---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 161: لطفاً یکم بهم فحش بده • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 161: لطفاً یکم بهم فحش بده

0

شمشیر چوبی که هنوز اسمی نداشت،‌چابکی​ به‌طرز عجیبی سبک بود؛ پس حرکات‌اونایی​ من هم با آن سبک شد.

من سبک‌جراحی​ بودم و شمشیر‌اسب​ چوبی هم سبک.

به لطف این وضعیت، مثل‌پشوک​ یه قورباغه با هر خیز این‌ور‌نعره‌ش​ و اون‌ور می‌پریدم و شمشیر می‌زدم.

چون شمشیر چوبی نسبتاً‌برد​ نازک بود، عمداً از‌مچی​ برخورد سلاح‌به‌سلاح دوری کردم.

در عوض، در‌اسب​ حال حرکت بدن‌چابکی​ حریف‌ها رو برش می‌دادم.

یه پا رو قطع‌سوار​ کردم، پریدم هوا و‌چابکی​ یه دست رو زدم.

بعد از جاخالی دادن از یه‌کوآآآآک​ تیغه وسط حرکت، مچ پای یه راهزن‌حالی​ شیطانی رو با دقت جراحی قطع کردم.

دشمن‌های سوار بر اسب نمی‌تونستن‌بالا​ به اون چابکی حرکت کنن،‌تمیز​ واسه همین قطع کردن‌شون راحت‌تر بود.

اونایی که با تجربه‌تر بودن سریع پیاده شدن و شمشیر کشیدن،‌راحت‌تر​ ولی من ازشون رد شدم و قبل از اینکه خونِ فواره‌زده‌قبل​ از دشمن قبلی حتی زمین رو لکه‌دار کنه، خون تازه ریختم.

بدون اینکه راهزنای شیطانی رو با یه ضربه بکشم‌کنن​ حرکت می‌کردم، در عوض جوری ضربه می‌زدم و می‌بریدم‌پیاده​ انگار دارم با اون شمشیر چوبی سبک قیمه‌قیمه‌شون می‌کنم.

همون موقع، یکی از‌تمیز​ راهزنا یه شراره سیگنال از‌سرش​ لباسش درآورد و برد بالا.

بلافاصله چی شمشیر رو شلیک‌بالا​ کردم و مچی که شراره‌تمیز​ رو گرفته بود، تمیز قطع کردم.

پشوک!

«کوآآآآک!»

قبل از اینکه شمشیر رهبر هوانگ سرش رو‌هوانگ​ بزنه، نعره‌ش بلند شد و در حالی که‌دست‌وپای​ دست قطع‌شده‌ش رو گرفته بود، دیوانه‌وار دست‌وپای می‌زد.

بدون علاقه به تماشای مبارزه رهبر هوانگ،‌شلیک​ به اونایی که سعی داشتن فرار کنن نگاه‌سرش​ کردم و صدام رو با انرژی درونی آمیختم:

«فکر کردین با‌اسب​ این سرعت لاک‌پشتی‌چابکی​ می‌تونین در برین؟»

بعد از پرسیدن سوالی که جوابی نداشت،‌اون​ هجوم بردم سمت راهزن جلوم و با‌اونایی​ کف دست چپ کله‌ش رو خرد کردم.

همین که پام به زمین رسید،‌کوآآآآک​ شمشیرم رو پرت کردم سمت یکی‌بلند​ که داشت به شمال فرار می‌کرد.

شعله‌ها وسط‌لباسش​ هوا دور‌برد​ تیغه پیچیدن.

شووووا!

توی این زمان کم‌سوار​ واسه کشتار همشون، خودمم‌چابکی​ حسابی سرم شلوغ بود.

بعد از اینکه مطمئن شدم شمشیر چوبی کمر راهزن رو سوراخ کرده،‌بلند​ برگشتم و غلاف شمشیر رو که حالا با هنر یخ پر شده‌نگاه​ بود، پرت کردم سمت کمر یکی دیگه که داشت خلاف جهت فرار می‌کرد.

غلاف که وسط هوا سفید‌بالا​ و یخ‌زده شده بود، پرواز‌تمیز​ کرد و توی کمر طرف نشست.

