---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 165: مسافرخانه جدید رویای بهاری • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 165: مسافرخانه جدید رویای بهاری

0

وسط غذا خوردن بودم که...

صاحب مسافرخانه، سرآشپز و حتی‌هست​ مسئول پذیرش «مسافرخانه رویای بهاری»‌لطیف​ باهام خداحافظی کردن و رفتن.

دلم براشون‌رضایت​ سوخت، ولی‌پیدا​ کاریش نمی‌شد کرد.

با این حال، به نظر‌اسم​ نمی‌رسید که از این اتفاق‌مرخصی​ خیلی هم دستپاچه شده باشن.

صاحب مسافرخانه گفت که با پولی‌برداشتم​ که بهشون دادم، می‌خواد سرآشپز و‌زمان‌هایی​ مسئول پذیرش رو چند روزی ببره سفر.

شاید واسه همین اسمش رو‌هست​ گذاشتن «رویای بهاری» تا ناپایداری‌لطیف​ و گذرای زندگی رو نشون بدن.

طرز فکر صاحبش‌لطیف​ درباره زندگی خیلی به‌همون​ اسم «رویای بهاری» میومد.

به هر حال، به زور خدمه رو فرستادم مرخصی، خودم‌مرخصی​ رو به عنوان تنها کارمند مسافرخانه رویای بهاری استخدام کردم و‌بود​ یه دل سیر از غذای درست‌وحسابی‌ای که سرآشپز پخته بود، خوردم.

بعد از تموم شدن غذام، همین‌طور که‌رفتم​ آروم‌آروم شرابم رو مزه‌مزه می‌کردم، به‌سختی می‌تونستم تشخیص‌نظافت​ بدم اینجا مسافرخانه رویای بهاریه یا «مسافرخانه زاها».

هیچ تعقیب‌کننده‌ای نیومد.

هیچ مشتری‌ای هم نبود.

چون کار خاصی نداشتم،‌درباره​ ظرف‌ها رو بردم تو آشپزخونه‌فرستادم​ و شروع کردم به شستن.

شاید آشپز ماهری‌درسته​ نباشم، ولی توی‌برداشتم​ ظرف شستن کارم درسته.

بعد از مرتب کردن آشپزخونه، یه‌آدم​ دستمال برداشتم و رفتم بیرون تا‌می‌کنه​ بعد از مدت‌ها میزها رو دستمال بکشم.

زمان‌هایی هست که آدم بعد از یه‌همون​ نظافت حسابی، یه حس رضایت لطیف پیدا‌نگاه​ می‌کنه و این یکی از همون لحظات بود.

یهو به دستمالی که باهاش‌اسم​ میز رو تمیز می‌کردم نگاه کردم‌خودم​ و یه فکری از سرم گذشت.

«این بیماری‌کارم​ شغلیه؟ یهو‌مرتب​ جوگیر شدم.»

دستمال رو گذاشتم‌بکشم​ زمین و سعی کردم‌نظافت​ به خودم مسلط بشم.

یه روز‌رضایت​ بیکاری توی‌پیدا​ مسافرخانه رویای بهاری.

فراغت با‌فکر​ «مشروب دوکانگ»‌درباره​ و تنقلات خشک.

بد نبود.

به هر حال، اگه زمان کافی برای «مویونگ بک» و‌لطیف​ «رهبر هوانگ» خریده بودم تا به سلامت برگردن، پس یه‌تمیز​ کم ظرف شستن و دستمال کشیدن هم ارزشش رو داشت.

همین‌طور که تنقلات خشک می‌جویدم، موقعیت میزها، جنس کف زمین، ستون‌ها،‌باهاش​ جارو، فاصله تا آشپزخونه، اندازه ظروف، جای چاقوهای آشپزخونه، حس خاک،‌گذاشتم​ ارتفاع سقف و بقیه چیزها رو بررسی کردم و به خاطر سپردم.

هرچی می‌تونستم رو حفظ کردم و‌میومد​ بعد، همون‌طور که سریع حفظ کرده‌عنوان​ بودم، همون‌قدر سریع هم فراموششون کردم.

