چپتر 161: لطفاً یکم بهم فحش بده
0شمشیر چوبی که هنوز اسمی نداشت،چابکی بهطرز عجیبی سبک بود؛ پس حرکاتاونایی من هم با آن سبک شد.
من سبکجراحی بودم و شمشیراسب چوبی هم سبک.
به لطف این وضعیت، مثلپشوک یه قورباغه با هر خیز اینورنعرهش و اونور میپریدم و شمشیر میزدم.
چون شمشیر چوبی نسبتاًبرد نازک بود، عمداً ازمچی برخورد سلاحبهسلاح دوری کردم.
در عوض، دراسب حال حرکت بدنچابکی حریفها رو برش میدادم.
یه پا رو قطعسوار کردم، پریدم هوا وچابکی یه دست رو زدم.
بعد از جاخالی دادن از یهکوآآآآک تیغه وسط حرکت، مچ پای یه راهزنحالی شیطانی رو با دقت جراحی قطع کردم.
دشمنهای سوار بر اسب نمیتونستنبالا به اون چابکی حرکت کنن،تمیز واسه همین قطع کردنشون راحتتر بود.
اونایی که با تجربهتر بودن سریع پیاده شدن و شمشیر کشیدن،راحتتر ولی من ازشون رد شدم و قبل از اینکه خونِ فوارهزدهقبل از دشمن قبلی حتی زمین رو لکهدار کنه، خون تازه ریختم.
بدون اینکه راهزنای شیطانی رو با یه ضربه بکشمکنن حرکت میکردم، در عوض جوری ضربه میزدم و میبریدمپیاده انگار دارم با اون شمشیر چوبی سبک قیمهقیمهشون میکنم.
همون موقع، یکی ازتمیز راهزنا یه شراره سیگنال ازسرش لباسش درآورد و برد بالا.
بلافاصله چی شمشیر رو شلیکبالا کردم و مچی که شرارهتمیز رو گرفته بود، تمیز قطع کردم.
پشوک!
«کوآآآآک!»
قبل از اینکه شمشیر رهبر هوانگ سرش روهوانگ بزنه، نعرهش بلند شد و در حالی کهدستوپای دست قطعشدهش رو گرفته بود، دیوانهوار دستوپای میزد.
بدون علاقه به تماشای مبارزه رهبر هوانگ،شلیک به اونایی که سعی داشتن فرار کنن نگاهسرش کردم و صدام رو با انرژی درونی آمیختم:
«فکر کردین بااسب این سرعت لاکپشتیچابکی میتونین در برین؟»
بعد از پرسیدن سوالی که جوابی نداشت،اون هجوم بردم سمت راهزن جلوم و بااونایی کف دست چپ کلهش رو خرد کردم.
همین که پام به زمین رسید،کوآآآآک شمشیرم رو پرت کردم سمت یکیبلند که داشت به شمال فرار میکرد.
شعلهها وسطلباسش هوا دوربرد تیغه پیچیدن.
شووووا!
توی این زمان کمسوار واسه کشتار همشون، خودممچابکی حسابی سرم شلوغ بود.
بعد از اینکه مطمئن شدم شمشیر چوبی کمر راهزن رو سوراخ کرده،بلند برگشتم و غلاف شمشیر رو که حالا با هنر یخ پر شدهنگاه بود، پرت کردم سمت کمر یکی دیگه که داشت خلاف جهت فرار میکرد.
غلاف که وسط هوا سفیدبالا و یخزده شده بود، پروازتمیز کرد و توی کمر طرف نشست.
تالاپ!
وقتی سرم رو برگردوندم...
رهبر هوانگ داشتگرفته همزمان با سهکوآآآآک تا راهزن میجنگید.
یه لحظه نگاه کردم، دیدمبالا فقط با برشهای افقی، ضرباتتمیز مستقیم و عمودی کارشون رو میسازه.
همونجوری میجنگید که بهشنمیتونستن یاد داده بودم، پسواسه به نظر میومد احمق نیست.
