چپتر 263: فنون نهایی متولد شده از انزوا
0آستینم رو جر دادم وپیرمردی یه تیکه پارچه دور ساعدمکنده بستم تا خونش بند بیاد.
حتی وقتی با «شیطان بهشتی» کلکلاونها میکردم و نیروی کف دست رد وپیش بدل میکردیم هم همچین زخمی برنداشته بودم.
این یعنی چی؟
یعنی وقتی نتونی باگذاشته زبون خوش با کسی کنارمیکرد بیای، نتیجهاش میشه همینقدر ترسناک.
قیافه «شیطان شبح»معلوم هم مثل گچراهنماییمون سفید شده بود.
زخمی نشده بود، ولی نفسنفس میزد و تنفسش ناپایدارنکنیم بود؛ انگار زیادی از انرژی درونیاش مایه گذاشته بود. معلومقانونگرایی بود اون پیرمردی که راهنماییمون میکرد، حسابی پوستش رو کنده.
«شیطان شهوت» حالش خوب بود.
چند لحظهای روی زمین نشستیممعلوم و منتظر موندیم تا شیطان شبحپوستش «گردش چی» خودش رو تموم کنه.
شیطان شهوتگذاشته زیر لباون غرغر کرد:
«اگه استاددرمان اینجا بود، انقدرجلوی به زحمت نمیافتادیم.»
«دقیقاً.»
اون مرتیکهدرونیاش «محقق تعقیبکننده زندگی»معلوم امروز شانس آورد.
اگه «شیطان شمشیر»معلوم هم اینجا بود، عمراًمیکرد میتونست زنده در بره.
شیطان شهوت دستکنیم به سینه شداونها و بهم زل زد.
«الان که فکرش رو میکنم، حرصمجلوی درمیاد. بیا برگردیم عمارت خاندان وینمیگم و اول اون دستت رو درمان کنیم.»
«بیا خودمون رومایه جلوی اونها خاراون و خفیف نکنیم. دردسره.»
«نمیگم بریم پیش بانو وی.پیرمردی منظورم اینه که اون حرومزادههایکنده «مکتب قانونگرایی» ممکنه دوباره دنبالمون بیفتن.»
سرم رو تکون دادم.
«کف دست اون یارو، محقق تعقیبکننده زندگی، سوراخ شده. تانکنیم وقتی دستش خوب نشه پیداش نمیشه. مگه چیزی هست کهقانونگرایی یه شمشیرزن بیشتر از زخمی شدن دستش ازش متنفر باشه؟»
شیطان شهوت سر تکونگذاشته داد، بعد انگار چیزیراهنماییمون یادش اومد و گفت:
«فهمیدم. ولی وقتیمعلوم داشتیم میجنگیدیم یهراهنماییمون حس عجیبی داشتم.»
«چه حسی؟»
«انرژی درونی این یاروها خیلی عمیق بود. دفعه اول کهنکنیم باهاشون تبادل نیروی کف دست کردم، حسابی جا خوردم. چراقانونگرایی انرژی درونیشون انقدر زیاده؟ ولی میدونی بعدش چی بیشتر متعجبم کرد؟»
خیلی راحت میتونستممایه حرف شیطان شهوتاون رو پیشبینی کنم.
«اینکه مهارتهای رزمیمعلوم واقعیشون در حدراهنماییمون اون انرژی درونی نبود.»
«دقیقاً.»
«اینها هنرهای رزمیدرمان رو از توجلوی کتاب یاد گرفتن.»
«چی؟»
«یه اصطلاحه. منظورم اینه که آدمهای گوشهگیری هستن. به نظر میاد به اندازه اساتید «اتحاد موریم» یا «جناح غیرمتعارف» اهل دعوا وخودش درگیری نبودن. شاید هم کلاً خاصیت مکتب قانونگرایی همینه. تابلو بود که به شکل اعصابخردکنی غیرمنطقیان. البته اون «رهگذر منزوی» حداقل بهمیتونست نظر میرسید تجربه عملی زیادی داره. احتمالاً انقدر آدم کشته تا بالاخره هویتش لو رفته و به عنوان دشمن عمومی شناخته شده.»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«پس فقطدستت من نبودم کهخودمون همچین حسی داشتم.»
