---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 191: مسیر زاها • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 191: مسیر زاها

0

به افکار «شیطان شمشیر» احترام می‌ذارم و‌زندگی​ قبول دارم که اگه «ارباب جوان سوم»‌تعقیب​ توی «برکه عقاب سفید» می‌مرد، دردسر می‌شد.

ولی مگه دل‌اوقات​ آدم به همین‌می‌کشتم​ سادگی راضی میشه؟

طبیعتاً، اصلاً‌ساخته​ به مذاقم‌بمونه​ خوش نیومد.

با این حال، مود من همیشه دمدمیه و وقتی به «شیطان شهوت»ِ‌اینه​ بدبخت، «شیطان شبح»ِ رو اعصاب و «شیطان شمشیر» که یک دیوونه‌ی جنتلمنه‌راست​ نگاه کردم که تو اتاقم جمع شده بودن، حس بدم کم‌کم پرید.

با خودم‌حساب​ حساب کنی، می‌شدیم‌چهار​ چهار تا احمق.

تو زندگی قبلیم، اکثر اوقات تنهایی می‌جنگیدم، می‌کشتم،‌می‌شدم​ تعقیب می‌شدم و تنهایی رد می‌دادم؛ ولی الان،‌نیست​ خل‌بازی درآوردن کنار این احمق‌ها اون‌قدرها هم بد نیست.

هر چقدر هم که دیوونه‌بازی دربیارن، اونا‌مهم‌تره​ استادهایی بودن که می‌تونستن دوش‌به‌دوش من جلوی‌برنامه​ دشمن‌هایی که قصد داشتم باهاشون روبرو بشم، بجنگن.

به لطف اونا، اون حس گندی‌ساخته​ که بابت زنده گذاشتن مرتیکه‌ای مثل ارباب‌آروم‌آروم​ جوان سوم داشتم، خیلی زود فراموش شد.

حالا که فکرش رو‌می‌شدیم​ می‌کنم، احتمالش کمه که دوباره‌اکثر​ جلوم سبز بشه تا بکشمش.

حدس می‌زنم کارش توسط‌تنهایی​ برادراش، یا یه قاتلی‌می‌شدم​ که اونا می‌فرستن ساخته بشه.

چه اون‌ساخته​ حروم‌زاده زنده‌بمونه​ بمونه چه بمیره.

چیزی که الان مهم‌تره اینه‌می‌فرستن​ که دارم آروم‌آروم شرورهای زندگی‌چیزی​ قبلیم رو به سمت روشنایی میارم.

برنامه دارم که این احمق‌های عضو‌احمق​ «انجمن شرورهای زندگی قبلی» رو به‌می‌جنگیدم​ راه راست... یعنی «مسیر زاها» هدایت کنم.

جناح متعارف،‌اکثر​ جناح شیطانی،‌تنهایی​ جناح غیرمتعارف.

نمی‌دونم.

راستش رو‌توسط​ بخوای، به من‌می‌فرستن​ هیچ ربطی نداره.

ولی در مورد‌کنی​ مسیری که می‌خوام‌احمق​ برم یه چیزایی می‌دونم.

کشتن کسایی که باید می‌مردن،‌می‌جنگیدم​ فرصت دادن به کسایی که نباید‌خل‌بازی​ می‌مردن، و سپردن نتیجه به آسمان‌ها.

همون‌طور که داشتم به اون‌بمیره​ احمق‌ها نگاه می‌کردم و نفس‌شرورهای​ عمیق می‌کشیدم، شیطان شمشیر پرسید:

«رهبر فرقه، حالت‌برادراش​ خوبه؟ نکنه داری‌ساخته​ دچار انحراف چی میشی؟»

«من خوبم. شماها چطور؟»

شیطان شهوت با‌اوقات​ قیافه‌ای پوچ و‌می‌کشتم​ بدون فکر نگاهم کرد.

شیطان شبح هم‌حروم‌زاده​ جوری که انگار مشکلی‌مهم‌تره​ نیست سر تکون داد.

