---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 247: راه و روش موریم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 247: راه و روش موریم

0

مورونگجا که با حوصله صبر کرده بود تا گپ‌دست​ و گفت من با عموی رزمی زندگی قبلی‌ام تمام شود،‌بشناسی​ با قیافه‌ای خندان پا پیش گذاشت و به حرف آمد:

«مسند نور تابان، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم راهمون تو موریم به هم بیفته، برای همین‌مثل​ از این دیدار خوشحالم. اگه بخوام یکم پیاز داغش رو زیاد کنم، باید بگم‌شهوتِ​ باعث افتخاره. یعنی اینکه فرصت مبارزه با یکی از اساتید فرقه شیطانی رو پیدا کردم.»

به صورت مورونگجا نگاه کردم.

این همه از شاگرداش به درک واصل شده بودن، پس این‌بشناسی​ مرتیکه دقیقاً از چی این‌قدر خوشحال بود؟ تو قیافه‌اش جز یه‌می‌دادی​ شادی از ته دل هیچ‌چیز دیگه‌ای دیده نمی‌شد و همین گیجم می‌کرد.

تو کل موریم اساتید زیادی‌بذارین​ پیدا نمی‌شدن که از مبارزه‌کشته​ با شیطان شمشیر خوشحال بشن.

این اعتماد‌معرفی​ به نفس کاذب‌آخرین​ از کجا می‌اومد؟

شیطان شمشیر با‌هارمونی​ غضب به مورونگجا خیره‌همون​ شد و جواب داد:

«پیرمرد، حالا که این‌خودش​ حرف رو می‌زنی، باید‌آخرین​ بگم برای منم باعث افتخاره.»

مورونگجا تک‌خنده‌ای کرد و‌کار​ به شیطان شبح و‌بکشیم​ شیطان شهوت نگاه انداخت.

«خیالم راحت شد که حریفامون به هم می‌خورن. شما دو‌اوه​ تا کی هستین؟ حداقل قبل از شروع کار بذارین بدونیم‌دیدنت​ قراره کی رو بکشیم و به دست کی کشته بشیم.»

شیطان شبح‌شاگرد​ خودش رو‌بشناسی​ معرفی کرد:

«شاید من رو‌بشیم​ به عنوان آخرین شاگرد‌عنوان​ فرقه شش هارمونی بشناسی.»

مورونگجا سر تکان داد.

«اوه، پس تو همون استاد شش هارمونی‌هارمونی​ هستی که مثل یه شبح انتقام‌جو این‌ور‌مثل​ و اون‌ور جولان می‌دادی. از دیدنت خوشحالم.»

شیطان شبح پوزخند تمسخرآمیزی زد.

شیطان شهوت که نگاهش‌خودش​ با مورونگجا گره خورده‌آخرین​ بود، دهان باز کرد:

«من شهوتِ‌قبل​ عقاب سفید... به‌بذارین​ چی زل زدی؟»

همه کسانی که اونجا‌عنوان​ حضور داشتن برگشتن و‌بشناسی​ به شیطان شهوت نگاه کردن.

انگار تحت یه جور فشار روانی،‌اوه​ ناخواسته سوتی داده بود و فوراً‌این‌ور​ سعی کرد بحث رو عوض کنه.

با این‌کشته​ حال، من به‌معرفی​ جاش معرفیش کردم:

«ایشون شیطان‌قبل​ شهوت از برکه‌بذارین​ عقاب سفید هستن.»

از پشتم،‌معرفی​ عموی رزمی‌ام زیر‌آخرین​ لب غرغر کرد:

«آه، تو خیلی مشکل داری.»

شیطان شهوت‌کشته​ به عموی‌خودش​ رزمی‌ام چشم‌غره رفت:

«مشکلات تو‌قبل​ سر تو‌کار​ که خیلی بیشتره.»

عموی رزمی‌ام با هر‌عنوان​ دو دست کله‌اش رو‌بشناسی​ مالید و حاشا کرد:

«نه، این‌طور نیست!»

شیطان شهوت‌کشته​ با نیشخند‌خودش​ جواب داد:

«یعنی چی‌قبل​ نه؟ معلومه‌کار​ که هست.»