«راستی، فکر کنم توگذاشته عمارت خاندان وی زیادیراهنماییمون لمبوندم. بدتر از همیشه جنگیدم.»
در واقعیت، فوقالعاده خوباون جنگیده بودم، ولی این بهونهایپوستش بود برای توجیه زخمی شدنم.
شیطان شهوت گفت:
«منم همینطور. بعد ازکنیم دیدن بانو وی، باخار نصف مهارت همیشگیام جنگیدم.»
«حرومزادهی ذلیل.»
«دهاتیِ ندید بدید، تو همپیرمردی بد نیست برای تنوع چهارتاکنده غذای درست و حسابی بخوری.»
بعد ازدرمان یه رگبار توهینجلوی یهویی، ساکت شدیم.
آهی از لبهایدرمان شیطان شبح که چشماشاونها بسته بود، خارج شد.
خیلی زود، بخار از کلهاش بلند شد،پیرمردی عین یه کاسه برنج داغ، و رنگحالش و روی پریدهاش کمکم به حالت عادی برگشت.
شیطان شبحگذاشته چشماش رو بازپیرمردی کرد و گفت:
«واقعاً لازم بود درستخودمون بغل گوش من که داشتمنکنیم «گردش چی» میکردم، اونطوری بجنگید؟»
جواب دادم:
«جنگیدیم تا بهت نشون بدیممعلوم حالمون خوبه و بتونی بدونحسابی نگرانی روی گردش چی تمرکز کنی.»
«این دیگهگذاشته چه جوراون شر و وریه؟»
به جنازههایدرمان پخش و پلاجلوی شده نگاه کردم.
«بریم. جنازهها رو ول کنید.خودمون اگه قانون مکتب قانونگرایی عادلانهنکنیم است، خودشون میان جمعشون میکنن.»
«کجا بریم؟»
کمک کردمگذاشته شیطان شبحاون بلند بشه.
«بریم توی یه خیابون شلوغ و قایم بشیم. راستش رو بخوای، اگه اون محققبانو تعقیبکننده زندگی بره و چغولی ما رو پیش رفقای محققش بکنه، ممکنه یه دشمندستش قویتر، زودتر از انتظارمون سر برسه. وضعیت هر چی که باشه، باید آماده باشیم.»
سه تا اتاق توی جاییمعلوم به اسم «مسافرخانه ققنوس جنوبی» گرفتیمپوستش و هر کدوم رفتیم استراحت کنیم.
قبل از اینکه لباسهایی رو که قبل ازحسابی اومدن به مسافرخونه خریده بودم بپوشم، زخم شمشیرروی رو تمیز شستم و با یه پارچه بستم.
زخمی بود که نیازخودمون به «داروی زخم طلایی»خفیف داشت، ولی فعلاً چارهای نداشتم.
بعد از شستن خون ازخودمون بدنم و پوشیدن لباسهای نو،نکنیم تیغه «شمشیر چوبی» رو چک کردم.
تیغه سالم بود،مایه ولی یهو حساون کردم خیلی سبک شده.
البته، وقتی به اون شمشیر سنگین منزویمیکرد عادت کردم، حس میکردم با یه شمشیرچند چوبی هم میتونم جلوی هر استادی وایسم.
ولی فعلاً،درمان انرژی درونیخودمون زیادی مصرف میکرد.
صدای تقتقی از اتاقکنیم بغلی اومد و بعدخار صدای شیطان شبح رو شنیدم.
«میخوای بخوابی؟»
«میخوام گردش چی انجام بدم.»
«غذا چی؟»
«بذار یکم دیرتردرمان بخوریم. یه بازهجلوی زمانی دو ساعته کافیه.»
«حله.»
«اگه گشنته،گذاشته برو اولاون یه چیزی بخور.»
«پول مول ندارم.»
«تایید شد.»
از اون یکیمایه اتاق، صدای شیطاناون شهوت شنیده شد.
«جهت اطلاعتون بگم،معلوم من هیچ گردشراهنماییمون چیای انجام نمیدم.»
منظورش این بود کهخودمون نگهبانی میده، حتی اگهخفیف از اتاق بغلی باشه.