مهارت سبکی رو آزاد کردم و شیرجهاون زدم جلو، بعدش مثل یه گرگ جووناونایی که میخواد بپره، گاردم رو پایین آوردم.
پرواز کردم و پایتمیز راهزنی که داشت ضربات رهبرسرش هوانگ رو دفع میکرد، گرفتم.
جیغ راهزن کهدرآورد پر از وحشتبلافاصله بود، بلند شد.
«اوغ، اوغغغ!»
با تزریق هنر یخ، پای راهزن رواون گرفتم، بلندش کردم و کوبیدمش زمین، بعداونایی با پای چپم صورتش رو خرد کردم.
تق!
جسد رو که نیمتنهشبرد کامل یخ زده بود، پرتگرفته کردم سمت یه راهزن دیگه.
راهزن که جا خورده بود،اون شمشیرش رو فرو کرد توکردنشون بدن یخزده، ولی نتونست درش بیاره.
تو همون لحظه، رهبر هوانگ هجوم آورداون و سرش رو قطع کرد، بعد با عجلهتجربهتر افتاد دنبال یکی دیگه که داشت در میرفت.
اطراف رو نگاه کردم، یهپشوک سنگ گنده برداشتم و پرت کردم،نعرهش هدفم پشت سر راهزن فراری بود.
سنگِ پرتابشده از بیخ گوشبالا رهبر هوانگ رد شد وتمیز صاف خورد پس کله راهزن.
تق!
رهبر هوانگ که تو تعقیبشاسب بود، شمشیرش رو چرخوند وواسه سر راهزن رو قطع کرد.
سکوت ناگهانیمچی بر بیابونِتمیز پرهیاهو حاکم شد.
تازه اون موقعدرآورد حواسم اومد سربلافاصله جاش و گفتم:
«همشون مردن؟»
رهبر هوانگ جواب داد:
«بله.»
اطراف رو نگاه کردیم،برد تمام راهزنای متعلق بهمچی تیم پیشاهنگ مرده بودن.
رهبر هوانگ در حالینمیتونستن که خون رو از شمشیرشهمین میتکوند، به من نگاه کرد.
اسبهای رمکرده جمعدشمنهای شده بودن و داشتناون به دوردست فرار میکردن.
دستم رو گذاشتمگرفته بالای ابروهام و اسبهایرهبر فراری رو تماشا کردم.
سخت بود که همون لحظه بفهممبلافاصله دارن برمیگردن به مقر راهزنا یاکوآآآآک تو بیابون پخش و پلا میشن.
«رهبر هوانگ، بیا اینجا.»
رهبر هوانگجراحی سریع دویدسوار سمتم و ایستاد.
بهش گفتم چیکار کنه.
«وسایلشون رو بگرد،درآورد اگه چیزی مثلبلافاصله گوشت خشک پیدا کردی...»
«بله.»
«اول یه تیکه کوچیک با شمشیرت ببراون و بنداز جایی که مورچه زیاده. بعداونایی از چک کردن میتونی بخوریش. آب هم همینطور.»
«متوجه شدم.»
«اگه چیز بهدردبخور دیگهای هست بردار، بعدششلیک یه مشت خاک بریز رو جنازهها. گردهوانگ و غبار زرد بهزودی خودش همهشون رو میپوشونه.»
«بله.»
همونطور که داشتم ازسوار منظره بیابون لذت میبردم،چابکی شمشیر و غلافم رو برداشتم.
در همین حین، رهبر هوانگ داشتکوآآآآک آیتمهای مختلف رو از جنازهها برمیداشتبلند و بعد با لگد روشون خاک میریخت.
دلیلی برای خوشحالی نبود، نیازی همبلافاصله به ناامیدی نبود، چون ما فقطکوآآآآک یه تیم پیشاهنگ رو نابود کرده بودیم.
وقتی داشتم بعد از برداشتن شمشیرمچابکی برمیگشتم، اتفاقی اون شراره سیگنال رو کهتجربهتر افتاده بود زمین برداشتم و بررسیش کردم.
یه استوانه بود کهسوار با کشیدن نخ شلیک میشدکنن و پرهای قرمز تهش داشت.