نشستم جای مخصوص مسئول پذیرش که برای پاییدن‌بیرون​ هر دو طرف جاده عالی بود، پاهام رو انداختم‌رضایت​ روی یه صندلی خالی و لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم.

اگه تا غروب آفتاب خبری‌هست​ نمی‌شد، برنامه داشتم دکان رو ببندم‌پیدا​ و برم سمت «باند خرگوش سیاه».

خواب‌آلودگی کم‌کم بهم غلبه کرد و نمی‌دونستم‌همون​ یه ربع خوابیدم یا یه ساعت که صدای‌فکری​ قدم‌های خیلی منظمی از خواب سبک بیدارم کرد.

وقتی صدای قدم‌ها چهار بار‌اسم​ شنیده شد، چشم‌هام رو باز‌مرخصی​ کردم و روبرو رو نگاه کردم.

یه رزمی‌کار که کلاه حصیری سرش‌برداشتم​ بود، نیم‌نگاهی بهم انداخت، بعد پشت‌زمان‌هایی​ یکی از میزهای بیرونی نشست و گفت:

«سفارش می‌گیری؟»

بعد از برانداز کردن نگاه و خط فکی که به‌سختی‌دستمالی​ از زیر کلاه حصیری معلوم بود، طرز نشستنش با کمر‌جوگیر​ صاف و شمشیری که روی میز گذاشته بود، جواب دادم:

«فقط مشروب داریم.»

«مشکلی نیست.»

«اول پولش رو بده.»

مرد از توی لباسش یه «سکه نقره‌همون​ استاندارد» درآورد و با یه تلنگر پرتش‌نگاه​ کرد سمت ستونی که کنارش نشسته بودم.

سکه نقره هوا‌صاحبش​ رو شکافت و‌میومد​ توی ستون فرو رفت.

تق!

به سکه نقره‌ای که توی‌هست​ ستون گیر کرده بود نگاه‌لطیف​ کردم و به مرد کلاه‌حصیری گفتم:

«آروم پرت کن، حروم‌زاده.»

«...»

«چه مرگته؟‌کارم​ درآوردنش مکافاته.‌مرتب​ احمق لعنتی. نچ.»

رفتم توی آشپزخونه، مشروب دوکانگ‌هست​ رو برای خودم و یه بطری‌پیدا​ شراب ارزون‌قیمت برای مرد کلاه‌حصیری آوردم.

هم مشروب دوکانگ و‌پیدا​ هم شراب ارزون رو‌لحظات​ گذاشتم روی میز خودم.

«منم شراب‌فکر​ رو پرت کنم‌اسم​ تو صورتت؟ ها؟»

خواستم شراب رو بپاشم تو‌دستمال​ صورتش، ولی منصرف شدم، نچ‌نچی‌میزها​ کردم و گذاشتمش روی میز.

وقتی برگشتم سر جام، پشتم‌هست​ گزگز می‌کرد، انگار مرد کلاه‌حصیری‌لطیف​ داشت با نگاهش سوراخم می‌کرد.

«چه دردسری شد ها.»

نگاه کردن به مشتری مزاحم تشنه‌م‌میومد​ کرد، واسه همین یه لیوان مشروب‌عنوان​ دوکانگ برای خودم ریختم و سر کشیدم.

تا داشتم می‌نوشیدم، مرد‌مرتب​ کلاه‌حصیری یه سوزن نقره درآورد‌مدت‌ها​ و فرو کرد توی جامش.

بی‌اختیار پوزخند زدم.

«چه مسخره‌بازی‌هایی.‌رضایت​ اگه نمی‌خوای بخوری،‌می‌کنه​ نخور، مرتیکه احمق.»

مرد کلاه‌حصیری یه قلپ‌درباره​ از شراب خورد و‌خدمه​ بعد خیره شد بهم.

«...»

نگاهش اون‌قدر تند‌بکشم​ و تیز بود‌آدم​ که انگار شمشیر بود.

نمی‌شد تشخیص داد داره بهم‌می‌کنه​ چشم‌غره میره یا داره با‌دستمالی​ چشم‌هاش هوا رو برش میده.

