---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 172: مثل قلب کج‌وکوله‌ی من • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 172: مثل قلب کج‌وکوله‌ی من

0

ارباب دره عطر باران‌چیزا​ زنی بود که در دهه‌خوشحالم​ سی زندگی‌اش به سر می‌برد.

بانوی وزغ آهنی و ارباب دره گل روان هم‌کارتون​ سن‌وسال مشابهی داشتند، برای همین بیشتر شبیه سه دوست‌اون​ هم‌دوره به نظر می‌رسیدند تا کله‌گنده‌هایی که درگیر سلسله‌مراتب باشند.

می‌توانستم احتیاط را در رفتار ارباب دره گل‌قشنگ​ روان حس کنم، در حالی که لجبازی و‌خشکی​ غرور انگار بارزترین ویژگی‌های ارباب دره عطر باران بود.

ارباب دره عطر باران‌می‌شنوم​ که او هم داشت‌اینکه​ مرا برانداز می‌کرد، پرسید:

«رهبر فرقه، به‌لطفش​ چه دلیلی به‌خنده​ دیدن ما اومدید؟»

سؤالش برایم عجیب‌بریدم​ بود و لحظه‌ای‌کرد​ به فکر فرو رفتم.

به نظر می‌رسید ارباب دره عطر باران هنوز‌قشنگ​ خبر نداشت که من آن مدیر میانی را‌خشکی​ در مسافرخانه رویای بهاری تا حد مرگ کتک زده‌ام.

این یعنی مدت زیادی طول کشیده‌اومده​ تا یئوپ یاهونگ برود و گزارش‌شده​ ما را به ارباب جوان سفیدرو بدهد.

نگاهی به خنجر‌لطفش​ وزغ درخشان انداختم‌خنده​ و جواب دادم:

«یه چیزی هست که باید‌خشکی​ بهت بگم. یه چیزی هم هست‌قبل​ که میخوام بپرسم. بانوی وزغ آهنی.»

بانوی وزغ‌ازش​ آهنی بلافاصله‌می‌کشم​ جواب داد:

«بله، رهبر فرقه.»

به خنجر‌ردیفیه​ وزغ درخشان اشاره‌بریدم​ کردم و گفتم:

«خیلی خوب دارم ازش کار می‌کشم. هر بار که‌کارتون​ به یکی خنجر می‌زنم، قشنگ تا ته فرو میره.‌اون​ عجب خنجر ردیفیه. به لطفش خیلی چیزا رو بریدم.»

بانوی وزغ آهنی‌کار​ خنده خشکی کرد‌یکی​ و جواب داد:

«خوشحالم که‌کرد​ می‌شنوم به‌می‌شنوم​ کارتون اومده.»

قبل از اینکه از‌چیزا​ ارباب دره عطر باران سوال‌خوشحالم​ کنم، نگاهی به اطراف انداختم:

«ارباب دره، برام سوال شده، خبر‌کرد​ داری اون مرتیکه که بهش میگن‌اینکه​ ارباب جوان سفیدرو کی قراره پیداش بشه؟»

ارباب دره عطر‌کار​ باران ابرو در هم‌می‌زنم​ کشید و جواب داد:

«این چیزیه که من نمیدونم. اون کسی‌قبل​ نیست که بخواد به من جواب پس‌اون​ بده. چرا دنبالشی؟ بیا بریم سر اصل مطلب.»

«اصل مطلب... آها. اینجا کی اون زهری‌خشکی​ که ارباب جوان سفیدرو داده رو کوفت‌اینکه​ کرده؟ بانوی وزغ آهنی، تو هم خوردی؟»

بانوی وزغ‌چیزا​ آهنی دستش‌خنده​ را تکان داد:

«آه، من نه.‌کار​ ارباب دره گل‌یکی​ روان هم نخورده.»

«پس فقط‌کرد​ ارباب دره‌می‌شنوم​ عطر باران خورده؟»

قیافه ارباب‌ردیفیه​ دره عطر باران‌بریدم​ توی هم رفت.

احتمالاً به خاطر این‌خنده​ بود که من مدام داشتم‌کارتون​ خودمونی و بی‌تربیت حرف می‌زدم.

همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌می‌کشم​ ارباب دره عطر باران هم‌میره​ احترام گذاشتن را کنار گذاشت:

«رهبر فرقه، دقیقاً چرا داری در‌اومده​ موردش می‌پرسی؟ منم که دارم زجر‌شده​ می‌کشم چون اون کوفتی رو خوردم.»

من هم رسمی‌لطفش​ و غیررسمی را‌خنده​ قاطی کردم و گفتم:

«میدونم چون قبلاً با هم معامله‌ای نداشتیم حرفم زیاد خریدار نداره، ولی این رو از سر خیرخواهی‌داری​ بهت میگم. اون پادزهری که ارباب دره داره میخوره، پادزهر نیست. برعکس، موادی توشه که باعث اعتیاد میشه،‌بیا​ واسه همین اگه مصرفش رو قطع کنی، انواع و اقسام بلاها سرت میاد. نمیدونم خبر داری یا نه.»

ارباب دره عطر باران‌می‌کشم​ با قیافه‌ای شوکه شده‌قشنگ​ به من خیره شد.

بانوی وزغ‌کرد​ آهنی از‌می‌شنوم​ من پرسید:

«رهبر فرقه، این حقیقت داره؟»

«مادام، آخه مرض دارم الکی پاشم بیام‌خوشحالم​ همچین جایی و همچین چرت و پرتی بگم‌برام​ اگه راست نباشه؟ قیافم شبیه یه حروم‌زاده‌ی دیوونه‌ست؟»

بانوی وزغ آهنی پرسید:

«منو ببخشید،‌کرد​ ولی شما‌می‌شنوم​ از کجا فهمیدید؟»

انگشتم را‌ردیفیه​ به سمت‌چیزا​ بیوک گیوم گرفتم:

«ما یه طبیب کاردرست داریم. اول سعی کردیم سم بیوک گیوم رو خنثی کنیم، ولی شکست خوردیم. اینکه حرفم رو باور کنی یا‌پیداش​ نه رو فعلاً بذار کنار. بذار تهش رو بهت بگم: هر چی بیشتر اون پادزهر رو بخوری، بدبخت‌تر میشی. یعنی علائم ترک کردنش وحشتناکه.‌تکان​ این دارو واسه درمان سم نیست، واسه اینه که مجبورت کنن با ارباب جوان سفیدرو همکاری کنی تا بتونی پادزهر بگیری. فهمیدن حرفام سخته؟»

بانوی وزغ آهنی جواب داد:

«راستش، ارباب دره گل روان خودش توی‌قبل​ سم‌شناسی وارده، واسه همین اومده بود تا‌اون​ ارباب دره عطر باران رو معاینه کنه.»

«خب؟ نتیجه؟»

«ما هم‌چیزا​ نتونستیم چیزی رو‌خشکی​ با قطعیت بفهمیم.»

سری تکان دادم.

«خوبه. انگار‌کرد​ بحث داره به‌کارتون​ یه جاهایی میرسه.»

ارباب دره عطر باران‌چیزا​ که به نظر آدم‌کرد​ تیزی می‌آمد، دهان باز کرد:

«رهبر فرقه، دلیلت چیه که‌خشکی​ این همه راه کوبیدی اومدی‌اومده​ اینجا تا اینا رو بگی؟»

چیزهای زیادی بود که‌می‌کشم​ می‌توانستم بگویم، اما تا‌قشنگ​ حد ممکن خلاصه جواب دادم:

«من دشمن زیاد دارم. این‌ور هستن، اون‌ور هستن. جناح غیرمتعارف دشمن منه. یه بخشی از جناح ارتدوکس هم دشمن منه. به‌زودی، فرقه شیطانی‌چیزیه​ هم دشمنم میشه. درگیری‌های اخیری که با این یاروها داشتم فقط ظاهر قضیه‌ست. من که در هر صورت برنامه داشتم همه‌شون رو تا حد‌قیافه​ مرگ بزنم... و جناح سه ارباب جوان چشمم رو گرفت. یه کم آمار درآوردم و فهمیدم ارباب جوان سفیدرو نوچه پسر رهبر فرقه شیطانیه.»