به پیرمردهایی که سمت‌عنوان​ چپ و راست مورونگجا‌بشناسی​ ایستاده بودن خیره شدم.

پیرمردی که برای یه رزمی‌کار اون‌قدر چاق‌همون​ بود که دیگه از مرز «هیکل درشت‌جولان​ داشتن» گذشته بود، با یه لبخند محو گفت:

«راستش رو بخواین، من از مسند نور‌عنوان​ تابان می‌ترسم. لطفاً من رو تو مبارزه تن‌به‌تن‌استاد​ جلوش نندازین. من رو پینگ پینگزی صدا می‌زنن.»

برای مردی که اصلاً تخت و‌بدونیم​ صاف نبود که بخواد خودش رو پینگ‌معرفی​ پینگزی صدا بزنه، دهنم خودبه‌خود باز شد:

«قیافه‌ات کمتر به پینگ‌عنوان​ پینگزی می‌خوره و بیشتر‌بشناسی​ شبیه یه خپله چاقالویی.»

پینگ پینگزی‌شاگرد​ با غضب‌بشناسی​ بهم خیره شد:

«رهبر فرقه هائو، خفه‌خون بگیر.»

با شنیدن یه صدای عجیب‌بذارین​ از پشتم، برگشتم و دیدم‌کشته​ عموی رزمی دونگ-سو داره می‌خنده.

انگار اون‌معرفی​ تیکه براش‌عنوان​ خنده‌دار بود.

همین که‌شاگرد​ خندید، برام‌بشناسی​ کافی بود.

تو همین حین، بقیه‌خودش​ اون اراذل و اوباش‌آخرین​ هم خودشون رو معرفی کردن.

شمشیرزنی که یه سر‌کار​ و گردن از بقیه‌بکشیم​ پیرمردها کوتاه‌تر بود، گفت:

«من گوسانجا هستم.»

مردی با پوست تیره‌بشناسی​ هم آخر از همه‌استاد​ خودش رو معرفی کرد:

«من بکدوجا هستم.»

رسماً رژه بازی با‌کار​ کلمات بود و هیچ‌کدوم‌بکشیم​ لقب درست و حسابی نداشتن.

کلمه دوجا در اصل به معنی‌شاگرد​ هلو بود، بنابراین لقب اون مرد‌استاد​ سیاه‌سوخته در واقع «هلوی سفید» می‌شد.

خلاصه بگم، بکدو.

سرم رو تکون دادم.

«یه هلوی سفید تو یه جای تخت روی یه‌دست​ کوه بلند وجود داره، پس اونجا باید سرزمین شکوفه‌های‌هارمونی​ هلو باشه. معنی پشت لقب‌های شما چهار تا بچه همینه؟»

مورونگجا زد زیر خنده:

«هیچ معنی خاصی نداره.»

«هاهاهاها...»

چهار فرزند‌قبل​ هلو همزمان‌کار​ زدن زیر خنده.

پشت سرم، عموی رزمی دونگ-سو‌آخرین​ شروع کرد به بلغور کردن‌اوه​ یه مشت چرت و پرت ساده‌لوحانه:

«خوبه. شما هشت نفر تو هنرهای رزمی با هم رقابت‌مثل​ می‌کنین، ولی نذارین حریفتون آسیب جدی ببینه. مگه همین که‌گره​ بفهمین هنرهای رزمی کی برتره، به اندازه کافی لذت‌بخش نیست؟»

«خفه شو.»

«برای همینه که‌شروع​ از راهب‌ها حالم‌بدونیم​ به هم می‌خوره.»

«کچل، اون گاله‌رو ببند.»

«کله‌طاس، دخالت نکن.»

عموی رزمی دونگ-سو که پشت سر هم از‌آخرین​ طرف چهار فرزند هلو به شدت شسته و‌هستی​ پهن شده بود، آب دهنش رو قورت داد.

مورونگجا پیشنهاد داد:

«تماشا کردن اینکه چطور تو یه جنگ فرسایشی یکی‌یکی به‌اوه​ درک واصل می‌شین خیلی سرگرم‌کننده است. مبارزه گروهی هم بد‌دیدنت​ نیست. شما جوجه‌ها، خودتون انتخاب کنین دوست دارین چطوری بمیرین.»

