---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 400: ارتباط موریم. • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 400: ارتباط موریم.

0

سیزده حرکت در اصل متعلق به‌نمی‌کنه​ ارباب عمارت بود، پس با اضافه‌حتی​ کردن کمی شکوفه آلو بهش برگردوندمش.

حالا اینکه ارباب عمارت از این‌کنی​ کادوی من کیف کرده بود یا‌فرم​ نه رو نمی‌شد همون موقع فهمید.

«ارباب عمارت، خوب تماشا کردی؟»

ارباب عمارت شکوفه‌نره​ آلو با قیافه‌ای‌البته​ متعجب بهم نگاه کرد.

«آره.»

شمشیر مطیع‌کننده شیاطین رو غلاف کردم‌کنی​ و گفتم: «حست چی بود؟ به عبارتی،‌بسته​ نظرت در مورد این هنر شمشیر چیه؟»

بعد از یه لحظه فکر کردن،‌کار​ ارباب عمارت شکوفه آلو با صدایی جدی‌بیفته​ جواب داد: «همه‌چیز به هم متصل بود.»

«همه‌چیز؟»

«آره. اونقدر چیزای زیادی دستگیرم‌فرقی​ شد که سخته بخوام افکارم‌بسته​ رو تو کلمات بیان کنم.»

جوابی بود که‌دوزاریت​ فقط از یه آدم‌دیگه​ باصداقت و خاکی برمی‌اومد.

انگار بالاخره تونسته‌یادت​ بود روند اتصال‌کار​ حرکات رو درک کنه.

به زبون ساده‌تر، مشکل اساسی ارباب‌البته​ عمارت این بود که هنر شمشیرش‌بیفته​ مثل آدم جریان نداشت و خشک بود.

هنر شمشیری که اجرا کرده‌فرقی​ بودم رو دقیقاً بر اساس‌بسته​ مشکل خودش تفسیر کرده بود.

ولی خب، از اونجایی که همه‌چیزِ یه هنر‌فرقی​ شمشیر به وصل کردن حرکات ختم نمیشه، تصمیم‌می‌تونی​ گرفتم چند کلمه حرف حساب هم بهش بزنم.

«معلومه که حرکات به هم وصل‌کار​ بودن. ولی یادت نره، یه شروعی هم‌بیفته​ در کار بود. و البته یه پایانی.»

«درسته.»

«یعنی وقتی دوزاریت بیفته و نیت شمشیر رو درک کنی، دیگه فرقی نمی‌کنه‌می‌تونی​ صد تا حرکت بهش اضافه کنی یا کلاً خلاصه‌اش کنی تو سه تا فرم.‌مفاهیم​ بسته به موقعیت، حتی می‌تونی همه‌چیز رو تو یه ضربه خلاصه کنی. می‌دونی چرا؟»

«چون کار بعضی از‌بیفته​ مبارزه‌ها فقط با همون‌فرقی​ یه ضربه تموم میشه...»

«تو اون وضعیت، همون یه ضربه باید تمام این‌درسته​ مفاهیم رو تو خودش جا داده باشه، مگه نه؟ بیا‌کلاً​ اسم اینو بذاریم نیت شمشیر. حالا گرفتی نیت شمشیر چیه؟»

«آه.»

از قیافه‌اش معلوم بود‌دیگه​ که ارباب عمارت شکوفه آلو‌فرم​ هم بالاخره مطلب رو گرفته.

راستش رو بخواین، فهمیدن نیت‌نیت​ شمشیر حتی با یه توضیح‌کلاً​ مختصر و مفید هم سخته.

برای همین دیگه بیشتر‌نره​ از این زر نزدم تا‌درسته​ قضیه رو براش پیچیده‌تر نکنم.

همین‌قدر بسش بود.

ارباب عمارت شکوفه آلو نیاز داشت‌نمی‌کنه​ یه کم با خودش خلوت کنه‌حتی​ تا افکارش رو سر و سامان بده.