«منم خوبم.»

شیطان شمشیر دوباره پرسید:

«...به نظر میاد بیماری‌تنهایی​ آتشِت عود کرده. یه‌می‌شدم​ جام دیگه شراب آلو بزنیم؟»

سرم رو تکون دادم.

«هوی، بی‌خیال شراب آلو شو. فعلاً،‌ساخته​ توی مسافرخانه هزار مایلی می‌مونم یا یه‌آروم‌آروم​ جایی توی برکه عقاب سفید پیدا می‌کنم.»

شیطان شمشیر سر تکون داد.

«هر طور راحتی.»

رو کردم‌ساخته​ به شیطان‌بمونه​ شهوت و گفتم:

«فردا، چند نفر رو که بتونم روزمزد‌حروم‌زاده​ استخدام کنم بفرست مسافرخانه هزار مایلی. باید جنازه‌ها‌سمت​ رو جمع کنم و مسافرخونه رو تمیز کنم.»

شیطان شهوت سر تکون داد.

«ردیفش می‌کنم.‌اکثر​ احتمالاً دیوارها هم‌می‌جنگیدم​ تعمیر لازم دارن.»

از روی نیمکت‌حروم‌زاده​ بلند شدم و‌چیزی​ به اون احمق‌ها گفتم:

«پس خوب استراحت کنید. حس می‌کنم‌ساخته​ یه ذره به روشن‌بینی نزدیک شدم،‌اینه​ واسه همین امشب باید یکم تمرین کنم.»

شیطان شمشیر‌حساب​ با لبخند‌می‌شدیم​ محوی گفت:

«موفق باشی.»

استاد یوک-هاپ‌ساخته​ بلند شد‌بمونه​ و بهم گفت:

«رهبر فرقه، یه کم‌قاتلی​ پول بده. باید جایی‌بمونه​ برای موندن پیدا کنم.»

«گدای لعنتی...»

«فراموش نکن که‌اوقات​ زیردستات هرچی داشتم و‌تعقیب​ نداشتن رو غارت کردن.»

«تایید شد.»

چاره‌ای نداشتم جز اینکه یه‌می‌فرستن​ اسکناس از کیسه پولم دربیارم‌چیزی​ و بدم به استاد یوک-هاپ.

«قصاب» مرده بود، ولی من‌می‌جنگیدم​ «هنر تیغه قصابی» وحشیانه و خشن‌خل‌بازی​ اون رو به ارث برده بودم.

تنها وارث‌ساخته​ هنر تیغه‌بمونه​ قصابی، منم.

اصل باطنی‌توسط​ هنر تیغه‌قاتلی​ قصابی ساده‌ست.

این یه هنر شمشیرزنیه که توش مردی‌زندگی​ که درد فیزیکی رو حس نمی‌کنه، بیخیالِ‌تعقیب​ هرگونه دفاع میشه تا فقط حمله کنه.

من با هنرهای رزمی مختلفی‌می‌جنگیدم​ روبرو شدم، ولی هیچ‌کدوم به‌الان​ اندازه هنر تیغه قصاب وحشی نبودن.

یه هنرِ فوق‌العاده وحشی، ولی‌بمیره​ شدیداً سخت برای مقابله بود‌شرورهای​ که همیشه در نبردها پیروز می‌شد.

حسِ راه رفتن‌برادراش​ روی لبه مرگ و‌حروم‌زاده​ نابودی متقابل رو داشت.

هنر تیغه قصابی اون‌قدر قدرتمند بود که می‌تونست کسی با‌اوقات​ مهارت مشابه رو شکست بده و حتی با وجود کمبود‌کنار​ انرژی درونی، کارِ استادی با رتبه بالاتر رو تموم کنه.

البته، توی این پروسه، ریسک این‌می‌کشتم​ وجود داشت که چند تا از‌درآوردن​ اعضای بدن بیهوده به باد برن.

