چپتر 400: ارتباط موریم.
0سیزده حرکت در اصل متعلق بهنمیکنه ارباب عمارت بود، پس با اضافهحتی کردن کمی شکوفه آلو بهش برگردوندمش.
حالا اینکه ارباب عمارت از اینکنی کادوی من کیف کرده بود یافرم نه رو نمیشد همون موقع فهمید.
«ارباب عمارت، خوب تماشا کردی؟»
ارباب عمارت شکوفهنره آلو با قیافهایالبته متعجب بهم نگاه کرد.
«آره.»
شمشیر مطیعکننده شیاطین رو غلاف کردمکنی و گفتم: «حست چی بود؟ به عبارتی،بسته نظرت در مورد این هنر شمشیر چیه؟»
بعد از یه لحظه فکر کردن،کار ارباب عمارت شکوفه آلو با صدایی جدیبیفته جواب داد: «همهچیز به هم متصل بود.»
«همهچیز؟»
«آره. اونقدر چیزای زیادی دستگیرمفرقی شد که سخته بخوام افکارمبسته رو تو کلمات بیان کنم.»
جوابی بود کهدوزاریت فقط از یه آدمدیگه باصداقت و خاکی برمیاومد.
انگار بالاخره تونستهیادت بود روند اتصالکار حرکات رو درک کنه.
به زبون سادهتر، مشکل اساسی اربابالبته عمارت این بود که هنر شمشیرشبیفته مثل آدم جریان نداشت و خشک بود.
هنر شمشیری که اجرا کردهفرقی بودم رو دقیقاً بر اساسبسته مشکل خودش تفسیر کرده بود.
ولی خب، از اونجایی که همهچیزِ یه هنرفرقی شمشیر به وصل کردن حرکات ختم نمیشه، تصمیممیتونی گرفتم چند کلمه حرف حساب هم بهش بزنم.
«معلومه که حرکات به هم وصلکار بودن. ولی یادت نره، یه شروعی همبیفته در کار بود. و البته یه پایانی.»
«درسته.»
«یعنی وقتی دوزاریت بیفته و نیت شمشیر رو درک کنی، دیگه فرقی نمیکنهمیتونی صد تا حرکت بهش اضافه کنی یا کلاً خلاصهاش کنی تو سه تا فرم.مفاهیم بسته به موقعیت، حتی میتونی همهچیز رو تو یه ضربه خلاصه کنی. میدونی چرا؟»
«چون کار بعضی ازبیفته مبارزهها فقط با همونفرقی یه ضربه تموم میشه...»
«تو اون وضعیت، همون یه ضربه باید تمام ایندرسته مفاهیم رو تو خودش جا داده باشه، مگه نه؟ بیاکلاً اسم اینو بذاریم نیت شمشیر. حالا گرفتی نیت شمشیر چیه؟»
«آه.»
از قیافهاش معلوم بوددیگه که ارباب عمارت شکوفه آلوفرم هم بالاخره مطلب رو گرفته.
راستش رو بخواین، فهمیدن نیتنیت شمشیر حتی با یه توضیحکلاً مختصر و مفید هم سخته.
برای همین دیگه بیشترنره از این زر نزدم تادرسته قضیه رو براش پیچیدهتر نکنم.
همینقدر بسش بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو نیاز داشتنمیکنه یه کم با خودش خلوت کنهحتی تا افکارش رو سر و سامان بده.
شیطان شهوت که تا اون موقع خفهخون گرفته بود، ازم پرسید: «پسفرم منظورت اینه که وقتی نیت شمشیر رو درک کنی، دیگه مهم نیستتموم حرکتی رو اضافه کنی، کم کنی یا حتی کلاً تغییرشون بدی، درسته؟»
حالا نوبت اینیادت مرتیکه شیطان شهوتهکار که خودنمایی کنه؟
«دقیقاً.»
شیطان شهوت طوری که انگار میخواست جایکلاً من رو بگیره، قدم گذاشت وسط اونضربه فضای باز، چرخید و زل زد بهمون.
