---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 263: فنون نهایی متولد شده از انزوا • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 263: فنون نهایی متولد شده از انزوا

0

آستینم رو جر دادم و‌پیرمردی​ یه تیکه پارچه دور ساعدم‌کنده​ بستم تا خونش بند بیاد.

حتی وقتی با «شیطان بهشتی» کل‌کل‌اون‌ها​ می‌کردم و نیروی کف دست رد و‌پیش​ بدل می‌کردیم هم همچین زخمی برنداشته بودم.

این یعنی چی؟

یعنی وقتی نتونی با‌گذاشته​ زبون خوش با کسی کنار‌می‌کرد​ بیای، نتیجه‌اش می‌شه همین‌قدر ترسناک.

قیافه «شیطان شبح»‌معلوم​ هم مثل گچ‌راهنمایی‌مون​ سفید شده بود.

زخمی نشده بود، ولی نفس‌نفس می‌زد و تنفسش ناپایدار‌نکنیم​ بود؛ انگار زیادی از انرژی درونی‌اش مایه گذاشته بود. معلوم‌قانون‌گرایی​ بود اون پیرمردی که راهنمایی‌مون می‌کرد، حسابی پوستش رو کنده.

«شیطان شهوت» حالش خوب بود.

چند لحظه‌ای روی زمین نشستیم‌معلوم​ و منتظر موندیم تا شیطان شبح‌پوستش​ «گردش چی» خودش رو تموم کنه.

شیطان شهوت‌گذاشته​ زیر لب‌اون​ غرغر کرد:

«اگه استاد‌درمان​ اینجا بود، انقدر‌جلوی​ به زحمت نمی‌افتادیم.»

«دقیقاً.»

اون مرتیکه‌درونی‌اش​ «محقق تعقیب‌کننده زندگی»‌معلوم​ امروز شانس آورد.

اگه «شیطان شمشیر»‌معلوم​ هم اینجا بود، عمراً‌می‌کرد​ می‌تونست زنده در بره.

شیطان شهوت دست‌کنیم​ به سینه شد‌اون‌ها​ و بهم زل زد.

«الان که فکرش رو می‌کنم، حرصم‌جلوی​ درمیاد. بیا برگردیم عمارت خاندان وی‌نمی‌گم​ و اول اون دستت رو درمان کنیم.»

«بیا خودمون رو‌مایه​ جلوی اون‌ها خار‌اون​ و خفیف نکنیم. دردسره.»

«نمی‌گم بریم پیش بانو وی.‌پیرمردی​ منظورم اینه که اون حروم‌زاده‌های‌کنده​ «مکتب قانون‌گرایی» ممکنه دوباره دنبالمون بیفتن.»

سرم رو تکون دادم.

«کف دست اون یارو، محقق تعقیب‌کننده زندگی، سوراخ شده. تا‌نکنیم​ وقتی دستش خوب نشه پیداش نمی‌شه. مگه چیزی هست که‌قانون‌گرایی​ یه شمشیرزن بیشتر از زخمی شدن دستش ازش متنفر باشه؟»

شیطان شهوت سر تکون‌گذاشته​ داد، بعد انگار چیزی‌راهنمایی‌مون​ یادش اومد و گفت:

«فهمیدم. ولی وقتی‌معلوم​ داشتیم می‌جنگیدیم یه‌راهنمایی‌مون​ حس عجیبی داشتم.»

«چه حسی؟»

«انرژی درونی این یاروها خیلی عمیق بود. دفعه اول که‌نکنیم​ باهاشون تبادل نیروی کف دست کردم، حسابی جا خوردم. چرا‌قانون‌گرایی​ انرژی درونی‌شون انقدر زیاده؟ ولی می‌دونی بعدش چی بیشتر متعجبم کرد؟»

خیلی راحت می‌تونستم‌مایه​ حرف شیطان شهوت‌اون​ رو پیش‌بینی کنم.

«اینکه مهارت‌های رزمی‌معلوم​ واقعی‌شون در حد‌راهنمایی‌مون​ اون انرژی درونی نبود.»

«دقیقاً.»

«این‌ها هنرهای رزمی‌درمان​ رو از تو‌جلوی​ کتاب یاد گرفتن.»

