---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 392: فراخوان جنگ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 392: فراخوان جنگ

0

ارشد، منم، لی زاها.

[رو در رو حرف‌فقط​ زدن خیلی راحت‌تر بود،‌بیان​ ولی نامه‌نوشتن واقعاً مکافاته.

اگه لحن نامه رو‌بمونه​ اعصابه و خطم هم‌شیطان​ خرچنگ‌قورباغه‌ست، به بزرگی خودت ببخش.

آخه من تو‌یعنی​ عمرم به ندرت‌تأکید​ دست به قلم شدم.

میگن نامه نوشتن کار زن‌هاست،‌یعنی​ برای همین خودم هم اصلاً‌چون​ از این وضعیت دلِ خوشی ندارم.

تا تو این نامه‌فقط​ رو بخونی، من تو‌بیان​ راه کوه هوا هستم.

میرم سر اصل‌همون​ مطلب؛ پات رو‌فکر​ نذار کوه هوا.

وقتی میگم‌نیا​ نیا، یعنی‌دقیقاً​ دقیقاً نیا.

دوباره تأکید می‌کنم، چون همیشه یه عده‌دوباره​ هستن که وقتی بهشون میگی نیا، باز هم‌میگی​ مثل گاو سرشون رو میندازن پایین و میان.

رهبر فرقه میگه‌می‌دادم​ اصلاً دلش نمی‌خواد‌سپیدپوش​ ریختت رو ببینه، ارشد.

اگه می‌خواست بکشتت،‌همون​ بهت می‌گفت بیای، ولی‌توی​ انگار نظرش عوض شده.

وقتی میگه نیا، حتماً‌دقیقاً​ معنیش اینه که قصد‌چون​ نداره تو رو بکشه.

اگه بخوام دلیلش رو حدس بزنم، به نظرم‌تأکید​ اونم به این نتیجه رسیده که برای موریم‌باز​ بهتره رهبر اتحاد تو همون اتحاد موریم بمونه.

منم همین‌طور فکر می‌کنم.

توی کوه هوا، شیطان شمشیر،‌همین‌طور​ مونگ یون و استاد یوک-هاپ‌مونگ​ قراره به من ملحق بشن.

ترجیح می‌دادم فقط‌یعنی​ محقق سپیدپوش یا‌تأکید​ شیطان بهشتی بیان.

اضافه شدن چند تا‌نیا​ استاد بزرگ دیگه هم‌تأکید​ تفاوت خاصی ایجاد نمی‌کنه.

پس، ارشد، ازت‌می‌دادم​ می‌خوام که کارها‌سپیدپوش​ رو راست‌وریس کنی.

قصد دارم همون‌جا با‌بمونه​ رهبر فرقه بجنگم، ولی‌شیطان​ اصلاً نمی‌دونم تهش چی میشه.

ارشد، همون‌طور که خودت‌دقیقاً​ می‌دونی، نتیجه این‌همه سگ‌دو‌چون​ زدن‌های ما اهمیت چندانی نداره.

در عوض، مهم‌میگم​ اینه که فقط‌دقیقاً​ تمام زورمون رو بزنیم.

با این حال، بهت قول میدم اگه گروه‌بیان​ ما کلاً تار و مار بشه، رهبر فرقه‌ایجاد​ هم نمی‌تونه زنده از کوه هوا پایین بیاد.

من تصمیم خودم رو گرفتم.

اگه بدترین حالت‌یعنی​ پیش بیاد، همه‌مون روی‌می‌کنم​ کوه هوا سقط میشیم.

ولی اگه رهبر فرقه آداب مبارزات رزمی‌دوباره​ اساتید قدیمی رو رعایت کنه، شاید مبارزه توی‌میگی​ کوه هوا بدون اینکه کسی بمیره تموم بشه.

کی می‌تونه‌ترجیح​ آینده یه آدم‌محقق​ رو پیش‌بینی کنه؟

اصلاً غیرممکنه بشه فهمید.

