چپتر 191: مسیر زاها
0به افکار «شیطان شمشیر» احترام میذارم وزندگی قبول دارم که اگه «ارباب جوان سوم»تعقیب توی «برکه عقاب سفید» میمرد، دردسر میشد.
ولی مگه دلاوقات آدم به همینمیکشتم سادگی راضی میشه؟
طبیعتاً، اصلاًساخته به مذاقمبمونه خوش نیومد.
با این حال، مود من همیشه دمدمیه و وقتی به «شیطان شهوت»ِاینه بدبخت، «شیطان شبح»ِ رو اعصاب و «شیطان شمشیر» که یک دیوونهی جنتلمنهراست نگاه کردم که تو اتاقم جمع شده بودن، حس بدم کمکم پرید.
با خودمحساب حساب کنی، میشدیمچهار چهار تا احمق.
تو زندگی قبلیم، اکثر اوقات تنهایی میجنگیدم، میکشتم،میشدم تعقیب میشدم و تنهایی رد میدادم؛ ولی الان،نیست خلبازی درآوردن کنار این احمقها اونقدرها هم بد نیست.
هر چقدر هم که دیوونهبازی دربیارن، اونامهمتره استادهایی بودن که میتونستن دوشبهدوش من جلویبرنامه دشمنهایی که قصد داشتم باهاشون روبرو بشم، بجنگن.
به لطف اونا، اون حس گندیساخته که بابت زنده گذاشتن مرتیکهای مثل اربابآرومآروم جوان سوم داشتم، خیلی زود فراموش شد.
حالا که فکرش رومیشدیم میکنم، احتمالش کمه که دوبارهاکثر جلوم سبز بشه تا بکشمش.
حدس میزنم کارش توسطتنهایی برادراش، یا یه قاتلیمیشدم که اونا میفرستن ساخته بشه.
چه اونساخته حرومزاده زندهبمونه بمونه چه بمیره.
چیزی که الان مهمتره اینهمیفرستن که دارم آرومآروم شرورهای زندگیچیزی قبلیم رو به سمت روشنایی میارم.
برنامه دارم که این احمقهای عضواحمق «انجمن شرورهای زندگی قبلی» رو بهمیجنگیدم راه راست... یعنی «مسیر زاها» هدایت کنم.
جناح متعارف،اکثر جناح شیطانی،تنهایی جناح غیرمتعارف.
نمیدونم.
راستش روتوسط بخوای، به منمیفرستن هیچ ربطی نداره.
ولی در موردکنی مسیری که میخواماحمق برم یه چیزایی میدونم.
کشتن کسایی که باید میمردن،میجنگیدم فرصت دادن به کسایی که نبایدخلبازی میمردن، و سپردن نتیجه به آسمانها.
همونطور که داشتم به اونبمیره احمقها نگاه میکردم و نفسشرورهای عمیق میکشیدم، شیطان شمشیر پرسید:
«رهبر فرقه، حالتبرادراش خوبه؟ نکنه داریساخته دچار انحراف چی میشی؟»
«من خوبم. شماها چطور؟»
شیطان شهوت بااوقات قیافهای پوچ ومیکشتم بدون فکر نگاهم کرد.
شیطان شبح همحرومزاده جوری که انگار مشکلیمهمتره نیست سر تکون داد.
«منم خوبم.»
شیطان شمشیر دوباره پرسید:
«...به نظر میاد بیماریتنهایی آتشِت عود کرده. یهمیشدم جام دیگه شراب آلو بزنیم؟»
سرم رو تکون دادم.
«هوی، بیخیال شراب آلو شو. فعلاً،ساخته توی مسافرخانه هزار مایلی میمونم یا یهآرومآروم جایی توی برکه عقاب سفید پیدا میکنم.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«هر طور راحتی.»
رو کردمساخته به شیطانبمونه شهوت و گفتم:
«فردا، چند نفر رو که بتونم روزمزدحرومزاده استخدام کنم بفرست مسافرخانه هزار مایلی. باید جنازههاسمت رو جمع کنم و مسافرخونه رو تمیز کنم.»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«ردیفش میکنم.اکثر احتمالاً دیوارها هممیجنگیدم تعمیر لازم دارن.»
از روی نیمکتحرومزاده بلند شدم وچیزی به اون احمقها گفتم:
«پس خوب استراحت کنید. حس میکنمساخته یه ذره به روشنبینی نزدیک شدم،اینه واسه همین امشب باید یکم تمرین کنم.»
شیطان شمشیرحساب با لبخندمیشدیم محوی گفت:
«موفق باشی.»