شیطان شهوت که تا اون موقع خفه‌خون گرفته بود، ازم پرسید: «پس‌فرم​ منظورت اینه که وقتی نیت شمشیر رو درک کنی، دیگه مهم نیست‌تموم​ حرکتی رو اضافه کنی، کم کنی یا حتی کلاً تغییرشون بدی، درسته؟»

حالا نوبت این‌یادت​ مرتیکه شیطان شهوته‌کار​ که خودنمایی کنه؟

«دقیقاً.»

شیطان شهوت طوری که انگار می‌خواست جای‌کلاً​ من رو بگیره، قدم گذاشت وسط اون‌ضربه​ فضای باز، چرخید و زل زد بهمون.

قیافه‌اش بدجوری رفته بود تو هم؛ داشت‌دیگه​ روی الهاماتی که از تماشای سیزده حرکت شکوفه‌حتی​ آلوی من گرفته بود، حساب و کتاب می‌کرد.

شیطان شهوت رو‌یادت​ به ما گفت: «درک‌البته​ کردن نیت شمشیر یعنی...»

و بعد از این حرف گنده‌تر‌البته​ از دهنش، سیزده حرکت شکوفه آلو‌بیفته​ رو با هنرهای کف دستش اجرا کرد.

باید اعتراف کنم این عوضی یه‌نمی‌کنه​ نابغه هنرهای رزمیه، چون حرکات رو بدون‌می‌تونی​ حتی یه مو اشتباه، بی‌نقص پیاده کرد.

به عبارت دیگه، دقیقاً همون‌طور که ارباب عمارت‌فرقی​ شکوفه آلو گفته بود، این یه هنر کف دست‌ضربه​ بود که توش همه‌چیز به هم وصل شده بود.

یه حسی بهم می‌گفت شیطان شهوت‌کار​ داره از قصد حرکات رو مو‌دوزاریت​ به مو مثل من اجرا می‌کنه.

و دقیقاً همون‌طور که حدس می‌زدم، از دور‌درسته​ دوم اجرا به بعد، شکوفه‌های آلویی که از‌فرقی​ میون دست‌هاش می‌شکفتن، مثل تغییر فصل‌ها دگرگون شدن.

اول از همه،‌کنی​ رقص پاش به‌نمی‌کنه​ طرز عجیبی عوض شد...

هنر کف دستش هم طولانی‌تر‌نیت​ شد، انگار داشت درک و‌کلاً​ بینش خودش رو صیقل می‌داد.

ولی با وجود تمام این تغییرات، حرکاتش‌البته​ هنوز آشنا به نظر می‌رسیدن؛ انگار که‌نیت​ همه‌شون از همون چشمه‌ی نیت شمشیر آب می‌خوردن.

وقتی اون اجرای دوم که حسابی خر تو‌درسته​ خر به نظر می‌رسید تموم شد، شیطان شهوت همون‌جا‌نمی‌کنه​ خشکش زد و دست‌هاش رو با چی سرد پوشوند.

و در آن لحظه، هنر کف دستی‌کلاً​ پا به این جهان گذاشت که تا‌ضربه​ به حال چشمی نظیرش را ندیده بود.

این اولین باری بود که می‌دیدم شیطان شهوت رقص پاش‌کلاً​ رو این‌قدر رسمی و جدی پیاده می‌کنه؛ وقتی مثل روح‌چرا​ روی زمین سُر می‌خورد، حرکاتش پر از نظم و قاعده بود.

هنر کف دستش‌یادت​ هماهنگ با رقص‌کار​ پاش تغییر می‌کرد.

فقط با نگاه کردن بهش‌کار​ می‌فهمیدم که دفع کردن این‌وقتی​ هنر کف دست کار حضرت فیله.

بدون شک‌نیت​ هنر کف‌دیگه​ دست وحشتناکی بود.

«عالیه.»

اتصالات سیزده حرکت کاملاً با رقص پاش جفت و جور شده بود‌دوزاریت​ و هنر کف دستی که از این رقص پا نشأت می‌گرفت، یه‌حتی​ وقتایی سنگین و کوبنده می‌شد و یه وقتایی هم سبک و موذیانه.

