---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 308: نبرد پسران دوم. • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 308: نبرد پسران دوم.

0

سه چهار روزی گذشته بود...

حسابی توی اتحاد موریم‌خونسردی​ جا خوش کرده بودم‌پیش‌رو​ و خیالم راحت بود.

حالا که فکرش رو می‌کنم، شاید‌فراغتم​ چون امنیت اینجا خیلی بالا بود،‌مرتب​ می‌تونستم عمیق‌تر از هر جای دیگه‌ای بخوابم.

راستش رو بخواین، اگر کسی پیدا می‌شد که بتونه از‌آخر​ سد دفاعی اتحاد موریم رد بشه ولی به جای رهبر‌برد​ اتحاد بیاد سراغ من، باید یه دیوونه‌ی زنجیریِ تمام‌عیار می‌بود.

به لطف همین قضیه، تو مدتی که منتظر رسیدن پادشاهان‌کتک‌کاری​ بودم، خوب می‌خوردم، خوب می‌خوابیدم و حسابی استراحت می‌کردم. تو اوقات‌می‌کردیم​ فراغتم هم با خونسردی افکارم رو درباره دوئل‌های پیش‌رو مرتب می‌کردم.

بیشتر شاگردان پادشاهان احتمالاً برای‌افکارم​ غلبه بر چهار شرور بزرگ‌بیشتر​ کار سختی پیش رو داشتن.

اگر بین شاگردها استادی پیدا می‌شد که هم‌سطح‌افکارم​ ما باشه، فقط همون احمقی بود که تو سن‌غلبه​ کم لقب «پادشاه مشت» رو به ارث برده بود.

برای اینکه درکی از قدرتش داشته باشین، باید بگم استادی‌آخر​ بود که حتی شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان سم‌برد​ از زندگی قبلیم هم نمی‌تونستن پیروزیشون رو در برابرش تضمین کنن.

من و اون‌اولش​ هم اولش اصلاً آبمون‌نمی‌رفت​ توی یه جوی نمی‌رفت...

رابطه‌ی ما از اون مدل‌هایی‌افکارم​ بود که با کتک‌کاری و‌بیشتر​ دعوا با هم صمیمی شدیم.

اون‌قدر همدیگه رو می‌زدیم‌می‌کردم​ تا خسته می‌شدیم و بعد‌درباره​ شروع می‌کردیم به حرف زدن.

بعد وسط حرف زدن، دوباره‌زدن​ می‌پریدیم به هم و همدیگه‌آخر​ رو لت و پار می‌کردیم.

آخر سر هم که‌اصلاً​ از این همه دعوا گشنه‌مون‌مدل‌هایی​ می‌شد، با هم غذا می‌خوردیم.

یه همچین چیزی بود.

راستش رو بخواین، اونی که این وسط‌خونسردی​ بیشتر سود برد من بودم، چون با‌شاگردان​ تقلید از بیشتر تکنیک‌های پادشاه مشت مبارزه می‌کردم.

از اونجایی که من از همون کفِ لجن‌زار بالا اومده بودم،‌این​ هر وقت به کسی برمی‌خوردم که تکنیک‌های بهتری نسبت به من داشت،‌مبارزه​ انگار که به گنج رسیده باشم، تکنیک‌هاش رو می‌دزدیدم و استفاده می‌کردم.

ولی خب، اون زمان پادشاه‌آبمون​ مشت هم حتماً چیزهای زیادی‌کتک‌کاری​ از من یاد گرفته بود.

مثلاً انواع و اقسام حقه‌بازی‌ها، پستی‌ها، مکاری‌ها، تکنیک‌های کثیف،‌مرتب​ کلک‌های بچه‌گانه، خاک پاشیدن تو چشم، تف کردن و تیکه‌پرانی‌های‌پیش​ من رو تحمل کرد... و در برابر همه‌شون دوام آورد.

اون مرتیکه احمق همون کسی بود‌فراغتم​ که پادشاه مشتِ اون دوران به‌مرتب​ عنوان جانشین خودش انتخاب کرده بود.