قیافهاش بدجوری رفته بود تو هم؛ داشتدیگه روی الهاماتی که از تماشای سیزده حرکت شکوفهحتی آلوی من گرفته بود، حساب و کتاب میکرد.
شیطان شهوت رویادت به ما گفت: «درکالبته کردن نیت شمشیر یعنی...»
و بعد از این حرف گندهترالبته از دهنش، سیزده حرکت شکوفه آلوبیفته رو با هنرهای کف دستش اجرا کرد.
باید اعتراف کنم این عوضی یهنمیکنه نابغه هنرهای رزمیه، چون حرکات رو بدونمیتونی حتی یه مو اشتباه، بینقص پیاده کرد.
به عبارت دیگه، دقیقاً همونطور که ارباب عمارتفرقی شکوفه آلو گفته بود، این یه هنر کف دستضربه بود که توش همهچیز به هم وصل شده بود.
یه حسی بهم میگفت شیطان شهوتکار داره از قصد حرکات رو مودوزاریت به مو مثل من اجرا میکنه.
و دقیقاً همونطور که حدس میزدم، از دوردرسته دوم اجرا به بعد، شکوفههای آلویی که ازفرقی میون دستهاش میشکفتن، مثل تغییر فصلها دگرگون شدن.
اول از همه،کنی رقص پاش بهنمیکنه طرز عجیبی عوض شد...
هنر کف دستش هم طولانیترنیت شد، انگار داشت درک وکلاً بینش خودش رو صیقل میداد.
ولی با وجود تمام این تغییرات، حرکاتشالبته هنوز آشنا به نظر میرسیدن؛ انگار کهنیت همهشون از همون چشمهی نیت شمشیر آب میخوردن.
وقتی اون اجرای دوم که حسابی خر تودرسته خر به نظر میرسید تموم شد، شیطان شهوت همونجانمیکنه خشکش زد و دستهاش رو با چی سرد پوشوند.
و در آن لحظه، هنر کف دستیکلاً پا به این جهان گذاشت که تاضربه به حال چشمی نظیرش را ندیده بود.
این اولین باری بود که میدیدم شیطان شهوت رقص پاشکلاً رو اینقدر رسمی و جدی پیاده میکنه؛ وقتی مثل روحچرا روی زمین سُر میخورد، حرکاتش پر از نظم و قاعده بود.
هنر کف دستشیادت هماهنگ با رقصکار پاش تغییر میکرد.
فقط با نگاه کردن بهشکار میفهمیدم که دفع کردن اینوقتی هنر کف دست کار حضرت فیله.
بدون شکنیت هنر کفدیگه دست وحشتناکی بود.
«عالیه.»
اتصالات سیزده حرکت کاملاً با رقص پاش جفت و جور شده بوددوزاریت و هنر کف دستی که از این رقص پا نشأت میگرفت، یهحتی وقتایی سنگین و کوبنده میشد و یه وقتایی هم سبک و موذیانه.
از اونجایی که رقص پاش عجیب و غریبدرسته بود و مدام روی زمین سُر میخورد، عمراًفرقی میشد حدس زد ضربهاش قراره کجا فرود بیاد.
و چون هر از گاهی چی سرد رو هم تو هواموقعیت پخش میکرد، کاملاً مشخص بود که حتی تو یه مبارزهی فرسایشی واون طولانی هم نمیشه به این راحتیها با این هنر کف دست درافتاد.
اگه من با شمشیرمبیفته گلهایی از چی بنفش رونمیکنه تو هوا پخش کرده بودم...
این مرتیکه شیطان شهوت تمامشروعی محیط رو با گلهایی از چیوقتی سرد و سفید پر کرده بود.
انگار یه لحظهینره تاریخی برای خودِ «جنابپایانی اسهالی» رقم خورده بود.