«چی؟»

«یه اصطلاحه. منظورم اینه که آدم‌های گوشه‌گیری هستن. به نظر میاد به اندازه اساتید «اتحاد موریم» یا «جناح غیرمتعارف» اهل دعوا و‌خودش​ درگیری نبودن. شاید هم کلاً خاصیت مکتب قانون‌گرایی همینه. تابلو بود که به شکل اعصاب‌خردکنی غیرمنطقی‌ان. البته اون «رهگذر منزوی» حداقل به‌می‌تونست​ نظر می‌رسید تجربه عملی زیادی داره. احتمالاً انقدر آدم کشته تا بالاخره هویتش لو رفته و به عنوان دشمن عمومی شناخته شده.»

شیطان شهوت سر تکون داد.

«پس فقط‌دستت​ من نبودم که‌خودمون​ همچین حسی داشتم.»

«راستی، فکر کنم تو‌گذاشته​ عمارت خاندان وی زیادی‌راهنمایی‌مون​ لمبوندم. بدتر از همیشه جنگیدم.»

در واقعیت، فوق‌العاده خوب‌اون​ جنگیده بودم، ولی این بهونه‌ای‌پوستش​ بود برای توجیه زخمی شدنم.

شیطان شهوت گفت:

«منم همین‌طور. بعد از‌کنیم​ دیدن بانو وی، با‌خار​ نصف مهارت همیشگی‌ام جنگیدم.»

«حروم‌زاده‌ی ذلیل.»

«دهاتیِ ندید بدید، تو هم‌پیرمردی​ بد نیست برای تنوع چهارتا‌کنده​ غذای درست و حسابی بخوری.»

بعد از‌درمان​ یه رگبار توهین‌جلوی​ یهویی، ساکت شدیم.

آهی از لب‌های‌درمان​ شیطان شبح که چشماش‌اون‌ها​ بسته بود، خارج شد.

خیلی زود، بخار از کله‌اش بلند شد،‌پیرمردی​ عین یه کاسه برنج داغ، و رنگ‌حالش​ و روی پریده‌اش کم‌کم به حالت عادی برگشت.

شیطان شبح‌گذاشته​ چشماش رو باز‌پیرمردی​ کرد و گفت:

«واقعاً لازم بود درست‌خودمون​ بغل گوش من که داشتم‌نکنیم​ «گردش چی» می‌کردم، اون‌طوری بجنگید؟»

جواب دادم:

«جنگیدیم تا بهت نشون بدیم‌معلوم​ حالمون خوبه و بتونی بدون‌حسابی​ نگرانی روی گردش چی تمرکز کنی.»

«این دیگه‌گذاشته​ چه جور‌اون​ شر و وریه؟»

به جنازه‌های‌درمان​ پخش و پلا‌جلوی​ شده نگاه کردم.

«بریم. جنازه‌ها رو ول کنید.‌خودمون​ اگه قانون مکتب قانون‌گرایی عادلانه‌نکنیم​ است، خودشون میان جمعشون می‌کنن.»

«کجا بریم؟»

کمک کردم‌گذاشته​ شیطان شبح‌اون​ بلند بشه.

«بریم توی یه خیابون شلوغ و قایم بشیم. راستش رو بخوای، اگه اون محقق‌بانو​ تعقیب‌کننده زندگی بره و چغولی ما رو پیش رفقای محققش بکنه، ممکنه یه دشمن‌دستش​ قوی‌تر، زودتر از انتظارمون سر برسه. وضعیت هر چی که باشه، باید آماده باشیم.»

سه تا اتاق توی جایی‌معلوم​ به اسم «مسافرخانه ققنوس جنوبی» گرفتیم‌پوستش​ و هر کدوم رفتیم استراحت کنیم.

قبل از اینکه لباس‌هایی رو که قبل از‌حسابی​ اومدن به مسافرخونه خریده بودم بپوشم، زخم شمشیر‌روی​ رو تمیز شستم و با یه پارچه بستم.

زخمی بود که نیاز‌خودمون​ به «داروی زخم طلایی»‌خفیف​ داشت، ولی فعلاً چاره‌ای نداشتم.

بعد از شستن خون از‌خودمون​ بدنم و پوشیدن لباس‌های نو،‌نکنیم​ تیغه «شمشیر چوبی» رو چک کردم.

