چپتر 308: نبرد پسران دوم.
0سه چهار روزی گذشته بود...
حسابی توی اتحاد موریمخونسردی جا خوش کرده بودمپیشرو و خیالم راحت بود.
حالا که فکرش رو میکنم، شایدفراغتم چون امنیت اینجا خیلی بالا بود،مرتب میتونستم عمیقتر از هر جای دیگهای بخوابم.
راستش رو بخواین، اگر کسی پیدا میشد که بتونه ازآخر سد دفاعی اتحاد موریم رد بشه ولی به جای رهبربرد اتحاد بیاد سراغ من، باید یه دیوونهی زنجیریِ تمامعیار میبود.
به لطف همین قضیه، تو مدتی که منتظر رسیدن پادشاهانکتککاری بودم، خوب میخوردم، خوب میخوابیدم و حسابی استراحت میکردم. تو اوقاتمیکردیم فراغتم هم با خونسردی افکارم رو درباره دوئلهای پیشرو مرتب میکردم.
بیشتر شاگردان پادشاهان احتمالاً برایافکارم غلبه بر چهار شرور بزرگبیشتر کار سختی پیش رو داشتن.
اگر بین شاگردها استادی پیدا میشد که همسطحافکارم ما باشه، فقط همون احمقی بود که تو سنغلبه کم لقب «پادشاه مشت» رو به ارث برده بود.
برای اینکه درکی از قدرتش داشته باشین، باید بگم استادیآخر بود که حتی شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان سمبرد از زندگی قبلیم هم نمیتونستن پیروزیشون رو در برابرش تضمین کنن.
من و اوناولش هم اولش اصلاً آبموننمیرفت توی یه جوی نمیرفت...
رابطهی ما از اون مدلهاییافکارم بود که با کتککاری وبیشتر دعوا با هم صمیمی شدیم.
اونقدر همدیگه رو میزدیممیکردم تا خسته میشدیم و بعددرباره شروع میکردیم به حرف زدن.
بعد وسط حرف زدن، دوبارهزدن میپریدیم به هم و همدیگهآخر رو لت و پار میکردیم.
آخر سر هم کهاصلاً از این همه دعوا گشنهمونمدلهایی میشد، با هم غذا میخوردیم.
یه همچین چیزی بود.
راستش رو بخواین، اونی که این وسطخونسردی بیشتر سود برد من بودم، چون باشاگردان تقلید از بیشتر تکنیکهای پادشاه مشت مبارزه میکردم.
از اونجایی که من از همون کفِ لجنزار بالا اومده بودم،این هر وقت به کسی برمیخوردم که تکنیکهای بهتری نسبت به من داشت،مبارزه انگار که به گنج رسیده باشم، تکنیکهاش رو میدزدیدم و استفاده میکردم.
ولی خب، اون زمان پادشاهآبمون مشت هم حتماً چیزهای زیادیکتککاری از من یاد گرفته بود.
مثلاً انواع و اقسام حقهبازیها، پستیها، مکاریها، تکنیکهای کثیف،مرتب کلکهای بچهگانه، خاک پاشیدن تو چشم، تف کردن و تیکهپرانیهایپیش من رو تحمل کرد... و در برابر همهشون دوام آورد.
اون مرتیکه احمق همون کسی بودفراغتم که پادشاه مشتِ اون دوران بهمرتب عنوان جانشین خودش انتخاب کرده بود.
این یعنی بینمیکردیم نسل جوون، اونوسط بهترین مبارز بود.
من هنرهای رزمی پادشاه مشت روجوی دزدیدم و پادشاه مشت هم بیشرمیصمیمی و کثافتکاریهای من رو یاد گرفت.
نمیدونم تواوقات این معامله کیافکارم بیشتر سود کرد.
چون هیچکدوممون از اون آدمهاییاوقات نبودیم که زیاد به اینجوردوئلهای سود و زیانها اهمیت بدیم.
برای همین، در حالی که مشتاقانه منتظر نبرد بین پادشاهان واین چهار شرور بزرگ بودم، شخصاً کنجکاو بودم ببینم آیا شیطان شهوت یامبارزه شیطان شبح میتونن از اون احمقِ زندگی قبلیم پیشی بگیرن یا نه.
و اینطوریاون بود که تاآبمون زمان رسیدن پادشاهان...
هر روزم رو مثل یه آدم بیمصرف و علاف کهبیشتر هیچ کاری برای انجام دادن نداره، به پربارترین شکل ممکن بابین مراقبه، چرت و پرت بافتن تو ذهنم و گردش چی میگذروندم.