این یعنی بین‌می‌کردیم​ نسل جوون، اون‌وسط​ بهترین مبارز بود.

من هنرهای رزمی پادشاه مشت رو‌جوی​ دزدیدم و پادشاه مشت هم بی‌شرمی‌صمیمی​ و کثافت‌کاری‌های من رو یاد گرفت.

نمی‌دونم تو‌اوقات​ این معامله کی‌افکارم​ بیشتر سود کرد.

چون هیچ‌کدوممون از اون آدم‌هایی‌اوقات​ نبودیم که زیاد به این‌جور‌دوئل‌های​ سود و زیان‌ها اهمیت بدیم.

برای همین، در حالی که مشتاقانه منتظر نبرد بین پادشاهان و‌این​ چهار شرور بزرگ بودم، شخصاً کنجکاو بودم ببینم آیا شیطان شهوت یا‌مبارزه​ شیطان شبح می‌تونن از اون احمقِ زندگی قبلیم پیشی بگیرن یا نه.

و این‌طوری‌اون​ بود که تا‌آبمون​ زمان رسیدن پادشاهان...

هر روزم رو مثل یه آدم بی‌مصرف و علاف که‌بیشتر​ هیچ کاری برای انجام دادن نداره، به پربارترین شکل ممکن با‌بین​ مراقبه، چرت و پرت بافتن تو ذهنم و گردش چی می‌گذروندم.

اگه قرار بود اینجا وارد دوئل بشم و‌افکارم​ یکی از پادشاهان رو با «آسمان درخشان خورشید‌برای​ و ماه» بکشم، یه فاجعه‌ی تمام‌عیار به بار می‌اومد.

اگه پادشاهان می‌خواستن یکی پس از دیگری ایم سو-بک رو به‌این​ چالش بکشن و با تحلیل بردن انرژی و استقامت رهبر اتحاد‌تکنیک‌های​ بهش جراحت سنگینی وارد کنن، اون هم یه فاجعه‌ی دیگه بود.

و اگه ایم سو-بک اون‌قدر پادشاهانِ مبارزطلب رو لت‌مدل‌هایی​ و پار می‌کرد که مجبور بشن بازنشسته بشن، باز‌می‌شدیم​ هم فاجعه می‌شد، چون قدرت کلی ما رو ضعیف می‌کرد.

شک ندارم اتفاقات زندگی‌خونسردی​ قبلیم یه چیزی تو‌پیش‌رو​ مایه‌های همون فاجعه‌ی سوم بود.

پس بهترین کار تو این دوئلِ پادشاهان اینه که ما چهار شرور بزرگ جوری باهاشون‌احتمالاً​ روبرو بشیم که فراتر از بحث برد و باخت باشه؛ یه مقدار از توانشون رو‌همون​ بگیریم، باهاشون آشنا بشیم و همه‌چیز رو به نفع همه و کاملاً مسالمت‌آمیز تموم کنیم.

راستی، چرا جواب تمام مشکلات‌زدن​ دنیا به این ختم می‌شه که‌این​ کارها رو باید «مسالمت‌آمیز» حل کرد؟

یه کم تو ذهنم دنبال‌آبمون​ دلیلش گشتم، ولی خیلی زود‌کتک‌کاری​ بی‌خیالش شدم و فراموشش کردم.

حدود ده روزی از شروع چتربازیم تو اتحاد‌افکارم​ موریم می‌گذشت که متوجه تغییراتی تو صدای قدم‌های آدم‌هایی‌غلبه​ شدم که تو عمارت مهتاب رفت و آمد می‌کردن.

قدم‌هاشون مثل همیشه‌می‌کردیم​ نبود، بلکه پر از‌دوباره​ عجله و تنش بود.

تازه اون‌اون​ موقع بود‌اصلاً​ که دوزاریم افتاد.

«یکی از راه رسیده.»