تالاپ!

وقتی سرم رو برگردوندم...

رهبر هوانگ داشت‌گرفته​ همزمان با سه‌کوآآآآک​ تا راهزن می‌جنگید.

یه لحظه نگاه کردم، دیدم‌بالا​ فقط با برش‌های افقی، ضربات‌تمیز​ مستقیم و عمودی کارشون رو می‌سازه.

همون‌جوری می‌جنگید که بهش‌نمی‌تونستن​ یاد داده بودم، پس‌واسه​ به نظر می‌ومد احمق نیست.

مهارت سبکی رو آزاد کردم و شیرجه‌اون​ زدم جلو، بعدش مثل یه گرگ جوون‌اونایی​ که میخواد بپره، گاردم رو پایین آوردم.

پرواز کردم و پای‌تمیز​ راهزنی که داشت ضربات رهبر‌سرش​ هوانگ رو دفع می‌کرد، گرفتم.

جیغ راهزن که‌درآورد​ پر از وحشت‌بلافاصله​ بود، بلند شد.

«اوغ، اوغغغ!»

با تزریق هنر یخ، پای راهزن رو‌اون​ گرفتم، بلندش کردم و کوبیدمش زمین، بعد‌اونایی​ با پای چپم صورتش رو خرد کردم.

تق!

جسد رو که نیم‌تنه‌ش‌برد​ کامل یخ زده بود، پرت‌گرفته​ کردم سمت یه راهزن دیگه.

راهزن که جا خورده بود،‌اون​ شمشیرش رو فرو کرد تو‌کردن‌شون​ بدن یخ‌زده، ولی نتونست درش بیاره.

تو همون لحظه، رهبر هوانگ هجوم آورد‌اون​ و سرش رو قطع کرد، بعد با عجله‌تجربه‌تر​ افتاد دنبال یکی دیگه که داشت در می‌رفت.

اطراف رو نگاه کردم، یه‌پشوک​ سنگ گنده برداشتم و پرت کردم،‌نعره‌ش​ هدفم پشت سر راهزن فراری بود.

سنگِ پرتاب‌شده از بیخ گوش‌بالا​ رهبر هوانگ رد شد و‌تمیز​ صاف خورد پس کله راهزن.

تق!

رهبر هوانگ که تو تعقیبش‌اسب​ بود، شمشیرش رو چرخوند و‌واسه​ سر راهزن رو قطع کرد.

سکوت ناگهانی‌مچی​ بر بیابونِ‌تمیز​ پرهیاهو حاکم شد.

تازه اون موقع‌درآورد​ حواسم اومد سر‌بلافاصله​ جاش و گفتم:

«همشون مردن؟»

رهبر هوانگ جواب داد:

«بله.»

اطراف رو نگاه کردیم،‌برد​ تمام راهزنای متعلق به‌مچی​ تیم پیشاهنگ مرده بودن.

رهبر هوانگ در حالی‌نمی‌تونستن​ که خون رو از شمشیرش‌همین​ می‌تکوند، به من نگاه کرد.

اسب‌های رم‌کرده جمع‌دشمن‌های​ شده بودن و داشتن‌اون​ به دوردست فرار می‌کردن.

دستم رو گذاشتم‌گرفته​ بالای ابروهام و اسب‌های‌رهبر​ فراری رو تماشا کردم.

سخت بود که همون لحظه بفهمم‌بلافاصله​ دارن برمی‌گردن به مقر راهزنا یا‌کوآآآآک​ تو بیابون پخش و پلا می‌شن.

«رهبر هوانگ، بیا اینجا.»

رهبر هوانگ‌جراحی​ سریع دوید‌سوار​ سمتم و ایستاد.

بهش گفتم چیکار کنه.

«وسایل‌شون رو بگرد،‌درآورد​ اگه چیزی مثل‌بلافاصله​ گوشت خشک پیدا کردی...»

«بله.»

«اول یه تیکه کوچیک با شمشیرت ببر‌اون​ و بنداز جایی که مورچه زیاده. بعد‌اونایی​ از چک کردن می‌تونی بخوریش. آب هم همین‌طور.»