راهزنا عمراً بتونن همچین چیزی بسازن؛کوآآآآک شبیه وسیلهای از یه آژانس اسکورتبلند بود که بهش حمله کرده بودن.
شراره سیگناللباسش رو دادمبرد به رهبر هوانگ.
«بگیرش.»
«بله.»
«به نظر میرسهگرفته صاحب اصلیش توسطکوآآآآک راهزنا کشته شده.»
رهبر هوانگ ماتدرآورد و مبهوت بهبلافاصله شراره نگاه کرد.
«...»
«احتمالاً فکر کرده حتی اگه تو همچیناون جایی شلیکش کنه کسی به دادش نمیرسه،اونایی واسه همین بعد از کشتنش ازش گرفتن.»
رهبر هوانگ شرارهگرفته رو گذاشت توکوآآآآک لباسش و جواب داد:
«جای امن نگهش میدارم.»
هر دوتامون نزدیکاسب جنازهها نشستیم وچابکی یکم استراحت کردیم.
رهبر هوانگجراحی یه کیسه چرمیاسب بهم تعارف کرد.
«یکم آب بخورید.»
کیسه چرمی رو گرفتم، یکم آببلافاصله ریختم رو زمین تا چکش کنمکوآآآآک و بعد فقط گلوم رو تازه کردم.
رهبر هوانگ گفت:
«گوشت خشک نداشتن.»
فقط سرم روگرفته تکون دادم وکوآآآآک به بیابون خیره شدم.
«ممکنه یه تیم پیشاهنگ دیگهبالا هم باشه. اگه اینا برنگردن، بقیهپشوک میان دنبالشون. جنگیدن باهاشون چطور بود؟»
«خیلی سخت نبود، ولینمیتونستن چون تعداد دشمن روواسه نمیدونیم، مدیریت استقامت خیلی مهمه.»
«چون همشون سوار اسبن، اگه شیرجه بزنی وسطشونچابکی اغلب شکافهایی پیدا میشه. از طرف دیگه، اگهبودن همشون پیاده بشن و محاصرهمون کنن، کار سختتر میشه.»
«بله.»
حالت چهره رهبردرآورد هوانگ رو براندازبلافاصله کردم و پرسیدم:
«خب... فکرسوار میکنی قرارهنمیتونستن امروز بمیری؟»
«آرزوی مرگ من رو دارید؟»
با لبخند جواب دادم:
«اگه میخواستم بکشمت، خودم با دستای خودمشلیک کارتو تموم میکردم. ولی برام بهتره کههوانگ زنده بمونی و راهزنای بیشتری رو بکشی.»
رهبر هوانگ سرشاسب رو تکون داد،چابکی بعد ازم پرسید:
«رهبر فرقه، شمادشمنهای جوونید، پس چرانمیتونستن انقدر با تجربهاید؟»
«رهبر هوانگ، شاید ازت جوونتر باشم، ولی واسه زندهسرش موندن هر کاری کردم. تو احتمالا نمیدونی، چون مشغولعلاقه پول مفت درآوردن از طریق باج و خراج بودی.»
رهبر هوانگ سرش روبرد عقب برد و خندید، بعدگرفته از کیسه چرمی آب خورد.
وضعیت رهبرسوار هوانگ رونمیتونستن چک کردم.
«چقدر از انرژی درونیت مونده؟»
«هنوز خیلی جاگرفته دارم. بیشتر ازکوآآآآک نود درصد مونده.»
سرم رو تکون دادم.
«پس یعنیسوار حدود هفتادنمیتونستن درصد مونده، فهمیدم.»
آدم لافزنی بود،دشمنهای نمیشد حرفش رونمیتونستن دربست قبول کرد.
رهبر هوانگ پرسید:
«شما چطور، رهبر فرقه؟»
«من حتیسوار از انرژینمیتونستن درونی استفاده نکردم.»
نگو که لافِدشمنهای من حتی گندهترنمیتونستن بود، بلوفم بادکردهتر.
رهبر هوانگمچی سر تکانتمیز داد و گفت:
«دیدم شمشیرتلباسش قرمز شدبرد و غلافت سفید.»