بیرون پنجره رو چک کردم.
یه مدت به آدمهایی کهمعلوم میومدن و میرفتن نگاه کردم، بعدپوستش رفتم روی تخت و چهارزانو نشستم.
اگه الان حداقل یه گردش چیراهنماییمون کوتاه انجام نمیدادم، خطر این وجودحالش داشت که خواب بهم غلبه کنه.
نمیدونم چرا.
هر وقت بهدرمان «یشم بهشتی» دست میزدم،اونها همیشه یه عوارضی داشت.
اگه اون عارضه به جایمعلوم درد وحشتناک، خواب بود، مشکلیحسابی بود که میتونستم مدیریتش کنم.
راستش رو بخواید، اصلاً تاپیرمردی حالا مردی توی موریم بوده کهشهوت به سرعت من قوی شده باشه؟
نه.
پس باید بابتدرمان همچین عوارض جانبیجلوی کوچیکی شکرگزار باشم.
«هنر لاکپشت طلایی رها»گذاشته رو انتخاب کردم وراهنماییمون گردش چی رو شروع کردم.
به محض اینکه چشمام رو بستم ومیکرد تمرکز کردم، شعلههایی توی یه فضای سیاه زبانهلحظهای کشید، ولی با خونسردی ذهنم رو آروم کردم.
«......»
وقتی جلوتر رفتم تاکنیم بررسی کنم، بقایای یهخار مسافرخونه رو دور شعلهها دیدم.
این شعلههای باقیمونده از آتیشیمعلوم بود که «مسافرخانه زاها»ی منحسابی رو سوزونده و خاکستر کرده بود.
بدون فکر خاصی،معلوم پام رو بلند کردممیکرد و کوبیدم روی آتیش.
«دیگه خاموش شو لامصب.»
به نظر میرسید آتیشی باشهخودمون که بعد از سه چهارنکنیم بار لگد کردن خاموش بشه.
ولی پایی که داشتم باهاشمعلوم لگد میزدم غرق آتیش شد وپوستش بعد کل پای چپم گر گرفت.
«آه، لعنتی... غلط کردم.»
شعلهها قویتر شد.
به محض اینکه پایینتنهامکنیم کاملاً توی آتیش فروخار رفت، سریع چهارزانو نشستم.
به عبارت دیگه، من چهارزانو نشستماون و چشمام رو بستم، فقط برایکنده اینکه توی خوابم دوباره چهارزانو بشینم.
بعضی وقتها آدم خواب تویپیرمردی خواب میبینه، و این دقیقاً چیزیشهوت بود که الان داشت اتفاق میافتاد.
خیالاتی شدمدرمان یا واقعاًخودمون بدبخت شدم؟
قبل از اینکه بفهمم، اونخودمون شعلهای که سعی کرده بودمنکنیم لگدش کنم، کل بدنم رو بلعید.
با اینکه هیچ گرمایی حسمعلوم نمیکردم، حسِ به فنا رفتنحسابی مثل یه موج روم آوار شد.
توی یه آتیش بزرگاون و خوشگل گیر افتاده بودم؛پوستش اول تنفسم رو چک کردم.
الان کلدرمان بدنم تویخودمون شعلهها بود.
آیا رزمیکاری توی موریمکنیم بوده که موقع انجام گردشخفیف چی تبدیل به خاکستر بشه؟
امیدوارم من اونجوری نشم.
توی یه چشم به هم زدن، تاریکیِ دورحسابی و برم تبدیل به دریای آتیش شد وروی تا به خودم بیام، وسط یه جهنم سوزان بودم.
خدای من......
مگه چقدر گناه به گردنمه؟
چطور ممکنه بدون خداحافظی با بدن فیزیکیام،پیرمردی صاف افتاده باشم وسط جهنم دره؟ وقتی بهخوب بنبست رسیدم، دهنم خود به خود باز شد.
«...... بیا حرف بزنیم. اگهپیرمردی چیزی میخوای، اول بیا مثلکنده دوتا آدم متمدن صحبت کنیم.»
از اونجایی که درون خودمجلوی گیر افتاده بودم، کلاً کسیدردسره نبود که باهاش حرف بزنم.