«متوجه شدم.»

«اگه چیز به‌دردبخور دیگه‌ای هست بردار، بعدش‌شلیک​ یه مشت خاک بریز رو جنازه‌ها. گرد‌هوانگ​ و غبار زرد به‌زودی خودش همه‌شون رو می‌پوشونه.»

«بله.»

همون‌طور که داشتم از‌سوار​ منظره بیابون لذت می‌بردم،‌چابکی​ شمشیر و غلافم رو برداشتم.

در همین حین، رهبر هوانگ داشت‌کوآآآآک​ آیتم‌های مختلف رو از جنازه‌ها برمی‌داشت‌بلند​ و بعد با لگد روشون خاک می‌ریخت.

دلیلی برای خوشحالی نبود، نیازی هم‌بلافاصله​ به ناامیدی نبود، چون ما فقط‌کوآآآآک​ یه تیم پیشاهنگ رو نابود کرده بودیم.

وقتی داشتم بعد از برداشتن شمشیرم‌چابکی​ برمی‌گشتم، اتفاقی اون شراره سیگنال رو که‌تجربه‌تر​ افتاده بود زمین برداشتم و بررسیش کردم.

یه استوانه بود که‌سوار​ با کشیدن نخ شلیک می‌شد‌کنن​ و پرهای قرمز تهش داشت.

راهزنا عمراً بتونن همچین چیزی بسازن؛‌کوآآآآک​ شبیه وسیله‌ای از یه آژانس اسکورت‌بلند​ بود که بهش حمله کرده بودن.

شراره سیگنال‌لباسش​ رو دادم‌برد​ به رهبر هوانگ.

«بگیرش.»

«بله.»

«به نظر می‌رسه‌گرفته​ صاحب اصلیش توسط‌کوآآآآک​ راهزنا کشته شده.»

رهبر هوانگ مات‌درآورد​ و مبهوت به‌بلافاصله​ شراره نگاه کرد.

«...»

«احتمالاً فکر کرده حتی اگه تو همچین‌اون​ جایی شلیکش کنه کسی به دادش نمی‌رسه،‌اونایی​ واسه همین بعد از کشتنش ازش گرفتن.»

رهبر هوانگ شراره‌گرفته​ رو گذاشت تو‌کوآآآآک​ لباسش و جواب داد:

«جای امن نگهش می‌دارم.»

هر دوتامون نزدیک‌اسب​ جنازه‌ها نشستیم و‌چابکی​ یکم استراحت کردیم.

رهبر هوانگ‌جراحی​ یه کیسه چرمی‌اسب​ بهم تعارف کرد.

«یکم آب بخورید.»

کیسه چرمی رو گرفتم، یکم آب‌بلافاصله​ ریختم رو زمین تا چکش کنم‌کوآآآآک​ و بعد فقط گلوم رو تازه کردم.

رهبر هوانگ گفت:

«گوشت خشک نداشتن.»

فقط سرم رو‌گرفته​ تکون دادم و‌کوآآآآک​ به بیابون خیره شدم.

«ممکنه یه تیم پیشاهنگ دیگه‌بالا​ هم باشه. اگه اینا برنگردن، بقیه‌پشوک​ میان دنبال‌شون. جنگیدن باهاشون چطور بود؟»

«خیلی سخت نبود، ولی‌نمی‌تونستن​ چون تعداد دشمن رو‌واسه​ نمی‌دونیم، مدیریت استقامت خیلی مهمه.»

«چون همشون سوار اسبن، اگه شیرجه بزنی وسط‌شون‌چابکی​ اغلب شکاف‌هایی پیدا میشه. از طرف دیگه، اگه‌بودن​ همشون پیاده بشن و محاصره‌مون کنن، کار سخت‌تر میشه.»

«بله.»

حالت چهره رهبر‌درآورد​ هوانگ رو برانداز‌بلافاصله​ کردم و پرسیدم:

«خب... فکر‌سوار​ می‌کنی قراره‌نمی‌تونستن​ امروز بمیری؟»

«آرزوی مرگ من رو دارید؟»

با لبخند جواب دادم:

«اگه می‌خواستم بکشمت، خودم با دستای خودم‌شلیک​ کارتو تموم می‌کردم. ولی برام بهتره که‌هوانگ​ زنده بمونی و راهزنای بیشتری رو بکشی.»