تصویر ذهنی آدم از یه نفر به این راحتیها عوض نمیشه؛ برای همین، باضربه دیدن اون گلبرگهای سفیدی که تو هوا پخش میشدن، ناخودآگاه دلم میخواست دماغم رو بگیرمباشه که بوی گندش بهم نخوره، ولی هرطور بود دندون رو جگر گذاشتم و تحمل کردم.
یارو داشت با تمام وجود و کاملاًدیگه جدی اجرا میکرد، واسه همین نامردی بود اگهحتی تو همچین لحظهای بحث گندکاریهاش رو میکشیدم وسط.
به هر حال، شیطان شهوت که حالا ارتقا پیدا کرده بود ودوزاریت به یه «اسهالیِ نابغه» تبدیل شده بود، هنر کف دست جدیدش روحتی خلق کرد و بهمون نشون داد. بعدش هم زل زد به ما.
تو قیافهاش میشد ترکیبی ازکار تعجب، تحسین و یه جوروقتی حس آرامش و راحتی رو خوند.
برادر ارشد بزرگ پرسید:دیگه «یه چیز جدید خلق کردی.فرم اسمی هم براش انتخاب کردی؟»
شیطان شهوت جواب داد: «...چون این الهامدیگه رو تو کوه هوا به دست آوردم،موقعیت اسمش رو میذارم هنر کف دست گل سفید.»
اسمش ترکیبی از رنگ سفیدشروعی به نشونهی هنر یخ خودش،یعنی و اسم کوه هوا بود.
شیطان شهوت ادامه داد: «باید یه کم بیشتر روش کار کنم و صیقلش بدم تادیگه بتونم به یوران یادش بدم. این هنر کف دست رو فقط به اسم خودم ثبتبعضی نمیکنم، بلکه به عنوان هنری که با کمک اساتیدمون خلق شده، به نسلهای بعد منتقلش میکنم.»
برادر ارشدنیت بزرگ سردیگه تکون داد.
«خوبه.»
برادر ارشد بزرگ نظر یاشروعی احساس خاصی در مورد سیزدهیعنی حرکت از خودش بروز نداد.
خدا میدونه تو اون مدتی که منپایانی رد داده بودم و عقلم رو ازکنی دست داده بودم، چطوری تمرین کرده بود.
برادر ارشد بزرگ ایندیگه روزها حسابی ریلکس وخلاصهاش بیخیال به نظر میرسید.
ساعتها به گلهای عمارت خیره میشد ودیگه بعد از اینکه جواب سوالات ارباب عمارتموقعیت رو میداد، دوباره مهر سکوت به لب میزد.
معلوم نبود تو سرش در مورد هنرهای رزمی چی میگذره، ولی اگهدوزاریت قرار بود یه نفر رو انتخاب کنم که تو این مدت بیشترینحتی تغییر رو کرده، بدون شک اون آدم کسی نبود جز برادر ارشد بزرگ.
یه جایی تو همین مسیر، برادرالبته ارشد بزرگ تبدیل شده بود بهبیفته مردی که میتونست همچین حرفهایی بزنه:
«یکی از شاگردها یه هنر رزمی جدیدکلاً خلق کرده و برادر سوم هم از کوهخلاصه پایین اومده. بیایید امروز یه پیاله مشروب بزنیم.»
«بزنیم.»
وقتی آدمی که اهل مشروبشروعی خوری نیست خودش پیشنهاد میده،یعنی دیگه رد کردنش دور از انسانیته.
کمی بعد، بساط مشروبشروعی رو روی یکی ازدرسته میزهای عمارت پهن کردیم.
ارباب عمارت از اون آدمهایی بود که با چند تابسته خدمتکار وفادارش یه زندگی آروم و بیدردسر داشت، برای همین زندگیاشتموم خارج از زمان تمرین، حول محور سرگرمیهای کوچیک و دلخوشیهاش میچرخید.
یکی از اون سرگرمیها، دم کردن مشروب بود. درنمیکنه نتیجه، مشروبی که الان روی میز بود از اون جنسهایمیدونی نابی بود که عمراً میتونستی تو هیچ مسافرخانهای پیداش کنی.