اگه بدترین وضعیت پیش می‌اومد، ارشد، تو هم حتماً به فکر این می‌افتادی‌میگی​ که با استفاده از هنر نابودی متقابل دست رهبر فرقه رو قطع کنی،‌ریختت​ ولی با چیزهایی که من ازش دیدم، اون کار هم اصلاً راحت نیست.

پس لطفاً، همون‌جا تو‌نیا​ اتحاد موریم بتمرگ و‌تأکید​ جات رو محکم بچسب.

رهبر فرقه با قوی‌ترین زیردست‌هاش از کوه هوا بالا‌اضافه​ میره و وقتی بخواد پایین بیاد، یا تنها برمی‌گرده‌ازت​ یا با من روی همون کوه هوا دفن میشه.

تو این مدت، اگه تو‌همین‌طور​ اتحاد موریم رو محکم نگه‌مونگ​ داری، موریمِ این دوران هیچیش نمیشه.

اینکه رهبر فرقه این رو‌دوباره​ می‌دونه ولی بازم میگه دلش‌عده​ نمی‌خواد تو رو ببینه، ارشد...

احتمالاً فقط یه بخش‌نیا​ از اون شخصیت روانیشه که‌می‌کنم​ درک کردنش برای ما سخته.

البته یه جورایی درکش می‌کنم.

احتمالاً تو تمام عمرش‌بمونه​ حتی یه بار هم‌شیطان​ به شکست فکر نکرده.

تعریف یا پیش‌بینی‌یعنی​ مبارزه من با‌تأکید​ رهبر فرقه کار سختیه.

درسته که رهبر فرقه از من‌دقیقاً​ قوی‌تره، ولی برد و باخت این‌عده​ نبرد در واقع به خودم بستگی داره.

اگه بتونم تو این زمان باقی‌مونده‌سپیدپوش​ فقط یه بار دیگه قلمروم رو‌بزرگ​ ارتقا بدم، مطمئنم به هیچ‌کس نمی‌بازم.

تنها نگرانیم اینه که زمان زیادی از‌توی​ ارتقای قلمروم نگذشته، برای همین ممکنه تو این‌قراره​ مدت کوتاه هیچ روشنگری بزرگی به سمتم نیاد.

به خاطر همینه که‌دقیقاً​ الان مثل سگ جون‌چون​ نمی‌کنم تا تمرین کنم.

زمانی که دارم خیلی محدوده.

رهبر اتحاد، ارشد، شماره‌فقط​ یک زیر آسمانِ این‌بیان​ دوران رهبر فرقه بود.

اگه اینجا بدون هیچ دردسری‌همین‌طور​ بهم زمان داده بشه، شماره‌مونگ​ یک زیر آسمانِ بعدی من میشم.

اگه من روی کوه هوا بیفتم و بمیرم و مونگ‌عده​ یون اون‌قدر خرشانس باشه که زنده بمونه، حدود هجده سال‌میان​ دیگه، اون حروم‌زاده شیطان شهوت میشه شماره یک زیر آسمان.

اگه حتی بعد از اون زمان هم‌دوباره​ صلح بدون هیچ اتفاقی ادامه پیدا کنه، شماره‌میگی​ یک زیر آسمانِ بعدی شاگرد من خواهد بود.

شاگرد من‌ترجیح​ جانگ یوران از‌محقق​ استان ایلیانگ هست.

وقتی خبرش پخش بشه‌بمونه​ که من رو کوه‌شیطان​ هوا با رهبر فرقه جنگیدم...

اگه نتونم‌نیا​ از کوه هوا‌دوباره​ زنده پایین بیام...

از تو، رهبر اتحاد، می‌خوام یه نفر رو‌تأکید​ بفرستی استان ایلیانگ و جانگ دوک-سو، هونگ شین‌باز​ و یوران رو به اتحاد موریم احضار کنی.

لطفاً برادر دوک-سو و‌فقط​ زنش رو به عنوان‌بیان​ سرآشپزهای خودت استخدام کن.

و لطفاً هنر شمشیر‌بمونه​ بزرگ شش جنگجو رو‌شیطان​ به یوران یاد بده.