رهبر هوانگ سرش‌اسب​ رو تکون داد،‌چابکی​ بعد ازم پرسید:

«رهبر فرقه، شما‌دشمن‌های​ جوونید، پس چرا‌نمی‌تونستن​ انقدر با تجربه‌اید؟»

«رهبر هوانگ، شاید ازت جوون‌تر باشم، ولی واسه زنده‌سرش​ موندن هر کاری کردم. تو احتمالا نمی‌دونی، چون مشغول‌علاقه​ پول مفت درآوردن از طریق باج و خراج بودی.»

رهبر هوانگ سرش رو‌برد​ عقب برد و خندید، بعد‌گرفته​ از کیسه چرمی آب خورد.

وضعیت رهبر‌سوار​ هوانگ رو‌نمی‌تونستن​ چک کردم.

«چقدر از انرژی درونیت مونده؟»

«هنوز خیلی جا‌گرفته​ دارم. بیشتر از‌کوآآآآک​ نود درصد مونده.»

سرم رو تکون دادم.

«پس یعنی‌سوار​ حدود هفتاد‌نمی‌تونستن​ درصد مونده، فهمیدم.»

آدم لاف‌زنی بود،‌دشمن‌های​ نمی‌شد حرفش رو‌نمی‌تونستن​ دربست قبول کرد.

رهبر هوانگ پرسید:

«شما چطور، رهبر فرقه؟»

«من حتی‌سوار​ از انرژی‌نمی‌تونستن​ درونی استفاده نکردم.»

نگو که لافِ‌دشمن‌های​ من حتی گنده‌تر‌نمی‌تونستن​ بود، بلوفم بادکرده‌تر.

رهبر هوانگ‌مچی​ سر تکان‌تمیز​ داد و گفت:

«دیدم شمشیرت‌لباسش​ قرمز شد‌برد​ و غلافت سفید.»

«توی بیابون،‌سوار​ آدم خیلی‌نمی‌تونستن​ چیزا می‌بینه.»

ناگهان، رهبر هوانگ سرش‌سوار​ را پایین آورد و‌چابکی​ گوشش را به زمین چسباند.

«...دارن میان.»

«باید هم بیان.»

جایی که افق‌اسب​ به زمین می‌رسید، سه‌کنن​ چهار راهزن ظاهر شدند.

همین‌طور که با تیغه‌هاشون به‌اسب​ سمت ما اشاره می‌کردن، تعدادشون‌واسه​ به حدود ده نفر رسید.

یهو رهبر هوانگ در حالی‌پشوک​ که به تعدادِ در حال‌بزنه​ افزایش راهزنا نگاه می‌کرد، آهی کشید.

«رهبر فرقه، اعتمادبه‌نفسم داره‌برد​ یهو سقوط می‌کنه. میشه‌مچی​ یه کم بهم فحش بدی؟»

«چطوری میخوای؟ ملایم؟ یا رگباری؟»

تعداد راهزنا همین‌طور زیاد‌سوار​ می‌شد و زود به‌چابکی​ چهل پنجاه نفر رسید.

به نظر می‌رسید دارن‌تمیز​ سر هم داد می‌زنن و‌سرش​ راهزنای پراکنده رو جمع می‌کنن.

هر بار که راهزنای بیشتری بهشون ملحق‌شلیک​ می‌شدن، تیغه‌هاشون به سمت ما، جایی که‌هوانگ​ من و رهبر هوانگ ایستاده بودیم، نشونه می‌رفت.

رهبر هوانگ که سعی‌نمی‌تونستن​ می‌کرد تعداد فزاینده راهزنا‌واسه​ رو بشمره، بهم گفت:

«رگباری لطفاً.»

بلند شدم، شمشیر چوبی رو محکم گرفتم‌رهبر​ و به راهزنایی که افق رو از‌قطع‌شده‌ش​ چپ به راست پر کرده بودن نگاه کردم.