از اونجایی که رقص پاش عجیب و غریب‌درسته​ بود و مدام روی زمین سُر می‌خورد، عمراً‌فرقی​ می‌شد حدس زد ضربه‌اش قراره کجا فرود بیاد.

و چون هر از گاهی چی سرد رو هم تو هوا‌موقعیت​ پخش می‌کرد، کاملاً مشخص بود که حتی تو یه مبارزه‌ی فرسایشی و‌اون​ طولانی هم نمی‌شه به این راحتی‌ها با این هنر کف دست درافتاد.

اگه من با شمشیرم‌بیفته​ گل‌هایی از چی بنفش رو‌نمی‌کنه​ تو هوا پخش کرده بودم...

این مرتیکه شیطان شهوت تمام‌شروعی​ محیط رو با گل‌هایی از چی‌وقتی​ سرد و سفید پر کرده بود.

انگار یه لحظه‌ی‌نره​ تاریخی برای خودِ «جناب‌پایانی​ اسهالی» رقم خورده بود.

تصویر ذهنی آدم از یه نفر به این راحتی‌ها عوض نمیشه؛ برای همین، با‌ضربه​ دیدن اون گلبرگ‌های سفیدی که تو هوا پخش می‌شدن، ناخودآگاه دلم می‌خواست دماغم رو بگیرم‌باشه​ که بوی گندش بهم نخوره، ولی هرطور بود دندون رو جگر گذاشتم و تحمل کردم.

یارو داشت با تمام وجود و کاملاً‌دیگه​ جدی اجرا می‌کرد، واسه همین نامردی بود اگه‌حتی​ تو همچین لحظه‌ای بحث گندکاری‌هاش رو می‌کشیدم وسط.

به هر حال، شیطان شهوت که حالا ارتقا پیدا کرده بود و‌دوزاریت​ به یه «اسهالیِ نابغه» تبدیل شده بود، هنر کف دست جدیدش رو‌حتی​ خلق کرد و بهمون نشون داد. بعدش هم زل زد به ما.

تو قیافه‌اش می‌شد ترکیبی از‌کار​ تعجب، تحسین و یه جور‌وقتی​ حس آرامش و راحتی رو خوند.

برادر ارشد بزرگ پرسید:‌دیگه​ «یه چیز جدید خلق کردی.‌فرم​ اسمی هم براش انتخاب کردی؟»

شیطان شهوت جواب داد: «...چون این الهام‌دیگه​ رو تو کوه هوا به دست آوردم،‌موقعیت​ اسمش رو می‌ذارم هنر کف دست گل سفید.»

اسمش ترکیبی از رنگ سفید‌شروعی​ به نشونه‌ی هنر یخ خودش،‌یعنی​ و اسم کوه هوا بود.

شیطان شهوت ادامه داد: «باید یه کم بیشتر روش کار کنم و صیقلش بدم تا‌دیگه​ بتونم به یوران یادش بدم. این هنر کف دست رو فقط به اسم خودم ثبت‌بعضی​ نمی‌کنم، بلکه به عنوان هنری که با کمک اساتیدمون خلق شده، به نسل‌های بعد منتقلش می‌کنم.»

برادر ارشد‌نیت​ بزرگ سر‌دیگه​ تکون داد.

«خوبه.»

برادر ارشد بزرگ نظر یا‌شروعی​ احساس خاصی در مورد سیزده‌یعنی​ حرکت از خودش بروز نداد.

خدا می‌دونه تو اون مدتی که من‌پایانی​ رد داده بودم و عقلم رو از‌کنی​ دست داده بودم، چطوری تمرین کرده بود.

برادر ارشد بزرگ این‌دیگه​ روزها حسابی ریلکس و‌خلاصه‌اش​ بی‌خیال به نظر می‌رسید.

ساعت‌ها به گل‌های عمارت خیره می‌شد و‌دیگه​ بعد از اینکه جواب سوالات ارباب عمارت‌موقعیت​ رو می‌داد، دوباره مهر سکوت به لب می‌زد.