تیغه سالم بود،‌مایه​ ولی یهو حس‌اون​ کردم خیلی سبک شده.

البته، وقتی به اون شمشیر سنگین منزوی‌می‌کرد​ عادت کردم، حس می‌کردم با یه شمشیر‌چند​ چوبی هم می‌تونم جلوی هر استادی وایسم.

ولی فعلاً،‌درمان​ انرژی درونی‌خودمون​ زیادی مصرف می‌کرد.

صدای تق‌تقی از اتاق‌کنیم​ بغلی اومد و بعد‌خار​ صدای شیطان شبح رو شنیدم.

«می‌خوای بخوابی؟»

«می‌خوام گردش چی انجام بدم.»

«غذا چی؟»

«بذار یکم دیرتر‌درمان​ بخوریم. یه بازه‌جلوی​ زمانی دو ساعته کافیه.»

«حله.»

«اگه گشنته،‌گذاشته​ برو اول‌اون​ یه چیزی بخور.»

«پول مول ندارم.»

«تایید شد.»

از اون یکی‌مایه​ اتاق، صدای شیطان‌اون​ شهوت شنیده شد.

«جهت اطلاع‌تون بگم،‌معلوم​ من هیچ گردش‌راهنمایی‌مون​ چی‌ای انجام نمی‌دم.»

منظورش این بود که‌خودمون​ نگهبانی می‌ده، حتی اگه‌خفیف​ از اتاق بغلی باشه.

بیرون پنجره رو چک کردم.

یه مدت به آدم‌هایی که‌معلوم​ می‌ومدن و می‌رفتن نگاه کردم، بعد‌پوستش​ رفتم روی تخت و چهارزانو نشستم.

اگه الان حداقل یه گردش چی‌راهنمایی‌مون​ کوتاه انجام نمی‌دادم، خطر این وجود‌حالش​ داشت که خواب بهم غلبه کنه.

نمی‌دونم چرا.

هر وقت به‌درمان​ «یشم بهشتی» دست می‌زدم،‌اون‌ها​ همیشه یه عوارضی داشت.

اگه اون عارضه به جای‌معلوم​ درد وحشتناک، خواب بود، مشکلی‌حسابی​ بود که می‌تونستم مدیریتش کنم.

راستش رو بخواید، اصلاً تا‌پیرمردی​ حالا مردی توی موریم بوده که‌شهوت​ به سرعت من قوی شده باشه؟

نه.

پس باید بابت‌درمان​ همچین عوارض جانبی‌جلوی​ کوچیکی شکرگزار باشم.

«هنر لاک‌پشت طلایی رها»‌گذاشته​ رو انتخاب کردم و‌راهنمایی‌مون​ گردش چی رو شروع کردم.

به محض اینکه چشمام رو بستم و‌می‌کرد​ تمرکز کردم، شعله‌هایی توی یه فضای سیاه زبانه‌لحظه‌ای​ کشید، ولی با خونسردی ذهنم رو آروم کردم.

«......»

وقتی جلوتر رفتم تا‌کنیم​ بررسی کنم، بقایای یه‌خار​ مسافرخونه رو دور شعله‌ها دیدم.

این شعله‌های باقی‌مونده از آتیشی‌معلوم​ بود که «مسافرخانه زاها»ی من‌حسابی​ رو سوزونده و خاکستر کرده بود.

بدون فکر خاصی،‌معلوم​ پام رو بلند کردم‌می‌کرد​ و کوبیدم روی آتیش.

«دیگه خاموش شو لامصب.»

به نظر می‌رسید آتیشی باشه‌خودمون​ که بعد از سه چهار‌نکنیم​ بار لگد کردن خاموش بشه.

ولی پایی که داشتم باهاش‌معلوم​ لگد می‌زدم غرق آتیش شد و‌پوستش​ بعد کل پای چپم گر گرفت.

«آه، لعنتی... غلط کردم.»

شعله‌ها قوی‌تر شد.

به محض اینکه پایین‌تنه‌ام‌کنیم​ کاملاً توی آتیش فرو‌خار​ رفت، سریع چهارزانو نشستم.

به عبارت دیگه، من چهارزانو نشستم‌اون​ و چشمام رو بستم، فقط برای‌کنده​ اینکه توی خوابم دوباره چهارزانو بشینم.