لبه دستم رو توی هوا تکون‌میومد​ دادم و الکی وانمود کردم دارم‌عنوان​ جلوی نگاه ناخوشایند مرد رو می‌گیرم.

مرد کلاه‌حصیری ازم پرسید:

«تنقلات خشک ندارین؟»

انگشت کوچیکه‌م رو‌لطیف​ کردم تو دماغم‌یکی​ و جواب دادم:

«نظرت راجع به... این چیه؟»

مرد کلاه‌حصیری که تازه یه‌دستمال​ قلپ دیگه شراب خورده بود،‌میزها​ پوفی کرد و تفش کرد بیرون.

«پوف!»

در حالی که تنقلات خشکی که‌یکی​ روی میز خودم آماده کرده بودم‌میز​ رو می‌جویدم، به مرد چشم‌غره رفتم.

یه تیکه گوشت گاو خشک‌شده‌اسم​ و نازک رو براش تکون‌مرخصی​ دادم و بعد انداختم توی دهنم.

یهو، هم من و‌مرتب​ هم مرد کلاه‌حصیری توجهمون‌بیرون​ جلب شد به جاده.

زنی با لباس اشرافی شیک که ترکیبی از‌حسابی​ صورتی روشن و قرمز بود، در حالی که‌یهو​ یه «مگس‌پران» سفید توی دستش بود، داشت نزدیک می‌شد.

نمی‌دونستم مرد‌رضایت​ کلاه‌حصیری که اول‌می‌کنه​ اومده بود کیه.

ولی زنی‌فکر​ که مگس‌پران دستش‌اسم​ بود رو می‌شناختم.

«پری دلفریب» بود.

پری دلفریب حتی نیم‌نگاهی هم به‌آدم​ مرد کلاه‌حصیری ننداخت، با فاصله زیادی از‌یکی​ اون نشست و به من نگاه کرد.

در حالی که‌لطیف​ گوشت خشک می‌جویدم، به‌همون​ پری دلفریب هم گفتم:

«به چی نگاه‌صاحبش​ می‌کنی، زنیکه دیوونه؟ زل‌زور​ نزن، سفارشت رو بده.»

مگس‌پران در اصل یه ابزار‌دستمال​ بوداییه که راهب‌ها برای دور‌میزها​ کردن رنج‌های دنیوی ازش استفاده می‌کنن.

دیدن زنی که قیافه‌ش داد می‌زد کارش آدم‌کشیه در‌رضایت​ حالی که یکی از اون‌ها دستشه، باعث می‌شد به‌باهاش​ چشم من فقط شبیه یه زنیکه دیوونه به نظر بیاد.

پری دلفریب آه کوتاهی کشید و مگس‌پرانش‌همون​ رو توی هوا تکون داد، الکی وانمود کرد‌فکری​ داره مگس‌ها رو دور می‌کنه و زیرلب گفت:

«این همه حشره مزاحم چیه...»

همین‌طور که تنقلات خشکم رو می‌جویدم، اول‌رفتم​ به پری دلفریب نگاه کردم، بعد به‌آدم​ مرد کلاه‌حصیری و بعد یه آروغ بلند زدم.

آروووغ—

توی تمام این مدت، پری دلفریب‌یکی​ و مرد کلاه‌حصیری به هم نگاه نکردن‌تمیز​ و فقط روی من تمرکز کرده بودن.

با انگشت به‌صاحبش​ صورت خودم اشاره کردم‌زور​ و از جفتشون پرسیدم:

«انقدر خوش‌تیپم؟ یک‌درسته​ دل نه صد‌برداشتم​ دل عاشقم شدین؟»

پری دلفریب‌میزها​ در جواب ادای‌هست​ استفراغ کردن درآورد.

همون لحظه، پری‌لطیف​ دلفریب یهو اخم کرد‌همون​ و دماغش رو گرفت.

در حالی که دستش رو‌اسم​ جلوی صورتش تکون می‌داد، یه‌مرخصی​ گدا با قدم‌های کشان‌کشان نزدیک شد.

