چپتر 172: مثل قلب کجوکولهی من
0ارباب دره عطر بارانچیزا زنی بود که در دههخوشحالم سی زندگیاش به سر میبرد.
بانوی وزغ آهنی و ارباب دره گل روان همکارتون سنوسال مشابهی داشتند، برای همین بیشتر شبیه سه دوستاون همدوره به نظر میرسیدند تا کلهگندههایی که درگیر سلسلهمراتب باشند.
میتوانستم احتیاط را در رفتار ارباب دره گلقشنگ روان حس کنم، در حالی که لجبازی وخشکی غرور انگار بارزترین ویژگیهای ارباب دره عطر باران بود.
ارباب دره عطر بارانمیشنوم که او هم داشتاینکه مرا برانداز میکرد، پرسید:
«رهبر فرقه، بهلطفش چه دلیلی بهخنده دیدن ما اومدید؟»
سؤالش برایم عجیببریدم بود و لحظهایکرد به فکر فرو رفتم.
به نظر میرسید ارباب دره عطر باران هنوزقشنگ خبر نداشت که من آن مدیر میانی راخشکی در مسافرخانه رویای بهاری تا حد مرگ کتک زدهام.
این یعنی مدت زیادی طول کشیدهاومده تا یئوپ یاهونگ برود و گزارششده ما را به ارباب جوان سفیدرو بدهد.
نگاهی به خنجرلطفش وزغ درخشان انداختمخنده و جواب دادم:
«یه چیزی هست که بایدخشکی بهت بگم. یه چیزی هم هستقبل که میخوام بپرسم. بانوی وزغ آهنی.»
بانوی وزغازش آهنی بلافاصلهمیکشم جواب داد:
«بله، رهبر فرقه.»
به خنجرردیفیه وزغ درخشان اشارهبریدم کردم و گفتم:
«خیلی خوب دارم ازش کار میکشم. هر بار کهکارتون به یکی خنجر میزنم، قشنگ تا ته فرو میره.اون عجب خنجر ردیفیه. به لطفش خیلی چیزا رو بریدم.»
بانوی وزغ آهنیکار خنده خشکی کردیکی و جواب داد:
«خوشحالم کهکرد میشنوم بهمیشنوم کارتون اومده.»
قبل از اینکه ازچیزا ارباب دره عطر باران سوالخوشحالم کنم، نگاهی به اطراف انداختم:
«ارباب دره، برام سوال شده، خبرکرد داری اون مرتیکه که بهش میگناینکه ارباب جوان سفیدرو کی قراره پیداش بشه؟»
ارباب دره عطرکار باران ابرو در هممیزنم کشید و جواب داد:
«این چیزیه که من نمیدونم. اون کسیقبل نیست که بخواد به من جواب پساون بده. چرا دنبالشی؟ بیا بریم سر اصل مطلب.»
«اصل مطلب... آها. اینجا کی اون زهریخشکی که ارباب جوان سفیدرو داده رو کوفتاینکه کرده؟ بانوی وزغ آهنی، تو هم خوردی؟»
بانوی وزغچیزا آهنی دستشخنده را تکان داد:
«آه، من نه.کار ارباب دره گلیکی روان هم نخورده.»
«پس فقطکرد ارباب درهمیشنوم عطر باران خورده؟»
قیافه اربابردیفیه دره عطر بارانبریدم توی هم رفت.
احتمالاً به خاطر اینخنده بود که من مدام داشتمکارتون خودمونی و بیتربیت حرف میزدم.
همانطور که انتظار میرفت،میکشم ارباب دره عطر باران هممیره احترام گذاشتن را کنار گذاشت:
«رهبر فرقه، دقیقاً چرا داری دراومده موردش میپرسی؟ منم که دارم زجرشده میکشم چون اون کوفتی رو خوردم.»
من هم رسمیلطفش و غیررسمی راخنده قاطی کردم و گفتم:
«میدونم چون قبلاً با هم معاملهای نداشتیم حرفم زیاد خریدار نداره، ولی این رو از سر خیرخواهیداری بهت میگم. اون پادزهری که ارباب دره داره میخوره، پادزهر نیست. برعکس، موادی توشه که باعث اعتیاد میشه،بیا واسه همین اگه مصرفش رو قطع کنی، انواع و اقسام بلاها سرت میاد. نمیدونم خبر داری یا نه.»