حال و‌می‌خوابیدم​ هوای اونجا کاملاً‌اوقات​ فرق کرده بود.

البته کاملاً طبیعی بود.

عمارت مهتاب محل اقامت مهمانان ویژه‌جوی​ بود، پس دیر یا زود باید سر‌شدیم​ و کله‌ی یکی از پادشاهان پیدا می‌شد.

چهار شرور بزرگ هم که‌افکارم​ تو اتاق‌هاشون چپیده بودن، حتماً‌بیشتر​ متوجه این تغییر شده بودن.

از اونجایی که کنجکاو بودم ببینم کدوم پادشاه‌افکارم​ از راه رسیده، لباس‌هام رو تنم کردم، از‌برای​ اتاقم زدم بیرون و از پله‌ها رفتم پایین.

چون مدیر سونگ مسئولیت راهنمایی شخصی مهمانان ویژه رو‌پار​ بر عهده داشت، برنامه‌م این بود که وقتی گروه اون‌سود​ پادشاهِ پرمدعا همراهش رسیدن، از نزدیک یه نگاهی بهشون بندازم.

راستش نیازی‌اون​ نبود قایم بشم‌آبمون​ و دید بزنم...

دشمنت رو بشناس و‌خونسردی​ خودت رو هم بشناس تا‌مرتب​ تو صدها نبرد پیروز بشی.

ولی جاسوسی کردن از دشمن‌اوقات​ در حالی که خودم رو‌دوئل‌های​ قایم کردم، یه حال دیگه‌ای داره.

رفتم تو حیاط جلویی و دلبازِ‌وسط​ عمارت مهتاب و از یکی از مقامات‌گشنه‌مون​ که داشت اونجا رو جارو می‌کرد پرسیدم.

«... کسی داره میاد؟»

اون مقام که هر‌خونسردی​ از گاهی باهاش گپ می‌زدم،‌مرتب​ نگاهم کرد و جواب داد:

«بله، رهبر‌می‌خوابیدم​ فرقه. تیغه رزمی‌اوقات​ از راه رسیده.»

«تیغه رزمی؟ منظورت پادشاه شمشیره؟»

به نظر می‌رسید پادشاه‌اصلاً​ شمشیر از خاندان بکری‌رابطه‌ی​ از راه رسیده بود.

«بله.»

«اقامتگاهش کجاست؟»

«احتمالاً میاد همین‌جا یا‌حرف​ میره عمارت ققنوس. در‌می‌پریدیم​ این مورد مطمئن نیستم.»

«که این‌طور.‌اون​ با یه‌اصلاً​ گروه بزرگ اومده؟»

«رهبر اتحاد با این‌جور‌خونسردی​ کارها موافق نیست. احتمالاً‌پیش‌رو​ با حداقلِ افراد اومده.»

«همم، چرا خوشش نمیاد؟»

«چون بی‌دلیل هزینه‌های‌می‌کردیم​ خورد و خوراک‌وسط​ رو بالا می‌بره.»

«نکته‌ی حکیمانه‌ایه.»

چون کار دیگه‌ای برای‌خونسردی​ انجام دادن نداشتم، رفتم سمتش‌مرتب​ و دستم رو دراز کردم.

«بدش به من.»

«بله؟ چیو بدم؟»

«جارو رو.»

جارو رو از دستش قاپیدم و‌درباره​ دستم رو تکون دادم تا بهش‌احتمالاً​ بفهمونم بره داخل و استراحت کنه.

«آه، رهبر فرقه، اگه‌می‌کردم​ این کار رو بکنید،‌افکارم​ ما رو توبیخ می‌کنن.»

«انگار دارم چیکار می‌کنم! فقط‌زدن​ می‌خوام حیاط رو جارو کنم. حالا‌این​ برو تو. من خودم استاد نظافتم.»

با شونه‌ام هولش دادم‌اصلاً​ کنار و شروع کردم‌رابطه‌ی​ به جارو کردن حیاط جلویی.