اگه قرار بود اینجا وارد دوئل بشم وافکارم یکی از پادشاهان رو با «آسمان درخشان خورشیدبرای و ماه» بکشم، یه فاجعهی تمامعیار به بار میاومد.
اگه پادشاهان میخواستن یکی پس از دیگری ایم سو-بک رو بهاین چالش بکشن و با تحلیل بردن انرژی و استقامت رهبر اتحادتکنیکهای بهش جراحت سنگینی وارد کنن، اون هم یه فاجعهی دیگه بود.
و اگه ایم سو-بک اونقدر پادشاهانِ مبارزطلب رو لتمدلهایی و پار میکرد که مجبور بشن بازنشسته بشن، بازمیشدیم هم فاجعه میشد، چون قدرت کلی ما رو ضعیف میکرد.
شک ندارم اتفاقات زندگیخونسردی قبلیم یه چیزی توپیشرو مایههای همون فاجعهی سوم بود.
پس بهترین کار تو این دوئلِ پادشاهان اینه که ما چهار شرور بزرگ جوری باهاشوناحتمالاً روبرو بشیم که فراتر از بحث برد و باخت باشه؛ یه مقدار از توانشون روهمون بگیریم، باهاشون آشنا بشیم و همهچیز رو به نفع همه و کاملاً مسالمتآمیز تموم کنیم.
راستی، چرا جواب تمام مشکلاتزدن دنیا به این ختم میشه کهاین کارها رو باید «مسالمتآمیز» حل کرد؟
یه کم تو ذهنم دنبالآبمون دلیلش گشتم، ولی خیلی زودکتککاری بیخیالش شدم و فراموشش کردم.
حدود ده روزی از شروع چتربازیم تو اتحادافکارم موریم میگذشت که متوجه تغییراتی تو صدای قدمهای آدمهاییغلبه شدم که تو عمارت مهتاب رفت و آمد میکردن.
قدمهاشون مثل همیشهمیکردیم نبود، بلکه پر ازدوباره عجله و تنش بود.
تازه اوناون موقع بوداصلاً که دوزاریم افتاد.
«یکی از راه رسیده.»
حال ومیخوابیدم هوای اونجا کاملاًاوقات فرق کرده بود.
البته کاملاً طبیعی بود.
عمارت مهتاب محل اقامت مهمانان ویژهجوی بود، پس دیر یا زود باید سرشدیم و کلهی یکی از پادشاهان پیدا میشد.
چهار شرور بزرگ هم کهافکارم تو اتاقهاشون چپیده بودن، حتماًبیشتر متوجه این تغییر شده بودن.
از اونجایی که کنجکاو بودم ببینم کدوم پادشاهافکارم از راه رسیده، لباسهام رو تنم کردم، ازبرای اتاقم زدم بیرون و از پلهها رفتم پایین.
چون مدیر سونگ مسئولیت راهنمایی شخصی مهمانان ویژه روپار بر عهده داشت، برنامهم این بود که وقتی گروه اونسود پادشاهِ پرمدعا همراهش رسیدن، از نزدیک یه نگاهی بهشون بندازم.
راستش نیازیاون نبود قایم بشمآبمون و دید بزنم...
دشمنت رو بشناس وخونسردی خودت رو هم بشناس تامرتب تو صدها نبرد پیروز بشی.
ولی جاسوسی کردن از دشمناوقات در حالی که خودم رودوئلهای قایم کردم، یه حال دیگهای داره.
رفتم تو حیاط جلویی و دلبازِوسط عمارت مهتاب و از یکی از مقاماتگشنهمون که داشت اونجا رو جارو میکرد پرسیدم.
«... کسی داره میاد؟»
اون مقام که هرخونسردی از گاهی باهاش گپ میزدم،مرتب نگاهم کرد و جواب داد:
«بله، رهبرمیخوابیدم فرقه. تیغه رزمیاوقات از راه رسیده.»
«تیغه رزمی؟ منظورت پادشاه شمشیره؟»
به نظر میرسید پادشاهاصلاً شمشیر از خاندان بکریرابطهی از راه رسیده بود.
«بله.»
«اقامتگاهش کجاست؟»
«احتمالاً میاد همینجا یاحرف میره عمارت ققنوس. درمیپریدیم این مورد مطمئن نیستم.»
«که اینطور.اون با یهاصلاً گروه بزرگ اومده؟»
«رهبر اتحاد با اینجورخونسردی کارها موافق نیست. احتمالاًپیشرو با حداقلِ افراد اومده.»