این انحراف چی بود؟ یاخودمون داشتم تاوان دست زدن بهنکنیم یشم بهشتی رو پس میدادم؟
هر چیدرونیاش که بود،گذاشته باید فرار میکردم.
درحالیکه توی شعلهها غرق شده بودم، «گردش چی»ِ هنرپوستش لاکپشت طلایی رها رو که ناخودآگاه داشتم انجام میدادم قطعمنتظر کردم و بیدرنگ «هنر بیقلب سایه ماه» رو شروع کردم.
طرز فکر سادهای بود:خودمون چون داشتم میسوختم، بایدخفیف «هنر یخ» تمرین میکردم.
قبلاً به لبهی مرحلهکنیم «هلال ماه» در «هنرخار بیقلب سایه ماه» رسیده بودم.
حین گردش چی، تمام بدنممعلوم را با چیِ سردِ هلال ماهپوستش که از دانتینم سرچشمه میگرفت، پوشاندم.
در آن لحظه، یک هلال ماهِ سفیدمیکرد و خالص، مثل یک تیغه در برابرچند آن جهنم سرخ و سوزان طلوع کرد.
ماهی بیرحم بودکنیم که خودِ وجودشاونها حس سرما میداد.
به آن هلال ماه بیرحم زل زدم وخار با چیِ سردِ هنر بیقلب سایه ماه، شعلههاییمنظورم که بدنم را احاطه کرده بودند، عقب راندم.
شاید چون آدم دربوداغونی بودم؟
هلال ماهگذاشته داشت بهاون من میخندید.
حسِ تماشای ماهی که مسخرهام میکرد،اونها آن هم در حالی که وسطبریم آتش گیر کرده بودم... چه باید بگویم؟
«چه تنهایی عمیقی.»
با چیِ سرد،مایه آن جهنم آتشیناون را عقب راندم.
کار آسانی نبود، چون سطحپیرمردی «هنر لاکپشت طلایی رها» بالاترکنده از هنر بیقلب سایه ماه بود.
آیا این بهای داشتن همزمان چیِ یینخار و یانگ به خاطر «یشم بهشتی» بود؟ برایمنظورم اینکه زنده زنده نسوزم، باید تعادل پیدا میکردم.
اگر اینطور است، پس من...
محافظ تعادلم.
میانجی خورشید و ماه.
متخصص انحراف چی.
مردی که از زمانکنیم داشتن یک مسافرخانه محقر، آتشخفیف به او خیانت کرده است.
مردی که مهتاب، وقتیگذاشته تنها در سحرگاه به آنمیکرد زل زده بود، مسخرهاش کرد.
این منم.
وقتی از این خواب بیدارجلوی شوم، دوباره آتش را لگدمالدردسره میکنم و میخوابانم توی گوش ماه.
چون من متخصص بقا هستم.
با تمرکز ذهنم، مرحله هلال ماهِ هنر بیقلب سایهمیکرد ماه را شکستم و پا به مرحله «ماه کامل»روی گذاشتم، جایی که نور مهتابِ سفید و گیجکنندهای میبارید.
شکل هلال ماهی که به آن زل زده بودم کمکمکنده متورم شد و با تبدیل شدن به ماه کامل، زمینموندیم سرخ و سوزان را با چیِ سرد و سفید خالص پوشاند.
مات و مبهوت به ماهجلوی کاملی که نور سفید خالصدردسره در آسمان میتاباند، زل زدم.
در آن لحظه، کلکنیم بدنم با لایهای ازخار چیِ سرد پوشیده شد.
آنقدر سرد بودمایه که انگار لباسهایی ازپیرمردی جنس برف پوشیده بودم.
شعلههایی که دور بدنم پیچیده بودندراهنماییمون پراکنده شدند و زمینی که رنگحالش شوم داشت، تبدیل به برفزار شد.
لحظهای که لرزش را حس کردم، چشمهایمخار را به زور باز کردم، انگار که داشتممنظورم با «شمشیر سنگین تکی» نقطه ضعفی را میشکافتم.
«هااا......»
حس میکردم مرز انحرافگذاشته چی را با شمشیرراهنماییمون سوراخ کرده و فرار کردهام.
بخار سفیدگذاشته از دهانماون بیرون آمد.