باید چک‌لباسش​ می‌کردم ببینم رئیسشون‌بالا​ اونجاست یا نه.

«...به نظر می‌اد شبح قرمز خالکوبی‌دار‌چابکی​ اینجا نیست. مردن به دست همچین‌اونایی​ آدمایی ازت یه احمق می‌سازه، رهبر هوانگ.»

«بله.»

رهبر هوانگ هم‌گرفته​ بلند شد و‌کوآآآآک​ دوباره شمشیرش رو کشید.

راهزنا بدون هیچ نظم و انضباطی،‌بلافاصله​ تیغه‌هاشون رو بالا بردن و با‌کوآآآآک​ یه غرش بزرگ اسب‌هاشون رو مهمیز زدن.

توی یه لحظه، گرد و خاک بلند‌کنن​ شد و صف طولانی راهزنا مثل یه‌بودن​ ارتش که سرمون خراب بشه، هم‌زمان حمله کردن.

«اگه اینجا بمیرم احمقم؟»

«یه احمق تمام‌عیار.»

«استراتژی‌ای... چیزی نداریم؟»

«هیچی. حتی اگه ژوگه‌نمی‌تونستن​ لیانگ هم اینجا بود‌واسه​ کاری از دستش برنمی‌اومد.»

رهبر هوانگ‌جراحی​ آهی کشید که‌اسب​ بوی پوچی می‌داد.

شمشیر چوبی رو محکم‌تمیز​ گرفتم و انگار که‌هوانگ​ دارم سوترا می‌خونم، زمزمه کردم:

«اسب‌های بیچاره. امیدوارم‌درآورد​ تو زندگی بعدی‌تون‌بلافاصله​ حیوون به دنیا نیاید.»

با آرزوی رستگاری برای‌نمی‌تونستن​ حیوونا، از کنار رهبر هوانگ‌همین​ رد شدم و رفتم جلو.

آیا راهزنا داشتن گلوشون‌سوار​ رو پاره می‌کردن چون اونا‌کنن​ هم تصمیم گرفته بودن بمیرن؟

نمی‌دونستم.

به راهزنای جلویی که مثل یه موج‌شلیک​ توی یه خط به سمتم هجوم می‌آوردن‌هوانگ​ نزدیک شدم و شمشیر چوبی رو کشیدم.

بعد، با ترکیب فرم کشیدن شمشیر، چیِ عنصر‌واسه​ چوب و هنرهای خارجی، خطی از چیِ شمشیر‌پیاده​ به درازای افق بیرون کشیدم و تاب دادم.

شوااااااااااااا!

چیِ شمشیرِ کاملاً صاف و هلالی‌شکل،‌کوآآآآک​ نزدیک به زمین پخش شد و به‌حالی​ پاهای اسب‌های در حال یورش برخورد کرد.

در دم، پاهای اسب‌ها همگی‌بالا​ قطع شد و راهزنایی که‌تمیز​ روشون بودن با کله زمین خوردن.

راهزنای ردیف دوم و سوم که پشت‌کنن​ سرشون بودن، افتاده‌ها رو زیر پا له‌بودن​ کردن و یه توده پرهرج‌ومرج درست شد.

تازه اون موقع بود‌سوار​ که مهارت سبکی‌م رو آزاد‌کنن​ کردم و هجوم بردم جلو.

ناگهان، ذهنیت زندگی قبلی‌م توی سینه‌م موج‌رهبر​ زد و دهنم رو به همون آزادیِ‌قطع‌شده‌ش​ زمانی که بهم می‌گفتن شیطان دیوانه، باز کردم.

«...تسلیم قبول نمی‌کنم. زانو زدن بی‌فایده‌ست. اونایی که فرار‌گرفته​ کنن رو تعقیب می‌کنم و اول می‌کشم. به اونایی‌بلند​ که شجاعانه بجنگن، یه مرگ بدون درد هدیه میدم.»

آه، این دیوانگیِ اوج‌گیرنده.

یه لحظه گیج شدم که آیا‌نمی‌تونستن​ به گذشته برگشتم یا زندگی‌م صرفاً‌کردن‌شون​ از صخره قتل‌عام مطلق ادامه پیدا کرده.