از مورونگجا پرسیدم:

«تو خودت چی می‌خوای؟»

«مبارزه تن‌به‌تن از همه بهتره.»

اول من پا پیش گذاشتم.

فکر نمی‌کردم این بی‌شرف‌ها جلوی اعضای‌اوه​ جناح شیطانی مثل آدم تن‌به‌تن مبارزه‌این‌ور​ کنن، برای همین خودم اول رفتم جلو.

تو یه همچین‌بشیم​ مبارزه‌ای، مسابقه اول‌شاید​ از همه مهم‌تره.

اگه یکی‌شون رو نفله‌کار​ کنم، مبارزه گروهی تبدیل‌بکشیم​ می‌شه به چهار به سه.

اگه منم‌معرفی​ شکست بخورم،‌عنوان​ همین اتفاق می‌افته.

«من اول می‌رم.»

مورونگجا، پینگ پینگزی، گوسانجا و بکدوجا‌شاید​ به هم نگاه کردن و تو این‌اوه​ فکر بودن که کی باید بره جلو.

مورونگجا احتمالاً نگران شیطان شمشیر بود،‌بدونیم​ پس انتظار داشتم دومین نفر قدرتمند‌خودش​ از بین چهار فرزند هلو بیاد وسط.

پینگ پینگزی‌معرفی​ شمشیرش رو کشید‌آخرین​ و اومد جلو.

«رهبر فرقه، بی‌صبرانه منتظرشم.»

از اونجایی که از همون اول گفت‌عنوان​ نمی‌خواد با شیطان شمشیر بجنگه، یعنی در برابر‌استاد​ ما سه نفر دیگه به خودش مطمئن بود.

وقتی گروه مورونگجا عقب کشیدن،‌بذارین​ چهار شرور بزرگ عموی رزمی‌کشته​ دونگ-سو رو گرفتن و دور شدن.

وقتی فقط ما دو‌عنوان​ تا موندیم، پینگ پینگزی رو‌تکان​ به من کرد و گفت:

«رهبر فرقه،‌شاگرد​ بیا همدیگه‌بشناسی​ رو نکشیم.»

سرم رو تکون دادم.

«نظرت چیه فقط‌شروع​ به قطع کردن دست‌قراره​ و پا بسنده کنیم؟»

«اونم بد نیست.»

«پینگ پینگزی،‌شاگرد​ هویت این‌بشناسی​ هلو چیه؟»

«نمی‌تونم این رو بهت بگم.»

مورونگجا پرید وسط حرفمون:

«بسه دیگه،‌معرفی​ چرت و‌عنوان​ پرت نگین.»

درست همون لحظه‌ای که نگاهم‌تکان​ به سمت مورونگجا چرخید، شمشیر‌مثل​ پینگ پینگزی جلوی چشم‌هام سبز شد.

بی‌درنگ یه قدم رفتم عقب و با یه حرکت‌شاگرد​ سر جاخالی دادم، اما مهارت شمشیرزنی پینگ پینگزی اون‌قدر‌انتقام‌جو​ چابک بود که انگار داشت چشم‌هام رو تعقیب می‌کرد.

شمشیر چوبی‌ام رو کشیدم، برای دفع ضربه شمشیر‌بکشیم​ پینگ پینگزی اون رو به سمت بالا تاب‌آخرین​ دادم و بعد کف دست چپم رو آماده کردم.

تو حرکتم برای دفع شمشیر‌آخرین​ اون، یه نقطه ضعف و‌اوه​ فضای باز بزرگ ایجاد شده بود.

پینگ پینگزی هم انگار که از قبل قرار گذاشته باشیم،‌مثل​ کف دست چپش رو جلو آورد و منم با مهر‌گره​ دست بزرگ مرغ شعله‌ور که آماده کرده بودم، بهش ضدحمله زدم.