ارباب دره عطر باران پرسید:

«چه مسخره. اینا رو میدونی و‌کرد​ بازم اینطوری خودت رو نشون میدی؟‌اینکه​ مگه فرقه هائو چقدر قدرت داره؟»

سرم را تکان دادم:

«من یه کم سرم شلوغه، واسه همین‌قبل​ برنامه دارم قبل از اینکه فرقه هائو قدرتمند‌مرتیکه​ بشه دعوا رو شروع کنم. چرا... مشکلی داری؟»

ارباب دره عطر باران طرز‌بریدم​ حرف زدنم را آن‌قدر مسخره‌می‌شنوم​ دید که خنده‌ای توخالی کرد.

«هه هه.»

ارباب دره عطر باران‌می‌کشم​ نگاهی به اطراف انداخت و‌میره​ خطاب به بیوک گیوم گفت:

«بیوک گیوم،‌کرد​ بیا اینجا‌می‌شنوم​ یه کمکی بکن.»

بیوک گیوم‌ردیفیه​ با لحنی‌چیزا​ خشک جواب داد:

«جایگاه من نیست که دخالت کنم. با‌خوشحالم​ خود رهبر فرقه حرف بزنید. اون چیزی‌اطراف​ که در مورد سم و پادزهر گفت حقیقته.»

در همان لحظه، یکی از زیردستان از کنار‌قشنگ​ بیوک گیوم رد شد و با عجله خودش‌خشکی​ را به کنار ارباب دره عطر باران رساند.

«ارباب دره،‌کرد​ ارباب جوان‌می‌شنوم​ سفیدرو رسید.»

ارباب دره عطر‌لطفش​ باران با لحنی‌خنده​ آرام جواب داد:

«راهنماییش کن داخل.»

چشم‌های همه با‌کار​ نگرانی به این‌سو‌یکی​ و آن‌سو می‌چرخید.

من کلاه حصیری‌ام را سرم گذاشته بودم و پشتم به‌اطراف​ ورودی بود، اما به محض اینکه فهمیدم ارباب جوان سفیدرو‌بشه​ دارد از پشت نزدیک می‌شود، پشت سرم حسابی داغ شد.

با این حال، به‌چیزا​ بررسی حالت چهره ارباب‌کرد​ دره عطر باران ادامه دادم.

ارباب دره‌چیزا​ عطر باران‌خنده​ مدام آه می‌کشید.

قبل از اینکه بتوانم‌می‌کشم​ چیزی بگویم، صدای ارباب‌قشنگ​ جوان سفیدرو شنیده شد.

«ارباب دره، خیلی وقت‌می‌شنوم​ بود ندیده بودمتون... آه،‌اینکه​ می‌بینم که مهمون دارید.»

فقط ارباب جوان سفیدرو‌چیزا​ نبود؛ اساتیدی همراهش بودند که‌خوشحالم​ صدای قدم‌هایشان تقریباً شنیده نمی‌شد.

از روی صدای نزدیک‌خنده​ شدن قدم‌هایشان، سطح هنرهای رزمی‌کارتون​ و تعدادشان را تخمین زدم.

تعدادشان زیاد نبود، ولی آن‌قدر استاد‌یکی​ آمده بود که بتوانند کل دره‌لطفش​ عطر باران را با خاک یکسان کنند.

ارباب جوان سفیدرو درست کنار من ظاهر شد‌کرد​ و روی یک صندلی خالی نشست و به‌اطراف​ آدم‌هایی که دور میز جمع شده بودند نگاه کرد.

یک ماسک سفید روی صورتش‌خشکی​ زده بود و دیدن قیافه‌اش‌اومده​ باعث شد پقی بزنم زیر خنده.

«عجب مرتیکه احمقیه.»

ارباب دره‌کرد​ عطر باران با‌کارتون​ لحنی تلخ گفت:

«ارباب جوان، تشریف آوردید.»

ارباب جوان‌چیزا​ سفیدرو در پاسخ‌خشکی​ سری تکان داد.

«همون‌طور که از ارباب دره عطر‌یکی​ بارانِ بانفوذ انتظار میره. شما واقعاً دوستان‌چیزا​ زیادی توی موریم دارید. لطفاً معرفیشون کنید.»