ارباب دره عطر بارانمیکشم با قیافهای شوکه شدهقشنگ به من خیره شد.
بانوی وزغکرد آهنی ازمیشنوم من پرسید:
«رهبر فرقه، این حقیقت داره؟»
«مادام، آخه مرض دارم الکی پاشم بیامخوشحالم همچین جایی و همچین چرت و پرتی بگمبرام اگه راست نباشه؟ قیافم شبیه یه حرومزادهی دیوونهست؟»
بانوی وزغ آهنی پرسید:
«منو ببخشید،کرد ولی شمامیشنوم از کجا فهمیدید؟»
انگشتم راردیفیه به سمتچیزا بیوک گیوم گرفتم:
«ما یه طبیب کاردرست داریم. اول سعی کردیم سم بیوک گیوم رو خنثی کنیم، ولی شکست خوردیم. اینکه حرفم رو باور کنی یاپیداش نه رو فعلاً بذار کنار. بذار تهش رو بهت بگم: هر چی بیشتر اون پادزهر رو بخوری، بدبختتر میشی. یعنی علائم ترک کردنش وحشتناکه.تکان این دارو واسه درمان سم نیست، واسه اینه که مجبورت کنن با ارباب جوان سفیدرو همکاری کنی تا بتونی پادزهر بگیری. فهمیدن حرفام سخته؟»
بانوی وزغ آهنی جواب داد:
«راستش، ارباب دره گل روان خودش تویقبل سمشناسی وارده، واسه همین اومده بود تااون ارباب دره عطر باران رو معاینه کنه.»
«خب؟ نتیجه؟»
«ما همچیزا نتونستیم چیزی روخشکی با قطعیت بفهمیم.»
سری تکان دادم.
«خوبه. انگارکرد بحث داره بهکارتون یه جاهایی میرسه.»
ارباب دره عطر بارانچیزا که به نظر آدمکرد تیزی میآمد، دهان باز کرد:
«رهبر فرقه، دلیلت چیه کهخشکی این همه راه کوبیدی اومدیاومده اینجا تا اینا رو بگی؟»
چیزهای زیادی بود کهمیکشم میتوانستم بگویم، اما تاقشنگ حد ممکن خلاصه جواب دادم:
«من دشمن زیاد دارم. اینور هستن، اونور هستن. جناح غیرمتعارف دشمن منه. یه بخشی از جناح ارتدوکس هم دشمن منه. بهزودی، فرقه شیطانیچیزیه هم دشمنم میشه. درگیریهای اخیری که با این یاروها داشتم فقط ظاهر قضیهست. من که در هر صورت برنامه داشتم همهشون رو تا حدقیافه مرگ بزنم... و جناح سه ارباب جوان چشمم رو گرفت. یه کم آمار درآوردم و فهمیدم ارباب جوان سفیدرو نوچه پسر رهبر فرقه شیطانیه.»
ارباب دره عطر باران پرسید:
«چه مسخره. اینا رو میدونی وکرد بازم اینطوری خودت رو نشون میدی؟اینکه مگه فرقه هائو چقدر قدرت داره؟»
سرم را تکان دادم:
«من یه کم سرم شلوغه، واسه همینقبل برنامه دارم قبل از اینکه فرقه هائو قدرتمندمرتیکه بشه دعوا رو شروع کنم. چرا... مشکلی داری؟»
ارباب دره عطر باران طرزبریدم حرف زدنم را آنقدر مسخرهمیشنوم دید که خندهای توخالی کرد.
«هه هه.»
ارباب دره عطر بارانمیکشم نگاهی به اطراف انداخت ومیره خطاب به بیوک گیوم گفت:
«بیوک گیوم،کرد بیا اینجامیشنوم یه کمکی بکن.»
بیوک گیومردیفیه با لحنیچیزا خشک جواب داد:
«جایگاه من نیست که دخالت کنم. باخوشحالم خود رهبر فرقه حرف بزنید. اون چیزیاطراف که در مورد سم و پادزهر گفت حقیقته.»