«همم، چرا خوشش نمیاد؟»
«چون بیدلیل هزینههایمیکردیم خورد و خوراکوسط رو بالا میبره.»
«نکتهی حکیمانهایه.»
چون کار دیگهای برایخونسردی انجام دادن نداشتم، رفتم سمتشمرتب و دستم رو دراز کردم.
«بدش به من.»
«بله؟ چیو بدم؟»
«جارو رو.»
جارو رو از دستش قاپیدم ودرباره دستم رو تکون دادم تا بهشاحتمالاً بفهمونم بره داخل و استراحت کنه.
«آه، رهبر فرقه، اگهمیکردم این کار رو بکنید،افکارم ما رو توبیخ میکنن.»
«انگار دارم چیکار میکنم! فقطزدن میخوام حیاط رو جارو کنم. حالااین برو تو. من خودم استاد نظافتم.»
با شونهام هولش دادماصلاً کنار و شروع کردمرابطهی به جارو کردن حیاط جلویی.
خش... خش...اوقات خش... خش...خونسردی خش... خش... خش...
شنیدن صدای جارو بعدمیکردم از مدتها، حس آرامشافکارم خاصی به قلبم داد.
با نگاه کردن به گرد ووسط خاک بیمصرفی که از همهجا جمعهمه میشد، بیدلیل یاد شاگردان فرقه هائو افتادم.
راستش رو بخواین، از بس فقط خورده بودم، چرخهی چی انجامدعوا داده بودم و مراقبه کرده بودم، داشتم کلافه میشدم، برای همینحرف حس کردم برای باز شدن بدنم باید یه کم نظافت کنم.
فکر کنم اینفراغتم از عوارض شغلیدرباره یه مسافرخانهدار باشه.
با این حال، من تو نظافت بهتر ازافکارم آشپزی بودم، برای همین آرومآروم خاکهای حیاط رو جمعغلبه کردم و مثل یه کوه کنار دیوار کپه کردم.
درست همون موقع، پنجرهای توزدن طبقه سوم با شتاب بازآخر شد و شیطان شهوت ازم پرسید:
«کی اومده؟»
همونطور کهاوقات جارو میکشیدمخونسردی جواب دادم:
«پادشاه شمشیر رزمی.»
با شنیدن کلمهمیکردیم «پادشاه شمشیر رزمی»، شیطاندوباره شهوت یهو تف کرد.
«تف! چه بدشانسیِ مزخرفی.»
شیطان شهوت پنجرهفراغتم رو با صدایدرباره بلندی کوبید و بست.
«... اینمیخوابیدم حرومزاده قاطیمیکردم داره؟ مرگش چیه؟»
برای چند لحظه با گیجیزدن به اون مقام خیره شدم واین بعد با تکیه به حافظهام گفتم:
«دختر پادشاهاون شمشیر خیلیاصلاً زیباست، مگه نه؟»
«آوازهاش همهجا پیچیده.»
«جزو دو جاودانه نبود؟»
«نه دقیقاً.شروع لطفاً جارو روزدن بدید به من.»
«نمیخوام.»
تازه اونجااوقات بود که کلافکارم ماجرا یادم اومد.
یادمه تو یه دورهمیِ مشروبخوری شنیده بودم که مذاکرات ازدواجدوئلهای بین خانواده مونگ باد و ابر و خاندان بکری در جریانسختی بوده، اما پسر دوم، یعنی شیطان شهوت، یکطرفه رد شده بود.
قسمت قشنگ داستان این بود که شیطان شهوت اصلاً هیچ علاقهای بههمه این وصلت نداشت، اما اونا خودشون سر خود مذاکرات ازدواج رو پیشاونجایی برده بودن و در نهایت هم دست رد به سینهشون خورده بود.
خانواده مونگ احتمالاً جایگاه پایینتری نسبت به خاندانرابطهی بکری داشتن و از اونجایی که اون پسرمیزدیم دوم بود، رد کردنش باید خیلی راحت بوده باشه.
دلیل اینکه خانواده مونگ و خاندان بکریدوئلهای درباره ازدواج مذاکره کرده بودن، احتمالاً اینغلبه بود که هر دو خانواده ریشهی نظامی داشتن.
مشکل اصلی اتفاقاتاستراحت و رفتارهای بعدفراغتم از اون بود...