بعضی وقت‌ها آدم خواب توی‌پیرمردی​ خواب می‌بینه، و این دقیقاً چیزی‌شهوت​ بود که الان داشت اتفاق می‌افتاد.

خیالاتی شدم‌درمان​ یا واقعاً‌خودمون​ بدبخت شدم؟

قبل از اینکه بفهمم، اون‌خودمون​ شعله‌ای که سعی کرده بودم‌نکنیم​ لگدش کنم، کل بدنم رو بلعید.

با اینکه هیچ گرمایی حس‌معلوم​ نمی‌کردم، حسِ به فنا رفتن‌حسابی​ مثل یه موج روم آوار شد.

توی یه آتیش بزرگ‌اون​ و خوشگل گیر افتاده بودم؛‌پوستش​ اول تنفسم رو چک کردم.

الان کل‌درمان​ بدنم توی‌خودمون​ شعله‌ها بود.

آیا رزمی‌کاری توی موریم‌کنیم​ بوده که موقع انجام گردش‌خفیف​ چی تبدیل به خاکستر بشه؟

امیدوارم من اون‌جوری نشم.

توی یه چشم به هم زدن، تاریکیِ دور‌حسابی​ و برم تبدیل به دریای آتیش شد و‌روی​ تا به خودم بیام، وسط یه جهنم سوزان بودم.

خدای من......

مگه چقدر گناه به گردنمه؟

چطور ممکنه بدون خداحافظی با بدن فیزیکی‌ام،‌پیرمردی​ صاف افتاده باشم وسط جهنم دره؟ وقتی به‌خوب​ بن‌بست رسیدم، دهنم خود به خود باز شد.

«...... بیا حرف بزنیم. اگه‌پیرمردی​ چیزی می‌خوای، اول بیا مثل‌کنده​ دوتا آدم متمدن صحبت کنیم.»

از اونجایی که درون خودم‌جلوی​ گیر افتاده بودم، کلاً کسی‌دردسره​ نبود که باهاش حرف بزنم.

این انحراف چی بود؟ یا‌خودمون​ داشتم تاوان دست زدن به‌نکنیم​ یشم بهشتی رو پس می‌دادم؟

هر چی‌درونی‌اش​ که بود،‌گذاشته​ باید فرار می‌کردم.

درحالی‌که توی شعله‌ها غرق شده بودم، «گردش چی»ِ هنر‌پوستش​ لاک‌پشت طلایی رها رو که ناخودآگاه داشتم انجام می‌دادم قطع‌منتظر​ کردم و بی‌درنگ «هنر بی‌قلب سایه ماه» رو شروع کردم.

طرز فکر ساده‌ای بود:‌خودمون​ چون داشتم می‌سوختم، باید‌خفیف​ «هنر یخ» تمرین می‌کردم.

قبلاً به لبه‌ی مرحله‌کنیم​ «هلال ماه» در «هنر‌خار​ بی‌قلب سایه ماه» رسیده بودم.

حین گردش چی، تمام بدنم‌معلوم​ را با چیِ سردِ هلال ماه‌پوستش​ که از دانتینم سرچشمه می‌گرفت، پوشاندم.

در آن لحظه، یک هلال ماهِ سفید‌می‌کرد​ و خالص، مثل یک تیغه در برابر‌چند​ آن جهنم سرخ و سوزان طلوع کرد.

ماهی بی‌رحم بود‌کنیم​ که خودِ وجودش‌اون‌ها​ حس سرما می‌داد.

به آن هلال ماه بی‌رحم زل زدم و‌خار​ با چیِ سردِ هنر بی‌قلب سایه ماه، شعله‌هایی‌منظورم​ که بدنم را احاطه کرده بودند، عقب راندم.

شاید چون آدم درب‌وداغونی بودم؟

هلال ماه‌گذاشته​ داشت به‌اون​ من می‌خندید.

حسِ تماشای ماهی که مسخره‌ام می‌کرد،‌اون‌ها​ آن هم در حالی که وسط‌بریم​ آتش گیر کرده بودم... چه باید بگویم؟

«چه تنهایی عمیقی.»

با چیِ سرد،‌مایه​ آن جهنم آتشین‌اون​ را عقب راندم.