قبل از اینکه نیروی کف دستِ قرمزرنگم حتی بتونه به شکل یه‌تکان​ دست بزرگ بشه، با نیروی کف دست پینگ پینگزی برخورد کرد و غرش‌تمسخرآمیزی​ بلندی به وجود آورد که بلافاصله بعدش حملات پی‌درپی پینگ پینگزی شروع شد.

حرکاتش اصلاً‌قبل​ بویی از دست‌وپاچلفتی‌بذارین​ بودن نبرده بود.

در واقع، با اضافه کردن انرژی درونی به‌بشناسی​ وزن سنگین بدنش، با انعطاف و سرعت انفجاری‌ای حرکت‌اون‌ور​ می‌کرد که اصلاً از یه آدم عادی انتظار نمی‌رفت.

انرژی درونی‌اش خیلی‌هارمونی​ عمیق‌تر از چیزی‌اوه​ بود که پیش‌بینی می‌کردم.

به خاطر این بود که یه پیرمردِ سی چهل سال‌هارمونی​ بزرگ‌تر از من بود؟ تو این درگیری اولیه که بیشتر‌اون‌ور​ شبیه یه محک زدن بود، تو هیچ‌چیزی از من کم نیاورد.

حرکت پا، انرژی‌شروع​ درونی، مهارت شمشیرزنی،‌بدونیم​ نیروی کف دست...

راستش رو بخواین، نگران یه حمله غافلگیرانه یا کمین‌تکان​ از طرف گروه مورونگجا بودم، اما فعلاً به چهار‌جولان​ شرور بزرگ اعتماد کردم تا حواسشون به این قضیه باشه.

تمام تمرکزم رو گذاشتم روی پینگ پینگزی، شمشیر چوبی‌ام رو با چی شعله‌اون‌ور​ آغشته کردم و برای جلوگیری از هرگونه اتفاق غیرمنتظره‌ای، با هنر بی‌قلب سایه‌سفید​ ماه که دور کف دست چپم پیچیده شده بود، به مبارزه ادامه دادم.

بعد از اینکه تو یه چشم‌به‌هم‌زدن ده‌ها بار‌آخرین​ شمشیرهامون به هم برخورد کرد، فهمیدم انرژی درونی پینگ‌مثل​ پینگزی به‌طور غیرطبیعی عمیقه؛ خیلی بیشتر از سطح شمشیرزنی‌اش.

همون‌طور که حدس می‌زدم.

درحالی‌که یه دفاع بی‌نقص رو حفظ کرده بودم،‌بشناسی​ پینگ پینگزی با این قصد که من رو زیر‌اون‌ور​ بار انرژی درونی‌اش له کنه، حملاتش رو شروع کرد.

می‌تونستم اعتمادبه‌نفسش رو ببینم؛ مطمئن بود‌اوه​ حتی با این‌طور هدر دادن انرژی‌این‌ور​ درونی‌اش هم می‌تونه از پس من بربیاد.

می‌تونستم تمام ظرافت‌ها و حقه‌های شمشیرزنی‌اش رو خنثی کنم،‌شاگرد​ اما هربار که نیروی کف دستش رو آزاد می‌کرد،‌انتقام‌جو​ مثل موجی سهمگین بود که به یه صخره می‌کوبید.

«چرا انرژی درونی‌اش این‌قدر زیاده؟»

برای یک لحظه، با خودم‌آخرین​ فکر کردم این «هلویی» که‌اوه​ مورونگجا ازش حرف می‌زد واقعاً چیه.

دلیل اینکه مورونگجا تبدیل به‌تکان​ دشمن شماره یک مردم شده بود،‌انتقام‌جو​ زیر پوستر تحت‌تعقیبش نوشته شده بود.

اون شاگردهای زیادی دور خودش جمع کرده بود و حسابی اسم‌ورسم به‌تکان​ هم زده بود، اما خیلی از اون شاگردها غیبشون می‌زد و همین‌پوزخند​ باعث شده بود طومارهای شکایت تو اتحاد موریم روی هم تلنبار بشه.

مورونگجا بارها احضاریه‌های اتحاد موریم برای ارائه توضیحات‌بکشیم​ رو رد کرده بود و در نهایت حتی‌آخرین​ یکی از اعضای اتحاد رو هم کشته بود.