خش... خش...‌اوقات​ خش... خش...‌خونسردی​ خش... خش... خش...

شنیدن صدای جارو بعد‌می‌کردم​ از مدت‌ها، حس آرامش‌افکارم​ خاصی به قلبم داد.

با نگاه کردن به گرد و‌وسط​ خاک بی‌مصرفی که از همه‌جا جمع‌همه​ می‌شد، بی‌دلیل یاد شاگردان فرقه هائو افتادم.

راستش رو بخواین، از بس فقط خورده بودم، چرخه‌ی چی انجام‌دعوا​ داده بودم و مراقبه کرده بودم، داشتم کلافه می‌شدم، برای همین‌حرف​ حس کردم برای باز شدن بدنم باید یه کم نظافت کنم.

فکر کنم این‌فراغتم​ از عوارض شغلی‌درباره​ یه مسافرخانه‌دار باشه.

با این حال، من تو نظافت بهتر از‌افکارم​ آشپزی بودم، برای همین آروم‌آروم خاک‌های حیاط رو جمع‌غلبه​ کردم و مثل یه کوه کنار دیوار کپه کردم.

درست همون موقع، پنجره‌ای تو‌زدن​ طبقه سوم با شتاب باز‌آخر​ شد و شیطان شهوت ازم پرسید:

«کی اومده؟»

همون‌طور که‌اوقات​ جارو می‌کشیدم‌خونسردی​ جواب دادم:

«پادشاه شمشیر رزمی.»

با شنیدن کلمه‌می‌کردیم​ «پادشاه شمشیر رزمی»، شیطان‌دوباره​ شهوت یهو تف کرد.

«تف! چه بدشانسیِ مزخرفی.»

شیطان شهوت پنجره‌فراغتم​ رو با صدای‌درباره​ بلندی کوبید و بست.

«... این‌می‌خوابیدم​ حروم‌زاده قاطی‌می‌کردم​ داره؟ مرگش چیه؟»

برای چند لحظه با گیجی‌زدن​ به اون مقام خیره شدم و‌این​ بعد با تکیه به حافظه‌ام گفتم:

«دختر پادشاه‌اون​ شمشیر خیلی‌اصلاً​ زیباست، مگه نه؟»

«آوازه‌اش همه‌جا پیچیده.»

«جزو دو جاودانه نبود؟»

«نه دقیقاً.‌شروع​ لطفاً جارو رو‌زدن​ بدید به من.»

«نمی‌خوام.»

تازه اونجا‌اوقات​ بود که کل‌افکارم​ ماجرا یادم اومد.

یادمه تو یه دورهمیِ مشروب‌خوری شنیده بودم که مذاکرات ازدواج‌دوئل‌های​ بین خانواده مونگ باد و ابر و خاندان بکری در جریان‌سختی​ بوده، اما پسر دوم، یعنی شیطان شهوت، یک‌طرفه رد شده بود.

قسمت قشنگ داستان این بود که شیطان شهوت اصلاً هیچ علاقه‌ای به‌همه​ این وصلت نداشت، اما اونا خودشون سر خود مذاکرات ازدواج رو پیش‌اونجایی​ برده بودن و در نهایت هم دست رد به سینه‌شون خورده بود.

خانواده مونگ احتمالاً جایگاه پایین‌تری نسبت به خاندان‌رابطه‌ی​ بکری داشتن و از اونجایی که اون پسر‌می‌زدیم​ دوم بود، رد کردنش باید خیلی راحت بوده باشه.

دلیل اینکه خانواده مونگ و خاندان بکری‌دوئل‌های​ درباره ازدواج مذاکره کرده بودن، احتمالاً این‌غلبه​ بود که هر دو خانواده ریشه‌ی نظامی داشتن.

مشکل اصلی اتفاقات‌استراحت​ و رفتارهای بعد‌فراغتم​ از اون بود...