این فقط یه‌یعنی​ درخواسته، پس همه‌چیز به‌می‌کنم​ خودت بستگی داره، ارشد.

با این حال، یوران احتمالاً تنها‌دقیقاً​ شاگرد تو کل موریمه که می‌تونه هنر‌هستن​ شمشیر بزرگ شش جنگجو رو یاد بگیره.

البته، اگه ما چهار احمق بزرگ زنده بمونیم، یوران اصلاً اعصاب‌چند​ درست و حسابی برای یادگرفتن هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو نخواهد‌کنی​ داشت، پس تو اون حالت نیازی نیست بهش چیزی یاد بدی.

احتمالاً هم نمی‌تونه‌همون​ یادش بگیره، چون‌فکر​ اصلاً هیچی ازش نمی‌فهمه.

از دید من، رهبر‌دقیقاً​ اتحاد، هنرهای رزمی تو‌چون​ دقیقاً یه همچین ماهیتی دارن.

اگه داشتیم با هم یه پیک‌دقیقاً​ می‌رفتیم بالا و من این‌ها رو بهت‌هستن​ می‌گفتم، حتماً این سؤال رو ازم می‌پرسیدی:

مطمئنی می‌تونی ببری؟

نمیشه بی‌خیال این مبارزه بشی؟

نظرت چیه با یه‌دقیقاً​ حمله دسته‌جمعی کارش رو بسازیم؟‌همیشه​ و از این جور چرت‌وپرت‌ها.

تا به ترتیب جواب بدم:

الان اصلاً از پیروزی مطمئن نیستم. شرایط جوریه‌بیان​ که به هیچ‌وجه نمیشه از مبارزه قسر در‌ایجاد​ رفت و کشتنش با حمله دسته‌جمعی هم کاملاً غیرممکنه.

تصمیم برای روبه‌رو شدن با‌همین‌طور​ رهبر فرقه روی کوه هوا،‌مونگ​ یه قول مردونه بین رزمی‌کارهاست.

ما با‌نیا​ هم مشروب‌دقیقاً​ قسم خوردیم.

این یعنی رهبر فرقه به‌یعنی​ ما اجازه داده که به‌چون​ روش جناح راستین مبارزه کنیم.

بعد از مبارزه اولمون، فهمیدم که اون‌بهشتی​ آدمیه که تو نقشه‌کشیدن و استراتژی استاد‌تفاوت​ تمامه، پس نمیشه با روش‌های معمولی شکستش داد.

اینکه پیشنهاد‌اتحاد​ داده رو‌بمونه​ کوه هوا بجنگیم...

این کارِ یه هیولای بی‌احساسه، کسی‌تأکید​ که هیچ شباهتی به یه رزمی‌کار نداره،‌میگی​ اما داره از روش رزمی‌کارها استفاده می‌کنه.

اگه ما هم تو این موقعیت‌دقیقاً​ مثل جناح شیطانی یا جناح غیرمتعارف‌عده​ رفتار کنیم، همه‌چیز به باد میره.

اگه ببریم، که بردیم.

اما حتی تو‌همون​ شکست هم، باید‌فکر​ درست و حسابی ببازیم.

فقط این‌طوری می‌تونیم رهبر‌دقیقاً​ فرقه رو به همون‌چون​ ته‌مونده انسانیتش پایبند نگه داریم.

به خاطر خودش‌میگم​ هم که شده،‌دقیقاً​ امیدوارم انسان بمونه.

مخصوصاً به این خاطر که‌محقق​ اون مدت خیلی زیادیه که‌شدن​ داره با موجودات غیرانسانی سروکله می‌زنه.

رهبر فرقه باید انسان‌بمونه​ بمونه تا پیروانش از‌شیطان​ حد خودشون تجاوز نکنن.

و تا آسیب‌های ناشی‌دقیقاً​ از اون مذهب غیرقابل‌درک‌چون​ بالاخره یه روزی کم بشه.