استاد یوک-هاپساخته بلند شدبمونه و بهم گفت:
«رهبر فرقه، یه کمقاتلی پول بده. باید جاییبمونه برای موندن پیدا کنم.»
«گدای لعنتی...»
«فراموش نکن کهاوقات زیردستات هرچی داشتم وتعقیب نداشتن رو غارت کردن.»
«تایید شد.»
چارهای نداشتم جز اینکه یهمیفرستن اسکناس از کیسه پولم دربیارمچیزی و بدم به استاد یوک-هاپ.
«قصاب» مرده بود، ولی منمیجنگیدم «هنر تیغه قصابی» وحشیانه و خشنخلبازی اون رو به ارث برده بودم.
تنها وارثساخته هنر تیغهبمونه قصابی، منم.
اصل باطنیتوسط هنر تیغهقاتلی قصابی سادهست.
این یه هنر شمشیرزنیه که توش مردیزندگی که درد فیزیکی رو حس نمیکنه، بیخیالِتعقیب هرگونه دفاع میشه تا فقط حمله کنه.
من با هنرهای رزمی مختلفیمیجنگیدم روبرو شدم، ولی هیچکدوم بهالان اندازه هنر تیغه قصاب وحشی نبودن.
یه هنرِ فوقالعاده وحشی، ولیبمیره شدیداً سخت برای مقابله بودشرورهای که همیشه در نبردها پیروز میشد.
حسِ راه رفتنبرادراش روی لبه مرگ وحرومزاده نابودی متقابل رو داشت.
هنر تیغه قصابی اونقدر قدرتمند بود که میتونست کسی بااوقات مهارت مشابه رو شکست بده و حتی با وجود کمبودکنار انرژی درونی، کارِ استادی با رتبه بالاتر رو تموم کنه.
البته، توی این پروسه، ریسک اینمیکشتم وجود داشت که چند تا ازدرآوردن اعضای بدن بیهوده به باد برن.
واسه همین، هنر تیغه قصابی رو بهمهمتره سبک خودم بازسازی کردم و تو راهِ رفتناحمقهای به مسافرخانه هزار مایلی، همینطوری عشقی تمرینش کردم.
من آدمیام که معمولاً بویی از خجالتحرومزاده نبرده، واسه همین در حالی که تیغه روسمت به شکل آشفتهای میچرخوندم، اینور و اونور میرفتم.
بعد از تمرکز کردن و مثلاحمق یه روانی بالا و پایین پریدن، فهمیدممیکشتم که این هنر رزمی دقیقاً خوراکِ دیوونههاست.
از مهارت سبکی استفادهتنهایی کردم و چاقوی قصابیمیشدم رو به جلو فرو کردم.
این سبکی بود که با چرخشهای کوتاه جلواینه میرفت و به محض اینکه حرکت دشمن روعضو تایید میکردم، سرم رو میدزدیدم و ضربه میزدم.
اگه قضیه اینه...
پیشروی و حمله،کنی میشه «فرم اولاحمق هنر تیغه قصابی».
جاخالی دادن واوقات حمله، میشه «فرممیکشتم دوم هنر تیغه قصابی».
همونطور که توی دل شببمیره میدویدم، فرم اول و دومشرورهای رو با هم ترکیب کردم.
هر از گاهی، هر وقت شمشیرها و سلاحهای مخفیِبمیره دشمنان خیالی به سمت بدنم پرتاب میشدن، میچرخیدم وبرنامه ضربه میزدم، فرو میکردم و چاقوی قصابی رو میچرخوندم.
تا جایی که ممکن بودچهار حرکت میکردم، درست مثل قصابی کهتنهایی سعی کرده بود من رو بکشه.
میدویدم، بعد با ارتفاع کم میپریدم تو هوا تامیدادم خنجر بزنم، در حال حرکت برش میدادم و حتیدیوونهبازی تو لحظه دفع کردن سلاح حریف، فاز حمله میگرفتم.
توی سرم، تمام لحظاتی کهبمیره قصاب بهم حمله کرده بودشرورهای تا من رو بکشه مرور میشد.
نیت کشتن، دلاوری وقاتلی وحشیگریِ قصاب داشت دوبارهبمونه توی دستهای من زنده میشد.
فرمهای اول و دوم روچهار دیوانهوار تکرار کردم تا بالاخره اونتنهایی فرم سومِ مشکلساز رو درک کردم.
تقدیم کردن بدنِ خودمتنهایی برای بریدن گلوی حریف، میشهمیدادم «فرم سوم هنر تیغه قصابی».
فرم سوم حقیقتاً وحشیانه بود.
اگه بخوام یه جورقاتلی دیگه بگم، یه روشبمونه اصلاحشده برای نابودی متقابل بود.