این مشروب رو زیر خاک چالکار میکردن و بسته به قدمتش اسمگذاریدوزاریت میشد؛ مثل آلوی اول و آلوی دوم.
چیزی کهیادت ما داشتیم میخوردیم،کار آلوی هشتم بود.
درست همون موقع که تهکوزهی آلوینمیکنه هشتم رو درآوردیم و ارباب عمارت میخواستمیتونی پاشه بره یه کم آلوی هفتم بیاره...
پیالههامون رو گذاشتیمدوزاریت زمین و زلکنی زدیم به ورودی.
یه مرد غرق درنره خون داشت تلوتلوخوران واردپایانی میشد؛ یه چهرهی کاملاً آشنا.
قیافهاش بهیادت طرز مسخرهایشروعی داغون بود.
اینکه این یارو اصلاً اینجا چه غلطیکلاً میکرد و چرا سر تا پاش خونیضربه بود، برای خودش یه معمای بزرگ بود.
فرستاده راست نورِ سابق و رهبر فرقه خونِ فعلی، باکلاً قیافهای زار و نزار که انگار صد سال نخوابیده بود، خودشچون رو رسوند به میز و بهم گفت: «یه پیک بریز برام.»
آخه کی تونسته بودنره این غول بیابونی روپایانی اینطوری به روز سیاه بشونه؟
تهموندهی آلوی هشتم روشروعی ریختم تو یه پیاله ویعنی دادم دست رهبر فرقه خون.
رهبر فرقه خون مشروب رو مثل آبکلاً سر کشید و یه نفس طولانی دادضربه بیرون، انگار که تازه جیگرش حال اومده باشه.
«...به رهبر فرقه، منظورم رهبر فرقه شیطانیه،دیگه بگو که همونطور که قول داده بودمموقعیت رسیدم. راستی، این گندکاری کار تو بود؟»
رهبر فرقهبودن خون با غضبشروعی بهم خیره شد.
با کمال تعجب جواب داد: «هویالبته رهبر فرقه خون، این چرتوپرتها چیه بلغورنیت میکنی؟ اونم بدون هیچ مقدمه و توضیحی.»
رهبر فرقه خون یهدیگه نگاه بهم انداخت و مثلفرم دیوونههای زنجیری زد زیر خنده.
«راحت باش،وقتی میتونی راستش رونیت بگی. سرزنشت نمیکنم.»
«میگم رهبر فرقه خون،نره نکنه دچار انحراف چیپایانی شدی و مخت تاب برداشته؟»
برادر ارشدیادت بزرگ پریدشروعی وسط بحث.
«بگو ببینم چه اتفاقی افتاده. رهبرنمیکنه فرقه این اواخر تمام تمرکزش فقطحتی روی تمرین تو کوه هوا بوده.»
رهبر فرقه خون با همون نگاه غضبناک به برادر ارشد بزرگ زلفرم زد و گفت: «قضیه از این قراره که من احضاریهی اون رهبرتموم فرقه شیطانیِ حرومزاده رو دریافت کردم و راه افتادم سمت کوه هوا.»
«خب که چی؟»
رهبر فرقه خون فنجان توی دستش راپایانی مثل کاغذ مچاله کرد و گفت: «هر جادیگه که رفتم، راهم رو به کوه هوا بستن.»
«همم.»
«اولش چند تا گدای پیر اون اطراف پرسه میزدن، بعد یهو سر و کله یه استاد پیداضربه شد که قبلاً تو اتحاد موریم بود، و آخر سر هم حتی جناح غیرمتعارف و اون محققهایبیا حرومزاده افتادن دنبالم. غیر از رهبر فرقه کی میتونه تمام این نیروهای پراکنده رو یه جا جمع کنه؟»
حالا همهبودن زل زدهنره بودند به من.
من که کسی راشروعی احضار نکرده بودم، برایدرسته همین سرم را تکان دادم.