شیطان شهوت یه طرف ماجرا بود، اما بانوی جوان خاندان بکری هم به خاطر علاقهی شدیدشهمچین به مردهای خوشقیافه حسابی معروف شده بود. تو زندگی قبلیم شایعه شده بود که پادشاه شمشیر ازانگار بس غصه بچهاش رو خورده بود، خون بالا آورده و خیلی زود از دنیای موریم بازنشسته شده.
یه بنده خدایی بود که بهجوی خاطر بچهاش دچار انحراف چی شد؛صمیمی اونم کسی نبود جز پادشاه شمشیر.
یه لحظه بدجور جا خوردم ودرباره همونطور که جارو تو دستم بود، سعیبرای کردم چیزای بیشتری از گذشته یادم بیاد.
«صبر کنمیخوابیدم ببینم، اینمیکردم دیگه خیلی مسخرهست.»
چند وقت پیش که اتحادیه تجاری تاچونگدوباره بودجه ساختوساز یون جا-سونگ رو بالا کشید، خاندانمیخوردیم بکری همون قدرتی بود که پشتشون وایساده بود.
فکر کنم اون موقع یه نامه پرنمیرفت از تهدید برای اتحادیه تجاری تاچونگ فرستادم،اونقدر ولی اصلاً یادم نمیاد جوابی گرفتم یا نه.
شایدم فرستاده بودن و من فقط چکش نکرده بودم،مرتب چون بعد از اینکه شماره یک جناح غیرمتعارف رفت روپیش اعصابم، مستقیم زدم به چاک و رفتم سمت دریاچه شرقی.
همونطور که جارو میکشیدم، دوزاریم افتادفراغتم که خاندان بکری نه تنها با من،بیشتر بلکه با شیطان شهوت هم گره خورده.
«این دیگهشروع از اونحرف بدشانسیهای مسخرهست.»
در مورداون شاهکارهای پادشاه شمشیرآبمون تو زندگی قبلیم...
چیز دندونگیری ازفراغتم دورانی که خودمدرباره فعال بودم یادم نمیومد.
پادشاه شمشیر استادی بود که خیلی وقتخونسردی پیش با شرکت تو جنگهای مختلف، حسابی واسهاحتمالاً خودش اسم و رسمی به هم زده بود.
هیچ راهی هم نبود که بشهوسط ثابت کرد واقعاً به خاطر دخترشهمه دچار انحراف چی شده یا نه.
با این حال، از اونجا که هنوز نه دختر خاندان بکریدعوا و نه شیطان شهوت هیچکدوم گند بالا نیاورده بودن، فرض رو برزدن این گذاشتم که مهارتهای رزمی و وضعیت روانی پادشاه شمشیر فعلاً سالمه.
یه فکری زد به سرم.
احتمالاً انتقال دادن هنر شمشیری کهفراغتم تو میدون جنگ صیقل خورده بهمرتب شاگردا یا بچهها، کار راحتی نبوده.
این یعنی اون استادی بود کهوسط حتی تو خاندان خودش هم بههمه طرز وحشتناکی قوی به حساب میومد.
همونطور که داشتم جارو میکشیدم، مقامجوی رسمی با چهرهای منقبض رو بهصمیمی ورودی ایستاد و ادای احترام رزمی کرد.
«درود بر پادشاه شمشیر.»
با جارویی تو دستم، به پادشاهفراغتم شمشیر رزمی نگاه کردم؛ اولین نفرمرتب از فرمانروایان که از راه رسیده بود.
قیافهاش از چیزی که انتظار داشتم جوونتردوباره میزد و با اون هیکل درشت وغذا قرص و محکمش، شبیه ژنرالهای جنگی بود.
مدیر سونگ که کنارشاصلاً ایستاده بود، رو بهرابطهی پادشاه شمشیر رزمی گفت:
«ارشد، بفرمایید داخل.»
مدیر سونگ بعد از چند قدم برداشتن،خونسردی بالاخره چشمش به من افتاد که جارو بهاحتمالاً دست وایساده بودم و از تعجب جا پرید.
«...!»
بیخیالِ اینکه مدیر سونگ تعجب کرده یا نه،رابطهی نگاهم رو بین پادشاه شمشیر رزمی، یه دختر جوونخسته و چند تا پسر همسن و سال خودم چرخوندم.
اونی که از همهخونسردی بچهسالتر به نظر میرسید،پیشرو رو به من گفت:
«به چی زل زدی؟»
از سوالششروع جا خوردمحرف و ماتم برد.
«ها؟»
حالا که فکرش رو میکنم،افکارم یکی از این پسرا باید استادیشاگردان از شش اژدهای جدید جنوب باشه.