این جنگ روانیِ هنر تیغه قصابی بود؛ اینکه هم حریف وتنهایی هم خودم رو مجبور کنم همزمان زخمی بشیم، در حالی کهاونقدرها با چنان فشاری حمله میکنم که دشمن چارهای جز عقبنشینی نداشته باشه.
عجیب نبود که آخرش درمیجنگیدم حال فرار میجنگیدم و موقع عقبنشینیخلبازی ضربات چاقوی قصابی رو دفع میکردم.
اگه من تو چنین وضعیتی بودم،چیزی حتی یه استاد قدرتمند هم جلویروشنایی هنر تیغه قصابی به دردسر میافتاد.
به چرخوندن تیغهبرادراش ادامه دادم وساخته مهتاب تنها همدمم بود.
حتی وقتی یه شمشیر خیالی شکمم رو سوراخ میکرد،اکثر دست چپم رو قطع میکرد و زانوم رو میبرید،خلبازی من با چاقوی قصابی کلهی حریف رو به هوا میفرستادم.
این بار، وقتی بین زمین و هوا بودم، دست چپم رو دراز کردم،کنار تصور کردم شمشیر حریف توی کف دستم فرو رفته، و بعد ضربهای زدمقصد که با یک حرکت دو نیم میکرد و حریف خیالی رو از وسط شکافت.
همون لحظه،ساخته یه لرزه بهبمیره ستون فقراتم افتاد.
«آه... حقیقتاً که وحشیانهست.»
این هنر تیغه قصابی، هنرچهار رزمیایه که توش ذهنیت وحشیاوقات مستقیماً به فرمهاش وصل شده.
توی دلِ تاریک شب، تنهامیجنگیدم و وحشیانه میدویدم و فرمهای اول،خلبازی دوم و سوم رو تکرار میکردم.
انگار روحساخته قصاب بدنم روبمیره تسخیر کرده بود.
ولی خلقوکوی خودم اونقدر ضعیفمیفرستن نبود که بازیچهی یه شبحچیزی بشه، واسه همین اصلاً نترسیدم.
تو مسیرمحساب به سمتمیشدیم مسافرخانه هزار مایلی...
هنر تیغهاکثر قصابی رو کاملاًمیجنگیدم مال خودم کردم.
از اونجایی که واقعاً هنری بودچیزی که جنون توش موج میزد، تونستمروشنایی بدون هیچ سختیای توش استاد بشم.
با این حال، از کلمه «قصابی» خوشم نمیآمد وبمیره از آنجایی که به هر حال هنر تیغه قصاب رااحمقهای به ارث برده بودم، تصمیم گرفتم اسم جدیدی رویش بگذارم.
از این بهکنی بعد، اسمش «هنراحمق تیغه شیطان دیوانه» است.
به محض اینکه اسم جدیدی رویش گذاشتم، جلویمیشدم مسافرخانه هزار مایلی یک رقص شمشیر اجرا کردم تاچقدر آن سه فرم هنر تیغه قصابی را فراموش کنم.
قصد داشتم آنقدر بابمونه تیغه برقصم تا آن سهآرومآروم فرم کلاً از کلهام بپرد.
اگرچه مثل یک دیوانه زنجیری داشتم تنهاییحرومزاده میرقصیدم، اما یک قصاب خیالی زنده شد وسمت با هنر تیغه قصابیاش به من حمله کرد.
من به رقص شمشیرم ادامه دادم وزندگی آن هنر تیغه قصابی را با هنرتعقیب تیغه شیطان دیوانه خودم در هم کوبیدم.
در یک چشماوقات بر هم زدن، کلتعقیب بدنم تکهتکه شد، ولی...
هر چهساخته باشد منبمونه شیطان دیوانهام.
در حین اجرای رقص شمشیر، دوباره قصابحرومزاده را پارهپاره کردم، بدنش را بریدم وشرورهای با نیروی کف دستم کلهاش را خرد کردم.
بعد از خنثی کردن فرمچهار نابودی متقابلش، او را هماوقات از وسط به دو نیم کردم.
حالت بیخویشتنی...
آنقدر جوگیر شده بودم کهبمیره چاقوی قصابی را به سمت تابلویسمت مسافرخانه هزار مایلی پرتاب کردم و...
تق!
بلافاصله شمشیر چوبیام رامیشدیم بیرون کشیدم و رقص شمشیراکثر شکوفه آلو را اجرا کردم.
این رقص شمشیری بود کهمیجنگیدم هنر تیغه شیطان دیوانه را بهصورتخلبازی خودجوش در خود ذوب کرده بود.