با دیدن این‌درسته​ گدای لعنتی، یه‌برداشتم​ فکری از سرم گذشت.

با اینکه همه اعضای «فرقه‌هست​ گدایان» گدا هستن، ولی هر گدایی‌پیدا​ تو دنیا مال فرقه گدایان نیست.

گدا، که جزو فرقه گدایان‌می‌کنه​ نبود، با فاصله از پری دلفریب‌باهاش​ نشست و به من نگاه کرد.

به گدا گفتم:

«گدای لعنتی،‌کارم​ کی گفت بدون‌دستمال​ پول می‌تونی بشینی؟»

گدا نیشخندی بهم‌بکشم​ زد و دندون‌های‌آدم​ زردش رو نشون داد.

«صاحب‌مغازه، اگه جگرش‌لطیف​ رو داری، سعی‌یکی​ کن پرتم کنی بیرون.»

به گدا‌فکر​ اشاره کردم‌درباره​ و گفتم:

«همون‌جا بشین.»

گدا قاه‌قاه خندید.

آه خفیفی کشیدم.

«امروز مشتری زیاد داریم.»

وقتی داشتم یه لیوان مشروب دوکانگ‌برداشتم​ می‌خوردم، «یوپ یاهونگ» که با استفاده از‌هست​ «مهارت سبکی» رسیده بود، زد زیر خنده.

«هاها... آه، سلام به همگی.»

چون هیچ‌کس یوپ یاهونگ‌پیدا​ رو تحویل نگرفت، من‌لحظات​ به جاش جواب دادم.

«قهرمان جوان‌فکر​ یوپ، دوباره‌درباره​ همدیگه رو دیدیم.»

یوپ یاهونگ‌کارم​ لبخندی زد‌مرتب​ و جواب داد:

«اوه؟ انگار همین‌طوره.»

«چرا اینجایی؟ اومدی بمیری؟»

یوپ یاهونگ مستقیم‌صاحبش​ توی چشم‌هام زل‌میومد​ زد و جواب داد:

«معلومه که‌کارم​ نه. اومدم‌مرتب​ چون نمی‌خوام بمیرم.»

به صندلی‌میزها​ جلوم اشاره‌زمان‌هایی​ کردم و گفتم:

«بیا بشین یه‌لطیف​ پیکی بزنیم. ما‌یکی​ که غریبه نیستیم.»

یوپ یاهونگ‌فکر​ دستش رو‌درباره​ جلو آورد:

«شرمنده، نمی‌تونم.»

با این حال، از‌زمان‌هایی​ دیدن یه چهره آشنا خوشحال‌رضایت​ بودم و یه سوالی پراندم:

«مشتری‌های دیگه‌ای هم هستن؟»

یوپ یاهونگ با قیافه‌ای گرفته، یه‌میومد​ نخ «گیاه فراموشی غم» از لباسش‌عنوان​ درآورد، گذاشت گوشه لبش و جواب داد:

«والا، من از‌درسته​ کجا بدونم؟ صبر‌برداشتم​ کن و ببین.»

همون‌طور که یوپ یاهونگ گیاه فراموشی غم رو روشن می‌کرد‌لطیف​ و دودش رو بیرون می‌داد، اون «پری افسونگر» که اون‌تمیز​ دور و بر بود، دوباره مگس‌پرانش رو عقب و جلو کرد.

تو تمام این مدت،‌پیدا​ اون مردک کلاه‌حصیری هنوز‌لحظات​ داشت بهم چشم‌غره می‌رفت.

یهو جا‌فکر​ خوردم و‌درباره​ دهنم باز شد:

«ریدن تو روحت، ترسوندی منو. وقتی زل می‌زنی لااقل‌مدت‌ها​ یه پلکی بزن، کثافت. وای، واقعاً شوکه‌م کردی. بخاطر‌لطیف​ اون کلاه کوفتی حتی نمی‌تونم چشم‌های صاحاب‌مرده‌ت رو ببینم.»

نچ‌نچی کردم‌میزها​ و نگاهی‌زمان‌هایی​ به مشتری‌ها انداختم.