کار آسانی نبود، چون سطح‌پیرمردی​ «هنر لاک‌پشت طلایی رها» بالاتر‌کنده​ از هنر بی‌قلب سایه ماه بود.

آیا این بهای داشتن همزمان چیِ یین‌خار​ و یانگ به خاطر «یشم بهشتی» بود؟ برای‌منظورم​ اینکه زنده زنده نسوزم، باید تعادل پیدا می‌کردم.

اگر این‌طور است، پس من...

محافظ تعادلم.

میانجی خورشید و ماه.

متخصص انحراف چی.

مردی که از زمان‌کنیم​ داشتن یک مسافرخانه محقر، آتش‌خفیف​ به او خیانت کرده است.

مردی که مهتاب، وقتی‌گذاشته​ تنها در سحرگاه به آن‌می‌کرد​ زل زده بود، مسخره‌اش کرد.

این منم.

وقتی از این خواب بیدار‌جلوی​ شوم، دوباره آتش را لگدمال‌دردسره​ می‌کنم و می‌خوابانم توی گوش ماه.

چون من متخصص بقا هستم.

با تمرکز ذهنم، مرحله هلال ماهِ هنر بی‌قلب سایه‌می‌کرد​ ماه را شکستم و پا به مرحله «ماه کامل»‌روی​ گذاشتم، جایی که نور مهتابِ سفید و گیج‌کننده‌ای می‌بارید.

شکل هلال ماهی که به آن زل زده بودم کم‌کم‌کنده​ متورم شد و با تبدیل شدن به ماه کامل، زمین‌موندیم​ سرخ و سوزان را با چیِ سرد و سفید خالص پوشاند.

مات و مبهوت به ماه‌جلوی​ کاملی که نور سفید خالص‌دردسره​ در آسمان می‌تاباند، زل زدم.

در آن لحظه، کل‌کنیم​ بدنم با لایه‌ای از‌خار​ چیِ سرد پوشیده شد.

آن‌قدر سرد بود‌مایه​ که انگار لباس‌هایی از‌پیرمردی​ جنس برف پوشیده بودم.

شعله‌هایی که دور بدنم پیچیده بودند‌راهنمایی‌مون​ پراکنده شدند و زمینی که رنگ‌حالش​ شوم داشت، تبدیل به برف‌زار شد.

لحظه‌ای که لرزش را حس کردم، چشم‌هایم‌خار​ را به زور باز کردم، انگار که داشتم‌منظورم​ با «شمشیر سنگین تکی» نقطه ضعفی را می‌شکافتم.

«هااا......»

حس می‌کردم مرز انحراف‌گذاشته​ چی را با شمشیر‌راهنمایی‌مون​ سوراخ کرده و فرار کرده‌ام.

بخار سفید‌گذاشته​ از دهانم‌اون​ بیرون آمد.

«لعنتی......»

اولین چیزی که با‌کنیم​ باز کردن چشم‌هایم دیدم، شیطان‌خفیف​ شهوت و شیطان شبح بودند.

جلوی من ایستاده‌مایه​ بودند و دست‌اون​ به سینه نگاهم می‌کردند.

شیطان شبح‌گذاشته​ با قیافه‌ای‌اون​ حیرت‌زده گفت:

«برادر سوم، حالت خوبه؟»

شیطان شهوت‌دستت​ از آن‌کنیم​ طرف جواب داد:

«بهت که گفتم چیزیش نمیشه. وای، تو‌پیرمردی​ واقعاً به یه روش دیوانه‌وار گردش چی انجام‌خوب​ میدی. چه روانیِ باشکوهی. تختت رو نگاه کن.»

با شنیدن حرف‌های‌معلوم​ شیطان شهوت، نگاهم‌راهنمایی‌مون​ را پایین آوردم.

تختِ کاملاً سالم، حالا‌خودمون​ به خاطر اثرات هنر بی‌قلب‌نکنیم​ سایه ماه یخ زده بود.

بعید بود،‌دستت​ ولی محض‌کنیم​ احتیاط پرسیدم:

«شاشم یخ زده؟»

«خوشبختانه به‌گذاشته​ نظر نمیاد‌اون​ این‌طور باشه.»

«تایید شد.»

ذهنم هنوز گیج بود‌کنیم​ و مرز بین خواب و‌خفیف​ واقعیت را درست تشخیص نمی‌داد.