در یک لحظه، درخت شکوفه آلوی مقر باند خرگوشآرومآروم سیاه به ذهنم آمد و چهره زیردستانی که بعد ازراه بازگشتم با آنها پیوند خورده بودم، از جلوی چشمانم گذشت.
به محض اینکه فکرِقاتلی «آسیب ندیدن» به طوربمونه طبیعی به ذهنم خطور کرد...
قدرت رقص شمشیرکنی شیطان دیوانه بهاحمق شدت ضعیف شد.
وقتی هیجانم فروکش کرد، شمشیرم را غلافتعقیب کردم، به هوا پریدم و چاقوی قصابی رااونقدرها که به تابلو گیر کرده بود بیرون کشیدم.
رقص شمشیر شکوفه آلو واقعاً قلمرو دشواری بود وآرومآروم حس کردم درستش این است که فقط بعد ازقبلی تسلط کامل بر هنر تیغه شیطان دیوانه سراغش بروم.
وارد مسافرخانه هزار مایلی شدمچهار که اجساد در آن پراکندهاوقات بودند و لحظهای نفس تازه کردم.
به نظر میرسید شیطان شهوت ازمیکشتم هنر یخ خود استفاده کرده، چوندرآوردن اجساد متلاشیشده همهجا به چشم میخوردند.
همان موقع،ساخته صدای تقوتوقی غیرمنتظرهبمیره به گوشم خورد.
«...»
وقتی به طبقه دوم رفتم، مردی بازندگی چهرهای رنگپریده که بالاتنهاش را به دیوارتعقیب تکیه داده بود، به من زل زده بود.
تمام بدنش میلرزید، انگارتنهایی که مورد اصابت هنرمیشدم یخ قرار گرفته بود.
یک لحظه تعجبحرومزاده کردم که چرا اینمهمتره یارو هنوز زنده است.
که فکرش را میکنم، این همان کسی بودبمونه که اول کار برای قصاب چرتوپرت میگفت، ولیروشنایی با نیروی کف دست اربابزاده سوم بیهوش شد.
در حالی که چاقوی قصابیچهار را در دست داشتم بهاوقات سمت مرد رفتم و گفتم:
«...پس زنده بودی. شانست زده.میجنگیدم همه رفقات مردن. ولی ازالان بدشانسی، گیر افتادی. مرتیکه عوضی. هاهاها...»
وقتی با لبخند چاقوی قصابیبمیره را بالا بردم، مردی که نشستهسمت تماشا میکرد، درجا از هوش رفت.
با دیدن کف سفیدیقاتلی که از دهانش جاری شدهبمیره بود، چاقو را عقب کشیدم.
«غش کرد؟ تأیید شد.»
با خودم فکر کردم وقتی بعداًمیکشتم به هوش آمد، با او مصاحبه میکنمکنار و به عنوان مسئول مسافرخانه استخدامش میکنم.
در هر صورت، صاحببمونه مسافرخانه بودن بهتر ازاینه مسئول مسافرخانه بودن است.
وظایف مسئول مسافرخانه شامل نظافت، آشپزی، تحویل غذا، سرویسدهی به مشتریان، سروکله زدنآرومآروم با دردسرسازها، داد و بیداد شنیدن، جارو کردن حیاط جلویی، پاک کردن تفمسیر و جذب مشتری است، علاوه بر صد و هفتاد و دو کار متفرقه دیگر.
از طرف دیگر، وظایف صاحب مسافرخانه شامل پول شمردن، چرتاوقات زدن، بیرون رفتن، گشت زدن، فضولی کردن و سرکوفت زدنکنار به مسئول مسافرخانه است که قطعاً راحتتر از مسئول بودن است.
خودم هم کمکم نیاز به استراحت داشتم، اما نمیتوانستممیدادم شب را کنار اجساد بگذرانم، پس چارهای نداشتم جز اینکهدربیارن چاقوی قصابی را به سمت سر مرد بیهوش پرتاب کنم.
ویژژژ! تق!
وقتی چاقوی قصابیبرادراش در دیوار بالای سرحرومزاده مرد بیهوش فرو رفت...
مردی که غشکنی کرده بود چشمانشاحمق را چهارتا کرد.
به محضاکثر اینکه نگاهمانتنهایی گره خورد، گفتم:
«پاشو تاساخته حد مرگبمونه کتکت نزدم.»
«بدنم یخ زده...»
وقتی با قدمهای بلندمیشدیم به سمتش رفتم، مردقبلیم مثل فنر از جا پرید.
«...»
چانه جوانک راحرومزاده گرفتم، اجزای صورتش رامهمتره بررسی کردم و پرسیدم:
«میدونی من کیام؟»
«تو رهبر فرقه هائو هستی.»