واسه همین، هنر تیغه قصابی رو به‌مهم‌تره​ سبک خودم بازسازی کردم و تو راهِ رفتن‌احمق‌های​ به مسافرخانه هزار مایلی، همین‌طوری عشقی تمرینش کردم.

من آدمی‌ام که معمولاً بویی از خجالت‌حروم‌زاده​ نبرده، واسه همین در حالی که تیغه رو‌سمت​ به شکل آشفته‌ای می‌چرخوندم، این‌ور و اون‌ور می‌رفتم.

بعد از تمرکز کردن و مثل‌احمق​ یه روانی بالا و پایین پریدن، فهمیدم‌می‌کشتم​ که این هنر رزمی دقیقاً خوراکِ دیوونه‌هاست.

از مهارت سبکی استفاده‌تنهایی​ کردم و چاقوی قصابی‌می‌شدم​ رو به جلو فرو کردم.

این سبکی بود که با چرخش‌های کوتاه جلو‌اینه​ می‌رفت و به محض اینکه حرکت دشمن رو‌عضو​ تایید می‌کردم، سرم رو می‌دزدیدم و ضربه می‌زدم.

اگه قضیه اینه...

پیشروی و حمله،‌کنی​ میشه «فرم اول‌احمق​ هنر تیغه قصابی».

جاخالی دادن و‌اوقات​ حمله، میشه «فرم‌می‌کشتم​ دوم هنر تیغه قصابی».

همون‌طور که توی دل شب‌بمیره​ می‌دویدم، فرم اول و دوم‌شرورهای​ رو با هم ترکیب کردم.

هر از گاهی، هر وقت شمشیرها و سلاح‌های مخفیِ‌بمیره​ دشمنان خیالی به سمت بدنم پرتاب می‌شدن، می‌چرخیدم و‌برنامه​ ضربه می‌زدم، فرو می‌کردم و چاقوی قصابی رو می‌چرخوندم.

تا جایی که ممکن بود‌چهار​ حرکت می‌کردم، درست مثل قصابی که‌تنهایی​ سعی کرده بود من رو بکشه.

می‌دویدم، بعد با ارتفاع کم می‌پریدم تو هوا تا‌می‌دادم​ خنجر بزنم، در حال حرکت برش می‌دادم و حتی‌دیوونه‌بازی​ تو لحظه دفع کردن سلاح حریف، فاز حمله می‌گرفتم.

توی سرم، تمام لحظاتی که‌بمیره​ قصاب بهم حمله کرده بود‌شرورهای​ تا من رو بکشه مرور می‌شد.

نیت کشتن، دلاوری و‌قاتلی​ وحشی‌گریِ قصاب داشت دوباره‌بمونه​ توی دست‌های من زنده می‌شد.

فرم‌های اول و دوم رو‌چهار​ دیوانه‌وار تکرار کردم تا بالاخره اون‌تنهایی​ فرم سومِ مشکل‌ساز رو درک کردم.

تقدیم کردن بدنِ خودم‌تنهایی​ برای بریدن گلوی حریف، میشه‌می‌دادم​ «فرم سوم هنر تیغه قصابی».

فرم سوم حقیقتاً وحشیانه بود.

اگه بخوام یه جور‌قاتلی​ دیگه بگم، یه روش‌بمونه​ اصلاح‌شده برای نابودی متقابل بود.

این جنگ روانیِ هنر تیغه قصابی بود؛ اینکه هم حریف و‌تنهایی​ هم خودم رو مجبور کنم هم‌زمان زخمی بشیم، در حالی که‌اون‌قدرها​ با چنان فشاری حمله می‌کنم که دشمن چاره‌ای جز عقب‌نشینی نداشته باشه.

عجیب نبود که آخرش در‌می‌جنگیدم​ حال فرار می‌جنگیدم و موقع عقب‌نشینی‌خل‌بازی​ ضربات چاقوی قصابی رو دفع می‌کردم.