اگه از این زاویه‌عنوان​ به قضیه نگاه کنی، اون‌تکان​ هلو، واقعاً یه هلو نیست.

البته، اگه‌شاگرد​ ذهنت رو‌بشناسی​ بفرستی سمت تاریکی‌ها.

بعد از اینکه افکارم رو‌معرفی​ با این نتیجه‌گیری سروسامون دادم، دوباره‌بشناسی​ به صورت پینگ پینگزی نگاه کردم.

فکرِ قطع کردن دست‌وپاش و فرستادنش به بازنشستگی‌بکشیم​ اجباری، جاش رو به این فکر داد که‌آخرین​ کل بدنش رو تیکه‌تیکه کنم و بفرستمش به درک.

با اینکه هنوز مورونگجا، گوسانجا و‌شاگرد​ بکدوجا باقی مونده بودن، همون اول کار‌هستی​ انرژی درونی‌ام رو تا خرخره کشیدم بیرون.

دقیقاً همون‌طور که پینگ پینگزی می‌خواست، شمشیرهامون رو به‌هستی​ هم کوبیدم و بعد دست‌هام رو ضربدری کردم تا‌تمسخرآمیزی​ ضربات کف دست چپ رو هم باهاش تبادل کنم.

شترق!

پینگ پینگزی که به نظر می‌رسید از همون اول قصد‌کشته​ داشت من رو با انرژی درونی‌اش غرق کنه، کف دستش‌تکان​ رو که حالا به دست من چسبیده بود، ول نکرد.

شمشیر در برابر شمشیر، کف دست‌شاگرد​ چپ در برابر کف دست چپ؛ با‌هستی​ انرژی درونی‌مون به هم قفل شده بودیم.

با دقت به‌هارمونی​ چشم‌ها و حالت چهره‌همون​ پینگ پینگزی خیره شدم.

دهان پینگ پینگزی تکون خورد‌معرفی​ و بعد یه تیکه فلز‌هارمونی​ کوچیک با صدای سوت‌مانندی شلیک شد.

با یه تکون دادنِ سر جاخالی دادم‌قراره​ و همون موقع صدای برخورد اون تیکه‌شاید​ فلز به شمشیر یکی رو پشت سرم شنیدم.

به پینگ پینگزی چشم‌غره‌عنوان​ رفتم و به بیرون ریختن‌تکان​ نیروی کف دستم ادامه دادم.

پینگ پینگزی نیشخندی زد و این بار با‌استاد​ استفاده از هنرهای خارجی من رو به سمت‌دیدنت​ خودش کشید تا با سر بره تو صورتم.

جاخالی دادن از این حمله، درحالی‌که‌شاید​ هم شمشیر و هم دست چپم‌تکان​ گیر افتاده بود، کار سختی بود.

ادایِ زمزمه کردنِ پینگ پینگزی رو‌بدونیم​ درآوردم و درست وقتی داشت با سر‌معرفی​ می‌اومد تو صورتم، تف کردم تو صورتش.

دفع کردن‌معرفی​ ضربه سر‌عنوان​ با تف؟

نه. پینگ پینگزی که منتظر یه‌اوه​ سلاح مخفی بود، جا خورد و‌این‌ور​ سرش رو با شتاب کشید عقب.

با حرکت به پهلو و لگد زدن به‌آخرین​ مچ پاش با پای راستم، به حالت متزلزل‌هستی​ و بی‌تعادلِ پینگ پینگزی نیروی بیشتری اضافه کردم.

از اونجایی که دقیقاً به پایی‌بدونیم​ لگد زده بودم که وزن پینگ پینگزی‌معرفی​ روش بود، بدنش تو هوا معلق شد.

همون لحظه‌ای که بدن سنگین پینگ پینگزی به زمین کوبیده شد، دست‌هام رو‌هستی​ در هنر یخ هلال ماه و چی شعله پوشوندم، دست‌هایی که ضربدری شده‌دهان​ بودن رو عقب کشیدم و آسمان درخشان خورشید و ماه رو اجرا کردم.

البته اینکه‌شاگرد​ بگم اجراش کردم،‌تکان​ یه کم اغراقه.