یه یارو روانی که از زیر کلاه حصیری زل‌یهو​ زده، یه زنیکه دیوونه که مگس‌پران تکون میده، یه‌بیماری​ گدای کثیف و یوپ یاهونگ که یه ریز نیشش بازه...

مشتری‌های مسافرخونه همیشه خیلی جورواجورن.

به آسمون اشاره کردم‌مرتب​ و شروع کردم به‌بیرون​ چرت و پرت گفتن:

«اگه گناهی مرتکب شده باشم!»

«...»

«تنها جرمم انجام کارای جوانمردانه‌اسم​ بوده. اصلاً نمی‌دونستم زندگی یه‌مرخصی​ قهرمان جوانمرد انقدر سخته. گندش بزنن.»

هیچ‌کس جوابم رو‌درسته​ نداد، ولی من‌برداشتم​ حرف دلم رو زدم:

«همه‌ش تقصیر‌میزها​ اینه که‌زمان‌هایی​ کتاب اشتباهی خوندم.»

یوپ یاهونگ‌رضایت​ لبخندی زد‌پیدا​ و پرسید:

«چه کتابی خوندی؟»

«باز دمت گرم‌درسته​ فقط تو باهام حرف‌رفتم​ می‌زنی، قهرمان جوان یوپ.»

یوپ یاهونگ‌میزها​ خندید و‌زمان‌هایی​ سر تکون داد:

«ادامه بده، چرت‌لطیف​ و پرتت رو‌یکی​ بگو. گوش میدم.»

«یه یارویی به اسم پادشاه قمار‌میومد​ رو کشتم، توی یه کتابی که‌عنوان​ از مخفیگاهش پیدا کردم نوشته بود...»

همون‌طور که داشتم‌درسته​ یه تیکه تنقلات‌برداشتم​ خشک می‌جویدم ادامه دادم:

«نوشته بود که‌بکشم​ قوی‌ترین موجود دنیا،‌آدم​ یه قهرمان جوانمرده.»

«اوه، جدی؟»

«به هر حال، با جزئیات دقیق‌میومد​ نوشته بود که قهرمان جوانمرد قوی‌ترینه.‌عنوان​ این حرف‌های یه استاد خیلی خفن بود.»

یوپ یاهونگ‌کارم​ خنده‌ای کرد‌مرتب​ و جواب داد:

«چرا باید‌میزها​ همچین مزخرفاتی‌زمان‌هایی​ نوشته شده باشه؟»

«منم همینو میگم دیگه.»

«پس تو اون حرف‌های احمقانه‌اسم​ رو باور کردی؟ ساده‌تر از‌مرخصی​ اون چیزی هستی که نشون میدی.»

با لحن جدی جواب دادم:

«نه، احمق‌جان.‌میزها​ مگه خلم‌زمان‌هایی​ باور کنم؟»

یوپ یاهونگ که بهش برخورده بود،‌یکی​ با قیافه‌ای ناراضی آهی کشید و‌میز​ دوباره گیاه فراموشی غم رو گذاشت دهنش.

من ادامه دادم:

«اولین بار بود همچین کسشری می‌شنیدم. ولی نکته مهم اینه که هیچ‌کس تا حالا همچین‌نظافت​ کسشری نگفته بود. چیزای مهم همیشه کمیابن و ارزش دارن. واسه همینه که راستی‌آزمایی لازمه. توئه‌سرم​ بدبخت چی می‌فهمی؟ اینکه حرفای کتاب راسته یا نه... تا امتحان نکنی نمی‌فهمی. تو امتحانش کردی؟»

یوپ یاهونگ‌میزها​ با تعجب‌زمان‌هایی​ جواب داد:

«آها، پس واسه همین زدی تو کار جوانمردی. حتی راهزنا رو هم لت و پار‌فکری​ کردی. عجب آدم جالبی هستی. فکر کنم کتاب رو خیلی غلط خوندی. تو اولین کسی‌مشروب​ هستی که می‌بینم فقط چون تو کتاب نوشته شده، رفته دنبال راه و رسم جوانمردی.»