همون گروهی که بهمیکردم طرز عجیبی از هرافکارم طرف باهاشون گره خورده بودم.
«هاهاهاها...»
بیدلیل زدم زیر خنده.
با خنده یهویی من،خونسردی پسره اخمهاش رو تو هممرتب کشید و بیمقدمه فحش داد:
«چیه؟ حرومزاده روانی.»
مردی که حدس میزدمحرف اژدهای جنوبِ خاندان بکریمیپریدیم باشه، با لحنی جدی گفت:
«هیوک، این چه طرزاصلاً حرف زدن با یهرابطهی عضو اتحاده؟ بیا بریم تو.»
«ولی برادر، اینفراغتم یارو همین الاندرباره تو رومون خندید.»
همون لحظه، صدایاستراحت بم شیطان شهوت ازخونسردی بالا به گوش رسید:
«واسه خندیدنِ یکی دیگهحرف چرا اینقدر شلوغش میکنین؟میپریدیم آدم حق نداره بخنده؟»
همون پسره که بهماصلاً فحش داده بود، رورابطهی به پنجره داد زد:
«کی اونجاست؟!»
مدیر سونگمیخوابیدم با دستپاچگی اینوراوقات و اونور دوید:
«نه، این بساطمیکردیم چیه... چه خبر شده؟دوباره لطفاً همگی آروم باشید.»
درست هموناون موقع، پادشاه شمشیرآبمون برگشت و گفت:
«... ساکت شید.»
اون یک مرداستراحت و دو زن هماهنگخونسردی با هم جواب دادن:
«چشم.»
برای یه لحظه،اولش نگاهم با نگاهجوی پادشاه شمشیر گره خورد.
سرش رو برگردونده بودخونسردی و یه قدم برداشتهپیشرو بود، اما دوباره متوقف شد.
آروم بدنش رو چرخوند واوقات جوری بهم خیره شد کهدوئلهای انگار میخواست چیزی رو تایید کنه.
«...»
نگاه بیحالت پادشاه شمشیراصلاً از نوک پاهام تارابطهی صورتم رو برانداز کرد.
«تو کیاوقات هستی؟ تاخونسردی حالا ندیدمت.»
از اونجا که دیرمیکردم یا زود خودش میفهمید، خیلیدرباره خلاصه خودم رو معرفی کردم:
«قراره رهبر فرقه هائو بشم.»
پادشاه شمشیراون پوزخند محوی زدآبمون و بهم گفت:
«... پساوقات تو بودی؟ اینجاافکارم چه غلطی میکنی؟»
لحنش جوری بود که انگار میخواست بپرسهخونسردی تو اتحاد موریم چیکار میکنم، ولی من اصلاًاحتمالاً به خودم زحمت ندادم جواب درستی بهش بدم.
«دارم جارو میکشم.»
پادشاه شمشیر خندهای توخالیاصلاً سر داد و یهرابطهی بار سر تکون داد.
«بهت میاد. به کارت برس.»
پادشاه شمشیرمیخوابیدم چرخید ومیکردم وارد اقامتگاهش شد.
احتمالاً قصدش توهین بود، ولیزدن من زیاد بهش فکر نکردم واین فقط به جارو کشیدنم ادامه دادم.
صدای بکریاون هیوک بهاصلاً گوش رسید:
«... برادر، اگه اون رهبر فرقهدرباره هائوئه، همونی نیست که اون نامهاحتمالاً تهدیدآمیز رو برای اتحادیه تجاری تاچونگ فرستاد؟»
«ما برایمیخوابیدم رسیدگی به ایناوقات موضوع نیومدیم اینجا.»
«فکر میکنیشروع دستگیرش کردن وزدن آوردنش به اتحاد؟»
«نمیدونم.»
بعدش صدایاوقات اون دخترخونسردی جوون بلند شد:
«پس اون یارواستراحت هم یکی از ششخونسردی اژدهای جدید جنوب نیست؟»
«درسته.»
خلاصه بگم، پسر بزرگتر با اون شخصیت جدیاش یکیمدلهایی از غولهای شش اژدهای جدید جنوب بود، در حالی کهبعد پسر کوچیکتر بیشتر شبیه یه بچهننه خام و ناپخته بود.
یعنی پادشاه شمشیر رزمی اینقدر تو میدون جنگ ومرتب تمرین هنرهای رزمی سرش شلوغ بوده که از تربیت بچههاشپیش غافل شده؟ البته به من ربطی نداشت که بخوام بدونم.