اگه من تو چنین وضعیتی بودم،‌چیزی​ حتی یه استاد قدرتمند هم جلوی‌روشنایی​ هنر تیغه قصابی به دردسر می‌افتاد.

به چرخوندن تیغه‌برادراش​ ادامه دادم و‌ساخته​ مهتاب تنها همدمم بود.

حتی وقتی یه شمشیر خیالی شکمم رو سوراخ می‌کرد،‌اکثر​ دست چپم رو قطع می‌کرد و زانوم رو می‌برید،‌خل‌بازی​ من با چاقوی قصابی کله‌ی حریف رو به هوا می‌فرستادم.

این بار، وقتی بین زمین و هوا بودم، دست چپم رو دراز کردم،‌کنار​ تصور کردم شمشیر حریف توی کف دستم فرو رفته، و بعد ضربه‌ای زدم‌قصد​ که با یک حرکت دو نیم می‌کرد و حریف خیالی رو از وسط شکافت.

همون لحظه،‌ساخته​ یه لرزه به‌بمیره​ ستون فقراتم افتاد.

«آه... حقیقتاً که وحشیانه‌ست.»

این هنر تیغه قصابی، هنر‌چهار​ رزمی‌ایه که توش ذهنیت وحشی‌اوقات​ مستقیماً به فرم‌هاش وصل شده.

توی دلِ تاریک شب، تنها‌می‌جنگیدم​ و وحشیانه می‌دویدم و فرم‌های اول،‌خل‌بازی​ دوم و سوم رو تکرار می‌کردم.

انگار روح‌ساخته​ قصاب بدنم رو‌بمیره​ تسخیر کرده بود.

ولی خلق‌وکوی خودم اون‌قدر ضعیف‌می‌فرستن​ نبود که بازیچه‌ی یه شبح‌چیزی​ بشه، واسه همین اصلاً نترسیدم.

تو مسیرم‌حساب​ به سمت‌می‌شدیم​ مسافرخانه هزار مایلی...

هنر تیغه‌اکثر​ قصابی رو کاملاً‌می‌جنگیدم​ مال خودم کردم.

از اونجایی که واقعاً هنری بود‌چیزی​ که جنون توش موج می‌زد، تونستم‌روشنایی​ بدون هیچ سختی‌ای توش استاد بشم.

با این حال، از کلمه «قصابی» خوشم نمی‌آمد و‌بمیره​ از آنجایی که به هر حال هنر تیغه قصاب را‌احمق‌های​ به ارث برده بودم، تصمیم گرفتم اسم جدیدی رویش بگذارم.

از این به‌کنی​ بعد، اسمش «هنر‌احمق​ تیغه شیطان دیوانه» است.

به محض اینکه اسم جدیدی رویش گذاشتم، جلوی‌می‌شدم​ مسافرخانه هزار مایلی یک رقص شمشیر اجرا کردم تا‌چقدر​ آن سه فرم هنر تیغه قصابی را فراموش کنم.

قصد داشتم آن‌قدر با‌بمونه​ تیغه برقصم تا آن سه‌آروم‌آروم​ فرم کلاً از کله‌ام بپرد.

اگرچه مثل یک دیوانه زنجیری داشتم تنهایی‌حروم‌زاده​ می‌رقصیدم، اما یک قصاب خیالی زنده شد و‌سمت​ با هنر تیغه قصابی‌اش به من حمله کرد.

من به رقص شمشیرم ادامه دادم و‌زندگی​ آن هنر تیغه قصابی را با هنر‌تعقیب​ تیغه شیطان دیوانه خودم در هم کوبیدم.

در یک چشم‌اوقات​ بر هم زدن، کل‌تعقیب​ بدنم تکه‌تکه شد، ولی...

هر چه‌ساخته​ باشد من‌بمونه​ شیطان دیوانه‌ام.

در حین اجرای رقص شمشیر، دوباره قصاب‌حروم‌زاده​ را پاره‌پاره کردم، بدنش را بریدم و‌شرورهای​ با نیروی کف دستم کله‌اش را خرد کردم.