ارباب دره عطر باران دستش‌کارتون​ را بلند کرد و آن‌ها‌اطراف​ را به ترتیب معرفی کرد:

«ایشون ارباب دره گل روان‌بریدم​ هستن، ایشون بانوی وزغ آهنی،‌می‌شنوم​ و ایشون هم رهبر فرقه هائو.»

ارباب جوان سفیدرو زیر‌خنده​ خنده زد و با‌می‌شنوم​ تأکید سرش را تکان داد.

«از دیدن‌ازش​ همگی خوشبختم.‌می‌کشم​ یئوپ یاهونگ.»

از پشت‌کرد​ سر، صدای یئوپ‌کارتون​ یاهونگ شنیده شد.

«بله، ارباب جوان.»

یئوپ یاهونگ که با‌خنده​ تمام سرعت دویده بود، به‌کارتون​ ارباب جوان سفیدرو نگاه کرد.

«صدام کردید.»

ارباب جوان سفیدرو‌خوشحالم​ انگشتانش را به عقب‌قبل​ و جلو حرکت داد.

«رهبر فرقه هائو که گفتی...‌بریدم​ نکنه همین رهبر فرقه هائو‌می‌شنوم​ باشه که الان اینجا نشسته؟»

وقتی سرم را برگرداندم،‌خنده​ یئوپ یاهونگِ شوکه شده‌می‌شنوم​ قدمی به عقب برداشت.

«آه، بله. درسته.»

من با شادترین لحنی که‌کارتون​ می‌توانستم، خطاب به یئوپ یاهونگ‌اطراف​ که حسابی جا خورده بود گفتم:

«جوانمرد یئوپ، تو هم اینجایی؟»

«آه، بله.»

از سر بی‌حوصلگی،‌کار​ همین‌طوری یک مشت‌یکی​ چرت و پرت گفتم:

«چیزی که‌کرد​ خواسته بودم‌می‌شنوم​ رو آماده کردی؟»

چشم‌های یئوپ‌ردیفیه​ یاهونگ گرد شد‌بریدم​ و جواب داد:

«این چه‌چیزا​ دری و‌خنده​ وری‌ایه داری میگی؟»

«خفه شو و‌کار​ برو عقب. جای تو‌می‌زنم​ نیست که دخالت کنی.»

«ولی...»

لحظه‌ای که ارباب جوان‌چیزا​ سفیدرو سرش را برگرداند، یئوپ‌خوشحالم​ یاهونگ سرش را پایین انداخت.

«اون یه حروم‌زاده‌بریدم​ دیوونه‌ست، لطفاً درک‌کرد​ کنید ارباب جوان.»

ارباب جوان‌ازش​ سفیدرو هم دستش‌بار​ را تکان داد.

«بکش عقب.»

«بله.»

یوپ یاهونگ مثل وزیری که‌خشکی​ در برابر پادشاه تعظیم می‌کند،‌اومده​ عقب‌عقب رفت و بعد چرخید.

با دیدن‌ازش​ عقب‌نشینی او،‌می‌کشم​ زیر لب گفتم:

«عجب سیرک مسخره‌ای.»

ارباب جوان سفیدرو‌لطفش​ به ارباب دره‌خنده​ عطر باران نگاه کرد.

«ارباب دره، معنی این کار‌خشکی​ چیه؟ نگو که برام تله‌اومده​ گذاشتی؟ چرا رهبر فرقه هائو اینجاست؟»

ارباب دره‌ازش​ عطر باران‌می‌کشم​ بی‌درنگ جواب داد:

«رهبر فرقه هائو هم همین الان رسید. این اولین باره که می‌بینمش. اگه شما دو تا‌بهش​ حسابی با هم دارید، خودتون حلش کنید. به من ربطی نداره. اون به محض رسیدن ادعا‌بریم​ کرد که پادزهر در واقع سمه. پس این مسئله‌ایه که خودِ ارباب جوان باید جوابش رو بده.»

ارباب دره عطر باران‌چیزا​ خیلی ترتمیز خودش را‌کرد​ از مهلکه بیرون کشید.

ارباب جوان‌چیزا​ سفیدرو به‌خنده​ من نگاه کرد.

«...»