در همان لحظه، یکی از زیردستان از کنارقشنگ بیوک گیوم رد شد و با عجله خودشخشکی را به کنار ارباب دره عطر باران رساند.
«ارباب دره،کرد ارباب جوانمیشنوم سفیدرو رسید.»
ارباب دره عطرلطفش باران با لحنیخنده آرام جواب داد:
«راهنماییش کن داخل.»
چشمهای همه باکار نگرانی به اینسویکی و آنسو میچرخید.
من کلاه حصیریام را سرم گذاشته بودم و پشتم بهاطراف ورودی بود، اما به محض اینکه فهمیدم ارباب جوان سفیدروبشه دارد از پشت نزدیک میشود، پشت سرم حسابی داغ شد.
با این حال، بهچیزا بررسی حالت چهره اربابکرد دره عطر باران ادامه دادم.
ارباب درهچیزا عطر بارانخنده مدام آه میکشید.
قبل از اینکه بتوانممیکشم چیزی بگویم، صدای اربابقشنگ جوان سفیدرو شنیده شد.
«ارباب دره، خیلی وقتمیشنوم بود ندیده بودمتون... آه،اینکه میبینم که مهمون دارید.»
فقط ارباب جوان سفیدروچیزا نبود؛ اساتیدی همراهش بودند کهخوشحالم صدای قدمهایشان تقریباً شنیده نمیشد.
از روی صدای نزدیکخنده شدن قدمهایشان، سطح هنرهای رزمیکارتون و تعدادشان را تخمین زدم.
تعدادشان زیاد نبود، ولی آنقدر استادیکی آمده بود که بتوانند کل درهلطفش عطر باران را با خاک یکسان کنند.
ارباب جوان سفیدرو درست کنار من ظاهر شدکرد و روی یک صندلی خالی نشست و بهاطراف آدمهایی که دور میز جمع شده بودند نگاه کرد.
یک ماسک سفید روی صورتشخشکی زده بود و دیدن قیافهاشاومده باعث شد پقی بزنم زیر خنده.
«عجب مرتیکه احمقیه.»
ارباب درهکرد عطر باران باکارتون لحنی تلخ گفت:
«ارباب جوان، تشریف آوردید.»
ارباب جوانچیزا سفیدرو در پاسخخشکی سری تکان داد.
«همونطور که از ارباب دره عطریکی بارانِ بانفوذ انتظار میره. شما واقعاً دوستانچیزا زیادی توی موریم دارید. لطفاً معرفیشون کنید.»
ارباب دره عطر باران دستشکارتون را بلند کرد و آنهااطراف را به ترتیب معرفی کرد:
«ایشون ارباب دره گل روانبریدم هستن، ایشون بانوی وزغ آهنی،میشنوم و ایشون هم رهبر فرقه هائو.»
ارباب جوان سفیدرو زیرخنده خنده زد و بامیشنوم تأکید سرش را تکان داد.
«از دیدنازش همگی خوشبختم.میکشم یئوپ یاهونگ.»
از پشتکرد سر، صدای یئوپکارتون یاهونگ شنیده شد.
«بله، ارباب جوان.»
یئوپ یاهونگ که باخنده تمام سرعت دویده بود، بهکارتون ارباب جوان سفیدرو نگاه کرد.
«صدام کردید.»
ارباب جوان سفیدروخوشحالم انگشتانش را به عقبقبل و جلو حرکت داد.
«رهبر فرقه هائو که گفتی...بریدم نکنه همین رهبر فرقه هائومیشنوم باشه که الان اینجا نشسته؟»
وقتی سرم را برگرداندم،خنده یئوپ یاهونگِ شوکه شدهمیشنوم قدمی به عقب برداشت.
«آه، بله. درسته.»
من با شادترین لحنی کهکارتون میتوانستم، خطاب به یئوپ یاهونگاطراف که حسابی جا خورده بود گفتم:
«جوانمرد یئوپ، تو هم اینجایی؟»
«آه، بله.»
از سر بیحوصلگی،کار همینطوری یک مشتیکی چرت و پرت گفتم:
«چیزی کهکرد خواسته بودممیشنوم رو آماده کردی؟»
چشمهای یئوپردیفیه یاهونگ گرد شدبریدم و جواب داد:
«این چهچیزا دری وخنده وریایه داری میگی؟»
«خفه شو وکار برو عقب. جای تومیزنم نیست که دخالت کنی.»