اگه این اتفاق بیفته، آیا‌یعنی​ در نهایت نوع دیگه‌ای از‌چون​ پیروزی رو به دست نیاوردیم؟

من دارم به این‌فقط​ فکر می‌کنم که حتی‌بیان​ تو باخت هم برنده باشم.

امیدوارم تو هم،‌همون​ رهبر اتحاد، خوب به‌توی​ این قضیه فکر کنی.

تا جایی که من می‌دونم، تنها کسایی‌می‌کنم​ که تو کل موریم میشه بهشون لقب‌باز​ برجسته‌ترین رزمی‌کارها رو داد، من و تو هستیم.

راستی کِی می‌خوای زن بگیری؟

ارشد، لطفاً این مسخره‌بازیِ رهبر‌محقق​ اتحاد بودن رو یه هجده‌شدن​ سال دیگه هم ادامه بده.

و بعدش بدون‌همون​ هیچ حسرتی خودت‌فکر​ رو بازنشسته کن.

این سرنوشت توئه که تا وقتی زن نگیری‌چون​ نمی‌تونی بازنشسته بشی، پس بهت پیشنهاد می‌کنم یه زن‌سرشون​ درست و حسابی پیدا کنی و بعدش بکشی کنار.

چون جوون‌ترها فقط در صورتی می‌تونن‌دقیقاً​ مثل تو قوی بشن، رهبر اتحاد،‌عده​ که زیر بار مسئولیت‌های سنگین پاره بشن.

اگه همین‌طوری به این جایگاه‌محقق​ بچسبی، خودت قوی‌تر میشی، ولی فاصله‌ات‌چند​ با نسل جوون هیچ‌وقت پر نمیشه.

آدم باید‌اتحاد​ با خوشحالی‌بمونه​ زندگی کنه.

عضو اتحاد موریم‌یعنی​ بودن هیچ وقتی‌تأکید​ برای خوشبختی نمی‌ذاره.

رهبر اتحاد، تو‌میگم​ باید خوشبختی خودت‌دقیقاً​ رو پیدا کنی.

صدای رهبر اتحاد که داره‌محقق​ زیر لب غر می‌زنه «چرت‌وپرت‌شدن​ نگو»، همین الان تو گوشم می‌پیچه.

این چرت‌وپرت‌اتحاد​ نیست، یه‌بمونه​ جور غر زدنه.

وقتی تصمیم گرفتم‌یعنی​ رو کوه هوا‌تأکید​ با رهبر فرقه بجنگم...

به جای‌وقتی​ اینکه بترسم،‌نیا​ خیالم راحت شد.

این دقیقاً‌ترجیح​ همون مبارزه‌ایه‌فقط​ که می‌خواستم.

قبل از اینکه پام رو تو موریم بذارم، فقط یه صاحب‌یون​ مسافرخانه بودم، ولی الان به جایی رسیدم که می‌خوام با رهبر فرقه‌بهشتی​ بجنگم، پس میشه گفت سفر این مسافرخانه‌دار تو موریم کاملاً موفقیت‌آمیز بوده.

مثل همیشه، چیزی‌یعنی​ که ازش می‌ترسم هنرهای‌می‌کنم​ رزمی رهبر فرقه نیست.

بیشتر از این‌میگم​ می‌ترسم که نتونم از‌دوباره​ محدودیت‌های خودم عبور کنم.

وقتی یه مرد بزرگ‌فقط​ به دنیا اومدی، دیگه‌بیان​ از چی باید بترسی؟

میگن کوه هوا،‌همون​ با وجود اسمش،‌فکر​ گل‌های خیلی کمی داره.

این برادر کوچیک‌تر‌یعنی​ اول میره تا‌تأکید​ ببینه راسته یا دروغ.

از استان ایلیانگ.

برادر کوچیک‌تر‌ترجیح​ و بی‌لیاقتت، به‌محقق​ رهبر اتحاد موریم.]

همین که قلم‌مو‌یعنی​ رو گذاشتم زمین، یوران‌می‌کنم​ اومد جلو و گفت.

«استاد، نوشتنتون تموم شد؟»

«آره.»