قطعاً به نظر‌خوشحالم​ می‌رسید که در‌اومده​ زمان مناسبی رسیده‌ام.

به هر حال، حالا که ارباب‌خنده​ جوان سفیدرو درست جلوی رویم بود،‌اومده​ کوچک‌ترین قصدی برای رها کردنش نداشتم.

ارباب جوان سفیدرو سه قرص‌خشکی​ از ردایش بیرون آورد و‌اومده​ مثل تاس روی میز انداخت.

سه قرص دقیقاً جلوی ارباب‌بار​ دره گل روان، بانوی وزغ‌عجب​ آهنی و من فرود آمدند.

ارباب جوان‌کرد​ سفیدرو با لحنی‌کارتون​ متفاوت صحبت کرد:

«شما سه نفر، اونا رو بخورید تا بذارم زنده بمونید. و تو ارباب‌قبل​ دره عطر باران، به نظر میاد نمی‌خوای پادزهرت رو بخوری؟ داری سر هر‌بشه​ پیچی ناسازگاری می‌کنی. باشه. اگه فکر می‌کنی می‌تونی زهر رو تحمل کنی، بسم‌الله.»

ارباب دره عطر باران نگاهی‌خشکی​ بین من و ارباب جوان سفیدرو‌قبل​ رد و بدل کرد و پرسید:

«ارباب جوان، طبق گفته رهبر فرقه هائو، اون پادزهر علائم ترک اعتیاد داره. داری بهم میگی به‌کرد​ خوردن اون پادزهر لعنتی ادامه بدم و تا آخر عمرم یه برده باشم؟ این چیزی نبود که سرش‌بشه​ توافق کردیم. واقعاً فکر کردی من کسی‌ام که از ترس مرگ تا آخر عمر سگِ یکی دیگه بشم؟»

من بابت جواب‌خوشحالم​ جسورانه ارباب دره عطر‌قبل​ باران برایش دست زدم.

شپ، شپ، شپ.

اما این بار،‌بریدم​ ارباب دره عطر باران‌خوشحالم​ رو به من کرد.

«و رهبر فرقه هائو، تو از گفتن این حرف‌ها چه هدفی داری؟ اگه هدفت دستگیری ارباب جوان‌کرد​ سفیدرو بود، اون درست روبه‌روته. به هر حال، شما دو تا باید اول مشکلتون رو حل کنید.‌پیداش​ من با برنده هر طور صلاح بدونم معامله می‌کنم. دره عطر باران توی کار شما دخالت نمی‌کنه.»

خنده‌ای از لبانم خارج شد.

انگار انجمن استادانِ‌لطفش​ دوز و کلک‌خنده​ و نیرنگ بود.

از آنجا که وضعیت‌خنده​ برایم سرگرم‌کننده بود، از‌می‌شنوم​ بانوی وزغ آهنی پرسیدم:

«مادام، تو چیکار می‌کنی؟»

بانوی وزغ آهنی‌خوشحالم​ قبل از جواب دادن‌قبل​ نگاهی به بقیه انداخت.

«من، البته که از دستور رهبر فرقه‌خشکی​ اطاعت می‌کنم. همون‌طور که دفعه قبل قول‌اینکه​ دادم، دشمن رهبر فرقه نمی‌شم. قول، قوله.»

ارباب دره گل روان گفت:

«منم قصد‌ازش​ ندارم کورکورانه همچین‌بار​ زهرماری رو بخورم.»

سرم را تکان‌خوشحالم​ دادم و برای‌اومده​ آن‌ها هم دست زدم.

«عالیه. چه نگرش باشکوهی.»

ناگهان، ارباب جوان سفیدرو‌خنده​ آهی طولانی کشید، ماسکش را‌کارتون​ برداشت و روی میز گذاشت.

«...پس هر چهار‌کار​ تاتون می‌خواید به‌یکی​ دست من بمیرید؟»

برای لحظه‌ای مو‌خوشحالم​ به تنم سیخ شد‌قبل​ و بازوهایم را مالیدم.

«اه، چه اعتمادبه‌نفس حال‌به‌هم‌زنی.»

انگار که چیزی را‌خنده​ فراموش کرده باشم، به‌می‌شنوم​ بانوی وزغ آهنی گفتم:

«آه، مادام.»