شیطان شهوت یه طرف ماجرا بود، اما بانوی جوان خاندان بکری هم به خاطر علاقه‌ی شدیدش‌همچین​ به مردهای خوش‌قیافه حسابی معروف شده بود. تو زندگی قبلیم شایعه شده بود که پادشاه شمشیر از‌انگار​ بس غصه بچه‌اش رو خورده بود، خون بالا آورده و خیلی زود از دنیای موریم بازنشسته شده.

یه بنده خدایی بود که به‌جوی​ خاطر بچه‌اش دچار انحراف چی شد؛‌صمیمی​ اونم کسی نبود جز پادشاه شمشیر.

یه لحظه بدجور جا خوردم و‌درباره​ همون‌طور که جارو تو دستم بود، سعی‌برای​ کردم چیزای بیشتری از گذشته یادم بیاد.

«صبر کن‌می‌خوابیدم​ ببینم، این‌می‌کردم​ دیگه خیلی مسخره‌ست.»

چند وقت پیش که اتحادیه تجاری تاچونگ‌دوباره​ بودجه ساخت‌وساز یون جا-سونگ رو بالا کشید، خاندان‌می‌خوردیم​ بکری همون قدرتی بود که پشتشون وایساده بود.

فکر کنم اون موقع یه نامه پر‌نمی‌رفت​ از تهدید برای اتحادیه تجاری تاچونگ فرستادم،‌اون‌قدر​ ولی اصلاً یادم نمیاد جوابی گرفتم یا نه.

شایدم فرستاده بودن و من فقط چکش نکرده بودم،‌مرتب​ چون بعد از اینکه شماره یک جناح غیرمتعارف رفت رو‌پیش​ اعصابم، مستقیم زدم به چاک و رفتم سمت دریاچه شرقی.

همون‌طور که جارو می‌کشیدم، دوزاریم افتاد‌فراغتم​ که خاندان بکری نه تنها با من،‌بیشتر​ بلکه با شیطان شهوت هم گره خورده.

«این دیگه‌شروع​ از اون‌حرف​ بدشانسی‌های مسخره‌ست.»

در مورد‌اون​ شاهکارهای پادشاه شمشیر‌آبمون​ تو زندگی قبلیم...

چیز دندون‌گیری از‌فراغتم​ دورانی که خودم‌درباره​ فعال بودم یادم نمیومد.

پادشاه شمشیر استادی بود که خیلی وقت‌خونسردی​ پیش با شرکت تو جنگ‌های مختلف، حسابی واسه‌احتمالاً​ خودش اسم و رسمی به هم زده بود.

هیچ راهی هم نبود که بشه‌وسط​ ثابت کرد واقعاً به خاطر دخترش‌همه​ دچار انحراف چی شده یا نه.

با این حال، از اونجا که هنوز نه دختر خاندان بکری‌دعوا​ و نه شیطان شهوت هیچ‌کدوم گند بالا نیاورده بودن، فرض رو بر‌زدن​ این گذاشتم که مهارت‌های رزمی و وضعیت روانی پادشاه شمشیر فعلاً سالمه.

یه فکری زد به سرم.

احتمالاً انتقال دادن هنر شمشیری که‌فراغتم​ تو میدون جنگ صیقل خورده به‌مرتب​ شاگردا یا بچه‌ها، کار راحتی نبوده.

این یعنی اون استادی بود که‌وسط​ حتی تو خاندان خودش هم به‌همه​ طرز وحشتناکی قوی به حساب میومد.

همون‌طور که داشتم جارو می‌کشیدم، مقام‌جوی​ رسمی با چهره‌ای منقبض رو به‌صمیمی​ ورودی ایستاد و ادای احترام رزمی کرد.

«درود بر پادشاه شمشیر.»

با جارویی تو دستم، به پادشاه‌فراغتم​ شمشیر رزمی نگاه کردم؛ اولین نفر‌مرتب​ از فرمانروایان که از راه رسیده بود.

قیافه‌اش از چیزی که انتظار داشتم جوون‌تر‌دوباره​ می‌زد و با اون هیکل درشت و‌غذا​ قرص و محکمش، شبیه ژنرال‌های جنگی بود.