«نامه برای کیه؟»

نگاهم رو‌نیا​ به یوران‌دقیقاً​ دوختم و گفتم:

«رهبر اتحاد موریم.»

«واو.»

«استادت یه همچین آدم خفنیه.»

«استاد، شما فوق‌العاده‌اید.»

«داری مسخره‌ام می‌کنی؟»

«نه. ولی چی نوشتید؟»

«بهش گفتم‌اتحاد​ زودتر زن بگیره.‌همین‌طور​ مرتیکه پیرپسر شده.»

«پیرپسر یعنی چی؟»

یوران رو کشیدم‌میگم​ جلو و درِ‌دقیقاً​ گوشش پچ‌پچ کردم:

«یه چیزی تو‌می‌دادم​ مایه‌های استاد اول.‌سپیدپوش​ یه نمه پیره، اما...»

«آها.»

«گرفتی چی شد؟»

«بله.»

یوران هم‌ترجیح​ متقابلاً درِ‌فقط​ گوشم پچ‌پچ کرد:

«پس برعکس‌اتحاد​ پیرپسر میشه‌بمونه​ شیطان شهوت؟»

«این یکی‌نیا​ یکم بحث‌برانگیزه، نه؟‌دوباره​ جفتشون حرفای زشتی‌ان.»

«فهمیدم.»

با صدای عادی‌ام پرسیدم:

«راستی، شام‌اتحاد​ امشب چیه؟‌بمونه​ گزارش بده.»

یوران هم گلویش‌یعنی​ رو صاف کرد‌تأکید​ و جواب داد:

«دنده خوک.»

«خوبه.»

«گفتن چون استادها سرشون شلوغه و‌فکر​ کمتر پیش میاد بتونن ازش بچشن، از‌یوک​ این به بعد هر روز درستش می‌کنن.»

«همون دنده خوکی که حتی رهبر فرقه هم نتونست‌همیشه​ در برابرش مقاومت کنه، غذای مخصوص استان ایلیانگ، همون‌میندازن​ شاهکاری که موریم رو نجات داد، بله، همون دنده خوک.»

یوران با چشم‌های گردشده پرسید:

«دنده خوک‌ترجیح​ موریم رو‌فقط​ نجات داد؟»

با قیافه‌ای‌اتحاد​ کاملاً جدی سرم‌همین‌طور​ رو تکون دادم.

«آره. سرآشپز جانگِ ما موریم‌دوباره​ رو نجات داد. غذای خوشمزه‌عده​ یه همچین قدرت خفنی داره.»

«رهبر فرقه حتماً تو‌نیا​ بچگی فقط غذاهای بدمزه‌تأکید​ خورده که این‌طوری شده.»

«از کجا فهمیدی؟»

«واقعاً همین‌طوره؟»

«دقیقاً. رهبر فرقه از همون بچگی دور و برش پر از آدمایی بوده که می‌خواستن ترورش کنن. حتماً سر هر وعده‌رهبر​ غذایی استرس داشته که نکنه توش سم ریخته باشن، حتی یه لیوان آب هم نمی‌تونسته با خیال راحت بخوره. شاید حتی‌بکشه​ قبلاً غذای سمی هم به خوردش داده باشن. به نظرت آدمی که از بچگی این‌طوری بزرگ بشه، چه بلایی سرش میاد؟»

«قیافه‌اش که‌وقتی​ خیلی خشن‌نیا​ و عبوس بود.»

«درسته. حتماً‌ترجیح​ خیلی وقته‌فقط​ که این‌ریختی شده.»

«ولی چرا می‌خواستن ترورش کنن؟»

«اون موقع که رهبر فرقه نبود.‌تأکید​ کلی رقیب داشت که دندون تیز‌بهشون​ کرده بودن برای جایگاه رهبری فرقه.»

«مگه رهبر‌وقتی​ فرقه بودن‌نیا​ چه آش دهن‌سوزیه؟»

به یوران لبخند زدم.

«هیچ چیز‌اتحاد​ خاص و‌بمونه​ خوبی توش نیست.»