شیطان شبح پرسید:

«خوبی؟»

وضعیت بدنم‌درمان​ را چک کردم‌جلوی​ و جواب دادم:

«خوبم. به‌طرز وحشتناکی‌درمان​ تنها بودم، ولی‌جلوی​ الان بدم نیستم.»

شیطان شبح‌درونی‌اش​ وضعیتم را‌گذاشته​ توضیح داد:

«ما داشتیم تماشات می‌کردیم چون حتی وقتی‌می‌کرد​ صدات کردیم بیای غذا بخوری بیرون نیومدی. چهار‌لحظه‌ای​ ساعت گذشت. اواخرش حتی تختت هم یخ زد.»

«پس قضیه این بود.»

تازه آن موقع‌درمان​ بود که ذهنم‌جلوی​ کمی صاف شد.

وضعیتی بود که هنر لاک‌پشت طلایی‌اون​ رها طغیان کرده بود و توسط‌کنده​ هنر بی‌قلب سایه ماه سرکوب شده بود.

به هر حال، حدس زدم چون‌راهنمایی‌مون​ وارد مرحله ماه کامل شده بودم، چیِ‌خوب​ سردِ هنر یخ من قوی‌تر شده است.

خواب دیدن توی خواب، حالم‌جلوی​ را حسابی گرفته بود، ولی‌دردسره​ قوی‌تر شده بودم، پس مشکلی نبود.

از تخت‌دستت​ بلند شدم‌کنیم​ و گفتم:

«بریم بخوریم. و بنوشیم. بریم استراحت‌اون​ کنیم. دیگه نمی‌کشم. نیاز به استراحت‌کنده​ داریم. بیاید امروز بی‌خیال دعوا بشیم.»

حتی به گوش‌معلوم​ خودم هم داشتم‌راهنمایی‌مون​ چرت و پرت می‌گفتم.

شیطان شبح‌درمان​ نچ‌نچی کرد و‌جلوی​ زد پشت کمرم:

«رهبر فرقه‌دستت​ خیلی سختی می‌کشه.‌خودمون​ بریم. بریم بنوشیم.»

شلوارم نمناک بود و وقتی دست‌اون​ زدم، به نظر می‌آمد به خاطر‌کنده​ هنر یخ خودم را خیس کرده‌ام.

شیطان شهوت شلوارم‌معلوم​ را چک کرد‌راهنمایی‌مون​ و نچ‌نچی کرد:

«این مرتیکه همیشه به من‌جلوی​ میگه ریدو، ولی خودش موقع‌دردسره​ گردش چی شاشید به خودش.»

شیطان شبح آهی کشید:

«شما برادرا لنگه همید، عین‌معلوم​ شاش و عن. همین‌جا باش.‌حسابی​ شلواری که قبلاً خریدم رو بپوش.»

واسه شیطان شهوت بهانه آوردم:

«نمداره، ولی نشاشیدم.»

شلواری که شیطان شبح‌کنیم​ آورد را پوشیدم و‌خار​ از اتاق بیرون رفتم.

کی فکرش را می‌کرد شام‌معلوم​ خوردن این‌قدر سخت باشد؟ فکر می‌کردم‌پوستش​ زندگی روزمره عادی سخت‌ترین کار دنیاست.

بالاخره وقتی رسیدیم طبقه اول‌پیرمردی​ مسافرخانه، شیطان شهوت کلی غذا‌کنده​ به صاحب مسافرخانه سفارش داد.

یک لحظه مات و‌خودمون​ مبهوت به آدم‌هایی که در‌نکنیم​ خیابان رد می‌شدند زل زدیم.

«......»

وقتی مردم عادی با ما چشم تو‌پیرمردی​ چشم می‌شدند، یا سرشان را پایین می‌انداختند‌حالش​ یا جوری دور می‌شدند انگار دارند فرار می‌کنند.

یعنی الان‌گذاشته​ فقط با قیافه‌مان‌پیرمردی​ شبیه روانی‌ها شدیم؟

نمی‌توانستم بگویم.

بی‌حواس به‌دستت​ آسمان شبِ‌کنیم​ تاریک نگاه کردم.