بعد از خنثی کردن فرم‌چهار​ نابودی متقابلش، او را هم‌اوقات​ از وسط به دو نیم کردم.

حالت بی‌خویشتنی...

آن‌قدر جوگیر شده بودم که‌بمیره​ چاقوی قصابی را به سمت تابلوی‌سمت​ مسافرخانه هزار مایلی پرتاب کردم و...

تق!

بلافاصله شمشیر چوبی‌ام را‌می‌شدیم​ بیرون کشیدم و رقص شمشیر‌اکثر​ شکوفه آلو را اجرا کردم.

این رقص شمشیری بود که‌می‌جنگیدم​ هنر تیغه شیطان دیوانه را به‌صورت‌خل‌بازی​ خودجوش در خود ذوب کرده بود.

در یک لحظه، درخت شکوفه آلوی مقر باند خرگوش‌آروم‌آروم​ سیاه به ذهنم آمد و چهره زیردستانی که بعد از‌راه​ بازگشتم با آن‌ها پیوند خورده بودم، از جلوی چشمانم گذشت.

به محض اینکه فکرِ‌قاتلی​ «آسیب ندیدن» به طور‌بمونه​ طبیعی به ذهنم خطور کرد...

قدرت رقص شمشیر‌کنی​ شیطان دیوانه به‌احمق​ شدت ضعیف شد.

وقتی هیجانم فروکش کرد، شمشیرم را غلاف‌تعقیب​ کردم، به هوا پریدم و چاقوی قصابی را‌اون‌قدرها​ که به تابلو گیر کرده بود بیرون کشیدم.

رقص شمشیر شکوفه آلو واقعاً قلمرو دشواری بود و‌آروم‌آروم​ حس کردم درستش این است که فقط بعد از‌قبلی​ تسلط کامل بر هنر تیغه شیطان دیوانه سراغش بروم.

وارد مسافرخانه هزار مایلی شدم‌چهار​ که اجساد در آن پراکنده‌اوقات​ بودند و لحظه‌ای نفس تازه کردم.

به نظر می‌رسید شیطان شهوت از‌می‌کشتم​ هنر یخ خود استفاده کرده، چون‌درآوردن​ اجساد متلاشی‌شده همه‌جا به چشم می‌خوردند.

همان موقع،‌ساخته​ صدای تق‌وتوقی غیرمنتظره‌بمیره​ به گوشم خورد.

«...»

وقتی به طبقه دوم رفتم، مردی با‌زندگی​ چهره‌ای رنگ‌پریده که بالاتنه‌اش را به دیوار‌تعقیب​ تکیه داده بود، به من زل زده بود.

تمام بدنش می‌لرزید، انگار‌تنهایی​ که مورد اصابت هنر‌می‌شدم​ یخ قرار گرفته بود.

یک لحظه تعجب‌حروم‌زاده​ کردم که چرا این‌مهم‌تره​ یارو هنوز زنده است.

که فکرش را می‌کنم، این همان کسی بود‌بمونه​ که اول کار برای قصاب چرت‌وپرت می‌گفت، ولی‌روشنایی​ با نیروی کف دست ارباب‌زاده سوم بیهوش شد.

در حالی که چاقوی قصابی‌چهار​ را در دست داشتم به‌اوقات​ سمت مرد رفتم و گفتم:

«...پس زنده بودی. شانست زده.‌می‌جنگیدم​ همه رفقات مردن. ولی از‌الان​ بدشانسی، گیر افتادی. مرتیکه عوضی. هاهاها...»

وقتی با لبخند چاقوی قصابی‌بمیره​ را بالا بردم، مردی که نشسته‌سمت​ تماشا می‌کرد، درجا از هوش رفت.

با دیدن کف سفیدی‌قاتلی​ که از دهانش جاری شده‌بمیره​ بود، چاقو را عقب کشیدم.