معلوم نبود تو سرش در مورد هنرهای رزمی چی می‌گذره، ولی اگه‌دوزاریت​ قرار بود یه نفر رو انتخاب کنم که تو این مدت بیشترین‌حتی​ تغییر رو کرده، بدون شک اون آدم کسی نبود جز برادر ارشد بزرگ.

یه جایی تو همین مسیر، برادر‌البته​ ارشد بزرگ تبدیل شده بود به‌بیفته​ مردی که می‌تونست همچین حرف‌هایی بزنه:

«یکی از شاگردها یه هنر رزمی جدید‌کلاً​ خلق کرده و برادر سوم هم از کوه‌خلاصه​ پایین اومده. بیایید امروز یه پیاله مشروب بزنیم.»

«بزنیم.»

وقتی آدمی که اهل مشروب‌شروعی​ خوری نیست خودش پیشنهاد میده،‌یعنی​ دیگه رد کردنش دور از انسانیته.

کمی بعد، بساط مشروب‌شروعی​ رو روی یکی از‌درسته​ میزهای عمارت پهن کردیم.

ارباب عمارت از اون آدم‌هایی بود که با چند تا‌بسته​ خدمتکار وفادارش یه زندگی آروم و بی‌دردسر داشت، برای همین زندگی‌اش‌تموم​ خارج از زمان تمرین، حول محور سرگرمی‌های کوچیک و دلخوشی‌هاش می‌چرخید.

یکی از اون سرگرمی‌ها، دم کردن مشروب بود. در‌نمی‌کنه​ نتیجه، مشروبی که الان روی میز بود از اون جنس‌های‌می‌دونی​ نابی بود که عمراً می‌تونستی تو هیچ مسافرخانه‌ای پیداش کنی.

این مشروب رو زیر خاک چال‌کار​ می‌کردن و بسته به قدمتش اسم‌گذاری‌دوزاریت​ می‌شد؛ مثل آلوی اول و آلوی دوم.

چیزی که‌یادت​ ما داشتیم می‌خوردیم،‌کار​ آلوی هشتم بود.

درست همون موقع که ته‌کوزه‌ی آلوی‌نمی‌کنه​ هشتم رو درآوردیم و ارباب عمارت می‌خواست‌می‌تونی​ پاشه بره یه کم آلوی هفتم بیاره...

پیاله‌هامون رو گذاشتیم‌دوزاریت​ زمین و زل‌کنی​ زدیم به ورودی.

یه مرد غرق در‌نره​ خون داشت تلوتلوخوران وارد‌پایانی​ می‌شد؛ یه چهره‌ی کاملاً آشنا.

قیافه‌اش به‌یادت​ طرز مسخره‌ای‌شروعی​ داغون بود.

اینکه این یارو اصلاً اینجا چه غلطی‌کلاً​ می‌کرد و چرا سر تا پاش خونی‌ضربه​ بود، برای خودش یه معمای بزرگ بود.

فرستاده راست نورِ سابق و رهبر فرقه خونِ فعلی، با‌کلاً​ قیافه‌ای زار و نزار که انگار صد سال نخوابیده بود، خودش‌چون​ رو رسوند به میز و بهم گفت: «یه پیک بریز برام.»

آخه کی تونسته بود‌نره​ این غول بیابونی رو‌پایانی​ این‌طوری به روز سیاه بشونه؟

ته‌مونده‌ی آلوی هشتم رو‌شروعی​ ریختم تو یه پیاله و‌یعنی​ دادم دست رهبر فرقه خون.

رهبر فرقه خون مشروب رو مثل آب‌کلاً​ سر کشید و یه نفس طولانی داد‌ضربه​ بیرون، انگار که تازه جیگرش حال اومده باشه.

«...به رهبر فرقه، منظورم رهبر فرقه شیطانیه،‌دیگه​ بگو که همون‌طور که قول داده بودم‌موقعیت​ رسیدم. راستی، این گندکاری کار تو بود؟»

رهبر فرقه‌بودن​ خون با غضب‌شروعی​ بهم خیره شد.