ماه کامل و گردی‌گذاشته​ که در خواب دیده بودم‌می‌کرد​ داشت به من نگاه می‌کرد.

«واو، امشب ماه کامله.»

«آره هست.»

«ماه روشنه.‌دستت​ تو همچین شبی،‌خودمون​ دعوا حال میده.»

«شبیه که قاتل‌ها ازش متنفرن.»

«دقیقاً.»

لحظه‌ای بعد، شیطان شهوت بطری‌جلوی​ مشروبی که صاحب مسافرخانه آورده‌دردسره​ بود را گرفت و برایمان ریخت.

تازه بعد از دیدن ریختن‌خودمون​ مشروب توی جام بود که‌نکنیم​ حس واقعیت درست و حسابی برگشت.

واسه همینه که‌مایه​ رزمی‌کارها نمی‌تونن نوشیدن‌اون​ رو ترک کنن؟

جام را‌گذاشته​ گرفتم و از‌پیرمردی​ شیطان شهوت پرسیدم:

«مشروب دوکانگ سفارش دادی؟»

«معلومه که‌دستت​ مشروب دوکانگ‌کنیم​ سفارش دادم.»

قبل از نوشیدن،‌مایه​ سعی کردم هنر یخ‌پیرمردی​ را توش تزریق کنم.

مشروب دوکانگ‌گذاشته​ توی جام‌اون​ درجا یخ زد.

همان‌طور که به‌کنیم​ جام زل زده‌اون‌ها​ بودم، شیطان شبح پرسید:

«داری چه‌دستت​ غلطی می‌کنی؟‌کنیم​ بنوشیم دیگه.»

از مرحله شعله استفاده کردم تا‌اون​ مشروب یخ‌زده را دوباره آب کنم و‌شهوت​ به برادر دوم و چهارمم نگاه کردم.

«بزن بریم.»

مشروب دوکانگ‌درمان​ را ریختیم‌خودمون​ توی حلقمان.

وقتی الکل از‌درمان​ مری‌ام پایین رفت،‌جلوی​ ذهنم باز شد.

شیطان شهوت در حالی‌گذاشته​ که به ماه نگاه‌راهنمایی‌مون​ می‌کرد، به ما گفت:

«آه... اگه داشتم با دوشیزه وی می‌نوشیدم عالی می‌شد. به‌کنده​ نظر میاد شما دو تا، برادر دوم و سوم، هیچ‌موندیم​ زنی تو سرنوشتتون نیست. قراره همین‌جوری زندگی کنین و تائوئیست بشین؟»

شیطان شبح جواب داد:

«حرفای نحس‌دستت​ نزن. من‌کنیم​ از تائوئیست‌ها متنفرم.»

صادقانه حسم را گفتم:

«من اعتماد به‌معلوم​ نفس ملاقات با یه‌می‌کرد​ زن عادی رو ندارم.»

شیطان شهوت و شیطان‌خودمون​ شبح جوری سر تکان‌خفیف​ دادند انگار موافق بودند.

«معلومه.»

«درسته.»

گور بابای زن‌ها، بینشی که‌پیرمردی​ در خواب به دست آورده‌کنده​ بودم یک‌دفعه به ذهنم آمد.

خواب‌ها اگر سفت چسبیده نشوند معمولاً بیهوده فراموش‌خفیف​ می‌شوند، پس روی آن بینشی که با بدبختی به‌حروم‌زاده‌های​ دست آورده بودم یک اسم گذاشتم تا یادم نرود.

«موقع گردش چی‌درمان​ به یه تکنیک‌جلوی​ نهایی فکر کردم.»

«چی هست؟»

«اسمش "تنهاییِ پوشیدنِ‌معلوم​ ردای برفی"ـه. یه تکنیک‌می‌کرد​ نهاییِ به‌شدت تنها بود.»

«این دیگه چه زر مفتیه؟»

«به نظر‌دستت​ میاد هنوز‌کنیم​ خواب و بیداری.»

برایشان مشروب ریختم و گفتم:

«به هر‌گذاشته​ حال، همچین‌اون​ چیزی هست.»

بعد از‌درمان​ ریختن پیک‌ها،‌خودمون​ با خودم خندیدم.

جای شکرش باقی‌درمان​ بود که خوابم‌جلوی​ را گم نکرده بودم.

ناولها | novelha.net