مدیر سونگ که کنارش‌اصلاً​ ایستاده بود، رو به‌رابطه‌ی​ پادشاه شمشیر رزمی گفت:

«ارشد، بفرمایید داخل.»

مدیر سونگ بعد از چند قدم برداشتن،‌خونسردی​ بالاخره چشمش به من افتاد که جارو به‌احتمالاً​ دست وایساده بودم و از تعجب جا پرید.

«...!»

بی‌خیالِ اینکه مدیر سونگ تعجب کرده یا نه،‌رابطه‌ی​ نگاهم رو بین پادشاه شمشیر رزمی، یه دختر جوون‌خسته​ و چند تا پسر هم‌سن و سال خودم چرخوندم.

اونی که از همه‌خونسردی​ بچه‌سال‌تر به نظر می‌رسید،‌پیش‌رو​ رو به من گفت:

«به چی زل زدی؟»

از سوالش‌شروع​ جا خوردم‌حرف​ و ماتم برد.

«ها؟»

حالا که فکرش رو می‌کنم،‌افکارم​ یکی از این پسرا باید استادی‌شاگردان​ از شش اژدهای جدید جنوب باشه.

همون گروهی که به‌می‌کردم​ طرز عجیبی از هر‌افکارم​ طرف باهاشون گره خورده بودم.

«هاهاهاها...»

بی‌دلیل زدم زیر خنده.

با خنده یهویی من،‌خونسردی​ پسره اخم‌هاش رو تو هم‌مرتب​ کشید و بی‌مقدمه فحش داد:

«چیه؟ حروم‌زاده روانی.»

مردی که حدس می‌زدم‌حرف​ اژدهای جنوبِ خاندان بکری‌می‌پریدیم​ باشه، با لحنی جدی گفت:

«هیوک، این چه طرز‌اصلاً​ حرف زدن با یه‌رابطه‌ی​ عضو اتحاده؟ بیا بریم تو.»

«ولی برادر، این‌فراغتم​ یارو همین الان‌درباره​ تو رومون خندید.»

همون لحظه، صدای‌استراحت​ بم شیطان شهوت از‌خونسردی​ بالا به گوش رسید:

«واسه خندیدنِ یکی دیگه‌حرف​ چرا این‌قدر شلوغش می‌کنین؟‌می‌پریدیم​ آدم حق نداره بخنده؟»

همون پسره که بهم‌اصلاً​ فحش داده بود، رو‌رابطه‌ی​ به پنجره داد زد:

«کی اونجاست؟!»

مدیر سونگ‌می‌خوابیدم​ با دستپاچگی این‌ور‌اوقات​ و اون‌ور دوید:

«نه، این بساط‌می‌کردیم​ چیه... چه خبر شده؟‌دوباره​ لطفاً همگی آروم باشید.»

درست همون‌اون​ موقع، پادشاه شمشیر‌آبمون​ برگشت و گفت:

«... ساکت شید.»

اون یک مرد‌استراحت​ و دو زن هماهنگ‌خونسردی​ با هم جواب دادن:

«چشم.»

برای یه لحظه،‌اولش​ نگاهم با نگاه‌جوی​ پادشاه شمشیر گره خورد.

سرش رو برگردونده بود‌خونسردی​ و یه قدم برداشته‌پیش‌رو​ بود، اما دوباره متوقف شد.

آروم بدنش رو چرخوند و‌اوقات​ جوری بهم خیره شد که‌دوئل‌های​ انگار می‌خواست چیزی رو تایید کنه.

«...»

نگاه بی‌حالت پادشاه شمشیر‌اصلاً​ از نوک پاهام تا‌رابطه‌ی​ صورتم رو برانداز کرد.

«تو کی‌اوقات​ هستی؟ تا‌خونسردی​ حالا ندیدمت.»

از اونجا که دیر‌می‌کردم​ یا زود خودش می‌فهمید، خیلی‌درباره​ خلاصه خودم رو معرفی کردم:

«قراره رهبر فرقه هائو بشم.»