با کمال تعجب جواب داد: «هوی‌البته​ رهبر فرقه خون، این چرت‌وپرت‌ها چیه بلغور‌نیت​ می‌کنی؟ اونم بدون هیچ مقدمه و توضیحی.»

رهبر فرقه خون یه‌دیگه​ نگاه بهم انداخت و مثل‌فرم​ دیوونه‌های زنجیری زد زیر خنده.

«راحت باش،‌وقتی​ می‌تونی راستش رو‌نیت​ بگی. سرزنشت نمی‌کنم.»

«می‌گم رهبر فرقه خون،‌نره​ نکنه دچار انحراف چی‌پایانی​ شدی و مخت تاب برداشته؟»

برادر ارشد‌یادت​ بزرگ پرید‌شروعی​ وسط بحث.

«بگو ببینم چه اتفاقی افتاده. رهبر‌نمی‌کنه​ فرقه این اواخر تمام تمرکزش فقط‌حتی​ روی تمرین تو کوه هوا بوده.»

رهبر فرقه خون با همون نگاه غضبناک به برادر ارشد بزرگ زل‌فرم​ زد و گفت: «قضیه از این قراره که من احضاریه‌ی اون رهبر‌تموم​ فرقه شیطانیِ حروم‌زاده رو دریافت کردم و راه افتادم سمت کوه هوا.»

«خب که چی؟»

رهبر فرقه خون فنجان توی دستش را‌پایانی​ مثل کاغذ مچاله کرد و گفت: «هر جا‌دیگه​ که رفتم، راهم رو به کوه هوا بستن.»

«همم.»

«اولش چند تا گدای پیر اون اطراف پرسه می‌زدن، بعد یهو سر و کله یه استاد پیدا‌ضربه​ شد که قبلاً تو اتحاد موریم بود، و آخر سر هم حتی جناح غیرمتعارف و اون محقق‌های‌بیا​ حروم‌زاده افتادن دنبالم. غیر از رهبر فرقه کی می‌تونه تمام این نیروهای پراکنده رو یه جا جمع کنه؟»

حالا همه‌بودن​ زل زده‌نره​ بودند به من.

من که کسی را‌شروعی​ احضار نکرده بودم، برای‌درسته​ همین سرم را تکان دادم.

رهبر فرقه خون ادامه‌دیگه​ داد: «انگار کل موریم می‌دونستن‌فرم​ که دارم میرم کوه هوا.»

دلیلش را برایش توضیح دادم.

«حتماً به خاطر اون گندی بوده که دفعه قبل تو‌یعنی​ گروه متصل به بهشت بالا آوردی. آدمای جناح غیرمتعارف، از‌خلاصه‌اش​ جمله رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت، این‌جور کینه‌ها رو فراموش نمی‌کنن.»

«این‌طوریه؟ اتحاد سرپیچی‌نره​ از بهشت رو می‌فهمم.‌پایانی​ بقیه از کجا فهمیدن؟»

«من از کجا بدونم.»

«چرا همه‌شون‌وقتی​ گیر دادن‌بیفته​ به من؟»

از حرف‌های رهبر فرقه‌نره​ خون تقریباً دستم آمد که‌درسته​ اوضاع از چه قرار است.

جوری بهم چشم‌غره رفت‌شروعی​ که انگار داشت به‌درسته​ مقصر اصلی نگاه می‌کرد.

زل زدن یه روانی بهم باعث شد یک‌خلاصه‌اش​ کم احساس عذاب وجدان کنم، اما در نهایت،‌می‌دونی​ نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و زدم زیر خنده.

«هاهاهاها...»

«به نظرت خنده‌داره؟»

پس لابد گروه متصل به بهشت همان‌پایانی​ موقع مشخصات و اعلامیه تحت‌تعقیب بودن رهبر‌کنی​ فرقه خون را همه‌جا پخش کرده بودند.

اگر گروه متصل به‌دیگه​ بهشت می‌دانست، یعنی اتحاد سرپیچی‌فرم​ از بهشت هم خبر داشت.