با هر نفسی که می‌رفتم‌پشوک​ تو و می‌دادم بیرون، لایه‌هایی‌بزنه​ از نیت کشتن اضافه می‌شد.

چرا این‌لباسش​ حروم‌زاده‌ها اصلا‌برد​ زاییده میشن؟

هر چقدر هم که‌نمی‌تونستن​ تا حد مرگ کتکشون بزنم‌همین​ یا تیکه‌تیکه‌شون کنم، تمومی ندارن؟

برای اولین بار بعد از مدت‌ها،‌نمی‌تونستن​ حس باز کردن دروازه‌های جهنم و‌کردن‌شون​ قدم گذاشتن توش رو تجربه کردم.

دیگه هیچ آرزویی نداشتم اگه می‌تونستم روزی‌رهبر​ صحنه‌ای رو ببینم که صد، هزار، نه، ده‌هزار‌دیوانه‌وار​ دشمن با یه غرش شیر من غش کنن.

در نهایت، برای اینکه دیوونه‌تر‌بالا​ نشم، قلمروم باید بی‌اندازه بالاتر‌تمیز​ از چیزی می‌شد که الان بود.

شمشیر چوبی توی‌اسب​ دست راستم رو با‌کنن​ بخور شکوفه شعله پوشوندم.

در حالی که به راهزنایی نگاه می‌کردم‌اون​ که حالا مثل یه جزر و مد سیاه‌تجربه‌تر​ هجوم می‌آوردن، از دشت به سمت آسمون پریدم.

مسلماً نمی‌تونستم به آسمون‌تمیز​ برسم، اما تا جایی‌هوانگ​ که زورم می‌رسید اوج گرفتم.

وقتی حس کردم به اوج پرشم رسیدم، عمداً‌مچی​ بدنم رو جمع کردم و خودم رو سپردم به‌نعره‌ش​ تندباد خشمی که شمشیر و حرکاتم ایجاد کرده بود.

حالا یه کره واحد بودم.

شکل جنون‌جراحی​ من هم‌سوار​ یه کره بود.

مثل یه توپ می‌چرخیدم و شمشیری رو که‌هوانگ​ از کره بیرون زده بود، مثل تیکه استخونی‌دست‌وپای​ که قلبم رو سوراخ کرده باشه، تاب می‌دادم.

بخور شکوفه شعله که از شمشیر‌بلافاصله​ پخش می‌شد به همه جهت پاشید‌کوآآآآک​ و جیغ‌های ممتد مرده‌ها بهم آرامش داد.

خوبه.

اونایی که‌جراحی​ لایق مرگ‌سوار​ هستن باید بمیرن.

خداحافظ، راهزنا.

بمیرید، راهزنا.

رستگار بشید، اسب‌ها.

با بیشترین شدتی که می‌تونستم‌اسب​ چرخیدم، بعد روی زمین فرود‌واسه​ اومدم و زدم زیر خنده.

«حالا که‌مچی​ کار به اینجا‌پشوک​ کشیده، همه می‌میرن.»

بدون هیچ توجهی‌درآورد​ به وضعیت جسمانیم‌بلافاصله​ شمشیرم رو تاب دادم.

اگه دلم می‌خواست‌اسب​ مستقیم با تیغه‌چابکی​ تیکه‌شون کنم، می‌کردم.

اگه دلم می‌خواست‌دشمن‌های​ چیِ شمشیر آزاد‌نمی‌تونستن​ کنم، آزاد می‌کردم.

اونایی که فرار‌گرفته​ می‌کردن رو دنبال‌کوآآآآک​ می‌کردم و می‌کشتم.

برای اونایی که جلوم وایمیستادن، گاهی‌بلافاصله​ نیروی کف دست آزاد می‌کردم و‌کوآآآآک​ کل بالاتنه‌شون رو از هم می‌دریدم.

هر وقت به خودم می‌اومدم و می‌دیدم انرژی‌واسه​ درونی زیادی مصرف کردم، خیلی صادقانه شمشیرم رو تاب‌شدن​ می‌دادم و در حین حرکت بدن راهزنا رو می‌بریدم.