«توی بیابون،سوار آدم خیلینمیتونستن چیزا میبینه.»
ناگهان، رهبر هوانگ سرشسوار را پایین آورد وچابکی گوشش را به زمین چسباند.
«...دارن میان.»
«باید هم بیان.»
جایی که افقاسب به زمین میرسید، سهکنن چهار راهزن ظاهر شدند.
همینطور که با تیغههاشون بهاسب سمت ما اشاره میکردن، تعدادشونواسه به حدود ده نفر رسید.
یهو رهبر هوانگ در حالیپشوک که به تعدادِ در حالبزنه افزایش راهزنا نگاه میکرد، آهی کشید.
«رهبر فرقه، اعتمادبهنفسم دارهبرد یهو سقوط میکنه. میشهمچی یه کم بهم فحش بدی؟»
«چطوری میخوای؟ ملایم؟ یا رگباری؟»
تعداد راهزنا همینطور زیادسوار میشد و زود بهچابکی چهل پنجاه نفر رسید.
به نظر میرسید دارنتمیز سر هم داد میزنن وسرش راهزنای پراکنده رو جمع میکنن.
هر بار که راهزنای بیشتری بهشون ملحقشلیک میشدن، تیغههاشون به سمت ما، جایی کههوانگ من و رهبر هوانگ ایستاده بودیم، نشونه میرفت.
رهبر هوانگ که سعینمیتونستن میکرد تعداد فزاینده راهزناواسه رو بشمره، بهم گفت:
«رگباری لطفاً.»
بلند شدم، شمشیر چوبی رو محکم گرفتمرهبر و به راهزنایی که افق رو ازقطعشدهش چپ به راست پر کرده بودن نگاه کردم.
باید چکلباسش میکردم ببینم رئیسشونبالا اونجاست یا نه.
«...به نظر میاد شبح قرمز خالکوبیدارچابکی اینجا نیست. مردن به دست همچیناونایی آدمایی ازت یه احمق میسازه، رهبر هوانگ.»
«بله.»
رهبر هوانگ همگرفته بلند شد وکوآآآآک دوباره شمشیرش رو کشید.
راهزنا بدون هیچ نظم و انضباطی،بلافاصله تیغههاشون رو بالا بردن و باکوآآآآک یه غرش بزرگ اسبهاشون رو مهمیز زدن.
توی یه لحظه، گرد و خاک بلندکنن شد و صف طولانی راهزنا مثل یهبودن ارتش که سرمون خراب بشه، همزمان حمله کردن.
«اگه اینجا بمیرم احمقم؟»
«یه احمق تمامعیار.»
«استراتژیای... چیزی نداریم؟»
«هیچی. حتی اگه ژوگهنمیتونستن لیانگ هم اینجا بودواسه کاری از دستش برنمیاومد.»
رهبر هوانگجراحی آهی کشید کهاسب بوی پوچی میداد.
شمشیر چوبی رو محکمتمیز گرفتم و انگار کههوانگ دارم سوترا میخونم، زمزمه کردم:
«اسبهای بیچاره. امیدوارمدرآورد تو زندگی بعدیتونبلافاصله حیوون به دنیا نیاید.»
با آرزوی رستگاری براینمیتونستن حیوونا، از کنار رهبر هوانگهمین رد شدم و رفتم جلو.
آیا راهزنا داشتن گلوشونسوار رو پاره میکردن چون اوناکنن هم تصمیم گرفته بودن بمیرن؟
نمیدونستم.
به راهزنای جلویی که مثل یه موجشلیک توی یه خط به سمتم هجوم میآوردنهوانگ نزدیک شدم و شمشیر چوبی رو کشیدم.
بعد، با ترکیب فرم کشیدن شمشیر، چیِ عنصرواسه چوب و هنرهای خارجی، خطی از چیِ شمشیرپیاده به درازای افق بیرون کشیدم و تاب دادم.
شوااااااااااااا!