«لعنتی......»
اولین چیزی که باکنیم باز کردن چشمهایم دیدم، شیطانخفیف شهوت و شیطان شبح بودند.
جلوی من ایستادهمایه بودند و دستاون به سینه نگاهم میکردند.
شیطان شبحگذاشته با قیافهایاون حیرتزده گفت:
«برادر سوم، حالت خوبه؟»
شیطان شهوتدستت از آنکنیم طرف جواب داد:
«بهت که گفتم چیزیش نمیشه. وای، توپیرمردی واقعاً به یه روش دیوانهوار گردش چی انجامخوب میدی. چه روانیِ باشکوهی. تختت رو نگاه کن.»
با شنیدن حرفهایمعلوم شیطان شهوت، نگاهمراهنماییمون را پایین آوردم.
تختِ کاملاً سالم، حالاخودمون به خاطر اثرات هنر بیقلبنکنیم سایه ماه یخ زده بود.
بعید بود،دستت ولی محضکنیم احتیاط پرسیدم:
«شاشم یخ زده؟»
«خوشبختانه بهگذاشته نظر نمیاداون اینطور باشه.»
«تایید شد.»
ذهنم هنوز گیج بودکنیم و مرز بین خواب وخفیف واقعیت را درست تشخیص نمیداد.
شیطان شبح پرسید:
«خوبی؟»
وضعیت بدنمدرمان را چک کردمجلوی و جواب دادم:
«خوبم. بهطرز وحشتناکیدرمان تنها بودم، ولیجلوی الان بدم نیستم.»
شیطان شبحدرونیاش وضعیتم راگذاشته توضیح داد:
«ما داشتیم تماشات میکردیم چون حتی وقتیمیکرد صدات کردیم بیای غذا بخوری بیرون نیومدی. چهارلحظهای ساعت گذشت. اواخرش حتی تختت هم یخ زد.»
«پس قضیه این بود.»
تازه آن موقعدرمان بود که ذهنمجلوی کمی صاف شد.
وضعیتی بود که هنر لاکپشت طلاییاون رها طغیان کرده بود و توسطکنده هنر بیقلب سایه ماه سرکوب شده بود.
به هر حال، حدس زدم چونراهنماییمون وارد مرحله ماه کامل شده بودم، چیِخوب سردِ هنر یخ من قویتر شده است.
خواب دیدن توی خواب، حالمجلوی را حسابی گرفته بود، ولیدردسره قویتر شده بودم، پس مشکلی نبود.
از تختدستت بلند شدمکنیم و گفتم:
«بریم بخوریم. و بنوشیم. بریم استراحتاون کنیم. دیگه نمیکشم. نیاز به استراحتکنده داریم. بیاید امروز بیخیال دعوا بشیم.»
حتی به گوشمعلوم خودم هم داشتمراهنماییمون چرت و پرت میگفتم.
شیطان شبحدرمان نچنچی کرد وجلوی زد پشت کمرم:
«رهبر فرقهدستت خیلی سختی میکشه.خودمون بریم. بریم بنوشیم.»
شلوارم نمناک بود و وقتی دستاون زدم، به نظر میآمد به خاطرکنده هنر یخ خودم را خیس کردهام.
شیطان شهوت شلوارممعلوم را چک کردراهنماییمون و نچنچی کرد:
«این مرتیکه همیشه به منجلوی میگه ریدو، ولی خودش موقعدردسره گردش چی شاشید به خودش.»
شیطان شبح آهی کشید:
«شما برادرا لنگه همید، عینمعلوم شاش و عن. همینجا باش.حسابی شلواری که قبلاً خریدم رو بپوش.»
واسه شیطان شهوت بهانه آوردم:
«نمداره، ولی نشاشیدم.»
شلواری که شیطان شبحکنیم آورد را پوشیدم وخار از اتاق بیرون رفتم.
کی فکرش را میکرد شاممعلوم خوردن اینقدر سخت باشد؟ فکر میکردمپوستش زندگی روزمره عادی سختترین کار دنیاست.
بالاخره وقتی رسیدیم طبقه اولپیرمردی مسافرخانه، شیطان شهوت کلی غذاکنده به صاحب مسافرخانه سفارش داد.