برش، ضربه، برش.

ببر، سوراخ کن، پاره کن.

ناگهان، بعد از جنون من،‌بالا​ راهزنای شیطانی زیادی بودن که‌تمیز​ با صورت‌های کج‌وکوله فرار می‌کردن.

شمشیر چوبی‌م رو توی هنر یخ‌چابکی​ ماه رو به زوال پیچیدم و چیِ‌تجربه‌تر​ سرد رو به همه جهت پخش کردم.

تعداد اونایی که به جهت‌های مختلف‌نمی‌تونستن​ فرار می‌کردن انقدر زیاد بود که‌کردن‌شون​ حتی منم الان یه کم سرگیجه گرفتم.

همون لحظه پریدم روی‌تمیز​ یه اسبِ گذری و شروع‌سرش​ کردم به تعقیب راهزنای فراری.

«...نرو.»

با عجله به راهزنا هشدار‌اون​ دادم، ولی انقدر زیاد بودن‌کردن‌شون​ که حرفم هیچ وزنی نداشت.

با تقلید از یه قبیله راهزن که تو زندگی قبلیم دیده بودم، وحشیانه اسب‌اونایی​ رو روندم، بعد تنه‌ش رو با هر دو پا فشار دادم تا تعادلم حفظ بشه‌قبلی​ و به سمت راست خم شدم و سرِ راهزنی که کنارم می‌دوید رو قطع کردم.

توی اوج‌مچی​ خشم، سر‌تمیز​ راهزنا غرش کردم.

«هوی، پدرسگا! گفتم فرار نکنید!»

اسب رو هی کردم و‌اون​ با سم‌های جلوی اسب، کمر‌کردن‌شون​ یه راهزن فراری رو لگدمال کردم.

صدای آشنایی از یه جایی اومد، برگشتم‌اون​ و چهره آشنایی رو دیدم که داشت‌اونایی​ سمتم می‌دوید و با تمام وجود داد می‌زد.

«رهبر فرقه! رهبر فرقه!»

اخم‌هام رو‌لباسش​ کشیدم تو هم‌بالا​ و جواب دادم.

«چیه؟ چه‌سوار​ غلطی می‌کنی،‌نمی‌تونستن​ چرا نمی‌جنگی؟»

زیردست خیلی راحت حرفم‌سوار​ رو نادیده گرفت و‌چابکی​ به اطراف نگاه کرد.

تازه اون موقع بود‌تمیز​ که رد نگاهش رو گرفتم‌سرش​ و اطراف رو برانداز کردم.

تعداد بی‌شماری جنازه همه‌جا ریخته‌بالا​ بود و اون‌طرف‌تر، راهزنا داشتن‌تمیز​ به هر سمتی فرار می‌کردن.

زیردست از دستم عصبانی شد.

«باید یکی باشه‌دشمن‌های​ که باهاش بجنگم‌نمی‌تونستن​ تا بتونم بجنگم دیگه!»

یه لحظه نفس عمیقی کشیدم،‌پشوک​ بعد سر تکون دادم و با‌نعره‌ش​ دقت به صورت زیردست نگاه کردم.

خوب که فکر کردم، اون‌بالا​ زیردستی نبود که تو روزای‌تمیز​ فرقه هائو تو زندگی قبلیم داشتم.

«تو... تو رهبر هوانگ بودی.»

رهبر هوانگ سرم داد زد.

«این دیگه چه‌گرفته​ چرت و پرتیه؟‌کوآآآآک​ من رهبر هوانگم!»

«چرا قاطی می‌کنی؟ جوگیر نشو.»

«...هه.»

پشت سرِ اسبِ به‌طرز‌سوار​ عجیبی آرومی که سوارش بودم‌کنن​ رو نوازش کردم و گفتم.

«واو، یه اسب‌گرفته​ رو نجات دادم.‌کوآآآآک​ چه خوب و محکمه.»

رهبر هوانگ‌لباسش​ با قیافه‌ای‌برد​ باورنکردنی بهم گفت.

«این دیگه تهِ دیوونگیه. واقعاً.»

ناولها | novelha.net