همون موقع، شیطان شهوت دوبارهاوقات پنجره رو باز کرد و شروعپیشرو کرد به فحش دادن به من:
«چرا داری اونجا رو جارو میکشی؟ داره میرهمیپریدیم رو اعصابم. حرومزاده روانی. آخه چه مرگته؟ اگه رهبرچیزی یه فرقهای، مثل یه رهبر رفتار کن. جون مادرت.»
«...»
جارو رو نگهفراغتم داشتم و به قیافهدوئلهای شیطان شهوت نگاه کردم.
چرا این مرتیکه هر وقت چیزی مربوط به خانوادهاش پیش میاد، اینجوری کنترلشبیشتر رو از دست میده و رم میکنه؟ به خاطر اینه که پسر یه صیغهایه؟همسطح من که پسر صیغهای نبودم، برای همین نمیتونستم احساسات شیطان شهوت رو درک کنم.
با لبخند گفتم:
«احمق بیچاره. چرا امروز اینقدر آمپرجوی چسبوندی؟ برام سواله که چرا. چراصمیمی اینجوری داره از کلهاش دود بلند میشه؟»
به نظر میرسید برای شیطان شهوت بهتره که این عقدهبیشتر حقارت بیخودش رو در مورد حرومزاده بودن تو خانواده کنارداشتن بذاره، ولی چیز دندونگیری به ذهنم نرسید که باهاش مسخرهاش کنم.
«بیا پایینمیخوابیدم یه کم حیاطاوقات رو جارو بکش.»
«واسه چیشروع باید اینحرف کار رو بکنم؟»
در حالی کهاولش حیاط رو باجوی جارو تمیز میکردم، گفتم:
«برای آرامش ذهن، برای صلح ودرباره صفای موریم، برای حرف یه مرد کهبرای هزار تیکه طلا میارزه، برای حیاط جلویی...»
شیطان شهوت که داشت نگاهماوقات میکرد، یهو سرش رو چرخونددوئلهای و رو به درِ اتاقش پرسید:
«کیه؟»
صدای بکری هیوک،اولش پسر دوم خاندانجوی بکری، به گوش رسید:
«هوی، بیا رو در رو حرفدرباره بزنیم. تو همونی هستی که دراحتمالاً مورد شلوغ کردن زر میزدی، نه؟»
صلح و صفای موریمِ عمهام...
به نظر میرسید مسابقه افتتاحیه قرارهوسط بین پسر دوم خانواده مونگ باد وگشنهمون ابر و پسر دوم خاندان بکری باشه.
صدای شیطاناون شهوت ازاصلاً داخل اتاق اومد:
«... مناوقات بودم. حالا میخوایافکارم چه غلطی بکنی؟»
«در رو باز کن.»
«بازه.»
دست ازاون جارو کشیدن کشیدمآبمون و نوچی کردم.
نوچ، نوچ، نوچ.
خدای من،میخوابیدم این جوونهایمیکردم سرکش و کلهشق...
شیطان شهوت رو صدا زدم:
«هوی، جوونها. به جای اینکه تو اتاقنمیرفت گند بزنین به همهچی، چرا نمیاین تواونقدر یه فضای بازتر؟ اینجوری منم میتونم تماشا کنم.»
حالا که فکرشفراغتم رو میکنم، حیاطدرباره رو الکی جارو کشیدم.
جارو رو پرت کردم یهاوقات گوشه و رو پلهها نشستمدوئلهای تا اون دو تا بیان.
از اونجا که هم پادشاه شمشیر رزمی ومیپریدیم هم شیطان شمشیر خفه خون گرفته بودن، بههمچین نظر میرسید این بچهسالها قراره به جون هم بیفتن.
به هر حال، تماشای دعوا سرگرمکنندهترین کار دنیاست،رابطهی برای همین زودتر کونم رو تو یه جایمیزدیم دنج و عالی پهن کردم و منتظر موندم.
یه فکری از سرم گذشت.
«واو... چقدرمیخوابیدم خوب شد اومدماوقات به اتحاد موریم.»
از حالا به بعد، هر اتفاقیوسط که اینجا بیفته به احتمال زیادهمه ختم میشه به یه دعوای حسابی.
در واقع، به ذهنم رسید کهجوی تمیزترین راهحل اینه که شیطان شهوتصمیمی حساب همه اساتید نسل جوون رو برسه.
آخه رهبر یهفراغتم فرقه چطور میتونهدرباره قاطی دعوای بچهها بشه؟
البته، این کار غیرممکنه.