو بعداً بهت میگم.»
یوران نگاهماتحاد کرد وبمونه جواب داد:
«شیطان بهشتی؟»
«تا اینجاش رو هم میدونستی؟ تو اصلاً چیزیتأکید هم هست که ندونی؟ از جانگ یوران ازباز استان ایلیانگ کمتر از این هم انتظار نمیرفت.»
یوران دیگه یاد گرفته بودمحقق چطوری خندهاش رو نگه دارهشدن و داشت قیافهاش رو کنترل میکرد.
با قیافهای که به زور سعیفکر میکرد لبخندش رو مخفی کنه، سرش رویوک یه کم برام خم کرد و گفت:
«شما به من لطف دارید.»
«مغزت خوبوقتی کار میکنه. زیادییعنی ازت تعریف کردم.»
این بارترجیح سوراخهای دماغفقط یوران گشاد شد.
همون موقع، برادر دوکسوبمونه یه کاسه پر ازشیطان دنده خوک گذاشت رو میز.
از اونجایی که بزرگترین میز غذاخوری بود، برادر دوکسوهمیشه و خواهر کوچکتر هونگ هم نشستن و بعد از اینکهپایین همهمون چاپستیکهامون رو برداشتیم، همه به برادر ارشد زل زدیم.
برادر ارشد یهمیگم لبخند محو زددقیقاً و خیلی کوتاه گفت:
«بزنیم بر بدن.»
برادر دوکسواتحاد هم لبخندبمونه زد و گفت:
«لطفاً حسابی بخورید. اینا هموندوباره دندهخوکهای افسانهای هستن که حتی رهبرهستن فرقه هم ازشون کف کرده بود.»
یوران به منمیگم نگاه کرد ودقیقاً یه چاپستیک گرفت سمتم:
«استاد؟»
«بله؟»
یوران چاپستیک چوبی رو گرفتدوباره و در حالی که فرو میکردهستن تو سرِ یه دنده خوک، گفت:
«رهبر فرقه این کار رو کرد و چاپستیکتأکید چوبی مستقیم رفت تو استخون. خیلی نرم وباز روون. شما هم میتونید این کار رو بکنید؟»
به یوران نگاهمیدادم کردم و سرمسپیدپوش رو تکون دادم.
«این کاریهاتحاد که همه استادهاهمینطور میتونن انجامش بدن.»
«واقعاً؟ مدیر چا هم میتونه؟»
«اون یارو؟ عمراً. اون نمیتونه.»
«آها.»
یه چاپستیک برداشتم وبمونه به برادر ارشد وشیطان شیطان شهوت نگاه کردم.
«انگار تانیا با چشمای خودتدوباره نبینی باورت نمیشه.»
اول چاپستیک رو با چییعنی مرغ چوبی پر کردم و بعدهمیشه فرو کردمش تو یه دنده خوک.
کاملاً طبیعی،ترجیح چاپستیک توفقط استخون فرو رفت.
بعدش برادر ارشد خیلی بیخیال چاپستیکش رو فرو کردشمشیر تو گوشت، و اون عنآقا هم یه چاپستیک فروترجیح کرد درست وسط یه دنده خوک و دادش دست یوران.
«بیا اینو بخور.»
یوران باوقتی دو دستنیا گرفتش و گفت:
«ممنون.»
همونطور که داشتم دنده خوک رو با دندونامشیطان تیکه پاره میکردم، فهمیدم که یوران از قبلملحق بیشترِ چیزایی که قراره اتفاق بیفته رو حدس زده.
چون هنوز بچهیعنی بود، نمیتونست قیافهاشتأکید رو کاملاً مخفی کنه.
یوران در حالیمیگم که داشت دندهدقیقاً خوک میخورد، پرسید:
«چطوری میتونیدترجیح رهبر فرقهفقط رو شکست بدید؟»
بعضی وقتا پیش میاد که جواب دادنتوی به سؤال یه شاگرد کمسن و سالهاپ سخته، و اینم یکی از همون وقتا بود.
برادر ارشد ویعنی اون عنآقا همتأکید جوابی نداشتن که بدن.
برادر دوکسو ومیگم خواهر کوچکتر هونگدقیقاً هم ساکت موندن.
با خودم فکر کردمفقط اگه منم خفهخون بگیرم،بیان نگرانیهای یوران بیشتر میشه.
اما تواتحاد اون لحظه کلماتهمینطور مناسبی پیدا نمیکردم.
نمیتونستم فقط بهیعنی خاطر اینکه یه شاگردمیکنم بچهاست، بهش دروغ بگم.
بعد از کمی فکرنیا کردن، بالاخره کلماتم رو مزهمزهمیکنم کردم و به یوران گفتم:
«استادها خیلی وقتهمیدادم که دارن باسپیدپوش رهبر فرقه رقابت میکنن.»
«بله.»
«این رقابت فقط تو هنرهای رزمی نیست. ما با زندگیها و افکارمون با هم رقابت کردیم. خیلیسرشون وقتا حتی با طرز فکرمون با هم جنگیدیم. حتماً تو دل رهبر فرقه هم یه تغییراتی بهنظرش وجود اومده که پاشده اومده اینجا دنده خوک بخوره. نیازی نیست الکی حرص بخوری و نگران باشی.»
یوران جواب داد:
«میفهمم. ولی، استاد سوم.»
«بله.»
«آدم چطورینیا میتونه با طرزدوباره فکرش برنده بشه؟»
قبل از اینکهمیگم جواب بدم، چند باردوباره سرم رو تکون دادم.
«فقط کافیه بیشتر از رهبرمحقق فرقه لبخند بزنی. اون یهشدن همچین کار سادهای براش خیلی سخته.»
یوران یهاتحاد جواب نسبتاًبمونه غافلگیرکننده داد:
«...ولی شمانیا استادها همدقیقاً زیاد لبخند نمیزنید؟»
یه نگاه به برادرنیا ارشد و عنآقا انداختمتأکید و بعد جواب دادم:
«ما همهمون تومیدادم دلمون خیلی میخندیم.سپیدپوش مگه نه، برادر ارشد؟»
برادر ارشداتحاد سرش روبمونه تکون داد.
«درسته.»
یوران پرسید، انگار کهنیا میخواست احساسات اون عنآقاتأکید رو هم تایید کنه:
«استاد چهارم،ترجیح درسته؟ شما هممحقق تو دلتون میخندید؟»
چهارمی سرش رو تکون داد.
«درسته. منمنیا تو دلمدقیقاً دارم میخندم.»
یوران در حالی کهنیا یه دنده خوک تو دستشمیکنم بود، با قاطعیت اعلام کرد:
«پس منم ازمیدادم این به بعدسپیدپوش تو دلم میخندم.»
به قیافه یورانهمون نگاه کردم وفکر بهش تذکر دادم:
«یوران، اون پوزخنده.»
«بله.»
«ولی بد هم نبود. بعداً که بهبهشتی یه رقیب برخوردی و خواستی مسخرهاش کنی، همیشهخاصی همین قیافه رو به خودت بگیر. تمرینش کن.»
برادر دوکسواتحاد آهی کشیدبمونه و نگاهم کرد:
«عجب، چه چیزاییعنی خوبی هم بهتأکید بچه یاد میدی.»
تازه اون موقع بود که زدمدقیقاً زیر خنده، و بقیه هم کهعده داشتن باهام غذا میخوردن، با هم خندیدن.