«غش کرد؟ تأیید شد.»

با خودم فکر کردم وقتی بعداً‌می‌کشتم​ به هوش آمد، با او مصاحبه می‌کنم‌کنار​ و به عنوان مسئول مسافرخانه استخدامش می‌کنم.

در هر صورت، صاحب‌بمونه​ مسافرخانه بودن بهتر از‌اینه​ مسئول مسافرخانه بودن است.

وظایف مسئول مسافرخانه شامل نظافت، آشپزی، تحویل غذا، سرویس‌دهی به مشتریان، سروکله زدن‌آروم‌آروم​ با دردسرسازها، داد و بیداد شنیدن، جارو کردن حیاط جلویی، پاک کردن تف‌مسیر​ و جذب مشتری است، علاوه بر صد و هفتاد و دو کار متفرقه دیگر.

از طرف دیگر، وظایف صاحب مسافرخانه شامل پول شمردن، چرت‌اوقات​ زدن، بیرون رفتن، گشت زدن، فضولی کردن و سرکوفت زدن‌کنار​ به مسئول مسافرخانه است که قطعاً راحت‌تر از مسئول بودن است.

خودم هم کم‌کم نیاز به استراحت داشتم، اما نمی‌توانستم‌می‌دادم​ شب را کنار اجساد بگذرانم، پس چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌دربیارن​ چاقوی قصابی را به سمت سر مرد بیهوش پرتاب کنم.

ویژژژ! تق!

وقتی چاقوی قصابی‌برادراش​ در دیوار بالای سر‌حروم‌زاده​ مرد بیهوش فرو رفت...

مردی که غش‌کنی​ کرده بود چشمانش‌احمق​ را چهارتا کرد.

به محض‌اکثر​ اینکه نگاهمان‌تنهایی​ گره خورد، گفتم:

«پاشو تا‌ساخته​ حد مرگ‌بمونه​ کتکت نزدم.»

«بدنم یخ زده...»

وقتی با قدم‌های بلند‌می‌شدیم​ به سمتش رفتم، مرد‌قبلیم​ مثل فنر از جا پرید.

«...»

چانه جوانک را‌حروم‌زاده​ گرفتم، اجزای صورتش را‌مهم‌تره​ بررسی کردم و پرسیدم:

«می‌دونی من کی‌ام؟»

«تو رهبر فرقه هائو هستی.»

«تمیز کن، یا بمیر.»

«تمیز می‌کنم.»

«شروع کن.»

بعد از استخدام مرد، که احتمالاً یکی‌زندگی​ از محافظان ارباب‌زاده سوم بود، به عنوان نظافتچی،‌می‌شدم​ چاقوی قصابی گیرکرده در دیوار را بیرون کشیدم.

همان‌طور که شیطان شهوت‌تنهایی​ گفته بود، سوراخی در‌می‌شدم​ دیوار طبقه دوم وجود داشت.

روبرویش نشستم‌ساخته​ و محو تماشای‌بمیره​ منظره شب شدم.

«...برو تو‌توسط​ آشپزخونه و یه‌می‌فرستن​ کم مشروب بیار.»

مرد که می‌خواست نظافت را شروع‌احمق​ کند به آشپزخانه رفت و بعد از‌می‌کشتم​ کمی سروصدا، مشروب آورد و کنارم گذاشت.

مشروب بی‌مزه را‌اوقات​ سر کشیدم و از‌تعقیب​ منظره شب لذت بردم.

زمانی بود که به‌بمونه​ نظر می‌رسید به زودی‌اینه​ خورشید صبحگاهی را خواهم دید.

صدای زیردست ارباب‌زاده سوم را‌می‌فرستن​ می‌شنیدم که در سکوت مشغول‌چیزی​ جمع کردن اجساد رفقای مرده‌اش بود.