چیِ شمشیرِ کاملاً صاف و هلالیشکل،کوآآآآک نزدیک به زمین پخش شد و بهحالی پاهای اسبهای در حال یورش برخورد کرد.
در دم، پاهای اسبها همگیبالا قطع شد و راهزنایی کهتمیز روشون بودن با کله زمین خوردن.
راهزنای ردیف دوم و سوم که پشتکنن سرشون بودن، افتادهها رو زیر پا لهبودن کردن و یه توده پرهرجومرج درست شد.
تازه اون موقع بودسوار که مهارت سبکیم رو آزادکنن کردم و هجوم بردم جلو.
ناگهان، ذهنیت زندگی قبلیم توی سینهم موجرهبر زد و دهنم رو به همون آزادیِقطعشدهش زمانی که بهم میگفتن شیطان دیوانه، باز کردم.
«...تسلیم قبول نمیکنم. زانو زدن بیفایدهست. اونایی که فرارگرفته کنن رو تعقیب میکنم و اول میکشم. به اوناییبلند که شجاعانه بجنگن، یه مرگ بدون درد هدیه میدم.»
آه، این دیوانگیِ اوجگیرنده.
یه لحظه گیج شدم که آیانمیتونستن به گذشته برگشتم یا زندگیم صرفاًکردنشون از صخره قتلعام مطلق ادامه پیدا کرده.
با هر نفسی که میرفتمپشوک تو و میدادم بیرون، لایههاییبزنه از نیت کشتن اضافه میشد.
چرا اینلباسش حرومزادهها اصلابرد زاییده میشن؟
هر چقدر هم کهنمیتونستن تا حد مرگ کتکشون بزنمهمین یا تیکهتیکهشون کنم، تمومی ندارن؟
برای اولین بار بعد از مدتها،نمیتونستن حس باز کردن دروازههای جهنم وکردنشون قدم گذاشتن توش رو تجربه کردم.
دیگه هیچ آرزویی نداشتم اگه میتونستم روزیرهبر صحنهای رو ببینم که صد، هزار، نه، دههزاردیوانهوار دشمن با یه غرش شیر من غش کنن.
در نهایت، برای اینکه دیوونهتربالا نشم، قلمروم باید بیاندازه بالاترتمیز از چیزی میشد که الان بود.
شمشیر چوبی تویاسب دست راستم رو باکنن بخور شکوفه شعله پوشوندم.
در حالی که به راهزنایی نگاه میکردماون که حالا مثل یه جزر و مد سیاهتجربهتر هجوم میآوردن، از دشت به سمت آسمون پریدم.
مسلماً نمیتونستم به آسمونتمیز برسم، اما تا جاییهوانگ که زورم میرسید اوج گرفتم.
وقتی حس کردم به اوج پرشم رسیدم، عمداًمچی بدنم رو جمع کردم و خودم رو سپردم بهنعرهش تندباد خشمی که شمشیر و حرکاتم ایجاد کرده بود.
حالا یه کره واحد بودم.
شکل جنونجراحی من همسوار یه کره بود.
مثل یه توپ میچرخیدم و شمشیری رو کههوانگ از کره بیرون زده بود، مثل تیکه استخونیدستوپای که قلبم رو سوراخ کرده باشه، تاب میدادم.
بخور شکوفه شعله که از شمشیربلافاصله پخش میشد به همه جهت پاشیدکوآآآآک و جیغهای ممتد مردهها بهم آرامش داد.
خوبه.
اونایی کهجراحی لایق مرگسوار هستن باید بمیرن.
خداحافظ، راهزنا.
بمیرید، راهزنا.
رستگار بشید، اسبها.
با بیشترین شدتی که میتونستماسب چرخیدم، بعد روی زمین فرودواسه اومدم و زدم زیر خنده.
«حالا کهمچی کار به اینجاپشوک کشیده، همه میمیرن.»
بدون هیچ توجهیدرآورد به وضعیت جسمانیمبلافاصله شمشیرم رو تاب دادم.
اگه دلم میخواستاسب مستقیم با تیغهچابکی تیکهشون کنم، میکردم.