اما همین‌که چی یانگ افراطی و‌شاید​ یین افراطی به هم برخورد کردن، پیش‌درآمدِ‌اوه​ آسمان درخشان خورشید و ماه اتفاق افتاد.

درحالی‌که یه غرش و یه فلش نور جلوی چشم‌هام‌دست​ منفجر شد، پینگ پینگزیِ له‌شده روی زمین، طوری تکون‌هارمونی​ خورد که انگار داشت آخرین تلاش‌های مذبوحانه‌اش رو می‌کرد.

به چشم‌های پینگ پینگزی زل زدم و درحالی‌که‌بشناسی​ انگار تو یه مسابقه هنرهای خارجی بودیم، زور‌این‌ور​ می‌زدم تا دوتا دستم رو به هم برسونم.

پینگ پینگزی داشت مقاومت‌بشناسی​ می‌کرد و نمی‌ذاشت دست‌هام‌استاد​ به هم گره بخورن.

وسط این گیرودار، گروه مورونگجا حمله غافلگیرکننده‌شون‌عنوان​ رو شروع کردن، اما من اصلاً به‌همون​ خودم زحمت ندادم بهشون واکنشی نشون بدم.

تقریباً هم‌زمان، صدای شیطان شهوت، شیطان شبح‌قراره​ و شیطان شمشیر رو شنیدم که داشتن‌شاید​ شمشیرهاشون رو بیرون می‌کشیدن یا وارد عمل می‌شدن.

بقیه کار رو سپردم به چهار‌شاگرد​ شرور بزرگ و در نهایت چی هلال‌هستی​ ماه و شعله رو به هم کوبیدم.

دستی که توش شمشیر بود و‌اوه​ دستی که نیروی کف دست رو‌این‌ور​ هدایت می‌کرد، تو حالت ضربدری قرار داشتن.

برای یک لحظه، به پینگ پینگزی‌شاید​ چشم‌غره رفتم و بعد، درست مثل‌تکان​ یه گرگ وحشی، صورتش رو گاز گرفتم.

قبل از اینکه حتی زور بزنم‌بدونیم​ تا صورتش رو پاره کنم و‌خودش​ بجوم، پینگ پینگزیِ وحشت‌زده جیغی کشید.

تو همون لحظه، انرژی درونی عظیم‌شاگرد​ پینگ پینگزی متوقف شد؛ انگار که مسیر‌هستی​ یه کانال آب رو قطع کرده باشن.

تو اون لحظه گذرا، شمشیرم رو ول کردم، با‌هستی​ دست‌های ضربدری‌ام گردن و صورت پینگ پینگزی رو چسبیدم و‌نگاهش​ شروع کردم به تزریق کردن هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید.

درحالی‌که پینگ پینگزی‌بشیم​ داشت عربده می‌کشید،‌شاید​ یهو زدم زیر خنده.

«...گاز گرفتن این‌قدر ترسناک بود؟ قیافه‌ات‌بدونیم​ که همچین مالی هم نیست، ولی‌خودش​ بدجوری زهره‌ترک شدی. واقعاً زهره‌ترک شدی.»

از خنده روده‌بر شدم و چی صاعقه از‌بشناسی​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو مستقیم ریختم‌این‌ور​ تو سر پینگ پینگزی که داشت تشنج می‌کرد.

وقتی صورتش سیاه شد و سوخت،‌اوه​ تازه اون موقع بود که یه‌این‌ور​ ضدحمله، مثل پرتاب یه مشت، سمتم اومد.

اصلاً قصد نداشتم حتی یه ضربه هم بخورم، برای همین‌هارمونی​ درحالی‌که هنوز صورت پینگ پینگزی رو چسبیده بودم، پاهام رو دادم‌جولان​ هوا، بدنم رو چرخوندم و به تزریق چی صاعقه ادامه دادم.

«هوی، پیرمرد پینگ پینگزی! اون هلوئه‌بدونیم​ چیه؟ اگه بهم بگی، می‌ذارم زنده‌خودش​ بمونی. جونِ تو می‌ذارم زنده بمونی...»