رهبر فرقه خون ادامهدیگه داد: «انگار کل موریم میدونستنفرم که دارم میرم کوه هوا.»
دلیلش را برایش توضیح دادم.
«حتماً به خاطر اون گندی بوده که دفعه قبل تویعنی گروه متصل به بهشت بالا آوردی. آدمای جناح غیرمتعارف، ازخلاصهاش جمله رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت، اینجور کینهها رو فراموش نمیکنن.»
«اینطوریه؟ اتحاد سرپیچینره از بهشت رو میفهمم.پایانی بقیه از کجا فهمیدن؟»
«من از کجا بدونم.»
«چرا همهشونوقتی گیر دادنبیفته به من؟»
از حرفهای رهبر فرقهنره خون تقریباً دستم آمد کهدرسته اوضاع از چه قرار است.
جوری بهم چشمغره رفتشروعی که انگار داشت بهدرسته مقصر اصلی نگاه میکرد.
زل زدن یه روانی بهم باعث شد یکخلاصهاش کم احساس عذاب وجدان کنم، اما در نهایت،میدونی نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و زدم زیر خنده.
«هاهاهاها...»
«به نظرت خندهداره؟»
پس لابد گروه متصل به بهشت همانپایانی موقع مشخصات و اعلامیه تحتتعقیب بودن رهبرکنی فرقه خون را همهجا پخش کرده بودند.
اگر گروه متصل بهدیگه بهشت میدانست، یعنی اتحاد سرپیچیفرم از بهشت هم خبر داشت.
بعدش هم فرقه گدایان طبیعتاً خبردار میشد وفرقی از طریق فرقه گدایان، اتحاد موریم هم اسمشمیتونی را در لیست دشمنان درجه یک ملت قرار میداد.
رزمیکاران موریمبودن اهل فراموشنره کردن انتقام نیستند.
فقط عجیب بود که این بار،البته جناح متعارف، جناح غیرمتعارف، گداها وبیفته محققها همه با هم متحد شده بودند.
بعد از من، شیطان شهوتفرقی هم که تازه دوزاریاش افتادهبسته بود، بیمقدمه زد زیر خنده.
«هاهاهاها.»
دستآخر، حتی برادر ارشد بزرگشروعی هم سرش را به عقبیعنی انداخت و از ته دل خندید.
رهبر فرقه خون با چهرهای کهالبته ترکیبی از خشم و گیجی بود،بیفته به ما سه نفر چشمغره رفت.
دلیلش را برایش توضیح دادم.
«تقصیر ما نیست. به نظر میرسه موریمدیگه جلوی یه استاد مسیر شیطانی رو کهموقعیت داشته میرفته کوه هوا گرفته. همین و بس.»
پس این دقیقاً برعکسنره اتفاقی بود که درپایانی مسافرخانه زاهای جدید افتاده بود.
این بار، جناح متعارف داشت اساتیدالبته مسیر شیطانی را که توسط رهبربیفته فرقه احضار شده بودند، یکییکی شکار میکرد.
رزمیکاران موریمنیت اهل فراموشدیگه کردن انتقام نیستند.
البته که صدا زدنشانبیفته با اسم جناح متعارففرقی هم کمی مبهم بود.
حتی اتحاد سرپیچی از بهشت که به جناحپایانی غیرمتعارف نزدیک بود، و آن محققها هم دست بهفرقی دست هم داده بودند تا در کارش موش بدوانند.
ملاقات ناگهانی رهبر فرقه خون جداً مسخرهپایانی بود، اما خبری که با خودش آورده بوددیگه به اندازه شنیدن خبر از دوستان قدیمی میچسبید.
در همان لحظه، یک استاد پیر با لباسهای خاکستری وبسته کهنه به نرمی در ورودی عمارت فرود آمد و درمبارزهها حالی که دستهایش را پشت سرش گره کرده بود، نزدیک شد.
«...بالاخره بهت رسیدم.دوزاریت رهبر فرقه خون.کنی دیگه فرار نکن.»