«بله.»

«تو و ارباب دره‌چیزا​ گل روان، لطفاً یه‌کرد​ لحظه بلند شید. سریع.»

بانوی وزغ آهنی از جا پرید‌کرد​ و ارباب دره گل روان را‌اینکه​ که نشسته بود، با خود بلند کرد.

سرم را‌ازش​ تکان دادم‌می‌کشم​ و گفتم:

«خوبه. حالا‌کرد​ سه قدم‌می‌شنوم​ برید عقب. برو.»

بانوی وزغ آهنی‌لطفش​ و ارباب دره‌خنده​ گل روان عقب رفتند.

دوباره سرم را‌بریدم​ تکان دادم و بعد‌خوشحالم​ با دست اشاره کردم.

«حالا گم شید عقب.»

«بله.»

«این جایزه‌ت بابت خنجر وزغ‌بریدم​ درخشان و اعتمادیه که کردی.‌می‌شنوم​ به عقب رفتن ادامه بدید.»

با چند کلمه غیرمنتظره،‌خنده​ آن دو نفر را‌می‌شنوم​ از میدان نبرد حذف کردم.

ارباب جوان سفیدرو خطرناک بود، اما این‌می‌زنم​ ریسک هم وجود داشت که آن دو‌بریدم​ نفر در حمله من گیر بیفتند و بمیرند.

ارباب جوان سفیدرو با دیدن اینکه‌اومده​ من به‌طور غیرمنتظره‌ای آن دو را‌شده​ از مهلکه خارج کردم، لبخند زد.

«خب خب، عجب جوان عجیبی.»

تازه آن موقع بود‌خنده​ که به چهره واقعی‌می‌شنوم​ ارباب جوان سفیدرو نگاه کردم.

مردی خوش‌قیافه‌ازش​ در اوایل‌می‌کشم​ سی‌سالگی بود.

برداشتن ماسک به این معنی بود که او قصد‌سوال​ نداشت بگذارد کسی که چهره‌اش را دیده زنده بماند؛‌قراره​ یک روانشناسی رایج میان کسانی که با ماسک بازی می‌کنند.

می‌خواستم برگردم و استادانی را که ارباب‌خشکی​ جوان سفیدرو با خود آورده بود چک‌اینکه​ کنم، اما این مرتیکه قطعاً حضور قدرتمندی داشت.

بنابراین نمی‌توانستم پشتم را به‌خشکی​ او کنم، چون ممکن بود‌اومده​ حین این کار غافلگیر شوم.

در آن لحظه، ارباب‌می‌کشم​ دره عطر باران آرام‌قشنگ​ از جایش بلند شد.

ارباب جوان سفیدرو‌خوشحالم​ پوزخندی زد و‌اومده​ به او دستور داد:

«ارباب دره، جلوی من از این مزخرفاتِ بی‌طرفی تلاوت نکن. کار رهبر‌اومده​ فرقه هائو رو با دستای خودت تموم کن. مشکل تو فقط سم نیست.‌پیداش​ جونِ آدمای دره عطر باران به تصمیم تو بستگی داره. رهبر فرقه هائو.»

«چیه؟»

ارباب جوان سفیدرو در‌می‌کشم​ حالی که به من‌قشنگ​ نگاه می‌کرد، لبخند زد.

«تو هم باید سعی‌می‌شنوم​ کنی تهدیدش کنی. کنجکاوم ببینم‌سوال​ حرف کی رو گوش میده.»

«به‌به، بالاخره یه‌لطفش​ رفیق پیدا شد که‌خشکی​ می‌دونه چطور تفریح کنه.»

سرم را تکان دادم و بعد‌کرد​ ارباب دره عطر باران را که‌اینکه​ سر دوراهی مانده بود، تهدید کردم:

«اگه سفیدرو ببره، تو یه برده باقی می‌مونی. اگه من ببرم، آزاد می‌شی. من فرمانده پیشقراول‌خشکی​ جبهه آزادی‌بخش بردگان موریم هستم، و همچنین ارتش مرکزی؛ ارتش مرکزی و همزمان گارد عقب؛ گارد‌میگن​ عقب و در عین حال مسئول تدارکات؛ مسئول تدارکات و همزمان فرمانده کل قوا، رهبر فرقه هائو.»