یک لحظه مات وخودمون مبهوت به آدمهایی که درنکنیم خیابان رد میشدند زل زدیم.
«......»
وقتی مردم عادی با ما چشم توپیرمردی چشم میشدند، یا سرشان را پایین میانداختندحالش یا جوری دور میشدند انگار دارند فرار میکنند.
یعنی الانگذاشته فقط با قیافهمانپیرمردی شبیه روانیها شدیم؟
نمیتوانستم بگویم.
بیحواس بهدستت آسمان شبِکنیم تاریک نگاه کردم.
ماه کامل و گردیگذاشته که در خواب دیده بودممیکرد داشت به من نگاه میکرد.
«واو، امشب ماه کامله.»
«آره هست.»
«ماه روشنه.دستت تو همچین شبی،خودمون دعوا حال میده.»
«شبیه که قاتلها ازش متنفرن.»
«دقیقاً.»
لحظهای بعد، شیطان شهوت بطریجلوی مشروبی که صاحب مسافرخانه آوردهدردسره بود را گرفت و برایمان ریخت.
تازه بعد از دیدن ریختنخودمون مشروب توی جام بود کهنکنیم حس واقعیت درست و حسابی برگشت.
واسه همینه کهمایه رزمیکارها نمیتونن نوشیدناون رو ترک کنن؟
جام راگذاشته گرفتم و ازپیرمردی شیطان شهوت پرسیدم:
«مشروب دوکانگ سفارش دادی؟»
«معلومه کهدستت مشروب دوکانگکنیم سفارش دادم.»
قبل از نوشیدن،مایه سعی کردم هنر یخپیرمردی را توش تزریق کنم.
مشروب دوکانگگذاشته توی جاماون درجا یخ زد.
همانطور که بهکنیم جام زل زدهاونها بودم، شیطان شبح پرسید:
«داری چهدستت غلطی میکنی؟کنیم بنوشیم دیگه.»
از مرحله شعله استفاده کردم تااون مشروب یخزده را دوباره آب کنم وشهوت به برادر دوم و چهارمم نگاه کردم.
«بزن بریم.»
مشروب دوکانگدرمان را ریختیمخودمون توی حلقمان.
وقتی الکل ازدرمان مریام پایین رفت،جلوی ذهنم باز شد.
شیطان شهوت در حالیگذاشته که به ماه نگاهراهنماییمون میکرد، به ما گفت:
«آه... اگه داشتم با دوشیزه وی مینوشیدم عالی میشد. بهکنده نظر میاد شما دو تا، برادر دوم و سوم، هیچموندیم زنی تو سرنوشتتون نیست. قراره همینجوری زندگی کنین و تائوئیست بشین؟»
شیطان شبح جواب داد:
«حرفای نحسدستت نزن. منکنیم از تائوئیستها متنفرم.»
صادقانه حسم را گفتم:
«من اعتماد بهمعلوم نفس ملاقات با یهمیکرد زن عادی رو ندارم.»
شیطان شهوت و شیطانخودمون شبح جوری سر تکانخفیف دادند انگار موافق بودند.
«معلومه.»
«درسته.»
گور بابای زنها، بینشی کهپیرمردی در خواب به دست آوردهکنده بودم یکدفعه به ذهنم آمد.
خوابها اگر سفت چسبیده نشوند معمولاً بیهوده فراموشخفیف میشوند، پس روی آن بینشی که با بدبختی بهحرومزادههای دست آورده بودم یک اسم گذاشتم تا یادم نرود.
«موقع گردش چیدرمان به یه تکنیکجلوی نهایی فکر کردم.»
«چی هست؟»
«اسمش "تنهاییِ پوشیدنِمعلوم ردای برفی"ـه. یه تکنیکمیکرد نهاییِ بهشدت تنها بود.»
«این دیگه چه زر مفتیه؟»
«به نظردستت میاد هنوزکنیم خواب و بیداری.»
برایشان مشروب ریختم و گفتم:
«به هرگذاشته حال، همچیناون چیزی هست.»
بعد ازدرمان ریختن پیکها،خودمون با خودم خندیدم.
جای شکرش باقیدرمان بود که خوابمجلوی را گم نکرده بودم.