رهبر فرقهبودن خون آهنره عمیقی کشید.
«نمیتونی دست از سرم برداری؟»
«نمیتونم.»
«نظرت چیه یه کم استراحت کنیمکنی و بعد بجنگیم؟ اینجا محل نبرد سرنوشتسازبسته ماست. نظرت با یه آتشبس موقت چیه؟»
استاد پیر جواب داد: «منظورت از محل نبرد سرنوشتساز برای جنگیدن من وبیفته تو چیه؟ بیا ادامه بدیم. محض اطلاعت، بقیه اونایی که دنبالت میگردن بهضربه نظر نمیاد قصد دوئل کردن باهات رو داشته باشن. خودت چی فکر میکنی؟»
رهبر فرقه خون فحشی داد،کار بعد از مهارت سبکیاش استفاده کرددوزاریت و در یک چشمبههمزدن غیبش زد.
استاد پیر یک نگاه گذرافرقی به من انداخت و بعدبسته دوباره افتاد دنبال رهبر فرقه خون.
استاد پیر ناپدید شد،بیفته اما صدایش مثل یکفرقی ردپا در گوشم باقی ماند.
«...رهبر فرقه، خیلی وقته ندیدمت.شروعی امروز خیلی سرم شلوغه، نمیتونم برایوقتی یه پیک مشروب بهت ملحق بشم.»
به حرفهای عجولانه استاد پیر با صداییپایانی که با انرژی درونی آمیخته شده بود، جوابدیگه دادم: «خسته نباشی. باز هم همدیگه رو میبینیم.»
عمداً به رویکنی خودم نیاوردم که اوکلاً همان ارباب سریع است.
برایم جالب بود بدانم چرانیت استراتژیست ارشدِ سابق، گونگسون سیم،کلاً افتاده دنبال فرستاده راست نورِ سابق.
اصلاً ترکیب قابلانتظاری نبود.
خلاصه بخواهم بگویم، رهبر فرقه شیطانی، رهبر فرقه خون را برایدوزاریت نبرد سرنوشتساز در کوه هوا احضار کرده بود، و در طول مسیر،حتی مخفیگاهش لو رفته بود و حالا گونگسون سیم هم افتاده بود دنبالش.
دلیلی کهنیت برایم خندهدار بودفرقی این بود که...
چون گونگسون سیم مردیبیفته بود که مهارت سبکیفرقی به شدت سریعی داشت.
خیلی پیر شده بود، برای همین از وضعیت مهارتهای رزمیاش خبر نداشتم،دوزاریت اما در کل موریم، تعداد اساتیدی که میتوانستند از دست تعقیب اربابحتی سریع قسر در بروند، حتی با دستودلبازی هم از پنج نفر بیشتر نمیشد.
«...فکر میکردم استراتژیستنره ارشدِ سابق بازنشستهالبته شده، اما انگار برگشته.»
یک شرورنیت که اربابدیگه سریع افتاده دنبالش...
وقتی کل ماجرادوزاریت را بدانی، آنقدرهاکنی هم عجیب نیست.
ارباب سریع همیشه همینطوری بود.
به نظر میرسید تازهشروعی بعد از بازنشستگی از اتحادیعنی موریم، به وظایف اصلیاش برگشته.
یک گرد و خاکی بهفرقی پا شده بود، اما طعم مشروبموقعیت از قبل هم بهتر شده بود.
برادر ارشد بزرگ گفت: «فرستادهنیت آخر سر هم نتونست ازکلاً زیر سایه رهبر فرقه فرار کنه.»
«دقیقاً.»
با رفتن آن روانی و آن پیرمردِپایانی تند و تیز، این بار مردی باکنی هویت نامعلوم دم در ورودی ایستاده بود.
تقریباً همسنوسالنیت برادر ارشددیگه بزرگ بود.
مردی میانسال با چهرهایبیفته خاص بود که فقط موهاینمیکنه پایین گوشش سفید شده بود.