«ولی...»
لحظهای که ارباب جوانچیزا سفیدرو سرش را برگرداند، یئوپخوشحالم یاهونگ سرش را پایین انداخت.
«اون یه حرومزادهبریدم دیوونهست، لطفاً درککرد کنید ارباب جوان.»
ارباب جوانازش سفیدرو هم دستشبار را تکان داد.
«بکش عقب.»
«بله.»
یوپ یاهونگ مثل وزیری کهخشکی در برابر پادشاه تعظیم میکند،اومده عقبعقب رفت و بعد چرخید.
با دیدنازش عقبنشینی او،میکشم زیر لب گفتم:
«عجب سیرک مسخرهای.»
ارباب جوان سفیدرولطفش به ارباب درهخنده عطر باران نگاه کرد.
«ارباب دره، معنی این کارخشکی چیه؟ نگو که برام تلهاومده گذاشتی؟ چرا رهبر فرقه هائو اینجاست؟»
ارباب درهازش عطر بارانمیکشم بیدرنگ جواب داد:
«رهبر فرقه هائو هم همین الان رسید. این اولین باره که میبینمش. اگه شما دو تابهش حسابی با هم دارید، خودتون حلش کنید. به من ربطی نداره. اون به محض رسیدن ادعابریم کرد که پادزهر در واقع سمه. پس این مسئلهایه که خودِ ارباب جوان باید جوابش رو بده.»
ارباب دره عطر بارانچیزا خیلی ترتمیز خودش راکرد از مهلکه بیرون کشید.
ارباب جوانچیزا سفیدرو بهخنده من نگاه کرد.
«...»
قطعاً به نظرخوشحالم میرسید که دراومده زمان مناسبی رسیدهام.
به هر حال، حالا که اربابخنده جوان سفیدرو درست جلوی رویم بود،اومده کوچکترین قصدی برای رها کردنش نداشتم.
ارباب جوان سفیدرو سه قرصخشکی از ردایش بیرون آورد واومده مثل تاس روی میز انداخت.
سه قرص دقیقاً جلوی ارباببار دره گل روان، بانوی وزغعجب آهنی و من فرود آمدند.
ارباب جوانکرد سفیدرو با لحنیکارتون متفاوت صحبت کرد:
«شما سه نفر، اونا رو بخورید تا بذارم زنده بمونید. و تو اربابقبل دره عطر باران، به نظر میاد نمیخوای پادزهرت رو بخوری؟ داری سر هربشه پیچی ناسازگاری میکنی. باشه. اگه فکر میکنی میتونی زهر رو تحمل کنی، بسمالله.»
ارباب دره عطر باران نگاهیخشکی بین من و ارباب جوان سفیدروقبل رد و بدل کرد و پرسید:
«ارباب جوان، طبق گفته رهبر فرقه هائو، اون پادزهر علائم ترک اعتیاد داره. داری بهم میگی بهکرد خوردن اون پادزهر لعنتی ادامه بدم و تا آخر عمرم یه برده باشم؟ این چیزی نبود که سرشبشه توافق کردیم. واقعاً فکر کردی من کسیام که از ترس مرگ تا آخر عمر سگِ یکی دیگه بشم؟»
من بابت جوابخوشحالم جسورانه ارباب دره عطرقبل باران برایش دست زدم.
شپ، شپ، شپ.
اما این بار،بریدم ارباب دره عطر بارانخوشحالم رو به من کرد.
«و رهبر فرقه هائو، تو از گفتن این حرفها چه هدفی داری؟ اگه هدفت دستگیری ارباب جوانکرد سفیدرو بود، اون درست روبهروته. به هر حال، شما دو تا باید اول مشکلتون رو حل کنید.پیداش من با برنده هر طور صلاح بدونم معامله میکنم. دره عطر باران توی کار شما دخالت نمیکنه.»
خندهای از لبانم خارج شد.
انگار انجمن استادانِلطفش دوز و کلکخنده و نیرنگ بود.