مرد که مدتی تمیزکاری‌می‌شدیم​ کرده بود، با لحنی‌قبلیم​ محتاط از من پرسید:

«...رهبر فرقه،‌اکثر​ جسارتاً ارباب‌زاده سوم‌می‌جنگیدم​ هم فوت کردن؟»

«هنوز نمرده. اگه اینجا‌بمونه​ می‌مرد دردسر می‌شد، واسه‌اینه​ همین رفقام گذاشتن زنده بمونه.»

«متوجه شدم.»

به شب‌حساب​ تاریک نگاه‌می‌شدیم​ کردم و پرسیدم:

«چرا می‌پرسی؟»

«اگه ارباب‌زاده سوم‌حروم‌زاده​ بمیرن، همه محافظ‌ها‌چیزی​ باید خودکشی کنن.»

«تأیید شد.»

با لحنی آرام پرسیدم:

«احیاناً می‌دونی‌اکثر​ اقامتگاه محقق‌تنهایی​ سفیدپوش کجاست؟»

«تا حالا‌ساخته​ این لقب‌بمونه​ به گوشم نخورده.»

«ارباب‌زاده سوم‌توسط​ چطوری به‌قاتلی​ قصاب نزدیک شد؟»

«قصاب در اصل قاتلی بود‌چهار​ که با ارشد شیطان توهم معامله‌تنهایی​ می‌کرد. برای همین جاش رو می‌دونستیم.»

«شیطان توهم قصاب‌اوقات​ رو اجیر کرده بود‌تعقیب​ تا کسی رو بکشه؟»

«اون یه نیروی ذخیره‌بمونه​ بود تا موقع ترور‌اینه​ بقیه ارباب‌زاده‌ها وارد عمل بشه.»

«چه برادرهای‌توسط​ فوق‌العاده دلسوزی.‌قاتلی​ حروم‌زاده‌های احمق...»

چشمانم را بستم‌کنی​ و روز را‌احمق​ به پایان رساندم.

به محض‌اکثر​ بستن چشم‌هایم، صورت‌می‌جنگیدم​ قصاب را دیدم.

بعد، ارباب‌زاده سوم که‌بمونه​ زانو زده بود، داشت‌اینه​ به من چشم‌غره می‌رفت.

آن‌قدر با حرام‌زاده‌های دیوانه روبرو‌می‌فرستن​ شده بودم که حالا، تنها‌چیزی​ کاری که می‌توانستم بکنم خندیدن بود.

در مرز بین‌کنی​ رویا و واقعیت، به‌زندگی​ مرد نظافتچی هشدار دادم:

«...کاری نکن‌اکثر​ با چاقو‌تنهایی​ بیفتم دنبالت.»

«اطاعت.»

ناگهان، القاب دشمنان عمومی موریم، کسانی که‌حروم‌زاده​ در زندگی قبلی‌ام مثل من با آن‌ها رفتار‌سمت​ می‌شد، بدون ترتیب خاصی به ذهنم خطور کرد.

شیطان سم، شیطان شبح، شیطان شهوت، قصاب،‌زندگی​ رهگذر منزوی، مهمان پرنده، شمشیر اول دریاچه‌تعقیب​ شرقی، امپراتور شرور و حتی شیطان بهشتی...

درست وقتی فکر می‌کردم که‌می‌جنگیدم​ در چنین زمان کوتاهی چقدر‌الان​ قوی‌تر شده‌ام، خواب‌آلودگی به سراغم آمد.

اما با وجود زیردست ارباب‌زاده سوم که‌مهم‌تره​ مشغول تمیزکاری بود و وقایع مختلف زندگی گذشته‌ام‌احمق‌های​ که به یادم می‌آمد، نمی‌توانستم به راحتی بخوابم.

چشمان خسته‌ام را دوباره‌قاتلی​ باز کردم و بی‌نهایت‌بمونه​ به تاریکی قیرگون خیره شدم.

چون کار دیگری‌کنی​ نبود که انجام دهم،‌زندگی​ هوشیاری‌ام را حفظ کردم.

و منتظر نور ماندم.

ناولها | novelha.net