«تمیز کن، یا بمیر.»
«تمیز میکنم.»
«شروع کن.»
بعد از استخدام مرد، که احتمالاً یکیزندگی از محافظان اربابزاده سوم بود، به عنوان نظافتچی،میشدم چاقوی قصابی گیرکرده در دیوار را بیرون کشیدم.
همانطور که شیطان شهوتتنهایی گفته بود، سوراخی درمیشدم دیوار طبقه دوم وجود داشت.
روبرویش نشستمساخته و محو تماشایبمیره منظره شب شدم.
«...برو توتوسط آشپزخونه و یهمیفرستن کم مشروب بیار.»
مرد که میخواست نظافت را شروعاحمق کند به آشپزخانه رفت و بعد ازمیکشتم کمی سروصدا، مشروب آورد و کنارم گذاشت.
مشروب بیمزه رااوقات سر کشیدم و ازتعقیب منظره شب لذت بردم.
زمانی بود که بهبمونه نظر میرسید به زودیاینه خورشید صبحگاهی را خواهم دید.
صدای زیردست اربابزاده سوم رامیفرستن میشنیدم که در سکوت مشغولچیزی جمع کردن اجساد رفقای مردهاش بود.
مرد که مدتی تمیزکاریمیشدیم کرده بود، با لحنیقبلیم محتاط از من پرسید:
«...رهبر فرقه،اکثر جسارتاً اربابزاده سوممیجنگیدم هم فوت کردن؟»
«هنوز نمرده. اگه اینجابمونه میمرد دردسر میشد، واسهاینه همین رفقام گذاشتن زنده بمونه.»
«متوجه شدم.»
به شبحساب تاریک نگاهمیشدیم کردم و پرسیدم:
«چرا میپرسی؟»
«اگه اربابزاده سومحرومزاده بمیرن، همه محافظهاچیزی باید خودکشی کنن.»
«تأیید شد.»
با لحنی آرام پرسیدم:
«احیاناً میدونیاکثر اقامتگاه محققتنهایی سفیدپوش کجاست؟»
«تا حالاساخته این لقببمونه به گوشم نخورده.»
«اربابزاده سومتوسط چطوری بهقاتلی قصاب نزدیک شد؟»
«قصاب در اصل قاتلی بودچهار که با ارشد شیطان توهم معاملهتنهایی میکرد. برای همین جاش رو میدونستیم.»
«شیطان توهم قصاباوقات رو اجیر کرده بودتعقیب تا کسی رو بکشه؟»
«اون یه نیروی ذخیرهبمونه بود تا موقع تروراینه بقیه اربابزادهها وارد عمل بشه.»
«چه برادرهایتوسط فوقالعاده دلسوزی.قاتلی حرومزادههای احمق...»
چشمانم را بستمکنی و روز رااحمق به پایان رساندم.
به محضاکثر بستن چشمهایم، صورتمیجنگیدم قصاب را دیدم.
بعد، اربابزاده سوم کهبمونه زانو زده بود، داشتاینه به من چشمغره میرفت.
آنقدر با حرامزادههای دیوانه روبرومیفرستن شده بودم که حالا، تنهاچیزی کاری که میتوانستم بکنم خندیدن بود.
در مرز بینکنی رویا و واقعیت، بهزندگی مرد نظافتچی هشدار دادم:
«...کاری نکناکثر با چاقوتنهایی بیفتم دنبالت.»
«اطاعت.»
ناگهان، القاب دشمنان عمومی موریم، کسانی کهحرومزاده در زندگی قبلیام مثل من با آنها رفتارسمت میشد، بدون ترتیب خاصی به ذهنم خطور کرد.
شیطان سم، شیطان شبح، شیطان شهوت، قصاب،زندگی رهگذر منزوی، مهمان پرنده، شمشیر اول دریاچهتعقیب شرقی، امپراتور شرور و حتی شیطان بهشتی...
درست وقتی فکر میکردم کهمیجنگیدم در چنین زمان کوتاهی چقدرالان قویتر شدهام، خوابآلودگی به سراغم آمد.
اما با وجود زیردست اربابزاده سوم کهمهمتره مشغول تمیزکاری بود و وقایع مختلف زندگی گذشتهاماحمقهای که به یادم میآمد، نمیتوانستم به راحتی بخوابم.
چشمان خستهام را دوبارهقاتلی باز کردم و بینهایتبمونه به تاریکی قیرگون خیره شدم.
چون کار دیگریکنی نبود که انجام دهم،زندگی هوشیاریام را حفظ کردم.
و منتظر نور ماندم.