اگه دلم میخواستدشمنهای چیِ شمشیر آزادنمیتونستن کنم، آزاد میکردم.
اونایی که فرارگرفته میکردن رو دنبالکوآآآآک میکردم و میکشتم.
برای اونایی که جلوم وایمیستادن، گاهیبلافاصله نیروی کف دست آزاد میکردم وکوآآآآک کل بالاتنهشون رو از هم میدریدم.
هر وقت به خودم میاومدم و میدیدم انرژیواسه درونی زیادی مصرف کردم، خیلی صادقانه شمشیرم رو تابشدن میدادم و در حین حرکت بدن راهزنا رو میبریدم.
برش، ضربه، برش.
ببر، سوراخ کن، پاره کن.
ناگهان، بعد از جنون من،بالا راهزنای شیطانی زیادی بودن کهتمیز با صورتهای کجوکوله فرار میکردن.
شمشیر چوبیم رو توی هنر یخچابکی ماه رو به زوال پیچیدم و چیِتجربهتر سرد رو به همه جهت پخش کردم.
تعداد اونایی که به جهتهای مختلفنمیتونستن فرار میکردن انقدر زیاد بود کهکردنشون حتی منم الان یه کم سرگیجه گرفتم.
همون لحظه پریدم رویتمیز یه اسبِ گذری و شروعسرش کردم به تعقیب راهزنای فراری.
«...نرو.»
با عجله به راهزنا هشداراون دادم، ولی انقدر زیاد بودنکردنشون که حرفم هیچ وزنی نداشت.
با تقلید از یه قبیله راهزن که تو زندگی قبلیم دیده بودم، وحشیانه اسباونایی رو روندم، بعد تنهش رو با هر دو پا فشار دادم تا تعادلم حفظ بشهقبلی و به سمت راست خم شدم و سرِ راهزنی که کنارم میدوید رو قطع کردم.
توی اوجمچی خشم، سرتمیز راهزنا غرش کردم.
«هوی، پدرسگا! گفتم فرار نکنید!»
اسب رو هی کردم واون با سمهای جلوی اسب، کمرکردنشون یه راهزن فراری رو لگدمال کردم.
صدای آشنایی از یه جایی اومد، برگشتماون و چهره آشنایی رو دیدم که داشتاونایی سمتم میدوید و با تمام وجود داد میزد.
«رهبر فرقه! رهبر فرقه!»
اخمهام رولباسش کشیدم تو همبالا و جواب دادم.
«چیه؟ چهسوار غلطی میکنی،نمیتونستن چرا نمیجنگی؟»
زیردست خیلی راحت حرفمسوار رو نادیده گرفت وچابکی به اطراف نگاه کرد.
تازه اون موقع بودتمیز که رد نگاهش رو گرفتمسرش و اطراف رو برانداز کردم.
تعداد بیشماری جنازه همهجا ریختهبالا بود و اونطرفتر، راهزنا داشتنتمیز به هر سمتی فرار میکردن.
زیردست از دستم عصبانی شد.
«باید یکی باشهدشمنهای که باهاش بجنگمنمیتونستن تا بتونم بجنگم دیگه!»
یه لحظه نفس عمیقی کشیدم،پشوک بعد سر تکون دادم و بانعرهش دقت به صورت زیردست نگاه کردم.
خوب که فکر کردم، اونبالا زیردستی نبود که تو روزایتمیز فرقه هائو تو زندگی قبلیم داشتم.
«تو... تو رهبر هوانگ بودی.»
رهبر هوانگ سرم داد زد.
«این دیگه چهگرفته چرت و پرتیه؟کوآآآآک من رهبر هوانگم!»
«چرا قاطی میکنی؟ جوگیر نشو.»
«...هه.»
پشت سرِ اسبِ بهطرزسوار عجیبی آرومی که سوارش بودمکنن رو نوازش کردم و گفتم.
«واو، یه اسبگرفته رو نجات دادم.کوآآآآک چه خوب و محکمه.»
رهبر هوانگلباسش با قیافهایبرد باورنکردنی بهم گفت.
«این دیگه تهِ دیوونگیه. واقعاً.»