سر تکون‌فکر​ دادم و‌درباره​ لبخند زدم:

«شاید من کتاب رو اشتباه‌دستمال​ خونده باشم، ولی فکر کنم‌میزها​ شماها آدمش رو اشتباه گرفتید.»

یوپ یاهونگ خندید و گفت:

«دست بردار بابا.»

همین که یهو با‌درباره​ سر و صدا از‌خدمه​ روی صندلی پریدم هوا...

یوپ یاهونگ، پری افسونگر و‌دستمال​ اون گدای کثیف جا خوردن‌میزها​ و همزمان پریدن رو پاهاشون.

ولی مرد کلاه‌حصیری، همون‌طور‌زمان‌هایی​ نشسته، دست برد سمت‌حسابی​ قبضه شمشیرش ولی متوقف شد.

با خونسردی‌رضایت​ دوباره نشستم‌پیدا​ و گفتم:

«احمقا، چطور ترسیدن. هاهاهاها...»

همین‌طور که روی رون پام می‌کوبیدم و‌رفتم​ از خنده ریسه می‌رفتم، اون سه نفر‌آدم​ با قیافه‌هایی که انگار ریده بودن، دوباره نشستن.

مرد کلاه‌حصیری‌میزها​ رو به‌خاطر‌زمان‌هایی​ خونسردیش تحسین کردم:

«خونسردیت خوب بود.»

یهو خمیازه کشیدم، بعد با دست جلوی‌زور​ دهنم رو گرفتم، با این فکر که‌کارمند​ ممکنه یه سلاح مخفی پرت کنن تو دهنم.

به این میگن آداب معاشرت.

مشروب دوکانگ رو توی یه لیوان خالی ریختم‌حسابی​ تا نصفه پر بشه، بعد انگشتم رو کردم‌یهو​ توش و «هنر یخ» رو بهش تزریق کردم.

مشروب درجا‌رضایت​ از درون‌پیدا​ یخ زد.

یوپ یاهونگ‌فکر​ که داشت‌درباره​ نگاهم می‌کرد، پرسید:

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

یکم مشروب معمولی‌بکشم​ ریختم روی مشروب یخ‌زده‌نظافت​ و لیوان رو چرخوندم.

مشروب دوکانگ حسابی خنک شد.

لیوان رو به‌صاحبش​ سمت اون احمق‌ها‌میومد​ گرفتم و گفتم:

«به این میگن شراب یخ.»

شراب یخ رو‌بکشم​ سر کشیدم و‌آدم​ دهنم رو پاک کردم.

«آخیش... مزه‌ش به همینه.»

داشتم فکر می‌کردم لیوان یخ‌زده‌اسم​ رو پرت کنم تو صورت‌مرخصی​ کدومشون، ولی بعد گذاشتمش زمین.

یه مردی که حدوداً سی و پنج‌رفتم​ شش سالش بود، با حالتی که انگار خیلی‌نظافت​ سرش شلوغه، داشت می‌اومد سمت مسافرخانه رویای بهاری.

قیافه‌ش معمولی‌میزها​ بود و‌زمان‌هایی​ چشماش بی‌روح.

یه لحظه جلوی مسافرخونه وایساد،‌می‌کنه​ بعد به من اشاره کرد‌دستمالی​ و به یوپ یاهونگ نگاه کرد.

یوپ یاهونگ گفت:

«آره، خودشه.»

مرد که سرش شلوغ به‌هست​ نظر می‌رسید سر تکون داد، مستقیم‌پیدا​ اومد جلو و روبروی من نشست.

دستاش رو به‌لطیف​ هم مالید و‌یکی​ خیلی رک ازم پرسید:

«جوان، چرا تو کار دیگران دخالت می‌کنی؟ تلفات و خسارت مالی‌خودم​ وحشتناکی به کسب‌وکار ما زدی. چطور می‌خوای این همه رو جبران‌خوردم​ کنی؟ یه دونه کله‌ت که به نظر کافی نمیاد. این یارو کیه؟»

یوپ یاهونگ جواب داد:

«ایشون رهبر فرقه هائو هستن، یه فرقه تازه تأسیس در منطقه جنوبی. تحت فرمان ایشون باند‌یهو​ خرگوش سیاه، قلعه بادبزن سیاه و جامعه دنیای زیرین جنوبی قرار دارن. همچنین ایشون عمدتاً اساتید جناح‌بشم​ غیرمتعارف مثل رهبر جامعه شمشیر هژمون، راکشاسای بزرگ، استاد سو و ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ رو کشتن.»