پادشاه شمشیر‌اون​ پوزخند محوی زد‌آبمون​ و بهم گفت:

«... پس‌اوقات​ تو بودی؟ اینجا‌افکارم​ چه غلطی می‌کنی؟»

لحنش جوری بود که انگار می‌خواست بپرسه‌خونسردی​ تو اتحاد موریم چی‌کار می‌کنم، ولی من اصلاً‌احتمالاً​ به خودم زحمت ندادم جواب درستی بهش بدم.

«دارم جارو می‌کشم.»

پادشاه شمشیر خنده‌ای توخالی‌اصلاً​ سر داد و یه‌رابطه‌ی​ بار سر تکون داد.

«بهت میاد. به کارت برس.»

پادشاه شمشیر‌می‌خوابیدم​ چرخید و‌می‌کردم​ وارد اقامتگاهش شد.

احتمالاً قصدش توهین بود، ولی‌زدن​ من زیاد بهش فکر نکردم و‌این​ فقط به جارو کشیدنم ادامه دادم.

صدای بکری‌اون​ هیوک به‌اصلاً​ گوش رسید:

«... برادر، اگه اون رهبر فرقه‌درباره​ هائوئه، همونی نیست که اون نامه‌احتمالاً​ تهدیدآمیز رو برای اتحادیه تجاری تاچونگ فرستاد؟»

«ما برای‌می‌خوابیدم​ رسیدگی به این‌اوقات​ موضوع نیومدیم اینجا.»

«فکر می‌کنی‌شروع​ دستگیرش کردن و‌زدن​ آوردنش به اتحاد؟»

«نمی‌دونم.»

بعدش صدای‌اوقات​ اون دختر‌خونسردی​ جوون بلند شد:

«پس اون یارو‌استراحت​ هم یکی از شش‌خونسردی​ اژدهای جدید جنوب نیست؟»

«درسته.»

خلاصه بگم، پسر بزرگ‌تر با اون شخصیت جدی‌اش یکی‌مدل‌هایی​ از غول‌های شش اژدهای جدید جنوب بود، در حالی که‌بعد​ پسر کوچیک‌تر بیشتر شبیه یه بچه‌ننه خام و ناپخته بود.

یعنی پادشاه شمشیر رزمی این‌قدر تو میدون جنگ و‌مرتب​ تمرین هنرهای رزمی سرش شلوغ بوده که از تربیت بچه‌هاش‌پیش​ غافل شده؟ البته به من ربطی نداشت که بخوام بدونم.

همون موقع، شیطان شهوت دوباره‌اوقات​ پنجره رو باز کرد و شروع‌پیش‌رو​ کرد به فحش دادن به من:

«چرا داری اونجا رو جارو می‌کشی؟ داره می‌ره‌می‌پریدیم​ رو اعصابم. حروم‌زاده روانی. آخه چه مرگته؟ اگه رهبر‌چیزی​ یه فرقه‌ای، مثل یه رهبر رفتار کن. جون مادرت.»

«...»

جارو رو نگه‌فراغتم​ داشتم و به قیافه‌دوئل‌های​ شیطان شهوت نگاه کردم.

چرا این مرتیکه هر وقت چیزی مربوط به خانواده‌اش پیش میاد، این‌جوری کنترلش‌بیشتر​ رو از دست می‌ده و رم می‌کنه؟ به خاطر اینه که پسر یه صیغه‌ایه؟‌هم‌سطح​ من که پسر صیغه‌ای نبودم، برای همین نمی‌تونستم احساسات شیطان شهوت رو درک کنم.

با لبخند گفتم:

«احمق بیچاره. چرا امروز این‌قدر آمپر‌جوی​ چسبوندی؟ برام سواله که چرا. چرا‌صمیمی​ این‌جوری داره از کله‌اش دود بلند می‌شه؟»

به نظر می‌رسید برای شیطان شهوت بهتره که این عقده‌بیشتر​ حقارت بی‌خودش رو در مورد حروم‌زاده بودن تو خانواده کنار‌داشتن​ بذاره، ولی چیز دندون‌گیری به ذهنم نرسید که باهاش مسخره‌اش کنم.