از آنجا که وضعیتخنده برایم سرگرمکننده بود، ازمیشنوم بانوی وزغ آهنی پرسیدم:
«مادام، تو چیکار میکنی؟»
بانوی وزغ آهنیخوشحالم قبل از جواب دادنقبل نگاهی به بقیه انداخت.
«من، البته که از دستور رهبر فرقهخشکی اطاعت میکنم. همونطور که دفعه قبل قولاینکه دادم، دشمن رهبر فرقه نمیشم. قول، قوله.»
ارباب دره گل روان گفت:
«منم قصدازش ندارم کورکورانه همچینبار زهرماری رو بخورم.»
سرم را تکانخوشحالم دادم و برایاومده آنها هم دست زدم.
«عالیه. چه نگرش باشکوهی.»
ناگهان، ارباب جوان سفیدروخنده آهی طولانی کشید، ماسکش راکارتون برداشت و روی میز گذاشت.
«...پس هر چهارکار تاتون میخواید بهیکی دست من بمیرید؟»
برای لحظهای موخوشحالم به تنم سیخ شدقبل و بازوهایم را مالیدم.
«اه، چه اعتمادبهنفس حالبههمزنی.»
انگار که چیزی راخنده فراموش کرده باشم، بهمیشنوم بانوی وزغ آهنی گفتم:
«آه، مادام.»
«بله.»
«تو و ارباب درهچیزا گل روان، لطفاً یهکرد لحظه بلند شید. سریع.»
بانوی وزغ آهنی از جا پریدکرد و ارباب دره گل روان رااینکه که نشسته بود، با خود بلند کرد.
سرم راازش تکان دادممیکشم و گفتم:
«خوبه. حالاکرد سه قدممیشنوم برید عقب. برو.»
بانوی وزغ آهنیلطفش و ارباب درهخنده گل روان عقب رفتند.
دوباره سرم رابریدم تکان دادم و بعدخوشحالم با دست اشاره کردم.
«حالا گم شید عقب.»
«بله.»
«این جایزهت بابت خنجر وزغبریدم درخشان و اعتمادیه که کردی.میشنوم به عقب رفتن ادامه بدید.»
با چند کلمه غیرمنتظره،خنده آن دو نفر رامیشنوم از میدان نبرد حذف کردم.
ارباب جوان سفیدرو خطرناک بود، اما اینمیزنم ریسک هم وجود داشت که آن دوبریدم نفر در حمله من گیر بیفتند و بمیرند.
ارباب جوان سفیدرو با دیدن اینکهاومده من بهطور غیرمنتظرهای آن دو راشده از مهلکه خارج کردم، لبخند زد.
«خب خب، عجب جوان عجیبی.»
تازه آن موقع بودخنده که به چهره واقعیمیشنوم ارباب جوان سفیدرو نگاه کردم.
مردی خوشقیافهازش در اوایلمیکشم سیسالگی بود.
برداشتن ماسک به این معنی بود که او قصدسوال نداشت بگذارد کسی که چهرهاش را دیده زنده بماند؛قراره یک روانشناسی رایج میان کسانی که با ماسک بازی میکنند.
میخواستم برگردم و استادانی را که اربابخشکی جوان سفیدرو با خود آورده بود چکاینکه کنم، اما این مرتیکه قطعاً حضور قدرتمندی داشت.
بنابراین نمیتوانستم پشتم را بهخشکی او کنم، چون ممکن بوداومده حین این کار غافلگیر شوم.
در آن لحظه، اربابمیکشم دره عطر باران آرامقشنگ از جایش بلند شد.
ارباب جوان سفیدروخوشحالم پوزخندی زد واومده به او دستور داد:
«ارباب دره، جلوی من از این مزخرفاتِ بیطرفی تلاوت نکن. کار رهبراومده فرقه هائو رو با دستای خودت تموم کن. مشکل تو فقط سم نیست.پیداش جونِ آدمای دره عطر باران به تصمیم تو بستگی داره. رهبر فرقه هائو.»
«چیه؟»
ارباب جوان سفیدرو درمیکشم حالی که به منقشنگ نگاه میکرد، لبخند زد.
«تو هم باید سعیمیشنوم کنی تهدیدش کنی. کنجکاوم ببینمسوال حرف کی رو گوش میده.»