بعدش هم فرقه گدایان طبیعتاً خبردار می‌شد و‌فرقی​ از طریق فرقه گدایان، اتحاد موریم هم اسمش‌می‌تونی​ را در لیست دشمنان درجه یک ملت قرار می‌داد.

رزمی‌کاران موریم‌بودن​ اهل فراموش‌نره​ کردن انتقام نیستند.

فقط عجیب بود که این بار،‌البته​ جناح متعارف، جناح غیرمتعارف، گداها و‌بیفته​ محقق‌ها همه با هم متحد شده بودند.

بعد از من، شیطان شهوت‌فرقی​ هم که تازه دوزاری‌اش افتاده‌بسته​ بود، بی‌مقدمه زد زیر خنده.

«هاهاهاها.»

دست‌آخر، حتی برادر ارشد بزرگ‌شروعی​ هم سرش را به عقب‌یعنی​ انداخت و از ته دل خندید.

رهبر فرقه خون با چهره‌ای که‌البته​ ترکیبی از خشم و گیجی بود،‌بیفته​ به ما سه نفر چشم‌غره رفت.

دلیلش را برایش توضیح دادم.

«تقصیر ما نیست. به نظر می‌رسه موریم‌دیگه​ جلوی یه استاد مسیر شیطانی رو که‌موقعیت​ داشته می‌رفته کوه هوا گرفته. همین و بس.»

پس این دقیقاً برعکس‌نره​ اتفاقی بود که در‌پایانی​ مسافرخانه زاهای جدید افتاده بود.

این بار، جناح متعارف داشت اساتید‌البته​ مسیر شیطانی را که توسط رهبر‌بیفته​ فرقه احضار شده بودند، یکی‌یکی شکار می‌کرد.

رزمی‌کاران موریم‌نیت​ اهل فراموش‌دیگه​ کردن انتقام نیستند.

البته که صدا زدنشان‌بیفته​ با اسم جناح متعارف‌فرقی​ هم کمی مبهم بود.

حتی اتحاد سرپیچی از بهشت که به جناح‌پایانی​ غیرمتعارف نزدیک بود، و آن محقق‌ها هم دست به‌فرقی​ دست هم داده بودند تا در کارش موش بدوانند.

ملاقات ناگهانی رهبر فرقه خون جداً مسخره‌پایانی​ بود، اما خبری که با خودش آورده بود‌دیگه​ به اندازه شنیدن خبر از دوستان قدیمی می‌چسبید.

در همان لحظه، یک استاد پیر با لباس‌های خاکستری و‌بسته​ کهنه به نرمی در ورودی عمارت فرود آمد و در‌مبارزه‌ها​ حالی که دست‌هایش را پشت سرش گره کرده بود، نزدیک شد.

«...بالاخره بهت رسیدم.‌دوزاریت​ رهبر فرقه خون.‌کنی​ دیگه فرار نکن.»

رهبر فرقه‌بودن​ خون آه‌نره​ عمیقی کشید.

«نمی‌تونی دست از سرم برداری؟»

«نمی‌تونم.»

«نظرت چیه یه کم استراحت کنیم‌کنی​ و بعد بجنگیم؟ اینجا محل نبرد سرنوشت‌ساز‌بسته​ ماست. نظرت با یه آتش‌بس موقت چیه؟»

استاد پیر جواب داد: «منظورت از محل نبرد سرنوشت‌ساز برای جنگیدن من و‌بیفته​ تو چیه؟ بیا ادامه بدیم. محض اطلاعت، بقیه اونایی که دنبالت می‌گردن به‌ضربه​ نظر نمیاد قصد دوئل کردن باهات رو داشته باشن. خودت چی فکر می‌کنی؟»

رهبر فرقه خون فحشی داد،‌کار​ بعد از مهارت سبکی‌اش استفاده کرد‌دوزاریت​ و در یک چشم‌به‌هم‌زدن غیبش زد.

استاد پیر یک نگاه گذرا‌فرقی​ به من انداخت و بعد‌بسته​ دوباره افتاد دنبال رهبر فرقه خون.