«بیا پایین‌می‌خوابیدم​ یه کم حیاط‌اوقات​ رو جارو بکش.»

«واسه چی‌شروع​ باید این‌حرف​ کار رو بکنم؟»

در حالی که‌اولش​ حیاط رو با‌جوی​ جارو تمیز می‌کردم، گفتم:

«برای آرامش ذهن، برای صلح و‌درباره​ صفای موریم، برای حرف یه مرد که‌برای​ هزار تیکه طلا می‌ارزه، برای حیاط جلویی...»

شیطان شهوت که داشت نگاهم‌اوقات​ می‌کرد، یهو سرش رو چرخوند‌دوئل‌های​ و رو به درِ اتاقش پرسید:

«کیه؟»

صدای بکری هیوک،‌اولش​ پسر دوم خاندان‌جوی​ بکری، به گوش رسید:

«هوی، بیا رو در رو حرف‌درباره​ بزنیم. تو همونی هستی که در‌احتمالاً​ مورد شلوغ کردن زر می‌زدی، نه؟»

صلح و صفای موریمِ عمه‌ام...

به نظر می‌رسید مسابقه افتتاحیه قراره‌وسط​ بین پسر دوم خانواده مونگ باد و‌گشنه‌مون​ ابر و پسر دوم خاندان بکری باشه.

صدای شیطان‌اون​ شهوت از‌اصلاً​ داخل اتاق اومد:

«... من‌اوقات​ بودم. حالا می‌خوای‌افکارم​ چه غلطی بکنی؟»

«در رو باز کن.»

«بازه.»

دست از‌اون​ جارو کشیدن کشیدم‌آبمون​ و نوچی کردم.

نوچ، نوچ، نوچ.

خدای من،‌می‌خوابیدم​ این جوون‌های‌می‌کردم​ سرکش و کله‌شق...

شیطان شهوت رو صدا زدم:

«هوی، جوون‌ها. به جای اینکه تو اتاق‌نمی‌رفت​ گند بزنین به همه‌چی، چرا نمیاین تو‌اون‌قدر​ یه فضای بازتر؟ این‌جوری منم می‌تونم تماشا کنم.»

حالا که فکرش‌فراغتم​ رو می‌کنم، حیاط‌درباره​ رو الکی جارو کشیدم.

جارو رو پرت کردم یه‌اوقات​ گوشه و رو پله‌ها نشستم‌دوئل‌های​ تا اون دو تا بیان.

از اونجا که هم پادشاه شمشیر رزمی و‌می‌پریدیم​ هم شیطان شمشیر خفه خون گرفته بودن، به‌همچین​ نظر می‌رسید این بچه‌سال‌ها قراره به جون هم بیفتن.

به هر حال، تماشای دعوا سرگرم‌کننده‌ترین کار دنیاست،‌رابطه‌ی​ برای همین زودتر کونم رو تو یه جای‌می‌زدیم​ دنج و عالی پهن کردم و منتظر موندم.

یه فکری از سرم گذشت.

«واو... چقدر‌می‌خوابیدم​ خوب شد اومدم‌اوقات​ به اتحاد موریم.»

از حالا به بعد، هر اتفاقی‌وسط​ که اینجا بیفته به احتمال زیاد‌همه​ ختم می‌شه به یه دعوای حسابی.

در واقع، به ذهنم رسید که‌جوی​ تمیزترین راه‌حل اینه که شیطان شهوت‌صمیمی​ حساب همه اساتید نسل جوون رو برسه.

آخه رهبر یه‌فراغتم​ فرقه چطور می‌تونه‌درباره​ قاطی دعوای بچه‌ها بشه؟

البته، این کار غیرممکنه.

ناولها | novelha.net