ارباب جوان‌کرد​ سفیدرو سرش‌می‌شنوم​ را تکان داد.

«درست همون‌طور که‌لطفش​ یوپ یاهونگ گفت،‌خنده​ یه حروم‌زاده کاملاً دیوونه.»

چشمانم در چشمان ارباب جوان سفیدرو قفل‌خوشحالم​ شد و همزمان دستمان را دراز کردیم‌اطراف​ و با نیروی کف دست به هم کوبیدیم.

بوم!

دست راست من و دست چپ‌اومده​ ارباب جوان سفیدرو به هم برخورد‌شده​ کردند و نیروی کف دست آزاد شد.

در آن لحظه، هر دو‌بریدم​ سرمان را چرخاندیم تا به‌می‌شنوم​ ارباب دره عطر باران نگاه کنیم.

«...»

ارباب دره عطر باران با دیدن اینکه ما در‌میره​ یک رقابت نیروی کف دست قفل شده‌ایم، به آرامی دست‌می‌شنوم​ چپش را حرکت داد و قبضه شمشیرِ کمرش را گرفت.

این حالتِ کشیدن شمشیر بود.

ارباب دره عطر باران‌چیزا​ برای اولین بار پوزخندی‌کرد​ زد و دهان باز کرد:

«کی رو باید بکشم...؟»

پشت سرم، چندین‌کار​ شمشیر همزمان از‌یکی​ غلاف بیرون کشیده شد.

صدای خنده استاد‌خوشحالم​ یوک-هاپ را از‌اومده​ پشت سر شنیدم.

«رهبر فرقه، قراره‌لطفش​ اونجا بمیری؟ فکر کنم‌خشکی​ یه کم ناامید بشم.»

کمی آن‌طرف‌تر، بانوی وزغ آهنی یک سلاح مخفی‌می‌شنوم​ از ردایش بیرون کشید و ارباب دره گل‌شده​ روان هم در کنارش به آرامی شمشیرش را کشید.

از عقب، صدای‌کار​ شیطنت‌آمیز یوپ یاهونگ‌یکی​ را هم می‌شنیدم.

«رهبر فرقه، به نظر میاد امروز‌اومده​ راهی اون دنیا می‌شی. چی شد که‌داری​ با پای خودت اومدی توی لونه ببر؟»

با قلبی‌ردیفیه​ راضی سرم‌چیزا​ را تکان دادم.

چه کسی‌چیزا​ خیانت می‌کرد و‌خشکی​ چه کسی نه؟

آدمیزاد هرگز نمی‌تواند قلب انسان‌ها را‌یکی​ واقعاً بشناسد، و حتی نمی‌تواند یک‌لطفش​ وجب جلوتر از آینده را ببیند.

حتی در میان این اوضاع،‌کارتون​ ناگهان به یاد حرف‌های ارشدِ‌اطراف​ مردِ واقعی‌ام، ارشد هو افتادم.

حرف‌هایش، اینکه حتی اگر دوباره متولد‌خنده​ می‌شد باز هم می‌خواست در موریم‌اومده​ زندگی کند، دقیقاً همان احساسات خودم بود.

برای اولین بار بعد‌خنده​ از مدتی بسیار طولانی،‌می‌شنوم​ حس کردم دانتینم تکان خورد.

این اولین بار از زمانی‌بار​ بود که یشم بهشتی را‌عجب​ در صخره قتل‌عام مطلق بلعیده بودم.

آن زمان، حس می‌کردم وسط دانتینم‌اومده​ با چاقو تمیز بریده شده و‌شده​ به دو توده تقسیم شده است.

اما حالا، کمی فرق داشت.

دانتین که به یین و یانگ تقسیم شده بود، انگار‌اومده​ داشت پا به پای من دیوانه می‌شد؛ به سمت هم هجوم‌میگن​ می‌بردند، برخورد می‌کردند و مثل قلبِ دیوانه‌ی خودم در هم می‌پیچیدند.

چطور باید‌ازش​ این شکل‌می‌کشم​ را توصیف کنم؟

مثلاً...

...

...

...

تایجی؟

ناولها | novelha.net