«بهبه، بالاخره یهلطفش رفیق پیدا شد کهخشکی میدونه چطور تفریح کنه.»
سرم را تکان دادم و بعدکرد ارباب دره عطر باران را کهاینکه سر دوراهی مانده بود، تهدید کردم:
«اگه سفیدرو ببره، تو یه برده باقی میمونی. اگه من ببرم، آزاد میشی. من فرمانده پیشقراولخشکی جبهه آزادیبخش بردگان موریم هستم، و همچنین ارتش مرکزی؛ ارتش مرکزی و همزمان گارد عقب؛ گاردمیگن عقب و در عین حال مسئول تدارکات؛ مسئول تدارکات و همزمان فرمانده کل قوا، رهبر فرقه هائو.»
ارباب جوانکرد سفیدرو سرشمیشنوم را تکان داد.
«درست همونطور کهلطفش یوپ یاهونگ گفت،خنده یه حرومزاده کاملاً دیوونه.»
چشمانم در چشمان ارباب جوان سفیدرو قفلخوشحالم شد و همزمان دستمان را دراز کردیماطراف و با نیروی کف دست به هم کوبیدیم.
بوم!
دست راست من و دست چپاومده ارباب جوان سفیدرو به هم برخوردشده کردند و نیروی کف دست آزاد شد.
در آن لحظه، هر دوبریدم سرمان را چرخاندیم تا بهمیشنوم ارباب دره عطر باران نگاه کنیم.
«...»
ارباب دره عطر باران با دیدن اینکه ما درمیره یک رقابت نیروی کف دست قفل شدهایم، به آرامی دستمیشنوم چپش را حرکت داد و قبضه شمشیرِ کمرش را گرفت.
این حالتِ کشیدن شمشیر بود.
ارباب دره عطر بارانچیزا برای اولین بار پوزخندیکرد زد و دهان باز کرد:
«کی رو باید بکشم...؟»
پشت سرم، چندینکار شمشیر همزمان ازیکی غلاف بیرون کشیده شد.
صدای خنده استادخوشحالم یوک-هاپ را ازاومده پشت سر شنیدم.
«رهبر فرقه، قرارهلطفش اونجا بمیری؟ فکر کنمخشکی یه کم ناامید بشم.»
کمی آنطرفتر، بانوی وزغ آهنی یک سلاح مخفیمیشنوم از ردایش بیرون کشید و ارباب دره گلشده روان هم در کنارش به آرامی شمشیرش را کشید.
از عقب، صدایکار شیطنتآمیز یوپ یاهونگیکی را هم میشنیدم.
«رهبر فرقه، به نظر میاد امروزاومده راهی اون دنیا میشی. چی شد کهداری با پای خودت اومدی توی لونه ببر؟»
با قلبیردیفیه راضی سرمچیزا را تکان دادم.
چه کسیچیزا خیانت میکرد وخشکی چه کسی نه؟
آدمیزاد هرگز نمیتواند قلب انسانها رایکی واقعاً بشناسد، و حتی نمیتواند یکلطفش وجب جلوتر از آینده را ببیند.
حتی در میان این اوضاع،کارتون ناگهان به یاد حرفهای ارشدِاطراف مردِ واقعیام، ارشد هو افتادم.
حرفهایش، اینکه حتی اگر دوباره متولدخنده میشد باز هم میخواست در موریماومده زندگی کند، دقیقاً همان احساسات خودم بود.
برای اولین بار بعدخنده از مدتی بسیار طولانی،میشنوم حس کردم دانتینم تکان خورد.
این اولین بار از زمانیبار بود که یشم بهشتی راعجب در صخره قتلعام مطلق بلعیده بودم.
آن زمان، حس میکردم وسط دانتینماومده با چاقو تمیز بریده شده وشده به دو توده تقسیم شده است.
اما حالا، کمی فرق داشت.
دانتین که به یین و یانگ تقسیم شده بود، انگاراومده داشت پا به پای من دیوانه میشد؛ به سمت هم هجوممیگن میبردند، برخورد میکردند و مثل قلبِ دیوانهی خودم در هم میپیچیدند.
چطور بایدازش این شکلمیکشم را توصیف کنم؟
مثلاً...
...
...
...
تایجی؟