«پس چرا‌نیا​ می‌خواستن رهبر‌دقیقاً​ فرقه بشن؟»

«احتمالاً برای اینکه‌میگم​ زنده بمونن مجبور بودن‌دوباره​ این کار رو بکنن.»

از اینجا به بعد، انگار هضم‌سپیدپوش​ قضیه براش یکم سخت شد، چون یوران‌دیگه​ قبل از جواب دادن رفت تو فکر.

«...عجب فرقه عجیبی.»

«دقیقاً حرف‌نیا​ منم همینه.‌دقیقاً​ بیا بریم تو.»

«چشم، استاد.»

همون‌طور که‌ترجیح​ با یوران می‌رفتیم‌محقق​ طبقه دوم، پرسیدم:

«راستی، کجاش‌اتحاد​ به نظرت‌بمونه​ عجیب اومد؟»

«خب، اینکه نمی‌تونستن بگن "من نمی‌خوام رهبر فرقه بشم". اینکه‌عده​ مجبور بودن این کار رو بکنن عجیبه. خودشون نمی‌خوان، ولی‌میان​ اگه این کار رو نکنن می‌میرن. واسه همین خیلی عجیبه.»

«دقیقاً.»

شاگرد من این‌قدر باهوشه.

برادر ارشد و‌همون​ اون عن‌آقا از قبل‌توی​ دور میز نشسته بودن.

کنار یوران نشستم‌یعنی​ و اول یه‌تأکید​ قلپ آب خوردم.

عن‌آقا یه نگاهی‌میگم​ به من انداخت و‌دوباره​ بعد از یوران پرسید:

«استاد سوم دوباره‌می‌دادم​ پشت سر من‌سپیدپوش​ حرف مفت زد؟»

«نه؟»

«ولی من حس‌یعنی​ کردم کلمه شیطان‌تأکید​ شهوت به گوشم خورد؟»

«مگه این‌وقتی​ لقب استاد‌نیا​ چهارم نیست؟»

برادر ارشد که داشت آب‌محقق​ می‌خورد، یهو آب پرید تو گلوش‌چند​ و یکمش رو تف کرد بیرون.

به برادر‌اتحاد​ ارشد نگاه کردم‌همین‌طور​ و نوچ‌نوچ کردم:

«یه آب خوردن‌یعنی​ ساده رو هم بلد‌می‌کنم​ نیستی. هنوز خیلی بچه‌ای...»

تو همون حین‌میگم​ که منتظر غذا‌دقیقاً​ بودیم، یوران ازمون پرسید:

«راستی، استاد دوم کی میاد؟»

یه نگاه به برادر‌بمونه​ ارشد و عن‌آقا انداختم‌شیطان​ و بعد جواب دادم:

«...استاد دوم بین ما چهار نفر از همه ضعیف‌تره. هنوز داره مثل‌بهشون​ سگ تمرین می‌کنه. میگه می‌خواد به سطح ما سه تا برسه. هرچند‌دلش​ رسیدن به ما براش خیلی سخته، ولی خب باید به تلاشش احترام بذاریم.»

«کجا داره تمرین می‌کنه؟»

«یه یارویی هست که بعد‌محقق​ از رهبر فرقه از همه‌شدن​ قوی‌تره. لقبش رو بعداً بهت میگم.»

یوران نگاهم‌اتحاد​ کرد و‌بمونه​ جواب داد:

«شیطان بهشتی؟»

«تا اینجاش رو هم می‌دونستی؟ تو اصلاً چیزی‌تأکید​ هم هست که ندونی؟ از جانگ یوران از‌باز​ استان ایلیانگ کمتر از این هم انتظار نمی‌رفت.»

یوران دیگه یاد گرفته بود‌محقق​ چطوری خنده‌اش رو نگه داره‌شدن​ و داشت قیافه‌اش رو کنترل می‌کرد.

با قیافه‌ای که به زور سعی‌فکر​ می‌کرد لبخندش رو مخفی کنه، سرش رو‌یوک​ یه کم برام خم کرد و گفت:

«شما به من لطف دارید.»