استاد پیر ناپدید شد،‌بیفته​ اما صدایش مثل یک‌فرقی​ ردپا در گوشم باقی ماند.

«...رهبر فرقه، خیلی وقته ندیدمت.‌شروعی​ امروز خیلی سرم شلوغه، نمی‌تونم برای‌وقتی​ یه پیک مشروب بهت ملحق بشم.»

به حرف‌های عجولانه استاد پیر با صدایی‌پایانی​ که با انرژی درونی آمیخته شده بود، جواب‌دیگه​ دادم: «خسته نباشی. باز هم همدیگه رو می‌بینیم.»

عمداً به روی‌کنی​ خودم نیاوردم که او‌کلاً​ همان ارباب سریع است.

برایم جالب بود بدانم چرا‌نیت​ استراتژیست ارشدِ سابق، گونگسون سیم،‌کلاً​ افتاده دنبال فرستاده راست نورِ سابق.

اصلاً ترکیب قابل‌انتظاری نبود.

خلاصه بخواهم بگویم، رهبر فرقه شیطانی، رهبر فرقه خون را برای‌دوزاریت​ نبرد سرنوشت‌ساز در کوه هوا احضار کرده بود، و در طول مسیر،‌حتی​ مخفیگاهش لو رفته بود و حالا گونگسون سیم هم افتاده بود دنبالش.

دلیلی که‌نیت​ برایم خنده‌دار بود‌فرقی​ این بود که...

چون گونگسون سیم مردی‌بیفته​ بود که مهارت سبکی‌فرقی​ به شدت سریعی داشت.

خیلی پیر شده بود، برای همین از وضعیت مهارت‌های رزمی‌اش خبر نداشتم،‌دوزاریت​ اما در کل موریم، تعداد اساتیدی که می‌توانستند از دست تعقیب ارباب‌حتی​ سریع قسر در بروند، حتی با دست‌ودلبازی هم از پنج نفر بیشتر نمی‌شد.

«...فکر می‌کردم استراتژیست‌نره​ ارشدِ سابق بازنشسته‌البته​ شده، اما انگار برگشته.»

یک شرور‌نیت​ که ارباب‌دیگه​ سریع افتاده دنبالش...

وقتی کل ماجرا‌دوزاریت​ را بدانی، آن‌قدرها‌کنی​ هم عجیب نیست.

ارباب سریع همیشه همین‌طوری بود.

به نظر می‌رسید تازه‌شروعی​ بعد از بازنشستگی از اتحاد‌یعنی​ موریم، به وظایف اصلی‌اش برگشته.

یک گرد و خاکی به‌فرقی​ پا شده بود، اما طعم مشروب‌موقعیت​ از قبل هم بهتر شده بود.

برادر ارشد بزرگ گفت: «فرستاده‌نیت​ آخر سر هم نتونست از‌کلاً​ زیر سایه رهبر فرقه فرار کنه.»

«دقیقاً.»

با رفتن آن روانی و آن پیرمردِ‌پایانی​ تند و تیز، این بار مردی با‌کنی​ هویت نامعلوم دم در ورودی ایستاده بود.

تقریباً هم‌سن‌وسال‌نیت​ برادر ارشد‌دیگه​ بزرگ بود.

مردی میان‌سال با چهره‌ای‌بیفته​ خاص بود که فقط موهای‌نمی‌کنه​ پایین گوشش سفید شده بود.

به محض این‌که‌یادت​ ما را دید،‌کار​ دهان باز کرد.

«فرستاده چپ، می‌تونم بیام تو؟»

برادر ارشد‌نیت​ بزرگ دستش‌دیگه​ را دراز کرد.

«بیا تو.‌وقتی​ زیردستات کجان؟‌بیفته​ چرا تنهایی اومدی؟»

«اوضاع خیلی شیرتوشیر بود،‌نره​ برای همین بهشون گفتم‌پایانی​ همون حوالی منتظر بمونن.»