سر پینگ پینگزی از‌عنوان​ قبل کاملاً کباب شده بود،‌تکان​ برای همین نمی‌تونست حرف بزنه.

وقتی یهو سرم رو آوردم‌تکان​ بالا، دیدم چهار شرور بزرگ از‌انتقام‌جو​ قبل با گروه مورونگجا درگیر شدن.

در همین حین، عموی رزمی‌معرفی​ دونگ-سو با چشم‌های کاسه‌خون به‌هارمونی​ من خیره شد و داد زد:

«مجبور بودی بکشیش؟»

درحالی‌که داشتم وضعیت نبرد‌عنوان​ رو سبک‌سنگین می‌کردم، به‌بشناسی​ عموی رزمی دونگ-سو گفتم:

«هوی کچل! یه کم زیادی دنیا رو قشنگ نمی‌بینی؟ خیلی از شاگردهای مورونگجا غیبشون زده. اون "هلو" که میگن، اون هلویی نیست که تو فکر می‌کنی. تو هم‌کسانی​ از بچگی یه بچه راهب بودی، مگه نه؟ آدمی مثل تو برای اینا یه هلوئه. اگه تو دنیا فقط یکی دو تا آدم شرور وجود داشت، می‌سپردمشون به تو‌خیلی​ تا هدایتشون کنی، اما تو دنیای واقعی، از این حروم‌زاده‌ها زیاد ریخته. تکلیف اون آدم‌های بی‌گناهی که به دست اینا کشته میشن چیه؟ کشتن این آشغال‌ها، همون طریقت موریمه.»

به عموی رزمی دونگ-سو نگاه کردم، بعد‌عنوان​ دوباره پام رو بردم بالا و سر پینگ‌استاد​ پینگزیِ جنازه رو یه بار دیگه له کردم.

بعد از برداشتن شمشیر چوبی که افتاده‌قراره​ بود رو زمین، برادرهای شرورم رو که‌شاید​ در حال مبارزه بودن زیر نظر گرفتم.

شیطان شمشیر داشت‌شاید​ با چنگ و‌شاگرد​ دندون با مورونگجا می‌جنگید.

شیطان شهوت و شیطان‌بشناسی​ شبح هم به ترتیب با‌هستی​ گوسانجا و بکدوجا درگیر بودن.

مبارزه‌ها کاملاً برابر و بالانس بود،‌شاید​ برای همین هیچ فرصت فوری‌ای برای‌تکان​ من وجود نداشت که بپرم وسط دعوا.

به عموی رزمی دونگ-سو‌کار​ که همون‌طور مات و‌بکشیم​ مبهوت ایستاده بود، پیشنهاد دادم:

«کچل، همون‌جا مثل ماست واینستا، یه کمکی به من‌تکان​ بکن. به برادرهام کمک کن. اگه ما به دست‌جولان​ اینا کشته بشیم، بازم می‌خوای سعی کنی هدایتشون کنی؟»

عموی رزمی‌ام از‌هارمونی​ زندگی قبلی، با نگاهی‌همون​ توخالی بهم زل زد.

به عموی رزمی‌ام گفتم:

«اگه همه‌مون بمیریم،‌شروع​ تو هم می‌میری، پس‌قراره​ خوب بهش فکر کن.»

راستش رو بخوای، به‌عنوان برادر کوچکتر راهب دیوانه‌بشناسی​ و از اونجایی که خود راهب دیوانه بهش‌این‌ور​ می‌گفت نابغه هنرهای رزمی، مهارت‌هاش باید خیلی ترسناک باشه.

با این حال، به خاطر اون‌اوه​ قلب مهربونش، شخصیتی داشت که سوءاستفاده ازش‌اون‌ور​ برای آدم‌های موریم مثل آب خوردن بود.

اول به عموی رزمی‌ام‌خودش​ تشر زدم و بعد‌آخرین​ به برادرهام ملحق شدم.

نجات دادن عموی رزمی‌ام مهمه، اما جلوگیری‌قراره​ از مرگ چهار شرور بزرگ تو قدم‌شاید​ اول، چیزیه که من بهش میگم طریقت موریم.

ناولها | novelha.net