«مغزت خوب‌وقتی​ کار می‌کنه. زیادی‌یعنی​ ازت تعریف کردم.»

این بار‌ترجیح​ سوراخ‌های دماغ‌فقط​ یوران گشاد شد.

همون موقع، برادر دوک‌سو‌بمونه​ یه کاسه پر از‌شیطان​ دنده خوک گذاشت رو میز.

از اونجایی که بزرگ‌ترین میز غذاخوری بود، برادر دوک‌سو‌همیشه​ و خواهر کوچکتر هونگ هم نشستن و بعد از اینکه‌پایین​ همه‌مون چاپستیک‌هامون رو برداشتیم، همه به برادر ارشد زل زدیم.

برادر ارشد یه‌میگم​ لبخند محو زد‌دقیقاً​ و خیلی کوتاه گفت:

«بزنیم بر بدن.»

برادر دوک‌سو‌اتحاد​ هم لبخند‌بمونه​ زد و گفت:

«لطفاً حسابی بخورید. اینا همون‌دوباره​ دنده‌خوک‌های افسانه‌ای هستن که حتی رهبر‌هستن​ فرقه هم ازشون کف کرده بود.»

یوران به من‌میگم​ نگاه کرد و‌دقیقاً​ یه چاپستیک گرفت سمتم:

«استاد؟»

«بله؟»

یوران چاپستیک چوبی رو گرفت‌دوباره​ و در حالی که فرو می‌کرد‌هستن​ تو سرِ یه دنده خوک، گفت:

«رهبر فرقه این کار رو کرد و چاپستیک‌تأکید​ چوبی مستقیم رفت تو استخون. خیلی نرم و‌باز​ روون. شما هم می‌تونید این کار رو بکنید؟»

به یوران نگاه‌می‌دادم​ کردم و سرم‌سپیدپوش​ رو تکون دادم.

«این کاریه‌اتحاد​ که همه استادها‌همین‌طور​ می‌تونن انجامش بدن.»

«واقعاً؟ مدیر چا هم می‌تونه؟»

«اون یارو؟ عمراً. اون نمی‌تونه.»

«آها.»

یه چاپستیک برداشتم و‌بمونه​ به برادر ارشد و‌شیطان​ شیطان شهوت نگاه کردم.

«انگار تا‌نیا​ با چشمای خودت‌دوباره​ نبینی باورت نمیشه.»

اول چاپستیک رو با چی‌یعنی​ مرغ چوبی پر کردم و بعد‌همیشه​ فرو کردمش تو یه دنده خوک.

کاملاً طبیعی،‌ترجیح​ چاپستیک تو‌فقط​ استخون فرو رفت.

بعدش برادر ارشد خیلی بی‌خیال چاپستیکش رو فرو کرد‌شمشیر​ تو گوشت، و اون عن‌آقا هم یه چاپستیک فرو‌ترجیح​ کرد درست وسط یه دنده خوک و دادش دست یوران.

«بیا اینو بخور.»

یوران با‌وقتی​ دو دست‌نیا​ گرفتش و گفت:

«ممنون.»

همون‌طور که داشتم دنده خوک رو با دندونام‌شیطان​ تیکه پاره می‌کردم، فهمیدم که یوران از قبل‌ملحق​ بیشترِ چیزایی که قراره اتفاق بیفته رو حدس زده.

چون هنوز بچه‌یعنی​ بود، نمی‌تونست قیافه‌اش‌تأکید​ رو کاملاً مخفی کنه.

یوران در حالی‌میگم​ که داشت دنده‌دقیقاً​ خوک می‌خورد، پرسید:

«چطوری می‌تونید‌ترجیح​ رهبر فرقه‌فقط​ رو شکست بدید؟»

بعضی وقتا پیش میاد که جواب دادن‌توی​ به سؤال یه شاگرد کم‌سن و سال‌هاپ​ سخته، و اینم یکی از همون وقتا بود.

برادر ارشد و‌یعنی​ اون عن‌آقا هم‌تأکید​ جوابی نداشتن که بدن.