مثل خیلی از اساتید مسیر‌کار​ شیطانی، مردی خونسرد بود که‌وقتی​ نمی‌شد از روی قیافه‌اش چیزی فهمید.

اما از آنجایی که‌دیگه​ برادر ارشد بزرگ را می‌شناخت،‌فرم​ تقریباً دستم آمد که کیست.

مهمان غریبه آمد سر میز،‌نیت​ روی یک صندلی خالی نشست‌کلاً​ و به ما نگاه کرد.

«معرفی‌شون نمی‌کنی؟»

برادر ارشد بزرگ‌نره​ به من و‌البته​ شیطان شهوت اشاره کرد.

«رهبر فرقه‌نیت​ هائو، و‌دیگه​ اینم شاگردمه.»

بعد برادر ارشد‌دوزاریت​ بزرگ مهمان تازه‌وارد را‌دیگه​ به ما معرفی کرد.

«مردی که به اسم ارباب‌زاده‌شروعی​ اول و اولین جد شیطانی شناخته‌وقتی​ میشه. منم اسم واقعی‌اش رو نمی‌دونم.»

داییِ ارباب‌زاده اول،‌نره​ اولین جد شیطانی،‌البته​ از راه رسیده بود.

اولین جد شیطانی سر تا‌فرقی​ پای من را برانداز کرد و‌موقعیت​ بعد گفت: «خوشبختم. رهبر فرقه هائو.»

حس می‌کردم یک‌دوزاریت​ پرنده گنده نشسته و‌دیگه​ دارد بهم زل می‌زند.

به عبارت دیگر، او یک استاد‌کار​ مسیر شیطانی بود که هاله، حضور‌دوزاریت​ چی، لحن و نگاه نسبتاً ترسناکی داشت.

کسی که حتی در فرقه شیطانی‌البته​ هم لقب ارباب‌زاده اول را به دست‌نیت​ آورده، عمراً نمی‌تواند یک آدم معمولی باشد.

به هر حال، از آنجایی که به محض‌خلاصه‌اش​ دیدنم باهام خودمونی حرف زد، من هم سرم را‌چرا​ تکان دادم و همان‌طوری جوابش را دادم: «...منم همین‌طور.»

مگر اساتید مسیر شیطانی هم به آداب‌دیگه​ و رسوم اهمیت می‌دهند؟ یکهو اخم‌هایش را‌موقعیت​ تو هم کشید و بهم چشم‌غره رفت.

در همان لحظه، شیطان شهوت که‌کار​ موقع معرفی کاملاً نادیده گرفته شده‌دوزاریت​ بود، با لحنی عشوه‌گرانه پرید وسط حرف:

«منم از دیدنت خوشحالم.‌شروعی​ من شیطان شهوت از‌درسته​ برکه عقاب سفید هستم.»

من و برادر‌کنی​ ارشد بزرگ سریع به‌کلاً​ شیطان شهوت نگاه کردیم.

ما مردهای بیچاره‌ای بودیم که با یک لحظه‌فرقی​ غفلت ممکن بود دچار انحراف چی بشویم، برای‌می‌تونی​ همین سریع وضعیت شیطان شهوت را چک کردیم.

شیطان شهوت از همان اولش هم یک‌البته​ روانی بود، برای همین اصلاً نمی‌شد فهمید‌نیت​ که دچار انحراف چی شده یا نه.

بعد، کاملاً غیرمنتظره، ارباب‌شروعی​ عمارت شکوفه آلو هم‌درسته​ خودش را معرفی کرد.

«از دیدنتون خوشحالم. من ارباب عمارت‌نمی‌کنه​ شکوفه آلو هستم. غذا خوردین؟ اگه‌حتی​ نخوردین، میرم یه چیزی آماده کنم.»

«...»

اولین جد‌بودن​ شیطانی هیچ‌نره​ حرفی نزد.

زمان می‌برد تا‌نره​ آدم به این‌البته​ فضا عادت کند.

ترکیب حرف‌های عادی و‌دیگه​ غیرعادی حتی من را هم‌فرم​ یک کم گیج کرده بود.

ناولها | novelha.net