«ویژگی خاصی داره؟»

«بیشتر زیردستاش رو آموزش‌درباره​ میده و معمولاً خودش‌خدمه​ شخصاً وارد عمل میشه.»

مرد بعد از شنیدن‌مرتب​ توضیحات، کمی سر تکون‌بیرون​ داد و ازم پرسید:

«تو قهرمانی؟‌میزها​ چرا اینطوری‌زمان‌هایی​ رفتار می‌کنی؟»

این یارو چنان جو‌پیدا​ سنگینی درست کرده بود که‌یهو​ سعی کردم مودبانه جواب بدم.

«حالا جنابعالی کی باشی؟»

«...»

«قبل از اینکه شروع کنی به قپی اومدن،‌حسابی​ حداقل باید خودت رو معرفی کنی. این چه‌یهو​ وضعشه، از راه نرسیده شاخ و شونه می‌کشی؟»

یهو سعی کردم‌لطیف​ بین رئیس و‌یکی​ مرئوس تفرقه‌اندازی کنم.

«تازه من رهبر فرقه هائو نیستم. آخه جوونی مثل‌فرستادم​ من چه شباهتی به رهبر یه فرقه داره؟ رهبر‌غذای​ فرقه الان فرار کرده و من به جاش اینجام...»

با مظلوم‌ترین قیافه‌ای که می‌تونستم‌دستمال​ به خودم بگیرم، به یارو‌میزها​ روبرویی و یوپ یاهونگ نگاه کردم.

«...یعنی گرفت؟»

مرد روبرویی بهم‌لطیف​ چشم‌غره رفت و‌یکی​ از یوپ یاهونگ پرسید:

«قضیه چیه؟ میگه من نیستم.»

یوپ یاهونگ‌کارم​ با لحنی‌مرتب​ آروم جواب داد:

«خودش رهبر فرقه هائو‌زمان‌هایی​ هست. این حروم‌زاده دیوونه داره‌رضایت​ شوخی می‌کنه، لطفاً درک کنید.»

دست چپم رو‌لطیف​ لای موهام کشیدم‌یکی​ و آهی کشیدم.

«درجا لو‌فکر​ رفتم. اینا‌درباره​ آدمای معمولی نیستن.»

مرد چشماش رو‌درسته​ ریز کرد و‌برداشتم​ بهم زل زد.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌زمان‌هایی​ مایه بذارم و اسم یکی‌رضایت​ از آشناها رو بیارم وسط.

«من با رهبر اتحاد‌پیدا​ موریم رفیق فابم، پس‌لحظات​ بهتره حواستون به خودتون باشه.»

پاهام رو انداختم رو هم و‌میومد​ عین زمان مسافرخونه‌چی بودنم با شدت تکونشون‌تنها​ دادم و به مرد روبروم خیره شدم.

مرده که به نظر می‌رسید‌دستمال​ یه جور مدیر میانی باشه، سرش‌بکشم​ رو کج کرد و جواب داد:

«ما دل خوشی از‌زمان‌هایی​ رهبر اتحاد ایم نداریم. شما‌رضایت​ دو تا با هم آشنایید؟»

دست به سینه‌لطیف​ شدم و حرفم‌یکی​ رو عوض کردم.

«رهبر فرقه شیطانی‌صاحبش​ رو هم می‌شناسم. با‌زور​ دم شیر بازی نکنید.»

شوخی نبود.

قیافه مرد روبرویی، یوپ یاهونگ،‌هست​ پری افسونگر، مرد کلاه‌حصیری و‌لطیف​ اون گدای کثیف، همگی خشک شد.

«گرفت.»

جو رو‌فکر​ که ساختم، با‌اسم​ لحنی باوقار گفتم:

«اون خود منم.»

ناولها | novelha.net