برادر دوک‌سو و‌میگم​ خواهر کوچکتر هونگ‌دقیقاً​ هم ساکت موندن.

با خودم فکر کردم‌فقط​ اگه منم خفه‌خون بگیرم،‌بیان​ نگرانی‌های یوران بیشتر میشه.

اما تو‌اتحاد​ اون لحظه کلمات‌همین‌طور​ مناسبی پیدا نمی‌کردم.

نمی‌تونستم فقط به‌یعنی​ خاطر اینکه یه شاگرد‌می‌کنم​ بچه‌است، بهش دروغ بگم.

بعد از کمی فکر‌نیا​ کردن، بالاخره کلماتم رو مزه‌مزه‌می‌کنم​ کردم و به یوران گفتم:

«استادها خیلی وقته‌می‌دادم​ که دارن با‌سپیدپوش​ رهبر فرقه رقابت می‌کنن.»

«بله.»

«این رقابت فقط تو هنرهای رزمی نیست. ما با زندگی‌ها و افکارمون با هم رقابت کردیم. خیلی‌سرشون​ وقتا حتی با طرز فکرمون با هم جنگیدیم. حتماً تو دل رهبر فرقه هم یه تغییراتی به‌نظرش​ وجود اومده که پاشده اومده اینجا دنده خوک بخوره. نیازی نیست الکی حرص بخوری و نگران باشی.»

یوران جواب داد:

«می‌فهمم. ولی، استاد سوم.»

«بله.»

«آدم چطوری‌نیا​ می‌تونه با طرز‌دوباره​ فکرش برنده بشه؟»

قبل از اینکه‌میگم​ جواب بدم، چند بار‌دوباره​ سرم رو تکون دادم.

«فقط کافیه بیشتر از رهبر‌محقق​ فرقه لبخند بزنی. اون یه‌شدن​ همچین کار ساده‌ای براش خیلی سخته.»

یوران یه‌اتحاد​ جواب نسبتاً‌بمونه​ غافلگیرکننده داد:

«...ولی شما‌نیا​ استادها هم‌دقیقاً​ زیاد لبخند نمی‌زنید؟»

یه نگاه به برادر‌نیا​ ارشد و عن‌آقا انداختم‌تأکید​ و بعد جواب دادم:

«ما همه‌مون تو‌می‌دادم​ دلمون خیلی می‌خندیم.‌سپیدپوش​ مگه نه، برادر ارشد؟»

برادر ارشد‌اتحاد​ سرش رو‌بمونه​ تکون داد.

«درسته.»

یوران پرسید، انگار که‌نیا​ می‌خواست احساسات اون عن‌آقا‌تأکید​ رو هم تایید کنه:

«استاد چهارم،‌ترجیح​ درسته؟ شما هم‌محقق​ تو دلتون می‌خندید؟»

چهارمی سرش رو تکون داد.

«درسته. منم‌نیا​ تو دلم‌دقیقاً​ دارم می‌خندم.»

یوران در حالی که‌نیا​ یه دنده خوک تو دستش‌می‌کنم​ بود، با قاطعیت اعلام کرد:

«پس منم از‌می‌دادم​ این به بعد‌سپیدپوش​ تو دلم می‌خندم.»

به قیافه یوران‌همون​ نگاه کردم و‌فکر​ بهش تذکر دادم:

«یوران، اون پوزخنده.»

«بله.»

«ولی بد هم نبود. بعداً که به‌بهشتی​ یه رقیب برخوردی و خواستی مسخره‌اش کنی، همیشه‌خاصی​ همین قیافه رو به خودت بگیر. تمرینش کن.»

برادر دوک‌سو‌اتحاد​ آهی کشید‌بمونه​ و نگاهم کرد:

«عجب، چه چیزای‌یعنی​ خوبی هم به‌تأکید​ بچه یاد میدی.»

تازه اون موقع بود که زدم‌دقیقاً​ زیر خنده، و بقیه هم که‌عده​ داشتن باهام غذا می‌خوردن، با هم خندیدن.

ناولها | novelha.net