به محض اینکهیادت ما را دید،کار دهان باز کرد.
«فرستاده چپ، میتونم بیام تو؟»
برادر ارشدنیت بزرگ دستشدیگه را دراز کرد.
«بیا تو.وقتی زیردستات کجان؟بیفته چرا تنهایی اومدی؟»
«اوضاع خیلی شیرتوشیر بود،نره برای همین بهشون گفتمپایانی همون حوالی منتظر بمونن.»
مثل خیلی از اساتید مسیرکار شیطانی، مردی خونسرد بود کهوقتی نمیشد از روی قیافهاش چیزی فهمید.
اما از آنجایی کهدیگه برادر ارشد بزرگ را میشناخت،فرم تقریباً دستم آمد که کیست.
مهمان غریبه آمد سر میز،نیت روی یک صندلی خالی نشستکلاً و به ما نگاه کرد.
«معرفیشون نمیکنی؟»
برادر ارشد بزرگنره به من والبته شیطان شهوت اشاره کرد.
«رهبر فرقهنیت هائو، ودیگه اینم شاگردمه.»
بعد برادر ارشددوزاریت بزرگ مهمان تازهوارد رادیگه به ما معرفی کرد.
«مردی که به اسم اربابزادهشروعی اول و اولین جد شیطانی شناختهوقتی میشه. منم اسم واقعیاش رو نمیدونم.»
داییِ اربابزاده اول،نره اولین جد شیطانی،البته از راه رسیده بود.
اولین جد شیطانی سر تافرقی پای من را برانداز کرد وموقعیت بعد گفت: «خوشبختم. رهبر فرقه هائو.»
حس میکردم یکدوزاریت پرنده گنده نشسته ودیگه دارد بهم زل میزند.
به عبارت دیگر، او یک استادکار مسیر شیطانی بود که هاله، حضوردوزاریت چی، لحن و نگاه نسبتاً ترسناکی داشت.
کسی که حتی در فرقه شیطانیالبته هم لقب اربابزاده اول را به دستنیت آورده، عمراً نمیتواند یک آدم معمولی باشد.
به هر حال، از آنجایی که به محضخلاصهاش دیدنم باهام خودمونی حرف زد، من هم سرم راچرا تکان دادم و همانطوری جوابش را دادم: «...منم همینطور.»
مگر اساتید مسیر شیطانی هم به آدابدیگه و رسوم اهمیت میدهند؟ یکهو اخمهایش راموقعیت تو هم کشید و بهم چشمغره رفت.
در همان لحظه، شیطان شهوت کهکار موقع معرفی کاملاً نادیده گرفته شدهدوزاریت بود، با لحنی عشوهگرانه پرید وسط حرف:
«منم از دیدنت خوشحالم.شروعی من شیطان شهوت ازدرسته برکه عقاب سفید هستم.»
من و برادرکنی ارشد بزرگ سریع بهکلاً شیطان شهوت نگاه کردیم.
ما مردهای بیچارهای بودیم که با یک لحظهفرقی غفلت ممکن بود دچار انحراف چی بشویم، برایمیتونی همین سریع وضعیت شیطان شهوت را چک کردیم.
شیطان شهوت از همان اولش هم یکالبته روانی بود، برای همین اصلاً نمیشد فهمیدنیت که دچار انحراف چی شده یا نه.
بعد، کاملاً غیرمنتظره، اربابشروعی عمارت شکوفه آلو همدرسته خودش را معرفی کرد.
«از دیدنتون خوشحالم. من ارباب عمارتنمیکنه شکوفه آلو هستم. غذا خوردین؟ اگهحتی نخوردین، میرم یه چیزی آماده کنم.»
«...»
اولین جدبودن شیطانی هیچنره حرفی نزد.
زمان میبرد تانره آدم به اینالبته فضا عادت کند.
ترکیب حرفهای عادی ودیگه غیرعادی حتی من را همفرم یک کم گیج کرده بود.